بله | کانال ریحانه
عکس پروفایل ریحانهر

ریحانه

۱۷.۵ هزار عضو
thumbnail

۱۴:۰۶

thumbnail
undefined زمین زراندوزهای زورگو را می‌بلعدundefined روایت‌های زنانه از غزه
undefined بالاخره فهمیدند. روزی که زمین چپ‌ورو شد و همه‌ی مال‌ومنال قارون را خورد، به خودشان آمدند و فهمیدند. قبل‌ترش راه‌به‌راه حسرتِ شوکت و ثروت قارون را می‌خوردند. دلشان گنج می‌خواست؛ برقِ سکه‌های توی‌صندوق‌خوابیده. دلشان خانه‌هایی می‌خواست که از سرش، نشود تهَش را دید و بتوان توی درندشتی‌اش گم شد. دلشان دنیایی عین دنیای قارون را می‌خواست. اما بالاخره فهمیدند. همان روزهایی که کارشان حسرت بود، گروهی هم بودند که عاقلی می‌کردند. می‌دانستند مالِ‌ضعیف‌خوری، تهَش هلاکت است. مومن‌های عاقل‌ می‌دانستند مالِ قارون که هیچ، اگر حتی همه‌ی مال دنیا را برای کسی دوبل کنند و ضریب بدهند و بعد، روزِ گرفتاری همه‌اش را عِوَض بدهد تا شرِّ عذاب را کم کند، پذیرفته نمی‌شود. می‌دانستند هیچ‌چیز نمی‌تواند عذاب دنیا و آخرت را برای زراندوزِ زورگو خفه کند و بخوابانَد. قارون از قوم‌وقبیله‌ی حضرت موسی بود؛ ولی حتی برای قوم خودش هم قلدری می‌کرد و حرف‌های حضرت را پس می‌زد. پا گذاشته بود بیخ خرخره‌ی مردم و حق‌‌خوری می‌کرد. مال که بی‌خود روی مال نمی‌آید. طایفه‌ای باید زمین بخورد و بدبخت بشود تا قلدری حساب سکه‌ها از دستش در برود. قرآن می‌گوید قارون آن‌قدر داشت که حتی کلید‌های گنج‌هایش را هم باید مردهای هیکلی و چهارشانه می‌کشیدند و جابه‌جا می‌کردند. چند خط بعدتر آیه می‌گوید: «آیا قارون نمی‌دانست که خدا ثروت‌اندوزتر و نیرومندتر و زورگوتر از او را هم هلاک کرده؟» خدا هلاکش کرد. زمین دهان باز کرد و قارون را با همه‌ی داشته‌هایش بلعید. «فَخَسَفنَا بِهِ و بِدَارِهِ الْاَرضَ فَمَا کانَ لَهُ مِن فِئَةٍ یَنصُرُونَهُ مِن دونِ اللهِ وَ مَا کانَ مِنَ المُنتَصرین»
دمپایی‌ها مال خودش نیستند. پاشنه‌‌ها زیادی جلو رفته و انگشت‌‌هایش بیرون زده‌اند. با کلمه‌هایی که فقط جیغِ ذوقِ پس‌زمینه‌شان را می‌فهمم، از توی خرابه بیرون می‌آید. بازوی لاغرش را بالا آورده و قلک را نشان می‌دهد. قلک خالی و کج‌وکوله را نشان دنیا می‌دهد. جیغِ ذوقش، مثل الماس می‌تواند گوش دنیا را خط بیندازد و تکان بدهد. خانه‌های ریخته و زندگی غارت‌شده‌ی فلسطینی‌ها، دل‌خوشی‌های مچاله‌ای که از زیر آوار بیرونشان می‌کشند، حتی قلک خالی بچه، از طمع و زورگویی قارون‌ها بلند شده است. اما دنیایی که شوکت پوشالی قارون‌ها چشمش را کور کرده، بالاخره می‌فهمد که حق‌خور و زورگو و ضعیف‌کُش، زمین زده می‌شود. دنیا می‌فهمد و می‌بیند که هیچ‌چیز نمی‌تواند مانع عذاب قارون‌ها بشود. دنیا بالاخره می‌فهمد وَيْكَأَنَّهُ لَا يُفْلِحُ الْكَافِرُون.
undefined سیمین پورمحمود، رسانه «ریحانه»؛undefined مجموعه روایت «می‌نویسم تا صدای غزه باشم»
رسانه «ریحانه» را دنبال کنیدundefined @khamenei_reyhaneh

۱۴:۰۸

thumbnail
undefined #روایت_دیدار | اسلحه‌ای که بر زمین نماند
undefined خرده‌روایتهایی از گپ‌وگفت رسانه ریحانه KHAMENEI.IR با دختران و زنان شرکت‌کننده در دیدار مردم آذربایجان شرقی با رهبر انقلاب؛ ۱۴۰۴/۱۱/۲۸
undefined نگاه بانفوذی داشت. هربار که توی جمعیت چشم می‌چرخاندم، می‌دیدمش. راه بسته بود و نمی‌توانستم سمتش بروم. آنقدر مشغول گفت‌وگو شدم که خودش آمد و نشست کنارم.
مسئول گروه جهادی بود. چادرش را تا روی لب‌ بالا کشیده بود و حرف می‌زد: «توی جنگ دوازده‌روزه، بیست روز خونه نرفتم. بچه‌هام رو ندیدم. صبح و ظهر و شب برای گروه‌های امنیتی غذا می‌پختم.» مادر و پدرش به رحمت خدا رفته بودند و برادرش در جنگ تحمیلی شهید شده بود.
چند لحظه ساکت ماند؛ انگار داشت چیزی را از ته ذهنش بیرون می‌کشید. عینکش را پایین آورد و از بالا نگاهم کرد: «آخه مادرپدرم وصیت کرده بودن. گفته بودن حواست باشه اسلحه برادرت هیچ‌وقت زمین نمونه.» نگاهش نه بغض داشت، نه گلایه؛ بیشتر شبیه آدمی بود که خستگی را می‌شناسد اما هیچ‌وقت اجازه نداده زمین‌گیرش کند.
undefined راوی: سکینه اسعدی، خواهر شهید علی اسعدی
undefined شماره ۴
رسانه «ریحانه» را دنبال کنیدundefined @khamenei_reyhaneh

۹:۲۴

thumbnail
undefined  چند قاب از دیدار مردم #آذربايجان شرقی با رهبر انقلاب؛ به مناسبت سالروز قیام تاریخی مردم تبریز، حسینیه امام خمینی ١٤٠٤/١١/٢٨

رسانه «ریحانه» را دنبال کنیدundefined @khamenei_reyhaneh

۱۱:۴۸

thumbnail

۱۱:۴۸

thumbnail
undefined #روایت_دیدار | آرزویی به اندازه‌ی یک نگاه
undefined خرده‌روایتهایی از گپ‌وگفت رسانه ریحانه KHAMENEI.IR با دختران و زنان شرکت‌کننده در دیدار مردم آذربایجان شرقی با رهبر انقلاب؛ ۱۴۰۴/۱۱/۲۸
undefined تکیه داده بودم به میله‌های پشت سرم. ساعت ۱۰:۱۵ شده بود و خبری از حضرت آقا نبود. کنار دستی‌ام مدام می‌گفت: «نکنه آقا نیان؟! آخه آرزومه ببینمشون.»
مردم بی‌وقفه شعار می‌دادند: «آذربایجان اویاخدی، انقلابا دایاخدی». خانم سمت راستی‌ام مدام عذر می‌خواست که جایم را تنگ کرده. همسر جانباز هفتاد درصد بود و می‌گفت همه‌ی شب را توی راه بوده. حرفمان که به اتفاقات اخیر کشور کشید، گفت: «این مردم نبودن که اغتشاش کردن‌ ها. مردم اونایی هستن که ۲۲ دی اومدن، اونایی که ۲۲ بهمن اومدن و قراره ۲۲ اسفند هم بیان.»
جمعیت لحظه‌ای ساکت شد. انگار نفس همه بند آمده بود. پرده تکانی خورد و کنار رفت. حضرت آقا در قاب چشم‌هایم جا گرفت. صدای هق‌هق زن کناری‌ام بلند شد. به آرزویش رسیده بود.
undefined راوی: نازیلا عقلی، همسر جانباز هفتاد درصد
undefined شماره ۵
رسانه «ریحانه» را دنبال کنیدundefined @khamenei_reyhaneh

۱۱:۵۹

thumbnail
undefined #روایت_دیدار | وقتی جنگ است
undefined خرده‌روایتهایی از گپ‌وگفت رسانه ریحانه KHAMENEI.IR با دختران و زنان شرکت‌کننده در دیدار مردم آذربایجان شرقی با رهبر انقلاب؛ ۱۴۰۴/۱۱/۲۸
undefined دختری ده‌یازده‌ساله عکس شهیدی را بالا گرفته بود. از شباهت چشم‌های یشمی‌شان، فهمیدم عکس پدرش است.
همسر شهید پسر کوچکش را توی بغل گرفته بود و تاب می‌داد. گفت: «همسرم مال سپاه بستان‌آباد بود. توی جنگ دوازده‌روزه بهشون گفته بودن یه روز در میون بیان؛ ولی هر روز می‌رفت. از بی‌خوابی صورتش زرد شده بود. یه بار بهش گفتم خب تو هم مثل همه. هر روز نرو. صداش بلند شد که الآن جنگه! یعنی چی استراحت کنم؟!» حکم فرماندهی شهید امیدوار، بعد از شهادتش رسیده بود.
زن خیره ماند به عکس همسرش. انگار می‌خواست ثابت کند چیزی از آن صدا، از آن غیرت، همچنان در تن فرزندانش زنده است. من به چشم‌های یشمی دختر نگاه کردم و با خودم فکر کردم بعضی حکم‌ها دیر می‌رسند؛ اما راهی که باز می‌کنند، ادامه دارد.
undefined راوی: زینب خدایی، همسر شهید امیدوار
undefined شماره ۶
رسانه «ریحانه» را دنبال کنیدundefined @khamenei_reyhaneh

۱۵:۳۴

thumbnail
undefined  چند قاب از دیدار مردم #آذربايجان شرقی با رهبر انقلاب؛ به مناسبت سالروز قیام تاریخی مردم تبریز، حسینیه امام خمینی ١٤٠٤/١١/٢٨

رسانه «ریحانه» را دنبال کنیدundefined @khamenei_reyhaneh

۱۵:۴۳

thumbnail

۱۵:۴۳

thumbnail

۱۵:۴۳

thumbnail
undefined #روایت_دیدار | شربت شهادت
undefined خرده‌روایتهایی از گپ‌وگفت رسانه ریحانه KHAMENEI.IR با دختران و زنان شرکت‌کننده در دیدار مردم آذربایجان شرقی با رهبر انقلاب؛ ۱۴۰۴/۱۱/۲۸
undefined نگاهم به یکی از مادران افتاد. چادرش را کیپ گرفته بود و دنبال دوستش می‌گشت. جمعیت هر لحظه اضافه می‌شد. پشت سرش نشستم. با زبان ترکی صحبت کردیم. این زبان آنقدر شیرین بود که بین ما محبت و اعتماد ساخت. نام شهیدش را پرسیدم. گفت: «پسرم شهید علی جوادی از شهدای جنگ دوازده‌روزه است. بیست‌ودوساله بود و چهار ماه مانده بود که خدمت سربازی‌‌اش تمام شود. یک روز عکس یکی از بچه‌هایی که در تهران شهید شده بود از تلویزیون پخش شد. برگشتم دیدم به پهنای صورت اشک می‌ریزد. می‌گفت: «دلم برای این بچه‌ها می‌سوزد.»
پدرشان سالهاست که از دنیا رفته. خودم به تنهایی بزرگشان کردم. روز آخری گفت: «مامان برایم شربت درست کن.» یک لیوان شربت خورد و باز هم خواست. به پسرخاله‌اش گفت: «این آخرین شربت عمرمه. من فردا شهید می‌شم.» همان هم شد. پادگان را زدند و علی من شهید شد.»
undefined راوی: زهرا جوادی، مادر شهید علی جوادی
undefined شماره ٧
رسانه «ریحانه» را دنبال کنیدundefined @khamenei_reyhaneh

۱۵:۵۲

thumbnail
undefined بغل کادوپیچ
undefined روایت‌هایی زنانه درباره‌ی مادرانگی

undefined روی جزوه خط می‌کشم و صفحه را دو قسمت می‌کنم. در قسمت پایین می‌نویسم کارهای عقب‌افتاده، قسمت بالا می‌نویسم کارهایی برای زنده ماندن.
undefined ده روز است که آواره شده‌ایم. ده روز است که همسرم همه‌ی علائم بیماری‌های دور و نزدیک را نشان می‌دهد. روزها تب‌کرده و خسته است و شب‌ها از زور خارش بدنش نمی‌تواند بخوابد. دکتری نمانده که سر نزنیم و آزمایشی نمانده که نگرفته باشیم؛ حتی پای اورژانس هم به خانه‌ی پدرهمسرم باز شده. ده روز زندگیِ سخت، فشرده، در خانه دیگری و بدون آگاهی از آینده‌ی نزدیک از پا درم آورده.
undefined قسمت کارهای عقب‌افتاده خیلی وقت است که پر شده و از قسمت بالایش جا قرض گرفته‌ام. استاد فکر می‌کند چه باانگیزه جزوه می‌نویسم؛ تند تند و بدون بلند کردن سرم. صدای پیام گوشی‌ام وسط فکرهای قشنگ استاد یک نُت خارج است. یادم رفته گوشی را بی‌صدا کنم. استاد چیزی نمی‌گوید؛ ولی خجالت می‌کشم.
undefined مامان است. پیام داده کجا هستم. می‌نویسم: «دانشگاه». می‌نویسد: «نمیای اینجا؟» می‌پرسم: «چیزی شده؟» ناخودآگاه فکرم تا بدترین اتفاقات چرخ می‌خورد. قلبم تند می‌زند. گوشه‌ی کاغذ را، تا پیام جواب مامان برسد، خط‌خطی می‌کنم. چندتا علامت سؤال می‌فرستم. استاد کم‌کم پشیمان شده از اینکه درباره‌ام آنقدر خوب فکر می‌کرد. جانم بالا می‌آید تا مامان بنویسد: «شب سالگرد ازدواجتونه، فکر کنم کادو نگرفتی. من از طرفت یه لباس خریدم...»
undefined زمان ایستاده. صدای استاد از جای دوری می‌آید. کلمات مامان پیش چشمم جان می‌گیرند، می‌ایستند، در آغوشم می‌کشند و اجازه می‌دهند سرم را روی شانه‌شان بگذارم. انگار مامان بغلم کرده. این ده روز هزار جور زحمت کشیده و حالا نقطه‌ی آخر خط را گذاشته. فقط مامان بلد است چه جوری حال یک خانه را خوب کند. می‌داند چطوری سرِ کلاف بهم پیچیده مغزم را پیدا کند و مرتب دور دستش بپیچد و سامان‌یافته بگذارد سرجایش. فقط مامان می‌تواند مهم‌ترین تاریخ زندگی‌ام را یادش بماند و بفهمد چقدر برای به‌یادآوردنش کم آورده‌ام. برای مامان می‌نویسم یک ساعت دیگر می‌رسم. قسمت بالای جزوه، می‌نویسم «مامان» و دورش قلب می‌کشم.
undefined<img style=" />undefined فرزانه زینلی، رسانه «ریحانه»؛undefined مجموعه‌ روایت «بهشت‌آفرین»
رسانه «ریحانه» را دنبال کنیدundefined @khamenei_reyhaneh

۱۶:۱۱

thumbnail
undefined زن گل خانه، مرد باغبان
undefined در داخل #خانواده، از نظر اسلام مرد موظف است که زن را مانند گلی مراقبت کند.
undefined رهبر انقلاب، ١٣٧٩/٠۶/٣٠
رسانه «ریحانه» را دنبال کنیدundefined @khamenei_reyhaneh

۱۷:۳۳

thumbnail
undefined #روایت_دیدار | عروسک
undefined خرده‌روایتهایی از گپ‌وگفت رسانه ریحانه KHAMENEI.IR با دختران و زنان شرکت‌کننده در دیدار مردم آذربایجان شرقی با رهبر انقلاب؛ ۱۴۰۴/۱۱/۲۸
undefined دختر جوانی کنارم بود. پدرش شهید ذاکر حیدری از شهدای مدافع حرم بود که سال ۹۵ در حلب سوریه شهید شده بود. زهرا یازده‌ساله بود که پدر شهید شد.
از خاطرات پدرش پرسیدم. کمی مکث کرد و گفت: تازه به سن تکلیف رسیده بودم. اولین بار رفتم مصلای نمازجمعه‌ی تبریز. نماز رو خوندم بابا نگاهی به من کرد و گفت: «نمازت رو خوندی؟» گفتم: «بله، کامل و بدون اشتباه.»
به قدری خوشحال شد که برق توی چشم‌هایش را دیدم. همان روز برایم عروسک خرید و گفت: «این هدیه‌ی اولین نمازته. سعی کن نماز رو ادامه بدی.» آخرین باری که اعزام شد سوریه خودش من را رساند مدرسه. بعد که فهمیدم رفته، گفتم: «من دیگه مدرسه نمی‌رم.» بابا زنگ زد و گفت: «من رفته‌م که تو راحت به درس و مدرسه بری و ترسی نداشته باشی.» بابا از آن سفر برنگشت و شهید شد. حالا من دانشجو هستم و به یاد حرف بابا درس می‌خوانم.
undefined راوی: زهرا حیدری، فرزند شهید ذاکر حیدری
undefined شماره ٨
رسانه «ریحانه» را دنبال کنیدundefined @khamenei_reyhaneh

۱۵:۴۳

نماز، برای یاد خداست.mp3

۰۰:۵۲-۲.۰۷ مگابایت
undefined  #شنیدنی | نماز، برای یاد خدا

undefined  کدام دستور کاربردی نماز، روح را متعالی می‌کند؟

undefined توصیه‌های رهبر انقلاب درباره فرصت‌های ماه مبارک #رمضان
رسانه «ریحانه» را دنبال کنیدundefined @khamenei_reyhaneh

۱۶:۳۵

thumbnail
undefined #روایت_دیدار | شعار ترکی
undefined خرده‌روایتهایی از گپ‌وگفت رسانه ریحانه KHAMENEI.IR با دختران و زنان شرکت‌کننده در دیدار مردم آذربایجان شرقی با رهبر انقلاب؛ ۱۴۰۴/۱۱/۲۸
undefined حال‌وهوای بیت از شوروشوق لبریز بود. صدای مردان تبریزی آن‌قدر رسا و باصلابت بود که ستون‌های حسینیه می‌لرزید. از عمق جان شعار می‌دادند و انتظار آمدن رهبر معظم انقلاب را می‌کشیدند‌. بین جمعیت می‌گشتم. یکی از خانم‌های اجرائی شور و نوای حضار را که دید، پرسید: «این جمله‌شون یعنی چی؟»
جمعیت صدا می‌زدند و من هم هم‌صدا با آن‌ها تکرار می‌کردم:
«بیز اولماقا حاضیروخ خامنه‌ای سربازیوخ»
گفتم: «کاش ترکی بلد بودید و شیرینی این حرف‌ها را مزه می‌کردید. این‌ها می‌گویند:
«ما آماده‌ی مرگ هستیم ما سربازان خامنه‌ای هستیم»
undefined شماره ٩
رسانه «ریحانه» را دنبال کنیدundefined @khamenei_reyhaneh

۱۶:۵۱

thumbnail
undefined برسد به دست مادر «کاک احمد»

undefined روایتی برای مرحومه معصومه حسین‌زاده، مادر شهید احمد متوسلیان

undefined عصر دیروز خبری در رسانه‌ها آمد با این عنوان: «پایان ۴۳ سال چشم‌انتظاری». نوشته بودند شما بعد از تحمل سال‌ها بیماری آسمانی شدید. من همین‌جا متوقف شدم‌. می‌دانید چرا؟! چند شب قبل حالم بد شده بود. دست به دیوارهای خانه می‌کشیدم و از درد به خودم می‌پیچیدم. اسم پسرم را صدا می‌زدم. سعی می‌کردم قرص مسکن را توی جعبه‌ی داروها پیدا کنم. نمی‌دانم توی آن حالت گیجی چرا اسم همسر و دخترانم را صدا نمی‌زدم. فقط می‌خواستم پسرم خانه باشد. دست مردانه‌اش را بگیرم و فشار بدهم و بهم بگوید: «پاشو ببرمت دکتر، مامان!» شما چطور حاج خانم؟! وقتی توی این سال‌ها درد می‌کشیدید حاج احمد را صدا می‌زدید؟! دلتان می‌خواست کنارتان باشد؟! چقدر نیمه‌شب‌ها که قرص‌هایتان را خوردید صدایش زدید؟! چقدر به عکس سیاه‌‌وسفیدی که بالای تخت بود نگاه کردید و برای برگشتنش لحظه‌شماری کردید؟!
undefined من شما را از نزدیک ندیده‌ام. از عکس‌ها متوجه شباهت زیادتان شدم. چشم‌ها و ابروهای مشکی و پرپشت حاج احمد به شما کشیده است. شنیده‌اید می‌گویند دل‌وجرأت پسرها به مادرشان می‌رود؟! شاید به‌خاطر همین پسرها مامانی‌ترند. وقتی به عکس‌های اینترنتی نگاه می‌کنم، انگار شما و حاج احمد همیشه کنار هم بوده‌اید؛ نیمی از فضای عکس برای شماست و نیمی برای پسرتان.
undefined دوستانش می‌گفتند منظم‌ترین فرد گروه بوده. فهرستی برای نظافت سنگر و اتاق‌ها یا شستن ظرف‌ها می‌نوشت و همه را به نوبت انجام می‌داد. می‌توانم تصور کنم کنار دستتان ایستاده و این چیزها را یادش داده‌اید. وقتی خانه بوده توی آشپزی ناخنک زده، ظرفی شسته و کمک حالتان بوده.
undefined شنیده‌اید مریوانی‌ها «کاک احمد» صدایش می‌زدند؟! آقا در وصف‌ پسرتان گفته‌اند: «وقتی به مریوان رفتم فرمانده بود؛ ولی مثل یک فرد عادی دوندگی می‌کرد.» مریوانی‌ها نمی‌خواستند فرمانده‌ی محبوبشان برود. گوش‌به‌فرمان بودن همین است، دیگر. اینکه وقتی بخواهی پستت را ترک کنی، وقتی کارت تمام شده باشد، وقتی باید بروی سراغ اوامر بعدی امام زمانه‌ات دل کسانی که با اخلاص برایشان کار می‌کردی برای نبودنت بگیرد و نخواهند که بروی. حالا دل ما هم از نبودن شما گرفته، حاج خانم. فردا مراسم تشییع پیکر مطهرتان در بهشت زهرا (س) برگزار می‌شود. فکر نکنم بتوانم خودم را برسانم؛ اما حلوای سفره افطار را به یاد شما می‌پزم.
undefined نمی‌دانم داشتن پسری که سرباز خط مقدم باشد چه با دل مادرش می‌کند؛ اما صدای حاج احمد را شنیده‌ام که می‌گفت: «کسی با ما بیاید که تا آخر پای کار بماند.» دعا کنید ما هم از آن سربازان تا آخرکار مانده‌ باشیم، معصومه خانم!
undefined<img style=" />undefined فاطمه‌سادات موسوی
رسانه «ریحانه» را دنبال کنیدundefined @khamenei_reyhaneh

۱۹:۳۴