بله | کانال جنگ چهرهٔ زنانه ندارد
عکس پروفایل جنگ چهرهٔ زنانه نداردج

جنگ چهرهٔ زنانه ندارد

۲۰۱ عضو
روزنگارِ جنگ، ۱۴۰۵/۰۱/۰۷
ترجیح می‌دهم خیلی خلاصه بنویسم: امروز فهمیدم واقعاً از ایرانی‌بودن خوشم می‌آید.

۰:۰۸

باید برخاست [تنظیم دیجیتال].mp3

۰۵:۲۵-۱۲.۵۶ مگابایت
«دنیا با آن‌ها و مولا با ماست.»

۱۸:۲۲

روزنگارِ جنگ، ۱۴۰۵/۰۱/۰۸
صبح همراه بابا برای کاری رفتم طرف‌های شمس‌آباد. از خیابان هدایتی که رد می‌شدیم، یک جا بابا برگشت و با یک حالت آزاردیده‌ای گفت: «پشت‌سرت رو نگاه کن.» وقتی برگشتم، با یک خروار خرابی مواجه شدم. بابا گفت اینجا را تازه زده‌اند. گفتم: «چقدر جا توی تهران رو زده و ما خبر نداریم. اصلاً دلم نمی‌خواد با تهران بعداز جنگ مواجه بشم.»همان صبحی یکی از آدم‌هایی که تازه با هم آشنا شده بودیم، بهم گفت چه روحیهٔ حساس و لطیفی دارم. خیلی راجع‌به حرفش مطمئن نبودم. ولی می‌دانم که جنگ رقیقم کرده است. هرچیز کوچکی هم دلم را می‌لرزاند و قلبم را فشرده می‌کند؛ حتی اگر نگاه‌کردن به یک خرابه باشد.ظهرها برنامه‌ام شده دیدن «در چشم باد» برای بار هزارم. به‌کل هم این روزها از دیدن هر سریال تلویزیونی‌ای استقبال می‌کنم. برای من، یک‌جور عادی‌انگاری احمقانه راجع‌به وضع موجود است.باقی روزم را درحال ستیز با سردرد بودم و بعدش هم ساعت‌ها تلاش برای نوشتن و در نهایت دریغ از یک کلمهٔ به‌دردبخور. اگر به مامان بگویم، لابد می‌گوید مشکلم این است که به‌قدر کافی مطالعه نمی‌کنم و اگر بیشتر بخوانم، بیشتر هم می‌نویسم.سر شب توی اتاق بودم که صدای انفجارِ دوری آمد. مامان ترسید. رفتم توی پذیرایی تا مثلاً بهش آرامش بدهم که یک صدای دیگر آمد و خودم هم شش متر پریدم هوا. ایندفعه عزیز بود که داشت هر دوی ما را آرام می‌کرد. به نظر می‌رسد بهتر است هرکداممان حال خود را دریابیم و دست از آرام‌کردن همدیگر برداریم.امشب هم مثل چند شب قبل، همراه مبینا با پرچم‌هایمان رفتیم سر کوچه. هر شب تعدادی از مردم پرچم‌به‌دست دو طرف خیابان می‌ایستند و برای موتورها و ماشین‌های عبوری، پرچم تکان می‌دهند. ما هم همراهشان شده‌ایم. عاشق این کارم. آدم‌ها با هر شکل و قیافه‌ای رد می‌شوند و لبخند می‌زنند و بعضی‌هایشان هم علامت پیروزی یا مشت گره‌کرده‌شان را نشان می‌دهند. خیلی فضای بامزه و شورانگیز و جالبی است. من هم همراه بقیه پرچم تکان می‌دهم و آن لحظه طوری ژست می‌گیرم که انگار درحال انجام‌دادن مهم‌ترین کار دنیا هستم؛ البته که همین‌طور هم هست.با همهٔ این‌ها، امروز را خیلی به بطالت و بیهودگی گذراندم (چه جالب! تقریباً مثل همهٔ روزهای قبل). تقریباً نصف روزم را مشغول هیچ‌کاری‌نکردن بودم. امیدوارم فردا ذهنم جمع‌وجورتر باشد و دست‌ودلم بیشتر به کار برود. نمی‌دانم چقدر دیگر مانده تا از این روزها عبور کنیم با دل‌هایمان پیروزی قطعی و نهایی را حس کنیم. امیدوارم کم مانده باشد.

۲۳:۲۰

#دیده‌نگارِ جنگ ۳
کف حیاط پر از شاخه‌های شکسته و شیشه‌خرده بود. ساختمان قدیمی‌ساز آن‌گونه آسیب دیده بود که انگار هر لحظه ممکن بود فروبریزد. بعضی صاحب‌خانه‌ها توی ساختمان بودند و داشتند خانه‌هایشان را تخلیه می‌کردند. بعضی دیگر، کم‌کم رسیدند و وقتی برای اولین بار با خانهٔ ویران‌شده‌شان روبه‌رو می‌شدند، رنگ از رخشان می‌پرید.هدیه و یکی از دو تا زهرا در طبقهٔ سوم مشغول کمک به یکی از خانواده‌ها بودند. یکی از دیوارهای خانه‌شان به‌کل فروریخته بود. انفجار در ساختمان کناری رخ داده بود، ولی این ساختمان هم پر از دیوارهای ترک‌خورده و آهن‌های کج‌شده و شیشه‌های شکسته بود. می‌گفتند یکی از افراد توی ساختمان کناری، با موج انفجار پرت شده توی خانهٔ یکی از همسایه‌های همین ساختمان. هر خانه اوضاعی شده بود. یکی از خانم‌ها می‌گفت مادرش توی خانه بوده که انفجار اتفاق افتاده و تمام شیشه‌های بالای تخت فروریخته؛ می‌گفت معجزه را با زنده‌ماندن مادرش دیده. یکی دیگر از همسایه‌ها دختر جوانی داشت که به‌تازگی ازدواج کرده بود. همهٔ جهیزیهٔ دختر، پودر شده بود. وقتی داشت راجع‌به خانه‌شان حرف می‌زد، چشم‌هاش پر از اشک بود. یکی دیگر، گریه می‌کرد و می‌گفت زندگی ۴۵ساله‌ام را کجا ببرم؟یک جا توی راه‌پله با خانم شیک‌وپیک میان‌سالی (که بعداً فهمیدیم اسمش مرضیه خانم است) مواجه شدیم که بلندبلند گریه می‌کرد و از پله‌ها پایین می‌آمد. همان موقع تازه آمده بود و می‌گفت: «به من گفتن فقط شیشه‌ها ریخته. فکرش رو هم نمی‌کردم با این خونه مواجه بشم.» تا توی خانه‌اش همراهش رفتم. قاب عکس‌ها افتاده بود. میزها چپه شده بودند. گلدان‌ها شکسته بود. آجر دیوارها جابه‌جا شده بود و حتی لبهٔ مبل‌ها پریده بود. کتابخانه و کتاب‌ها هم وسط اتاق ولو شده بودند. هیچ‌چیز شبیه خانه نبود. بااین‌حال، خیلی چیزها هم به حالت قبلی مانده بود؛ مثل عینک و کتاب روی میز که انگار اصلاً دست نخورده بودند.زن هی گریه می‌کرد، زنگ می‌زد به دوستان و خانواده‌اش، قضیه‌ را شرح می‌داد و باز بلندتر می‌زد زیر گریه. برایش یک بطری آب آوردم و کمی بغلش کردم. تقریباً هم‌سن‌وسال مامان بود. بهش گفتم گریه‌هایش را بکند و بعد با هم خانه را جمع می‌کنیم. به همسرش گفتم کارتن بخرد و خودم رفتم چند تا گونی آوردم. وقتی برگشتم، هنوز گریه می‌کرد. سرش را توی دست می‌گرفت و با گریه می‌گفت: «آمریکا اینجوری می‌خواست کمک کنه؟ اینجوری؟» و هق‌هق می‌کرد.قاب‌عکس‌ها را دانه‌دانه برمی‌داشت، بوسشان می‌کرد و می‌گذاشت یک گوشه. کمی بعد، هدیه و دو تا زهراها هم آمدند و شروع کردیم به جمع‌کردن خانه‌اش. اتاقی که تویش کمد لباس‌ها و کتابخانه بود را خودم جمع کردم. آن وسط به این فکر کردم آدم وقتی باسلیقه باشد، سلیقه‌اش حتی از خانهٔ منفجرشده‌اش هم مشخص است. همه‌چیز یک نظم و ترتیب خاصی داشت که حتی توی آن وضعیت هم متوجهش می‌شدی.وسط جمع‌کردن کتاب‌ها بودم که حسین آقا (همسر مرضیه خانم) آمد و بهم گفت اگر اهل مطالعه هستم، از کتاب‌ها برای خودم بردارم. تشکر کردم و بعد خودش گفت: «یه کتاب نقد رمان دارم که خیلی برام ارزشمنده. لطفاً اگه پیداش کردی، بردارش برای خودت.» و البته که پیدایش نکردم؛ چون در واقع گذاشته بودمش توی اولین جعبه، زیر همهٔ کتاب‌ها، و درِ آن جعبه را هم هزار تا چسب زده بودم.مرضیه خانم هی می‌آمد توی اتاق و می‌گفت: «کاش درخت زردآلو قطع نمی‌شد. بهار که شکوفه می‌داد، دلت می‌خواست همیشه پشت این پنجره وایستی و نگاهش کنی.» تقریباً از هرکدام ساکنان ساختمان راجع‌به حیاط و علاقه‌شان به آن شنیده بودم. هیچ‌کس دلش نمی‌خواست حیاط به آن قشنگی تخریب شود؛ اما باید می‌شد.مرضیه خانم یک عالمه هم کاموا و بافتنی داشت. می‌گفت وقتی دلش می‌خواهد سرگرم شود، بافتنی می‌بافد. نمی‌دانم حسین آقا برای سرگرم‌شدن چه می‌کرد. لابد کتاب‌های انگلیسی توی کتابخانه‌اش را می‌خواند یا با آن دمبل‌ها و وزنه‌های سنگین گوشهٔ اتاق ورزش می‌کرد.حسین آقا از خاطرات جبهه‌اش تعریف کرد و گفت آن موقع هم چنین موجی ندیده. می‌گفت حالا را ببین که چطور مجبورمان کردند دوباره خانه‌تکانی کنیم. می‌گفت کاش یک روز برسد که به شادی، همه همدیگر را ببینیم.وقتی داشتیم برمی‌گشتیم، ساختمان کم‌وبیش جمع‌وجور شده بود و آدم‌ها کم‌وبیش با رنجشان مواجه شده بودند و از تب‌وتاب اولیه افتاده بودند. مرضیه خانم با خوشحالی و خنده بدرقه‌مان کرد و دیگر خبری از آن گریه‌های بلندبلندش نبود. همه کم‌وبیش آرام گرفته بودند.توی کوچه، هنوز خیلی از آن ساختمان فاصله نگرفته بودیم که یک نفر از اهالی محله از یک ساختمان دیگر آمد سمتمان و گفت: «شکلات‌نخورده از اینجا نرید.» بعد نفری دو تا شکلات گذاشت کف دستمان و پروندهٔ امروزمان را بست.
دوشنبه ۰۱/۱۰

۲۲:۴۴

روزنگارِ جنگ، ۱۴۰۵/۰۱/۱۰
اول صبحی سر از ظفر درآوردم. آن ظفر زیبا و باکلاس که آنجا همیشه با مریم دنبال خانهٔ رؤیاهایمان می‌گشتیم تا نشانش کنیم، حالا توی ذهنم تبدیل شده به ظفر جنگ‌زده. آخ، بعضی مردمانش را هم که نمی‌توانی با سه مَن عسل هم بخوری؛ البته فقط بعضی‌هایشان را. دلم می‌خواست بهشان بگویم حتی جنگ هم نتوانست شما را از دماغ فیل بیاورد پایین؛ ولی خب، هرچیزی را هم نباید گفت.از صبح تا عصر همان‌جا بودیم. نه اینکه همه‌اش را هم کار کرده باشیم. اصلاً چه‌کار می‌شد کرد توی آن وضع؟ فقط می‌شد نگاه کرد و غصه خورد. البته زهرا اصرار داشت آنجا را بیخیال شویم و برویم مسعودیه. من خیلی راضی نبودم. یعنی دلش را نداشتم. با بدبختیِ ساکنان ظفر شاید بشود بعداز ساعاتی کنار آمد؛ ولی با بدبختی ساکنان پایین‌شهر نمی‌توانی کنار بیایی. همین که از نزدیک ببینی چه مصیبتی به سرشان آمده، تا مدتی زندگی بهت حرام می‌شود. کاش می‌شد کلاً چشمت را به روی رنج آدم‌ها ببندی؛ یا اینکه همهٔ رنجشان را یکجا از وجودشان سر بکشی.بعداز اینکه آنجا کارمان تمام شد، با دو تا زهراها و هدیه رفتیم چند جایی که اصابت داشتند را ببینیم. از سهروردی شروع کردیم و بعد رفتیم سبلان و بعد پیروزی. چه بلایی دارد به سر تهران می‌آید؟ آدم غصه‌اش می‌گیرد.برای رفع غصه‌هایمان رفتیم خانهٔ مادربزرگ زهرای یک، چای خوردیم و مفصل حرف زدیم (این کار را از همان صبح هم داشتیم انجام می‌دادیم) و بعد من و زهرای دو زدیم بیرون که «نخود نخود، هرکه رود خانهٔ خود».اواسط شب هم رفتم سر کوچه تا به پرچم تکان‌دادنم برسم. باران خوشگلی هم می‌زد که باعث می‌شد فکر کنی وسط یک سکانس از یک فیلم حماسی هستی. عاشق این شب‌ها شده‌ام. امشب یک دخترکوچولوی نازنازی هم بهم یک پیکسل پرچم ایران داد. فکر کنم الان برای استفاده‌کردن از پیکسل، محکم‌ترین دلیل جهان را دارم.این روزها نمی‌دانم باید چه احساسی داشته باشم. هم خوشحال و هم ناراحت؟ هم امیدوار و هم... نه‌خیر، نمی‌خواهم «هم ناامید» باشم. تا بعداً چه پیش بیاید.

۲۳:۱۰

بازارسال شده از زنان در جنگ 🇮🇷 عقیله(س)
یک یادآوری خواهرانه به تمامی برادران طنز و جدی‌پرداز در صحنه:تفاوتی ندارد که با تجاوز به خلبان اسرائیلی شوخی جنسی کنید یا سخنگویان دشمن. دیدن این شوخی‌ها در کانال‌ها و تولیدات عمومی شما به زنان مسلمان این کشور نشان می‌دهد که در حال زیستن بین مردانی هستند که ذهنشان با فکر تجاوز و کنیزگیری پر شده و منتظر یک جرقه‌ی مثلامشروع برای فرافکنی هستند. ما شرم داریم از این که تصور کنیم برادران ما در تشکل‌ها، محل کار و هزار محیط دیگر لحظه‌ای به زنی، ولو غیرمسلمان، نگاه کرده‌اند و به کنیزی گرفتن او را تصور کرده‌اند. اگر کسی به جز خود شما به ما می‌گفت در ذهن شما چه می‌گذرد ما به آن‌ها می‌گفتیم دهانشان را آب بکشند و به مردان مسلمان تهمت نبندند. وقتی خودتان باب حسن ظن به خود را می‌بندید و فتوحات نظامی شهدای زنده‌ی این کشور را به لجن شوخی جنسی می‌کشید با شما چه کنیم؟
#پیام_شما

undefinedرسانۀ زنان در جنگ | عقیله@Aghilleh

۲۰:۵۷

روزنگارِ جنگ، ۱۴۰۵/۰۱/۱۵
دستم به نوشتن نمی‌رود. نیمهٔ فروردین است و بیش از سی روز از جنگ گذشته. همین که یک ماه را رد کرد، دیگر روزها را نشمردم. کم‌حوصله‌ترم و اعصابم ضعیف‌تر شده. دلم خون است. از اینکه زنده‌ام، عذاب‌وجدان دارم. ماه این چند شب خیلی زیباست. شب‌ها به ماه خیره می‌شوم و گریه می‌کنم. چند روز است که کار بچه‌های جهادی در تهران تاحدی کمتر شده و از این بابت دلم آرام‌تر است؛ اما فکرِ تهران تکه‌پاره و زخمی رهایم نمی‌کند. امشب بعداز یک ماه سر کلاس زبان نشستم. استاد می‌گفت آدم‌ها به‌خاطر کارشان برگشته‌اند تهران و دلیل دیگری وجود ندارد. یکی از بچه‌ها جواب داد:"I returned to Tehran because it's my home."همین است. هیچ‌وقت تا این اندازه احساس نکرده بودم که تهران خانهٔ من است. خوش ندارم خانه‌ام را این‌قدر آشفته ببینم.فکر ازدست‌رفتن آدم‌ها هم رهایم نمی‌کند. دائم فکر می‌کنم که چرا کودکان می‌میرند؟ این چه دنیایی است که مرگ کودکان را تاب می‌آورد؟کاش می‌شد ریشهٔ ظلم را خشکاند. ناراحتی‌ام از همین است که حتی کار چندانی هم از دستم برنمی‌آید. فقط دارم خودم را امیدوار نگه می‌دارم. همین هم سخت‌ترین کار دنیاست.

۲۲:۲۶

روزنگارِ جنگ، ۱۴۰۵/۰۱/۱۶
به روزهای خوش گذشته فکر می‌کنم. آدم چقدر دیر و بدموقع قدر خاطرات خوشش را می‌فهمد. افضلی یادم آورد که یک سال قبل در چنین روزی عودلاجان بودیم. چقدر میان آن ۱۶ فروردین و این‌یکی فاصله است. آن موقع از خوشحالی توی آسمان بودم و حالا از ناراحتی کاملاً روی زمینم. دو ماه قبل وقتی روان‌درمانگرم ازم پرسید آخرین بار کِی احساس کردم که کودک درونم لبخند می‌زند، بی‌معطلی خاطرهٔ همان پیاده‌روی مفصل توی محلهْ امامزاده یحیی را برایش تعریف کردم و گفتم بعداز آن انگار دیگر فرصت نکرده‌ام خودم باشم. فکر می‌کردم امسال هم باز آن تجربه را تکرار می‌کنم؛ اما حالا وسط جنگم و فقط یک بزرگ‌سال غم‌زده‌ام.فردا بعداز مدت‌ها دوباره جلسهٔ روان‌درمانی دارم. نمی‌دانم قرار است به دکترم چه بگویم. قرار است چه دردی از من دوا شود؟ گمان می‌کنم دردهایی هستند که هیچ درمانی ندارند و درد وطن هم از همین نوع است.فکر می‌کردم امروز کار مفیدی ازم بربیاید، اما باز هم نشد. صبح همراه گروه جهادی‌ای رفتم یکی از محله‌های آسیب‌دیده. توی راه به بابا می‌گفتم: «باید یه گروه جهادی تأسیس کنیم، فقط برای سروسامون دادن به خود گروه جهادی‌ها.» این گروه هم آن‌قدرها مستثنا نبود. اولش آن‌قدر بیکار بیکار آنجا ایستادیم که ترجیح دادیم برویم مسجد محل و به خانم‌های مسجدی کمک کنیم. گفتند دارند سبزی ناهار را پاک می‌کنند. این خانم‌ها آن‌قدر به سبزی‌پاک‌کردنم ایراد گرفتند که فهمیدم احتمالاً از من کدبانو هم درنمی‌آید.بعداز آنجا رفتیم سر ساختمان‌ها. آن‌قدر بافتشان قدیمی بود که نسیم سبکی هم باعث لغزیدنشان می‌شد، چه برسد به انفجار. خانه‌های زیادی آسیب دیده بود. این روزها به خانه‌ها که نگاه می‌کنم، بیشتر متوجه تفاوت دنیای آدم‌ها می‌شوم. همین امروز در یک خانه تزئینات رمضانی و کتیبه به دیوار بود و در خانهٔ کناری، بطری‌های مشروب دیده می‌شد. توی یک خانه تلویزیون مدل بیست سال پیش را می‌دیدی و توی یک خانه از میزان نو بودن و شیک‌وپیکی مبل‌ها و باقی وسایل حدس می‌زدی که حتماً صاحب‌خانه تازه‌عروس است. یک جا صاحب‌خانه با روی باز ازت استقبال می‌کرد و برایت دعای خیر می‌خواند و یک جا بهت اخم می‌کردند و جواب سلامت را هم نمی‌دادند. چون آدم‌ها متفاوت‌اند و همین هم جالبشان کرده.دوست دارم بیشتر بنویسم، اما همین‌قدر هم کافی است. امروز که نه، ولی فردا شاید روز بهتری باشد و رغبت کنم بیشتر بنویسم.

۰:۴۳

#دیده‌نگارِ جنگ ۴
«یا حسین، یا حسین» صداها در هم می‌پیچد. پنج شش امدادگر روی تلی از خرابه ایستاده‌اند و آوار را کنار می‌زنند. کاور مشکی روی دست امدادگران از دل آوار بیرون می‌آید. شاید سی‌چهل دقیقه است که اینجا ایستاده‌ام و از فاصله‌ای نه‌چندان نزدیک، آنچه را می‌گذرد نگاه می‌کنم.همان اول از خانمی پرسیدم: «هنوز کسی زیر آواره؟» گفت: «سگ‌ها چهار نفر رو پیدا کردن. چهار نفر اونجان انگار.» دلم هُرّی ریخت. صدایی می‌گفت: «بچه زیر آواره آقا.» دعادعا می‌کنم اشتباه کرده باشد.یاد حرف‌های دیشب مطهره می‌افتم. خانه‌شان نزدیک همین‌جاست. با صدا و لرزش انفجار از خواب پا شده و با صداهای شدید ریختن ساختمان‌ها، فکر کرده الان است که خانه روی سرشان خراب شود. می‌گفت خانمی با بچه‌اش آمده بود بیرون و می‌گفت شوهرش زیر آوار است. می‌گفت صدا می‌آید که «فلانی زیر آواره.» یا «فلانی نه زیر آوار بود، نه جزو کشته‌شده‌ها.» یا از این‌جور حرف‌های دل‌خراش.از بین ردیف مردهایی که نزدیک تل خرابه ایستاده بودند، مردی بیرون می‌آید. گریه می‌کند. مثل کودکان دل‌شکسته با آستین اشکش را پاک می‌کند و می‌رود یک گوشه. سر صبحی، مرد دیگری را هم دیده بودم که یک کنج به دیوار تکیه داده بود و سرش را گذاشته بود روی زانوهاش؛ وقتی سر بالا آورد، چشم‌هاش سرخ بود. یکی از خانم‌هایی که خانه‌اش کاملاً تخریب شده بود هم می‌گفت: «من گریه نمی‌کنم؛ ولی شوهرم چرا.» و راست می‌گفت. رد اشک روی صورت همسرش بود.باد می‌وزد و خاک‌ها را جابه‌جا می‌کند. روی مژه‌های آدم‌ها هم غبار نشسته. صدای ریختن شیشه‌خرده‌ها شنیده می‌شود. سگ‌های زنده‌یاب شروع می‌کنند به پارس‌کردن. جنازهٔ بعدی هم پیدا شده... امدادگران و باقی نیروهای حاضر، با سرعت بیشتری کار می‌کنند. تحمل نمی‌کنم. از کوچه بیرون می‌روم تا از سمت‌های دیگری محل حادثه را ببینم. می‌گویند سه ساختمان مسکونی تخریب شده. وحشتناک است. سه ساختمان مسکونی یعنی چند تا خانوادهٔ غم‌دیده؟همه‌چیز له شده. نمی‌دانم این حجم تیرآهن و خاک‌وخل روبه‌رویم، باقی‌ماندهٔ کدام ساختمان است. بعضی از آتش‌نشان‌ها هنوز توی یکی از ساختمان‌ها هستند و بعضی‌شان خستهٔ خسته روی جدول‌های کنار خیابان نشسته‌اند.همان مسیر را دوباره برمی‌گردم. محل حادثه خلوت‌تر شده. نمی‌فهمم کار امدادگران و آتش‌نشان‌ها تمام شده یا نه؛ اما باقی نیروها هرکدام یک گوشه نشسته یا ایستاده‌اند و به ساختمان‌ها نگاه می‌کنند. همه از شدت خستگی و غم، کم‌وبیش آرام گرفته‌اند. خاک روی لباس‌هایم را می‌تکانم. هنوز صدای ریختن خرده‌شیشه‌ها و جابه‌جایی آوار به گوش می‌رسد. رفت‌وآمد آدم‌ها به نقطهٔ حادثه را می‌بینم و فکر می‌کنم کاش اگر کسی هنوز آن زیرهاست، معجزه‌وار زنده بیرون بیاید.
دوشنبه ۰۱/۱۷

۱۳:۲۴

ری‌اکت‌ها رو بستم که راحت باشم ولی حوصله‌م سررفت. دوباره بازشون می‌کنم. خوددرگیری ده از ده. undefined

۲۳:۰۷

روزنگارِ جنگ، ۱۴۰۵/۰۱/۱۷
امروز اصلاً خوب شروع نشد. همان نزدیکی‌های سحر، تهران رفت زیر آتش. اصفهان و تبریز و جاهای دیگر هم مثل اینجا. از ناراحتی و نگرانی درست خوابم نبرد. تا ظهر خودم را رساندم به یکی از جاهایی که آسیب دیده بود. اولین بار بود محل حادثه‌ای را این‌قدر بلافاصله می‌دیدم. همین که وارد آن محدوده می‌شدی، سینه‌ات سنگینی می‌کرد.اول رفتیم کمک یکی‌دو تا خانواده برای جمع‌کردن خانه‌هایشان و بعد من جدا شدم تا کمی صحنهٔ حادثه را نگاه کنم. دلم می‌خواهد این صحنه‌ها را آن‌گونه به ذهن بسپارم که هیچ‌وقت، حتی یک لحظه، فراموشم نشود که شر مطلق با ما چه کرد.وقتی برگشتم خانه، یک لایه خاک روی کل وجودم نشسته بود. ریخت خودم را که دیدم، آمدم توی نوت گوشی نوشتم: «می‌ترسم جنگ تمام شود و درست مثل حالا که غبار حادثه سروشکل مرا عوض کرده، غبار زمان روی خاطر آدم‌ها بنشیند و جای ظالم و مظلوم را عوض کند.»با روان‌درمانگرم هم حرف زدم. تمام حرفمان دربارهٔ جنگ بود؛ یک ساعت تمام. گفت داری دچار نوعی همه‌توان‌پنداری و مسئولیت‌پذیری افراطی می‌شوی و کم‌کم انسان‌دوستی‌ات را به افکار ناخوشایندی آلوده می‌کنی. گفت «فکر نکن تو خدایی».فکر می‌کنم همه‌اش به‌خاطر این است که قلب مؤمنی ندارم. حسرتش را می‌خورم. چقدر همه‌چیز برای آدم‌هایی که قلوب مؤمن دارند، به‌گونهٔ دیگری است.شب هم رفتم همان سر کوچه تا پرچم تکان بدهم. خیلی شلوغ بود. نبش کوچه چند تا بچهٔ قد و نیم‌قد کنار هم ایستاده بودند و پرچم تکان می‌دادند و شعر می‌خواندند. آدم از شور و حال بچه‌ها یک جور دیگر خوشش می‌آید.تازه بین آدم‌ها جاگیر شده بودم که دخترکی آمد یک کاغذ گذاشت کف دستم. داخلش نوشته شده بود: «این خیابان‌ها فردا به حضور تو شهادت می‌دهند.» لبخندی زدم و قربانش رفتم. قربان «وطن» هم رفتم و می‌روم.امشب تصویر یک موشک صورتی در شبکه‌های مجازی دست‌به‌دست شد؛ همان که به درخواست دختربچه‌ای آماده شده بود. آدم احساس سعادت می‌کند از اینکه در جهانی پر از ستمِ کودک‌کشان و کودک‌بازان، ساکن کشوری است که فرماندهانش تا این اندازه به دل کودکان راه می‌آیند. اینجا شبیه هیچ‌جای دیگر جهان نیست.فکر کنم بار هزارم است که می‌نویسم از ایرانی‌بودن خوشم می‌آید. می‌خواهم مطمئن شوم که عشق و علاقه‌ام را فریاد کرده‌ام. حالا هم غمگین اما آرامم. منتظر روزی هستم که بتوانم یک دل سیر گریه کنم. نمی‌دانم فرصتش کِی دست خواهد داد. فعلاً دوام می‌آورم.

۲۳:۰۸

برای آن آقای شهید.
پنجشنبه‌شب بود. داشتم گوشت قلقلی می‌کردم و جفت دست‌هام چرب شده بود و به نظر می‌رسید تنها راه تمیزکردنشان این است که قطعشان کنم. همان موقع گوشی‌ام زنگ خورد. آن روزها منتظر یکی‌دو تا تماس مهم بودم. دویدم سمت گوشی. دو تا انگشتم را با دستمال پاک کردم و با بدبختی تماس را جواب دادم و گوشی را بین گوش و شانه‌ام نگه داشتم. خانم مرادی بود. پرسید دانشجو هستم یا نه و آیا برای یکشنبه وقت دارم؟ هم دانشجو بودم و هم وقتم آزاد بود. برایم توضیح داد که می‌توانم یکشنبه برای نوشتن و روایتگری بروم بیت و باید مدارکم را برایش بفرستم. هم قلبم روشن شد و هم اضطراب گرفتم. کارکردن برای رسانهٔ ریحانه را دوست داشتم، ولی یک‌جورهایی از آدم‌ها پنهانش می‌کردم؛ چون دوست نداشتم کسی قضاوتم کند یا فکر کند زیادی انقلابی‌ام. این سال‌ها مواضع سیاسی‌ام خیلی فرق‌ها کرده بود، اما هنوز هم آقای خامنه‌ای برایم محترم و عزیز بود. آن اواخر شاید تنها پیوندم با جمهوری اسلامی همین علاقه‌ام به شخصیت ایشان بود که هر کار می‌کردم، کم نمی‌شد. وقتی راجع‌به ایشان می‌خواندم یا می‌شنیدم، احساس امنیت و سعادت می‌کردم. نگاه‌کردن به چهرهٔ ایشان، قلبم را آرام می‌کرد. خیلی دوست داشتم یک بار دیگر در فضای جلساتشان حضور پیدا کنم و ایشان را ببینم؛ مخصوصاً که قرار بود روایتگرِ آن فضا و شوروحال باشم و از شوق آدم‌ها بنویسم. اما آیا از پسَش برمی‌آمدم؟ خودم هم نمی‌دانستم. تا خود سحر روز شنبه تمام فکر و ذکرم شده بود اینکه خودم را برای «خوب‌نوشتن» آماده کنم. شیوه‌نامهٔ خرده‌روایت‌ها را هزار بار مرور کرده بودم. هی تمرین می‌کردم که چطور از آدم‌ها بخواهم داستانشان را برایم بگویند و چگونه آن را به ذهن بسپارم یا بنویسم. می‌خواستم مطمئن شوم که هیچ‌چیز از چشمم دور نمی‌ماند. اما صبح شنبه همه‌چیز از این رو به آن رو شد. با همان اولین صدای انفجار، دلم گواهِ بد داد. می‌دانستم برنامهٔ فردا لغو می‌شود، اما دوباره به فاطمه پیام دادم و پرسیدم. گفت برنامه لغو شده. با خودم گفتم لابد فقط بحث ملاحظات امنیتی است. گفتم در اولین فرصت بعداز جنگ که دوباره دیدارها به روال قبل برگردد، باز هم مرا فرامی‌خوانند. اما دلم شور می‌زد. یکشنبه صبح رسید. دم سحر داشتم به مامان می‌گفتم جنگ باعث شد اولین فرصت جدی تجربهٔ روایتگری‌ام را از دست بدهم. بعد گفتم از کجا معلوم توی این بلبشو زنده بمانم که شاید بعداً دوباره به دیدار دعوت شوم؟ از حسرت‌هایم می‌گفتم.وقتی خبر از تلویزیون اعلام شد، قلبم را بیرون سینه‌ام احساس می‌کردم. حالا می‌دانستم که برای همیشه فرصت دیدار را از دست داده‌ام. حالا آن صبح یکشنبه‌ای که قرار بود چشمم را روشن کند، بدل شده بود به روزی که مانند شب سیاه بود. حالا دیدار مانده بود به قیامت. حالا من مانده بودم و حسرتی که تمام قلبم را پر کرده بود، حسرتی که تا همین لحظه هم رهایم نکرده و تا پایان جهان نیز همراه من است.

۱۹:۴۹

روزنگارِ جنگ، ۱۴۰۵/۰۱/۱۹
چهل روز گذشت. باید برای این چهل روز، چهل سال گریه کنم. غم، کلمات را از من گرفته. می‌خواهم به‌جای نوشتن، قدرِ هزاران واژه اشک بریزم.

۲۱:۴۰

روزنگارِ جنگ، ۱۴۰۵/۰۱/۲۰
صبح رفته بودم خیابان ملک‌الشعرا. چقدر دلم برای حسین بختیاری تنگ شد. کاش از دنیا نمی‌رفت. نیاز دارم کسی آن‌گونه برایم روضه بخواند.قرار بود خانهٔ یک خانم را که براثر انفجار آسیب دیده بود، سر و سامان بدهیم. انرژی زنانه‌مان حالش خوب نیست و رفته بیمارستان. دیگر از بلندکردن هیچ وسیلهٔ سنگینی اِبا نداریم. زهرا که خیلی جدی آمده بود توی دیوارچینی کمک کند. می‌خواستیم گچ دیوار یک اتاق را بریزیم؛ به‌جای چکش و این چیزها، با دستهٔ خاک‌انداز این کار را کردیم. البته هنوز مقداری زنانگی درونمان مانده. زهرا هر یک ساعت با کرم مرطوب‌کننده بین همه چرخ می‌زند و دست‌های خودش و بقیه را مرطوب می‌کند.به‌هرحال آنجا کارمان کامل نشد. وسط کار یکی از همسایه‌ها آمد و بنا کرد به دادوبیداد. آن‌قدر جیغ‌جیغ کرد «شماها دزدین. من ازتون شکایت می‌کنم. شما اومدین دزدی.» و جلوی کار را گرفت که مسئول گروه کفرش درآمد و گفت کار تعطیل است. طفلک خانم صاحبخانه هی می‌گفت مرا با این‌همه کار تنها نگذارید، اما چه می‌شد کرد؟از آنجا رفتیم کارگاه شیشه‌بری. نِکو ازم پرسید: «بلدی شیشه‌ها رو طبق طرح‌ها چسب بزنی؟» گفتم: «من اصلاً این‌قدرا زن نیستم. می‌تونم تشویقتون کنم فقط.»در نهایت آنجا هم بچه‌ها چندان کاری نداشتند؛ پس رفتیم خیابان فریمان تا به خانه‌های آسیب‌دیدهٔ آنجا کمک کنیم.بعداز دو سه روز نیروهای امداد و نجات هنوز داشتند کار می‌کردند. یک سگ زنده‌یاب خیلی مهربان و بامزه همراهشان بود که می‌گفتند دختر است و پنج سال دارد. تمام منطقه بوی گاز می‌داد. با هر تنفس هم حجمی از خاک می‌رفت توی ریه‌هایت. بعداز مدتی، وقتی توی یکی از خانه‌ها مشغول کار بودیم، یکدفعه نیروهای امداد از آن بیرون داد و فریاد کردند سریع بیاییم بیرون. مثل اینکه ساختمان داشت ریزش می‌کرد. نفهمیدیم چطور بیرون آمدیم اصلاً. گفتند نمی‌شود کار کرد و محله هنوز خطرناک است و جز نیروهای امداد و نجات هیچکس نباید آنجا باشد. این یعنی دیگر آنجا کاری نداشتیم.نفری یک جارو و خاک‌انداز زده بودیم زیر بغلمان و درحالی‌که توی خاک غوطه‌ور بودیم، وسط خیابان راه می‌رفتیم. من که کاملاً شبیه کارگران ساختمان بودم. چرا آدم باید این‌طوری در انظار عمومی ظاهر شود آخر؟با همان ظاهر ترکیده تا خانه آمدم، به‌قدر یک دوش‌گرفتن به خودم فرصت دادم و باز برگشتم سمت انقلاب. می‌خواستم هم در مراسم چهلم آیت‌الله خامنه‌ای شرکت کنم و هم زهرا (که خیلی دل‌تنگش بودم) و همسرش را ببینم. خیابان‌ها پر از جمعیت بود. چند ساعتی آن سمتی بودم و بعد برگشتم خانه تا به پرچم تکان‌دادن سر کوچه‌مان برسم.امشب بچه‌ها باز قلبم را رقیق کردند. برایم دست تکان می‌دادند، بوس می‌فرستادند و بهم لبخندهای گنده می‌زدند. یک آقا هم بهم یک پیکسل با عکس آیت‌الله خامنه‌ای داد. یک خانم و دخترش هم به من و مامان گل دادند؛ رز مینیاتوری.امروز را آن‌قدر دوست داشتم که باوجود خستگی زیاد، سعی کردم بیشتر بنویسم؛ هرچند باز کلی چیز جا افتاده حتماً. راستی از عبارت «دورهٔ سکوت صحنهٔ نبرد نظامی» هم خیلی خوشم آمده. خواستم به‌طرز بی‌ربطی در یادداشتم بنویسمش. همین دیگر.

۲۲:۱۸

وای من این‌همه می‌نویسم، بازم چیزای جالب جا می‌مونن. اینجوری نمی‌شه. شماره‌هاتون رو بذارین از فردا هر شب نوبتی زنگ می‌زنم روزم رو برای یکی‌تون تعریف می‌کنم. undefined

۲۲:۲۰

روزنگارِ جنگ، ۱۴۰۵/۰۱/۲۱
امروز خانهٔ مهدیه روضه دعوت بودم. طبق معمولِ روزهایی که عصر جایی کار دارم یا دعوتم، از صبح هیچ کاری نکردم، مطلقاً هیچ کاری. فقط تعدادی از کتاب‌های کتابخانه‌ام را جدا کردم که ببخشمشان. تازه فهمیدم تعدادی از کتاب‌هایم هم نیست و هرچه فکر کردم، یادم نیامد چه‌کارشان کرده‌ام.عصر خودم را رساندم به روضه و یک دل سیر گریه کردم. جمعیتمان کم بود و روضه خیلی خصوصی برگزار شد. احساس کردم بعد مدت‌ها دلم کمی آرام گرفت.از آنجا هم یکراست رفتم خانهٔ سیدهادی عیددیدنی. سیدعلی به آن سنی رسیده که هربار می‌بینمش، کلی فرق کرده و دو متر زبان اضافه درآورده. هربار هم تا مرا می‌بیند، از سر و کولم بالا می‌رود و می‌گوید «حسین مولا بیذار». هادی از میناب برایم گفت. یک سری فیلم و تصویر هم نشانم داد. دل آدم ریش می‌شد.همان‌جور با دل خون برگشتم خانه. باز تا آخر شب هیچ کاری نکردم. استرس کارهای عقب‌افتاده و امتحان‌های پیش رو و هزار چیز دیگر نمی‌گذارد سر سوزنی مفید باشم.فشار بی‌پولی ناشی از کارنکردن در طول جنگ را هم تازه‌تازه دارم حس می‌کنم. قسط‌های این ماهم را هم جلوجلو دادم که قشنگ بیفتم توی سرازیری. این وسط بالاخره وی‌پی‌ان خریدم. دوربودن از اینترنت بین‌الملل حتی از بی‌پولی هم سخت‌تر است. حالا هرکه نداند، فکر می‌کند از نت آزاد چه استفاده‌ای می‌کنم! اوج اوجش این بود که به علی‌رضا که ایران نیست پیام احوال‌پرسی بدهم، دو تا توییت بزنم و با مریم و زهرا به‌جای بله، توی توییتر و تلگرام ارتباط بگیرم.امروز بعد مدت‌ها تسلیم شدم و یک وقت ویزیت آنلاین دکتر مغز و اعصاب هم گرفتم. دیگر کفرم درآمده بود که تک‌تک آدم‌ها به لرزش دست‌هایم گیر می‌دادند. دکتر گفت لرزش اضطرابی است. کاش اضطراب دست از سر من و زندگی‌ام برمی‌داشت.کماکان منتظر بمب اتم هم هستم. سر شب مطهره پرسید برایش آماده‌ام یا نه و گفتم آماده‌ام. یعنی نمی‌دانم مثلاً اگر آماده نباشم، چه تغییری در جهان حاصل خواهد شد. درمانگرم گفت زیادی از حد خودم را درگیر جنگ و مسائلش کرده‌ام. من هم تصمیم گرفته‌ام رها کنم و حالا در بی‌خبری و بی‌خیالی مطلقم؛ در واقع سعی می‌کنم که باشم.از این بلاتکلیفی در بُعد فردی و اجتماعی بیزارم. احساس می‌کنم خودم لنگ‌درهوا ایستاده‌ام وسط کشوری که آن هم لنگ‌درهواست. معلق و بی‌تعادلم. اگر جایی ثبات می‌فروختند، به قیمت گزافی می‌خریدمش. چه حرف‌ها می‌زنم. باید بی‌خیال شوم. همه‌چیز را هم نمی‌شود نوشت.

۰:۰۲

بازارسال شده از مَنو مصطفی
thumbnail
فیلم کوتاه «روز آخر»تهیه شده در سازمان سینمایی سوره

۱۷:۱۱

بازارسال شده از یادداشت‌های بی‌اهمیت
یکی از عزیزانم توی icu بستریه و شدیدا احتیاج دارم که دعا کنید براش. اگر میتونید حمد شفا بخونید. اگر هم خواستید حدیث کسا یا هرچی که بلدید رو بخونید که لطفتونه.

۲۱:۳۶

روزنگارِ جنگ، ۱۴۰۵/۰۱/۲۶
یکهو هوس کردم بنویسم. این روزها همهٔ کارهایم هوسی شده. هوس می‌کنم بخوانم. هوس می‌کنم بنویسم. هوس می‌کنم کار کنم. هوس می‌کنم یک هفته بمانم توی خانه. خدایا! یک هفته است چپیده‌ام توی خانه و به روی خودم هم نمی‌آورم که از زندگی دور افتاده‌ام. دلم برای کمک‌کردن به آدم‌ها تنگ شده. یک هفته است نه به کمک خانه‌های آسیب‌دیده رفته‌ام و نه به کارگاه شیشه‌بری سر زده‌ام. رفته‌ام توی لاک خودم. گفتم یک هفته به خودم وقت می‌دهم که نفس بگیرم و غصه بخورم. غصه‌ها داشت روی دلم انباشته می‌شد و حس می‌کردم دیگر کشش بودن در جهان آن بیرون را ندارم. دو روز دیگر فرصتم تمام می‌شود. برگشتن به آن فضای قبلی را دوست دارم، ولی هنوز کلی غصهٔ نخورده برایم باقی مانده.به خواندن متون و کتاب‌های جنگی معتاد شده‌ام. از خواندن متن‌های خاورمیانه‌ای بیشتر خوشم می‌آید. ما خاورمیانه‌ای‌ها زیادی شبیه همدیگریم. آدم می‌تواند احساس هم‌دردی کند. نوشته‌های جنگ‌های جهانی را اما با کلافگی می‌خوانَم. فکر می‌کنم جهان گیر یک مشت دیوانه افتاده بوده که نمی‌فهمیدند چه بلایی به سر همدیگر می‌آورند. اما به‌هرحال از خواندن راجع‌به هر وضعیتی، درست در دل وضعیت مشابهش، خوشم می‌آید. خواندن راجع‌به جنگ یک‌جور آگاهی غم‌انگیز اما خوشایند برایم به همراه دارد. جنگ برای آدم‌هایی که تجربه‌اش کرده‌اند مانند عشق است؛ تجربه‌ای ظاهراً مشابه همراه با نقاط مشترک بسیار، اما مملو از تفاوت‌هایی که باعث می‌شوند روایت شخصی هر فرد از جنگ به وجود بیاید. این روایت‌های شخصی را دوست دارم. گویی که جنگ هم یک قصه بیش نیست و بااین‌حال از هر زبان که می‌شنوی، نامکرر است.خیلی خب. به نظر می‌رسد دیگر هوس نوشتنم آرام گرفته. حالا شاید نوشتن کافی باشد. باید به داخل لاکم برگردم.

۲۰:۳۹

بازارسال شده از پایِ کارِ ایران | فاطمه بهروزفخر
thumbnail
این ویدئوی کوتاه را ببینید:
بعد از تهدید ترامپ به زدن زیرساخت‌ها، مردم اهواز، به ویژه زن‌ها روی پل سفید اهواز حاضر می‌شوند.زن‌ها را ببینید که بدن‌هایشان در حرکت است؛ کمی بالا و پایین می‌پرند، چادرهایشان در هوا موج می‌خورد و با صدای بلند رجز می‌خوانند.یک پرفورمنس سیاسی زنانه.
در برخی نظریه‌های پسااستعماری، بدن به‌عنوان صحنه مقاومت شناخته می‌شود. این‌جا چادر و‌ حجاب، که در نگاه برخی اغلب به‌عنوان نشانه انقیاد و قربانی‌بودن شناخته می‌شود، به ابزار بصری-حرکتی قدرت بدل می‌شود: پارچه‌ای که در هوا می‌چرخد و فضا را تصرف می‌کند.
ساده‌تر بگویم: در نگاه‌های رایج، مخصوصاً در بعضی روایت‌های فمینیستی غربی، معمولاً زنِ چادری یا زنِ باورمند به یک گفتمان سیاسی، جایی ندارد یا خیلی سریع به‌عنوان «تحت فشار» یا «بی‌صدا» تعریف می‌شود. اما این تصویر دقیقاً خلاف این را نشان می‌دهد. این‌جا زن‌هایی را می‌بینیم که نه‌تنها حاضرند، بلکه صحنه را در اختیار گرفته‌اند. چادرشان را که اغلب به‌عنوان نشانه محدودیت دیده می‌شود، به بخشی از حرکت‌شان تبدیل کرده‌اند؛ پَر چادر در هوا می‌چرخد، دیده می‌شود و به چشم می‌آید.
رجزخوانی به عربی هم لایه مهمی دارد. این انتخاب زبانی، صرفاً یک ابزار ارتباطی نیست؛ نوعی بازپس‌گیری جغرافیای معنایی است. عربی، به‌عنوان زبان تاریخی مقاومت در منطقه، این اجرا را از سطح صرفاً ملی (ایران) به سطح فراملی (غرب آسیا) می‌برد. همراهی پرچم ایران و عراق نیز همین منطق را تقویت می‌کند.
چرا چنین صحنه‌ای در چارچوب‌های فمینیستی مسلط نامرئی می‌شود و به چشم نمی‌آید؟ پاسخ، در استانداردسازی سوژه زن نهفته است. در این چارچوب‌ها، زنِ رها کسی است که بدنش را از نشانه‌های دینی/ملی آزاد کرده باشد. اما این صحنه دقیقاً همین را به چالش می‌کشد: زنانی که با چادر، با پرچم و در دل یک گفتمان سیاسی، نه‌تنها حذف نشده‌اند، بلکه در مرکز صحنه ایستاده‌اند و معنا تولید می‌کنند.
آن‌چه بر پل اهواز رخ داد و ما تصویرش را دیدیم، نه صرفاً یک تجمع، بلکه یک بازنویسی از معنای زن‌بودن در میدان سیاست است؛ جایی که بدن، صدا و نمادهای انتخابی در هم تنیده می‌شوند تا شکلی از عاملیت را بسازند که در بسیاری از نظریه‌های غالب، هنوز نامرئی است.
#زن_اندیشی#زنان_در_جنگ

۲۱:۴۲