بازارسال شده از ثنا احدی
بسم الله الرحمن الرحیمخاطره زایمانثنا احدی۱۴۰۰.۲.۱۰بیمارستان انصاریخانم دکتر امیرآبادیدختر گل ما تو سونو ۳۵ هفتگی وزنش کمتر از نرمال بود بخاطر همین ازون هفته رفتم زیر نظر خانم بیدکی و با ۳ جلسه طب سوزنی و داروها که تجویز کردن الحمدلله خون خودم پاکسازی شد و بچه بهتر وزن گرفت.از هفته ۳۶ پیش دکتر امیرآبادی معاینه میشدم. هفته ۳۷ دهانه رحمم ۱.۵ باز بود و وارد هفته ۳۸ که شدم ۲ تا ۲.۵ سانت باز بود. من تو دوران بارداری هیچ ورزشی انجام نداده بودم و پیاده روی هم بخاطر اینکه سر بچه خیلی زود اومده بودتو لگن دکتر منع کردن. اما کارهای روزانه خونه رو انجام میدادم. هفته ۳۷ به بعد ۵ بار از روغن بارداری استفاده کردم و تو معاینه ها نتیجه شو دیدم چون طبع بدنم خشکه اما دهانه رحم خیلی نرم شده بود تا اینکه ۳۸ هفته تمام رفتم برای طب سوزنی و پلن بارداری تو مطب گیشا. بعد از اون دردای نامنظمم کم کم منظم شد و ۲۴ بعد کاملا دردای زایمانم شروع شد دکتر معاینه کردن و گفتن شاید کاذب باشه و تلفنی در ارتباط باشیم. دوش گرفتم اما شدت دردا همین جور بیشتر میشد تا اینکه اون شب ساعت ۹ دکتر بیمارستان انصاری معاینه کردن و گفتن ۳ سانت شده. ما چون منزلمون با بیمارستان ۱۰ دقیقه فاصله داشت رفتم خونه و تا ساعت ۴ صبح دردارو خونه تحمل کردم. دوش آبگرم و ماساژ با روغن سیاه دونه کمی کمکم میکرد و اما اینکه تو خونه و بدون استرس دردامو میگذروندم خیلی رو وضع کلیم تاثیر داشت. شب جمعه هم بود و تو دردام روضه گوش میدادیم با همسرم شاید اگه بیمارستان بودم انقدر راحت نبودم. ۴ صبح دوباره رفتم برای معاینه بیمارستان چون شدت دردام خیلی زیادتر شده بود اما دکتر گفتن نهایتا ۳.۵ سانت شده و تازه بچه op هم شده. پیشنهادشون این بود بازم برم خونه تا فردا در تماس باشیم. اما همون موقعِ معاینه انقباض داشتم و دکتر متوجه شدن تو انقباضا بچه عرضی میشه و دهانه رحم تا ۴ سانت باز میشه برا همین کیسه آبمو زدن و بستری شدم از ساعت ۴ و نیم دردای شدید من شروع شد. تو این حین دکتر رفتن کمی استراحت کنن و همسرم کمک میکردن برم تو وان و با حرفاشون و دلداری هاشون زمان برام بگذره. تو این حین ماما بیمارستان معاینه کردن ولی متاسفانه پیشرفتی نداشتم ۴ سانت بودم. سعی میکردم خیلی جلو همسرم خودداری کنم چون حقیقتا از صبوریشون خجالت میکشیدم و اصلا دلم نمیخواست با دردام عذاب بکشن. ۱ ساعت بعد دوباره معاینه شدم و درکمال تعجب ماما گفتن فول شده و فوری تخت آماده کنین 🥰دکترو صدا کردن و گفتن برم رو تخت منم سعی میکردم همکاری کنم اما واقعا ناتوان شده بودم اون لحظه طبق خاطرات دوستان یادم بود خیلی شونه های خانم دکتر فشار ندم
دکتر هم میگفتن ثنا بغلم نکن شونه هامو محکم بگیر اما یاد پشیمونی بقیه میوفتادم دلم نمیومد.سر نی نی اومد بیرون اما برای زور آخر هیچ توانی نداشتم دکار با صدای بلند سلام به امام حسین میدادن و همه هم به تبعیت از ایشون. لحظه آخر یاد این افتادم که از حضرت زهرا خواسته بودم ایشون دخترم بگیرن و دست دکتر بدن ی حال عجیب و انرژی ای پیدا کردم و همون موقع همسرم دستمو گرفتن و گفتن ثنا تو میتونی و در نهایت تونستم و با اینکه بچه یکم گیر کرده بود تو کانال اما بالاخره ساعت ۶:۲۰ اومد و در یک لحظه همه دردا رفتن.
بخاطر دست بچه ک کنار سرش بود چندتا بخیه بیرونی خوردم و بعدم دکتر زحمت کشیدن بچه رو غسل دادن و ی خانمی همراهیم کردن برم بخش.
بیمارستان انصاری برای اون چند ساعت تو بخش موندن چندتا اتاق داره:وی آی پی ۲ میلیونخصوصی ۱ میلیوندو تخته به بالا ک هزینه ای ندارهمن گزینه آخرو انتخاب کردم چون دکتر نوشتن ۱۰ ترخیص شم و خدارو شکر تو اتاق جز خودم کسی نبود.رسیدگی پرسنل خوب بود. مهربون بودن مخصوصا خانمای خدمات و پرستارا فقط مامایی ک معاینه میکردن خیلی خشن بودن همسرم میگفتن گفته این جون نداره نمیتونه و خدارو شکر ک من نشنیدم حرفشو
اما در کل من احساس خوبی داشتم تو بیمارستان و اصلا رفتار بدی ندیدم ازشون تنها موردی ک بود انقد مارو پیچوندن که ۱ مرخص شدمدر نهایت هزینه ما با بیمه تامین اجتماعی شد ۶ تومن. به ما طبیعی رو آزاد گفتن ۷ تومن و سزارین ۹ تومنهزینه های اضافی هم ی پک مادر و فرزند بود ک دکتر گفتن پک مادر نمیخواد اما برای فرزند لازمه و فقط اون ۲۰۰ تومن شد.دوستان سوال دیگه ای هم داشتین در خدمتتونم
ان شاالله همگی زایمان راحت و بسلامتی داشته باشین
بیمارستان انصاری برای اون چند ساعت تو بخش موندن چندتا اتاق داره:وی آی پی ۲ میلیونخصوصی ۱ میلیوندو تخته به بالا ک هزینه ای ندارهمن گزینه آخرو انتخاب کردم چون دکتر نوشتن ۱۰ ترخیص شم و خدارو شکر تو اتاق جز خودم کسی نبود.رسیدگی پرسنل خوب بود. مهربون بودن مخصوصا خانمای خدمات و پرستارا فقط مامایی ک معاینه میکردن خیلی خشن بودن همسرم میگفتن گفته این جون نداره نمیتونه و خدارو شکر ک من نشنیدم حرفشو
۹:۴۲
بازارسال شده از فلاحی
وَ مَن یَتَّقِ اللهیَجعَل لَهُ مَخرجا ...
با نام و یادشبسمِ الله




امروز سومین روز از ولادتِ گل دخترممعصومه ام استدختری که ۹ ماه با تمامِ رنج ها اما شیرین، منتظرش ماندمو روزها و لحظات و ثانیه ها را برای دیدارش یکی یکی شمردم...
ابتدا از سرکار خانم عباسی نهایت قدردانی و سپاس رو دارم که مطالب مفید و کاربردی در اختیار ما گذاشتندو در ادامه با حوصله تمام به سوالات و مسائل پاسخ دهی کردند. سپاس
پارسال، زیارت کربلا در اربعین نصیب و قسمتم شد.
بعدِ زیارت، همسرم گفتن دعا کردند تا خدا به شان و حرمتِ ائمه، فرزند دختر عنایتمان کنه
از اون موقع من منتظر آمدنش شدم
باردار شدماما یک بارداریِ ناموفق ...که سقطِ طبیعی شد...
مجدد بعد ۶ ماه از سقط باردار شدمدقیقا همزمان شروع با موج کرونا _ به گفته برخی دوستان کروناس و استرس و اضطرابِ اینکه چه خواهد شد و.. (البته برای من این حرف و احادیث مهم نبود که هر چه هست و نیست خداست)
با توکل بر خداو لطفش، اقدام شد و نتیجه داد.الحمدلله.
اوایل لکه بینی داشتمو حتی گمان کردم پریود شدم
سعی کردم با استراحت، این موضوع رو رد کنمکه همینطور هم شدالبته چون این ایام تداخل کرده بودبا ایام عید نوروز و من شهرستان بودم.
بعد برگشت از شهرستانپیش یک ماما رفتم تا برام شیاف بنویسه..اونم نوشت
البته یه سونو هم نوشت که ببینه چن هفته ام (که نرفتم)
شیافها رو استفاده کردمو لکه بینی تقریبا تمام شد.
بعد مدتی ، مجدد برای عفونت رفتم زناندارو نوشت و گفتم شیاف هم بنویسگف اول سونو بده بعد...
رفتم که برم سونو بدم

البته استخاره هم کردم بد اومد..
( یکی از دلایلی که سونوها رو نمیرفتماین بود که زیاد شنیده و خونده بودمکه درهفته های اولیه دستگاه ها معمولا دقیق تشخیص نمیدن و امکان خطا بالاس _بحث عدم تشکیل قلب و...)
جهتِ اختصارچون بارداری قبلی،ده ها متخصص رفته بودم و هرکدام یک سازی میزدن و یک حکمی صادر، واللبته مورد من استثناء بود (ویبک بودم، اولی سزارین بودم،دومی طبیعی،برای سومی هم گفتم همون آش و همون کاسه اس چون دکترا که تغییر نکردن)ترجیح دادم پیش هییییچ دکترزنانی نرم..
تا خدا چی بخواد.
ابتدای ماه ۷ بارداری، در دوره مجازی زایمان فیزیولوژیک شرکت کردم
البته شک داشتم که شرکت کنم یا نه
اما بعد شرکت و دریافت مطالب ، پشیمون نشدم از شرکت..
و از دلایل شرکت در این دوره هم این بود که نه از اون ور بوم بیفتم نه این وراگه تحت نظر زنان نیستم، لااقل با یک مامای ماهر در ارتباط باشم
(هر چند تا اوخر ماه ۸ مطالب صوتها رو فقط مینوشتم
)
وفقط همون نکته ی خانم عباسی که مواظب باشین یبوست نگیرین رو خیلی دقت میکردم
( ۴_۵ بار دفع که نداشتم!! اما سعی میکردم روزی یکی_دو بار باشه)
و تغذیه صحیحی که قبلا داشتم هم رو بهتر و بیشتر رعایت کنم
ورزش ها رو هم از بین صحبتها و سوالات و نکته برداریهامورزش گربه، سجده، چهاردست وپا، پیاده روی و اینها رو فقط پی به اهمیتش بردم
یعنی چون سابقه سقط داشتم و میترسیدمدر حدِ رفع کمر درد، لگن درد و تا حدودی استفاده از فدایدی که داشت بهره بردم
با نام و یادشبسمِ الله
امروز سومین روز از ولادتِ گل دخترممعصومه ام استدختری که ۹ ماه با تمامِ رنج ها اما شیرین، منتظرش ماندمو روزها و لحظات و ثانیه ها را برای دیدارش یکی یکی شمردم...
ابتدا از سرکار خانم عباسی نهایت قدردانی و سپاس رو دارم که مطالب مفید و کاربردی در اختیار ما گذاشتندو در ادامه با حوصله تمام به سوالات و مسائل پاسخ دهی کردند. سپاس
پارسال، زیارت کربلا در اربعین نصیب و قسمتم شد.
بعدِ زیارت، همسرم گفتن دعا کردند تا خدا به شان و حرمتِ ائمه، فرزند دختر عنایتمان کنه
از اون موقع من منتظر آمدنش شدم
باردار شدماما یک بارداریِ ناموفق ...که سقطِ طبیعی شد...
مجدد بعد ۶ ماه از سقط باردار شدمدقیقا همزمان شروع با موج کرونا _ به گفته برخی دوستان کروناس و استرس و اضطرابِ اینکه چه خواهد شد و.. (البته برای من این حرف و احادیث مهم نبود که هر چه هست و نیست خداست)
با توکل بر خداو لطفش، اقدام شد و نتیجه داد.الحمدلله.
اوایل لکه بینی داشتمو حتی گمان کردم پریود شدم
سعی کردم با استراحت، این موضوع رو رد کنمکه همینطور هم شدالبته چون این ایام تداخل کرده بودبا ایام عید نوروز و من شهرستان بودم.
بعد برگشت از شهرستانپیش یک ماما رفتم تا برام شیاف بنویسه..اونم نوشت
شیافها رو استفاده کردمو لکه بینی تقریبا تمام شد.
بعد مدتی ، مجدد برای عفونت رفتم زناندارو نوشت و گفتم شیاف هم بنویسگف اول سونو بده بعد...
رفتم که برم سونو بدم
البته استخاره هم کردم بد اومد..
( یکی از دلایلی که سونوها رو نمیرفتماین بود که زیاد شنیده و خونده بودمکه درهفته های اولیه دستگاه ها معمولا دقیق تشخیص نمیدن و امکان خطا بالاس _بحث عدم تشکیل قلب و...)
جهتِ اختصارچون بارداری قبلی،ده ها متخصص رفته بودم و هرکدام یک سازی میزدن و یک حکمی صادر، واللبته مورد من استثناء بود (ویبک بودم، اولی سزارین بودم،دومی طبیعی،برای سومی هم گفتم همون آش و همون کاسه اس چون دکترا که تغییر نکردن)ترجیح دادم پیش هییییچ دکترزنانی نرم..
تا خدا چی بخواد.
ابتدای ماه ۷ بارداری، در دوره مجازی زایمان فیزیولوژیک شرکت کردم
البته شک داشتم که شرکت کنم یا نه
و از دلایل شرکت در این دوره هم این بود که نه از اون ور بوم بیفتم نه این وراگه تحت نظر زنان نیستم، لااقل با یک مامای ماهر در ارتباط باشم
(هر چند تا اوخر ماه ۸ مطالب صوتها رو فقط مینوشتم
وفقط همون نکته ی خانم عباسی که مواظب باشین یبوست نگیرین رو خیلی دقت میکردم
( ۴_۵ بار دفع که نداشتم!! اما سعی میکردم روزی یکی_دو بار باشه)
و تغذیه صحیحی که قبلا داشتم هم رو بهتر و بیشتر رعایت کنم
ورزش ها رو هم از بین صحبتها و سوالات و نکته برداریهامورزش گربه، سجده، چهاردست وپا، پیاده روی و اینها رو فقط پی به اهمیتش بردم
۵:۴۱
بازارسال شده از فلاحی
همه ی نکاتِ زایمان راحت رو یادداشت کردمو برای بیمارستانگلاب(استشمام بوی خوب و گرم جهت تسکین درد)روغن بنفشه برای مالیدن به کمر وکف پا هنگام دردزعفران جهت تهیه شربت جلاب( که بهش نرسید
)کپسول گل مغربی (جهت نرم شدن دهانه رحم_ دو قوطی بزرگ

که اینم به مرحله اجرا نرسید)و... رو تهیه و آماده و بسته بندی کردم که هییچ کدام به مرحله اجرا نرسید!!حالا میگم
فقط یه یک هفته ای حدودا شبانه نیم ساعت پیاده روی و پله بالا_پایین کردم ( والبته کارهای منزل و بچه ها هم همگی با خودم بود_چون دور از پدرومادریم)و ۳_۴ مرتبه ای تزریق واژینال روغن بنفشه و بادام داشتمو به گفته خانم عباسی در هفته ۳۸ هر روز صب دم کرده رازیانه و شب دم کرده بومادران
️لم دادن به جلوماساژهاتحریک نقطه هوگو
تا اینکه اول آذر اومدیم شهرستانِ پدری،
( تاریخم ۱۰_۱۳ آذر بود و شوهرمم میگف چون این اواخر خیلی گوشت شتر خوردی و میگن گوشت شتر، زایمان بچه رو دیر میکنه پس احتمالا اواخر آذر زایمانت میشه
)
برای زایمانم با متخصصش صحبت کنم که آیا با توجه به شرایطم (ویبک) قبولم خواهد کرد یا به فکر رفتن به مشهد نزدِ دکترِ مدنظرم باشم...برای سشنبه وقت داد
شوهرم من و دو پسر کوچیکم رو گذاشتن و خودشون برگشتن به شهر که به کارهاشون برسن
اما ای دلِ غافل
دوم آذر، همین یکشنبه که گذشت،با پدرشوهر و مادرشوهر وبچه هام سر سفره صبحانه بودیم که یکهو عین شیرآب، از واژن 
شروع به آبریزش کرد! ( آمد به سرم از آنچه میترسیدم )یه تکون میخورم کلییی آب میریزه یه تکون دیگه...
خدایاااااحالا چه کنم؟!استرس کلّ وجودم رو گرفتبا خودم میگفتم، درد که من رو بگیره و با توجه به صحبتهای خانم عباسی تا دقایق آخر لیبر خونه بمونم و بعد برم بیمارستان، مجبور میشن زایمانم رو طبیعی بگیرناما الان ورق برگشته بودکیسه آب پاره شده بود بدون هیچ دردی...


فقط یه یک هفته ای حدودا شبانه نیم ساعت پیاده روی و پله بالا_پایین کردم ( والبته کارهای منزل و بچه ها هم همگی با خودم بود_چون دور از پدرومادریم)و ۳_۴ مرتبه ای تزریق واژینال روغن بنفشه و بادام داشتمو به گفته خانم عباسی در هفته ۳۸ هر روز صب دم کرده رازیانه و شب دم کرده بومادران
تا اینکه اول آذر اومدیم شهرستانِ پدری،
( تاریخم ۱۰_۱۳ آذر بود و شوهرمم میگف چون این اواخر خیلی گوشت شتر خوردی و میگن گوشت شتر، زایمان بچه رو دیر میکنه پس احتمالا اواخر آذر زایمانت میشه
برای زایمانم با متخصصش صحبت کنم که آیا با توجه به شرایطم (ویبک) قبولم خواهد کرد یا به فکر رفتن به مشهد نزدِ دکترِ مدنظرم باشم...برای سشنبه وقت داد
شوهرم من و دو پسر کوچیکم رو گذاشتن و خودشون برگشتن به شهر که به کارهاشون برسن
اما ای دلِ غافل
خدایاااااحالا چه کنم؟!استرس کلّ وجودم رو گرفتبا خودم میگفتم، درد که من رو بگیره و با توجه به صحبتهای خانم عباسی تا دقایق آخر لیبر خونه بمونم و بعد برم بیمارستان، مجبور میشن زایمانم رو طبیعی بگیرناما الان ورق برگشته بودکیسه آب پاره شده بود بدون هیچ دردی...
۵:۴۱
بازارسال شده از فلاحی
دستم به جایی بند نبودیاد شماره ای افتادم که دوستم چن روز قبل بهم داده بود و گفته بود یه دکتره که خییلی دغدغه زایمان طبیعی رو داره و یه کمپین تشکیل داده
سریع شماره رو گرفتمهمونطور کیسه آب خالیِ خالی میشدگف ۵ دقیقه دیگه زنگ بزنمگه ۵ دقیقه تموم میشددوباره زنگاشغالو مجدد، که جواب داد، شرح حال دادم، گف دو راه بیشتر ندارییا میری پیش یه ماما شرح حالت رو بگیره (ضربان قلب،اوضاع کانال زایمانی و..) و بعد بسمت شهرتون راه میافتی چون خودم یه مدت شهرستان کار میکردم میدونم واسه یه ویبک گرفتن چقدر دکتر رو تو منگنه میذارن پس دکتر شهرستان ریسک نمیکنه ،حوصله اش هم نداره
یا میری زایشگاه و نمیگی که ویبکی. که ریسک داره چون اونا بهت آمپول فشار میزنن و این باعث مرگ مادر با سابقه ای مث تو میشه
خدایااااااااااااا (از اعماق قلبم )
شهرستانمون کلا یک ماما داره و یک متخصصمتخصص هم مرخصی
و یک طرحی جایگزینشخلاصه زنگ زدم ماما، گف صبحها کار نمیکنه
برو زایشگاه، زنگ زدم مرکز بهداشت گف برو زایشگاه،رفتم زایشگاه
میدونستم برم تو ، بیرون اومدنی نیسبعد معاینه گف ۲ سانتی،سونوها و آزمایشاتت رو بده، منم که هیچی نداده بودم گفتم من مسافرم هیچی باهام نیس(واقعا هم مسافربودم
)هیییچ دردی نداشتمکیسه آب کااملا تخلیه شده بودسابقه سزارین داشتمو بچه با پا بود
هر کدوم از اینها، دلیلی میشد تا من رو زود ببرن اتاق عمل و خلاصمجدد زنگ زدم متخصص تهران، گف به بهانه دسشویی از زایشگاه فرار کن، برو یه ۲ ساعت راه برو، نوک سینه هات و شکمت رو بمال دردت بیاد
سریع شماره رو گرفتمهمونطور کیسه آب خالیِ خالی میشدگف ۵ دقیقه دیگه زنگ بزنمگه ۵ دقیقه تموم میشددوباره زنگاشغالو مجدد، که جواب داد، شرح حال دادم، گف دو راه بیشتر ندارییا میری پیش یه ماما شرح حالت رو بگیره (ضربان قلب،اوضاع کانال زایمانی و..) و بعد بسمت شهرتون راه میافتی چون خودم یه مدت شهرستان کار میکردم میدونم واسه یه ویبک گرفتن چقدر دکتر رو تو منگنه میذارن پس دکتر شهرستان ریسک نمیکنه ،حوصله اش هم نداره
یا میری زایشگاه و نمیگی که ویبکی. که ریسک داره چون اونا بهت آمپول فشار میزنن و این باعث مرگ مادر با سابقه ای مث تو میشه
خدایااااااااااااا (از اعماق قلبم )
شهرستانمون کلا یک ماما داره و یک متخصصمتخصص هم مرخصی
۵:۴۱
بازارسال شده از فلاحی
به فرار که نمیتونستم فکر کنم،چون ریسک داشت و... گفتم میخوام راه برم گفتن نمیشه خطر داره بچه ات مرده بدنیا میاد
باز زنگ بزن تهران: مگه الکیه ، اگه میخواس مشکلی پیش بیاد، تا حالا پیش میومد و..ماماها وقتی فهمیدن مشورت میگرم، گفتن گوشی رو ازش بگیرین چه معنی داره تو زایشگاه هی زنگ میزنهبماند که چقدر با ماماها کَل کَل کردمکه پای سوپر بایزر و پلیس وسط اومدو از ناکجا آبادها زنگ زدن که اِل وبِلرئیس بیمارستان اومد که فلان بهمانمتخصص دعوا کرد و و وکه اگه بخوام بگم باید چندین صفحه بنویسم
آقا تحت شرایط حکومت نظامی
۲ ساعت توی یک راهرو کوچیک و با چشم غرّه و اخم و تَخم راه رفتم خواستم پله های کنار تخت رو بالا_پایین کنم اما تعادل نداشتم و پله هم به جایی محکم نبودیه دردهایی هر ۲۰دقیقه_ نیم ساعت میومد و ول میکرد
به بهانه دسشویی از مامانم زعفرون دم کرده ای که سفارش کرده بودم رو خواستمیادشون رفته بود دم کنن
همونجوری پودرش رو با آب یکم قاتی کردیم و دو قلوپ خوردمآخه یادم اومد که خ عباسی گفتن وقتی ۵_۶ سانت شدین زعفرون بخورینو یکی از بچه ها شب قبل زایمانش خورده بود بچه اش مدفوع کرده بودگفتم نکنه مدفوع کنه، باز نور علی نور شه
یکی از همراه ها مث اینکه یه بوهایی برد که دارم چیکار میکنمگف: چرا اینقدر اذیت میکنی، داری چی میخوری؟ چرا به حرف ماماها گوش نمیدیگفتم: صبحونه نخوردم، تشنمه، دارم آب نبات میخورم(واقعا تو آب زعفرون نبات بود)_ بیمارستان کم بودن که به عوام هم باید جواب پس میدادم

ماماها هم هی میگفتن:



بیا رو تخت بخواب، راه نرو



بعد ۲ ساعت، گفتن باشه هرچی تو میگیفقط بیا ضربان قلب وآزمایشاتت رو بگیریمگفتم بعدضربان پا میشمگفتن: باشه
گفتم از مامانم واسم خرما و آبمیوه بگیرن ( همون آب انبه ای که خانم عباسی گفته بودن ترشح هورمون اندورفین ایام بارداری هم هرچند دلم بستنی زیاد میخواست اما چون خ دکتر گفته بودن باعث انقباض هس نمیخوردم، خوب شده بود اینم از قبل خریده بودم و آماده بود
)
دردها و انقباضات هر ۱۰ دقیقه شروع شدباورم نمیشد
گوشی روشن کردم و سوره یس رو آوردم (مدیتیشن)
موقع سکوت درد،تنفس عمیق میکشیدمموقع درد هم
انواعِ تنفسها رو مثلا تو دفترچه کشیده بودم که باخودم ببرم بیمارستان اما الان دست خالی
هر جور میرسیدم تنفس انجام میدادم
(توسل کردم به ائمه، به فاطمه بنت اسد( مادر امیرالمومنین ع)گفتم بانو شما هم موقع زایمان تنها و بی کس بودین کمکم باشینقبل اومدن به بیمارستان به مادرشوهرم سپرده بودم ۷ بار انشقاق و سوره قدر زیاد بخونن بنده خدا کلی سوره خونده بودن، دوستام ختم صلوات گرفته بودن، پسر ۷ سالم ختم سوره حمد،همسرم نذر فرهنگی و نذر ایتام کرده بود، یکی به ابراهیم هادی متوسل شده بود، مادرم نذر دو هفته روزه برای ۱۴ معصوم...
بچه ی با قدم خیری بود که قبل اومدنش همه رو به دعا و توسل انداخته بود


مادرشوهرم میگن اگه واسه امام زمان اینجوری دعا کنیم حتما میان
خلاصهیه مامای جدید وارد شدخواست معاینه کنه، منم از خداخواسته، گفتم باشه، هی معاینه کن که دردام بیشتر شه
از دوستاش پرسید چقد بودهبعد گف خییلی خوبه عرض ۱ ساعت از ۲ سانت رفتی ۵ سانت!!گف میتونی پایین تخت وایسی و چرخش کمر بریگفتم حتما


طفلی ماماهه از صب نبودش ببینه چقد باهمکاراش سر خوابیدن رو تخت کل کل کردم
چرخش کمر و اسکات رو شروع کردمدردها بیشترِ بیشتر شد
فک کنم ۱۰ دقیقه بیشتر نشد، دوباره واسه معاینه اومدیهو داد زد سر بچه داره میادپاشوووو بریم رو تخت زایمان(صحبت خانم عباسی که در زایمان چندم ها ممکنه یهو فول شن و بچه یهو تغییر وضعیت از بریچ به سفالیک بده)
بدون کفش و بدو بدو رفتم رو تخت
و صدای گریه ای که ۹ ماااه ثانیه به ثانیه انتظارش رو میکشیدم......................
ومَن یَتَوَکَّل عَلی اللهفَهُوَ حَسبُهانَّ اللهَ بالغُ اَمرِهقَد جَعَلَ الله لِکُلِّ شیءِِ قَدرا ....







به بهانه دسشویی از مامانم زعفرون دم کرده ای که سفارش کرده بودم رو خواستمیادشون رفته بود دم کنن
ماماها هم هی میگفتن:
بیا رو تخت بخواب، راه نرو
بعد ۲ ساعت، گفتن باشه هرچی تو میگیفقط بیا ضربان قلب وآزمایشاتت رو بگیریمگفتم بعدضربان پا میشمگفتن: باشه
گفتم از مامانم واسم خرما و آبمیوه بگیرن ( همون آب انبه ای که خانم عباسی گفته بودن ترشح هورمون اندورفین ایام بارداری هم هرچند دلم بستنی زیاد میخواست اما چون خ دکتر گفته بودن باعث انقباض هس نمیخوردم، خوب شده بود اینم از قبل خریده بودم و آماده بود
دردها و انقباضات هر ۱۰ دقیقه شروع شدباورم نمیشد
گوشی روشن کردم و سوره یس رو آوردم (مدیتیشن)
موقع سکوت درد،تنفس عمیق میکشیدمموقع درد هم
انواعِ تنفسها رو مثلا تو دفترچه کشیده بودم که باخودم ببرم بیمارستان اما الان دست خالی
(توسل کردم به ائمه، به فاطمه بنت اسد( مادر امیرالمومنین ع)گفتم بانو شما هم موقع زایمان تنها و بی کس بودین کمکم باشینقبل اومدن به بیمارستان به مادرشوهرم سپرده بودم ۷ بار انشقاق و سوره قدر زیاد بخونن بنده خدا کلی سوره خونده بودن، دوستام ختم صلوات گرفته بودن، پسر ۷ سالم ختم سوره حمد،همسرم نذر فرهنگی و نذر ایتام کرده بود، یکی به ابراهیم هادی متوسل شده بود، مادرم نذر دو هفته روزه برای ۱۴ معصوم...
بچه ی با قدم خیری بود که قبل اومدنش همه رو به دعا و توسل انداخته بود
مادرشوهرم میگن اگه واسه امام زمان اینجوری دعا کنیم حتما میان
خلاصهیه مامای جدید وارد شدخواست معاینه کنه، منم از خداخواسته، گفتم باشه، هی معاینه کن که دردام بیشتر شه
از دوستاش پرسید چقد بودهبعد گف خییلی خوبه عرض ۱ ساعت از ۲ سانت رفتی ۵ سانت!!گف میتونی پایین تخت وایسی و چرخش کمر بریگفتم حتما
طفلی ماماهه از صب نبودش ببینه چقد باهمکاراش سر خوابیدن رو تخت کل کل کردم
چرخش کمر و اسکات رو شروع کردمدردها بیشترِ بیشتر شد
فک کنم ۱۰ دقیقه بیشتر نشد، دوباره واسه معاینه اومدیهو داد زد سر بچه داره میادپاشوووو بریم رو تخت زایمان(صحبت خانم عباسی که در زایمان چندم ها ممکنه یهو فول شن و بچه یهو تغییر وضعیت از بریچ به سفالیک بده)
بدون کفش و بدو بدو رفتم رو تخت
و صدای گریه ای که ۹ ماااه ثانیه به ثانیه انتظارش رو میکشیدم......................
ومَن یَتَوَکَّل عَلی اللهفَهُوَ حَسبُهانَّ اللهَ بالغُ اَمرِهقَد جَعَلَ الله لِکُلِّ شیءِِ قَدرا ....
۵:۴۱
بازارسال شده از مریم داداشی
بنام مهربان بی همتا
شرح پروسه ی تولد "یاس"؛ به تاریخ ۱۴۰۰.۴.۴
دو قسمتی نوشتم. خیلی طولانی نشه. هر قسمت رو خواستین بخونین. قسمت اول قبل از روز زایمان، قسمت دوم روز زایمان.
#قبل_از_روز_زایمان:
۸ سال پیش نرگسم (بچه اولم) رو بخاطر قرارگیری عرضی تو ۳۸ هفته به روش سزارین دنیا اوردم. برخلاف اراده ای که برای زایمان طبیعی داشتم. برای زایمان دوم (تولد یاس) هم همین اراده رو کردم ولی دیگه اسمش زایمان طبیعی نبود و ویبک بود با ریسک پارگی رحم و ... (هر چند با احتمال کم)
بعد از کلی گشتن پزشک مجربی که علاوه بر خوش اخلاقی، تعهد و تجربه دستشون هم سبک بود ظاهرا و همه کس، همه جا تعریفشون رو کردن انتخاب کردم. بعد از ماه پنجم که با ریحانه سنتر و کلاس های ورزش بارداری و برنامه ی ماما همراهشون اشنا شدم خانم خیابانی مهربون رو بعنوان ماما همراه انتخاب کردم. از اونجایی که بیمارستان های طرف قرارداد با پزشکم ماما همراه از بیرون بیمارستان قبول نمی کردن و من بخاطر شرایط خاصی که داشتم نیاز به ماما همراه داشتم حتما، تصمیم گرفتم پزشکم رو عوض کنم.
انتخاب سختی بود. چون بعد از سه ماه تحقیق پزشک اول رو انتخاب کرده بودم.
خانم خیابانی بیمارستان هایی که اجازه همراهی به مامای غیر از پرسنلشون رو می دادن بهم معرفی کردن. همینطور پزشک هایی که تو اون بیمارستان ها ویبک انجام می دادن.
در نهایت خانم دکتر حسن خانی رو انتخاب کردم و همش خدا خدا می کردم از این تغییر در انتخاب پزشک و بیمارستان پشیمون نشم.
آخرین ویزیتی که پیش پزشک اولم رفتم بهم گفتن: ویبک انجام می دیم ولی بنظرم اینقدر اصرار به طبیعی نداشته باش! علت این حرفشون رو هم نگفتن.
آخر ماه شش برای بار اول توسط خانم دکتر حسن خانی ویزیت شدم. ایشون هم پرانرژی، با دقت و مطلع بودن، در حدی که تشخیص دادم.
هر ویزیتشون نزدیک نیم ساعت طول می کشید. خیلی با حوصله و ... اصراری هم به سزارین یا طبیعی نداشتن ولی تز خودشون ارجحیت طبیعی به سزارین بود.
سه تا نکته گفتن: مواظب تغذیه و تحرک باش، برای ویبک وزن خودت و بچه زیاد نشه. زایمان برای هفته آخر نمونه که لاجرم وزن بچه زیاد میشه.برای ویبک نمیشه مداخله ای کرد روند باید طبیعی شروع بشه و ادامه پیدا کنه.
از اول ماه هفت ورزش ها رو جدی تر پی گرفتم و از کلاس های خانم ابادی عزیز و دوست داشتنی بهره بردم. تمام تمهیداتی که خانم خیابانی بعنوانماما همراه یادم دادن انجام دادم و کار رسید به هفته ۳۸. وقت گرفتم برای ویزیت و معاینه تحریکی که انشاءالله قبل اتمام هفته ۳۹ دردام شروع بشه و بدم بیمارستان برا زایمان.
با هزار امید چمدون رو بستم و پرش کردم از انواع خوردنی ها و ...
بعد از معاینه خانم دکتر گفتن دهانه رحم سفت، بسته و ضخیمه. تا هفته بعد اینموقع زایمان طبیعی نمیشه. برگشتیم و هر چی خوردنی تدارک دیده بودم از معجون و سوپمیکس و ... خوردیم!هفته بعد معاینه تحریکی دوم و معجون و چمدون و باز همون اش و همون کاسه.
هفته بعد که اواسط هفته چهل بود (۲۸ خرداد) بعنوان آخرین تلاش رفتم ویزیت و معاینه تحریکی. خانم دکتر گفتن نرم شده ولی همچنان بسته و ضخیمه!
نکته ای که تصمیم گیری رو سخت تر می کرد تموم شدن قرارداد بیمه تکمیلیم بود
. اگه تا ۳۱ خرداد زایمان نمی کردم علاوه بر بالا رفتن ریسک ویبک، کل هزینه رو چه طبیعی ، چه سزارین باید خودمون پرداخت می کردیم.
خانم دکتر گفتن از اونجایی که تو این سه هفته علیرغم تمام تلاشت پیشرفتی نداشتی، ۴ روز دیگه که سهله، هفته بعد همین موقع هم ۵۰، ۵۰ احتمال طبیعی میره، نه بیشتر
هیچ کاری نبود که بهم گفته باشن و انجام ندم. از کپسول گل مغربی و آبزن و اسپند دود کردن و داروی زایمان آسان تا ورزش و ماساژ نقاط فشاری و ...
از دکتر نامه بستری سزارین گرفتم و یخ قول و قرار اولیه برا فردا پس فرداش گذاشتم و قرار شد خبر نهایی رو بهشون بدم تا برای روز و ساعت سزارین با بیمارستان هماهنگ شن.
شب بعد از برگشت از ویزیت به همسرم گفتم بریم سزارین. این آخرشم مثل آبجیش به روش سزارین دنیا میاد. الکی تو خرج نیفتیم. همسرم گفتن با ماما همراهت مشورت کن. اگه ایشون امیدی به طبیعی داشتن صبر می کنیم فدای سر خودت و بچه. بلکه روزیتون شد ویبک.
خانم خیابانی که دیدن من اوضاع روحیم دِرامه و از طرفی بشدت دو دل هستم. گفتن: هفته پیش یه ویبک ۲ داشتم عین شما بود شرایطش. علیرغم توصیه پزشکش به سزارین، تا ۴۱ هفته و ۳ روز صبر کرد تا بالاخره ویبک شد. شماره اش رو می دم ببینچه کرده، چه نکرده و یه مشورتی با ایشون داشته باش شاید بتونی تصمیمقاطعی بگیری. با اون خانم دوست داشتنی که مثل خواهر بهم امید و دلگرمی دادنمشورت کردم. در نهایت تصمیم گرفتم صبر کنم تا یک هفته. و سه تا کا رو هم اضافه کردم به کارهای قبلی؛ شروع به خوردن شربت رقیق زعفرون و روزی یه قاشق غذا خوری کرچک. و اینکه به جز انواع پیاده
شرح پروسه ی تولد "یاس"؛ به تاریخ ۱۴۰۰.۴.۴
دو قسمتی نوشتم. خیلی طولانی نشه. هر قسمت رو خواستین بخونین. قسمت اول قبل از روز زایمان، قسمت دوم روز زایمان.
#قبل_از_روز_زایمان:
۸ سال پیش نرگسم (بچه اولم) رو بخاطر قرارگیری عرضی تو ۳۸ هفته به روش سزارین دنیا اوردم. برخلاف اراده ای که برای زایمان طبیعی داشتم. برای زایمان دوم (تولد یاس) هم همین اراده رو کردم ولی دیگه اسمش زایمان طبیعی نبود و ویبک بود با ریسک پارگی رحم و ... (هر چند با احتمال کم)
بعد از کلی گشتن پزشک مجربی که علاوه بر خوش اخلاقی، تعهد و تجربه دستشون هم سبک بود ظاهرا و همه کس، همه جا تعریفشون رو کردن انتخاب کردم. بعد از ماه پنجم که با ریحانه سنتر و کلاس های ورزش بارداری و برنامه ی ماما همراهشون اشنا شدم خانم خیابانی مهربون رو بعنوان ماما همراه انتخاب کردم. از اونجایی که بیمارستان های طرف قرارداد با پزشکم ماما همراه از بیرون بیمارستان قبول نمی کردن و من بخاطر شرایط خاصی که داشتم نیاز به ماما همراه داشتم حتما، تصمیم گرفتم پزشکم رو عوض کنم.
انتخاب سختی بود. چون بعد از سه ماه تحقیق پزشک اول رو انتخاب کرده بودم.
خانم خیابانی بیمارستان هایی که اجازه همراهی به مامای غیر از پرسنلشون رو می دادن بهم معرفی کردن. همینطور پزشک هایی که تو اون بیمارستان ها ویبک انجام می دادن.
در نهایت خانم دکتر حسن خانی رو انتخاب کردم و همش خدا خدا می کردم از این تغییر در انتخاب پزشک و بیمارستان پشیمون نشم.
آخرین ویزیتی که پیش پزشک اولم رفتم بهم گفتن: ویبک انجام می دیم ولی بنظرم اینقدر اصرار به طبیعی نداشته باش! علت این حرفشون رو هم نگفتن.
آخر ماه شش برای بار اول توسط خانم دکتر حسن خانی ویزیت شدم. ایشون هم پرانرژی، با دقت و مطلع بودن، در حدی که تشخیص دادم.
هر ویزیتشون نزدیک نیم ساعت طول می کشید. خیلی با حوصله و ... اصراری هم به سزارین یا طبیعی نداشتن ولی تز خودشون ارجحیت طبیعی به سزارین بود.
سه تا نکته گفتن: مواظب تغذیه و تحرک باش، برای ویبک وزن خودت و بچه زیاد نشه. زایمان برای هفته آخر نمونه که لاجرم وزن بچه زیاد میشه.برای ویبک نمیشه مداخله ای کرد روند باید طبیعی شروع بشه و ادامه پیدا کنه.
از اول ماه هفت ورزش ها رو جدی تر پی گرفتم و از کلاس های خانم ابادی عزیز و دوست داشتنی بهره بردم. تمام تمهیداتی که خانم خیابانی بعنوانماما همراه یادم دادن انجام دادم و کار رسید به هفته ۳۸. وقت گرفتم برای ویزیت و معاینه تحریکی که انشاءالله قبل اتمام هفته ۳۹ دردام شروع بشه و بدم بیمارستان برا زایمان.
با هزار امید چمدون رو بستم و پرش کردم از انواع خوردنی ها و ...
بعد از معاینه خانم دکتر گفتن دهانه رحم سفت، بسته و ضخیمه. تا هفته بعد اینموقع زایمان طبیعی نمیشه. برگشتیم و هر چی خوردنی تدارک دیده بودم از معجون و سوپمیکس و ... خوردیم!هفته بعد معاینه تحریکی دوم و معجون و چمدون و باز همون اش و همون کاسه.
هفته بعد که اواسط هفته چهل بود (۲۸ خرداد) بعنوان آخرین تلاش رفتم ویزیت و معاینه تحریکی. خانم دکتر گفتن نرم شده ولی همچنان بسته و ضخیمه!
نکته ای که تصمیم گیری رو سخت تر می کرد تموم شدن قرارداد بیمه تکمیلیم بود
خانم دکتر گفتن از اونجایی که تو این سه هفته علیرغم تمام تلاشت پیشرفتی نداشتی، ۴ روز دیگه که سهله، هفته بعد همین موقع هم ۵۰، ۵۰ احتمال طبیعی میره، نه بیشتر
از دکتر نامه بستری سزارین گرفتم و یخ قول و قرار اولیه برا فردا پس فرداش گذاشتم و قرار شد خبر نهایی رو بهشون بدم تا برای روز و ساعت سزارین با بیمارستان هماهنگ شن.
شب بعد از برگشت از ویزیت به همسرم گفتم بریم سزارین. این آخرشم مثل آبجیش به روش سزارین دنیا میاد. الکی تو خرج نیفتیم. همسرم گفتن با ماما همراهت مشورت کن. اگه ایشون امیدی به طبیعی داشتن صبر می کنیم فدای سر خودت و بچه. بلکه روزیتون شد ویبک.
خانم خیابانی که دیدن من اوضاع روحیم دِرامه و از طرفی بشدت دو دل هستم. گفتن: هفته پیش یه ویبک ۲ داشتم عین شما بود شرایطش. علیرغم توصیه پزشکش به سزارین، تا ۴۱ هفته و ۳ روز صبر کرد تا بالاخره ویبک شد. شماره اش رو می دم ببینچه کرده، چه نکرده و یه مشورتی با ایشون داشته باش شاید بتونی تصمیمقاطعی بگیری. با اون خانم دوست داشتنی که مثل خواهر بهم امید و دلگرمی دادنمشورت کردم. در نهایت تصمیم گرفتم صبر کنم تا یک هفته. و سه تا کا رو هم اضافه کردم به کارهای قبلی؛ شروع به خوردن شربت رقیق زعفرون و روزی یه قاشق غذا خوری کرچک. و اینکه به جز انواع پیاده
۱۴:۳۳
بازارسال شده از مریم داداشی
روی که داشتم پیاده روی نامتقارن هم داشته باشم. کرچک و زعفرون رو چون دکترم موافق نبودن خودسرانه ولی با احتیاط مصرف کردم. غلیظ و زیاد نبود.
سه روز بود صبح ها از ساعت ۵ صبح تا ۱۱ قبل از ظهر درد و انقباض نامنظم داشتم و از ساعت ۱۱ به بعد کلا قطع میشد. انگار نه انگار.
بعد از چند روز خوردن زعفرون و کرچک و داشتن درد نامنظم صبحگاهی، یکبار هم نزدیک خونه رفتم ویزیت یه ماما. ایشون هم گفت بسته و ضخیم و ...
. گفت از اون سخت زاها هستی
. حسابی آب پاکی رو ریخت رو دستم.














#روز_زایمان
روز چهارم، جمعه صبح ۱۴۰۰.۴.۴ مثل هر روز رفتم پارک بانوان تا ۳ ساعت ورزش و پیاده روی کنم.
یه خانمی گفت: چقدر ورزش می کنی خطرناک نباشه یه وقت؟! تو دلم گفتم: من خطر می خوام اصلا! خسته شدم از بی تاثیر بودن تلاشم
برگشتم خونه و دراز کشیدم خستگی در کنم و برم دوش بگیرم.
دو بار رحممنقبض شد. بار دوم یه صدایی هم از داخل اومد. بعد آب گرمی که روون شد. کاملا مشخص بود آب کیسه آبه. ساعت ۱۱ و نیم
زنگ زدم خانم خیابانی که چه کنم. گفتن دوش بگیر و همراه وسایل برو بیمارستان امید اگه دو سانت بودی بستری میشی به امید طبیعی ولی اگه زیر دو سانت بودی بستری برا سز میشی.
اول دردی نداشتم ولی از پنج دقیقه بعد درد و انقباض ها شروع شد. هر سه دقیقه بیست ثانیه. خیلی راحت با تنفس شکمی رد می شد. دوش گرفتم و رفتیم . ساعت یک و نیم بیمارستان بودم. با همون شرایط و تایم درد و انقباض.
معاینه کرد مامای بلوک زایمان و گفت:" دو فینگر با افاسمان ۲۰، ۳۰ درصد. بستری برا طبیعی
"
خیلی خوشحال شدم. چون منتطر بودم بازم بگن بسته و ضخیم و ...
خانم خیابانی گفتن هر وقت ۴ سانت شدی زنگ بزن بیام. حوالی ساعت ۳ دیگه حالم خوب نبود. زانوهاممی لرزید . چون اولا نتونستم ناهار بخورم. دوما بعد از ۳، ۴ ساعت ورزش و خستگی درد شروع شده بود و خسته بودم. سوما جسما وقتی فشاری بهم میاد افت قند پیدا می کنم.
درد هم که تند تند (هر سه دقیقه) می گرفت فرصت غذا خوردن و استراحت و نفس تازه کردن نمی داد. ساعت سه و نیم سرم قندی و ... بهم زدن که قوت بگیرم. واقعا هم تاثیر داشت. دیگه لرز زانو و ... رفت و تحمل درد آسون شد. چند قاشق از ناهار بیمارستان رو خوردم و ورزش رو شروع کردم.
دو بار تهوع و ... که گفتن نشونه خوبیه. معاینه کردن افاسمان شده بود ۵۰، ۶۰ درصد. جایگاهش تو لگن همبهتر شده بود، اومده بود پایین.
خلاصه تا ساعت ۵ عصر طول کشید به ۴ سانت برسم. خانم خیابانی اومدن و تلاش ها جدی تر شد. ولی من با توجه به توان جسمی و احتمال افت قند، خیلی حرف گوش نمی دادم و صرفا در حد توان ورزش ها رو بصورت انتخابی انجام می دادم
. بنده خدا خانم خیابانی هم نازم رو می کشیدن. از بین ماساژ نقاط فشاری، برا کاهش درد، برای من ماساژ دست خیلی خوب جواب می داد دردم رو واقعا کم می کرد.
ساعت ۶ خانم دکتر یه سر اومدن بالاسرم با معاینه تخصصی کمک کردن از ۴ ونیم برم رو ۵رفتن نجمیه برای یه سزارین و گفتن یه ساعت دیگه بر می گردن. وقتی اومدن ساعت ۷ بود. توقع داشتن رسیده باشم به ۷ سانت ولی دیدن پیشرفتی نکردم. تا ساعت ۸ صبر کردن دیدن فرقی نکرد، دوز کمی دارو زدن به سرم و جریان سرم رو هم گذاشتن رو حالت حداقلی.
خداییش دردها شدیدتر شد که همش می گفتم این سرم رو ببندین
. می گفتم بذارین من یواش یواش درد بکشم شما برینمعطل من نباشین، هر وقت ۷، ۸ سانت شدم بیایین
دکتر گفتن: "عزیزم از پاره شدن کیسه آب فقط تا ۱۲ ساعت فرصت زایمان داری. ۳ ساعت دیگه نزایی باید سز شی." بسیار قانع کننده بود و قبول کردم دیگه بچه خوب و سربراهی بشم و ساکت دردا رو تحمل کنم. ولی کار خودش رو کرد داروهه. در عرض یک ساعت از ۵ رسیدم به ۸. و رفتیم تو فاز زور زدن و ...
کلا ۵ بار (۱۵ دقیقه کلا) که درد و انقباض داشتم با راهنمایی خانم خیابانی ک خانم دکتر زور زدم و یاس گلی اومد تو دستای خانم دکتر.
خانم دکتر سر یاس رو که دیدن قبل از زور نهایی آمپول بیحسی زدن به دهانه واژن و یه اپی کوچک مورب زدن. تو این مرحله که فکر می کردم سخت ترین مرحله زایمان باشه ، هیچ دردی احساس نکردم. بعد که یاس و جفت اومدن بیرون یه مرحله دردناک داشت که دستشون رو بردن داخل برای تخلیه لخته خون و ... . دردناک بود ولی لازم.موقع بخیه زدن بازم درد نداشتم.و دیگه رااااااحت شدم. بعد زایمان طبیعی قابل مقایسه با بعد سزارین نبود برام. راحت و بی درد رفتم سرویس بهداشتی و نصف شب که همراهم خواب بود، رفتم سر یخچال و از خودمپذیرایی کردم و به بچه رسیدگی کردم و ...
خلاصه خیلی راضی بودم. خدا روزی همه بکنه.
هم از خانم خیابانی مهربون، هم از پزشکم که صلاح من رو در هر لحظه لحاظ کردن و هم کادر محترم و با اخلاق بیمارستان امید.
بیمارستان خیلی مجهز و مرتب و تمیز و ... بود. بخش مالی هم حرصمون ندادن
سه روز بود صبح ها از ساعت ۵ صبح تا ۱۱ قبل از ظهر درد و انقباض نامنظم داشتم و از ساعت ۱۱ به بعد کلا قطع میشد. انگار نه انگار.
بعد از چند روز خوردن زعفرون و کرچک و داشتن درد نامنظم صبحگاهی، یکبار هم نزدیک خونه رفتم ویزیت یه ماما. ایشون هم گفت بسته و ضخیم و ...
#روز_زایمان
روز چهارم، جمعه صبح ۱۴۰۰.۴.۴ مثل هر روز رفتم پارک بانوان تا ۳ ساعت ورزش و پیاده روی کنم.
یه خانمی گفت: چقدر ورزش می کنی خطرناک نباشه یه وقت؟! تو دلم گفتم: من خطر می خوام اصلا! خسته شدم از بی تاثیر بودن تلاشم
برگشتم خونه و دراز کشیدم خستگی در کنم و برم دوش بگیرم.
دو بار رحممنقبض شد. بار دوم یه صدایی هم از داخل اومد. بعد آب گرمی که روون شد. کاملا مشخص بود آب کیسه آبه. ساعت ۱۱ و نیم
زنگ زدم خانم خیابانی که چه کنم. گفتن دوش بگیر و همراه وسایل برو بیمارستان امید اگه دو سانت بودی بستری میشی به امید طبیعی ولی اگه زیر دو سانت بودی بستری برا سز میشی.
اول دردی نداشتم ولی از پنج دقیقه بعد درد و انقباض ها شروع شد. هر سه دقیقه بیست ثانیه. خیلی راحت با تنفس شکمی رد می شد. دوش گرفتم و رفتیم . ساعت یک و نیم بیمارستان بودم. با همون شرایط و تایم درد و انقباض.
معاینه کرد مامای بلوک زایمان و گفت:" دو فینگر با افاسمان ۲۰، ۳۰ درصد. بستری برا طبیعی
خیلی خوشحال شدم. چون منتطر بودم بازم بگن بسته و ضخیم و ...
خانم خیابانی گفتن هر وقت ۴ سانت شدی زنگ بزن بیام. حوالی ساعت ۳ دیگه حالم خوب نبود. زانوهاممی لرزید . چون اولا نتونستم ناهار بخورم. دوما بعد از ۳، ۴ ساعت ورزش و خستگی درد شروع شده بود و خسته بودم. سوما جسما وقتی فشاری بهم میاد افت قند پیدا می کنم.
درد هم که تند تند (هر سه دقیقه) می گرفت فرصت غذا خوردن و استراحت و نفس تازه کردن نمی داد. ساعت سه و نیم سرم قندی و ... بهم زدن که قوت بگیرم. واقعا هم تاثیر داشت. دیگه لرز زانو و ... رفت و تحمل درد آسون شد. چند قاشق از ناهار بیمارستان رو خوردم و ورزش رو شروع کردم.
دو بار تهوع و ... که گفتن نشونه خوبیه. معاینه کردن افاسمان شده بود ۵۰، ۶۰ درصد. جایگاهش تو لگن همبهتر شده بود، اومده بود پایین.
خلاصه تا ساعت ۵ عصر طول کشید به ۴ سانت برسم. خانم خیابانی اومدن و تلاش ها جدی تر شد. ولی من با توجه به توان جسمی و احتمال افت قند، خیلی حرف گوش نمی دادم و صرفا در حد توان ورزش ها رو بصورت انتخابی انجام می دادم
ساعت ۶ خانم دکتر یه سر اومدن بالاسرم با معاینه تخصصی کمک کردن از ۴ ونیم برم رو ۵رفتن نجمیه برای یه سزارین و گفتن یه ساعت دیگه بر می گردن. وقتی اومدن ساعت ۷ بود. توقع داشتن رسیده باشم به ۷ سانت ولی دیدن پیشرفتی نکردم. تا ساعت ۸ صبر کردن دیدن فرقی نکرد، دوز کمی دارو زدن به سرم و جریان سرم رو هم گذاشتن رو حالت حداقلی.
خداییش دردها شدیدتر شد که همش می گفتم این سرم رو ببندین
دکتر گفتن: "عزیزم از پاره شدن کیسه آب فقط تا ۱۲ ساعت فرصت زایمان داری. ۳ ساعت دیگه نزایی باید سز شی." بسیار قانع کننده بود و قبول کردم دیگه بچه خوب و سربراهی بشم و ساکت دردا رو تحمل کنم. ولی کار خودش رو کرد داروهه. در عرض یک ساعت از ۵ رسیدم به ۸. و رفتیم تو فاز زور زدن و ...
کلا ۵ بار (۱۵ دقیقه کلا) که درد و انقباض داشتم با راهنمایی خانم خیابانی ک خانم دکتر زور زدم و یاس گلی اومد تو دستای خانم دکتر.
خانم دکتر سر یاس رو که دیدن قبل از زور نهایی آمپول بیحسی زدن به دهانه واژن و یه اپی کوچک مورب زدن. تو این مرحله که فکر می کردم سخت ترین مرحله زایمان باشه ، هیچ دردی احساس نکردم. بعد که یاس و جفت اومدن بیرون یه مرحله دردناک داشت که دستشون رو بردن داخل برای تخلیه لخته خون و ... . دردناک بود ولی لازم.موقع بخیه زدن بازم درد نداشتم.و دیگه رااااااحت شدم. بعد زایمان طبیعی قابل مقایسه با بعد سزارین نبود برام. راحت و بی درد رفتم سرویس بهداشتی و نصف شب که همراهم خواب بود، رفتم سر یخچال و از خودمپذیرایی کردم و به بچه رسیدگی کردم و ...
خلاصه خیلی راضی بودم. خدا روزی همه بکنه.
هم از خانم خیابانی مهربون، هم از پزشکم که صلاح من رو در هر لحظه لحاظ کردن و هم کادر محترم و با اخلاق بیمارستان امید.
بیمارستان خیلی مجهز و مرتب و تمیز و ... بود. بخش مالی هم حرصمون ندادن
۱۴:۳۳
بازارسال شده از مریم داداشی
. بدون دبه کردن نهایی سر هزینه ها و ... ترخیص شدیم.
با اتاق خصوصی و هزینه همراه شد ۸ میلیون و دویست و سی تومن.
الانم دو تاقرص یکی انتی بیوتیک، یکی مسکن می خورم. یه سرم شستشو و یه پماد برای روی بخیه ها استفاده می کنم.
اگه سوالی بود که تو توضیحات جوابش نبود بپرسید عرض می کنم.
با اتاق خصوصی و هزینه همراه شد ۸ میلیون و دویست و سی تومن.
الانم دو تاقرص یکی انتی بیوتیک، یکی مسکن می خورم. یه سرم شستشو و یه پماد برای روی بخیه ها استفاده می کنم.
اگه سوالی بود که تو توضیحات جوابش نبود بپرسید عرض می کنم.
۱۴:۳۳
بازارسال شده از شهیدزاده
#شرح زایمان
سلام به همگی
۱۳مهر زایمان دربیمارستان کسری
۳۶هفتگی رفتم پیش دکتر که ی سونو برام بنویسن که اون جلسه دکترگفتن بایدمعاینه عادی داشته باشن که وضعیت جنین مشخص بشه... که گفتن: سفالیک شده و دهانه رحم ی سانت هست، فعالیتتُ زیاد کن نماز ایستاده بخون حتما و نزدیکی خیلی موثرِ....بعدمعاینه لکه بینی و دردهای پریودی شروع شدیکمی نگران شدم که زایمان زودرس نداشته باشم به دکترپیام دادمُ گفتن حالاحالاها راه داری تا زایمان نگران نباش....
خلاصه من نماز ایستاده خوندنُ رعایت کردم چون حالِ انجامِ بقیه سفارشای دکترُ نداشتم
ازطرفی هم همچنان میترسیدم بخاطر لکه بینی و دردهایی مثل پریودی که زایمان جلونیفته....
هفته ۳۷ هم تموم شد و همچنان لکه بینی و دردهای خفییییف پریودی بودن
دوروز بود که وارد هفته۳۸شده بودمساعت۱۲شب کیسه آب خودکار پاره شد
زنگ زدم دکتر بیمارستان کسری بودن رفتیم اونجا دکتر گفتن۴،۵سانتی...دردهای منظم،کوتاااه و واقعا قاااابل تحمل همراهم بودن
اماااامتاسفانه یا خوشبختانه نمیدونم، بعدمعاینه دکترگفت بچه چرخیده و بریچ شده
اون لحظه بود که همه شادیُ انرژی که داشتمُ برنامه ریزیایی که کرده بودم کلا خراب شد روو سَرَمگفتم اگه صبرکنیم چی من حالم خوبه صبرکنید شایدبچرخه
(کلا بهَم ریخته بودم...) دکترگفت نه دیگه نمیشه کهساعت۱شب پذیرش شده بودم بیمارستان دکترتا۳ که دخترمون بدنیااومد صبرکرد، البته عمل داشتن که طول کشید اون شب بیمارستان یکمی شلوغ بود بخش زایمان...
واینطوری شد که سزارین شدمالبته طبق توضیح دکتر تا۷سانت برسم نگه داشته بودن که رحم سیر طبیعیُ پیش ببره کمترصدمه ببینه اماخب روزیِ ما اینطور به سزارین شد
راستی بخیه ها هم زیبایی زدناینم بگم که من چون نسبت به محیط های پزشکی پنیک دارم و دکتر درجریان مسائلم بود واقعا هوامو داشت که آرومم کنهازبابت هزینه کسری،بیمه مانیرومسلحِ اماکسری نمیپذیرههزینه رو باید پرداخت کنیم بعدبابیمه تکمیلی ی مقدارش برگردونده میشههزینه سز بااتاق دوتخته، سِر از کمر، ۱۰تومن که فکرکنم ۷،۸تومنش برمیگردهالبته موقع ترخیص ۲تومن بیشترگرفتن گفتن باید کامل محاسبه کنن اگه هزینه هام بیشترنبود برمیگردونن که دوروز بعدشم برگشت
دعاگومون باشید
سلام به همگی
۱۳مهر زایمان دربیمارستان کسری
۳۶هفتگی رفتم پیش دکتر که ی سونو برام بنویسن که اون جلسه دکترگفتن بایدمعاینه عادی داشته باشن که وضعیت جنین مشخص بشه... که گفتن: سفالیک شده و دهانه رحم ی سانت هست، فعالیتتُ زیاد کن نماز ایستاده بخون حتما و نزدیکی خیلی موثرِ....بعدمعاینه لکه بینی و دردهای پریودی شروع شدیکمی نگران شدم که زایمان زودرس نداشته باشم به دکترپیام دادمُ گفتن حالاحالاها راه داری تا زایمان نگران نباش....
خلاصه من نماز ایستاده خوندنُ رعایت کردم چون حالِ انجامِ بقیه سفارشای دکترُ نداشتم
هفته ۳۷ هم تموم شد و همچنان لکه بینی و دردهای خفییییف پریودی بودن
دوروز بود که وارد هفته۳۸شده بودمساعت۱۲شب کیسه آب خودکار پاره شد
زنگ زدم دکتر بیمارستان کسری بودن رفتیم اونجا دکتر گفتن۴،۵سانتی...دردهای منظم،کوتاااه و واقعا قاااابل تحمل همراهم بودن
اماااامتاسفانه یا خوشبختانه نمیدونم، بعدمعاینه دکترگفت بچه چرخیده و بریچ شده
واینطوری شد که سزارین شدمالبته طبق توضیح دکتر تا۷سانت برسم نگه داشته بودن که رحم سیر طبیعیُ پیش ببره کمترصدمه ببینه اماخب روزیِ ما اینطور به سزارین شد
راستی بخیه ها هم زیبایی زدناینم بگم که من چون نسبت به محیط های پزشکی پنیک دارم و دکتر درجریان مسائلم بود واقعا هوامو داشت که آرومم کنهازبابت هزینه کسری،بیمه مانیرومسلحِ اماکسری نمیپذیرههزینه رو باید پرداخت کنیم بعدبابیمه تکمیلی ی مقدارش برگردونده میشههزینه سز بااتاق دوتخته، سِر از کمر، ۱۰تومن که فکرکنم ۷،۸تومنش برمیگردهالبته موقع ترخیص ۲تومن بیشترگرفتن گفتن باید کامل محاسبه کنن اگه هزینه هام بیشترنبود برمیگردونن که دوروز بعدشم برگشت
دعاگومون باشید
۵:۰۷
بازارسال شده از شهیدزاده
#شرح_زایمان۲۹مهردکتر مرضیه امیر آبادیبیمارستان عرفان نیایش
بعد اذان صبح با یه درد خیلی ریز از خواب بیدار شدم رفتم دستشویی بعد ادرار حس کردم دو قطره گرم ازم اومد بیروننوار گذاشتم راه رفتم و رو نوار فقط ترشح بود.باز خابیدم دو سه ساعت دیگه که بیدار شدم باز یه آب گرم ازم خارج شد تا رون پا در حد قطره. به دکتر زنگ زدم گف سریع بیا مطب،رفتم اونجا معاینه شدم،کیسه آب پاره و دو سانت بودم بدون درد،خانم بیدکی پلن زایمان راحت و طب سوزنی انجام دادن و ساعت ۶رفتم بیمارستانتا دکتر بیاد نه معاینه شدم (چون واژینیسموس بودم دکتر گفتن معاینم نکنن تا خودشون بیان)و نه آمپول زدنفقط خودم راه میرفتم،دکتر ساعت۱۰اومدن گفتن ۵سانت شدی
و ۴قطره آمپول فشار زدن بعد آمپول دردام کم کم شروع شد ولی قابل تحمل بود،آمپولو قطع کردندوباره ساعت ۱۲زدنبازم دردام قابل تحمل بودمخصوصا با آب گرم ک میگرفتم به شکمم(متاسفانه چون کیسه آب پاره بود نتونستم برم تو وان)خلاصه دیگه کم کم دردا بیشتر و ریتم دار شد ولی سعی میکردم ناله نکنم انرژی جمع کنماز زور درد چند بار بالا آوردم با هر بار درد به کمک همسرم و خانم دکتر حالت دستشویی ایرانی مینشستم و زور میزدم.بچه هم با نظر خانم دکتر همون تو حالت چمباتمه و رو زمین به دنیا اومد،سرش که اومد بیرون بقیه بدنش به ثانیه نکشید که اومد بیرون
(ساعت۶صبح)بعدشم ۴تا بخیه خوردم دوتا پوستی دوتا عمقی[دردای آخر و زورای آخر واقعا جون میخاد که من نداشتم چون همه چیو بالا آوردم.با وجود اینکه کلی شربت عسل خوردم و خرما.]خانم دکتر واقعا مثل یه خواهر همراهم بود،از هر نظر تشویقم میکرد،موقع به دنیا اومدن بچه کلی دعا خواندن و همراهم کردنحضور همسرم خیلی موثر بودبیمارستانم که از هررر لحاظ عالی.تمیزی و پرسنل خیلی خوب بود بود خداروشکروسیله نمیبردمم موردی نداشت چون همه چی دادن خودشون.دیگه هر سوالی بود در خدمتم
خودم یه سوال دارم برا افزایش شیر چه کنیم
مامان گلا نوزادم به خاطر زردی بستریه لطفاً با تو دلیاتون دعا کنید ببریمش خونه
بعد اذان صبح با یه درد خیلی ریز از خواب بیدار شدم رفتم دستشویی بعد ادرار حس کردم دو قطره گرم ازم اومد بیروننوار گذاشتم راه رفتم و رو نوار فقط ترشح بود.باز خابیدم دو سه ساعت دیگه که بیدار شدم باز یه آب گرم ازم خارج شد تا رون پا در حد قطره. به دکتر زنگ زدم گف سریع بیا مطب،رفتم اونجا معاینه شدم،کیسه آب پاره و دو سانت بودم بدون درد،خانم بیدکی پلن زایمان راحت و طب سوزنی انجام دادن و ساعت ۶رفتم بیمارستانتا دکتر بیاد نه معاینه شدم (چون واژینیسموس بودم دکتر گفتن معاینم نکنن تا خودشون بیان)و نه آمپول زدنفقط خودم راه میرفتم،دکتر ساعت۱۰اومدن گفتن ۵سانت شدی
۵:۰۸
شرح زایمانویبک 1زایمان اول سال 94ازهفته 35توسط خانوم دکتر امیرآبادی معاینه معمولی میشدم هردفعه بهم میگفتن دهانه ی رحم خیلی نرم وخوبه ویک سانت باز شده وان شاءالله میشه که طبیعی زایمان کنم،بعداز هرمعاینه تا سه چهارروز لکه بینی و دردهای قابل تحمل داشتم،تا آخرین معاینه به تاریخ چهار ابان ماه که گفتن یک سانت ونیم باز شده وبرای اینکه جنین درشت نشه تا جمعه باید زایمان کنی وخواستن پلن زایمان با خانوم بیدکی شروع کنم همچنان دردهای نامنطم قابل تحمل داشتم تا فردا ش که پلن زایمان انجام شد که شامل طب سوزنی وبادکش وورزش بود،دردام کاملا نامنظم متغییر بود ولی پیوسته انقباض داشتمازمطب اومدم خونه و منتظر بودم دردام کمتربشه یا حداقل منظم باشه ثانیه ی دردا متفاوت بود وازحد تحمل گذشته بود داخل حمام نشستم وفقط آب گرم ارومم میکرد بخاطر فشار خانواده راهی بیمارستان شدم وقتی رسیدم معاینه شدم گفتن 7-8سانتی ،دکتر امیر آبادی عزیز خودشونو فورا رسوندن وکمتر از دوساعت ازورود من به بیمارستان دخترم به دنیا اومد البته بخاطر افت ضربان قلب کودک خانوم دکتر مجبور به برش شدنالهی عاقبت به خیر بشیدسوالی داشتید پی وی درخدمتم
۵:۰۹
بازارسال شده از شهیدزاده
#شرح زایمان ۱۴۰۰/۸/۴کل دوران بارداریمو تحت نظر خانم دکتر امیرآبادی بودم. دوران بارداری پرچالشی بود چون احتمال زایمان زودرس تو ۷ ماهگی رو داشتم . ماه هفتم بارداری از تهران اومدیم قم برای زندگی و من استراحت مطلق بود و قرار بود تا ۳۶ هفتگی بخوابم و با شروع ۳۶ هفتگی فعالیت هامو شروع کنم تا بتونم زایمان طبیعی خوب و راحتی داشته باشم.(هفته ی ۲۰ تا ۲۴ رو با خانم آبادی ورزش کرده بودم اما وقتی استراحت مطلق شدم ورزش تعطیل شد). در طول بارداریم توی قم تحقیق کردم و متوجه شدم دکترا تو قم برای زایمان فردی که بیمارشون نبوده نمیان یا اگر هم بیان هزینه ی اضافی میگیرن، از طرفیم هیچکس مثل دکتر امیرآبادی دلسوز و مهربون نبود🥺 خلاصه تصمیم گرفتم فقط یک ماما همراه بگیرم و برای بیمارستانم ایزدی رو انتخاب کردم چون تعریفش رو زیاد شنیدم و از طرفیم دوست نداشتم خصوصی زایمان کنم. اواخر هفته ی ۳۵، غروب یکشنبه ۲ آبان احساس میکردم ترشحی داره ازم خارج میشه اما جدیش نگرفتم تا اینکه شد صبح سه شنبه ساعت ۶ صبح، که احساس کردم حجم زیادی آب ازم خارج شد که غیر عادی بود برای همین رفتم بیمارستان برای چکاب و بهم گفتن که بله شما کیسه آبتون پاره شده ( سوراخ شده بود) بستریم کردن تا شب ترشح داشتم اما هیچ دردی نداشتم، دوبار قرص زیر زبونی فشار بهم دادن اما تاثیری نداشت نهایتا یکی دوبار کمر درد کردم و رفع شد. از ماما پرسیدم که میتونم غذای گرمی شربت زعفرونی چیزی بخورم؟، گفتن نه احتمال داره خونریزی رحمی کنی، به نظرم حرف غیر منطقی بود چون همه اکثرا تو این موقعیت گرمیجات میخورن. تا ساعت ۱۲ شب حیرون مونده بودم چیکارکنم و از طرفی نگران بچم بودم و عجول برای دیدن بچم و از طرفیم نگران بودم که نکنه سزارین بشم؛ خلاصه ساعت ۱۲ شب یه کاسه آبگوشت خوردم بعدشم یه کاسه کاچی پر زعفرون به یک ربع بیست دقیقه نکشید که یه صدای ترکیدگی احساس کردم و بعد از اون ترشحات و آبی که ازم خارج میشد زیاد شد بعدشم دردا با فاصله ی یک ربع یک ربع شروع شد. از اونجایی که من سه ماه کوچکترین فعالیتی نداشتم و استراحت مطلق بودم دردا واقعا آزار دهنده بود طوری که من ازهمون اول شروع دردام جیغ میزدم . بعد از دو ساعت درد کشیدن ماما معاینه کرد و گفت تازه شدم یکسانت
با همین روال دردها پیش رفت و کم کم فاصله زمانی بین دردام کمتر میشد ولی شدتش هم بیشتر و جیغام هم بیشتر میشد بعد یکی دوساعت شده بودم ۱/۵ سانت
اینجا بود که با شوهرم تماس گرفتم و خودم درخواست سزارینکردم و شروع کردم غر غر که دار میمیرم و من نمیتونم و....بعد از یکی دو ساعت شدم دوسانت
ساعت ۶ صبح با اومدن ماماهمراه به طور معجزه آسایی از ۲ سانت شدم ۸ سانت
خودم تعجب کرده بودم ولی توان نداشتم از بس که جیغ زده بودم خیلی دردام شدید بود و وقتی ماماهمراهم قبل از اینکه ۸ سانت بشم پیشنهاد ورزش داد فقط سرش داد میزدم وقتی ۸ سانت شدم بردنم اتاق زایمان و با تمام توانم ازم خواستن زور بزنم، زور میزدم ولی توان نداشتم دیگه. اما بالاخره ساعت ۷:۱۰صبح گل دخترم با کمک پزشک بیمارستان و ماماهای بنده خدا که من زخمیشون کرده بودم
و ماماهمراه صبورم به دنیا اومد.
شاید ترسونده باشمتون ولی تلاش کردم واقعیتی که برای من اتفاق افتاده بود رو بنویسم، حال خیلی بد من بخاطر شرایط بدنیم بود و افرادی که بدن آماده ایی دارن انقدر سختی نمیکشن و اینکه این درد کشیدنا واقعا به راحتیِ بعد از زایمانم می ارزید.
خیلی دوست داشتم دکتر امیرآبادی بالای سرم باشن که متاسفانه قسمت نبود.
در رابطه با بیمارستان ایزدی قم هم باید بگم با وجود اینکه بیمارستان دولتی هست و اکثرا معتقدن بیمارستان های دولتی به درد نمیخورن، این بیمارستان فوق العاده بود از کادر و پرسنل بگیر تا رسیدگی بخش زایمان و بخش نوزادان. من در قیاس با بیمارستان کسرای تهران که بستری هم شدم اونجا، باز هم ایزدی رو انتخاب میکنم بخاطر کادر خیلی خوب و مهربونی که دارن.ببخشید سرتون رو درد آوردم. امیدوارم همه مامانای چشم انتظار زایمان خوب و راحتی داشته باشن
۵:۱۲
بازارسال شده از ارگانیک کده دانش سلامت
#خاطره-زایمان-ویبک۲بسم رب شهدا و از صدیقین بعد از صحبت های زیاد با همسرم برای داشتن فرزند سوم و ترس ایشون بخاطر مشکلاتی که در بارداری دوم داشتم و ۸ ماهه بدنیا اومدن پسر دومم بخاطر دردهای زایمانی که از ۲ و نیم ماهگی شروع شده بود و در نهایت با درد زایمان ساعت ۲ و نیمه شب سزارینم کردن
و من هيچ از اینکه بشه طبيعي زایمانکرد بعد از سزارین نداشتم
و بخاطر سزارین و عواقب و عوارضی که تو دوتای قبلی پیدا کرده بودم خیلی مخالفت میکردن ولی با امید به خدا و توکل بر خدا که از خدا خواسته بودم اگر باردار شدم مشکلات بارداري قبلی رو نداشته باشم که خدا هم کمکم کرد و خدارو شکر بارداری بی مشکلی داشتم البته بدون غربالگری و آزمایش های اضافي و سونوگرافی که تو دوتای قبلی متأسفانه زیاد بود این آزمایش و سونو هام
و من دوران بارداری با دیابت از قبل رو در حال سپری شدن بودن که با گروه زایمان ویبک مادران زهرایی در ایتا آشنا شدم و تازه فهميدم ویبک چی هست و میشه زايمان طبيعي هم داشت اولش با خانم تبریزیان آشنا شدم و با درمان اسلامي پیش رفتم از هفته ۷ و بعدش با تحقیقات زیادی از پزشکانی که ویبک انجام دادن اولویت من نزديک بودن پزشک به منزلم بود چون بنده هیچ شناختي از پزشکان نداشتم و تقریبا هر عزیزی پیش این پزشکان عزیز میرفتن راضي بودن
که اينجا بود در هفته ۲۵ با خانم دکتر امیر آبادی آشنا شدم و از لحاظ اعتقادي ایمان و اخلاقی و همه نظر منو مجذوب خودشون کرده بودن
و اینکه خیلی استرس داشت که نتونم طبيعي زایمان کنم چون دیابت داشتم و احتمال درشت شدن بچه زیاد بود و با جدیت همیشه پیگیر قند و خوراکم بودن
خدا عمر باعزت بهشون عطا کنه و خداخیرشون بده هفته های آخر داشت میرسید و من باید در ۳۸ هفتگی ختم بارداری میشدم و با سجده های طولانی نزديکي به حالت سجده بدون جلوگیری حالت دستشویی زیاد نشستن (هفته آخر هم تزریق روغن بارداری زدن روغن سیاه دانه به شکم حنا گذاشتن به سر ماساژ شکم طب سوزنی بادکش و .. بنا به دستور خانم دکتر بیدکی
طی ۴ جلسه که ایشون هم زحمت زیادی کشیدن و ممنون از لطفشون هستم تا دیر وقت تو مطب بودن برای اتمام ورزش و معاینات تحریکی و...منجمله چهارشنبه اخری که فرداش قرار بود به بيمارستان برم با خانم دکتر امیر آبادی )و خلاصه پنجشنبه رسید و من درد داشتم اما نه در حد زايمان
من تونستم شب قبلش که شیافی که دکتر بیدکی داده بودن استفاده کنم و روغن بارداري تزریق کنم و قبل از رفتن نزديکي بدون جلوگیری داشتم که خانم دکتر گفتن زودتر به بيمارستان برم تا معاینه تحریکی شروع بشه و بعد از کمی در منزلم دردهام شروع شد و ساعت ۱۲ ظهر بستری شدم با ۳ سانت با لرز و درد که هر آن بیشترم میشد
و میگفتن روند پیشرفتت کم هست و به احتمال زیاد تا فردا زایمان میکنی و میخواستن آمپول فشار تزریق کنن که خانم دکتر مخالفت کردن که نمیشه فعلا بزارید با همین روند پیش بره و اصطلاحاتی که متوجه نمیشدم ونه تو اون وضعیت یادم مونده
ساعت ۸ و ربع شب که خواستن معاینه کنن و دردام بیشتر هم شده بود کیسه آبم پاره شد و گویا استرس و ترس به تنم ریختن نکنه هنوز تو ۳ سانت باشم و بهانه برای سزارین داشته باشن
که گفتن ۵سانت رو رد کردی خدارو شکر ولی ۶ نشدی هنوز
که این یعنی اوج امید تو اون حالت و اینجا بود که همسرم از خانم دکتر میپرسیدن ببخشید یعنی چی این الان خوبه بده چیکار میخواییم کنیم و طفلک خانم دکتر حین معاینه و آموزش به من برای زور زدن بجا و ..... هم جواب همسرم رو با صبوری میدادن
و من فقط دنبال دست همسرم بودم که فقط واقعا اون لحظه وجود ایشون هم خیلی از دردام کم میکرد هرچی زور داشتم به انگشتانشان میاوردم و بنا به گفته همسرم که بعدا گفتن هرآن احتمال میدادم انگشتهام خورد بشه یا بشکنه
و من توحال خودم نبودم و متوجه بلایی که بر سر همسرم میارم نبودم فقط اینکه بودنش آرامش میداد و حتی ماما هم فهمیده بودن که همسرم که هست زور بیشتری برای بدنیا اومدن بچه میزنم و هرجا من کم میاوردم به همسرم میگفتن کمکش کن مثلا چونش بگیر به سینش پاهاشو تو شکمش نگه دار و ....ساعت ۸ و نیم گفتن بچت مدفوع کرده و خورده خطرناک هست باید ببریمش سزارین و ....خانم دکتر رفته بودن تا نماز بخونن
و اینها هم تا تونستن منو همسرم رو خواستن بترسونن که خداروشکر دکتر رسیدن و گفتن شیاف استفاده کرده ولی با لکه های قهوه ای بعدی گفتن حتما مدفوع هم کرده چون سهبار قندم افتاده بود و حالم بد شده بود واگر خورده باشه خطرناک هست ولی من دلم نمیاد اینهمه زحمت کشیده تلاش کرده تا بتونه طبيعي گناه داره من نمیتونم ببرمش سزارين
و به همسرم
۰:۲۰
بازارسال شده از ارگانیک کده دانش سلامت
گفتن اگر قرآن هست یه استخاره بگیر ببينيم چی میشه که همسرم به خواهرم تماس گرفتن تا استخاره بگیرن و برای سزارین نهی و بد اومد و گفته شده بود عذابی سخت در راه هست
و برای طبيعي گرفتیم که گفته شد به همون راهی که رفتيد پيش برید بهترین هست. و خانم دکتر فرمودن هفته قبلم بین دوراهي مونده بودیم که طبيعي رو ادامه بدیم یا نه که همین آیه اومد و با اميد به خدا زایمان خوبی هم داشت و برای تو هم ادامه بدیم و من برق شادی از چشمام بلند شد
و با قدرت بیشتری زور میزدم تا هم دردام زود تموم بشه هم به دلبندم برسم با وجودیکه گفته بودن تا صبح هستی
اینم بگم بنا به گفته پزشک و ماما و پرستاران مریض حرف گوش کن بی صدایی بودم و اصلا دادی نزدم فقط وقتی خانم دکتر گفتن بریم برای طبیعی با زبان واضح قران خدا هم تاییید کرد برای ادامه با صدای بلند گفتم خودت کمکم کن خددددددداااااا

و دیگه صدایی ازم در نمیومد و فقط بنا به دستور دکتر هرکاری میگفتن انجام میدادم بدون اَدا در اوردن یا غر زدنی و فقط لرزشهای زیادم بود با دردی که بیشتر میشد که امانم رو بریده بود و درنهايت دکتر گفتن سر بچه رو میبینن و من در اون حال گفتم دکتر راست میگید اذیتم نکنید گفت بخدا دارم سر بچه رو مبیبنم خیلی همراهی کردی آفرین دختر فکر نمیکردم امشب زايمان کنی اگر همینجوری پيش بری زود بچت بقلته
و این انگار قوت قلب برای یه مادری که درد کشیده ولی این درد براش از عسل شیرین تره
و باز زور زدم و خانم دکتر گفتن ببخشید میترسم بچت درشت باشه و شونه هاش گیر کنه مجبورم برشت بزنم تا کمتر اذیت بشی و ساعت ۱۰ شب که حس کردم سبک شدم حس جدا شدن کمرم و پایین تنم که پر از درد شده بود و من زور آخر رو زدم که حالت نشسته بودم که بچه بدنیا اومد و لحظه بدنيا اومدنش رو دیدم
و خانم دکتر منو به عقب هل دادن همسرم منو از پشت گرفتن و سریع خوابوندن ولی باورش برام سخت بود و یه قسمتی از بدنم با گرمای عشق روی شکمم دکتر گذاشت که نه دیگه از درد خبری بود نه تيغ جراحی نه لرزه براممهم بود فقط این گرما و صدای گریه بود که بهم آرامش میداد و من انگار خوابیدم تو اون حالت چون صدای گریه دخترم نوازشی برای اروم کردن و مرهم دردام شد و دوست داشتم فقط بخوابم دخترم با صدای گریش از دردام کم کنه 

و اینجوری فاطمه زهرا خانم که از ماه اول بارداری به عشق حضرت زهرا اسمش رو انتخاب کرده بودم در ایام فاطمیه بدنيا اومد در تاریخ ۹/۱۰/۱۴۰۰ساعت ۲۲ شب پنجشنبه پا بدنیا گذاشت تا به من و امثال من نتیجه صبر و از همه بالاتر اعتماد به خدا و اعتماد به پزشک متبحر رو به من فهماند 


۰:۲۰
بازارسال شده از زینب غلامی
شرح زایمان۱۳بهمنویبک دو(طولانیه، ولی برای ویبکیها احتمالا مفید باشه)
از وقتی با دکتر امیرابادی اشناشدم، و در گروه مامانهای ویبکی عضو شدم و با عوارض سزارین و فواید زایمان طبیعی اشناشدم، تصمیم گرفتم برای بارداری سوم فقط به عشق زایمان طبیعی، (بعداز دوبار سزارین) اقدام کنم.
تو گروه مامانهای ویبکی، با ریحانه سنتر و کلاسهای حیپای خانم ابادی اشنا شدم. یه مدت پیچ ریحانه سنتر رو دنبال میکردم و شرح زایمانهای پیج خانم ابادی رو مطالعه میکردم، این وسط با دکتر حسنخانی اشناشدم و از راهنماییهاشون استفاده کردم و همهی اینها باعث شد که بفهمم چقدر در زایمان اولم نااگاه و بی اطلاع بودم و راحت قربانیه عمل سزارین شدم
اینهارو گفتم که بگم زایمان طبیعی رو، با اگاهی کامل از شرایط و عوارض و همه ی احتمالاتش، با چشم باز انتخاب کردم. و هدفم هم این بود که بلطف خدا بتونم بعدش بازهم بارداربشم.
از اول ک باردار شدم حتی لحظهای به سزارین فکر نکردم. به اینکه اگر نشه و این چیزا. و فقط با امید و انگیزه و انرژی برای طبیعی باردارشدم. به خدا گفتع بودم اگر طبیعی بشم، دوتادیگه هم انشالله میارم. اما اگر سزارین شدم دیگه بچهدار نمیشم. این وسط به هیچکس هم نگفتم قصد زایمان طبیعی دارم. چون اعتقاد دارم انرژی منفی و نفوذ بد زدنه اطرافیان، خودش کاررو خراب میکنه. و انگیزه و امید ادم رو از بین میبره.
۲۰ هفته بودم تو کلاسهای حیپا ثبت نام کردم. با کلی انرژی. دو سه جلسه شرکت کردم ولی بخاطر کمخونی شدید و رشد نکردنه بچه، استراحت مطلق شدم. و تا ۳۶ هفته که بلطف خدا و برنامههای غذایی دکترم، وضع بچه و خودم به حالت نرمال درومد و دیگه بجای حیپا، ادامهی کلاسهامو زایمان راحت شرکت کردم. البته همچنان سبک تمرین میکردم
تمام دستورات روغنو ابزنو دمنوش و... هم از هفته ۳۶ شروع کردم. چون دکترم گفته بود خیلی خلفی هستی و خشکه خشک. از هفته ۳۶ تا هفته ۳۹ یک فینگر بودم. طب سوزنی ماساژ و بادکش میرفتم.معاینه تحریکی میشدم. ولی سربچه بالابود و توی لگن نیومده بود. ورزشها و تغذیهها اثری نمیکرد. البته ورزشها خیلی خیلی توی روحیهم و سلامت جسمم اثر داشت. اما ناامید نبودم. تا روز اخر پیاده روی و پله نوردی و تمرینات رو توخونه انجام میدادم. البته زیاد نمیتونستم. در حد همون یک ساعت.
که بعد با دکتر سنتی بچههام که شهرستان بود، یه مشورتی کردم، بهم گفت مزاجت فوق العاده خشکه و رحمت کم خونه. و گل گاوزبونو اسفندو... بدتر خشکت میکنه. گفت فقط مخلوط عسلوروغن بادامشیرین تزریق کن روزی دوبار. و صبح و شب یک قاشق عسلسیاهدونه بخور. این کارو یک هفته انجام دادم ، دهانه رحمم نرمتر شده بود. هفته ۳۹ بسختی دوفینگر شده بودم. یکی از مامانها گفت روغن حیوانی واژینال استفاده کن. و اناناس ناشتا. این کارو کردم از فردا موکوسهای خونی دفع میکردم. تا یک هفته این اتفاق افتاد. اما هنوز ۲فینگر بودم. هرچند دهانه رحمم نرمتر شده بود.
خلاصه چهل هفتهم تموم شده بود و پیشرفت انچنانیای نداشتم. ده هزارتومن نذر حضرت عبدلعظیم کردم
به دکتر حسنخانی پیام دادم، گفتن چون ویبک دو هستی خیلی خطر داره که تا الان صبرکردی،برو دکتر شیفت سزارینت کنه. با یه دکتر دیگه هم مشورت کردم همین رو گفت. اما دکتر خودم اعتقاد داشت که چون بچه اول تا چهارسانت رفته بودم، امید داریم به طبیعی.
خلاصه من دودل بودم و از طرفی هم استرس داشتم که وارد ۴۱ هفته که بشم نکنه بچه پیپی کنه. یا خطر بندناف.
ولی استخاره کردم برای طبیعی خوب اومد. و کمی استرسم کمشد. چهل هفته و دو روز بودم که بچه تکون نخورد. رفتم ان اس تی و سونو، قلبش خوب بود اما همچنان تکون نخورد. دکتر سونوگرافی بهم گفت اگر تا صبح تکوننخورد سریع برو بستریشو.
ماهم تا صبح صبر کردیم. بچه تکوننخورد. تصمیم گرفتم دیگه برم سزارین.چون من بخاطر طبیعی حاضر شده بودم که برم بیمارستان خصوصی و هزینه کنم. و تا اونموقع هم بخاطر طبیعی کلی هزینه کرده بودم. اگر میخواستم سزارین بشم میرفتم بیمارستانهای تحت قرارداد خودمون و برام تقریبا رایگان میشد. (دکتر امیرابادی فقط بیمارستانهای خصوصی زایمان میکنن. البته بعدا فهمیدم که بیمارستان انصاری هم با بیمهما قرارداد داره)
صبح بلندشدیم ساکو بستیم که بریم بیمارستان بقیهالله برای سزارین. که به سرکوچه که رسیدیم دوباره همسرم بهم امید داد و گفت تا اینجا تلاش کردیمو اومدیم. اخرش هم بذار با دکترت پیش بریم. منم یه زنگ زدم دکتر امیرابادی و راهو کج کردیم به سمت بیمارستان انصاری که اخرین تلاشمون هم برای طبیعی بکنیم.
دکترم گفت بخاطر شرایطتت حتما لازمه که ماماهمراه داشته باشی. گفت اکثر ماماهمراهها از ۴سانت میان بیمارستان. اما با یه ماما هماهنگ کنیم که از همین الان بیاد پیشت. منم به خودشون سپردم. ساعت ۹ صبح بستری شدم برای ان اس تی و.... و ساعت ۱۱ ماماهمراهم رسید. خانم صفری
از وقتی با دکتر امیرابادی اشناشدم، و در گروه مامانهای ویبکی عضو شدم و با عوارض سزارین و فواید زایمان طبیعی اشناشدم، تصمیم گرفتم برای بارداری سوم فقط به عشق زایمان طبیعی، (بعداز دوبار سزارین) اقدام کنم.
تو گروه مامانهای ویبکی، با ریحانه سنتر و کلاسهای حیپای خانم ابادی اشنا شدم. یه مدت پیچ ریحانه سنتر رو دنبال میکردم و شرح زایمانهای پیج خانم ابادی رو مطالعه میکردم، این وسط با دکتر حسنخانی اشناشدم و از راهنماییهاشون استفاده کردم و همهی اینها باعث شد که بفهمم چقدر در زایمان اولم نااگاه و بی اطلاع بودم و راحت قربانیه عمل سزارین شدم
از اول ک باردار شدم حتی لحظهای به سزارین فکر نکردم. به اینکه اگر نشه و این چیزا. و فقط با امید و انگیزه و انرژی برای طبیعی باردارشدم. به خدا گفتع بودم اگر طبیعی بشم، دوتادیگه هم انشالله میارم. اما اگر سزارین شدم دیگه بچهدار نمیشم. این وسط به هیچکس هم نگفتم قصد زایمان طبیعی دارم. چون اعتقاد دارم انرژی منفی و نفوذ بد زدنه اطرافیان، خودش کاررو خراب میکنه. و انگیزه و امید ادم رو از بین میبره.
۲۰ هفته بودم تو کلاسهای حیپا ثبت نام کردم. با کلی انرژی. دو سه جلسه شرکت کردم ولی بخاطر کمخونی شدید و رشد نکردنه بچه، استراحت مطلق شدم. و تا ۳۶ هفته که بلطف خدا و برنامههای غذایی دکترم، وضع بچه و خودم به حالت نرمال درومد و دیگه بجای حیپا، ادامهی کلاسهامو زایمان راحت شرکت کردم. البته همچنان سبک تمرین میکردم
تمام دستورات روغنو ابزنو دمنوش و... هم از هفته ۳۶ شروع کردم. چون دکترم گفته بود خیلی خلفی هستی و خشکه خشک. از هفته ۳۶ تا هفته ۳۹ یک فینگر بودم. طب سوزنی ماساژ و بادکش میرفتم.معاینه تحریکی میشدم. ولی سربچه بالابود و توی لگن نیومده بود. ورزشها و تغذیهها اثری نمیکرد. البته ورزشها خیلی خیلی توی روحیهم و سلامت جسمم اثر داشت. اما ناامید نبودم. تا روز اخر پیاده روی و پله نوردی و تمرینات رو توخونه انجام میدادم. البته زیاد نمیتونستم. در حد همون یک ساعت.
که بعد با دکتر سنتی بچههام که شهرستان بود، یه مشورتی کردم، بهم گفت مزاجت فوق العاده خشکه و رحمت کم خونه. و گل گاوزبونو اسفندو... بدتر خشکت میکنه. گفت فقط مخلوط عسلوروغن بادامشیرین تزریق کن روزی دوبار. و صبح و شب یک قاشق عسلسیاهدونه بخور. این کارو یک هفته انجام دادم ، دهانه رحمم نرمتر شده بود. هفته ۳۹ بسختی دوفینگر شده بودم. یکی از مامانها گفت روغن حیوانی واژینال استفاده کن. و اناناس ناشتا. این کارو کردم از فردا موکوسهای خونی دفع میکردم. تا یک هفته این اتفاق افتاد. اما هنوز ۲فینگر بودم. هرچند دهانه رحمم نرمتر شده بود.
خلاصه چهل هفتهم تموم شده بود و پیشرفت انچنانیای نداشتم. ده هزارتومن نذر حضرت عبدلعظیم کردم
خلاصه من دودل بودم و از طرفی هم استرس داشتم که وارد ۴۱ هفته که بشم نکنه بچه پیپی کنه. یا خطر بندناف.
ولی استخاره کردم برای طبیعی خوب اومد. و کمی استرسم کمشد. چهل هفته و دو روز بودم که بچه تکون نخورد. رفتم ان اس تی و سونو، قلبش خوب بود اما همچنان تکون نخورد. دکتر سونوگرافی بهم گفت اگر تا صبح تکوننخورد سریع برو بستریشو.
ماهم تا صبح صبر کردیم. بچه تکوننخورد. تصمیم گرفتم دیگه برم سزارین.چون من بخاطر طبیعی حاضر شده بودم که برم بیمارستان خصوصی و هزینه کنم. و تا اونموقع هم بخاطر طبیعی کلی هزینه کرده بودم. اگر میخواستم سزارین بشم میرفتم بیمارستانهای تحت قرارداد خودمون و برام تقریبا رایگان میشد. (دکتر امیرابادی فقط بیمارستانهای خصوصی زایمان میکنن. البته بعدا فهمیدم که بیمارستان انصاری هم با بیمهما قرارداد داره)
صبح بلندشدیم ساکو بستیم که بریم بیمارستان بقیهالله برای سزارین. که به سرکوچه که رسیدیم دوباره همسرم بهم امید داد و گفت تا اینجا تلاش کردیمو اومدیم. اخرش هم بذار با دکترت پیش بریم. منم یه زنگ زدم دکتر امیرابادی و راهو کج کردیم به سمت بیمارستان انصاری که اخرین تلاشمون هم برای طبیعی بکنیم.
دکترم گفت بخاطر شرایطتت حتما لازمه که ماماهمراه داشته باشی. گفت اکثر ماماهمراهها از ۴سانت میان بیمارستان. اما با یه ماما هماهنگ کنیم که از همین الان بیاد پیشت. منم به خودشون سپردم. ساعت ۹ صبح بستری شدم برای ان اس تی و.... و ساعت ۱۱ ماماهمراهم رسید. خانم صفری
۲۱:۴۴
بازارسال شده از زینب غلامی
. بسیار کاربلد و بااعتقاد. ۱۶ ساعت لحظه به لحظه تو اتاق زایمان کنار منوهمسرم بود. بخاطر اینکه ویبک بودم امپول فشارم باید کنترل شده وارد سرم میشد. تا لحظهی زایمان، روند امپول، قلب بچه و فشار من رو چک میکرد. ورزش کردیم ماساژ میداد، از خاطراتش هم تعریف میکرد که زمان بگذره و مشغول باشیم.
از ساعت ۱۱ صبح ک سرم فشار رو باز کردن، تقریبا ساعت ۴ عصر دردهام منظم شد. اما خیلی خیلی وابسته به سرم فشار بودم. وقتی قطع میکرد کلا انقباضاتم قطع میشد و وقتی بازمیکرد انقباضاتم دوباره به روال قبل برمیگشت. اما لازم بود که یه تایمهایی قطع کنن که به رحم فشار وارد نشه. ساعت ۷-۸ شب، تازه ۳سانت بودم. اما افاسمانم بهتر شده بود. حدود ۴۰ درصد. اما هنوز سر بچه بالا بود و تو لگن هم نیومده بود. دردهام از ساعت ۸ شب خیلی دیگه شدید شده بود. ولی پیشرفت نمیکردم. رفتیم تو وان ابگرم. ورزشو ماساژو... ناامید شده بودم. از پدرومادرم خواستم برام انشقاق بخونن. ساعت ۱۲شب تازه به ۴سانت و افاسمان ۶۰درصد رسیده بودم. دکترم گفت اگر تا ۲صبح پیشرفت نکرد میریم سزارین. اتاق زایمان به مجلس حضرت زهرا تبدیل شده بود. همسرم کنار اهو نالهها و گریههای من، قران و دعا و روضهی حضرت زهرا پخش میکرد. لحظههایی که از شدت درد گریه میکردم،میگفت به یاد دردی که حضرت زهرا سر سقط محسنش پشت در کشید گریه کن. خودش و ماماهمراهم هم با روضهها اشک ریختن. همسرم همش بهم امید میداد. گفت دوساعت دیگه مونده این دوساعت هم تحمل کنی تموم میشه.
تو این نه ماه، تو هر لحظهای که حالی به حالی شده بودم از حضرت زهرا خواسته بودم که بتونم یه کم از دردهایی که سر زایمان بچههاش و سقط محسنش کشیده رو بکشم. تو همون دردها و ضعفی که داشتم به همسرم میگفتم من دیگه توان ندارم تو حضرت زهرارو صداکن بیاد بالای سرم.
دکترم بیمارستان نبودن. ساعت یک صبح اومدن بالای سرم.دید که پیشرفتی نداشتم. اما ناامیدم نکرد. گفت اگر همکاری کنی میتونیم. من دیگه نفسهای عمیقم به اه و ناله و گهگاهی دادوبیداد تبدیل شده بود. وسط دردها همون تایمهای یک الی دودقیقه رو ناخوداگاه خوابم میبرد و دوباره با درد بیدار میشدم دیگه توان نداشتم. شب قبلش کلا دو ساعت خوابیده بودم. و تا لحظه زایمانم حدود ۲۳ ساعت بیدار بودم.. سر گیجه داشتم.
حرفهای خانم ابادی تو ذهنم بود. همهی خوراکیهایی که گفته بود رو اماده کرده بودم و دایما مصرف میکردم و واقعا توی برگشتنه انرژیم اثرداشت.
دکترم تصمیم گرفت کیسه اب رو پاره کنه و خودمم همکاری کنم. بهم گفت هروقت انقباضاتت شروع شد، به روش زور زدنه بعداز کرون کردن، زور بزن. همسرم فیلمهای خانم ابادی رو دیده بود و کاملا بلد بود که چطور کمر و ران پام رو بالا بگیره و با ماماهمراه کمکم کردن موقع انقباضات زور میزدم. و در زمانهای غیرانقباضاتم، استراحت میکردم. در زمانهای زور زدن، دکتر دستش رو داخل میکرد و سر بچه رو هدایت میکرد سمت پایین. با چهارپنج بار زور محکم، سر بچه به لطف خدا و کمک دکترم پایین اومد. سریع منو اوردن روی زمین به حالت چمپاتمه و همون زور زدن رو به حالت چمپاتمه انجام دادم و همسرم به همون روشهای خانوم ابادی کمرم رو درحالت چمپاتمه از بالا ب پایین با شدت زیاد ماساژ داد که با سه چهاربار زور زدن کرون کردم و سریع بردنم رو تخت زایمان. کلیپهای خانم ابادی جلوی چشمام بود، با همون حالت زوری که گفتن به واژن بیار نه مقعد، زور زدم. البته رو تخت زایمان، به حالت چمپاتمه بودم، نه خوابیده. جیغو داد هم میکردم. دکترم میگفت فقط ذکر بگو و دعا کن. منم جیغ میزدم که نمیخوام دعاکنم نمیخوام ذکر بگم. که یکدفعه احساس دردشدیدو سوزش بهم دست داد و ساعت ۲.۲۰ دقیقه صبح، بچه رو گذاشتن روی دلم.
دوباره سرم فشار رو باز کردن تا جفت هم خارج بشه. دیکه همه منو ول کردن رفتن. من موندمو همسرم
ولی هنوز درد داشتم. کمتر از ده دقیقه، کاملا جفتم خارج شد. بعد دکترم اومد تخلیه کامل رو انجام داد و چندتا بخیه زد و حین بخیه زدن باهام بگو بخند میکرد. که حالم بهتربشه اما من اصلا جون نداشتم. و انگار تو حالت خوابو بیدار بودم. خیلی دکترم رو اذیت کردم. تو اون یک ساعت از زمان پاره شدنه کیسه اب تا زایمانم، در گوشش جیغهای بنفش میکشیدم، همش میگفت زینب پرده گوشمو پاره کردی جیغ نزن. تموم بازوهاش رو با چنگ و زور، زخمی کرده بودم. با همهی اینها کلی حمایتم کرد و کلی هم اخرش بگویخند کرد تا حالم روبراه بشه.ماما همراه هم تا نزدیکای پنج صبح پیشم بود. و خیلی عمیقا ازشون متشکرم.
تا دیگه خدمات اومدن منو شستشودادنو بردنم توی بخش.
به حالت عادی که درومدم انگار همهچیز برامیه خواب بود. خیلی خوشحال بودم. و نمیدونستم چطوری باید از خدای مهربونم تشکر کنم.
امروز فهمیدم همون لحظههای سخت زایمان که اوجه ناامیدیم بود و یکدفعه تبدیل به امید و اثربخشی شد، لحظههایی بوده که پدرومادرم برام در حال خ
از ساعت ۱۱ صبح ک سرم فشار رو باز کردن، تقریبا ساعت ۴ عصر دردهام منظم شد. اما خیلی خیلی وابسته به سرم فشار بودم. وقتی قطع میکرد کلا انقباضاتم قطع میشد و وقتی بازمیکرد انقباضاتم دوباره به روال قبل برمیگشت. اما لازم بود که یه تایمهایی قطع کنن که به رحم فشار وارد نشه. ساعت ۷-۸ شب، تازه ۳سانت بودم. اما افاسمانم بهتر شده بود. حدود ۴۰ درصد. اما هنوز سر بچه بالا بود و تو لگن هم نیومده بود. دردهام از ساعت ۸ شب خیلی دیگه شدید شده بود. ولی پیشرفت نمیکردم. رفتیم تو وان ابگرم. ورزشو ماساژو... ناامید شده بودم. از پدرومادرم خواستم برام انشقاق بخونن. ساعت ۱۲شب تازه به ۴سانت و افاسمان ۶۰درصد رسیده بودم. دکترم گفت اگر تا ۲صبح پیشرفت نکرد میریم سزارین. اتاق زایمان به مجلس حضرت زهرا تبدیل شده بود. همسرم کنار اهو نالهها و گریههای من، قران و دعا و روضهی حضرت زهرا پخش میکرد. لحظههایی که از شدت درد گریه میکردم،میگفت به یاد دردی که حضرت زهرا سر سقط محسنش پشت در کشید گریه کن. خودش و ماماهمراهم هم با روضهها اشک ریختن. همسرم همش بهم امید میداد. گفت دوساعت دیگه مونده این دوساعت هم تحمل کنی تموم میشه.
تو این نه ماه، تو هر لحظهای که حالی به حالی شده بودم از حضرت زهرا خواسته بودم که بتونم یه کم از دردهایی که سر زایمان بچههاش و سقط محسنش کشیده رو بکشم. تو همون دردها و ضعفی که داشتم به همسرم میگفتم من دیگه توان ندارم تو حضرت زهرارو صداکن بیاد بالای سرم.
دکترم بیمارستان نبودن. ساعت یک صبح اومدن بالای سرم.دید که پیشرفتی نداشتم. اما ناامیدم نکرد. گفت اگر همکاری کنی میتونیم. من دیگه نفسهای عمیقم به اه و ناله و گهگاهی دادوبیداد تبدیل شده بود. وسط دردها همون تایمهای یک الی دودقیقه رو ناخوداگاه خوابم میبرد و دوباره با درد بیدار میشدم دیگه توان نداشتم. شب قبلش کلا دو ساعت خوابیده بودم. و تا لحظه زایمانم حدود ۲۳ ساعت بیدار بودم.. سر گیجه داشتم.
حرفهای خانم ابادی تو ذهنم بود. همهی خوراکیهایی که گفته بود رو اماده کرده بودم و دایما مصرف میکردم و واقعا توی برگشتنه انرژیم اثرداشت.
دکترم تصمیم گرفت کیسه اب رو پاره کنه و خودمم همکاری کنم. بهم گفت هروقت انقباضاتت شروع شد، به روش زور زدنه بعداز کرون کردن، زور بزن. همسرم فیلمهای خانم ابادی رو دیده بود و کاملا بلد بود که چطور کمر و ران پام رو بالا بگیره و با ماماهمراه کمکم کردن موقع انقباضات زور میزدم. و در زمانهای غیرانقباضاتم، استراحت میکردم. در زمانهای زور زدن، دکتر دستش رو داخل میکرد و سر بچه رو هدایت میکرد سمت پایین. با چهارپنج بار زور محکم، سر بچه به لطف خدا و کمک دکترم پایین اومد. سریع منو اوردن روی زمین به حالت چمپاتمه و همون زور زدن رو به حالت چمپاتمه انجام دادم و همسرم به همون روشهای خانوم ابادی کمرم رو درحالت چمپاتمه از بالا ب پایین با شدت زیاد ماساژ داد که با سه چهاربار زور زدن کرون کردم و سریع بردنم رو تخت زایمان. کلیپهای خانم ابادی جلوی چشمام بود، با همون حالت زوری که گفتن به واژن بیار نه مقعد، زور زدم. البته رو تخت زایمان، به حالت چمپاتمه بودم، نه خوابیده. جیغو داد هم میکردم. دکترم میگفت فقط ذکر بگو و دعا کن. منم جیغ میزدم که نمیخوام دعاکنم نمیخوام ذکر بگم. که یکدفعه احساس دردشدیدو سوزش بهم دست داد و ساعت ۲.۲۰ دقیقه صبح، بچه رو گذاشتن روی دلم.
دوباره سرم فشار رو باز کردن تا جفت هم خارج بشه. دیکه همه منو ول کردن رفتن. من موندمو همسرم
تا دیگه خدمات اومدن منو شستشودادنو بردنم توی بخش.
به حالت عادی که درومدم انگار همهچیز برامیه خواب بود. خیلی خوشحال بودم. و نمیدونستم چطوری باید از خدای مهربونم تشکر کنم.
امروز فهمیدم همون لحظههای سخت زایمان که اوجه ناامیدیم بود و یکدفعه تبدیل به امید و اثربخشی شد، لحظههایی بوده که پدرومادرم برام در حال خ
۲۱:۴۴
بازارسال شده از زینب غلامی
وندنه دعا و قران بودن. پدرم گفت همون شب برات چلهی عاشورا، چلهی کسا و ۱۴هزارصلوات و چهل صفحه قران نذر کردم. و برام تا ساعت یک صبح انشقاق میخونده.
مسلما انگیزه و امید خودم، کلاسهایورزشی خانم ابادی و حمایتهای فوقالعادهی دکترم و همسرم، و حضور ماماهمراهم، همه و همه توی زایمان من موثر بوده، اما اولو اخرش از دید من، لطف و معجزهی خدا بود.
که خواست به همه نشون بده تا لحظههای اخر هم، توکلتون بهش باشه و لحظهای ازش ناامیدنشید. خدا مامانای باردار رو خیلی دوست داره و کمترین فاصله با خدا، همین فاصلهایه که بچه تو شکم داریمو با خدا حرف میزنیم. انقدر بهش نزدیک میشیم که دعاهامون رو مستجاب میکنه و دستمون رو میگیره.
همتون رو با تموم ارزوهای قشنگتون، به خدای مهربون میسپارم.
مسلما انگیزه و امید خودم، کلاسهایورزشی خانم ابادی و حمایتهای فوقالعادهی دکترم و همسرم، و حضور ماماهمراهم، همه و همه توی زایمان من موثر بوده، اما اولو اخرش از دید من، لطف و معجزهی خدا بود.
که خواست به همه نشون بده تا لحظههای اخر هم، توکلتون بهش باشه و لحظهای ازش ناامیدنشید. خدا مامانای باردار رو خیلی دوست داره و کمترین فاصله با خدا، همین فاصلهایه که بچه تو شکم داریمو با خدا حرف میزنیم. انقدر بهش نزدیک میشیم که دعاهامون رو مستجاب میکنه و دستمون رو میگیره.
همتون رو با تموم ارزوهای قشنگتون، به خدای مهربون میسپارم.
۲۱:۴۴
بازارسال شده از Sara🌻
شرح زایمان طبیعی
جمعه ۳۰/۱۱/۱۴۰۰دکتر عزیزم خانم امیرآبادی
روز زایمان۳۸هفته و ۶ روز بودم دردهای خفیف و قابل تحمل داشتم همراه با انقباض
دکتری که تحت نظرشون بودم به درخواست خودم منو ۳۷ هفته با اینکه توی اون روز هم من درد کمر داشتم و انقباض ولی نامنظم بود و فکر میکردم الان حداقل یکی دوسانت هستم ولی بعد از معاینه گفتن دهانه رحم نرم نیست ، بسته ست ، دهانه رحم خلفی هست و آماده زایمان نیستی
من سال ۹۸ با ایشون زایمان داشتم و پرسیدم یعنی انگار نه انگار که دوسال پیش زایمان داشتم ایشون گفتن که نه ومن خیلی ناامید و ناراحت شدم و البته استرس گرفتم
حیپای زایمان راحت شرکت کردم ولی نمیتونستم ورزش کنم و اصلا نتونست به من کمکی بکنه چون درد شدید لگن داشتم و ورزش کردن برام سخت بود از طرفی نفسم تنگ میشد و انقباض داشتم و با هر انقباض مجبور به تخلیه مثانه میشدم یعنی احساس ادرار بعد از هر انقباض حتمی بود برای من و این ورزش کردن رو برام سخت میکرد
تا اینجا من خانم دکتر امیر آبادی رو فقط از تجارب دوستان همگروهی میشناختم و ایشون رو ندیده بودم اصلا و تحت نظر ایشون نبودم و فکر میکردم به قدری سرشون شلوغه که وقتی برای من نمیرسه یا نکنه به من اهمیت ندن نه از روی اهمال کاری بلکه بخاطر تعداد زیاد مراجعه کنندگان شون ترسیدم کم توجهی کنن بهم
عصر روز ۲۹ بهمن من درد و انقباض همیشگی رو داشتم!حمام کردم بهتر نشد ولی فاصله ها نامنظم بود بین دو انقباض تجربه این درد و انقباضات رو در هفته ۳۷ و ۴ روز هم که معاینه شده بودم و دکتر گفته بودن بسته ی بسته هستم!رو داشتم اینم بگم معاینه دکترم هیچ دردی نداشت درحالی که من خواسته بودم معاینه ای بکنن که به زایمان نزدیک بشم ولی معاینه تحریکی نکردن.
در ادامهی خاطره روز زایمانغروب بود که با همسرم یهویی تصمیم گرفتیم با خانم امیرآبادی تماس بگیرم برای اینکه اگه قبول کنن ماه آخر با ایشون زایمان کنم تماس گرفتم بسیار مهربان و خوش برخورد بودن مثل بعضی دکترها بی اعصاب نبودن
یه کلمه ای جواب بدن
شرح حال و مشخصات پرسیدن ، دادم و گفتن برم درمانگاه برای معاینه اینم بگم اون شب تایم کاری و شیفت خانم دکتر نبود و فقط بخاطر من اومدن درمانگاه که من رو معاینه کنن و گفتن به احتمال قوی امشب زایمان میکنم و ساک نوزاد هم با خودم بیارم
اینجا من و همسرم اصلاااا باورمون نمیشد که من زایمان کنم اونم همون شب چون دکتر قبلی ما رو مأیوس کرده بود و میدونستم وضعیت جنین op هست فکر میکردم حتما پروسه زایمانم طول میکشه
با این حال با ساک نوزاد برای معاینه راهی شدیم خانم دکتر عزیز هم معاینه کردن یه معاینه تحریکی
و گفتن ۳،۴ سانت هستم خییییییلی خوشحال شدم و کمی استرس که یعنی چقدر طول میکشه فول بشم
داخل ۳ و بیرون ۴ بودم خانم دکتر گفتن پاشم راه برم برای اینکه ببینیم پیشرفت میکنم یا نه حدود ۲۰ دقیقه بهم زمان دادن من هم کمی قدم زدم و رفتم پیش همسر و پسرم پسرم رو بغل کردم
برگشتم معاینه کردن ۴،۵ سانت شدم قرار شد همسرم پسرم رو ببره خونه و برگرده پیشم و منو خانم دکتر بریم بیمارستان که کیسه آب رو بزنن و برم توی وان آب گرم و تاکید داشتن امشب میزایی
منم خوووشحااالبا چاشنی استرسچون تا غروب خبری از زایمان نبود داشتیم زندگی مونو میکردیم و فکر میکردیم اسفند زایمان میکنمهمسرم رفتخدا خیر کثیر بده به خانم دکتر اسنپگرفتن وراهی شدیم ....همسرم نبودن و من به لطف و صحبت های خانم دکتر باپذیرش بستری شدمرفتیم بخش زایمانمعاینه کردن کیسه آب رو زدن و من ۶ سانت شدم گفتن برم توی وان و زور بزنم موقع درد رفتم نشستم درد هام قابل تحمل بود با تنفس رد میکردم!!
خانم دکتر میرفتن بیرون برمیگشتن میدیدن من با نفس رد میکنم دردو انقباض رو میگفتن زور بزن!!!
منم شنیده بودم زور زدن جز به وقت مرحله فولی باعث ورم دهانه رحم و سخت زایی میشه!مونده بودم
درحالیکه خانم دکتر درست میگفتن من خوب پیشرفت میکردم بچمop بود گیر کارم این بود که بچه بالاست و حتما باید زور میزدم ولی من اون موقع هم جون زور زدن نداشتم چون شام نخورده بودم و ساعت ۱۰ و نیم شب بود
هم گیج که پس چرا از درد نمیمیرم و خانم دکتر میگن زور بزن وقت دردا
اینقدر نزدم آمپول فشار وصل کردن البته خانم دکتر اولش مخالف آمپول فشار بود و حتما اگه زور میزدم و مغزم اون موقع قفل نمیکرد بدون آمپول فشار زایمان میکردم چون داشتم عالی پیش میرفتم
تا اینکه همسرم اومد پیشم آبمیوه و کمپوت خوردم بین دردا کمی جون گرفتم و دردا شدت گرفت و ناله های من شروع شد و من توی وان زور میزدم یا یادم میرفت باز با دم و باز دم رد میکردم! تا اینکه خانم دکتر گفتن فکر کن دستشویی داری و فقط زور بزن
اینم بگم ایشون توی دردا منو معاینه میکردن و میگفتن زور بزنم
این حرکتشون حرفه ای بود
عااالی منو مینداخت جلو و الکی درد نمیکشیدم و من به روش صحیح اون موقع زور میزدم یعنی زور به واژن نه به مقعد
حتی توی وان معاینه میکردن منو ومن توی پوزیشن چمباتمه بودمبیرون هم اگر سرپا بودم میگفتن بشینم و معاینه میکردن ومن توی دردا زوووور میزدم الهی خانم دکتر عزیزم دست به خاک میزنن طلا بشه بلکه کمی جبران محبت هاشون باشه
دکتر قبلی عمرا این کارها رو برام میکرد
خانم دکتر امیر آبادی واااقعا فرشته ست
اون موقع که من درد داشتم ایشون ساک نوزاد رو بلند کرده بودن تا به اسنپ رسیدیم و من اون موقع بین دردا به خانواده م اطلاع میدادم که دارم میرم برای زایمان....واقعا انسان شریف و مهربونی هستن خیلی مهربون و مادرانه برخورد داشتن با من ومن اونشب اصلا احساس غربت نداشتم بلکه دلم قرص بود مثل بچه ای که دنبال مامانش راه افتاده بود بودم حتی فکر نکردم برم ساک رو از دستشون بگیرم همینقدر دور بودم از حس غربت ....توی اسنپ هم صحبت میکردن با من و من از استرسم کممیشد و واقعا آروم میشدم!
انگار داشتم با دوستم یا مامانم میرفتم بیمارستان و قراره همه چی خوب پیش بره چون دکترم هوامو داره

الحمدلله رب العالمین بابت این رزق خوب زایمانم
دکتر مهربون مذهبی ولایی

ساعت ۱۰ونیم کیسه روزدنساعت ۱۱ آمپول فشار زدن توی وان بودم برای nst بیرون میومدم معاینه های دکتر عزیز ادامه داشت هم بیرون هم توی وان ساعت ۱۲ و ۵۰ شاید آخرین معاینه توی وان بود که خانم دکتر گفتن برم روی تخت من هم گفتم نه میخوام تو وان بمونم
دختر بدی شده بودم
گفتن نه الان بچه میاد باید روی تخت باشی رفتم ولی دلم میخواست آب گرم روم باشه
دردام زیاد بود
پوزیشن زایمان گرفتم معاینه شدم باز بچم op بود یهو رفت بالا عرضی شد من خواستم سکته کنم که وای تو که داشتی میومدی!تا اینکهبه خواست خدا رفت بالا چرخید اومد پایین یعنی یهو انگار منو از ته چاه ظلمت بیرون کشیدن به سمت نور
توی پوزیشن چمباتمه راحت بودم نشستم زوووور میزدم تقریبا توی بغل خانم دکتر بودم بنده خدا شونه شون درد گرفت از بس من فشار میدادم متاسفانه دست خودم نبود
آخراش هم دستام دور گردن ایشون حلقه زدم سرم کردم تو سینه م و زور میزدم همون حرکت چمباتمه هم بودمواقعا بهشون فشار میومد ولی منوکمک میکردن و عقب نمیرفتن تنهام نمیذاشتن
دلم سوخت آخه با خنده و ناله گفتن گردنم شکست
خیلی خجالت کشیدم دوست داشتم بوسشون کنممعذرت خواهی کنم ولی توانشو نداشتم
در نهایتساعت ۱:۰۵ دقیقه خانم دکتر دخترم رو گذاشتن روی سینه م


ساعت ۹ توی درمانگاه اولین معاینه رو انجام دادن ۱۰ و ربع اتاق زایمان بودم وکیسه رو زدن ۱۱ سرم آمپول فشار زدن ۱ شب زایمان کردم
دوتا نکته بگم من قبل اومدن دخترم اصرار و التماااااس میکردم که برش بزنید ولی خانم دکتر الحمدلله به حرفم گوش ندادن و گذاشتن خودم برش بخورم اصلا قابل مقایسه نیست پارگی خود به خود با پارگی قیچی!
زایمان قبل من بیش از ۲۰ روز گذشته بود هنوز نمیتونستم درست بشینم درست راه برم!!!بخاطر برش با قیچی حتی سرپا می ایستادم درد بخیه داشتم!!! وحشتناک بود همش کج مینشستم و شیر میدادم یا توی عذر میخوام دستشویی نابود میشدم از درد ولی ایندفعه کاملا متفاوت بود برام روز اول فقط با ترس و احتیاط مینشستم ولی بعد فهمیدم که نه بابا درد نداره ! و خییییلی راحتم خدا رو شکر
خدارو شکر خانم دکتر به حرفام گوش نمیدادن ایشون واقعا کار درست و حرفه ای هستن
الهی که آخر و عاقبتشون ختم به شهادت بشه در ۱۲۰ سالگی
کمتر از شهادت حیفه براشون



نکته دوم شیطونی ماما های شیفت بود مثلاً به دروغ بهم گفت زور نزن ورم داری
یعنی دهانه ورم کرد خانم دکتر اومدن گفتن ورم نداره که!و من خدارو شکر باز زور زدم
ماما ها اخلاق مناسبی نداشتن من اصلا راضی نبودم حضور خانم دکتر اینقدر شیرین بود تلخی رفتار اونا رو یادم میبرد خیلی هم بد رگ میگرفتن من بدرگ هستم ولی نه جوریکه دستام رو نابود کنن
جفت دستام ورم کرد!
از تیپ شون هم راضی نبودماون ماما که منومعاینه کرد و گفت ورم داری ناخن کاشته بود
خدارو شکر کلا فقط یه بار معاینه کرد همه ی معاینه ها توسط خود خانم دکتر بود جمیع خیر دنیا و آخرت نصیبشون
بیمارستان انصاری کلا راضی نبودم ولی چون خانم دکتر بودنمن اذیت نشدم
ببخشید طولانی شد من الله التوفیق
جمعه ۳۰/۱۱/۱۴۰۰دکتر عزیزم خانم امیرآبادی
روز زایمان۳۸هفته و ۶ روز بودم دردهای خفیف و قابل تحمل داشتم همراه با انقباض
دکتری که تحت نظرشون بودم به درخواست خودم منو ۳۷ هفته با اینکه توی اون روز هم من درد کمر داشتم و انقباض ولی نامنظم بود و فکر میکردم الان حداقل یکی دوسانت هستم ولی بعد از معاینه گفتن دهانه رحم نرم نیست ، بسته ست ، دهانه رحم خلفی هست و آماده زایمان نیستی
من سال ۹۸ با ایشون زایمان داشتم و پرسیدم یعنی انگار نه انگار که دوسال پیش زایمان داشتم ایشون گفتن که نه ومن خیلی ناامید و ناراحت شدم و البته استرس گرفتم
حیپای زایمان راحت شرکت کردم ولی نمیتونستم ورزش کنم و اصلا نتونست به من کمکی بکنه چون درد شدید لگن داشتم و ورزش کردن برام سخت بود از طرفی نفسم تنگ میشد و انقباض داشتم و با هر انقباض مجبور به تخلیه مثانه میشدم یعنی احساس ادرار بعد از هر انقباض حتمی بود برای من و این ورزش کردن رو برام سخت میکرد
تا اینجا من خانم دکتر امیر آبادی رو فقط از تجارب دوستان همگروهی میشناختم و ایشون رو ندیده بودم اصلا و تحت نظر ایشون نبودم و فکر میکردم به قدری سرشون شلوغه که وقتی برای من نمیرسه یا نکنه به من اهمیت ندن نه از روی اهمال کاری بلکه بخاطر تعداد زیاد مراجعه کنندگان شون ترسیدم کم توجهی کنن بهم
عصر روز ۲۹ بهمن من درد و انقباض همیشگی رو داشتم!حمام کردم بهتر نشد ولی فاصله ها نامنظم بود بین دو انقباض تجربه این درد و انقباضات رو در هفته ۳۷ و ۴ روز هم که معاینه شده بودم و دکتر گفته بودن بسته ی بسته هستم!رو داشتم اینم بگم معاینه دکترم هیچ دردی نداشت درحالی که من خواسته بودم معاینه ای بکنن که به زایمان نزدیک بشم ولی معاینه تحریکی نکردن.
در ادامهی خاطره روز زایمانغروب بود که با همسرم یهویی تصمیم گرفتیم با خانم امیرآبادی تماس بگیرم برای اینکه اگه قبول کنن ماه آخر با ایشون زایمان کنم تماس گرفتم بسیار مهربان و خوش برخورد بودن مثل بعضی دکترها بی اعصاب نبودن
شرح حال و مشخصات پرسیدن ، دادم و گفتن برم درمانگاه برای معاینه اینم بگم اون شب تایم کاری و شیفت خانم دکتر نبود و فقط بخاطر من اومدن درمانگاه که من رو معاینه کنن و گفتن به احتمال قوی امشب زایمان میکنم و ساک نوزاد هم با خودم بیارم
اینجا من و همسرم اصلاااا باورمون نمیشد که من زایمان کنم اونم همون شب چون دکتر قبلی ما رو مأیوس کرده بود و میدونستم وضعیت جنین op هست فکر میکردم حتما پروسه زایمانم طول میکشه
با این حال با ساک نوزاد برای معاینه راهی شدیم خانم دکتر عزیز هم معاینه کردن یه معاینه تحریکی
خانم دکتر میرفتن بیرون برمیگشتن میدیدن من با نفس رد میکنم دردو انقباض رو میگفتن زور بزن!!!
منم شنیده بودم زور زدن جز به وقت مرحله فولی باعث ورم دهانه رحم و سخت زایی میشه!مونده بودم
درحالیکه خانم دکتر درست میگفتن من خوب پیشرفت میکردم بچمop بود گیر کارم این بود که بچه بالاست و حتما باید زور میزدم ولی من اون موقع هم جون زور زدن نداشتم چون شام نخورده بودم و ساعت ۱۰ و نیم شب بود
تا اینکه همسرم اومد پیشم آبمیوه و کمپوت خوردم بین دردا کمی جون گرفتم و دردا شدت گرفت و ناله های من شروع شد و من توی وان زور میزدم یا یادم میرفت باز با دم و باز دم رد میکردم! تا اینکه خانم دکتر گفتن فکر کن دستشویی داری و فقط زور بزن
اینم بگم ایشون توی دردا منو معاینه میکردن و میگفتن زور بزنم
این حرکتشون حرفه ای بود
حتی توی وان معاینه میکردن منو ومن توی پوزیشن چمباتمه بودمبیرون هم اگر سرپا بودم میگفتن بشینم و معاینه میکردن ومن توی دردا زوووور میزدم الهی خانم دکتر عزیزم دست به خاک میزنن طلا بشه بلکه کمی جبران محبت هاشون باشه
دکتر قبلی عمرا این کارها رو برام میکرد
انگار داشتم با دوستم یا مامانم میرفتم بیمارستان و قراره همه چی خوب پیش بره چون دکترم هوامو داره
الحمدلله رب العالمین بابت این رزق خوب زایمانم
ساعت ۱۰ونیم کیسه روزدنساعت ۱۱ آمپول فشار زدن توی وان بودم برای nst بیرون میومدم معاینه های دکتر عزیز ادامه داشت هم بیرون هم توی وان ساعت ۱۲ و ۵۰ شاید آخرین معاینه توی وان بود که خانم دکتر گفتن برم روی تخت من هم گفتم نه میخوام تو وان بمونم
گفتن نه الان بچه میاد باید روی تخت باشی رفتم ولی دلم میخواست آب گرم روم باشه
پوزیشن زایمان گرفتم معاینه شدم باز بچم op بود یهو رفت بالا عرضی شد من خواستم سکته کنم که وای تو که داشتی میومدی!تا اینکهبه خواست خدا رفت بالا چرخید اومد پایین یعنی یهو انگار منو از ته چاه ظلمت بیرون کشیدن به سمت نور
توی پوزیشن چمباتمه راحت بودم نشستم زوووور میزدم تقریبا توی بغل خانم دکتر بودم بنده خدا شونه شون درد گرفت از بس من فشار میدادم متاسفانه دست خودم نبود
در نهایتساعت ۱:۰۵ دقیقه خانم دکتر دخترم رو گذاشتن روی سینه م
ساعت ۹ توی درمانگاه اولین معاینه رو انجام دادن ۱۰ و ربع اتاق زایمان بودم وکیسه رو زدن ۱۱ سرم آمپول فشار زدن ۱ شب زایمان کردم
دوتا نکته بگم من قبل اومدن دخترم اصرار و التماااااس میکردم که برش بزنید ولی خانم دکتر الحمدلله به حرفم گوش ندادن و گذاشتن خودم برش بخورم اصلا قابل مقایسه نیست پارگی خود به خود با پارگی قیچی!
زایمان قبل من بیش از ۲۰ روز گذشته بود هنوز نمیتونستم درست بشینم درست راه برم!!!بخاطر برش با قیچی حتی سرپا می ایستادم درد بخیه داشتم!!! وحشتناک بود همش کج مینشستم و شیر میدادم یا توی عذر میخوام دستشویی نابود میشدم از درد ولی ایندفعه کاملا متفاوت بود برام روز اول فقط با ترس و احتیاط مینشستم ولی بعد فهمیدم که نه بابا درد نداره ! و خییییلی راحتم خدا رو شکر
خدارو شکر خانم دکتر به حرفام گوش نمیدادن ایشون واقعا کار درست و حرفه ای هستن
الهی که آخر و عاقبتشون ختم به شهادت بشه در ۱۲۰ سالگی
نکته دوم شیطونی ماما های شیفت بود مثلاً به دروغ بهم گفت زور نزن ورم داری
یعنی دهانه ورم کرد خانم دکتر اومدن گفتن ورم نداره که!و من خدارو شکر باز زور زدم
ماما ها اخلاق مناسبی نداشتن من اصلا راضی نبودم حضور خانم دکتر اینقدر شیرین بود تلخی رفتار اونا رو یادم میبرد خیلی هم بد رگ میگرفتن من بدرگ هستم ولی نه جوریکه دستام رو نابود کنن
جفت دستام ورم کرد!
از تیپ شون هم راضی نبودماون ماما که منومعاینه کرد و گفت ورم داری ناخن کاشته بود
خدارو شکر کلا فقط یه بار معاینه کرد همه ی معاینه ها توسط خود خانم دکتر بود جمیع خیر دنیا و آخرت نصیبشون
بیمارستان انصاری کلا راضی نبودم ولی چون خانم دکتر بودنمن اذیت نشدم
ببخشید طولانی شد من الله التوفیق
۳:۴۲
بازارسال شده از هادی خان
سلام تجربه زایمان ویبک یک به نام خدا 7 فروردین 1401 تاریخ زایمان من از یکسال قبل پیگیر زایمان ویبک بودم یعنی قبل از بارداری . از همه میپرسیدم اصلا چنین چیزی وجود داره وکسی انجام میده یا نه . قبلش باید کاری کنم یا نه . فاصله دو زایمان من دو سال و سه ماه هست . از هر کسی پرسیدم برای ویبک گفتن تا 36 هفته اصلا کار خاصی نمیخاد انجام بدید . ولی به نظرم اشتباه میکردن . قبل از بارداری باید طبع بدن رو متعادل کنی غذای مفید مقوی بخوری. مشگلی اگر دارید مثلا کمر درد یا استخوان درد یا احساس سردی و ضعف باید بر طرف کنید . ولی اگه برطرف نکردید دلیل نمیشه که نتونید ویبک کنید . من دیسک کمر داشتم قبل بارداری دکتر رفتم ولی خوب نشده بودم. کارهای خونه و ورزش کردن رو حتما انجام بدید . من با پسر دوسالم دائم بازی میکردم . توی کل روز اصلا استراحت نداشتم . ویارم تقریبا خوب بود . توی بارداری فکر میکنم یکبار فقط حالت تهوع داشتم ولی یکبار سبزی خوب شسته نشده خورده بودم که اسهال شدم . تا هفته 32 همه چی خوب بودد. آزمایش ها و سونو ها خوب بود . چسبندگی نداشتم چون روی خط بخیه سزارین روغن می مالیدم و ماساژ میدادم.هفته 32 سونو داپلر دادم و دکتر گفت ضخامت آندومتر رحم کم هست و شروع کردم چربی پوست رو بالا بردم با روغن مالی و خوردن روزانه 4 قاشق روغن زرد گاوی (من حدود 4 ساله پیگیر طب سنتی هستم و تقریبا همه بیماری هامون رو از جمله کرونا با طب سنتی و خانگی درمان کردم . من مزاج خودم رو میدونم لطفا تدابیری که اینجا نوشتم رو طبق مزاج خودتون انجام بدید.) و دو هفته بعد که دوباره سونو دادم دکتر گفت ضخامت خوب شده خدا روشکر
۱۳:۴۱
بازارسال شده از هادی خان
از هفته 36 ورزش های لگنی و مخصوص بارداری و خاکشیر و تخم شربتی و هر چیزی که مخصوص زایمان بود رو شروع کردم . تقریبا روزی سه ساعت ورزش با توپ و پیاده روی میکردم علاوه بر کارهای خونه . هفته 37 انقباض هام شروع شد ولی کم بود . 37 و 5 روز به دکتر گفتم دردام بیشتر شده و گفت پاشو بیا . اینم بگم ما خونمون سنندجه و دکترم دکتر امیر آبادی نازنین که تهران بودن و من تا موقع معاینه زایمان ایشون رو ندیدم فقط تماس داشتم با ایشون.یک روز قبل زایمان ایشون معاینه تحریکی انجام دادن و دردام بیشتر شد و گفتن برو خونه فردا زایمان میکنی . 38 هفته و دو روز زایمان کردم . وزن بچه 3 کیلو 300 بود . 4 ساعت زمانی که تو بیمارستان بودم طول کشید . ولی وان آب گرم استفاده کردم و ماساژ و روغن مالی که خیلی خوب بود . ماما همراه نداشتم ولی بهیار و ماما شیفت خیلی همکاری کردن . اون شب فقط من زایمان داشتم بخاطر همین همه به من کمک میکردن . خیلی خوش گذشت و خیلی خوش اخلاق بودن
۱۳:۴۱