بله | کانال ریحانه
عکس پروفایل ریحانهر

ریحانه

۱۷,۲۵۵عضو
thumbnail

۱۲:۳۷

undefined #روایت_دیدار | انتهای انتظار
undefined خرده‌روایت‌هایی از گپ‌وگفت رسانه ریحانه KHAMENEI.IR با خانواده‌های شهدای حاضر در دیدار با رهبر انقلاب در روز میلاد امیرالمؤمنین(ع) و سالگرد شهید سلیمانی در حسینیه امام خمینی(ره)؛ ۱۴۰۴/۱۰/۱۳
undefined️ همه منتظرند؛ حالتی بین خوف و رجا. یعنی آقا می‌آیند؟ کسی بیخ گوشم می‌گوید: «به نظرم که میان.» و شروع می‌کند به حرف زدن تا زمان بگذرد. نگاهش می‌کنم. بعید می‌دانم چهل سال را رد کرده باشد. دل می‌دهم به حرف‌هایش. دو روز دیگر سالگرد پدرش است؛ شهید محمدرضا عرب.
undefined می‌گوید از وقتی چشم باز کرده و دنیا را شناخته، تا همین حالا پدرش را ندیده است. سیزده‌ساله که می‌شود، پیکر پدر را از چین‌وشکن‌ دشت‌های گیلانغرب پیدا می‌کنند. چشم‌انتظاری‌ برای مادر و بقیه تمام می‌شود؛ ولی برای تنها فرزند خانواده نه. سال‌ها با این آرزو که لااقل یک بار پدر را در خواب ببیند، سر روی بالش می‌گذارد.
undefined️ جنگ دوازده‌روزه که شروع می‌شود، یکی از شهدای جنگ را به محل کارش می‌آورند. زینب مسئول ایثارگران سپاه است و این امتیاز را دارد که چندلحظه‌ای در آمبولانس با شهید تنها باشد. آرزوی همیشگی می‌شود گلایه و جاری می‌شود روی لب‌هایش: «مگه نمی‌گن شهدا زنده‌ان؟ تو که صدای منو می‌شنوی. به بابام بگو یه نشونه‌ از خودش برام بفرسته؛ وگرنه قهر قهر، تا روز قیامت.»
undefined شب، بابا که طاقت قهر تنها دخترش را ندارد، می‌آید. زینب خودِ یک‌ونیم‌ساله‌اش را می‌بیند که بابا آمده کنارش و با او بازی می‌کند. بیدار که می‌شود، نه از بابا خبری است و نه از گلایه‌های چندین‌ساله. آرزویش برآورده شده.
undefined️ حسینیه یکباره شلوغ می‌شود. بلند می‌شویم و با نوای حیدر حیدر دم می‌گیریم. کاش تمام انتظارها به رسیدن ختم شود.
undefined شماره ۶
رسانه «ریحانه» را دنبال کنیدundefined @khamenei_reyhaneh

۱۲:۳۷

مراقب همیشگی بندگان (1).mp3

۰۱:۴۵-۴.۰۸ مگابایت
undefined #شنیدنی | مراقب همیشگی بندگان
undefined مهربانی‌ها و بزرگواری‌های خدا ناشی از چیست؟
undefined بیانات رهبر انقلاب در شرح «تَحَنُّناً مِنْهُ وَرَحْمَهً»
رسانه «ریحانه» را دنبال کنیدundefined @khamenei_reyhaneh

۱۳:۰۸

thumbnail
undefined #روایت_دیدار | چند برادر؟!
undefined خرده‌روایت‌هایی از گپ‌وگفت رسانه ریحانه KHAMENEI.IR با خانواده‌های شهدای حاضر در دیدار با رهبر انقلاب در روز میلاد امیرالمؤمنین(ع) و سالگرد شهید سلیمانی در حسینیه امام خمینی(ره)؛ ۱۴۰۴/۱۰/۱۳
undefined️ خواهر شهید جنگ تحمیلی با اسرائیل گردن می‌کشد و به خواهر شهید جنگ تحمیلی با بعثی‌ها می‌گوید: «داداشتون که شهید شدن حدوداً بیست ساله بودید؛ درسته؟» زن جاافتاده است با روسری سبز قشنگی که چین‌وچروک صورتش را بی‌رونق می‌کند. جواب می‌دهد: «ما شیربه‌شیر بودیم. داداش هادی که سال ۶۶ شهید شد، آره بیست سالم بود.»
undefined زن جوان با نگرانی سؤال بعدی را می‌پرسد: «کِی داغش آروم می‌شه؟» اشک می‌دود توی چشم‌های زن جاافتاده. سرش را می‌اندازد پایین: «هیچ‌وقت… هیچ‌وقت!» زن جوان که اسرائیل برادرش را در جنگ دوازده‌روزه گرفته، به هق‌هق می‌افتد.
undefined️ زن‌هایی‌اند از دو نسل متفاوت، با دردی مشترک. برادر از دست داده‌اند و داغ برادر کم چیزی نیست.
undefined به خودم نهیب می‌زنم. چند برادر به زمین افتاده‌اند تا من بتوانم در امنیت، شبانه از شهری به شهر دیگر سفر کنم و راحت صبحانه‌ام را بخورم و از تگرگ تازه‌آمده‌ی تهران لذت ببرم؟ چند برادر؟
undefined شماره ٧
رسانه «ریحانه» را دنبال کنیدundefined @khamenei_reyhaneh

۱۳:۱۷

thumbnail
undefined جوانان شهید، چراغ راه آینده

undefined ریشه‌ی اصلی دشمنی با جمهوری اسلامی را باید در کدام #پیشرفت‌ها جست‌وجو کرد؟

undefined انتشار به بهانه سالروز شهید علم‌الهدی و دیگر دانشجویان همراه شهیدش در ۱۶ دی ۱۳۵۹ در هویزه خوزستان
رسانه «ریحانه» را دنبال کنیدundefined @khamenei_reyhaneh

۱۳:۱۸

thumbnail
undefined #روایت_دیدار | سلام سلطان
undefined خرده‌روایت‌هایی از گپ‌وگفت رسانه ریحانه KHAMENEI.IR با خانواده‌های شهدای حاضر در دیدار با رهبر انقلاب در روز میلاد امیرالمؤمنین(ع) و سالگرد شهید سلیمانی در حسینیه امام خمینی(ره)؛ ۱۴۰۴/۱۰/۱۳
undefined زن طوری نگاهم می‌کند که انگار حرفی توی گلویش مانده. خم می‌شوم طرفش و می‌گویم: «اگه حرفی دارین، من و قلمم آماده‌ایم.» آرایش ثابت، پروتز لب‌ها و ابروهای کاشته نمی‌گذارد چهره‌ی اصلی‌اش را تصور کنم.
وقتی می‌گوید مادر شهید است، جا می‌خورم. از امیرحسین ۲۴ساله‌اش که می‌گوید، لب‌هایش می‌لرزد و بغض صدایش را خیس می‌کند. جوان‌تر از آن است که پسرش سرباز باشد.
«تولد امام حسین(ع) به دنیا اومد و شب اول محرم هم شهید شد. بچه‌م ستوان دوم بود. ظهر دوم تیر که میدون ونک رو زدن، زندگی من هم با عمر پسرم تموم شد.»
نمی‌توانم چیزی بگویم. عوضش تندتند می‌نویسم. «وقتی تازه باسواد شده بود، بالای هر صفحه‌ی دفترش می‌نوشت: ’یا حسین غریب‘. بزرگ که شد و دفترهاش رو نشونش دادم، کلی به غلط‌املایی‌هاش می‌خندید. پسرم خیلی گل بود. خیلی من و باباش رو دوست داشت. دلمون لک زده واسه‌ی اینکه یه بار دیگه از در بیاد داخل و به باباش بگه: ’سلام سلطان.‘»
با صدایی که سعی دارد مچِ بغض را بخوابانَد، می‌گویم: «چقدر امروز به باباشون سخت می‌گذره.»
undefined شماره ٨
رسانه «ریحانه» را دنبال کنیدundefined @khamenei_reyhaneh

۸:۲۱

thumbnail
undefined زن محور مدیریت درونی خانواده است!
undefined چرا بازخوانی ارزش و کرامت زن در نگاه اسلام یک ضرورت است؟
undefined «#مادرانه»؛ مجموعه بیانات رهبر انقلاب درباره اهمیت نقش بی‌بدیل مادری
رسانه «ریحانه» را دنبال کنیدundefined @khamenei_reyhaneh

۹:۰۹

thumbnail
undefined #روایت_دیدار | سخنرانی با طعم قربانت بروم
undefined خرده‌روایت‌هایی از گپ‌وگفت رسانه ریحانه KHAMENEI.IR با خانواده‌های شهدای حاضر در دیدار با رهبر انقلاب در روز میلاد امیرالمؤمنین(ع) و سالگرد شهید سلیمانی در حسینیه امام خمینی(ره)؛ ۱۴۰۴/۱۰/۱۳
undefined مادر شهید خالقی‌پور هنوز مشغول حرف زدن است که مردی پایه‌ی میکروفونی را بالای سِن می‌آورد و تنظیم می‌کند. بند دلم پاره می‌شود. به گریه می‌افتم. مطمئن می‌شوم وقت آمدن آقا نزدیک است.
پرده که پس می‌رود و ماه که چهره نشان می‌دهد، همه‌ی کبوترها پر می‌زنند و از جا بلند می‌شوند. به اشک‌هایم لعنت می‌فرستم که نمی‌گذارند آقا را خوب تماشا کنم.
تپش قلب‌ها که آرام‌تر می‌شود و جمعیت که می‌نشیند، تازه صدای زنی پشت‌سرم واضح می‌شود. در تمام مدت سخنرانی، بعد هر جمله‌ی آقا چیزی اضافه می‌کند.«الهی قربونتون برم من.»«فداتون بشم. دردتون به سرم.»«هرچی شما بگین، درسته. حتماً همینه.»«دورتون بگردم. پیش‌مرگتون بشم من.»بعداز هرجمله‌ی آقا لبخند می‌زنم و ذوق می‌کنم. کسی نمی‌داند که من سخنرانی آقا را با زیرنویس قربان‌صدقه‌های زن پشت‌سرم می‌شنوم.
undefined شماره ٩
رسانه «ریحانه» را دنبال کنیدundefined @khamenei_reyhaneh

۱۳:۲۹

thumbnail
undefined  منِ مادرنشده، مادر شده بودمundefined روایت‌هایی زنانه درباره‌ مادرانگی
undefined «باید مادر بشی که بفهمی!»صحبت مکررات بود این جمله و مادر دست از گفتنش برنمی‌داشت. من گوش می‌بستم؛ چون حالا گیرم مادر هم شدم و فهمیدم، بعدش که چه؟
در خیالاتم ما مادران قوی‌تر و مستقل‌تری می‌شدیم که با هر جیغ بچه زهره‌مان نمی‌ترکید و به یک اشاره هرچه زخم و درد را محو می‌کردیم.
منِ مادرنشده، مادر شده بودم. خیره به تلفنم می‌دانستم که زنگ می‌زند و غم دارد و سینه‌اش سنگین است. سنی نداشت که مادرش رفت و زیر خاک خوابید. از برنامه‌هایش برای روز مادر می‌گفت که چطور می‌خواست معلمان و کادر دفتر مدرسه را غافلگیر کند و من سر تکان می‌دادم و یادداشت می‌کردم. روند درمانش بد نبود؛ اما می‌دانستم روز مادر غوغایی در درونش به پا می‌شود که با هیچ تمرین روانشناختی و رفتاری فرو نمی‌نشیند.
عصر بود که زنگ زد. صدایش می‌لرزید از بغض. پرده‌ای در دلم تکان خورد و صدای زنگ‌دار مادرم در سرم پیچید: «باید مادر بشی که بفهمی بچه چقدر عزیزه!»
آن بچه دخترم نبود، او را به دنیا نیاورده بودم، گونه‌ی لزج و خیس از خونش را دکتر روی صورت من فشار نداده بود؛ پس چرا قلبم با شنیدن صدای پر از بغضش این‌طور خود را به قفسه سینه می‌زد؟
هق‌هقش را فرو خورد و از حال من پرسید. صدایم را صاف کردم و سؤال را به خودش برگرداندم. از روزش گفت؛ از دو روز گریه‌ی بی‌امانش و دلتنگی برای مادرش. از پشت تلفن سر تکان می‌دادم انگار که او می‌دید؛ اما حتم داشتم مادرش آن بالا در عرش خدا با چشمان پر از اشک ما را نگاه می‌کند.
میان همان صحبت‌های پر از اشکش یواشکی طوری که خجالت بکشد گفت: «خانوم، روز شما هم مبارک باشه ها!» زبانم نچرخید که بگویم مادر نشده‌ام. زودتر از من حرف را از دهانم برداشت و گفت: «خانوم، شما مامان مایید ها!» و من پذیرفتم که مادر تمام آن دخترکان سرتق شیرین‌زبان هستم.
undefined فرشته سجادی‌فر، رسانه «ریحانه»؛undefined مجموعه‌ روایت «بهشت‌آفرین»
رسانه «ریحانه» را دنبال کنیدundefined @khamenei_reyhaneh

۱۸:۲۳

thumbnail
undefined #روایت_دیدار | نقل عروسی
undefined خرده‌روایت‌هایی از گپ‌وگفت رسانه ریحانه KHAMENEI.IR با خانواده‌های شهدای حاضر در دیدار با رهبر انقلاب در روز میلاد امیرالمؤمنین(ع) و سالگرد شهید سلیمانی در حسینیه امام خمینی(ره)؛ ۱۴۰۴/۱۰/۱۳
undefined بسم‌الله می‌گویم و می‌روم سمت اولین نفر. توی گوش خدا می‌گویم: «ببینیم امروز چی روزی ما می‌کنی خدا. اولش که عالی بود.» خروس‌خوان که رسیدیم تهران، ناگهان آسمان تاریک بقچه‌اش را وا کرد و مشت‌مشت نقل سفید ریخت روی سرمان. توی ماشین همه با هم داد زدیم: «تگرگ!» و بعد ذوق‌مرگ شدیم از دانه‌های گرد و صیقلی و سفیدی که مانند نقل عروسی بود.
مست از آن شروع خوب، رفتم به‌سمت دختری که عکس جوانی را به دست گرفته بود. ساده‌ترین سؤال برای باز کردن باب آشنایی را پرسیدم. «چه نسبتی دارید با شهید توی عکس؟» «همسرمه.»
«چه عجیب. خیلی چهره‌هاتون شبیه همدیگه‌ست. پس راست می‌گن که زن و شوهرها بعداز یه مدت زندگی مشترک شبیه هم می‌شن!» دختر لبخند بغض‌آلودی می‌زند و می‌گوید: «ولی ما فقط چهار روز بود که عروسی کرده بودیم. چهار روز بعد عروسی‌مون شهید شد.» لبخند روی لبم می‌ماسد. تازه حکمت نقل‌های عروسی سر صبح را می‌فهمم. آن نقل‌ها برای فاطمه بود.
undefined شماره ١٠
رسانه «ریحانه» را دنبال کنیدundefined @khamenei_reyhaneh

۵:۵۷

thumbnail
undefined زن در خانه یا در صحنه اجتماع؟ undefined توصیه رهبر انقلاب درباره مسئولیت‌های زن در خانواده و اجتماع
undefined نقش اول زن کجاست؟ در مسأله‌ی زن آنچه که در درجه‌ی اول اهمیت قرار دارد، مسأله‌ی «خانواده» است؛ نقش زن به عنوان عضوی از خانواده. به نظر من از همه‌ی نقش‌هائی که زن میتواند ایفاء کند، این اهمیتش بیشتر است.
undefined زن از صحنه جامعه حذف شده؟البته بعضیها اینطور حرفها را در همان نظر اول به شدت رد میکنند و میگویند آقا شما میخواهید زن را توی خانه اسیر کنید، محبوس کنید، از حضور در صحنه‌های زندگی و فعالیت باز بدارید؛ نه، به هیچ وجه قصد ما این نیست؛ اسلام هم این را نخواسته. اسلام وقتی که میگوید: «والمؤمنون و المؤمنات بعضهم اولیاء بعض یأمرون بالمعروف و ینهون عن المنکر»، یعنی مؤمنین و مؤمنات در حفظ مجموعه‌ی نظام اجتماعی و امر به معروف و نهی از منکر همه سهیم و شریکند؛ زن را استثناء نکرده. ما هم نمیتوانیم زن را استثناء کنیم. مسئولیت اداره‌ی جامعه‌ی اسلامی و پیشرفت جامعه‌ی اسلامی بر دوش همه است؛ بر دوش زن، بر دوش مرد؛ هر کدامی به نحوی بر حسب توانائیهای خودشان.
undefined زن حق دارد از خانواده بگذرد؟بحث سر این نیست که زن آیا میتواند مسئولیتی در بیرون از منزل داشته باشد یا نه - البته که میتواند، شکی در این نیست؛ نگاه اسلامی مطلقاً این را نفی نمیکند - بحث در این است که آیا زن حق دارد به خاطر همه‌ی چیزهای مطلوب و جالب و شیرینی که در بیرون از محیط خانواده برای او ممکن است تصور شود، نقش خود را در خانواده از بین ببرد؟ نقش مادری را، نقش همسری را؟ حق دارد یا نه؟ ما روی این نقش تکیه میکنیم. من میگویم مهمترین نقشی که یک زن در هر سطحی از علم و سواد و معلومات و تحقیق و معنویت میتواند ایفاء کند، آن نقشی است که به عنوان یک مادر و به عنوان یک همسر میتواند ایفاء کند؛ این از همه‌ی کارهای دیگر او مهمتر است؛ این، آن کاری است که غیر از زن، کس دیگری نمیتواند آن را انجام دهد. گیرم این زن مسئولیت مهم دیگری هم داشته باشد - داشته باشد - اما این مسئولیت را باید مسئولیت اول و مسئولیت اصلی خودش بداند. بقای نوع بشر و رشد و بالندگی استعدادهای درونی انسان به این وابسته است؛ حفظ سلامت روحی جامعه به این وابسته است؛ سَکن و آرامش و طمأنینه در مقابل بی‌قراریها و بی‌تابیها و تلاطم‌ها به این وابسته است؛ این را نباید فراموش کنیم. این هنری نیست که زن کار مردانه را تقلید کند؛ نه، زن یک کار زنانه دارد که ارزش آن از هر کار مردانه‌ای بیشتر است.
undefined زن بودن افتخار است؟امروز دستهای بشدت مشکوک موج ضد ارزشی را در دنیا به راه انداخته‌اند - که در همه جا هست، در کشور ما هم متأسفانه در گوشه و کنار دیده میشود - اینها میخواهند زن را وادار کنند به اینکه بشود یک مرد! این را کسر شأن زن میدانند که چرا فلان کارها را مرد میکند، زن نکند! این کسر شأن است؟ نگاه به این مسأله، نگاه غلطی است. این را عیب میگیرند که چرا شما میگوئید زن، زن است؛ مرد، مرد است. خوب، مگر اینطور نیست؟ شما دلتان میخواهد که ما بیائیم بگوئیم زن، یک مرد است؛ آن وقت یک مرد مصنوعی؛ کپی دوم مرد! این چه افتخاری است برای زن؟ افتخار برای زن این است که یک زن باشد؛ یک زن کامل، یک مؤنث کامل. در مقام ارزش‌‌گذاریهای والا اگر نگاه کنیم، این ارزش - یک زن کامل بودن - از یک مرد کامل بودن کمتر که نیست، در مواردی قطعاً بالاتر و بیشتر هم هست. ما چرا این را از دست بدهیم؟
undefined رهبر انقلاب، ۱۳۸۶/۰۴/۱٣
رسانه «ریحانه» را دنبال کنیدundefined @khamenei_reyhaneh

۱۵:۱۴

بازارسال شده از KHAMENEI.IR
thumbnail
undefined رهبر انقلاب: سلاح معنوی ملت ایران بر رژیم پهلوی پیروز شدundefined غیرت دینی
undefinedعمل به خواسته امام
undefinedعشق به ایران
undefined سلاح نرم ملت ایران بود. ۱۴۰۴/۱۰/۱۹
undefined سایز پست | استوری
undefined Farsi.Khamenei.ir

۱۶:۱۹

بازارسال شده از KHAMENEI.IR
thumbnail
undefined رهبر انقلاب: همه باید در دفاع از نظام اسلامی و ایران عزیز با هم و در کنار هم و یکی باشیم. ۱۴۰۴/۱۰/۲۷
undefined Farsi.Khamenei.ir

۱۱:۱۹

بازارسال شده از KHAMENEI.IR
thumbnail
undefined ایران سراسر زنده از نام محمد(ص) شد...
undefined شعرخوانی خانم فائزه امجدیان در دیدار صبح امروز اقشار مختلف مردم با رهبر انقلاب در سالروز مبعث پیامبر اعظم صلّی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلّم. ۱۴۰۴/۱۰/۲۷
رسانه «ریحانه» را دنبال کنیدundefined @khamenei_reyhaneh

۱۷:۴۶

بازارسال شده از KHAMENEI.IR
undefined #روایت_دیدار | آرزوی بچگی
undefined خرده‌روایت‌هایی از گپ‌وگفت رسانه ریحانه KHAMENEI.IR با زنان و دختران شرکت‌کننده در دیدار با رهبر انقلاب در روز مبعث در حسینیه امام خمینی(ره)؛ ۱۴۰۴/۱۰/۲۷
undefinedشال، تا نیمه موهایش را پوشانده. سی و پنج ساله است. ساکن استانبول. غرب تهران آتلیه دارد و هر مدت با همسرش می‌آید ایران تا کار مشتری‌ها را راه بیندازد.
می‌گوید: «زمان فتنه «زن، زندگی، آزادی» عکس آقا را روی در آتلیه زدیم. همان‌وقت بعضی‌های خیلی اذیتمان کردند و مثلا تحریممان کردند و نیامدند آتلیه!»
لبخندش عمیق می‌شود. نم اشکی، مردمک چشمش را می‌پوشاند: «همین دوشنبه، قرآن به دست رفتیم راهپیمایی. آنجا خبرنگاری بهمان گفت: دوست دارید بروید دیدار آقا؟ گفتم: این آرزوی بچگی من است! حالا ما اینجا هستیم و همه‌ی آن تحریم‌های توخالی به درک!»
undefinedمریم فولادزاده
رسانه «ریحانه» را دنبال کنیدundefined @khamenei_reyhaneh

۱۹:۱۱

undefined #روایت_دیدار | نذرِ سبز
undefined خرده‌روایت‌هایی از گپ‌وگفت رسانه ریحانه KHAMENEI.IR با زنان و دختران شرکت‌کننده در دیدار با رهبر انقلاب در روز مبعث در حسینیه امام خمینی(ره)؛ ۱۴۰۴/۱۰/۲۷
undefined از دور دیدمشان. حاج‌خانم عصا به دست جلو می‌رفت و زن جوان و دختر نوجوان، پشتِ سرش حرکت می‌کردند. خانواده شهیدِ مهدی دهقان بودند. خودم را رساندم به آن‌ها. حافظه حاج‌خانم پر بود از قصه!
چهل و اندی سال پیش مهدیِ کوچکِ حاج‌خانم بیمار شد. پزشکان کاشان و قم و تهران گفتند: «درمان نمی‌شه، زنده نمی‌مونه!»، پسرک از پا افتاد. دیگر نمی‌توانست چون سابق بدود و مثل هم‌سالانش شیطنت کند. یک چشم مادر اشک شد و یک چشمش خون. همان‌جا نذر کرد: «خدایا، مهدی من خوب بشه، نذر می‌کنم بفرستمش به جنگ با اسرائیل.» خدا صدای مادر را شنید، پسرِ کوچک خانواده دهقان به شکلِ معجزه‌آسایی خوب شد. اما ایران کجا و اسرائیل کجا؟
مهدی قد کشید، وارد سپاه شد، رختِ پاسداری پوشید و وقتی شنید حرم حضرت زینب سلام‌الله‌علیها مورد تعرض قرار گرفته راهی سوریه شد. شبی که هجده موشک پایگاه تی‌فورِ سوریه را شخم زدند، مهدی دهقان آنجا بود!
ترکش‌ پهلوی مهدی را شکافت و بدنش را دو نیم کرد. خبر که به مادر رسید، پرسید: «کار داعش بود؟» و جواب گرفت: «موشک شلیک شده‌ی رژیم صهیونیستی به پایگاه هوایی «تی-۴» این بلا رو سر آقامهدی شما آورده. بعد روزنامه‌ای نشانش دادند و گفتند: «یکی از مقام‌های ارشد وزارت جنگ اسرائیل توی مصاحبه با این روزنامه گفته: «بارزترین شخصیت کشته شده در این حمله مهدی دهقان، مسئول بخش هواپیماهای بدون سرنشین سپاه قدس جمهوری اسلامی ایران است.» نذر مادر ادا شده بود!
undefined<img style=" />undefined فاطمه دولتی
undefined شماره ٢
رسانه «ریحانه» را دنبال کنیدundefined @khamenei_reyhaneh

۹:۴۱

undefined #روایت_دیدار | حاجیه‌خانم
undefined خرده‌روایت‌هایی از گپ‌وگفت رسانه ریحانه KHAMENEI.IR با زنان و دختران شرکت‌کننده در دیدار با رهبر انقلاب در روز مبعث در حسینیه امام خمینی(ره)؛ ۱۴۰۴/۱۰/۲۷
undefined بین زن‌های چادری، با مانتو ایستاده بود در صف. پرسیدم: «بار چندم هست که میاید دیدار؟» لبخند زد: «اولین‌بار.» مرداد ماه ۱۴۰۴، پیش از اینکه راهی سفرِ حج شود، نشسته بود به حساب و کتابِ خمس مالش. می‌توانست با گوشی یا لپ‌تاپ و با چند کلیک وجوهاتش را آنلاین بپردازد اما ترجیح داده بود حضوری این کار را انجام بدهد.
با خودم گفتم، برم دفتر آقا. لااقل توی اون هوا نفس بکشم. بعد از پرداخت خمسم، به مسئول اونجا گفتم: «چطوری می‌شه که مردم برای دیدار دعوت می‌شن و ما آرزو به دل می‌مونیم؟» اسم و شماره‌م رو نوشتن توی یه دفتری و گفتن بهت خبر می‌دیم! و بعد پنج ماه، شماره‌ای ناشناس روی گوشی‌اش افتاده بود. حاجیه‌خانم را دعوت کرده‌ بودند برای روزِ مبعث در حسینیه‌ی امام خمینی، مهمانِ رهبرش باشد.
undefined شماره ٣
رسانه «ریحانه» را دنبال کنیدundefined @khamenei_reyhaneh

۱۳:۵۸

شعبان، عید پیوسته دلها.mp3

۰۱:۳۰-۲.۱۴ مگابایت
undefined #شنیدنی | شعبان، عید پیوسته دلها
undefined برای آبادی دلمان چه بکنیم؟
undefined بیانات رهبر انقلاب درباره فرصت‌های ماه شعبان
رسانه «ریحانه» را دنبال کنیدundefined @khamenei_reyhaneh

۱۵:۳۸

undefined #روایت_دیدار | مرید تنوری
undefined خرده‌روایت‌هایی از گپ‌وگفت رسانه ریحانه KHAMENEI.IR با زنان و دختران شرکت‌کننده در دیدار با رهبر انقلاب در روز مبعث در حسینیه امام خمینی(ره)؛ ۱۴۰۴/۱۰/۲۷
undefined چروک‌های ریز و درشت روی صورتش، او را شصت و چند ساله نشان می‌دهد. توی صف ایستاده‌ و عکس جوانی ۲۴ ساله در دستش است. زیرش نوشته شهید محمود رضایی. می‌گوید نگاه به سن‌وسالم نکن، آن وقت که او شهید شد، من دختری ۲۱ ساله بودم و بچه‌ام نُه ماهه. با حرارت ادامه می‌دهد: «از اول انقلاب پشت ولایت فقیه بودم و هنوز هم هستم.» چندباری قربان‌صدقه آقا می‌رود و چشم‌هایش سرخ می‌شود‌.
«الان زمانه طوری شده که همه به جان ایران افتاده‌اند؛ آن هم از ترس اسلام و ایمانشان. می‌دانند جوان‌های ما از نسل ظهورند، برای همین آن‌ها را نشانه گرفته‌اند.»
می‌پرسم: «خوب! وظیفه این جوان‌ها چیست؟» خیره می‌شود به عکس شهیدش: «مرید تنوری آقا باشند...»
undefined شماره ۴
رسانه «ریحانه» را دنبال کنیدundefined @khamenei_reyhaneh

۱۵:۵۰

thumbnail
undefined غریبه‌های آشنا
undefined #روایت_دیدار اقشار مختلف مردم در سالروز مبعث پیامبر اعظم صلّی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلّم
undefined از شب قبل، لابلای یکی به دوهای ذهنی‌ام، این بار برای خودم خط و نشان کشیده بودم که نهایتاً تا ساعت هفت، فرصت رسیدن داری. خودت حواست به ترافیک و غیره و ذلک باشد، که بعدها، در غصه لحظات از دست رفته زانوی غم بغل نگیری و مرثیه نخوانی! تمهیدات کارساز بوده‌اند و چند دقیقه پیش از آنکه عقربه‌ها به مقصد برسند، در قرارگاه همیشگی حاضر بودم.
undefined جایی در انتهای صف می‌ایستم و ناخواسته وارد سؤال و جواب‌های هم‌صفی‌هایم می‌شوم... به محض ورود، اولین قدم را که بر‌می‌دارم، انبوه جمعیت مانع حرکت می‌شود و دستم به قدم دوم و سوم نمی‌رسد. همان‌جا ایستاده، به در تکیه می‌زنم و حباب خیالِ گرفتن قلم و کاغذ را می‌ترکانم. گویی امروز بنا بر خودکفایی است.
undefined بسم‌الله می‌گویم و دوربین ثبت وقایع شخصی‌ام را متکی بر عدسی‌های چشمی روشن می‌کنم. دهه‌نودی‌ها تریبون‌دارهای امروز شده‌اند. به مدد حنجرشان به مسیر شعارهای جمع جهت می‌دهند. دخترکی مرگ بر آمریکا سر می‌دهد و پسرکی تکبیر می‌گوید و جمعیت همراهی‌شان می‌کند.
undefined آن‌هایی که مانند من در انتهایی‌ترین نقطه حسینیه ایستاده‌اند، به ترتیب بر روی پاشنه پا بلند می‌شوند تا تصاویر را بدون مانع نظاره کنند. در این نقطه، قدبلندترها بخت بیشتری دارند و مابقی، التماس پنجه‌هایشان‌ را می‌کنند که کمی بیشتر تاب بیاورند تا مبادا لحظه ورود را از دست بدهند.
undefined شعار حیدرحیدر بالا می‌رود، اشک است که از گونه‌ها سر می‌خورد و مهمان زیلوهای آبی‌ رنگ می‌شود. هرقطره‌ای که سرازیر می‌شود، حکایتی است. جمعیتی که تا چند دقیقه پیش تمام نقاط حسینیه را قرق کرده بود، تا میانه‌ی آن فشرده می‌شود...
undefined متن کامل روایت را از اینجا بخوانیدundefinedfarsi.khamenei.ir/others-report?id=62388

۱۸:۴۰