°♡.
𝐅𝐨𝐫 𝐝𝐞𝐚𝐫➳@converse .اگه من اشیا بودم؛احتمالا دفتری جا مونده از گذشته میشدم با جلدی کودکانه؛ دفتری که تنها صفحهی نخستش رنگِ زندگی به خود دیده، پنجسالش بود که بابا، غروبِ خسته از کار، من رو با جعبهای مدادرنگیِ بیستوچهارتایی آذوقه دستش کرد و به خانه آورد. نخستین نگاهش به من، میانِ انگشت های محفوظ پدر، با موهای خرگوشی و لبهایی که هنوز ردِّ بوسههای بستنی بر آن مانده بود، چون برقِ ستارهای بر جلدِ خاموشم نشست. دوید، خندید، قلبم رو به سینه فشرد و کنار بابا نشست. در صفحهی اولم درختِ کنارِ خونه را کشید؛ خودش رو زیر سایهاش، با همون موهای خرگوشی، من رو در آغوش، و بابا رو بر روی ایوان خونه، دستتکانان در آفتابی که ابرهاش برای آسمان آمفیتئاتر اجرا میکرد،جهانی کامل، در یک قابِ مدادی، اما پس از پس ها، میانِ وسایلِ کشوی کمد رها شدم؛ زندانیِ تاریکی و فراموشی. سالها گذشت تا روزی تیغهی نور از پنجره گذشت و بر صورتم افتاد، چشمهای نداشتهی من از روشنایی تیر کشید، دستی من رو برداشت؛ چهرهای ناآشنا، اما با همون موهای خرگوشی، خودش بود، اثر های نقاشی خدا بر روی انگشت هاش رو به رنگ های ترک شده ظاهرم زد و ازم درخواست باز کرد در به روی دنیام شد، به درختِ صفحهی اول خیره شد و الماس براق چشمهاش دونهبهدونه بر روی این تنهی مردهی درخت چکید،خودکاری برداشت و صفحهی دوم را نقطهویرگول گذاشت؛ واژهها رو یکییکی چون زخم و مرهم بر پیکرم حک کرد،از اون روز، من رو همهجا با خود برد. هر عصر زیر همون درختی که تنها دارایی صفحه های سفیدم بود مینشست، به ایوان خانه خیره میشد و مینوشت؛ فقط مینوشت. دیگران نمیفهمیدند چرا دفتری کودکانه رو چون رازِ مقدس با خود میگردوند، اما من دفترِ سادهای نبودم؛ صندوقِ امانتِ جهانِ اون بودم،او تمام داراییِ نادیدنیش رو بر سطرهای من قمار کرد،نوشتن تنها ژرف مرتفعی بود که به داشته ها و نداشته هاش معنی میبخشید و من تنها گوشی بودم که نجواهای معنای روحش رو بیداوری، تا ابد، در خود نگه میداشت.
۱۶:۱۷
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
•
.𝐅𝐨𝐫 𝐝𝐞𝐚𝐫➳@doyouknowwhoyouareاگه من اشیا بودم؛احتمالا یه جفت کفشِ کانورسِ کلاسیک به رنگ طوسی میشدم؛ همونی که پاهای فردی رو چون بال های پرندهی خسته به آغوش میگیره، اون هیچ کفش دیگهای نداره، و من تنها یارِ سفرهای عجیب و بینقشهشم. با خودکار روی تنهام جملات مرموزی تتو کرده،عکاسی از من رو دوست داره،زیاد شبیه بقیه نیستتوی اجتماع بامزه به نظر میرسه، اما وقتی تنهاست، مینشینه و با انگشتِ اشاره بندهای دور گردنم رو آروم تکون میده و با خودش حرف میزنه؛ گوشهای نداشتهم رو مستمع آواز ذهن و قلبش میکنم،علاوه بر همه اینها کفش بودن راحت نیست؛وقتی تمام وزنش روی من میافته درد داره، وقتی میان گِل و چمن و زبری آسفالت کشیده میشم، یا وقتی بالا و پایین میپره و زمین مثل سیلی بر صورتم میشینه. اما من همه این هارو دوست دارم: قدمهاش رو، شیطنتِ پریدنهاش رو، لمسِ خاک و چمن و خیابان رو، حتی مدلِ عکسهاش بودن رو،تنها محافظِ قلبِ دومش بودن رو دوست دارم، دیوانگیهای عجیب و خارج از این جهانش رو دوست دارم،انگار صحنهی تئاترِ جهان فقط برای اون هستش و من تنها تماشاگرِ وفادارم،اگر قرار بود شیئی باشم؛ احتمالا همین کفش میشدم؛ کفشی که در زندگیِ انسانیم اعتمادم بهش خارج از دانش بود و انسانی که پاهاش رو بهم میسپرد هم بخشی از روحم میشد،بخشی که به من معنا میده، همونگونه که من به اون.
۱۶:۴۵
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
`
.𝐅𝐨𝐫 𝐝𝐞𝐚𝐫➳@bloodonthedancefloorاگه من اشیا بودم؛احتمالاً همون "بشقابِ نارنجی" کوچک و سادهای میشدم در خانهی نقلی و قدیمیِ مادربزرگی که عمرش رو با چشمبهراهیِ حرکت خورشید و ماهی یک نفر گذرونده؛ نوهای که از کودکی تا امروز، هر روز برای دیدنش به این خونهی گرم پناه میآورد. مادربزرگ با دستهایی که فراز و نشیب های زندگی لابه لای چروکهاش لانه کرده، ناز نوهاش رو میکشید؛ هر بار که در را باز میکرد، مادربزرگ میوهای پوست میکند و آغوش من رو برای خوشآمد گویی پر میکرد تا هدیهی نورِ چشمش باشم، من بشقابِ محبوبِ نوه بودم؛ وقتی سرما میخورد، کنار شومینه دراز میکشید، و مادربزرگ نارنگی و پرتقال را در قلبِ نارنجیِ من میچید و با لبخند به من بال میداد تا به سمتش پرواز کنم،سر سفره، با شوق منتظر میموند تا غذای گرم و خوشعطرِ مادربزرگ رو من براش نگه دارم، وقتی بچه بود و با عروسکهاش بازی میکرد، من هم همدست خیالهاش میکرد؛ غذاهای خیالی رو به من میسپرد و به عروسکهاش تعارف میکرد،مادربزرگ نخود و کشمش و آجیل را در جیب کوچک من میریخت و میگفت:اینها رو برسون به نورِ چشمم، باید بزرگ و قوی بشه،از در که میاومد تو، فریاد میزد:مامانبزرگ، مامانبزرگ! بشقابِ نارنجی کوچولوی منو میاری؟، و هزار بار تأکید میکرد:عزیزجون، این بشقاب مالِ منهها… به کسی نده، نذار رفیقِ یکی دیگه بشه، میپرسید:اگه تو نباشی، کی برام نارنگی پوست میکنه و تو بشقاب نارنجیم میذاره و با لبخند میاره؟،هر وقت دلِ مادربزرگ برای نوهاش پر میکشید، میاومد سراغ من، به تنِ نارنجیام خیره میشد، برای خودش میوه پوست میکند و سادگیِ غم و لبخندش را با من قسمت میکرد. حالا اون نوهی نارنجی رنگ کوچک، با اینکه بزرگ شده هنوز نارنجیه، هنوز گاهی به این خونه سر میزنه؛ میوه پوست میکنه،با رفیق بزرگ شدن هاش شریک میشه، روی صندلی مادربزرگ کنار شومینه میشینه و در سکوت به گذشته سر میزنه، و من، همون بشقابِ نارنجیام؛با صدای بی صدا، لبریز از خاطره و مهر، که گرمای یک خونه و تمام محبتِ مادربزرگ رو در روحِ کوچکِ خود پنهان کردم.
۱۸:۴۴
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
•☆°.
𝐅𝐨𝐫 𝐝𝐞𝐚𝐫➳@ilovemyname13 .اگه من اشیا بودم؛احتمالا همون هندزفری سیمیِ سفیدِ قدیمیِ Y2K میشدم؛ راویِ خاموشِ دختری دیوانه که فاصلهاش تا جهان به اندازهی طولِ سیمِ من بود،همونقدر کم و همونقدر زیاد، شب و روز در گوشش کنسرتی بیپایان اجرا میکردم ـ برای کسی که همه اون رک سرد و تنها میپنداشتن، اما فقط من میدونستم که قلبش از محبت سخت شده، نه از سنگ،دستهای من سالها گوشهاش رو در آغوش گرفتن تا صدای زندگیهای مرده را نشنوه؛ آهنگ، پرتگاهِ امنش بود؛تنها پرتگاهی که سقوط ازش ترسی نداره،پناهی از صداهای زهرآلود جهان،یا از سکوت خوفناک گیتی،چه کسی میدونه که کدومه؟شاید یکی از سر و صدا بهم پناه میبره و یکی از سکوت،یک بار من رو گم کرد، نفسش برید، دنبالم گشت، گریست... و وقتی دوباره دور گردنش آویخته شدم، نبض قلب منجمدش دوباره تپید و باعث شد دیوارهای یخِ ترک بخورن،یه روز، در راهِ مدرسه،دوباره با صدای من جهان رو خاموش کرده بود.ناگهان کودکی گریان رو دید. بیدرنگ گفت:بگذار سکوت این بار مقدس باشد و من رو از گوشش بیرون آورد، به سوی اون کودک شتافت،کودک بیزار شده بود از آدم ها از سر و صدا ها از فریاد ها از...از صدای سکوت بی معنایی که این همهمهی پر معنی شلوغی داشت،دستش رو به سمت قلب من برد،درنگ کرد،بهم خیره شد و لبخند زد،ازم خداحافظی کرد، و من رو به اون کودک سپرد،نجات، صدایی بیموسیقی اما از جنسِ انسانیت بود که من نمیتونستم پخشش بکنم،قلب سیمی من براش تنگاتنگ شده،این کودک خیلی شبیه اونه؛دیشب نجوا کرد: یه روز، با هم، یکی دیگه رو نجات میدیم؛ همونطور که اون با تو منو نجات داد،من همون هندزفریام؛ طنابِ نجاتِ جانهای لبپریده، که صدای دل رو بدل به نغمه میکند و احساس رو به تارهای روح تزریق،در شادی و غم در پوچی و سرشاری... موسیقی همیشه تو رو پیدا میکنه، و من، با سیمی از نغمه و نجات، دستش رو میگیرم تا از سکوتپر از صدا عبورت بدم.
۱۹:۳۲
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
°•♡.
𝐅𝐨𝐫 𝐝𝐞𝐚𝐫➳@sillymymelodygirl .اگه من اشیا بودم؛احتمالا همون گریپ مدادی عروسکی به رنگ صورتیِ رؤیایی میشدم؛ اولین همراهِ کودکی که با اشتیاقِ نابِ دنیایِ اولِ دبستان، من رو از میانِ دریایِ رنگارنگِ لوازمالتحریر انتخاب کرد. آغازِ هر سفری، پر از تردید هستش؛ و من، ناظرِ اولین قدمهای لرزانِ دستانِ کوچکش بر جادهی نوشتن بودم. وقتی خسته میشد، به من نگاه میکرد، گونهام را میبوسید و با حسرتی شیرین میگفت: خوش به حالت که فقط نگاه میکنی! اما اون نمیدانست که قلبِ صورتیِ من، مملو از محبتی غریب به اون بود؛ با خستگیاش، جانم به لب میرسید و با لبخندش، دنیا در چشمانم رنگِ دیگه ای میگرفت.هر بار که مدادهاش غزلِ وداع میخوندن و یارِ جدیدی جاشون رو میگرفت، من همچنان بر فرازِ مداد جدیدش مینشستم، شاهدی ثابتقدم بودم. اما چرا؟ آیا بودنم ضروری بود؟ شاید.من، خودکارِ صورتیِ جادویی، گوهری بودم که هر کسی ارزشِ الماسگونش رو درک نمیکرد. تنها کسانی که قلبشان از بارانِ اکلیل و حبابها شفافتر و رنگینتر بود، راهِ ورود به این دنیایِ رؤیایی رو مییافتند. کودکان، بیش از همه،با این راه های ورود آشنا بودن؛ چرا که قلبشون هنوز بر فرازِ سرزمینِ مارشمالو، در پرواز بود.اون من رو چون زیباییِ جهان میدید؛ چون رنگِ مدادهاش، چون دوستِ ناظری که در سکوتِ درس خواندن، همدمش بود، و چون کلیدی که درِ دنیاش رو به سویِ شگفتیها میگشود. من، نه فقط یه گریپ مداد؛ که قلمِ رویاها بودم؛ ابزاری برای نگارشِ قصههایی که از اعماقِ وجودش سرچشمه میگرفت، و دستیارِ کوچکِ آفرینشِ دنیایی که تنها در ذهنِ پاکش متصور بود. با من، هر خط، هر کلمه، داستانی تازه آغاز میشد؛ داستانی از جنسِ معصومیت، امید و جادویِ نابِ کودکی،اگه من اشیا بودم همون گریپ مدادی جادویی میشدم که زمزمه های روحش فقط برای کسایی که جزئیات شاینهای زندگی رو با قلب تپنده لمس میکنن نجوا میشد.
۱۳:۱۵
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
°♡꩜
𝐅𝐨𝐫 𝐝𝐞𝐚𝐫➳@SuperNaturaI .اگه من اشیا بودم؛احتمالا همون قوریِ سفالیِ توتفرنگی شکل میشدم؛یک گوهر مثل گوهر های دیگه در خانهای کوچک، که روحِ ساکنش رو در میانِ عطرِ جنگل و لطافتِ انیمه، چون گنجی پنهان نگاه داشته. این کلبهی کوچک، پناهگاهی هستش از هیاهویِ جهان؛ مکانی که سالها پیش، از دلِ ویرانهای متروک، جوانه زد و در آن، تمامِ ریزهکاریهایِ روح، چون باغی در حالِ رویش، شکوفا شد،اینجا رو برای خودش مکان حفظ تمامی اشیا های مورد علاقش که مثل اجزای روحش هستن میدونه،هر زمان که نبضِ زندگی کند شد و قلب، آهی از خستگی کشید، اینجا، میانِ نسیمهایِ رؤیایی و اشیاءِ پرمعنا، آرامشی عمیق بهش تزریق میکنه،من، قوریِ توتفرنگی، هدیهای از عزیزترینِ جان، بر فرازِ طاقچهی آشپزخانه، ناظری خاموشم،از این بلندایِ کوچک، به تماشایِ خانهای میشینم که هر شیء در آن، قصیدهای ناگفته از عشق زندگي اونه، ظهر که آفتابِ طلایی از پنجره بر گونههایِ صورتیم بوسه میزنه، جامِ سکوتم رو در هم میشکنم و روحم هزاران بار در این خانهای از اجزای زندگی به پرواز درمیاد،هر آخرِ هفته، با لبخندی که بر لباش مثل نو بهار پس از زمستون شکوفه میزنه من رو در آغوش میکشه و مسئولیتِ ریشهدواندنِ چای در اعماقِ وجودِ چینیام رو بهم میسپاره، همون گاه، عطرِ جانفزایِ چای، چون رایحهیِ بهشت، در خانهیِ زندگی میپیچه، و هنگامی که از دستام، آبشاری از چایِ داغ از قلب تپنده زندگی بر جامِ بلورین جاری میشه، نورِ خورشید، جرقهیِ یادآوریِ کوچکترین لحظاتِ نابِ زندگی رو در چشماش میتابونه، سمفونیِ آبشارِ چای، نوایی هست که تنها از دلِ من برمیاد، زخمهای بر تار و پودِ سکوت.من، قوریِ توتفرنگی، بخشی از روحِ اون هستم؛ نمادی از عشقی که در توجه به تکتکِ جزئیات و علایق، فریاد میزنه، قلبی که چون رنگِ من، سرخ و ارزشمنده،و علایقش رو به خوشهی زرینِ عنب تشبیه میکنه.
۱۵:۰۴
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
وای منم عاشقانه عاشق توت فرنگیم؛
️-
۱۵:۰۶
°¿.
𝐅𝐨𝐫 𝐝𝐞𝐚𝐫➳@justafreakyweirdo .اگه من اشیا بودم؛احتمالا همون تلویزیونِ وینتیجِ کوچک و غریب میشدم؛ راویِ خاموشِ خاطراتِ پدربزرگ، در اتاقِ ممنوعهای که دریچهای هست به دنیایی دیگه، در میانِ هیاهویِ پلتفرمهایِ مدرن و هزاران کانالِ رنگارنگ، من تنها یک کانال داشتم؛ کانالی که نه برایِ کودکانِ امروز، که برایِ روحی کنجکاو و متفاوت.اون، پسرکی سرکش، گویی از پارک و شهربازی بیزار بود و آغوشِ این اتاقِ کهنه رو امنتر مییافت،به روی صندلیِ چرمیِ پدربزرگ مینشست و خیره به صفحهیِ من، در اعماقِ رازهام غرق میشد، کودکانِ دیگر، غرقِ انیمیشنهایِ پر زرق و برق، از کنارم میگذشتن، اما اون در سکوتِ من، به تماشایِ من نشسته بود.چرا من اینقدر عجیب بودم؟ این تک کانالِ من، آینهای بود از کلِ زندگی؛ مستند، انیمیشن، اخبار، فیلم، آشپزی، موسیقی، تئاتر... هر آنچه که جهان در آستین داشت، در من خلاصه شده بود، انگار که تمامِ لحظاتِ زندگی را بر دوشِ خود حمل میکردم، همچون کولهباری از آذوقهیِ روح. نامم را "تلویزیونِ یکتایِ زندگی" گذاشته بود؛ چرا که در من، "یک" همه چیز بود.اما بزرگترین معما برایِ اون، حضورِ پدربزرگ در تمامِ برنامههایِ این کانال بود، گویی این کانال، صندوقچهیِ اسرارِ پدربزرگ بود؛ جایی که تمامِ افکار، علایق و رویاهایِ ناتمامش رو محفوظ کرده بود، رازی کوچک، مخصوصِ اون و شاید، تمامِ آنهایی از پدربزرگ که هیچکس نمیدانست،اما خب همیشه یک فضولی پیدا میشه که بدونه،اون جرأتِ گشودنِ این راز رو داشت.اگه شیء بودم، همون تلویزیونِ یکتایِ زندگی میشدم؛ صندوقچهای که آرزوهایِ روحِ بلندپروازِ ساکن رو در خود به خواب برده، نه فقط یک چیز، که تمامِ زندگی در "یک" خلاصه شده بود. عجیب، متفاوت، بدونِ بینندگانی بسیار، اما لبریز؛ تماشایِ من، شجاعت میخواست و هویدا کردنم، روحی به ژرفایِ تمامِ آرزوهایِ زندگی نشده،گمونم بدونید که اون پسر فضول قصه،با اون همه خیره شدن به سایه های روح من،به خیرگی زندگی نکردن های آرزو پی برده،و چه حکایتی در ذهنش برای مسیر خویش نقل کرده!.
۱۵:۳۲
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
بچه ها اگه دیدید پیام هاتون رو داخل ناشناس هنوز جواب ندادم متاسفم، ناشناسم الان به شدت شلوغه، پس از به اتمام رسوندن چلنج جواب میدم
۱۵:۴۶
✿
𝐅𝐨𝐫 𝐝𝐞𝐚𝐫➳@Lovelooksprettyonyouاگه من اشیا بودم؛احتمالا همون قایقِ آبیِ کوچک بودم که در آغوشِ دریاچهیِ قو، میانِ رقصِ سپیدِ بالها و نوازشِ نسیم، به خواب رفته، تنی چوبی، غوطهور در سکوتِ سبزِ آب، جایی که خورشید چون سکهای زرین بر سطحِ آب میلغزه و ماه، نقرهفام بر جانِ موجها نقش میبنده،من ناظر حکایت های بسیاری بودم؛در آغوش من ، لیلی و مجنونهایی از شهدِ وصال چشیدن و عاشق های بی معشوق، غزلِ تنهایی رو بر امواجِ اشکآلودِ من زمزمه کردن، من، تکیهگاهِ اشتیاقِ کودکان و شاهدِ سکوتِ عارفانهیِ خانوادهها در تماشایِ اعجازِ طبیعت بودم و...هرگونه حکایتی از ژرف روح و احساسات آدم هارو با خود دور این دریاچه هنگام سفر حمل کردم، دریاچهیِ قو، قلبِ تپندهیِ جهانِ من و من، رگِ پیوند دهندهیِ آدمها با این دنیایِ انعکاس روح بر آبم،شاید چون قایق،قابی هستش که خاطرهها را در آغوش میکشه و با خود میبره،اگه من اشیا بودم احتمالا همون قایق آبیگون میشدم،گویی روحِ من با جریانِ آب گره خورده؛ روزها در درخششِ خورشید، منادیِ امیدم و شبها در خلوتِ مهتاب، کاتبی برایِ سرنوشتِ آدمها،ناظر لحظاتی که احساسات آدم ها در آغوشم ریسمان به ریسمان پیوند خوردن و یا پاره شدن،با دهانی بسته، اما روحی راوی، قصهگویِ تمامِ آنچه بر سینهیِ آب گذشت، نه فقط برایِ مسافران، که برایِ خودِ طبیعت، راویِ بیصدایِ تاریخِ قلبهایی که تنها با گوشِ جان، میتوان ترانهیِ ناگفته رو شنید؛ رازی که میانِ تلاطمِ موج و سکوتِ چوب، جاودانه شده،برای مستمع هایی که شنفتن برای آنها تفکر با قلبه.
۱۵:۱۳
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
°✧.🪄𝐅𝐨𝐫 𝐝𝐞𝐚𝐫➳@zzz202 .اگه من اشیا بودم؛احتمالا همون گردنبندِ همیشگی میشدم؛طناب داری از دار روح دور گردن پیوند خورده؛آلن روب گرییه در رمان La Jalousie راوی رو همانند شئ جلوه میده؛زاویه دیدی غیر انسانی،مثل دوربین یا چشمی که فقط مشاهده میکنه،و اگه من روای ای بودم در قالب شیء؛همونی که شاهرگ رو به آغوش کشیده،از اون فراز گردن به نشیب ها و فرازی های فراز تر از خویش خیره،نه از جنس طلا، که از جنس تندیسی از لحظههایِ نابی که روحِ انسان، جسارتِ ادراک برای بازگویش رو نداشته،تکه ای از جهان که گرم ترین نقطه وجود انسان رو لمس میکنه،بوسهزنان بر روی قلب تپنده،آویخته به استخون ترقوه،غرق شده در مرداب پنهان پشت ترقوه،گوش سپرده به رفت و آمد های نفس آدمی، چون قایقی کوچک که بر موجِ آرامِ پهلو گرفته،رقصِ آرامِ بالا و پایین رفتنم، نه با ارادهیِ خود، که با سمفونیِ نبض ها هماهنگ شده،براق در روزهایی که تاریکی بر روی همه چیز سایه افکنده و هیچ چیز نمیدرخشه،همونی که آدم ناخودآگاه با یادگار یگانه حک شده خدا بر انگشتان روی تنه نبض گرفته از نبض های من میکشه وقتی که قصیده ای به یاد میاره، پیوندی که هیچگاه فراموش نمیشه، زیرا همیشه اونجاست،نزدیک ترین استشمام کننده عطر گردنِ هماننده بر بویی که بادِ صبا از آن سوی روزگاه آمیخته با رهگذری به این سوی میاره،اگه من اشیا بودم احتمالا همون گردنبند همیشگی میشدم؛تجسمِ روحی که در سکوتِ ظاهر، زمزمههایی از ژرفنایِ هستی رو به گوشِ جان میرسونه،راوی حکایتی که به قلم جان بخشی هویدا میشه،همیشگی،نه از این و نه از آن.
۱۰:۱۰
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.