بله | کانال آرشیو پیام های دکتر امیر آبادی
آ

آرشیو پیام های دکتر امیر آبادی

۱۸۱ عضو
بازارسال شده از گرجی
بسم الله الرحمن الرحیم خاطره ی زایمان۱۴۰۲/۵/۲۰زایمان سوم، سزارینبیمارستان انصاریخانم دکتر مرضیه امیرآبادی
خب .من از اول ورزش نکرده بودم.ویار بسیار بدی داشتم تا ماه ۵وزن کم کردم.کلا تو بارداری ۴کیلو بیشترشده بودم نسبت به روزاول .نه میتونستم غذا بخورم نه دارو.تا اوایل ماه ۶ فقط با سرم و آمپول روزها رو میگذروندم. بخاطر خونریزی و یکم انقباض اونم خون تازه تو هفته ی ۳۱ یک شب بیمارستان بستری شدم(بیمارستان انصاری) .آمپول دگزامتازون و داروی منیزیم و آهن گرفتم بصورت تزریقی.که درد و خونریزی تموم شد.(هزینه ی یک شب شد۱۰تومن که بیمه ایران ۶تومنش رو داد)بعداز اون دکتر تا آخر هفته ی ۳۵ استراحت داد وگفت بمون تهران.منم دو روز بعد از ترخیص نشستم تو ماشین وحرکت کردم به سمت دیارخرم آباد. همینکه رسیدم خونه دوباره خونریزی. دکتر گفتن باید بری چک کنی رفتم بیمارستان ان اس تی و نوارقلب گرفت و...خداروشکر خوب بود و چندساعت بعد برگشتم خونه.بازتو هفته ی ۳۴ خونریزی داشتم( تو هفته ی ۳۴ مادربزرگ عزیزم فوت کرد.۲روز تحمل کردم واقعا نتونستم نرم.درحد ۱شب رفتم و برگشتم )استراحت مطلق ک نبودم ولی خواهرم دوهفته رو پیشم بودن و با اتفاقی ک افتاد رفتن تا ۳۶ هفته رو دیگه استراحت نداشتم واقعا با ۲تا پسر بچه ی ماشاالله شیطونundefinedundefinedروز ۱۷ مرداد تو هفته ی ۳۶ من دردهای عجیبی داشتم. نمیتونستم بشینم روی زمین.حتی نمیتونستم بایستم. با هر حرکت بچه من درد داشتم.تکون می‌خورد نفسم میگرفت.درد روی کمر ولگن و مثانه و مقعد وسیاتیک و.. خلاصه دردبود. با توجه به اینکه بچه بریچ بود و زایمان دوم رو ویبک انجام داده بودم منتظر چرخیدن بچه بود. تو گروه قرار هم پرسیدم ولی هیشکی نظری نداشت. دردم پشت سر هم نبود ولی طبیعی هم نبود.خودم فک میکردم شاید بچه داره میچرخه. شب بعدش حدود ساعت ۳شب یهو دردتو پهلو و کمرم پیچید. به دکترم پیام دادم و رفتم ی دوش بگیرم.برگشتم دیدم بنده خدا خانم دکتر ۴مرتبه تماس گرفته بودن.بعدپیام داده بودن که برم بیمارستان و چک کنم. بعداز دوش من تخت خوابیدم و فردا دردی نداشتم (کم بود). تا ۹شب پنج شنبه.دیدم باز درد دارم ولی بازم کم بود. گفتم حالا بد نیست برم ی چک کنم.۱۰ شب بیمارستان بودم پزشک سونو نبود و ماما گفت باید معاینه بشی.گفتم بچه ی من بریچ بوده گفت نه چرخیده من سرش رو میبینم.۲تا مامای دیگه معاینه کردن گفتن احتمال ۹۹درصد چرخیده و دهانه ی رحم۴سانت بازهستundefinedundefinedundefinedخب اینجا هیچ دکتری منو قبول نمی‌کرد بخاطر ویبک.گفتن خانم بچه ات داره میاد باید بستری بشی و سزارین.گفتم حالا که چرخیده چرا سز من میخوام طبیعی باشه.یکی از ماماها گفت من برات میگیرم بچه رو ولی راستش نتونستم اعتماد کنم.با خانم دکتر تماس گرفتم.ایشون گفتن اگه انقباضات منظم نیست و دردت زیاد نیست و تا ۶ساعت دیگه میرسی استخاره بگیر و خودت تصمیم بگیر.من واقعا درد زایمانی حس نمیکردم.باتوجه به قبلی که تو ۴سانت جلوی دهنم رو گرفته بودم صدام بلندنشه از درد.خلاصه استخاره خوب اومد و من هیچی آماده نکرده بودم.برگشتم خونه ساک بچه رو بستم و ی چمدون واسه خودمو بچه ها وحرکت کردیم ۱۲شب.بین راه به دردا دقت میکردم که اگر منظم شد برم نزدیک ترین شهر و بیمارستان.بین راه ماشینمون پنجر شدundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedهمسرم هرکاری پیچ ها باز نشدن.ی ماشین پلیس رسید دو تا جوان ماشاالله درشت هیکل اومدن کمک اونام نتونستن.حالا این وسط تکونهای ماشین خیلی اذیتم میکرد.رفتم بیرون نمیتونستم سرپا بمونم رو زمین هم جک وجونور بودundefinedundefined پلیس گفت بشین تو ماشین ما( همه اش میگفتم خدایا نکنه من اینجا دردم بگیره.از لحظه ی حرکت من ذکر صلوات گفتم تا وقتیکه رسیدم) خلاصه اون دو نفر هم نتونستن و زنگ زدم امدادخودرو تا اومد و درست شد ۱ساعت طول کشید دقیقا.همسرم بشدت استرس داشت و دوس داشت گاز بده من نمیزاشتم. آخه مامای بیمارستان بهش گفته بود زیرانداز و دستکش و ی سری چیزا ببر ممکنه بین راه زایمان کنه خانمتundefinedundefinedساعت ۶ونیم صبح الحمدالله رسیدیم بیمارستان و معاینه و ان اس تی... اولی گفت چرخیده بچه.دومی گفت انگار سر نیست ولی خیلی شبیه سر با این تردید کردن ها ۴نفر معاینه کردن هر کدوم ۲مرتبه.دیگه عصبی شده بودم گفتم صبرکنید دکترم برسه.

۲۲:۲۴

بازارسال شده از گرجی
#ادامه_خاطره_زایمانخانم دکتر فک کنم ساعت حوالی ۸بود که رسیدن بیمارستان و معاینه کردن گفتن شک دارم و بریم سونو.جمعه بود و پزشک سونو نبود.خود خانم دکتر بررسی کردن و گفتن باسن بچه پایینه و سرش بالا. فرصت دادن و گفتن ورزش کنم شاید بچه بچرخه که نشد. آخرین تلاش خانم دکتر چرخش با دست بود دردناک بود ولی خیلی امید داشتم به شدنش. زیر دستگاه با کنترل ضربان قلب بچه تقریبا چرخید که خانم دکتر گفتن بلند شو سجده برو که به محض ایستادن بچه برگشت به حالت قبلشundefinedundefined اینجا بود که دیگه تصمیم به عمل گرفتن و گفتن بیشتر از این نمیتونیم فشار بیاریم وچون نزدیک به ۶سانت بودم برگشتیم و آماده ی عمل واقدامات قبلش....خانم دکتر تاکید کردن که مقنعه بدن نه کلاه.تواوج ناراحتی و ناامیدی وارد اتاق عمل شدم و خودم رو به خدا سپردم که بهم توان تحمل محیط اتاق عمل رو بده چون واقعا سزارین اول خیلی خیلی اذیت شده بودم. الحمدالله عمل عالی بود و با دعاهایی که خانم دکتر حین عمل خوندن و صحبت هاشون بسیار آرام بودم و از اولش دعا کردم تا اتمام کار. اولین خواهرمون که از بچه های قرار به ذهنم رسید و اسمشون رو بردم الهه خانم بذرافشان بودن یادم اومد که چقد منتظر زایمان هستنundefinedundefinedیکی از مشکلاتم درسز اول قسمت ریکاوری و لرزش و سرمای بعد از عمل بود که اینجا ی دستگاه گرما ده گذاشتن زیر پتو که خیلی عالی بود..از فشار دادن های شکم برای جمع شدن رحم نگم دیگهundefinedundefinedوقتی به اتاق منتقل شدم اومدن گفتن بچه تند نفس میکشه و فرستادن ان آی سیو.هر چی اصرار کردم اجازه بدید خواهرم عکسش رو بگیره ببینمش اجازه ندادن تو اتاق عمل هم فقط چندثانیه روی صورتم حسش کردم.چقد بد بود باید صبر میکردم تا ساعت ۵ که اجازه بدن بلند بشم و بتونم ببینمشundefinedundefinedروز شنبه من مرخص شدم و دخترم نه.هرروز ی بهانه واسه نگه داشتن بچه داشتن.دکترم گفتن بچه مشکلی نداشت ی شب باشه کافیه‌. شب اول بدون اینکه از بیمه تکمیلی بپرسن گفتن ۸تومن واریز کنید که بچه بستری بشه.فردا گفتن کلسیمش پایینه ۷ بود که باید ۸میبود.روز بعد گفتن زردی داره من گفتم خودم مرخص میکنم اجازه ندادن.بعد فهمیدم با بیمه هزینه ی ۴شب بستری ان آی سیو میشد ۸تومن وشک کردم که واقعا نیاز بود ۴شب بچه بیمارستان باشه یا بخاطر پول.....

۲۲:۲۴

بازارسال شده از گرجی
#ادامه_خاطره_زایمانخلاصه که شب سوم تا پیش رئیس بیمارستان هم رفتم ک بچه رو مرخص کنم ولی هزار بهانه آوردن.یبار گفتن اگر با رضایت شخصی بچه رو ببری بیمه هزینه رو نمیده.پیگیری کردم دکتر اجازه ی ترخیص داد بعد گفتن تا ساعت ۱باید ترخیص میشد.بعد گفتن تا واسه نوزاد شناسنامه نگیرید نمیتونیم بیمه ی مادر رو استفاده کنیم.میگفتن از کجا بدونیم این بچه ی شماستundefinedundefinedundefined(گفتم گواهی ولادتش رو خودتون زدید)....خلاصه که بنظرم واقعا بیمارستان انصاری معیارش پوله. اگر اشتباه میکنم خدا منو ببخشه ولی خیلی اذیتمون کردن.هزینه ی زایمان و ۴شب ان آی سیو اطفال حدود ۲۰تومن شد.امیدوارم زیاده گویی نکرده باشم.undefinedundefinedان شاءالله همه ی مادران باردار بسلامتی و ب راحتی تمام فارغ بشن و‌ میوه های دلشون رو به آغوش بگیرن.

۲۲:۲۴

بازارسال شده از Narges Sadat
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedلیست مراکز ویزیت دکتر مرضیه امیرآبادی
undefinedدارالشفای امام سجاد علیه السلام خراسان خاوران اولین کوچه سمت چپ کوچه قنطار جنب نانوایی 02133732828 شنبه دوشنبه سه شنبه
undefinedدرمانگاه طب الرضا خيابان پيروزي- بلوارابوذر- پل دوم- خيابان ائمه اطهار- نبش خيابان برادران باقري-پلاک ۱02133163030 -02133181130۴ شنبه ها ۸تا ۱۲ ظهر
undefinedدرمانگاه مکتب الزهرا تقاطع پاسدار گمنام و امام علی ع، میدان سرآسیاب ، خیابان آهنگر ، چهارراه حاجی قربان ، پلاک ۹۲02133100244 - 5یکشنبه ها ۱۶ تا ۲۰پنجشنبه ها
undefinedمطب شخصی با همکار طب سنتی" خانم بیدکی"چهارشنبه هاطرشت شمالی،بزرگراه شیخ فضل الله بعدازچوپ تراش، خیابان تات،پلاک ۳09108541924
‎021 4422 9324‎
undefinedدوشنبه ها ساعت ۷ تا ۹ شب درمانگاه شهرک مطهری۳۳۲۰۷۸۶۳

۱۱:۲۱

بازارسال شده از ز. حاتم پور
سلام مامانا من امروز اومدم پیش دکتر امیر آبادی مکتب الزهرا نوبت حضوری داده میشه ساعت سه باید حضور داشته باشید زیاد معطلی نداشت بیمارستانم گفتن محب قرارداد نشده ببندن و توافق نشده نیکان و لاله هستن یکی از این دو بیمارستان ها به زودی قراره با تکمیلی کوثر قرار داد ببنده که البته بیمه ما کوثر نیست الان نمیدونم چکار کنم undefined

۱۸:۳۹

بازارسال شده از 🎀ڣاطِݥـہ خواجوے🎀
سلام خواهرااومدم شرح زایمانم رو بگم....لطفا اونایی که روحیه حساسی دارن نخوننمن چهار شنبه از ساعت ۱۱ صبح درد و انقباض داشتم تقریبا هر ۷-۸ دقیقه انقباض ۳۰ ثانیه ای داشتمتند تند کار هامو کردم به دکتر زنگ زدم گفتن پاشو بیا مطب طرشت ببینم اگه شرایطت خوب بود با هم میریم بیمارستانتا جمع و جور کنم دخترم آماده کنم ببرم‌ خونه مامانم شد ساعت ۱۶تا از ورامين برسیم طرشت شد ساعت ۱۹تا رسیدم دکتر معاینه کرد گفت ۳ سانتی با افاسمان ۳۰ خوبه ولی برو نفیسه با طب سوزنی تحریک کنه که سريع تر زایمان کنی منم رفتم برای طب سوزنی اما بعد ۱۰ همه درد و انقباض هام رفتحالا علت چرا نمی دونم undefinedبعد دکتر نوار قلب گرفت همه چیز خوب بوددکتر گفت تو احتمالا امشب زایمان کنی اما خودت میدونی میخوای برو خونه دردهات رو بکش بعد که فاصله دردهات کم و منظم شد بیای بیمارستان یا الان برو بیمارستان بگم بهت قرص بدن و کیسه آب رو بزنن که دیگه بیوفتی تو فاز زایمان بعد مشورت با همسرم استخاره‌ای که گرفتیم قرار به این شد که برم بیمارستان ساعت ۲۲ با خانم دکتر از مطب در اومدیم خانم دکتر رسونیدم منزل پدر شون بعد گفتن ساعت ۱۲ ان‌شالله میام بیمارستان....ما رسیدیم بیمارستان بعد مامای شیفت اومد ان‌اس‌تی گرفت و معاینه ام کردن وقتی که دستش رو در آورد بیرون یه هجم زیادی روی دستکشش مایع سبز رنگ بود...خیلی شوکه شدم استرس گرفتمماما گفت که نکنه بچه مدفوع کرده؟!ازم پرسید چیز گیاهی واژینال استفاده کردی؟عفونت داشتی؟منم گفتم نه اصلابعد هر چی سعی کرد نتونست کیسه آب بزنه گفت فعلا یک چهارم قرص بهت میدم پاشو راه برو تا دکترت بیاد ببینم باید چیکار کنیممنم چون سر دخترم تجربه مکونیوم داشتم کل وجودم رو استرس گرفت که ای وای بدبخت شدم...خلاصه پاشدم راه رفتم ورزش های القایی رو انجام دادم پله نوردی ،ورزش با توپ، انواع پیاده روی....این بین هم نادعلی و انشقاق و صلوات خاصه حضرت زهرا میخوندم.....نیم ساعت بعد ان‌اس‌تی گرفتن همه چیز خوب بود ولی انقباض رو منظم ثبت نمی کرد دوباره بلند شدم برای ورزشساعت ۱۲ نیم بود که دکتر اومد گفت فاطمه من یادم رفت بهت بگم وقتی مطب داشتم معاینه ات میکردم یه شیاف گذاشتم که زودتر دهانه رحمت باز بشه این مایع سبز رنگ بخاطر همونه....ینی از عمق وجودم نفس راحت کشیدم و خداروشکر کردم....دوباره نوار قلب گرفتن و دکتر معاینه کرد وکیسه آب رو زد دکتر گفت نگاه مایع شفافه شفافه ایشالله تا صبح میزایی توصیه ها رو ماما شیفت کردن گفتن من برم یه ۲ ساعت بخوابم میام بهتون سر میزنمبعد همسرم اومد تو اتاق باهم شروع کردیم ورزش کردیم چقدر گفتیم و خندیدیم....همسرم خیلی خیلی همراه خوبی بود حسابی وجودش بهم آرامش میداد....ساعت ۲ ونیم ان‌اس تی گرفتن گفتن انقباض ثبت نمی کنه اما من درد داشتم...دوباره یک چهارم قرص بهم دادن پاشدم برای ورزش انقباض هام منظم شد هر ۵ دقیقه ۴۰ ثانیه انقباض داشتم‌گذشت ساعت ۵ دکتر اومد گفت وا چرا اصلا تو پیشرفت نکردی همون ۳ سانتی...من باورم نمیشد چون خیلی درد داشتم هی میگفتم مطمئنی مطمئنی؟گفت آره دختر چیکار کردی تو زایمان اولت ۳ ساعته زاییدی ،شکم دوم چرا اینجوری شدی....دوباره بهم قرص دادن شروع کرد به معاینه تحریکی وحشت ناک....هرچی از درد وعذابش بگم کم گفتمundefinedundefinedدرد های من خیلی خیلی بیشتر شدن انقباض ها شدید تر شدن....این وسط هم همسرم تمام تلاشش رو می‌ کرد که آرومم کنهواقعا هم وجودش کنارم مثل مسکن بود با روغن ماساژم میداد برام قرآن میخوند قربون صدقه ام می رفت تو وان ماساژم میداد باهام ورزش می‌کرد بهم واقعا انگیز و امید میداد اینقدر وجودش کنارم با ارزش و مهم بود که تمام تلاشم رو میکردم با وجود اینکه خیلی درد داشتم خیلی ینی ۱۰ برابر زایمان اولم اما بخاطر همسر خیلی صبوری کردم با ماما و همسرم حسابی همکاری میکردم تا سریع راحت بشم....

۲۳:۳۴

بازارسال شده از 🎀ڣاطِݥـہ خواجوے🎀
#ادامهاز ساعت ۶ تندتند معاینه میشدم ان‌‌اس‌تی میگرفتن ورزش میکردم تا ساعت ۱۰ به سختی به سختی رسیدم به ۸ سانتدیگه میگفتن زور بزن زور بزن منم هر چی در توان داشتم خرج میکردم اما هیچ فایده ای نداشت‌بچه op بود دکتر میگفت با این زور های تو الان باید بچه بپره بیرون نمی دونم چرا این پسر تنبلت خودش یکم تلاش نمی کنه....تو این مدت هم یا صدای قلب رو با یه دستگاه کوچیک چک میکردن یا دراز کش رو تخت ان‌اس‌تی چک میشد....اصلا افت ضربان قلب نداشتیم....شد ساعت ۱۱ نیم بعد کلی سجده رفتن گربه باز و چمباتمه سر گل پسر از op در اومد انگار که چرخید اما یهو باعث افت ضربان قلب شد دکتر گفت یه چی شد یا بند ناف دور گردن گیر کرده یا جفت پاره شده یه چی شده داد زد سریع اتاق عمل آماده کنید....سوند بیارید....ماما ها خیلی بیخیال بودن اول جدی نگرفتن...دوباره دکتر سرشون داد و بیداد کرد که دیگه همه ریختن تو اتاق من....یکی سوند می‌زد یکی لباس ام رو عوض می کرد و من هم از درد جیغ میزدم التماس میکردم خدااآا بعد این همه درد چطور دوباره درد سزارین تحمل کنم از اون ور همسرم بدتر از من بود چون شاهد همه‌ی ماجرا بود این پایان تلخ خیلی براش سنگین بود....من گریه اون گریه......فاصله زایشگاه تا اتاق عمل کنار تختم گرفته بود میدوید هی میگفت بمیرم برات الان دیگه راحت میشی....منم میگفتم دیدی چی شد دیدی بدبخت شدم....خیلی خیلی خیلی سخت سنگین بود....رسیدیم اتاق عمل دکتر داد زد پرسنل آقا بیرون..اما هیچ کس گوش نمی‌داد دکتر با کارد اتاق عمل دعواش شد اما من چیزی نفهمیدم یادم‌نیستچون اصلا تو حال خودم نبودم فقط های های گریه میگردم ....بیهوش ام کردن دیگه چیزی نفهمیدم....انگار که ساعت ۱۲ و ۵ دقیقه محمد حیدر ما با وزن ۲۸۰۰ بدنیا میادخلاصه من موقعی به هوش اومدم که احساس کردم یکی داره شکمم فشار میده اما هنوز گیج و منگ بودمیمقدار هم زیر شکمم میسوخت درد میکردمنو داشتن انتقال میدادن به بخش که تو آسانسور همسرم دیدم صدام به سختی در میومد نفس برای صحبت کردن نداشتم با چه عذابی پرسیدم محمد حیدر کجاست خوبه حالشبعد کلی ناز ونوازش قربون صدقه گفت دیدمش آره خوبه بردنش بخش نوزادن....منم تا حدودی قلبم آروم گرفت با خودم گفتم که این همه سختی به سلامت بودنش می ارزه....اما ۲ ساعت بعد همسرم با حال زار اومد فهمیدم یه چی شده اما هر کاری کردم چیزی نگفت‌....یک ساعت بعد مامانم اومد بعد کلی گریه به مامانم گفتم‌ چرا پس محمد حیدر نمیارن پیشمگفت شوهرت بنده خدا کبود شده داره سکته میکنه می‌ترسید بهت بگه که رفته ان‌ای سیو....نترس مامان جان حالش خوب میشه زود میاد بغلت....اما من دیگه تحمل این یکی رو دیگه نداشتمتا حد مرگ حالم بد شد.....همش روز های سخت بدنیا اومدن دخترم می اومد جلوی چشمم اما این بار عذابم ۲برابر شده بود که با این بخیه ها باید چه کنم.....

۲۳:۳۴

بازارسال شده از 🎀ڣاطِݥـہ خواجوے🎀
#ادامه فعلا آقا محمد حیدر مون انتقال دادیم بیمارستان مهدیه چون هزینه ان‌ای سی یو بیمارستان خصوصی خیلی بود....علت افت قلب هم پیچیدن بند ناف دور گردنش بود بخاطر همین بعد از بدنیا اومدن احیاش کردن و الان وابسته به اکسیژنه....
منم بخاطر دخترم کنار اومدم با این قضیه چون خیلی رو من حساسه نمیخوام از روزای اولی که داداشش بدنیا اومده خاطره بد بمونه تو ذهنش‌....مجبور بخندم و شاد باشم....اما عمیقا داغونم....درباره بیمارستان هم بخش زایشگاه خیلی خوب بود ماما های مهربون دلسوزاتاق لیبر خوب هم وان داشت هم توپاتاق عمل اصلا خوب نبود یه مشت پرسنل دست و پا چلفتی بد اخلاق بخش ان‌ای‌سیو هم خیلی خیلی مزخرف و بی ادب بودن اصلا راضی نبودیم نه جواب درست میدادن نه کار خاصی میکردن.....بخش بستری هم خوب بود بد نبود پرستار و ماما های خوبی داشت.....در کل اگه یه زایمان راحت طبیعی داشته باشید بیمارستان لاله خیلی خوبه اما خدا نکنه کارتون به سزارین و ان‌ای‌سی‌یو بشه دق دچار تون میکنن....
هزینه ها همسزارین با یک شب بستری اتاق خصوصی ۱۹ تومان شدکه ۶ تومان تکمیلی مون دادان‌ای‌سی‌یو هم شبی ۱۴ تومان بود
#بیمارستان_لاله#دکتر_امیرآبادی#سزارین_اورژانسی

۲۳:۳۵

بازارسال شده از فهیمه فتحی زاده
من خودم مریض دکتر امیرابادی بودم اصرار زیادی دارن ۳۸ دیگه زایمان کنی خیلیم استرس میدن که اگه نیای چی میشه چون دوست دارن موقع دردا پیش مریض باشن معمولا ام میندازن به پنج شنبه جمعه مثلا اگه حس کنن شما دوشنبه میزایی از الان میگن بیا میزائونمتundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined

۲۳:۱۲

بازارسال شده از N.Imani
سلام مامانامن زایمان کردمو فکر کنم از سخت‌ترین زایمان‌های بیمارستان لاله و دکتر امیرآبادی بودمبه دلیل خونریزی بیش از اندازه یک واحد خون هم گرفتمفقط چون جون خودم و جنین لحظه های آخر خیلی خطری شدپاهام رو بیش از اندازه کشیدن و همین باعث شده من حتی پاهام رو نمیتونم یک تکون کوچک بدوم و اصلا نتونم یک قدم هم راه برم و تمام استخوان‌ها لگنم لق شده و صدا میده برای این مشکل اگر راه حلی دارید ممنون میشم بهم بگیدشرح زایمانم انشالله سر فرصت مینویسم اما اونا که حساس اصلا نخوننمجدد محتاج حمد شفا شما عزیزان هستم

۱۷:۴۹

بازارسال شده از N.Imani
مم می خواستم ویبک کنم که حداقل رو پا باشم الان یک قدمم نمی تونم بردارمو حدود 20تا بخیه خوردم

۱۷:۴۹

بازارسال شده از آرشیو قرار مومنانه
تجربه زایمان یکی از اعضای خوبمون نام کاربری روحانی
۵ خرداد از ساعت ۳ ب ظ انقباض خیلی ضعیف داشتم .. درد زیر دل، که باورشون نمی‌کردم ولی سعی کردم زمانشو داشته باشم. ۴ تا ۵ زینبو گذاشتم کلاس چرتکه و برداشتم. از ۵ کمی بیشتر شد انقباضا.. ولی تا ۷ که به همسرم زنگ زدم بیاد و بریم، بازم مطمئن نبودم undefined یجورایی بعد ۵ سال جنس دردو یادم رفته بود، حس می‌کردم باید جدی‌تر و بیشتر باشه. باید قبلش بچه‌هارو می‌ذاشتیم پیش مادرشوهرم. و ازونجا تا بیمارستان هم ۲۰ دقیقه فاصله بود.تا ۹:۲۰ که رسیدیم بیمارستان دردا هر ۱۵ دقیقه شده بود. اما همچنان خیلی عادی بودم، با شوخی و خنده رسیدیم. وقتی دیدم یه نظم مبهمی داره سعی کردم بپذیرم که زایمان نزدیکه 🫣تا رفتم تو اتاق درد و معاینه کرد و ان‌اس تی وصل کرد شد ساعت شد ۱۰. گفت ۳ سانتی.تا ۱۰:۲۰ که خوابیده بودم برای ان‌اس‌تی انقباضا شد هر ۵ دقیقه! دکتر اولش گفت بذار ۱۲ به بعد پذیرشش کن که یه شب اضافه ازش نگیرن..وقتی دید انقدر سریع داره پیش می‌ره خیلی تعجب کرد، بهش گفتم لطفا پذیرش کنید دکتر به ۱۲ نمی‌کشم undefined مشکل هزینه ای نداریم..آخه تا پذیرش نمی‌کرد بهم لباس و دمپایی نمی‌دادن.. با لباس خونه بودم بلاتکلیف.همون موقع معاینه کرد ۵ سانت بودم.تا ۱۱ فواصل دردا شد ۲،۳ دقیقه... مامای شیفت اسمش دنیا سادات بود، ازونجایی که دکتر امیرآبادی به خاطره تعریف کردن و شوخی کردن تو لحظات بحرانی زایمان معروفه، هی باهاش شوخی می‌کرد و می‌گفت حالا صبر کن سر بچه‌ی خودت ازت انتقام می‌گیرمundefinedundefined و ذکر می‌کرد چون دنیا سیده حریف من می‌شه undefinedundefinedدنیا سادات می‌رفت و میومد و وقتی وضعیت منو می‌دید از خوشحالی و ذوق هی تعریف می‌کرد ازم.. بیرون اتاق زایمان هم به مامانم گفته بود خیلی سریع و خوبه پیشرفتش نگران نباشید.
تو تمام‌این مدت رو تخت با سجده و گربه کاملا مسلط بودم رو دردا، همسرمم هم همزمان کمرمو ماساژ می‌داد و ذکر می‌گفت و نوحه می‌خوند!تیم اتاق زایمان همگی حس خوبی بهم می‌دادن و خیلی مهربون بودن. بالاخره پذیرش کرد و لباس پوشیدم و..۱۱:۲۰ دکتر گفت حدود ۶ سانتی.ولی خیلی سریعه.. می‌خوای بری تو وان؟ هرکاری دوست داری بکنی بگوبعد گفت موافقی کیسه آبتو پاره کنمء؟ بدت نمیاد؟ بعضیا بدشون میاد ..گفتم هرطور صلاح می‌دونید..کیسه آبو که ضد یهو وا رفت!!!اینجارو همسرم اینجوری با خنده تعریف می‌کنه:دکتر ۴تا اصطلاح پزشکی رو پشت هم ردیف کرد و مثل فرمانده تیم مامارو بسیج کرد که به سرعت اتاقو آماده کنن.. و همه مثل اسپند رو آتیش می‌خوردن به هم!!! اتاق کوچیکی هم بود.مشکل چی بود؟با اینکه من ۳۸ هفته و ۵ روز بودم، و تا اون موقع تو چکاپ‌ها هیچ علامت غیرطبیعی نداشتم، حتی همون موقع هم ضربان قلب بچه‌ عالی بود، اما همزمان متوجه شد بچه مقدار زیادی مکونیوم دفع کرده و بند نافش هم پاره‌ست!!! دستور این بود که باید تو کمترین زمان فول بشم! undefined تو فواصل دردها تنفس عمیق داشتم، و در زمان دردها سعی می‌کردم به حرفش گوش بدم و پوزیشنی که ازم می‌خواست داشته باشم. منطقا وضعیتی که پیش اومد برای هر دکتری حکم سزارین داشت، اما دکتر امیرآبادی واقعا حرفه‌ای مدیریت بحران کرد و کمکم کرد طبیعی زایمان کنم. خلاصه نیم ساعت پرفشار رو پشت سر گذاشتیم و دکتر همچنان که منو راهنمایی می‌کرد برای ماما خاطره تعریف می‌کرد!! undefinedundefinedundefined که اینم بخشی از مدیریت بحرانش بود.. undefinedپسر ما ساعت ۱۱:۵۷ به دنیا اومد و الحمدلله صحیح و سالم بود، بعد از مدتی گفتن نیاز به ان‌آی‌سی‌یو هم پیدا نکرده‌. از همه جالب‌تر این بود که خواهرش هم ۵ سال پیش ۵ خرداد ساعت ۹:۴۵ شب به دنیا اومد! من قبل اینکه برم بیمارستان بهش گفتم داداشت فقط چندساعت وقت داره تا روز تولدش با تو یکی بشه! undefined وقتی هم که زایمان کردم فوری ساعتو نگاه کردم ببینم ۱۲ شده یا نه.. undefinedگاهی فکر می‌کنم این نیتی که تو سر من بود باعث شد تقدیرم این شکلی رقم بخوره و شرمنده می‌شم. خدا واقعا رحم کرد... 🥲#ادامه_دارد #تجربه_زایمان #زایمان_طبیعی #دکتر_امیر_آبادی #بیمارستان_لاله #تهران

۱۷:۴۹

بازارسال شده از آرشیو قرار مومنانه
#ادامهرفتم روی تخت برای استراحت و منتظر که جفت خارج شه اماجفت کمی دیر خارج شددکتر دید خونریزی زیادهگفت یه چیزایی اون تو موندهیه کم درد داره تحمل کن اینارو خارج کنمundefinedلخته‌های خون باقی مونده از جفت بودباید رحم کاملا پاکسازی می‌شد و چاره‌ای نبود. هرچقدر دردای زایمان تا لحظه‌ی آخر قابل تحمل بود برام، متاسفانه اون دردارو تاب نیاوردم. اینجا چند سری خود دکتر تلاش کرد، بازم پاکسازی کامل نشد ، دنیا سادات اومد کمکش و تموم کرد کارو. و من نفس راحت کشیدم. مرحله‌آخر هم بخیه بود. چون سر بچه بزرگ بود نیاز به بخیه داشتم. همش نگران بودم نکنه بازم چیزی تو رحم باقی مونده باشه، که دکتر گفت نشونه‌ش خونریزی زیاد غیر طبیعی هست که خداروشکر نداشتم.
با اینکه زایمان سومم دو قسمت واقعا نفس‌گیر و غافلگیرکننده داشت، اما از دو زایمان قبلی خیلی شیرین‌تر و دلچسب‌تر بود.اونم به خاطر دلسوزی و کاربلدی دکتر و مجموعه‌ی زایمان بود. بسیار همراه، گوش به فرمان و همدل. خیلی راضی بودم از همشون. ضمن اینکه مامای همراه هم نداشتم و نیازی هم نشد.#ادامه_دارد #تجربه_زایمان #زایمان_طبیعی #دکتر_امیر_آبادی #بیمارستان_لاله #تهران

۱۷:۴۹

بازارسال شده از آرشیو قرار مومنانه
#ادامه من از دکتر و کادر مامایی در بدو ورود و تا آخر پروسه زایمان خیلی راضی بودم همونطور که گفتم.. البته شانس من دکتر موقعی که رفتم بیمارستان بودمن زایمان دومم رو کیان بودم که اصلا از ماماها راضی نبودم.. انگار تاحالا ندیده بودن کسی برای زایمان طبیعی بیاد، خیلی منفعل و سردزایمان اولم قمربنی‌هاشم بودم که اونجا هم مامای شیفت نصف شب انگار به زور از خواب بیدارش کرده بودن و به شدت تو غر و اخم بود و فقط یه نفر بود و دست تنها، ایشونم راهنمایی خاصی نمی‌کرد.. و خودم هم خیلی بی تجربه بودم
کادر پرستاری وقتی تو بخش رفتیم هم خوب بودن همشون.. فقط قسمت مالی و نگهبانی کلا ما هیچ‌کجا راضی نبودم تا الان undefined سر ورود و خروج همراه کلا خیلی گیر می‌دن.. اینجا هم همینطور
بیمارستان ۲۳ گرفت در مجموع، دکتر ۸.۵ تخفیف دادشد ۱۴‌.۵ بدون بیمهمارو بیمه‌مون خیلی حساب کرده بودیم که فعلا بازی درآورده و رو هواست.‌. پیگیری لازم داره#تجربه_زایمان #زایمان_طبیعی #دکتر_امیر_آبادی #بیمارستان_لاله #تهران

۱۷:۴۹

بازارسال شده از آرشیو قرار مومنانه
تجربه زایمان یکی از اعضای خوبمون نام کاربری n.imani
undefinedلطفا افرادی که روحیه حساس دارن نخونن undefinedundefinedundefined
#بیمارستان_لاله#دکتر_امیرابادی#ویبک

۲۱:۳۱

بازارسال شده از آرشیو قرار مومنانه

tajrobe_zayman.pdf

۴۸۷.۰۸ کیلوبایت

۲۱:۳۱

بازارسال شده از زِیـنــ أَبــ 🇮🇷
منم با این دکتر تجربه زایمان داشتم و شرایطم خیلی مشابه ایشون بودundefinedبا این تفاوت که برای من با توجه به ازمایش و ام ار ای تشخیص التهاب در ناحیه لگن دادن
بنظرمنم اضطراب این دکتر خیلی بالاست و در شرایط خاص و بحرانی واقعا توان مدیریت کردن نداره

۲۱:۳۱

بازارسال شده از زینب کریمی
سلام من چند وقت بود که می‌خواستم تجربه زایمانم رو بنویسم ولی فرصت نمی‌شد الان که شما پرسیدین می‌نویسم تا بقیه دوستان هم بخونن.#تجربه_زایمان#دکتر_امیر_آبادی#زایمان_طبیعی#فرزند_سوم#بیمارستان_لاله من ۳۷ هفته رفتم معاینه پیش دکتر گفتند دهانه رحم یک و نیم سانت باز شده .۳۸ هفته و ۴ روز رفتم گفتند دهانه رحم دو و نیم سانت بازه و خیلی نرمه اما با توجه به علامت خارش دست و پای شبانه که داشتم دکتر تشخیص کلستاز کبدی دادند و گفتند باید ختم بارداری داده بشه . گفتن برو خونه وسایلتو جمع کن و بیا مطب تا معاینه تحریکی کنیم که دردات شروع بشه .من رفتم خونه وسایلم رو جمع کردم و در حین انجام دادن کارها دردهام هم شروع شد با اینکه معاینه تحریکی نبود و فقط یک معاینه ساده بود.ساعت ۱۱ رسیدم مطب و دکتر که دیدن دردام شروع شده گفتن دیگه معاینه تحریکی نیاز نیست ‌. اگر تحریک کنم ممکنه همینجا زایمان کنی undefinedبعد با دکتر رفتیم به سمت بیمارستان .توی ماشین دردهام هر حدوداً ۵ دقیقه یک بار بود .ساعت ۱۲:۳۰ پذیرش شدم . ماما معاینه کرد گفت ۴ سانتی . از همون اول دستگاه انستی به من وصل کردن و گفتن روی تخت بخوابم . درد داشتم اما دردها اصلاً کلافه کننده نبود و طوری بود که با تنفس عمیق شکمی رد می‌شد . حوالی ساعت ۲ دکتر کیسه آب رو پاره کردند و دیدن حدسشون درست بوده و به علت کلستاز کبدی بچه مدفوع غلیظ کرده بود . بعد از پاره شدن کیسه آب دردها شدت گرفت ساعت ۲:۱۰ تر گفتن اگر روی تخت زایمان راحتی همین جا زایمان کن ولی پیشنهاد من به همه مامان‌ها زایمان در حالت چمباتمه روی زمینه چون پارگی کمتری اتفاق می‌افته بچه هم راحت‌تر دنیا میاد . من هم حرفشون رو گوش کردم و به حالت چون باتمه مثل توالت ایرانی روی زمین نشستم دکتر هم روی چهارپایه روبروی من نشستند . شروع کردند در حال زایمان صلوات خاصه حضرت زهرا رو برام می‌فرستادند خیلی حس خوبی بهم می‌داد . بعدش با چند تا زور بچه به دنیا اومد. ماماها یک تشک پهن پشت سرم گذاشتن و من رو روی اون خوابوندن و دکتر برای اینکه پاهای من معلوم نباشه سریع روپوششون رو درآوردم و روی پاهای من انداختن از این کارشون خیلی خوشم اومد که انقدر حریم بیمار براشون مهمه .چند دقیقه بعد جفت به دنیا اومد و خون‌های اضافه خارج شد .بعدش دکتر گفتن برم روی تخت بخوابم برای بخیه زدن همین که از سر جام بلند شدم به یک دفعه خونریزی شدید شروع شد دکتر من رو تخت خوابوندن و شروع کردن قله رحمم رو ماساژ دادن ر همون حال داشتم به من توضیح می‌دادند که چون کلستاز کبدی دارم خیلی بهتره که از دارو برای بند آوردن خونریزی استفاده نشه و سعی دارن خونریزی من رو با ماساژ کنترل کنند حدوداً نیم ساعت خودشون شکمم رو ماساژ دادن و الحمدلله خونریزی متوقف شد .من سر زایمان قبلیم هم چنین مشکلی داشتم که با آمپول داخل شکم و چند واحد خون برطرف شد اما عوارض تزریق اون چند واحد خون تا مدت‌ها با من بود . اما این دفعه خدا را شکر دچار این مشکلات نشدم
بعد از بند آمدن خونریزی هم با دقت بخیه زدند .تخت زایمان بیمارستان لاله طوری قرار گرفته بود که پاهای من به سمت دیوار بود و فقط دکتر که روبروی من داشت بخیه می‌زد من رو می‌دید و بقیه که در اطراف در حال تمیز کردن اتاق و کارهای دیگه بودند من رو نمی‌دیدند و این خیلی خوب بود که حریم شخصی من تا این اندازه رعایت می‌شد .
من از اینکه دوران بارداری و زایمانم رو با دکتر امیرآبادی گذروندم خیلی خیلی راضیم همیشه دعاگوشون هستم undefined

۱۸:۲۵

بازارسال شده از زینب کریمی
اینو یادم رفت توی تجربم بگم.من دو تا زایمان قبلی ۴۰ هفته و ۵ روز صبر می‌کردم دردم شروع نمی‌شد و آخرش با آمپول فشار و القا زایمان کردم.ولی این دفعه خیلی دوست داشتم که دردم طبیعی شروع بشه . حسرت شمردن دردها و فاصله‌هاشون به دلم مونده بود undefinedاین دفعه گفتم همه تلاشم رو واسه شروع شدن دردها می‌کنماز ۳۲ هفته حیپای بارداری با خانم آبادی شرکت کردم . از ۳۷ هفته هم رزش‌های زایمان راحت رو تا جایی که تونستم انجام دادم . تدابیر نرم شدن دهانه رحم هم انجام دادم .به لطف خدا این دفعه کاملاً طبیعی دردام شروع شد undefinedو یه زایمان طبیعی فیزیولوژیک بدون آمپول فشار بدون معاینه تحریکی و بدون برش پرینه رو تجربه کردم undefinedاین تجربه خوب رو برای همتون آرزو می‌کنم 🥰

۱۸:۲۶

بازارسال شده از آرشیو قرار مومنانه
تجربه زایمان یکی از اعضای خوبمون نام کاربری الهام. اس من ۳۷ هفته رفتم معاینه پیش دکتر گفتند دهانه رحم یک و نیم سانت باز شده .۳۸ هفته و ۴ روز رفتم گفتند دهانه رحم دو و نیم سانت بازه و خیلی نرمه اما با توجه به علامت خارش دست و پای شبانه که داشتم دکتر تشخیص کلستاز کبدی دادند و گفتند باید ختم بارداری داده بشه . گفتن برو خونه وسایلتو جمع کن و بیا مطب تا معاینه تحریکی کنیم که دردات شروع بشه .من رفتم خونه وسایلم رو جمع کردم و در حین انجام دادن کارها دردهام هم شروع شد با اینکه معاینه تحریکی نبود و فقط یک معاینه ساده بود.ساعت ۱۱ رسیدم مطب و دکتر که دیدن دردام شروع شده گفتن دیگه معاینه تحریکی نیاز نیست ‌. اگر تحریک کنم ممکنه همینجا زایمان کنی undefinedبعد با دکتر رفتیم به سمت بیمارستان .توی ماشین دردهام هر حدوداً ۵ دقیقه یک بار بود .ساعت ۱۲:۳۰ پذیرش شدم . ماما معاینه کرد گفت ۴ سانتی . از همون اول دستگاه انستی به من وصل کردن و گفتن روی تخت بخوابم . درد داشتم اما دردها اصلاً کلافه کننده نبود و طوری بود که با تنفس عمیق شکمی رد می‌شد . حوالی ساعت ۲ دکتر کیسه آب رو پاره کردند و دیدن حدسشون درست بوده و به علت کلستاز کبدی بچه مدفوع غلیظ کرده بود . بعد از پاره شدن کیسه آب دردها شدت گرفت ساعت ۲:۱۰ تر گفتن اگر روی تخت زایمان راحتی همین جا زایمان کن ولی پیشنهاد من به همه مامان‌ها زایمان در حالت چمباتمه روی زمینه چون پارگی کمتری اتفاق می‌افته بچه هم راحت‌تر دنیا میاد . من هم حرفشون رو گوش کردم و به حالت چون باتمه مثل توالت ایرانی روی زمین نشستم دکتر هم روی چهارپایه روبروی من نشستند . شروع کردند در حال زایمان صلوات خاصه حضرت زهرا رو برام می‌فرستادند خیلی حس خوبی بهم می‌داد . بعدش با چند تا زور بچه به دنیا اومد. ماماها یک تشک پهن پشت سرم گذاشتن و من رو روی اون خوابوندن و دکتر برای اینکه پاهای من معلوم نباشه سریع روپوششون رو درآوردم و روی پاهای من انداختن از این کارشون خیلی خوشم اومد که انقدر حریم بیمار براشون مهمه .چند دقیقه بعد جفت به دنیا اومد و خون‌های اضافه خارج شد .بعدش دکتر گفتن برم روی تخت بخوابم برای بخیه زدن همین که از سر جام بلند شدم به یک دفعه خونریزی شدید شروع شد دکتر من رو تخت خوابوندن و شروع کردن قله رحمم رو ماساژ دادن ر همون حال داشتم به من توضیح می‌دادند که چون کلستاز کبدی دارم خیلی بهتره که از دارو برای بند آوردن خونریزی استفاده نشه و سعی دارن خونریزی من رو با ماساژ کنترل کنند حدوداً نیم ساعت خودشون شکمم رو ماساژ دادن و الحمدلله خونریزی متوقف شد .من سر زایمان قبلیم هم چنین مشکلی داشتم که با آمپول داخل شکم و چند واحد خون برطرف شد اما عوارض تزریق اون چند واحد خون تا مدت‌ها با من بود . اما این دفعه خدا را شکر دچار این مشکلات نشدم
بعد از بند آمدن خونریزی هم با دقت بخیه زدند .تخت زایمان بیمارستان لاله طوری قرار گرفته بود که پاهای من به سمت دیوار بود و فقط دکتر که روبروی من داشت بخیه می‌زد من رو می‌دید و بقیه که در اطراف در حال تمیز کردن اتاق و کارهای دیگه بودند من رو نمی‌دیدند و این خیلی خوب بود که حریم شخصی من تا این اندازه رعایت می‌شد .
من از اینکه دوران بارداری و زایمانم رو با دکتر امیرآبادی گذروندم خیلی خیلی راضیم همیشه دعاگوشون هستم undefined#تجربه_زایمان#زایمان_طبیعی #دکتر_امیر_آبادی #بیمارستان_لاله #تهران

۲۲:۴۶