بله | کانال ریحانه
عکس پروفایل ریحانهر

ریحانه

۱۶,۹۰۴عضو
thumbnail
undefined فرزندان خانواده نسبت به مادر تکریم داشته باشند!
undefined باید کاری بکنیم که بچه‌ها دست مادر را حتماً ببوسند...
undefined «#مادرانه»؛ مجموعه بیانات رهبر انقلاب درباره اهمیت نقش بی‌بدیل مادری
رسانه «ریحانه» را دنبال کنیدundefined @khamenei_reyhaneh

۹:۴۶

پاداش‌های بزرگ.mp3

۰۱:۱۲-۲.۸۱ مگابایت
undefined #شنیدنی | پاداش‌های بزرگ برای کارهای کوچک
undefined خداوند به کارهای کوچک ما پاداش خواهد داد؟
undefined بیانات رهبر انقلاب در شرح «یا مَنْ یُعْطِى الْکَثیرَ بِالْقَلیلِ»
رسانه «ریحانه» را دنبال کنیدundefined @khamenei_reyhaneh

۱۴:۲۴

thumbnail
undefined ١٠٠٠ روز طلاییundefined روایت هایی زنانه درباره‌ی مادرانگی
undefined روزی که فهمیدم، یک کنجد در بطنم زنده است و رشد می‌کند، اضطراب مثلِ جوهر در خونم پخش شد! دوستم که مادر دو بچه بود ‌گفت: «مامان که شدی باید دور همه‌ی کارهات خط قرمز بکشی و بشینی خونه.» من آدمِ خانه‌نشستن نبودم. یا درس می‌خواندم، یا از این کلاس به آن جلسه سرک می‌کشیدم و باقی اوقاتِ روزم پشتِ لپ‌تاپ‌ می‌گذشت.
undefined به‌دنیا که آمد، زردی‌اش که رفع شد، کمی که جان گرفت، خواباندمش روی تخت، خاکِ روی لپ‌تاپم را تکاندم و شروع کردم به نوشتن. به دوستم پیامک زدم: «کار کردن با بچه اصلاً هم سخت نیست!» اما این همه‌ی واقعیت نبود.
undefined دخترک، نوزاد باقی نماند. غلتیدن یاد گرفت، چهاردست‌وپا رفت. نیازهایش قد کشید، شیطنت‌هایش بزرگ شد و در کنارِ همه‌ی این‌ها درکی از خطر نداشت، از ارتفاع، از وسیله‌تیز، از جسم داغ. توی جلسه‌ها حوصله‌اش سر می‌رفت، می‌زد زیرِ گریه. از دیگران می‌ترسید و هرکس به او نزدیک می‌شد، می‌زد زیرِ گریه. تا می‌دید سرم گرم کتاب و نوشتن است، بغ می‌کرد و از دامنم آویزان می‌شد. نوشتن، تقریبا غیرممکن شد و بیرون رفتن‌ دشوار.
undefined تصمیم گرفتم در پیله‌ی تنهایی‌ام بمانم. روانشناس‌های کودک می‌گفتند هر بچه‌ای ١٠٠٠ روز طلایی دارد؛ ٩ ماه بارداری و دو سال اول زندگی. چسبیدم به دو سالِ اولِ زندگی دخترک. اگر فرصتی دست می‌داد، کتابی هم می‌خواندم. اگر با پدرش بازی می‌کرد، چیزکی هم می‌نوشتم. شده بودم همان مادرِ تمام‌وقتی که از آن می‌ترسیدم. سخت نبود؟ گاهی روزها به‌جای ٢٤ ساعت، ٥٠ ساعت می‌شد. کش می‌آمد انگار.
undefined اما زمان همه‌چیز را عوض کرد. اضطراب جدایی‌ دخترک از بین رفت، دیگر از حضور در جمع ابایی نداشت، با اشتیاق به مهدساعتی و خانه‌بازی می‌رفت و یاد گرفت تنهایی بازی کند. من هم دیگر یک مادرِ هراسان نبودم. بلد شده بودم چطور جلسه رفتن را مدیریت کنم. مثلا پفیلا را بریزم توی مشما فریزر که صدا ندهد، به‌جای خیار، سیب ببرم که عطر نداشته باشد. توی خانه زیراندازهای ضدآب پهن کنم تا بتواند با گل سفالگری و رنگ‌انگشتی بازی کند و برای خودم زمان بخرم.
undefined دوستم می‌گوید: «پوستت کلفت شده.» اما من فکر می‌کنم در مادری از خوف و دلهره، به سکون و انزوا و سپس به تعادل رسیده‌ام. شاید موفقیتِ کاریِ چندانی به دست نیاورده باشم، در عوض تلاش کرده‌ام ١٠٠٠ روز طلایی دخترم، واقعا طلایی باشد و این چیز کمی نیست!
undefined *فاطمه دولتی، رسانه «ریحانه»؛*undefined مجموعه‌ روایت «بهشت‌آفرین»
رسانه «ریحانه» را دنبال کنیدundefined @khamenei_reyhaneh

۱۷:۲۳

thumbnail
undefined رجب، ماه توسل
undefined در ماه #رجب چه دعاهایی بخوانیم؟
undefined «#از_نو» مجموعه بیانات رهبر انقلاب درباره فرصت‌های ماه رجب
undefined نسخه استوری
رسانه «ریحانه» را دنبال کنیدundefined @reyhaneh_khamenei_ir

۱۱:۵۴

thumbnail
undefined زن گلِ خانه است!
undefined *اَلمَراَةُ رَیحانَةٌ یعنی چه*؟
رسانه «ریحانه» را دنبال کنیدundefined @khamenei_reyhaneh

۱۷:۳۱

thumbnail
undefined نقاشیِ آخر
*undefined
 شهیده منصوره عالیخانی*

undefined️ بوم بزرگ نقاشی روی سه‌پایه قرار دارد. استاد چلیپا قلم‌مو را در پالت می‌زند و می‌گوید: «خانم عالیخانی یکی از شاگردانم بود. از دهه شصت تاکنون او را می‌شناسم. بعدها تحصیلاتش را در رشته نقاشی، در مقاطع کارشناسی و کارشناسی ارشد، در دانشگاه‌های الزهرا و سوره ادامه داد. بیش از سه دهه فعالیت هنری در زمینه‌های نقاشی، تصویرسازی کتاب و پژوهش هنر تخصصی داشت. همچنین سابقه تدریس در دانشگاه هنر کاشان و هنرستان سوره و دیگر مؤسسات آموزشی هنری را در کارنامه‌اش ثبت کرده بود و در کنار آن، مدیریت مرکز مهارت‌های هنری دانشگاه سوره را بر عهده داشت.» استاد چلیپا دست‌های رنگی‌شده‌اش را با پارچه‌‌ی سفیدی تمیز می‌کند و ادامه می‌دهد: «عالیخانی هنرمندی معناگرا، باورمند و آزاده بود و به مسئله هنر نگاه عمیقی داشت. در آثارش موضوعاتی چون عاشورا، انتظار، مادران شهدا و مفاهیم قرآنی به چشم می‌خورد. او مشغول خلق اثری عاشورایی با عنوان شام غریبان سیدالشهدا بود که این اثر ناتمام ماند. نسبت به مسائل و مشکلات اطرافیانش حساس و دلسوز بود، علاقه زیادی به نقاشی داشت و در کارش بسیار جدی بود.» شهیده منصوره عالیخانی، هنرمند نوشهری و متولد سال ۱۳۴۶، در ۲۳ خرداد به شهادت رسید و در قطعه هنرمندان بهشت زهرا به خاک سپرده شد.
undefined #فرزند_ایران؛ تک‌نگاری‌هایی از زندگی شهدای جنگ تحمیلی ۱۲ روزه اخیر با رژیم صهیونی 
undefined سیده اعظم‌الشریعه موسوی
undefined نسخه PDF را از اینجا دریافت کنید.
undefinedروزنامه #صدای_ایرانundefined @sedaye_iran_newspaper

۱۰:۱۵

اجابت می‌کند مگر...؟ (1).mp3

۰۱:۰۴-۲.۵۴ مگابایت
undefined #شنیدنی | هرچه از خدا بخواهید، اجابت می‌کند، مگر...؟
undefined کدام خواسته‌ها اجابت نخواهند شد؟
undefined بیانات رهبر انقلاب در شرح «یا مَنْ یُعْطى مَنْ لَمْ یَسْئَلْهُ»
رسانه «ریحانه» را دنبال کنیدundefined @reyhaneh_khamenei_ir

۱۴:۲۷

thumbnail
undefined مادر نصفه‌نیمه undefined روایت‌هایی زنانه درباره‌ مادرانگی
undefined بعد از پدرومادرش، اولین نفری بودم که از وجودش باخبر شدم. پشت تلفن از هیجان جیغ کشیدم. بچه‌ها را همیشه دوست داشتم. فکر می‌کردم دوست داشتنِ خواهرزاده یعنی همان دوست داشتنِ بقیه بچه‌ها؛ فوقش به توان ده. شبِ تولدش، هشتمِ محرم بود. در مراسم روضه بودم. خواهرم زنگ زد و گفت دارد می‌رود بیمارستان. دست‌وپایم را گم کردم. یک اضطرابِ ناشناخته به دنیایم پا گذاشته بود. اولین بار که دیدمش شبیه یک موجودِ فضایی بود که از کُره دیگری به سرزمین من آمده بود. فکر نمی‌کردم اینجور گیر بیفتم. اولین بار که در آغوش گرفتمش، کار تمام شد. همه‌چیز به‌هم ریخت. مثل فیلم‌های تخیلی، انگار یک‌دفعه طوفانی آمد و همه‌جا را گردوخاک گرفت. بعد که هوا دوباره صاف شد، دنیا برای همیشه عوض شده بود.
undefined‌حالا روزبه‌روز دارد بزرگ‌تر می‌شود. با بزرگ شدن، خیلی چیزها فرق می‌کند. مثلا وقتی می‌بینمش، مثل قبل راه نمی‌دهد که توی بغلم نگه دارمش. بزرگ‌شدنش را می‌فهمم ولی نمی‌فهمم چرا عشق و دلتنگی‌ام هم دارد مدام بیشتر می‌شود. خیلی وقت‌ها مجبورم به روی خودم نیاورم که چه‌قدر دلم برای بودن، حرف زدن و در آغوش کشیدنش تنگ می‌شود. چندوقت یک‌بار که اسمش، «عشقِ خاله»، روی گوشی‌ام می‌افتد و با صدای نازک تودماغی «سلام خاله» می‌گوید، شادی، مثل یک شربت آبلیموی خنک وسط ظهر تابستان، می‌آید و حالم را جا می‌آورد. از الان مثل مردها، به جای اینکه بگوید: «دلم برات تنگ شده»، از درودیوار حرف می‌زند. از اینکه با دوچرخه‌اش تا فلان‌جا تنهایی رفته. از اینکه یک دندان شیری دیگرش هم افتاده. از اینکه فقط تا دوشنبه می‌رود مدرسه.
undefinedمنتظر بودم کمی بزرگ‌تر بشود تا درباره اهمیت و ماندگار بودن اولین‌ها برایش حرف بزنم. اما او بود که پیشدستی کرد. هفت‌ساله که شد، روز مادر، اولین دفتر مشقش را کادوپیچ شده، برایم هدیه آورد. «خاله، من می‌دونم تو اولین کارای خوبی که من یاد می‌گیرم رو خیلی دوست داری. برای همین اولین دفتر مشقم رو که توش خوندن، نوشتن یاد گرفتم برای تو آوردم». بعد هم صبر نکرد تا من سؤال بعدی را بپرسم. «امروز برات کادو آوردم چون خاله هم مثل مادره دیگه». بوسیدمش و زیر لب گفتم: «آره مثل مادره، فقط یه مادر نصفه‌نیمه».
undefined فاطمه اختری، رسانه «ریحانه»؛undefined مجموعه‌ روایت «بهشت‌آفرین»
رسانه «ریحانه» را دنبال کنیدundefined @khamenei_reyhaneh

۱۴:۲۹

thumbnail

۶:۲۰

undefined راز حفظ ایمان فرزندان چیست؟undefined توصیه رهبر انقلاب به اهمیت و چگونگی حفظ ایمان فرزندان

undefined ایمان فرزندانتان را حفظ کنیدبه فرزندانتان برسید؛ «قوا انفسکم و اهلیکم نارا وقودها النّاس و الحجارة». حق نداریم فرزندان را رها کنیم. سعیتان این باشد که ایمانشان را حفظ کنید.
undefined با دست خود، فرزندانتان را بی‌ایمان نکنید کاری نکنید که ایمان جوانتان، دختر و پسرتان - اگر دانشجوست، اگر کاسب است، اگر مشغول کار دیگر است - به مبانىِ شما متزلزل شود. گاهی انسان با دست و زبانِ بی‌مهار و بیرون از کنترل و با عمل غلطِ خودش کاری میکند که جوانِ خود را از دین و مبانی دینی و اعتقادات و اصول دور میکند؛ او را بی‌اعتقاد میکند. ما چنین کسانی را داشتیم؛ از هر دو طرف هم ممکن است. گاهی با سختگیریهای بیجا - که بنده به سختگیریهای بیجا اصلاً توصیه نمیکنم - و گاهی هم با برخورد تند و تلخ و ترش، بعضیها بچه‌ها را زده میکنند؛ بعضی هم از آن طرف با بی‌مبالاتیها و لاابالی‌گریها و امکانات بیحساب در اختیار بچه‌ها گذاشتن و از هر غلطِ آنها با اغماض چشم‌پوشی کردن، بچه‌ها را با دست خود طرد میکنند؛ در نتیجه بچه فاسد و خراب میشود.
undefined با فرزندانتان برخورد صحیح و مهربانانه داشته باشیدباید با منطق و برخورد صحیح و مهربانانه با فرزندان برخورد کرد. «قوا انفسکم و اهلیکم»؛ جوان و همسرتان را باید حفظ کنید؛ این جزو وظایف شماست. این، اثر تشدید کننده دارد؛ یعنی وقتی در خانواده‌یی، جوان یا یک عضو خانواده خدای نکرده نقطه‌ی ضعفی پیدا کرد؛ مثل لکه‌ی سیاهی شد روی دندان، و مینای دندان در این نقطه خراب شد، بتدریج روی ذهن مخاطبهای خودش و پدر و مادرش اثر میگذارد و همین‌طور اثرهای متقابلِ تشدیدکننده دارد؛ در نتیجه آن حقیقت و معنویت را از دست میدهد.
undefined فرزندان مؤمن، باعث روشنی چشم در قیامت هستند این آیه‌ی شریفه برای من همیشه جالب بوده است: «الّذین امنوا واتّبعتهم ذرّیتهم بأیمان الحقنا بهم ذرّیتهم و ما التناهم من عملهم من شیء»؛ کسانی که توانسته‌اند ایمان ذریه‌ی خود را حفظ کنند - ولو عمل ذریه، آن‌چنان برجسته نیست - ما در درجات عالىِ معنوی، ذریه را به آنها ملحق میکنیم. در روایت دارد: «لتقرّ عیونهم»؛ تا چشمهایشان روشن شود. مؤمن که شما باشید، اگر توانستید بچه‌ی خود را مؤمن بار بیاورید، خدای متعال کمبودهای این بچه را در قیامت، در بهشت و در عرصات دشواری که در برابر شماست، جبران میکند؛ او را به شما میرساند تا چشم و دل شما روشن شود. خدا برای یک مؤمن خیلی ارزش قائل است.
undefined رهبر انقلاب، ۱۳۸۳/۰۸/۰۶
رسانه «ریحانه» را دنبال کنیدundefined @reyhaneh_khamenei_ir

۶:۲۰

thumbnail

۱۷:۳۵

undefined مثل بوی یاس
undefined روایت‌هایی زنانه درباره‌ مادرانگی

undefined چند صندلی پلاستیکی قرمز را چیده بودند روی هم تا بتوانم با خانومی که چادر عربی سرش کرده بود صحبت کنم. مادرم من را نشانده بود روی صندلی و من بی‌آنکه ذره‌ای سرخ و سفید شوم، سوال‌هایم را قطار کرده بودم. لبخند آن خانم که استاد مادرم بود، هنوز یادم هست. به سوال‌هایم با صبوری گوش داد و با لحنی شیرین، برایم صحبت کرد. از آن روز همین اندازه را یادم هست. صندلی‌ها، قد کوتاه من، لبخند آن خانوم و چراهایی که بیشتر شبیه لجبازی کودکانه بود تا سؤال واقعی. آن خانوم اولین نفر نبود. آنقدر سؤال داشتم که مادرم دستم را گرفته بود و با خودش برده بود هر جایی که فکر می‌کرد از پس فکر و زبانم بر بیایند. 
undefined ده سالم بود. درست هم‌سن الانِ حسنا، دخترم. وقتی از سه‌سالگی تمرین‌های خردورزی را برایش شروع کردم تردیدی در انتخاب روش تربیتی‌اش نداشتم. تا همین چند‌وقت پیش هم فکر می‌کردم قرار است مدال بهتر‌ین مادر دنیا نصیبم شود و توی اتاقم آویزانش کنم. تا همین چند‌وقت پیش که در جواب سؤال «نمازت را خواندی؟» گفت: «دلم می‌خواد اول خدا رو بشناسم و بعد برای عبادتش نماز بخونم.» قفل کردم. انگار آب یخ ریخته باشند روی سرم. همه‌ی اصول تربیتی دور سرم چرخیدند. می‌دانستم این جمله فقط یک حرف الکی و زودگذر نیست و به حرفش فکر کرده است.
undefined جهانم به‌هم ریخت. سؤال‌ها و واگویه‌های درونی شد همراه روز و شبم. فکر می‌کردم نکند راه را اشتباه رفته‌ام. چند روزی توی همان جهان به‌هم ریخته ماندم. نگران بودم. فکر می‌کردم آیا من هم می‌توانم مثل مادر و پدرم صبور باشم و بدخلقی نکنم و با گفتگو، این سن و سؤال‌هایش را پشت سر بگذارم. مانده بودم درک خودم را چطور برایش توضیح دهم. بعد از چند روز با حسنا صحبت کردم. بعد از نماز صدایش کردم. نشاندمش کنار سجاده‌ام. عطر گل یاس را از توی سجاده برداشتم و غلتک عطر را کشیدم پشت دستش. زل زدم توی چشم‌های تیله‌ای مشکی‌اش و گفتم: «یه چیزایی رو نمی‌شه با عقل شناخت. باید حسش کنی، درکش کنی. مثل بوی همین عطر». همین جمله را گفتم و از او فرصت خواستم تا جواب سؤال‌هایش را پیدا کنم و در موردشان با هم حرف بزنیم. حس می‌کردم خالی هستم. دوباره شدم همان دختری که باید دوره بیفتد و پایه‌های اعتقادی‌اش را بسازد. اما این بار نه فقط برای خودم. برای دختری که من مسئول تربیت و دینداری‌اش هستم.
undefined کوثر یونسی، رسانه «ریحانه»؛
undefined مجموعه‌ روایت «بهشت‌آفرین»

رسانه «ریحانه» را دنبال کنیدundefined @khamenei_reyhaneh

۱۷:۳۹

thumbnail
undefined رجب، ماه استغفار
undefined شایسته‌ترین عمل در ماه #رجب چیست؟
undefined «#از_نو» مجموعه بیانات رهبر انقلاب درباره فرصت‌های ماه رجب
رسانه «ریحانه» را دنبال کنیدundefined @khamenei_reyhaneh

۱۵:۲۴

بازارسال شده از روزنامه صدای ایران
thumbnail
undefined آمده‌اند که روان و راه را روشن کنند
undefined شهید مهسا احمری

undefined️ این داغ‌های سنگین کمر پدر و مادرش را خمیده‌تر کرده؛ آخر فقط که داغدار دخترشان «دکتر مهسا احمری» نیستند. آنها در یک روز، داماد و نوه ۷ ساله‌ و تعدادی از اقوام نزدیک‌شان (شهدای خانواده صابر) را در پی حمله وحشیانه رژیم صهیونیستی به شهرستان آستانه‌اشرفیه از دست دادند. قاب بزرگ عکس خانواده ۳ نفره دخترش کنج دیوار جا گرفته، به آن خیره می‌شود و بغض می‌کند: «تک دخترم باهوش، پرشور و پر از استعدادی ناب بود و روحیه‌ای فعال داشت. علاقه‌اش به هنر، مهربانی و ایمانش به خدا او را به دختری کامل و محبوب خانواده بدل کرده بود.» دانشجوی ورودی ۱۳۹۹ مقطع دکتری رشته روانشناسی دانشگاه تبریز بود. از سال ۱۴۰۲ به عنوان استاد مدعو در دانشگاه هرمزگان به تدریس دروس تخصصی روانشناسی مشغول شد. کلام نافذ، دانش ژرف، نگاه روشنگر و رفتار صمیمی‌اش او را به الگویی شایسته برای دانشجویان تبدیل کرده بود. در سوم تیر ۱۴۰۴ همزمان با سالروز تولد ۳۷ سالگی‌اش عنوان پرافتخار «شهید» را برای خود برگزید. پس از تشییع باشکوه و طواف در حرم قدسی رضوی، پیکر پاک این شهیدان در گلزار شهدای آرامستان خواجه ربیع مشهد در منزل ابدی جا گرفت.
undefined #فرزند_ایران؛ تک‌نگاری‌هایی از زندگی شهدای جنگ تحمیلی ۱۲ روزه اخیر با رژیم صهیونی 
undefined فخری حاجی
undefined نسخه PDF را از اینجا دریافت کنید.
undefinedروزنامه #صدای_ایرانundefined @sedaye_iran_newspaper

۱۰:۱۵

thumbnail
undefined مهم‌ترین حق زن: محبت
undefined مهم‌ترین حقّ بانوی خانه چیست؟
رسانه «ریحانه» را دنبال کنیدundefined @khamenei_reyhaneh

۲۰:۵۲

thumbnail
undefined توصیه‌ی سال گذشته حضرت آیت‌الله خامنه‌ای به معتکفان:undefined «*در حال اعتکاف سعی کنند نماز را با حضور قلب بخوانند*.» ۱۴۰۳/۱۰/۱۹
رسانه «ریحانه» را دنبال کنیدundefined @khamenei_reyhaneh

۱۱:۴۰

thumbnail
undefined تا هیچ دختری بی‌پناه نماند...
undefined برشهایی از نامه سردار شهید قاسم سلیمانی به دخترش فاطمه

undefined دخترم هر چه در این عالم فکر می‌کنم و کرده‌ام که بتوانم کار دیگری بکنم تا شما را کمتر نگران کنم، دیدم نمی‌توانم و این به دلیل علاقه‌ی من به نظامی‌ گری نبوده و نیست. به دلیل شغل هم نبوده و نخواهد بود. به دلیل اجبار یا اصرار کسی نبوده است و نیست. نه دخترم من هرگز حاضر نیستم به خاطر شغل، مسئولیت، اصرار یا اجبار حتی یک لحظه شما را نگران کنم، چه برسد به حذف یا گریاندن شما.
undefined من دیدم هر کس در این عالم راهی برای خود انتخاب کرده است یکی علم می‌آموزد و دیگری علم می‌آموزاند. یکی تجارت می‌کند کسی دیگر زراعت می‌کند و میلیون‌ها راه یا بهتر است بگویم به عدد هر انسان یک راه وجود دارد و هر کس راهی را برای خود برگزیده است. من دیدم چه راهی را می‌بایست انتخاب کنم. با خود اندیشیدم و چند موضوع را مرور کردم و از خود پرسیدم اولاً طول این راه چقدر است انتهای آنها کجاست، فرصت من چقدر است. و اساساً مقصد من چیست. دیدم من موقتم و همه موقت هستند. چند روزی می‌مانند و می‌روند. بعضی‌ها چند سال برخی‌ها ده سال اما کمتر کسی به یکصد سال می‌رسد. اما همه می‌روند و همه موقتند.
undefined دیدم تجارت بکنم عاقبت آن عبارت است از مقداری سکه براق شده و چند خانه و چند ماشین. اما آنها هیچ تأثیری بر سرنوشت من در این مسیر ندارد. فکر کردم برای شما زندگی کنم دیدم برایم خیلی مهم‌اید و ارزشمندید به طوری که اگر به شما درد برسد همه‌ی وجودم را درد فرا می‌گیرد. اگر بر شما مشکلی وارد شود من خودم را در میان شعله‌های آتش می‌بینم. اگر شما روزی ترکم کنید بند بند وجودم فرو می‌ریزد. اما دیدم چگونه می‌توانم حلّال این خوف و نگرانی‌هایم باشم. دیدم من باید به کسی متصل شوم که این مهم مرا علاج کند و او جز خدا  نیست. این ارزش و گنجی که شما گل‌های وجودم هستید با ثروت و قدرت قابل حفظ کردن نیست. وگرنه باید ثروتمندان و قدرتمندان از مردن خود جلوگیری کنند و یا ثروت و قدرت‌شان مانع مرض‌های صعب العلاج‌شان شود و از در بستر‌افتادگی جلوگیری نماید.
undefined من خدا را انتخاب کرده‌ام و راه او را. اولین بار است که به این جمله اعتراف می‌کنم؛ هرگز نمی‌خواستم نظامی شوم، هرگز از مدرج شدن خوشم نمی‌آمد. من کلمه‌ی زیبای قاسم را که از دهان پاک آن بسیجی پاسدار شهید برمی‌خاست بر هیچ منصبی ترجیح نمی‌دهم. دوست داشتم و دارم قاسم بدون پسوند یا پیشوندی باشم. لذا وصیت کردم روی قبرم فقط بنویسید سرباز قاسم، آن هم نه قاسم سلیمانی که گنده گویی است و بار خورجین را سنگین می‌کند.
undefined عزیزم از خدا خواستم همه‌ی شریان‌های وجودم را و همه‌ی مویرگ‌هایم را مملو از عشق به خودش کند. وجودم را لبریز از عشق خودش کند. این راه را انتخاب نکردم که آدم بکشم، تو می‌دانی من قادر به دیدن بریدن سر مرغی هم نیستم. من اگر سلاح به دست گرفته‌ام برای ایستادن در مقابل آدمکشان است نه برای آدم کشتن. خود را سرباز در خانه هر مسلمانی می‌بینم که در معرض خطر است و دوست دارم خداوند این قدرت را به من بدهد که بتوانم از تمام مظلومان عالم دفاع کنم. نه برای اسلام عزیز جان بدهم که جانم قابل آن را ندارد، نه برای شیعه‌ی مظلوم که ناقابل‌تر از آنم، نه نه... بلکه برای آن طفل وحشت‌زده بی‌پناهی که هیچ ملجأیی برایش نیست، برای آن زن بچه‌به‌سینه چسبانده هراسان و برای آن آواره در حال فرار و تعقیب، که خطّی خون پشت سر خود بر جای گذاشته است می‌جنگم. عزیزم من متعلّق به آن سپاهی هستم که نمی‌خوابد و نباید بخوابد. تا دیگران در آرامش بخوابند. بگذار آرامش من فدای آرامش آنان بشود و بخوابند.
undefined دختر عزیزم شما در خانه من در امان و با عزت و افتخار زندگی می‌کنید. چه کنم برای آن دختر بی پناهی که هیچ فریادرسی ندارد و آن طفل گریان که هیچ چیز... که هیچ چیز ندارد و همه چیز خود را از دست داده است. پس شما مرا نذر خود کنید و به او واگذار نمایید. بگذارید بروم، بروم و بروم. چگونه می‌توانم بمانم در حالی که همه قافله من رفته است و من جا مانده‌ام. دخترم خیلی خسته‌ام. سی سال است که نخوابیده‌ام اما دیگر نمی‌خواهم بخوابم. من در چشمان خود نمک می‌ریزم که پلک‌هایم جرأت بر هم آمدن نداشته باشد تا نکند در غفلت من آن طفل بی‌پناه را سر ببرند. وقتی فکر می‌کنم آن دختر هراسان تویی، نرجس است، زینب است و آن نوجوان و جوان در مسلخ خوابانده که در حال سربریده‌شدن است حسینم و رضایم است از من چه توقعی دارید؟ نظاره‌گر باشم، بی‌خیال باشم، تاجر باشم؟ نه من نمی‌توانم اینگونه زندگی بکنم.
رسانه «ریحانه» را دنبال کنیدundefined @khamenei_reyhaneh

۱۲:۵۸

thumbnail
undefined «آقا روزتون مبارک!»
undefined حال و احوال صمیمی رهبر انقلاب با دختران شهدا پیش از آغاز برنامه جشن تکلیف و تبریک عید توسط یک فرزند شهید به حضرت آیت‌الله خامنه‌ای
undefined #پنجره متفاوتی به جشن تکلیف دختران با حضور رهبر انقلاب که در شب ۱۳ رجب سال ۱۴۰۱ برگزار شد.
رسانه «ریحانه» را دنبال کنیدundefined @khamenei_reyhaneh

۱۸:۲۶

thumbnail
undefined شریک انگیزه و شجاعت
undefined زنانی که تاریخ قهرمانان را می‌سازند
undefined روایت رهبر انقلاب از سهم و نقش همسر شهید سلیمانی در شکل‌گیری و پیمودن مسیر توسط شهید قهرمان ملت ایران
رسانه «ریحانه» را دنبال کنیدundefined @khamenei_reyhaneh

۱۸:۳۷

thumbnail
undefined زیباترین پارک جهان بر روی ویرانه‌هاundefined روایت‌های زنانه از غزه
undefined من معنی امید را، معنی حفظ امید با چنگ و دندان را، معنی امیدواری در سویدای جان را و معنی نقطه‌ی صفر امید را با دیدن این فیلم درک کردم. چند روز پیش‌از این قاب، یک نفر بلند شده و دوروبرش را نگاه کرده، همه ویرانی. چشمش خورده به تنها تکه‌ی باقی‌مانده از یک خانه، به یک میله‌ی دراز بدقواره. میزان مقاومتش را سنجیده. نزدیک‌ترین وسیله‌ به زنجیرهای تابی را پیدا کرده. زنجیرش را از لابه‌لای سیم‌ها و پیچ‌ها و بریدگی‌ها عبور داده. دستش حتماً بریده. خون زخمش را به شلوارش کشیده. دوباره اطرافش را نگاه کرده. نزدیک‌ترین وسیله به نشیمن یک تاب را برداشته و وصل کرده به زنجیر. پایش را روی نشیمن گذاشته و به پایین فشار داده. از امنیتش مطمئن شده. کمی فاصله گرفته. حاصل کارش را تماشا کرده. بعد بچه‌ها را صدا زده، بچه‌هایی که شاید حتی یک دانه‌شان مال خودش نباشند. دعوتشان کرده به بازی، به زیباترین پارک جهان.
undefined چند ساعت پیش‌از این قاب، مادری بچه‌هایش را بیدار کرده. دست و رویشان را شسته. موهایشان را شانه زده و با کش بسته. لنگه‌هایی از کفش‌هایشان را پیدا کرده، تکه‌هایی بی‌ربط از لباس‌هایشان را. با تمام آنچه در دست داشته، حاضرشان کرده. آن‌ها را فرستاده به امان خدا، به زیباترین پارک‌ جهان.
undefined من معنایی قشنگ‌تر و کافی‌تر از این برای زندگی بلد نیستم. دستانی هنرمندتر از این دست‌های ندیده نمی‌شناسم. قابی گویاتر از این فیلم برای تعریف امید ندیده‌ام. از تمام المان‌های این فیلم امید چکه می‌کند؛ از تلنگری که چهارچوب تاب می‌خورد، از پاهای برهنه‌ی مانده بین زمین و هوا‌، از خنده‌ی سرشار از شوقشان. در تمام زندگی چه‌کاری بالاتر از این از دستمان برمی‌آید؟ بالاتر از کاشتن یک گل قشنگ روی ویرانه‌ها؛ بالاتر از دریدن آشوب و خنداندن یک بچه.
undefined شقایق خبازیان، رسانه «ریحانه»؛undefined مجموعه روایت «می‌نویسم تا صدای غزه باشم»
رسانه «ریحانه» را دنبال کنیدundefined @khamenei_reyhaneh

۱۸:۵۲