مثل پیچک
پارت 1مرضیه یگانه
همه چیز از یک مسافرت ساده شروع شد . مسافرتی که گرچه یک مسافرت عادی بود اما برای من یادآور خاطرات کودکی ام بود . من مستانه تاجدار بودم . پدرم ، جناب ارجمند تاجدار پسر بزرگ خانم جانم بود . اصالت پدرم برای فیروزکوه بود و خانم جان من همان جا خانه داشت . خانه ای که پر بود از عطر درختان سیب سرخ ، عطر بهار نارنج ، و عطر شکوفه های یاس و پر از پیچک های رونده ای که سرتاسر دیوار خانه ی خانم جان را گرفته بود . آخرین باری که خانه ی خانم جان را دیده بودم ، کلاس هفتم یا همان راهنمایی بودم . دختری پر شر و شور که مهیار پسر عمه ام را عاصی کرده بود . یادش بخیر ... عمه افروز خیلی از دستم حرص می خورد . مدام روی ایوان بزرگ خانم جان می ایستاد و فریاد می کشید :ـ مستانه ... دختر گیس بریده .... پدر جدم در اومد بابا ... ول کن بچه ام رو کشتی .اما من گوشم بدهکار نبود . تک فرزند بودم و همبازی جز مهیار نداشتم . از آن جایی که خانه ی ما نزدیک خانه ی خانم جان بود و عمه هر هفته لااقل پنجشنبه و جمعه به خانم جان سر می زد ، در نتیجه من تلافی پنج روز تنهایی ام را سر مهیار بیچاره خالی می کردم . مهیار از من پنج سالی بزرگ تر بود و از همان روزهایی که محرم و نامحرم برایم معنا نداشت با او همبازی شدم . تا کلاس اول دبستان که مشکلی نبود . اما همین که به سن تکلیف رسیدم ، مادر و پدرم مدام توی گوشم می خواندند که :ـ مستانه خانم ... بزرگ شدی ، خانم شدی .... مبادا سر به سر مهیار بذاری ... مبادا باهاش شوخی کنی ، مبادا با آفتابه دستشویی بیافتی دنبالش و آب بریزی روش . وای آفتابه گفتم و چه خاطراتی که دوباره عطرشان در سرم زنده نشد ! خانم جان یک حوض نقلی وسط حیاطش پر می کردم و می افتادم دنبال مهیار ، تا آخرین قطره ی آب آفتابه دنبالش می دویدم و تمام لباس هایش را خیس می کردم . او هم فقط می خندید . تک پسر بود و همیشه به من می گفت دوست دارد خواهر داشته باشد اما نداشت . شاید همین تک بودن ما بود که باعث می شد من و مهیار اینقدر به هم وابسته شویم . آنقدر که وقتی به سن تکلیف رسیدم ، از اینکه باید روسری سر می کردم جلوی مهیار و دیگر نمی توانستم مثل قبل با او همبازی شوم ، یه دل سیر گریه کردم . هنوز یادم هست همان روز هایی که مادر با هزار حرف و حدیث روسری گل دار صورتی ام را سرم کرد و گفت : ـ مستانه جان ... دور و بر مهیار نچرخ دخترم ، بزرگ شدی ، مهیار هم بزرگ شده ... باشه ؟





همه چیز از یک مسافرت ساده شروع شد . مسافرتی که گرچه یک مسافرت عادی بود اما برای من یادآور خاطرات کودکی ام بود . من مستانه تاجدار بودم . پدرم ، جناب ارجمند تاجدار پسر بزرگ خانم جانم بود . اصالت پدرم برای فیروزکوه بود و خانم جان من همان جا خانه داشت . خانه ای که پر بود از عطر درختان سیب سرخ ، عطر بهار نارنج ، و عطر شکوفه های یاس و پر از پیچک های رونده ای که سرتاسر دیوار خانه ی خانم جان را گرفته بود . آخرین باری که خانه ی خانم جان را دیده بودم ، کلاس هفتم یا همان راهنمایی بودم . دختری پر شر و شور که مهیار پسر عمه ام را عاصی کرده بود . یادش بخیر ... عمه افروز خیلی از دستم حرص می خورد . مدام روی ایوان بزرگ خانم جان می ایستاد و فریاد می کشید :ـ مستانه ... دختر گیس بریده .... پدر جدم در اومد بابا ... ول کن بچه ام رو کشتی .اما من گوشم بدهکار نبود . تک فرزند بودم و همبازی جز مهیار نداشتم . از آن جایی که خانه ی ما نزدیک خانه ی خانم جان بود و عمه هر هفته لااقل پنجشنبه و جمعه به خانم جان سر می زد ، در نتیجه من تلافی پنج روز تنهایی ام را سر مهیار بیچاره خالی می کردم . مهیار از من پنج سالی بزرگ تر بود و از همان روزهایی که محرم و نامحرم برایم معنا نداشت با او همبازی شدم . تا کلاس اول دبستان که مشکلی نبود . اما همین که به سن تکلیف رسیدم ، مادر و پدرم مدام توی گوشم می خواندند که :ـ مستانه خانم ... بزرگ شدی ، خانم شدی .... مبادا سر به سر مهیار بذاری ... مبادا باهاش شوخی کنی ، مبادا با آفتابه دستشویی بیافتی دنبالش و آب بریزی روش . وای آفتابه گفتم و چه خاطراتی که دوباره عطرشان در سرم زنده نشد ! خانم جان یک حوض نقلی وسط حیاطش پر می کردم و می افتادم دنبال مهیار ، تا آخرین قطره ی آب آفتابه دنبالش می دویدم و تمام لباس هایش را خیس می کردم . او هم فقط می خندید . تک پسر بود و همیشه به من می گفت دوست دارد خواهر داشته باشد اما نداشت . شاید همین تک بودن ما بود که باعث می شد من و مهیار اینقدر به هم وابسته شویم . آنقدر که وقتی به سن تکلیف رسیدم ، از اینکه باید روسری سر می کردم جلوی مهیار و دیگر نمی توانستم مثل قبل با او همبازی شوم ، یه دل سیر گریه کردم . هنوز یادم هست همان روز هایی که مادر با هزار حرف و حدیث روسری گل دار صورتی ام را سرم کرد و گفت : ـ مستانه جان ... دور و بر مهیار نچرخ دخترم ، بزرگ شدی ، مهیار هم بزرگ شده ... باشه ؟
۸:۲۳
مثل پیچک
پارت 2مرضیه یگانه
اما تا مهیار آمد از یادم رفت . باز سمتش دویدم و گفتم :ـ روسری منو دیدی ؟ مامانم میگه من بزرگ شدم دیگه نباید سمت تو بیام .مهیار که چهارده سالش بود و از من بزرگ تر بود و به سن بلوغ رسیده بود با شرم خاصی نگاهم کرد که برای من در آن سن و سال بی معنی بود . دور از چشم مادر و پدر و حتی عمه افروز که مدام گوشزد می کرد : " مستانه تو رو خدا با اون آفتابه ی آب دستشویی ، آب رو هیکل مهیار نریز ... نجس کردی این بچه رو "و آقا آصف شوهر عمه افروز ، باز می خندید و من تنها چَشم میگفتم . چَشمی که فقط یک کلمه بود برای خلاصی از گیر سه پیچ عمه ! وقتی دور از چشم همه من و مهیار سمت حیاط می رفتیم .اما برای اولین بار مهیار از نگاه کردن به چشمانم فرار کرد و گفت :ـ مستانه خانم خودت گفتی بزرگ شدی پس دیگه زشته تو حیاط دنبال هم بدویم ... باشه ؟اما این حرف ها تو کَت من نمی رفت . من همبازی می خواستم . با اخمی نگاهش کردم و دلخور شدم :ـ هوی مهیار خان ... به خانم جون میگم که تو رفتی تو باغچه ی سبزی هاش .مهیار متعجب شد . آنقدر که لحظه ای نگاهم کرد و بعد به باغچه ی پر سبزی خانم جان که تک برگ های ریحان و شاهی اش سرسبز و خرم بود :ـ سبزی ها که سالمه .با حرص سمت باغچه دویدم و تمام محوطه ی کوچک باغچه را زیر لگد های پر حرص و لجبازم ، لگد مال کرد . مهیار آنقدر تعجب کرد که با چشمانی که از حدقه بیرون زده بود تماشایم کرد و من از باغچه بیرون پریدم .کف دمپایی هایم را لبه ی باغچه تمیز کردم و بعد به مهیار گفتم :ـ دیدی ؟اما مهیار هنوز متوجه علت این حرکت من نشده بود که فریاد زدم :ـ خانم جون ... خانم جون ، مهیار با کفش رفته تو باغچه ی شما ... سبزی هاتون رو لگد کرده .شاخ های تعجب مهیار هم از سرش بیرون زده بود و خانم جان سراسیمه سمت ایوان دوید :ـ خاک بر سرم مهیار... شاه پسر ! این چه کاری بود .زبان مهیار بند آمده بود و من با لبخندی پیروزمندانه از مقابلش گذشتم . اما عمه افروز که به معصومیت و مظلومیت مهیار ایمان داشت گفت :ـ ای دختر بلا ... راستشو بگو ... کار توئه یا مهیار ؟نزدیک بود دستم رو شود . همین شد که بلند زدم زیر گریه و گفتم :ـ مامان .... مامان ببین عمه به من میگه کار منه ! ... مامان !





اما تا مهیار آمد از یادم رفت . باز سمتش دویدم و گفتم :ـ روسری منو دیدی ؟ مامانم میگه من بزرگ شدم دیگه نباید سمت تو بیام .مهیار که چهارده سالش بود و از من بزرگ تر بود و به سن بلوغ رسیده بود با شرم خاصی نگاهم کرد که برای من در آن سن و سال بی معنی بود . دور از چشم مادر و پدر و حتی عمه افروز که مدام گوشزد می کرد : " مستانه تو رو خدا با اون آفتابه ی آب دستشویی ، آب رو هیکل مهیار نریز ... نجس کردی این بچه رو "و آقا آصف شوهر عمه افروز ، باز می خندید و من تنها چَشم میگفتم . چَشمی که فقط یک کلمه بود برای خلاصی از گیر سه پیچ عمه ! وقتی دور از چشم همه من و مهیار سمت حیاط می رفتیم .اما برای اولین بار مهیار از نگاه کردن به چشمانم فرار کرد و گفت :ـ مستانه خانم خودت گفتی بزرگ شدی پس دیگه زشته تو حیاط دنبال هم بدویم ... باشه ؟اما این حرف ها تو کَت من نمی رفت . من همبازی می خواستم . با اخمی نگاهش کردم و دلخور شدم :ـ هوی مهیار خان ... به خانم جون میگم که تو رفتی تو باغچه ی سبزی هاش .مهیار متعجب شد . آنقدر که لحظه ای نگاهم کرد و بعد به باغچه ی پر سبزی خانم جان که تک برگ های ریحان و شاهی اش سرسبز و خرم بود :ـ سبزی ها که سالمه .با حرص سمت باغچه دویدم و تمام محوطه ی کوچک باغچه را زیر لگد های پر حرص و لجبازم ، لگد مال کرد . مهیار آنقدر تعجب کرد که با چشمانی که از حدقه بیرون زده بود تماشایم کرد و من از باغچه بیرون پریدم .کف دمپایی هایم را لبه ی باغچه تمیز کردم و بعد به مهیار گفتم :ـ دیدی ؟اما مهیار هنوز متوجه علت این حرکت من نشده بود که فریاد زدم :ـ خانم جون ... خانم جون ، مهیار با کفش رفته تو باغچه ی شما ... سبزی هاتون رو لگد کرده .شاخ های تعجب مهیار هم از سرش بیرون زده بود و خانم جان سراسیمه سمت ایوان دوید :ـ خاک بر سرم مهیار... شاه پسر ! این چه کاری بود .زبان مهیار بند آمده بود و من با لبخندی پیروزمندانه از مقابلش گذشتم . اما عمه افروز که به معصومیت و مظلومیت مهیار ایمان داشت گفت :ـ ای دختر بلا ... راستشو بگو ... کار توئه یا مهیار ؟نزدیک بود دستم رو شود . همین شد که بلند زدم زیر گریه و گفتم :ـ مامان .... مامان ببین عمه به من میگه کار منه ! ... مامان !
۸:۲۳
مثل پیچک
پارت 3مرضیه یگانه
دوران کودکی ام پر بود از خاطره . از وقتی که وارد راهنمایی شدم و کمی بزرگ تر ، دیگه از مهیار شرم کردم . او هم کم حرف شد . گاهی نِگاهِمان با هم خاطره ساز می شد و حتی اگر نگاهمان هم با یکدیگر تلاقی نمی کرد ، خانم جان و عمه افروز با مرور خاطرات ، ما را وادار به گذر در زمان می کردند . هر وقت جمع خانوادگی ما در خانه ی خانم جان جمع میشد ، خانم جان با خنده می گفت :ـ یادش بخیر ... اون روزایی که مستانه شیطونی می کرد و صدای جیغ جیغ هاش کل حیاط رو بر می داشت ... مدام غر می زدیم ولی حالا که ما شاء الله خانم شده باز دلمون برای اون روزا تنگ میشه .عمه افروز با خنده کنایه می زد :ـ بیچاره آفتابه ی دستشویی حیاط که از دست مستانه اسیر بود . و من خجالت می کشیدم از این حرف ها . و مهیار می خندید . ریز و متین . قصد کردم دیگر خانه ی خانم جان نروم و نرفتم . پدرم هم بخاطر کارش به تهران منتقل شده بود و با این انتقالی رابطه ی ما و خانم جان و عمه افروز کمتر و کمتر شد . بعد ها شنیدم مهیار رشته ی مهندسی عمران قبول شده و به من چقدر به او غبطه خوردم . پدر من مدام می گفت :ـ لازم نیست دانشگاه بری ... دختر باید کارای هنری بلد باشه .و با همین شعارها بود که من دیپلم گرفتم و دوره های مختلف آشپزی ، شیرینی پزی ، خیاطی و هزار دیپلم هنری دیگه را گرفتم و قاب دیوار اتاقم کردم . روزها گذشت و دل من در قاب کوچک سینه ام تپید برای خاطرات قشنگ کودکی ام و در همان روز ها بود که رازی بزرگ برایم به یقین فاش شد . من عاشق مهیار شده بودم . پسر عمه ای که دو سه باری برای دیدنش منزل خانم جان رفتم و او به بهانه ی درس و دانشگاه نیامد و من حس کردم تمام روز های دوران بچگی مان را به دست فراموشی سپرده است . همین باعث شد که دیگر قید خانه ی خانم جان را هم بزنم و هزار بهانه تراشیدم برای ماندن در خانه و نرفتن به دیدن خانم جان تا اینکه خبر فارغ التحصیلی مهیار پخش شد . عمه افروز خودش به ما زنگ زد و ما را برای جشن فارغ التحصیلی مهیار دعوت کرد و حتی خیلی هم تاکید کرد که برخلاف همیشه ، اینبار من هم همراه مادر و پدرم بروم و همین اتفاق بود که حالم را دوباره دگرگون کرد . انگار برگشتم به روزهای کودکی . صدای خنده های مهیار در سرم باز زنده میشد و قلبم دوباره جان گرفت برای تپیدن عاشقانه ای که خیلی وقت بود ضرباتش در سینه ام خاموش شده بود . همه ی زندگی من از همان سفر آغاز شد . من هم همراه مادر و پدر راهی دیدن خانه ی خانم جان شدم .





دوران کودکی ام پر بود از خاطره . از وقتی که وارد راهنمایی شدم و کمی بزرگ تر ، دیگه از مهیار شرم کردم . او هم کم حرف شد . گاهی نِگاهِمان با هم خاطره ساز می شد و حتی اگر نگاهمان هم با یکدیگر تلاقی نمی کرد ، خانم جان و عمه افروز با مرور خاطرات ، ما را وادار به گذر در زمان می کردند . هر وقت جمع خانوادگی ما در خانه ی خانم جان جمع میشد ، خانم جان با خنده می گفت :ـ یادش بخیر ... اون روزایی که مستانه شیطونی می کرد و صدای جیغ جیغ هاش کل حیاط رو بر می داشت ... مدام غر می زدیم ولی حالا که ما شاء الله خانم شده باز دلمون برای اون روزا تنگ میشه .عمه افروز با خنده کنایه می زد :ـ بیچاره آفتابه ی دستشویی حیاط که از دست مستانه اسیر بود . و من خجالت می کشیدم از این حرف ها . و مهیار می خندید . ریز و متین . قصد کردم دیگر خانه ی خانم جان نروم و نرفتم . پدرم هم بخاطر کارش به تهران منتقل شده بود و با این انتقالی رابطه ی ما و خانم جان و عمه افروز کمتر و کمتر شد . بعد ها شنیدم مهیار رشته ی مهندسی عمران قبول شده و به من چقدر به او غبطه خوردم . پدر من مدام می گفت :ـ لازم نیست دانشگاه بری ... دختر باید کارای هنری بلد باشه .و با همین شعارها بود که من دیپلم گرفتم و دوره های مختلف آشپزی ، شیرینی پزی ، خیاطی و هزار دیپلم هنری دیگه را گرفتم و قاب دیوار اتاقم کردم . روزها گذشت و دل من در قاب کوچک سینه ام تپید برای خاطرات قشنگ کودکی ام و در همان روز ها بود که رازی بزرگ برایم به یقین فاش شد . من عاشق مهیار شده بودم . پسر عمه ای که دو سه باری برای دیدنش منزل خانم جان رفتم و او به بهانه ی درس و دانشگاه نیامد و من حس کردم تمام روز های دوران بچگی مان را به دست فراموشی سپرده است . همین باعث شد که دیگر قید خانه ی خانم جان را هم بزنم و هزار بهانه تراشیدم برای ماندن در خانه و نرفتن به دیدن خانم جان تا اینکه خبر فارغ التحصیلی مهیار پخش شد . عمه افروز خودش به ما زنگ زد و ما را برای جشن فارغ التحصیلی مهیار دعوت کرد و حتی خیلی هم تاکید کرد که برخلاف همیشه ، اینبار من هم همراه مادر و پدرم بروم و همین اتفاق بود که حالم را دوباره دگرگون کرد . انگار برگشتم به روزهای کودکی . صدای خنده های مهیار در سرم باز زنده میشد و قلبم دوباره جان گرفت برای تپیدن عاشقانه ای که خیلی وقت بود ضرباتش در سینه ام خاموش شده بود . همه ی زندگی من از همان سفر آغاز شد . من هم همراه مادر و پدر راهی دیدن خانه ی خانم جان شدم .
۸:۲۳
مثل پیچک
پارت 4مرضیه یگانه
ورود ما به خانه ی خانم جان مصادف شد با مرور خاطرات . دیوار های آجری خانه ی خانم جان پر بود از پیچک های سرسبزی که روی تنه ی تمام آجری حیاط را گرفته بود . حوض خانه ی خانم جان همان حوض بود . همان که یادآور بازی من و مهیار بود . خیره در چشم خاطرات کنار در ورودی ایستادم و فقط نظاره گر خاطرات شدم که صدای خانم جان به گوشم رسید :ـ وای خدا اینجا رو ببین قربان دخترم برم ... چقدر بزرگ شدی تو ! لبخند زدم و چند قدمی جلو رفتم و خانم جان با شوق دمپایی های سبزش را که هنوز یادآور خاطرات قدیم بود ، پوشید و سمتم دوید . وقتی مقابلم رسید ، چند لحظه ای نگاهم کردو بعد مرا محکم در آغوش کشید :ـ فدات بشم الهی ... چقدر خانم شدی دختر !... چرا این چند ساله به ما سر نمی زدی ؟سرم را پایین گرفتم و خانم جان مرا از آغوش خود جدا کرد و دیگر پیگیر جواب سؤالش نشد . دستم را گرفت و مرا همراه خودش سمت خانه کشید . پدر و مادر هم در حیاط سرسبز خانه ی خانم جان می چرخیدند . خانم جان حصیر بزرگی روی ایوانش پهن کرد و بلند صدا زد :ـ ارجمند ... نقره جان ... بیایید که چایی تازه دم درست کردم . چقدر دلم برای سادگی این خانه تنگ شده بود . سماور خانم جان کنار ایوان قل قل می کرد و استکان های کمر باریک قدیمی اش منتظر ما بود . روی حصیر نشستم و نگاهم به اطراف چرخید و انگار هنوز خبری از عمه افروز و آقا آصف نبود و دلم چقدر بی قراری می کرد برای آمدنشان . اما این بی قراری چندان طول نکشید .وقتی صدای بی ام وی 518 آقا آصف به گوشم رسید ، از همان لحظه آشوب شدم . طوفان شدم . اصلاً خود آتشفشان شدم . دستی روی روسری ام کشیدم و مانتو ام را مرتب کردم و با ورود ماشین آقا آصف به حیاط خانم جان ، شاید جان من هم به پرواز در آمد .صدای پر شوق و شور مادر و پدر در احوال پرسی با آقا آصف و عمه افروز را شنیدم و مهیار ... که از ماشین پیاده شد ، قلبم ایست کرد . چقدر بزرگ شده بود ! انگار همان چیزی شده بود که در خواب و رویا می دیدم . ریش هایش بلند بود و یکدست مشکی . پیراهن چهار خونه ی طوسی به تن داشت و نگاهش در اولین تابش به چشمان من رسید . لبخندش را دیدم که چطور لبانش را مملوک خود کرد و سرش با شرم پایین افتاد ، بلکه لبخندش را نبینم که دیدم . و چه شوقی در قلبم پر و بال گرفته بود و شاید سرخ شده بود از هیجان و دعا دعا می کردم ، این تغییر ناگهانی چهره ام از دید عمه افروز و آقا آصف ، خانم جان یا پدر و مادر ، در امان باشد که قطعا نبود .





ورود ما به خانه ی خانم جان مصادف شد با مرور خاطرات . دیوار های آجری خانه ی خانم جان پر بود از پیچک های سرسبزی که روی تنه ی تمام آجری حیاط را گرفته بود . حوض خانه ی خانم جان همان حوض بود . همان که یادآور بازی من و مهیار بود . خیره در چشم خاطرات کنار در ورودی ایستادم و فقط نظاره گر خاطرات شدم که صدای خانم جان به گوشم رسید :ـ وای خدا اینجا رو ببین قربان دخترم برم ... چقدر بزرگ شدی تو ! لبخند زدم و چند قدمی جلو رفتم و خانم جان با شوق دمپایی های سبزش را که هنوز یادآور خاطرات قدیم بود ، پوشید و سمتم دوید . وقتی مقابلم رسید ، چند لحظه ای نگاهم کردو بعد مرا محکم در آغوش کشید :ـ فدات بشم الهی ... چقدر خانم شدی دختر !... چرا این چند ساله به ما سر نمی زدی ؟سرم را پایین گرفتم و خانم جان مرا از آغوش خود جدا کرد و دیگر پیگیر جواب سؤالش نشد . دستم را گرفت و مرا همراه خودش سمت خانه کشید . پدر و مادر هم در حیاط سرسبز خانه ی خانم جان می چرخیدند . خانم جان حصیر بزرگی روی ایوانش پهن کرد و بلند صدا زد :ـ ارجمند ... نقره جان ... بیایید که چایی تازه دم درست کردم . چقدر دلم برای سادگی این خانه تنگ شده بود . سماور خانم جان کنار ایوان قل قل می کرد و استکان های کمر باریک قدیمی اش منتظر ما بود . روی حصیر نشستم و نگاهم به اطراف چرخید و انگار هنوز خبری از عمه افروز و آقا آصف نبود و دلم چقدر بی قراری می کرد برای آمدنشان . اما این بی قراری چندان طول نکشید .وقتی صدای بی ام وی 518 آقا آصف به گوشم رسید ، از همان لحظه آشوب شدم . طوفان شدم . اصلاً خود آتشفشان شدم . دستی روی روسری ام کشیدم و مانتو ام را مرتب کردم و با ورود ماشین آقا آصف به حیاط خانم جان ، شاید جان من هم به پرواز در آمد .صدای پر شوق و شور مادر و پدر در احوال پرسی با آقا آصف و عمه افروز را شنیدم و مهیار ... که از ماشین پیاده شد ، قلبم ایست کرد . چقدر بزرگ شده بود ! انگار همان چیزی شده بود که در خواب و رویا می دیدم . ریش هایش بلند بود و یکدست مشکی . پیراهن چهار خونه ی طوسی به تن داشت و نگاهش در اولین تابش به چشمان من رسید . لبخندش را دیدم که چطور لبانش را مملوک خود کرد و سرش با شرم پایین افتاد ، بلکه لبخندش را نبینم که دیدم . و چه شوقی در قلبم پر و بال گرفته بود و شاید سرخ شده بود از هیجان و دعا دعا می کردم ، این تغییر ناگهانی چهره ام از دید عمه افروز و آقا آصف ، خانم جان یا پدر و مادر ، در امان باشد که قطعا نبود .
۸:۲۳
مثل پیچک
پارت 5مرضیه یگانه
_وای مستانه ی ما رو ببین ... خوبی عمه ؟همانطور که کنار ایوان ایستاده بودم ، سرم را با آن گونه های ملتهب پایین گرفتم :ـ بله ممنون .خانم جان غر زد :ـ چرا اینقدر دیر کردین ، صاحب مهمونی باید خودش زدتر از مهموناش برسه .ـ ترافیک بود مادر ... چکار کنیم . عمه این را که گفت و بعد بلند صدا زد :ـ آصف غذاها رو بیار .و رسما مهمانی از همان لحظه آغاز شد . همه سمت ایوان خانم جان آمدند و روی حصیر نشستند . فاصله ی من تا مهیار تنها یک متر بود و به خوبی می توانستم نگاهش کنم اما نگاهم را به استکان های کمر باریک خانم جان دوختم که پدر گفت :ـ حالا ما گرفتار بودیم ، شما چرا یه سر از ما نمی زدید ؟عمه باز مهیار را بهانه کرد :ـ به جان شما داداش ، مهیار گیر پایان نامه اش بود ، برترین پایان نامه ی سال 70 شده بچه ام . خانم جان با ذوق گفت :ـ ای به قربان پسر گلم ... دیگه باید واسش دست بالا بزنید . و همین حرف خانم جان یکدفعه سکوت سنگینی حاکم کرد . آنقدر سنگین که هر کسی سرگرم چیزی شد . من سرگرم بازی با استکان چایی ام . پدر تسبیح شاه مقصودش را از جیبش در آورد و مادر گیر داده بود به بافت های تار و پود حصیر . عمه نگاهش در حیاط می چرخید و آقا آصف چایش را سر می کشید . مهیار هم خجالت زده ساکت بود که خانم جان باز این سکوت را شکست :ـ مهیار ... برو پسرم ، برو از ته باغ از همون درخته که همیشه سیب سرخ داره ، یه سبد واسه ما سیب بچین ببینم مرد شدی یا نه .مهیار بی چون و چرا برخاست . نگاه همه حتی من به سمت مهیار رفت که خانم جان ادامه داد :ـ تو هم بلند شو برو کمکش .یک لحظه نگاه خانم جان را روی خودم دیدم و از تعجب بلند پرسیدم :ـ من !!خانم جان با عصبانیتی الکی گفت :ـ نه ... پس من با این کمر پردردم ... بلند شو گفتم ... یه سبد از آشپزخونه بردار برو کمک مهیار . از همان لحظه قلبم پر تپش شد . ناچار دستور خانم جان را اطاعت کردم و سبدی برداشتم و همراهش رفتم . او جلوتر می رفت و من پشت سرش . ته حیاط خانم جان ، جایی بود که بین درختان بهار نارنج و سیب ، دیگر ردی یا صدایی از ایوان خانه و کسانی که روی ایوان نشسته اند باقی نمی ماند .





_وای مستانه ی ما رو ببین ... خوبی عمه ؟همانطور که کنار ایوان ایستاده بودم ، سرم را با آن گونه های ملتهب پایین گرفتم :ـ بله ممنون .خانم جان غر زد :ـ چرا اینقدر دیر کردین ، صاحب مهمونی باید خودش زدتر از مهموناش برسه .ـ ترافیک بود مادر ... چکار کنیم . عمه این را که گفت و بعد بلند صدا زد :ـ آصف غذاها رو بیار .و رسما مهمانی از همان لحظه آغاز شد . همه سمت ایوان خانم جان آمدند و روی حصیر نشستند . فاصله ی من تا مهیار تنها یک متر بود و به خوبی می توانستم نگاهش کنم اما نگاهم را به استکان های کمر باریک خانم جان دوختم که پدر گفت :ـ حالا ما گرفتار بودیم ، شما چرا یه سر از ما نمی زدید ؟عمه باز مهیار را بهانه کرد :ـ به جان شما داداش ، مهیار گیر پایان نامه اش بود ، برترین پایان نامه ی سال 70 شده بچه ام . خانم جان با ذوق گفت :ـ ای به قربان پسر گلم ... دیگه باید واسش دست بالا بزنید . و همین حرف خانم جان یکدفعه سکوت سنگینی حاکم کرد . آنقدر سنگین که هر کسی سرگرم چیزی شد . من سرگرم بازی با استکان چایی ام . پدر تسبیح شاه مقصودش را از جیبش در آورد و مادر گیر داده بود به بافت های تار و پود حصیر . عمه نگاهش در حیاط می چرخید و آقا آصف چایش را سر می کشید . مهیار هم خجالت زده ساکت بود که خانم جان باز این سکوت را شکست :ـ مهیار ... برو پسرم ، برو از ته باغ از همون درخته که همیشه سیب سرخ داره ، یه سبد واسه ما سیب بچین ببینم مرد شدی یا نه .مهیار بی چون و چرا برخاست . نگاه همه حتی من به سمت مهیار رفت که خانم جان ادامه داد :ـ تو هم بلند شو برو کمکش .یک لحظه نگاه خانم جان را روی خودم دیدم و از تعجب بلند پرسیدم :ـ من !!خانم جان با عصبانیتی الکی گفت :ـ نه ... پس من با این کمر پردردم ... بلند شو گفتم ... یه سبد از آشپزخونه بردار برو کمک مهیار . از همان لحظه قلبم پر تپش شد . ناچار دستور خانم جان را اطاعت کردم و سبدی برداشتم و همراهش رفتم . او جلوتر می رفت و من پشت سرش . ته حیاط خانم جان ، جایی بود که بین درختان بهار نارنج و سیب ، دیگر ردی یا صدایی از ایوان خانه و کسانی که روی ایوان نشسته اند باقی نمی ماند .
۸:۲۴
مثل پیچک
پارت 6مرضیه یگانه
مهیار با یک پرش یک شاخه از درخت را گرفت و چند تا از سیب های سرخ را چید . چند تایی هم روی زمین افتاد . خم شد و سیب ها را جمع کرد و سمتم آمد . مقابلم که رسید ، سیب ها را درون سبد ریخت و آهسته گفت :ـ سلام مستانه خانم . آب شدم از طنین صدایش . سرم بالا آمد سمت نگاه او و لبخندم جان دار شد :ـ سلام .ـ سایه تون سنگین شده بود ... خبری از پسرک دوران بچگی نمی گرفتی !؟ـ شما سرتون شلوغ بود ... گیر درس و امتحان بودید ... خانه ی خانم جان نمی اومدید ؟نگاه سیاهش را لحظه ای پایین گرفت : _چند باری هم که اومدم شما نبودید .سکوت کردم . چون جوابی نداشتم . می گفتم خجالت می کشم از اینکه تو دانشجو شدی و من نه ... می گفتم پدرم مدام می گفت :" ـ دختر باید هزار تا هنر بلد باشه تا بره درس بخونه ؟ "آهی کشیدم و او باز سمت درخت سیب رفت و همانطور که باز سیب های درخت را میچید گفت :ـ میگم هنوزم آفتابه ی خونه ی خانم جون و حوض آب وسط حیاط یادگار روزای بچگی ما ، هست واسه کسایی که بخوان تلافی کنند . نمی دانم چرا این کنایه اش قلبم را رنجاند . فوری سبد سیب را زمین گذاشتم و گفتم :ـ فکر کنم دیگه سن و سال من ، سن و سال این حرفا و شوخی ها نیست ، شما هم اگه منظوری داری از این حرفت باید بگم که واقعا ازت انتظار نداشتم .چند قدمی به قصد قهر از او دور شدم که صدایش مرا میخکوب کرد :ـ مستانه !ایستادم . پاهایم فرمان عقلم را برای رفتن ، نمی گرفت و من تحت تسخیر فرمان ایست او ایستاده بودم .ـ منظوری نداشتم ... همه ی این سال ها خاطراتمون رو مرور کردم فقط ... فقط خواستم یادآوری کنم ... فکر کردم اونقدری که برای من عزیزه ... برای تو هم عزیزه .پشتم به او بود که سمتم آمد . باز کنار شانه ام ایستاد . نگاهش روی صورتم سایه انداخت :ـ مستانه !جواب ندادم . لال شدم انگار ... وقتی حتی صدایش مرا محو خاطرات می کرد چطور توقع جواب دادن از زبان قاصرم را داشت :ـ دلخور شدی ؟هنوز جواب نداده بودم که گفت :ـ ببخشید ... می خوای مثل قبل تلافی کنی ؟ ... می خوای بری توی باغچه سبزیجات خانم جون و بعد همه رو لگد مال کنی و بگی کار مهیار بوده !





مهیار با یک پرش یک شاخه از درخت را گرفت و چند تا از سیب های سرخ را چید . چند تایی هم روی زمین افتاد . خم شد و سیب ها را جمع کرد و سمتم آمد . مقابلم که رسید ، سیب ها را درون سبد ریخت و آهسته گفت :ـ سلام مستانه خانم . آب شدم از طنین صدایش . سرم بالا آمد سمت نگاه او و لبخندم جان دار شد :ـ سلام .ـ سایه تون سنگین شده بود ... خبری از پسرک دوران بچگی نمی گرفتی !؟ـ شما سرتون شلوغ بود ... گیر درس و امتحان بودید ... خانه ی خانم جان نمی اومدید ؟نگاه سیاهش را لحظه ای پایین گرفت : _چند باری هم که اومدم شما نبودید .سکوت کردم . چون جوابی نداشتم . می گفتم خجالت می کشم از اینکه تو دانشجو شدی و من نه ... می گفتم پدرم مدام می گفت :" ـ دختر باید هزار تا هنر بلد باشه تا بره درس بخونه ؟ "آهی کشیدم و او باز سمت درخت سیب رفت و همانطور که باز سیب های درخت را میچید گفت :ـ میگم هنوزم آفتابه ی خونه ی خانم جون و حوض آب وسط حیاط یادگار روزای بچگی ما ، هست واسه کسایی که بخوان تلافی کنند . نمی دانم چرا این کنایه اش قلبم را رنجاند . فوری سبد سیب را زمین گذاشتم و گفتم :ـ فکر کنم دیگه سن و سال من ، سن و سال این حرفا و شوخی ها نیست ، شما هم اگه منظوری داری از این حرفت باید بگم که واقعا ازت انتظار نداشتم .چند قدمی به قصد قهر از او دور شدم که صدایش مرا میخکوب کرد :ـ مستانه !ایستادم . پاهایم فرمان عقلم را برای رفتن ، نمی گرفت و من تحت تسخیر فرمان ایست او ایستاده بودم .ـ منظوری نداشتم ... همه ی این سال ها خاطراتمون رو مرور کردم فقط ... فقط خواستم یادآوری کنم ... فکر کردم اونقدری که برای من عزیزه ... برای تو هم عزیزه .پشتم به او بود که سمتم آمد . باز کنار شانه ام ایستاد . نگاهش روی صورتم سایه انداخت :ـ مستانه !جواب ندادم . لال شدم انگار ... وقتی حتی صدایش مرا محو خاطرات می کرد چطور توقع جواب دادن از زبان قاصرم را داشت :ـ دلخور شدی ؟هنوز جواب نداده بودم که گفت :ـ ببخشید ... می خوای مثل قبل تلافی کنی ؟ ... می خوای بری توی باغچه سبزیجات خانم جون و بعد همه رو لگد مال کنی و بگی کار مهیار بوده !
۸:۲۴
مثل پیچک
پارت 7مرضیه یگانه
خنده ام گرفت و او اینبار آهسته گفت :ـ کسی که این همه سال منتظر دیدنت بوده ، می تونه حالا با کنایه حرف بزنه ؟سرم سمتش چرخید . نگاهش بیشتر از حرف هایش انگار صادق بود . آنقدر صادق که تمام حرف هایش را اثبات می کرد . من چقدر عاجز بودم از اینکه بتوانم نگاهم را یاحتی لبخند روی لبم را، از او بگیرم . همراه یک سبد سیب با طعم خاطره چیده شده بود ، برگشتیم به ایوان خانه ی خانم جان . هنوز از دو پله ی خانه بالا نیامده ، خانم جان گفت :ـ قربون دست هردوتون ، همون پای حوض ، سیب ها رو بشورید .اطاعت کردیم . مهیار سیب ها را درون حوض ریخت و من سبد در دست منتظر شدم که خانم جان گفت :ـ آفتابه هم داریم اگه به کارتون میاد . و همین کنایه ، صدای خنده ی عمه و آقا آصف ، حتی مادر و پدر را هم بلند کرد و مرا شرمنده و خجالت زده . چقدر شر و شیطان بودم که هنوز از یاد هیچ کسی نرفته بود . سیب ها شسته شد و اوامر خانم جان اجرا . عمه پیش دستی و چاقو گذاشته بود و مهیار سیب ها را تعارف کرد . همین که سهم هر کسی یک دانه شد ، خانم جان گفت :ـ تا جوابم را نگیرم هیچ کس سیب سرخ دسترنج حیاط منو نمی خوره .و بی مقدمه در مقابل من و مهیار پرسید :ـ ارجمند ... این دو تا جوون همو میخوان ... من الان می خوام واسه مهیارم ، دخترم را ازت خواستگاری کنم ... بله رو میگی یا نه ؟ عرق شرم از خجالت ، روی پیشانیم نشیت. مثل کوره ای از آتش شدم که هر چه می سوخت ، شعله هایش بیشتر زبانه می کشید . پدر با لحنی جدی جواب داد :ـ قربونت بشم خانم جون ... الان وقت این حرف ها نیست که ... مارو دعوت کردین شیرینی فارغ التحصیلی مهیار .... و خانم جان با جدیت گفت :ـ اختیار مهیار دست منه ... دختر تو میدی به مهیار من یا نه ؟پدر لا اله الا الله گفت و مادر در عوض جواب داد :ـ عزیز الان که ...خانم جان زد روی کانال عصبانیت :ـ بابا مگه من چی می خوام از شما بله یا خیر ... مقدمات و تشریفاتش واسه بعده ، همین .سکوت حاکم شد . و عمه جعبه ای به خانم جان داد . جعبه ای کوچک براقی که کاملا مشخص بود داخلش چیست .خانم جان در جعبه را مقابل نگاه همه باز کرد و گرفت سمت من :ـ مستانه جان ... مهیار رو می خوای یا نه ؟ شکه شدم . لال شدم . فقط چشمانم در چشمان خانم جان بود که خانم جان ادامه داد :ـ مهیار تو رو میخواد ... خودش از من خواسته که تورو واسش خواستگاری کنم ... جوابت چیه دخترم .





خنده ام گرفت و او اینبار آهسته گفت :ـ کسی که این همه سال منتظر دیدنت بوده ، می تونه حالا با کنایه حرف بزنه ؟سرم سمتش چرخید . نگاهش بیشتر از حرف هایش انگار صادق بود . آنقدر صادق که تمام حرف هایش را اثبات می کرد . من چقدر عاجز بودم از اینکه بتوانم نگاهم را یاحتی لبخند روی لبم را، از او بگیرم . همراه یک سبد سیب با طعم خاطره چیده شده بود ، برگشتیم به ایوان خانه ی خانم جان . هنوز از دو پله ی خانه بالا نیامده ، خانم جان گفت :ـ قربون دست هردوتون ، همون پای حوض ، سیب ها رو بشورید .اطاعت کردیم . مهیار سیب ها را درون حوض ریخت و من سبد در دست منتظر شدم که خانم جان گفت :ـ آفتابه هم داریم اگه به کارتون میاد . و همین کنایه ، صدای خنده ی عمه و آقا آصف ، حتی مادر و پدر را هم بلند کرد و مرا شرمنده و خجالت زده . چقدر شر و شیطان بودم که هنوز از یاد هیچ کسی نرفته بود . سیب ها شسته شد و اوامر خانم جان اجرا . عمه پیش دستی و چاقو گذاشته بود و مهیار سیب ها را تعارف کرد . همین که سهم هر کسی یک دانه شد ، خانم جان گفت :ـ تا جوابم را نگیرم هیچ کس سیب سرخ دسترنج حیاط منو نمی خوره .و بی مقدمه در مقابل من و مهیار پرسید :ـ ارجمند ... این دو تا جوون همو میخوان ... من الان می خوام واسه مهیارم ، دخترم را ازت خواستگاری کنم ... بله رو میگی یا نه ؟ عرق شرم از خجالت ، روی پیشانیم نشیت. مثل کوره ای از آتش شدم که هر چه می سوخت ، شعله هایش بیشتر زبانه می کشید . پدر با لحنی جدی جواب داد :ـ قربونت بشم خانم جون ... الان وقت این حرف ها نیست که ... مارو دعوت کردین شیرینی فارغ التحصیلی مهیار .... و خانم جان با جدیت گفت :ـ اختیار مهیار دست منه ... دختر تو میدی به مهیار من یا نه ؟پدر لا اله الا الله گفت و مادر در عوض جواب داد :ـ عزیز الان که ...خانم جان زد روی کانال عصبانیت :ـ بابا مگه من چی می خوام از شما بله یا خیر ... مقدمات و تشریفاتش واسه بعده ، همین .سکوت حاکم شد . و عمه جعبه ای به خانم جان داد . جعبه ای کوچک براقی که کاملا مشخص بود داخلش چیست .خانم جان در جعبه را مقابل نگاه همه باز کرد و گرفت سمت من :ـ مستانه جان ... مهیار رو می خوای یا نه ؟ شکه شدم . لال شدم . فقط چشمانم در چشمان خانم جان بود که خانم جان ادامه داد :ـ مهیار تو رو میخواد ... خودش از من خواسته که تورو واسش خواستگاری کنم ... جوابت چیه دخترم .
۸:۲۴
مثل پیچک
پارت 8مرضیه یگانه
زبانم خشک شد انگار . سرم را از نگاه خیره ی همه ، پایین گرفتم که پدر گفت : ـ مادر من این کار شما درست نیست ... خواستگاری آدابی داره ، یعنی چی که مارو به اسم جشن فارغ التحصیلی کشوندین اینجا و بعد دارید دخترم رو از من خواستگاری می کنین ! ... این دو تا جوون خودشون زبون دارند ... اگه واقعا حرفی باشه خودشون باید بزنن . و بلافاصله بعد از این حرف پدر ، مهیار گفت :ـ دایی جان ... اگه اجازه بدین ، من مستانه رو از شما خواستگاری می کنم . سرم ناچار بلند شد . نگاهم به سمت مهیار رفت . مصمم بود و خصلت خجالتی بودنش را انگار کنار گذاشته بود . عمه و آقا آصف هم چندان متعجب نبودند و این نشان می داد که آن ها از این کار مهیار راضی هستند . خانم جان اینبار بی رودربایستی گفت :ـ ارجمند جان ... حرف مهیار رو که شنیدی ، حالا اگه اجازه می دی ، مستانه هم حرفشو بزنه .و بعد نگاه خانم جان سمت من آمد :ـ بگو مستانه جان ... مهیار منو قبول میکنی یا نه ؟خیلی سخت بود . من عاشق مهیار بودم ولی اصلاً رویم نمیشد که جلوی نگاه پدر و مادر جواب دهم و خانم جان باز پرسید :ـ چرا حرفتو نمیزنی مستانه جان ... خجالت نکش دخترم بگو . ـ خانم جان ... من ... من هرچی ... پدرم بگه .خانم جان اخمی حواله ی پدر کرد :ـ ارجمند ! ... بهش اجازه بده خودش تصمیم بگیره . و پدر با جدیتی که انگار فقط به خاطر دستور خانم جان بود گفت :ـ بگو مستانه ... حرف دلت رو بزن . نفس پری کشیدم و باز آب شدم از خجالت . چطور می توانستم حرف بزنم . یکدفعه ، بدون مقدمه ! به سختی زمزمه کردم :ـ من ... من مشکلی ندارم .خانم جان با همان یک جمله ی من ، محکم کف زد :ـ قربان دخترم برم ... پس دیگه تمومه .اما پدر مخالفت کرد : ـ عزیز جان ، چی تمومه آخه ؟ ... این دختر فقط گفت من مشکلی ندارم ، ولی من مشکل دارم ، ... یعنی چی که ما رو به بهونه جشن کشوندین اینجا و هنوز نرسیده ، دارید دخترمو ازم خواستگاری می کنید ؟!با این حرف پدر بود که آقا آصف گفت :ـ حق با شماست آقا ارجمند ... کوتاهی از ما بوده ولی شما قبول کنید . ان شاء الله خواستگاری رسمی میایم .خانم جان بلند اعتراض کرد :ـ خواستگاری رسمی یعنی چی ... این دو تا بچه توی همین خونه بزرگ شدن ، ... خونه ی من ، خونه ی هردوتاشونه ، ... اگه قراره خواستگاری باشه باید همینجا باشه و السلام .





زبانم خشک شد انگار . سرم را از نگاه خیره ی همه ، پایین گرفتم که پدر گفت : ـ مادر من این کار شما درست نیست ... خواستگاری آدابی داره ، یعنی چی که مارو به اسم جشن فارغ التحصیلی کشوندین اینجا و بعد دارید دخترم رو از من خواستگاری می کنین ! ... این دو تا جوون خودشون زبون دارند ... اگه واقعا حرفی باشه خودشون باید بزنن . و بلافاصله بعد از این حرف پدر ، مهیار گفت :ـ دایی جان ... اگه اجازه بدین ، من مستانه رو از شما خواستگاری می کنم . سرم ناچار بلند شد . نگاهم به سمت مهیار رفت . مصمم بود و خصلت خجالتی بودنش را انگار کنار گذاشته بود . عمه و آقا آصف هم چندان متعجب نبودند و این نشان می داد که آن ها از این کار مهیار راضی هستند . خانم جان اینبار بی رودربایستی گفت :ـ ارجمند جان ... حرف مهیار رو که شنیدی ، حالا اگه اجازه می دی ، مستانه هم حرفشو بزنه .و بعد نگاه خانم جان سمت من آمد :ـ بگو مستانه جان ... مهیار منو قبول میکنی یا نه ؟خیلی سخت بود . من عاشق مهیار بودم ولی اصلاً رویم نمیشد که جلوی نگاه پدر و مادر جواب دهم و خانم جان باز پرسید :ـ چرا حرفتو نمیزنی مستانه جان ... خجالت نکش دخترم بگو . ـ خانم جان ... من ... من هرچی ... پدرم بگه .خانم جان اخمی حواله ی پدر کرد :ـ ارجمند ! ... بهش اجازه بده خودش تصمیم بگیره . و پدر با جدیتی که انگار فقط به خاطر دستور خانم جان بود گفت :ـ بگو مستانه ... حرف دلت رو بزن . نفس پری کشیدم و باز آب شدم از خجالت . چطور می توانستم حرف بزنم . یکدفعه ، بدون مقدمه ! به سختی زمزمه کردم :ـ من ... من مشکلی ندارم .خانم جان با همان یک جمله ی من ، محکم کف زد :ـ قربان دخترم برم ... پس دیگه تمومه .اما پدر مخالفت کرد : ـ عزیز جان ، چی تمومه آخه ؟ ... این دختر فقط گفت من مشکلی ندارم ، ولی من مشکل دارم ، ... یعنی چی که ما رو به بهونه جشن کشوندین اینجا و هنوز نرسیده ، دارید دخترمو ازم خواستگاری می کنید ؟!با این حرف پدر بود که آقا آصف گفت :ـ حق با شماست آقا ارجمند ... کوتاهی از ما بوده ولی شما قبول کنید . ان شاء الله خواستگاری رسمی میایم .خانم جان بلند اعتراض کرد :ـ خواستگاری رسمی یعنی چی ... این دو تا بچه توی همین خونه بزرگ شدن ، ... خونه ی من ، خونه ی هردوتاشونه ، ... اگه قراره خواستگاری باشه باید همینجا باشه و السلام .
۸:۲۴
مثل پیچک
پارت 9مرضیه یگانه
باز سکوت شد و خانم جان که انگار هیچ از این سکوت خوشش نیامده بود ، بلند و عصبی فریاد زد :ـ حرمت نگه نمی دارید بلند شید برید خونتون ... چقدر بگم من حق مادری گردن این دو تا بچه دارم .آقا آصف فوری جواب داد :ـ شما حق مادری گردن ما هم دارید خانم جان ... ولی وقتی آقا ارجمند راضی نیست به زور که نمیشه .و خانم جان که انگار قصد کرده بود ، همان روز و همان ساعت ، همه چیز را تمام کند ، گفت :ـ ارجمند ... به خدا اگه روی حرفم حرف بزنی دیگه اسمتو نمیارم . و با این تهدید جنجالی خانم جان ، پدر لا اله الا الله گفت و نظر مساعدش را اعلام کرد :ـ باشه ... به احترام شما ، خوبه ؟ و خانم جان دستور صلوات داد و با صلواتی ، همه چیز رنگ و بوی جلسه ی خواستگاری گرفت . دیگر کسی نظر مرا نخواست . حرف ها جدی تر از انی شده بود که من حرفی بزنم . حتی مهیار هم حرفی نزد اما گه گاهی که هردو نگاهمان به هم می افتاد ، لبخند روی لبانمان لو می رفت . صحبت ها تمام شد و قرار شد اگر بله ی آخر را من گفتم فردای همان روز یک جشن مختصر گرفته شود تا من و مهیار یه نامزدی کوچک بگیریم و برویم دنبال کار های عقدمان .من مانده بودم آن بله ، بله ی آخر بود یا اول . وقتی حرف ها تمام شد ، باز برگشتیم سر خانه ی اول ، اینبار عمه از من پرسید :ـ حالا دیگه باید نظرتو بی رودربایستی به ما بگی مستانه خانم ... راضی هستی ؟ ... جواب مهیار ما چیه بالاخره ، آره یا نه ؟نگاه پر توجه همه سمت من بود . ناچار باز سرم را خم کردم سمت حصیر زیر پایم و اینبار مصمم گفتم :ـ بله .و چه غوغایی به پا کرد آن بله ! خانم جان از همه بیشتر ذوق کرد و چنان محکم کف میزد که انگار واقعا من دختر خود خانم جان هستم . اولین نفر خانم جان صورتم را بوسید و بعد عمه افروز و به پنج دقیقه نرسید که خانم جان دستور داد :ـ بلند شید برید دنبال خرید ... یه نشون واسه نامزدی و روحانی مسجد واسه خطبه ی محرمیت ... اینا باید محرم بشن تا برن سراغ کارهای عقدشون . پدر هنوز کمی مخالفت می کرد :ـ چقدر عجله داری آخه مادر من !خانم جان اولین نفر از جا برخاست و به پدر گفت :ـ عجله دارم چون می خوام تا زنده ام ، عروسی این دوتا رو ببینم و برقصم .عمه با خنده گفت :ـ خواهشاً شما با این پا درد و کمر دردت نرقص که باز کلی ناله میزنی .و خانم جان با خوشحالی تابی به کمرش داد که همه را به خنده انداخت :ـ نه این فرق داره .و بعد شروع کرد به کف زدن و رقصیدن .





باز سکوت شد و خانم جان که انگار هیچ از این سکوت خوشش نیامده بود ، بلند و عصبی فریاد زد :ـ حرمت نگه نمی دارید بلند شید برید خونتون ... چقدر بگم من حق مادری گردن این دو تا بچه دارم .آقا آصف فوری جواب داد :ـ شما حق مادری گردن ما هم دارید خانم جان ... ولی وقتی آقا ارجمند راضی نیست به زور که نمیشه .و خانم جان که انگار قصد کرده بود ، همان روز و همان ساعت ، همه چیز را تمام کند ، گفت :ـ ارجمند ... به خدا اگه روی حرفم حرف بزنی دیگه اسمتو نمیارم . و با این تهدید جنجالی خانم جان ، پدر لا اله الا الله گفت و نظر مساعدش را اعلام کرد :ـ باشه ... به احترام شما ، خوبه ؟ و خانم جان دستور صلوات داد و با صلواتی ، همه چیز رنگ و بوی جلسه ی خواستگاری گرفت . دیگر کسی نظر مرا نخواست . حرف ها جدی تر از انی شده بود که من حرفی بزنم . حتی مهیار هم حرفی نزد اما گه گاهی که هردو نگاهمان به هم می افتاد ، لبخند روی لبانمان لو می رفت . صحبت ها تمام شد و قرار شد اگر بله ی آخر را من گفتم فردای همان روز یک جشن مختصر گرفته شود تا من و مهیار یه نامزدی کوچک بگیریم و برویم دنبال کار های عقدمان .من مانده بودم آن بله ، بله ی آخر بود یا اول . وقتی حرف ها تمام شد ، باز برگشتیم سر خانه ی اول ، اینبار عمه از من پرسید :ـ حالا دیگه باید نظرتو بی رودربایستی به ما بگی مستانه خانم ... راضی هستی ؟ ... جواب مهیار ما چیه بالاخره ، آره یا نه ؟نگاه پر توجه همه سمت من بود . ناچار باز سرم را خم کردم سمت حصیر زیر پایم و اینبار مصمم گفتم :ـ بله .و چه غوغایی به پا کرد آن بله ! خانم جان از همه بیشتر ذوق کرد و چنان محکم کف میزد که انگار واقعا من دختر خود خانم جان هستم . اولین نفر خانم جان صورتم را بوسید و بعد عمه افروز و به پنج دقیقه نرسید که خانم جان دستور داد :ـ بلند شید برید دنبال خرید ... یه نشون واسه نامزدی و روحانی مسجد واسه خطبه ی محرمیت ... اینا باید محرم بشن تا برن سراغ کارهای عقدشون . پدر هنوز کمی مخالفت می کرد :ـ چقدر عجله داری آخه مادر من !خانم جان اولین نفر از جا برخاست و به پدر گفت :ـ عجله دارم چون می خوام تا زنده ام ، عروسی این دوتا رو ببینم و برقصم .عمه با خنده گفت :ـ خواهشاً شما با این پا درد و کمر دردت نرقص که باز کلی ناله میزنی .و خانم جان با خوشحالی تابی به کمرش داد که همه را به خنده انداخت :ـ نه این فرق داره .و بعد شروع کرد به کف زدن و رقصیدن .
۸:۲۴
خندید. سرش را بالا گرفت سمت سقف اتوبوس و گفت: تو دیگه خیلی عوض شدی!.... سخته باورت کنم!
_عوض بشم بهتره تا عوضی بشم.
_دور از جون....
_غذات رو بخور.... اون غذا به اندازه ی کافی سرد شده.
باز مشغول خوردن شد و من انگار با دیدنش داشتم تمام مسیر گذشته ی خاطرات مشترکمان را مرور میکردم. ناگهان با یک ترمز شدید راننده سمتش به جلو پرتاب شدم و چنان به ظرف غذایش خوردم که ظرف غذا از دستش، سُر خورد و سرنگون شد.
_وای ببخشید.... به خدا عمدی نبود.... به جان خودم نمیخواستم اینطوری بشه.
_مهم نیست چرا اینقدر قسم میخوری؟!
_آخه نمیخوام فکر کنی عمدی زدم ظرف غذات رو ریختم که گرسنه بمونی.
لبخند زد و در حالیکه با دستش، برنج های ریخته شده کف اتوبوس را جمع میکرد گفت: همچین فکری نمیکنم.... برو بشین رو صندلی.... با این ترمز های اتوبوس میخوری زمین.
_تو چی؟
همانطور پرسید : من چی؟
_غذا نتونستی بخوری....ببخشید.... واقعا نمیخواستم اینجوری بشه.
_نگو.... میدونم عمدی نبود.... تازه اگر هم عمدی بود میشدیم یک هیچ به نفع تو.... از حرفش تنها لبخند زدم.ble.ir/join/Yjg3YTNmZW




دلارام دختری لجباز و یکدنده که تمام اذیت هایش نثار محمدجواد فرمانده بسیج شد حالا عاشقش شده!!!!!!
ble.ir/join/Yjg3YTNmZW
ble.ir/join/Yjg3YTNmZW
#پیچک
رمانی سراسر عشق و عبرت
از خواندنش پشیمان نخواهید شد
_عوض بشم بهتره تا عوضی بشم.
_دور از جون....
_غذات رو بخور.... اون غذا به اندازه ی کافی سرد شده.
باز مشغول خوردن شد و من انگار با دیدنش داشتم تمام مسیر گذشته ی خاطرات مشترکمان را مرور میکردم. ناگهان با یک ترمز شدید راننده سمتش به جلو پرتاب شدم و چنان به ظرف غذایش خوردم که ظرف غذا از دستش، سُر خورد و سرنگون شد.
_وای ببخشید.... به خدا عمدی نبود.... به جان خودم نمیخواستم اینطوری بشه.
_مهم نیست چرا اینقدر قسم میخوری؟!
_آخه نمیخوام فکر کنی عمدی زدم ظرف غذات رو ریختم که گرسنه بمونی.
لبخند زد و در حالیکه با دستش، برنج های ریخته شده کف اتوبوس را جمع میکرد گفت: همچین فکری نمیکنم.... برو بشین رو صندلی.... با این ترمز های اتوبوس میخوری زمین.
_تو چی؟
همانطور پرسید : من چی؟
_غذا نتونستی بخوری....ببخشید.... واقعا نمیخواستم اینجوری بشه.
_نگو.... میدونم عمدی نبود.... تازه اگر هم عمدی بود میشدیم یک هیچ به نفع تو.... از حرفش تنها لبخند زدم.ble.ir/join/Yjg3YTNmZW
ble.ir/join/Yjg3YTNmZW
ble.ir/join/Yjg3YTNmZW
#پیچک
رمانی سراسر عشق و عبرت
از خواندنش پشیمان نخواهید شد
۹:۱۴
سلام دوستان خوش اومدین لطفا بنر پیچک و برای دوستان و هم گروهی هاتون بفرستید و اونها رو دعوت کنید به کانال که ان شالله بعد ازاتمام عضوگیری باهم رمان جذاب پیچک و باهم دنبال کنیم
۹:۱۶