۲۰:۵۲
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
۱۱:۴۰
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
۱۲:۵۸
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
۱۸:۲۶
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
۱۸:۳۷
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
۱۸:۵۲
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
۹:۴۶
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
۱۰:۴۵
عطای بیدرخواست (1).mp3
۰۱:۲۴-۳.۲۹ مگابایت
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
۱۱:۰۷
انگار آشنای نزدیکی را دیده باشم، بهطرفش میروم و محکم بغلش میکنم. تازه به پانزده سال رسیده است. بازوهایشت را فشار میدهم.«آقا رو دیدی؟ چشم و دلت روشن!»از خوشحالی روی پا بند نیست: «باور نمیکنم سالگرد حاجقاسم اینجا باشم.»
جملههای بریدهبریده و پراشکش را میشنوم: «بعداز اینکه کتابهای حاجقاسم رو خوندم و شناختمش، عاشق رهبر شدم. تازه فهمیدم ایشون کیه. از اون موقع عشقش قلبم رو پر کرده.» میگویم: «حاجی خودش دعوتت کرده!»
حاجقاسم هنوز هم دارد برای این انقلاب میدود و قلبها را به این باورها پیوند میزند. عظمت یک مرد تا کجا میتواند ادامه داشته باشد؟!
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
۱۴:۱۱
بازارسال شده از روزنامه صدای ایران
۱۵:۵۵
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
۱۹:۱۷
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
۹:۲۶
یاد خاطرهای میافتم که دوستم از شهید سردار سلیمانی تعریف کرده بود. میگفت وقت بچگی که به حسینیهی الزهرای کرمان میرفته، حاجقاسم تکبهتک فرزندان شهدا را میشناخته. نوازششان میکرده. از آنها دلجویی میکرده. حتی برایشان چای توی نعلبکی میریخته و قند برایشان حل میکرده. همهی فرزندان شهدا خودشان را فرزند حاجقاسم میدانستند و «بابا» صدایش میکردند.
بعداز حاجقاسم، چه کسی برای این بچهها چای توی استکان میریزد؟ چه کسی برایشان قند حل میکند؟
ناگهان جمعیت موج میخورد و صدای تکبیر بلند میشود. غم پس میرود و شادی میشکفد. تا آقا هست، هیچ فرزند شهیدی بدون پدر نمیماند!
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
۹:۴۳
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
۱۰:۴۹
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
۱۱:۴۵
خیلی زود حوصلهاش سر میرود و دستهایش را دور گردن مادر حلقه میکند: «پا شو بریم مامان. من خوابم میاد.»
مادرش آرام بیخ گوش او میگوید: «دورت بگردم. الان نمیتونیم بریم. چند تا صلوات بفرستی، رفتیم.» بعد سرش را جلو میآورد و رو به من میگوید: «اونقدر ذوق داشت بیاد که من رو مجبور کرد نصفهروزه براش لباس نظامی تهیه کنم. گفت من سرباز آقام. باید جلوش لباس سربازها رو بپوشم.»
پسرک با برگهای که سرود حاجقاسم را روی آن چاپ کردهاند، موشک میسازد؛ ولی گوشش به ماست. دستی روی سرش میکشم و به او «ماشاءالله» میگویم.
صحبتهای حضرت آقا میرسد به توبیخ اغتشاشگرانی که اخیراً خودشان را پشتسر کاسبهای دغدغهمند و حامی نظام قایم کردهاند. یکباره صدای جمعیت همراه مشتهای گرهکرده، بالا میرود: «مرگ بر منافق!»
پسرک دوباره روی پا بلند میشود و با هیجان از مادرش میپرسد: «منافق یعنی چی؟» مادر میگوید: «منافق یعنی کسی که جلوی روت میگه دوستته، ولی از پشت بهت ضربه میزنه.» پسرک کمی فکر میکند و دوباره مشغول موشکبازی میشود. سرباز حضرت آقا همیشه حواسش جمع است؛ حتی اگر خسته باشد.
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
۱۴:۲۱
۱۵:۲۹
۱۷:۰۲
میپرسم توی این دورهوزمانه چطور میشود که جوانی آرزوی شهادت میکند؟ آن جوان چطور زندگی کرده، چطور نشسته و برخاسته و نفس کشیده و روزگار گذرانده که میان فتنههای این روزگار، قسمتش شهادت شده؟ جواب شنیدهام: «خیلی خوشخلق بود، خیلی مهربون بود، خیلی با شهدا انس داشت، خیلی امامحسینی بود و…» و آخرش همه به این جمله رسیدهاند: «شهید زندگی کرد که شهید شد!»
انگار این جملهی شهید سلیمانی اسم رمز شده است. باید شهید زندگی کنی که شهید بشوی. راه دیگری ندارد.
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
۱۷:۱۰