بله | کانال وَهمِ‌سُرخ
عکس پروفایل وَهمِ‌سُرخو

وَهمِ‌سُرخ

۱۳۹ عضو
thumbnail
+ توی جنگل قدم میزد، راهشو انگار گم کرده بود، درسته جنگل بود ولی آفتاب بدجور اذیتش میکرد.
همش حس می‌کرد یه چیزی از همون موقع که وارد جنگل شد تعقیبش می‌کنه.هرچقدر اطرافشو دید زد چیزی نبود که نبود.
کتی که پوشیده بود گرما رو غیر قابل تحمل میکرد.از شدت گرما کتشو در آورد و پرت کرد یه گوشه..داشت به مسیر ادامه میداد که یه لحظه به عقب نگاه کرد، کتش بدون هیچ میله‌ ویا شاخه‌ی درختی راست ایستاده بود.انگار یه چیزی اونو نگه‌داشته بود...
به سمت کت رفت ولی ناگهان کت با سرعتی غیر قابل پیش بینی به سمت خودش اومد...

۱۹:۴۹

thumbnail
صدا‌های زیر تخت همیشه ازارش میداد.چندباری از مادرش خواست که بیاد پیشش بمونه. ولی همیشه با بهونه‌های مختلف از پیشش میرفت.مادر نمی‌دونست پسر کوچولو شبها چه چیزایی می‌بینه‌، ولی خب مادر هم قصد بدی نداشت میخواست الان که پسرش به هفت سالگی رسیده عادت کنه به جدا خوابیدن.
همیشه فکر میکرد پسرش بهونه میگیره، و حرفاش الکیه..
یک شب مادر با دل بچه راه اومد و به اتاقش رفت.
+امشب کنارت میخوابم.بعد اینکه مادر رفت روی تخت و اشاره کرد به پسرش که بیا: مگه نمیخواستی پیشت بمونم. پس منتظر چی هستی!؟
پسر از جاش تکون نخورد مادر احساس کرد تخت میلرزه.پسر بچه که از دور داشت با خونسردی نگاه میکرد گفت: ببخشید مامان، اونا ازم خواستن تورو بیارم اینجا، اگه تورو نمیاوردم منو باخودشون میبردن..
همون لحظه بود که دستای پنهانِ زیر تخت به سمت مادر هجوم بردن.و تنها چیزی که توی اون اتاق و امارت پیچیده بود صدای جیغ مادرِپسر بود...

۵:۴۰

thumbnail
همیشه از کنار قبرستون که رد میشدم زمزمه‌های زیادی میشنیدم.
هیچوقت سعی نمی کردم وارد اونجا بشم. هم میترسیدم و هم حس سنگینی بهم دست میداد.یروز با یه شخص جدید آشنا شدم.روستای ما کوچیک بود و همه همدیگرو می‌شناختیم. جدید بودن اون شخص کاملا تابلو بود.رنگش پریده بود و انگار دنبال کسی می‌گشت.هم حوصله نداشتم و هم حس ترحم بیش از حد، وجدانمو قلقلک میداد.تصمیم گرفتم بهش کمک کنم و بعد به کارای خودم برسم.نزدیکتر شدم و باهاش صحبت کردم، ولی متوجه نشدم که دقیقا دنبال چی میگرده.ازش پرسیدم کجا زندگی میکنی.
ـــــ جایی که زندگی میکنم زیاد دور نیست تقریبا اون‌ طرف میوفته.(و به سمتی که قبرستون قرار داشت اشاره کرد)با خودم فکر کردم لابد پشت قبرستون یا پیش یکی از اقوامش که اون اطرافن زندگی میکنه.
+ با من بیا میبرمت به خونه‌.
ــــ مطئنی که می‌تونی منو ببری.
+ بله...
باهاش به سمت جایی که اشاره کرده بود حرکت کردم. به قبرستون که رسیدیم، دیدم داره میره سمت یه قبر، باخودم گفتم حتما میخواد برای زیارت قبر خونواده ویا دوستی بره.بدون حرف به دنبالش راه افتادم.اون دقیقا کنار یه قبر ایستاد، وقتی رفتم جلوتر دیدم این قبر نبش شده...
«ــــ خیلی وقته دنبال یه همبازی میگشتم اومدم بیرون تا اسباب بازیمو بردارم»با تعجب و ترس به صورتش نگاه کردم حالت چشماش دیگه مثل قبل نبود.صورتش اصلا به یه آدم زنده شباهت نداشت، چشماش... رنگ مردک چشماش به سفیدی میزد. میخواستم فرار کنم اما نمی‌تونستم از اونجا برم انگار طلسم شده بودم و به پاهام زنجیر بسته بودن.ـــ جایی برای رفتن نیست، مگه نگفتی منو به خونه میبری، پس توهم باید بامن به خونه بیایی...تقلا کردم ولی فایده‌ای نداشت، خودش وارد قبر شد و بهم گفت: بیا داخل قراره خیلی باهم خوش بگذرونیم.وقتی دید وارد نمیشم پاهامو گرفت و بزور منو به داخل قبر برد...
(بعد از این حادثه دیگه نه خبری از اون شخص بود و نه خبری از موجودی که یکباره ظاهر و بعد ناپدید شد، بود. اینکه چه اتفاقی براش افتاد تا الان معلوم نیست.)

۱۵:۳۹

thumbnail
موقعیت: کسی که اولین بار میخواد وارد چنل من بشه..

۱۵:۴۶

بهتون گفته بودم من یه جنتلمنم!؟

۱۷:۵۴

بچه‌ها می‌خوام چیزیو بهتون معرفی کنم که وقتی به سمتم میاد خود به خود میترسم و جیغ می‌کشم...

۱۸:۰۵

thumbnail
این شما و این عامل ترس و لرز و مور مور شدن بدنم...

۱۸:۰۶

ساده ازش نگذرید، بزرگوار حتی عکسشم لرزه براندامم میندازه.

۱۸:۰۷

وَهمِ‌سُرخ
undefined این شما و این عامل ترس و لرز و مور مور شدن بدنم...
پاهاشو ببینید لامصبوو، فکر کنید همین بیاد روی صورت یا روی دست و پاتوون...وایییی تصورشم وحشتناکه..

۱۸:۰۸

بچه ها شما کی هستین چی هستین.انقدر ابهتتون زیاده که ۲۹نفر نه دوهزار و نهصد نفر دیده میشین.حالا میدونید چرا!؟ چون یه نفر با سه کا ممبر بهم گفت از چنلش حمایت کنمundefinedundefined

۶:۱۲

thumbnail
هیچی سلامتی.اومدم عضو وَهمِ سُرخ شدم چون تنها ادمینیه که روم کراش نداره، الانم منتظر داستاناشم...

۶:۵۴

thumbnail
برای یک سفر تفریحی به بیرونِ شهر رفتم، تک و تنها، سفری که می‌خواستم شروع کنم بخاطر شایعاتی بود که توی روستا راجبش حرف میزدند.
سالها بود که یک کلیسای متروکه در قسمت شمالی شهر وجود داشت، کسی هم جرعت نمی‌کرد به اونجا نزدیک بشه، میگفتند توسط یه چیز عجیب و غریب تسخیر شده، هرکسی به اونجا بره دیگه هرگز برنمیگرده..
اخه چه کسی باورش میشه که توی یه کلیسا همچین اتفاقاتی بیوفته.برای اتمام به این شایعه‌ها من به سمت کلیسا حرکت کردم.
وقتی به آنجا رسیدم در کلیسا با زنجیر بسته شده بود. هوا داشت تاریک میشد و این واقعا ناخوشایند بود. چراغ قوه‌ای که همراهم بودو برداشتم، قفلِ زنجیرو با میله‌ی آهنی باز کردم و به داخل کلیسا رفتم.تخریب کلیسا عادی نبود، انگار یه بمب منفجر کرده باشند.نمیدونم من اینطور حس میکنم یا واقعا کسی از وقتی وارد شدم داره نگام میکنه..

(ادامه دارد)

۷:۱۹

thumbnail
(ادامه)
به پشت سرم که نگاه کردم کسی نبود، با چراغ قوه اطراف کلیسارو‌گشتم ولی بازم خبری از چیز عجیب و غریبی که می‌گفتند نبود.
صدای جیر جیر از زیر یکی از نیمکتای کلیسا میومد.به سمت صدا رفتم. هرچقدر نزدیک‌تر میشدم شدت صدا و تقلا بیشتر میشد.نیمکت رو‌ که برداشتم چندتا خفاش از زیرش بیرون پریدن..اول منتظر چیزای عجیب بودم، شاید همین انتظارم باعث شد بترسم..یه در سمت چپ کلیسا وجود داشت به سمت اون در رفتم روی در نوشته شده بود که «باز نشود»
ولی خب چه کسی به نوشته‌ها اهمیت میده.درو باز کردم و وارد اتاق شدم در کمال حیرت اون اتاق اصلا خراب نبود متروکه هم بنظر نمیرسید انگار کسی اینجا زندگی میکنه..
جلو تر رفتم و یک عروسک چوبی روی تخت بود حالت عروسک عجیب بود چشماش انگار زده بود بیرون لبخند عجیبی هم روی‌ لب داشت.بعد از چند ثانیه برانداز کردن اون عروسک چوبی، شروع کردم به گشتن به دنبال آدمی که اینجا زندگی میکنه..
این اتاق انگار بزرگ بود یه قسمت که حتی نور ماه هم به اونجا نمیرسید خیلیی مرموز و تاریک بود. به شدت تاریک...اونجا که رسیدم به هر گوشه که نگاه میکردم یه اسکلت میدیدم، هر چقدر جلو تر که میرفتم اسکلت‌ها نه تنها کمتر بلکه بیشتر میشدند. انگار همه‌ی این آدمایی که اینجا بودن بدنشون تیکه تیکه شده و کل گوشتشونو از استخوناشون کشیدن بیرون...
تازه فهمیدم چرا هرکسی میومد برنمیگشت ولی... کی این کارو کرده....دیگه موندن اینجا جایز نبود باید سریعتر از اینجا بزنم بیرون، به عقب که برگشتم...
باهمون عروسک چوبی برخورد کردم.ولی این اینجا چیکار میکنه.. چشماش مثل قبل بود با این تفاوت که دورتا دورشونو انگار خون گرفته... با لبخندی که داشت شروع کرد به بلند خندیدن..صداش نه شبیه انسان بود و نه هیولا ولی بشدت دلخراش بود.
خواستم به طرف در بدوئم که در بشدت بسته و قفل شد.
به طرف عروسک چوبی نگاهی انداختم داشت نزدیکتر میشد هیچ راه فراری نبود و این واقعا برای من تهِ خط بود....

۷:۳۴

هلوووو گاااایزززز

۵:۴۰

تنها چیزی که از انگلیسی بلدم همینه حتی یادم نمیاد انگلیسیش چطور نوشته میشه یعنی در این حد...undefined

۵:۴۰

بعد حالا سر صبحی که بیدار شدم انقدر کلمات عجیب غریب دیدم فهمیدم من خیلییی تباهماخه گتس وات؟؟؟

۵:۴۱

یکم در حد ما بی‌سوادا صحبت کنید پلیییز

۵:۴۲

اهاااا پلیزم هست که البته اینم از روی پریز یاد گرفتم

۵:۴۲

بازارسال شده از ꪀꪗ᥊ꪖ᥊ꪮꪀ 卐
ــ میگن امروز روز جهانی مادرِ...

۸:۱۶

عهههههپس روزت مبارک مامیی🥹undefinedundefined

۸:۱۷