عکس پروفایل زلفا🌙شعر ز

زلفا🌙شعر

۱۰۳ عضو
خوشحال باش دختر زیبای من! برو، بدو پرواز کن، آرزو کن، بزرگ شو، درد بکش یا خوش گذارنی کن، ولی زندگی کن کمی زندگی کن...

۲۰:۰۶

من نمی‌دانم که چرا می‌گویند: اسب حیوان، نجیبی است، کبوتر زیباست...و چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست!گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد؟چشم ها را باید شست جور دیگر باید دید :)
سهراب سپهری

۲۰:۰۷

عهد کردم که زین پس ندهم دل به خیالکه مرا جان به لب آمد ز خیالات مَحال ..

۲۰:۰۸

شاعر چی میگه؟ میگه :- نمك خوردند نمك دان را ربودند ،چه حرفایی ڪه پشت ما سرودند ،ببین مارا ك آسوده نشستیم . . و آنها بی قرارند چون حسودند

۲۰:۰۸

آمار ۱۰۰...

۱۳:۳۲

۵۰ نفر دیگه بیان شروع میکنیم

۱۷:۴۷

۴۲ نفر دیگundefinedundefined

۱۸:۲۶

آدم ها تو رو به جای می‌رسانند کههمه رو ترک کنی و با تمام وجود خدا رو بخواهیاین وسط ها ممکنه دلت بشکنهقضاوت بشی، تهمت بخوری و...اما اگه آخرش قراره برگردیمبه خودش پس بزارزندگی تو رو به سمتش ببره!

۵:۱۶

نه مرگ آنقدر تلخ است نه زندگی آنقدر شیرینکه انسان برای این دو ،شرفش را بدهد...#فریدون_فرخزاد

۱۳:۴۶

thumbnail

۱۳:۴۶

thumbnail
من دوستت دارم را به چشم دیده بودمبه گوش،شنیده بودمبه آغوش،کشیده بودماما به دستنه،نیامد..

۱۳:۴۸

thumbnail
شمع میسوزد و پرؤانه به دورش نگران من که میسوزم و پروانهندارم چه کنم ؟ :)

۶:۵۷

بزرگی بایدت بخشندگی کن
که دانه تا نَیَفشانی نروید ...
سعدی.

۶:۵۷

دلم را شوق دیدارت دواند سوی هر گلشنولی حسرت نشیند باز، چون پروانه بی پرواز....

۶:۵۷

خوبی و دلبری و حُسن حسابی داردبی حساب از چه سبب این همه زیبا شده‌ای؟
#شهریار

۶:۵۸

هرگز نگوکه بعد من به کجا می‌روییا من بعد تو كجا می‌رومبعد تو ديگر بعدى وجود ندارد.- محمود درویش.

۶:۵۸

ما که ازخیر تو ای عشق گذشتیمولی.....چاله با کور نکرد آنچه تو با ما کردی🪔undefined.

۶:۵۸

گلویم میدانِ جنگی است که تازه آتش گرفته، اما زخمی‌هایش زودتر از آنچه باید عمیق شده‌اند. اینجا، درست پشتِ حنجره‌ام، دریایی از کلماتِ ناگفته جمع شده است؛ اشکی که نه راهِ پس دارد و نه راهِ پیش. بغضی که به جایِ شکستن، ریشه دوانده؛ مثلِ سنگی در گلو که سنگینیِ چند ماهِ نشنیده ماندن را به دوش می‌کشد.
۲۵ اردیبهشت

۱۹:۵۶

اشک هست، اما نمی‌آید. بغض هست، اما نمی‌شکند. فقط می‌ماند، مثلِ یک خفگیِ آرام که نفسم را تنگ می‌کند. احساساتی که باید ابراز می‌شدند، انگار درونم مُردند؛ دفن شدند زیرِ بارِ بی‌توجهی‌ها.
خودم را گم کرده‌ام؛ میانِ توقعاتِ دیگران، میانِ نقابِ «خوب بودن». دلم برایِ آن دختری که چند ماه پیش بود، تنگ شده. دختری که هنوز خودش را داشت، قبل از اینکه یاد بگیرد چطور برایِ دیگران ناپدید شود.
حالا فقط این بغضِ سنگین در گلو مانده، نشانه‌ی خودمِ گم‌شده‌ای که انگار دارد از درون، مرا خفه می‌کند
۲۵ اردیبهشت

۱۹:۵۸