سلام خوشملا 


امید وارم که روز عالی داشته باشین

۵:۱۷
پارت سوم
۵:۱۷
۵:۱۷
بازارسال شده از Anita..A..B
زمستان داغ پارت. سه


:خدایا به دادم برس، نذار ابروم بره که همه چی به هم می ریزه. دیگه چطوری سرمو تو فامیل بالا بگیرم؟ خدایا به خدا این امتحان واسه من خیلی زیاده، خدایا غلط کردم، قول میدم دیگه هیچ وقت عاشق نشم! خدایا جلوی این اشک های لعنتی رو بگیر، یه وقت یکی نیاد اینجا. واای خدا مامان داره صدام میزنه،خدایا یه کاری بکن! دوباره رفتم سر شیر اب و با صابونی که توی حموم بود و نمی دونستم مال کیه تند تند صورتمو شستم، من که حاضر نمیشدم از شامپو کس دیگه ای استفاده کنم حالا به چنین روزی افتاده بودم. بلاخره صورتم حالت عادی پیدا کرد و از حموم بیرون رفتم. همه توی سالن بزرگ خونه ی عمه ام مشغول پایکوبی بودن و وستشون هم پرهام و لعیا دست تو دست هم مشغول رقصیدن. لعیا سرشو بالا گرفت و نگاه عاشقانه ای نثار پرهام کرد، پرهام هم گونه اشو بوسید و صدای سوت و دست جمعیت بلند شد. موج اشک به چشمام هجوم اورد و اونقدر حال بدی بهم دست داد که احساس، کردم همین الانه که بالا بیارم! بادست جلوی دهنمو گرفتمو راهی حموم شدم. چند بار عوق زدم اما چیزی توی معده ام نبود که بخواد بیاد بیرون. اون چند روزمونده به عروسی اصلا نتونسته بودم غذا بخورم و رژیم چند روزه رو بهانه کرده بودم که مامان بهم غر نزنه و چیزی نپرسه.





:خدایا به دادم برس، نذار ابروم بره که همه چی به هم می ریزه. دیگه چطوری سرمو تو فامیل بالا بگیرم؟ خدایا به خدا این امتحان واسه من خیلی زیاده، خدایا غلط کردم، قول میدم دیگه هیچ وقت عاشق نشم! خدایا جلوی این اشک های لعنتی رو بگیر، یه وقت یکی نیاد اینجا. واای خدا مامان داره صدام میزنه،خدایا یه کاری بکن! دوباره رفتم سر شیر اب و با صابونی که توی حموم بود و نمی دونستم مال کیه تند تند صورتمو شستم، من که حاضر نمیشدم از شامپو کس دیگه ای استفاده کنم حالا به چنین روزی افتاده بودم. بلاخره صورتم حالت عادی پیدا کرد و از حموم بیرون رفتم. همه توی سالن بزرگ خونه ی عمه ام مشغول پایکوبی بودن و وستشون هم پرهام و لعیا دست تو دست هم مشغول رقصیدن. لعیا سرشو بالا گرفت و نگاه عاشقانه ای نثار پرهام کرد، پرهام هم گونه اشو بوسید و صدای سوت و دست جمعیت بلند شد. موج اشک به چشمام هجوم اورد و اونقدر حال بدی بهم دست داد که احساس، کردم همین الانه که بالا بیارم! بادست جلوی دهنمو گرفتمو راهی حموم شدم. چند بار عوق زدم اما چیزی توی معده ام نبود که بخواد بیاد بیرون. اون چند روزمونده به عروسی اصلا نتونسته بودم غذا بخورم و رژیم چند روزه رو بهانه کرده بودم که مامان بهم غر نزنه و چیزی نپرسه.
۵:۱۷
لایکککک
۵:۲۰
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
اگه عامار بره بالا بیشتر پارت میزارم
۷:۵۴
اگه 30 تایی بشیم پاکت میزارم
۸:۰۹
۹ نفر دیگه تا پاکت
۱۰:۳۷
سلام سلام خوش اومدید
خسته نباشید
از قبل هماهنگ میکردیم براتون لیموزین میفرستادم O:-)حالا عیبی نداره یکم ورزش کردین دیگه....خب چون عامارمون بالا رفته قراره چندتا پارت بزارم 

۱۲:۱۶
بازارسال شده از Anita..A..B
زمستان داغپارت. چهار




بابا هم که خوشبختانه کاری به کارم نداشت و جز در مواقع ضروری بهم گیر نمی داد! با دست چند بار اروم به صورتم زدم و با عصبانیت به خودم گفتم :دختره ی احمق می خوای همه بفهمن چه خاکی تو سرت شده؟ اره؟ همینو می خوای؟ مگه اون وقتا که تا می دیدیش تو دلت هزار بار قربون صدقه اش می رفتی و هر روز واسه اش صدقه میدادی و اول همه ی دعاهات اسم اونو میبردی، صد بار بهت نگفتم خودتو واسه یه همچین روزی اماده کن، اما به گوشت نرفت که نرفت. هی گفتی(نه من مطمئنم که پرهام منو می خواد) نگفتم اگه اشتباه فهمیدی باشی چی! اونوقت چیکار میکنی؟ تو هم با اطمینان میگفتی به فرض محال هم که این اتفاق بیفته واسه خوشبختیش دعا میکنم، پس چرا حالا این کارو نمیکنی؟ الان میری و بهشون تبریک میگی. از همه هم بیشتر باید خوشحالی کنی. فهمیدی؟! اگر یه قطره اشک که هیچ، حتی اگه بغض هم بکنی خونه که رفتیم پدرتو در میارم. حالیت شد؟ حالا برو بیرون و کاریوکه بهت گفتم به نحو احسن انجام بده. از حموم رفتم بیرون. خداروشکر دیگه نمی رقصیدن و میتونستم راحت تر بهشون تبریک بگم. رفتم طرفشون، حسابی غرق صحبت بودن و اصلا متوجه حضور من نشدن. پرهام دست لعیا رو دستش گرفته بود و برای اینکه بتونه صدای لعیا رو بین اون همه سرو صدا بشنوه، سرشو نزدیک صورت لعیا گرفته بود. نمی دونم لعیا چی گفت که پرهام لبخند عمیقی زد و دست لعیا رو بوسید. نفسم بند اومد، برای اینکه جلوی خودمو بگیرم و کار اشتباهی نکنم دستمو محکم مشت کردم و ناخن هام توی دستم فرو رفت. به خودم نهیب زدم :دیونه شدی؟





۱۲:۱۷
زمستان داغپارت. پنج




پس اون موقع تا حالا داشتم گل لگد می کردم یا با تو حرف میزدم؟ به جای اینکه وایسی این چیزارو نگاه کنی زود تبریکتو بگو و برو. اب دهنمو قورت دادم و با لبخندی که از صدتا گریه بدتر بود صداش کردم:ببخشید آقا پرهام...هردوشون صورتشون طرف من برگردوندن.پرهام منو که دید لبخند زد،از همون لبخندایی که عاشقشون بودم و برای دیدینش هر کاری میکردم.اما حالا حتی لبخندش هم متعلق به کس دیگه ای بود.صدای قشنگش تو گوشم پیچید :سلام سارا. حالت چطوره؟همیشه وقتی که میخواست سلام کنه اسمم رو هم میگفت. اسممو خیلی قشنگ میگفت، اصلا یه جور خاصی میگفت. هر بار که صدام میزد قلبم می ریخت. خودمو جمع و جور کردمو گفتم :ممنون، شما خوبین؟از سوال احمقانه ام عصبانی شدم و با حرص پنهانی بهش گفتم :البته حال شما که دیگه پرسیدن نداره، معلومه که خیلی خوبین!... بهتون تبریک میگم.نفس عمیقی کشیدم و تمام توانمو جمع کردم تا بتونم بگم :خوشبخت باشین.ممنون، لعیا جان ایشون دختر دایی ام، ساراست و البته... همه بازی بچگی. لعیا دستشو از دست پرهام در اورد وگرفت طرفم:از اشنایی باهاتون خوشوقتم.دلم میخواست دستشو رد کنم و برم اما چاره ای نبود. دستشو خیلی بی احساس گرفتم. دستش خیلی گرم بود، هنوز حرارت دست های پرهامو داشت، بی اراده به جای دست های پرهام دستهاشو فشردم! ازخودم بدم اومد. دستشو رها کردم و به رسم ادب گفتم :منم همینطور.از کنارشون رد شدم و رفتم به طرف شیرین که دور تر از جایگاه عروس و داماد نشسته بود و بانگرانی نگاهم میکرد. شیرین دختر عموم بود و تنها کسی که از احساس من به پرهام خبر داشت. شیرین هم سن خودم بود و باهم خیلی صمیمی بودیم.





۱۳:۴۷
بچه ها می خوام بدونم که چند نفر ممبر واقعی هستن

پس لطفا ممبرای واقعی لایک کنن بدونم چند تا ممبر واقعی توی این کانال وجود دارن

پس لطفا ممبرای واقعی لایک کنن بدونم چند تا ممبر واقعی توی این کانال وجود دارن
۱۳:۵۲
زمستان داغ پارت. شیش





شیرین هم از دوست برادرش خوشش میومد اما قبل از این که احساسش به اندازه ی من عمیق بشه این پسر با کس دیگه ای ازدواج کرد. به همین خاطر حال منو درک میکرد. خبر خواستگاری رفتن و بله گرفتن پرهام از لعیا رو هم شیرین برام آورد. وقتی حرفاش تمام شدسیلی محکمی به صورتش زدم و با عصبانیتی که نمی تونستم کنترلش کنم گفتم : اینو زدم که تا عمر داری یادت باشه هیچ وقت در این مورد با من شوخی نکن. نمیخواستم حرفشو باور کنم. شیرین گریه اش گرفت و گفت: بزن. هر چقدر دوست داری منو بزن ولی قول بده هیچی رو تو خودت نریزی. من نمیتونم حال تو رو درک کنم چون هیچ وقت به اندازه ی تو عاشق نبودم. اما از احساست خبر دارم. میدونم خیلی وقته پرهامو دوست داری. از وقتی که یادم میاد تو از پرهام میگفتی. تو با عشق اون بزرگ شدی، اما... سارا حتماً قسمت نبوده. مطمئن باش خدا بهتر از پرهام و برات در نظر گرفته... دیگه صداشو نشنیدم فقط فهمیدم که پاهام سست شد و شیرین دوید طرفم. با صدای شیرین که اعتماد میکرد بیدارشم به هوش اومدم. وقتی که یادم افتاد چه اتفاقی افتاده انگار دنیا رو سرم خراب شد. اشکم سرازیر شده به سختی گفتم:شیرین... تو رو خدا بگو شوخی کردی، قول میدم دیگه نزنمت... صورتشو بوسیدم و ادامه دادم:غلط کردم، اشتباه کردم زدمت. به خدا دست خودم نبود حالا... حالا بگو که دروغ گفتی... بگو دیگه.شیرین سرمو بغل کرده بود و فقط گریه میکرد. به هق هق افتادم. بغض گلوم اونقدر سنگین شده بود که نمی توستم نفس بکشم.انگار هوا رو ازم گرفته بودن. دهنم باز مونده بود و چشمام بی حرکت شده بود. شیرین که این وضعو دید شروع کرد به جیغ کشیدن و صدا زدنم:سارا چت شد؟خدایا به دادش برس.سارا با خودت اینطوری نکن. به خدا ارزششو نداره خودتو از بین ببری،بلاخره فراموشش میکنی.سارا به من گوش میدی؟شیرین از اتاق دوید بیرون و با یه لیوان اب برگشت. نصف لیوان آب رو خالی کرد روی صورتم. نفص عمیقی کشیدم و اشکام دوباره جاری شد.





شیرین هم از دوست برادرش خوشش میومد اما قبل از این که احساسش به اندازه ی من عمیق بشه این پسر با کس دیگه ای ازدواج کرد. به همین خاطر حال منو درک میکرد. خبر خواستگاری رفتن و بله گرفتن پرهام از لعیا رو هم شیرین برام آورد. وقتی حرفاش تمام شدسیلی محکمی به صورتش زدم و با عصبانیتی که نمی تونستم کنترلش کنم گفتم : اینو زدم که تا عمر داری یادت باشه هیچ وقت در این مورد با من شوخی نکن. نمیخواستم حرفشو باور کنم. شیرین گریه اش گرفت و گفت: بزن. هر چقدر دوست داری منو بزن ولی قول بده هیچی رو تو خودت نریزی. من نمیتونم حال تو رو درک کنم چون هیچ وقت به اندازه ی تو عاشق نبودم. اما از احساست خبر دارم. میدونم خیلی وقته پرهامو دوست داری. از وقتی که یادم میاد تو از پرهام میگفتی. تو با عشق اون بزرگ شدی، اما... سارا حتماً قسمت نبوده. مطمئن باش خدا بهتر از پرهام و برات در نظر گرفته... دیگه صداشو نشنیدم فقط فهمیدم که پاهام سست شد و شیرین دوید طرفم. با صدای شیرین که اعتماد میکرد بیدارشم به هوش اومدم. وقتی که یادم افتاد چه اتفاقی افتاده انگار دنیا رو سرم خراب شد. اشکم سرازیر شده به سختی گفتم:شیرین... تو رو خدا بگو شوخی کردی، قول میدم دیگه نزنمت... صورتشو بوسیدم و ادامه دادم:غلط کردم، اشتباه کردم زدمت. به خدا دست خودم نبود حالا... حالا بگو که دروغ گفتی... بگو دیگه.شیرین سرمو بغل کرده بود و فقط گریه میکرد. به هق هق افتادم. بغض گلوم اونقدر سنگین شده بود که نمی توستم نفس بکشم.انگار هوا رو ازم گرفته بودن. دهنم باز مونده بود و چشمام بی حرکت شده بود. شیرین که این وضعو دید شروع کرد به جیغ کشیدن و صدا زدنم:سارا چت شد؟خدایا به دادش برس.سارا با خودت اینطوری نکن. به خدا ارزششو نداره خودتو از بین ببری،بلاخره فراموشش میکنی.سارا به من گوش میدی؟شیرین از اتاق دوید بیرون و با یه لیوان اب برگشت. نصف لیوان آب رو خالی کرد روی صورتم. نفص عمیقی کشیدم و اشکام دوباره جاری شد.
۱۵:۱۰
برای امروز دیگه بسه فردا چنتا پارت جدید میزارم
۱۵:۱۰
سلام بچه ببخشید که پارت نذاشتم چون کانال برام بالا نمیاد الانم اگه این پیامو فرستادم چون خونه یه فامیلمون هستیم و خونه شون خیلی دور هست
۱۷:۲۷
نیاز دارم به یه ادمین تا بقیه رمان رو براتون بزاره و من یه رمان جدیدی براتون میزارم
۱۷:۲۷