بله | کانال ریحانه
عکس پروفایل ریحانهر

ریحانه

۲۱.۴ هزار عضو
thumbnail
undefined مشقِ شب در بهشت
undefined یادبود رسانه «ریحانه» برای «۱۶۸» کودک دختر و پسر مدرسه شجره طیبه شهر میناب که در حمله آمریکایی-صهیونی به شهادت رسیدند.
undefined رهبر شهید انقلاب: امروز ظالم‌ترین و بی‌رحم‌ترین مجموعه‌ی دنیا حکومت آمریکا است؛ از همه ظالم‌تر است. این داعش را ملاحظه کردید که چقدر بد و ظالم و وحشی بودند؟ حکومت آمریکا از اینها بدتر است. ۱۳۹۶/۱۱/۱۹
undefined نسخه قابل چاپ
undefined رسانه «ریحانه» را دنبال کنیدundefined @khamenei_reyhaneh

۱۹:۵۰

thumbnail
undefined مأمنی که مقتل شد

undefined یادواره‌ی «هانیه احمدی» که در حملات آمریکایی_اسرائیلی به مدرسه شجره طیبه در شهر میناب به شهادت رسید.

undefined از تو نوشتن دل شیر می‌خواهد هانیه. مگر می‌شود اسم فرشته‌های میناب را آورد و دل نلرزد؟ غرق تماشای چشمان سیاهت می‌شوم؛ همان چشمانی که حالا بر جان تمام مادران ایران نشسته است.
undefined دو روز بود که سرماخورده بودی و به مدرسه نمی‌رفتی. گفتی دلم برای همکلاسی‌هایم تنگ شده، اگر امروز آن‌ها را نبینم از غصه می‌میرم. حالا کجایی که ببینی مادرت در آتش غصه‌ی دوری‌ات می‌سوزد؟ کجایی که ببینی زنان این سرزمین، داغدار نبودنت هستند؛ روزها برایت اشک می‌ریزند و شب‌ها مشت‌های گره‌کرده‌شان را روانه‌ی دشمنت می‌کنند.
undefined می‌دانم زنگ فارسی بود که موشک، کلاس را روی سرتان آوار کرد. معلم درس چهاردهم را می‌داد؛ حرف «هـ». لابد چقدر خوشحال بودی که حالا می‌توانی بنویسی «هانیه»، می‌توانی بنویسی «شهید». به من بگو، داشتی کلمه‌ی «شهید» را بخش می‌کردی که بال درآوردی؟
undefined هانیه‌ی من، گل پرپر وطن! تو در قامت یک سرباز کوچک، جانت را فدای این خاک کردی. حالا قطره‌قطره‌ی خون تو در رگ‌های این سرزمین می‌جوشد و طنین «الله‌اکبر» را در کوچه‌پس‌کوچه‌ها زنده نگاه می‌دارد. ما مادران، منتقم معصومیت تو و همکلاسی‌هایت هستیم. نامت را چنان بلند فریاد می‌زنیم تا دنیا بشنود: مدرسه باید مأمن باشد، نه مقتل؛ و این فریاد، برای همیشه در سینه‌ی تاریخ ثبت خواهد شد.
undefined<img style=" />undefined ریحانه صادقی یکتا
رسانه «ریحانه» را دنبال کنیدundefined @khamenei_reyhaneh

۸:۰۸

thumbnail
undefined #بعثت_خون | یک دل سیر

undefined روایت‌هایی زنانه درباره اربعین آقا‌جانمان

undefined چهلم آقای شهیدمان بود. سربند «یا منتقم» را گره زدم به پیشانی بچه‌ها و به مچ دست‌هایشان، پرچم کوچک ایران بستم. پسرم این‌بار، پرچم زرد «حزب الله» را دست گرفت‌. راه افتادیم سمت میدان جمهوری. مردم، دسته‌دسته پیش می‌رفتند. مهدی رسولی روضه می‌خواند: «چهل شب شد تن پاکت کفن کردند، تو را آن شب ز گودالی درآوردند.»
undefined آمده بودم یک دل سیر گریه کنم. سنگین بودم اما اشک راه نمی‌گرفت. هرچقدر نزدیک‌تر می‌شدیم به بیت، بغضم بیشتر می‌شد و نفسم سنگین‌تر. سر خیابان دوازده فروردین، وقتی راه‌های ورودی به بیت را بسته دیدم، زدم زیر گریه. از آنجا بود که گریه آسان شد.
undefined هربار که به عنوان راوی دعوت می‌شدم به بیت، از این خیابان‌ها رد می‌شدم. حالا انگار ضریحی گذاشته بودند دور مقتلِ آقایمان. دستم نمی‌رسید از نزدیک زیارتشان کنم. می‌خواستم بگویم دیگر دنبال جایگاه ویژه نیستم. ته حسینیه هم می‌توانم بایستم. سرپا. حتی جایی برای نشستن نمی‌خواهم. اصلا نمی‌آیم نزدیک.
undefined مداح بلند می‌خواند: «داغت نمی‌شه باورم، ای رهبرم، ای رهبرم.» و ما بی‌که اراده کنیم، شانه‌هایمان تکان می‌خورد و اشک راه می‌گرفت روی صورت‌هایمان. وقتی از کشوردوست رد شدم، انگار باری از دوشم برداشته شد. عکس بزرگی از آقا را زده بودند سر خیابان. آنقدر دلگرم‌کننده بود که فکر نمی‌کردیم رهبرمان دیگر نیست.
undefined قدری جلو رفتیم و رسیدیم تقاطع جمهوری_فلسطین. روی دیوار بتنی پُر بود از نوشته‌‌هایی از مردم. زن و مرد، خودکار به دست ایستاده بودند و چیزهایی برای رهبر می‌نوشتند: «سلام بر آنکه تا لحظه‌ی آخر دلش برای ما تپید.»، «تا ابد دلتنگتیم پدرم»، «بعد از تو آواره‌ی خیابان‌ها شدیم»، «پناه یک ملت بودی ولی به پناهگاه نرفتی»
undefined هر نوشته، روضه‌ای بود برای خودش. چند زن، قرآن و مفاتیح دست گرفته بودند و پای دیوار چیزهایی می‌خواندند برای رهبرمان. گوشه‌ای هم چند نفری تکیه داده بودند به آمبولانس و خیره به دست‌نوشته‌ها گریه می‌کردند. انگار حسرت یک دیدار به دلشان مانده بود.
undefined زنی جمعیت را کنار زد و رفت جلو. صورتش آرایش داشت و معلوم بود برای احترام، روسری‌اش را جلو کشیده. بی‌تاب بود. با بهتِ عجیبی دیوار بتنی را نگاه می‌کرد. بعد انگار تعارف را کنار گذاشت. برگشت و گفت: «می‌شه از این درز، اونور رو ببینم؟ من هیچ‌وقت آقا رو از نزدیک ندیدم.» بی‌خجالت، زد زیر گریه و ادامه داد: «حالا میشه مقتلش رو ببینم؟»
undefined آفتاب داشت غروب می‌کرد. از خیابان فلسطین آمدیم بالا. دیوارنوشت‌ها دوباره کشاندنمان سر چهارراه. دلم نمی‌خواست از آن کوچه‌ها و خیابان‌ها بیرون بروم. انگار وارد مکان مقدسی شده بودم که بیرون آمدن از آن، برایم سخت بود. آسمان تاریک‌تر می‌شد. مردم گوشه‌کنار خیابان نشسته بودند. هیچکس دلِ رفتن نداشت. مردی برای خودش روضه می‌خواند و زنی کنارش اشک می‌ریخت. بچه‌ها گوشه‌ای بازی می‌کردند. زنی نشسته بود روی چهارپایه و زل زده بود به آسمان؛ لب‌هاش می‌جنبید. صدای خش‌خش بلندگو بلند شد و بعد، صدای دعای فرج. وقتی رسیدیم به فَفَرِّجْ عَنَّا بِحَقِّهِمْ فَرَجا عَاجِلا قَرِیبا، صدای گریه‌ی مردم بلند شد. دیگر می‌توانستیم یک دل سیر گریه کنیم.
undefined<img style=" />undefined زهرا عطارزاده
undefined شماره ٢١
رسانه «ریحانه» را دنبال کنیدundefined @khamenei_reyhaneh

۸:۵۷

thumbnail
undefined پویانمایی رسانه ریحانهundefined ما هم‌ریشه‌ایم!
undefined نامه‌ای از باغ‌های میناب به زیتون‌زارهای غزه
undefined ما را از کودکی این‌طور بار آورده‌اند؛ که دل‌مان برای مظلوم بلرزد و مقابل ظالم، قد علم کنیم. حالا یکی بازوانش ستبر است و قدم‌هایش بلند، «صمود» راه می‌اندازد و راه می‌افتد سمت خطه‌ی زیتون‌پرور شما. یکی هم مثل من، دستانش تُرد است و قدم‌هایش کوتاه؛ می‌گردد ببیند توی خانه و شهر کوچکش، «میناب»، چه دارایی عزیزی دارد تا برایتان بفرستد. من گوشواره داشتم با انبه‌های شیرینِ شهرمان؛ همه را فرستادم تا بدانید قلبمان برایتان می‌تپد. چون از دلِ این خاک یاد گرفتم که دست مظلوم را نباید رها کرد.undefined هر چند که دیده‌ام می‌شود ریشه در این خاک پاک داشته باشی و در هوای دیگری قد بکشی، اما همه‌ی هنرت این باشد که بر چهره‌ی هم‌خاکان خودت غبار غم بنشانی. می‌شود آن‌قدر کور و کر شده‌ باشی که تمام قدرت سردمداران ظلم را علیه هدیه‌ی یک دختربچه‌ی مینابی بشورانی. فرقی ندارد اهل کدام جغرافیا باشی؛ وقتی چشم بر حقیقت ببندی، تبر می‌شوی به جان همان ریشه‌ای که از آن تغذیه کرده‌ای. اما آن‌ها نمی‌دانند که ما ریشه‌ها، زیر زمین مشت‌هایمان را گره کرده‌ایم و دست هم را رها نمی‌کنیم. undefined و این یک حقیقت ابدی است که هیچ‌کس به ظالم‌ها نگفته: تو می‌توانی دختری در محاصره باشی، اما منتقمی در تمام خاک‌های جهان داشته باشی. فقط کافی‌ است یک چیز را بلد باشی: «ظلم، شبیه ساقه‌های آفت‌زده‌ی درختی است که دیر یا زود می‌سوزد و خاکستر می‌شود، اما ریشه هیچ‌گاه از بین نمی‌رود.» این را یادت بماند؛ ریشه‌ی ما در زمینِ حق است، فرقی نمی‌کند کجای جهان ایستاده باشیم.
undefined راستی دوست خوبم در غزه! بگو گوشواره‌هایم به دستت رسید؟
undefined رسانه «ریحانه» را دنبال کنیدundefined @khamenei_reyhaneh

۱۰:۲۲

thumbnail
undefined سیندخت در بادگیر بنفش

undefined روایتی از ایستادگی معلم‌ ایرانی

undefined قبل از جنگ دور هم جمع می‌شدیم و توی کتابخانه‌ی شهر شاهنامه می‌خواندیم. وقتی به ماجرای ازدواج زال و رودابه رسیدیم من عاشق سیندخت شدم. زیبایی‌اش. نفوذ کلامش، تاثیرگذاری اجتماعی‌اش، بلد بود مادر باشد. همسر باشد؛ و همان‌طوری در حالی که همه‌شان هست، یک سیاست‌مدار هم باشد. دلم می‌خواست دستی بیاید و من را با خود به دل قصه‌ها و افسانه‌ها ببرد تا بتوانم این زن را یک‌بار از نزدیک ببینم. ببینم چقدر از ذهن من و خیالات من فاصله دارد. یا حتی چقدر نزدیک است. تا اینکه دیشب کسی فیلمش را برایم فرستاد. خودِ سیندخت بود. یک بادگیر بنفش پوشیده بود و بالای یک میدان یا یک دیوار یا یک بلوار، نمی‌دانم، زیر باران ایستاده بود. میله‌ی پرچم ایران را دستش گرفته بود و توی هوا تابش می‌داد. خبرنگار زن جلو آمد. میکروفون کوچک را جلوی دهانش گرفت و پرسید: «خسته نمی‌شی؟ هرشب این‌جایی و پرچم به این بزرگی رو تکون می‌دی؟» انگار به سیندخت شاهنامه برمی‌خورد. او همه چیزش را با خود به این میدان آورده و هر جا که لازم باشد یک تکه از خودش را از توی جیب بادگیرش بیرون می‌کشد. این‌بار از در مادرانگی‌اش وارد می‌شود، می‌گوید: «نه قربونت بشم. ما خستگی رو خسته می‌کنیم. این دست‌ها هم نذر ابالفضله. خودش این پرچم رو تکان می‌ده.» سیندخت دوباره دست توی جیبش می‌کند و می‌گوید: «سال‌ها معلم بوده‌‌م. اینقدر این‌جا می‌ایستم تا دانش‌آموزام منو ببینن. سال‌ها یادشون دادم باید پای مملکتتون بایستید. دوباره هم می‌خوام یادشون بدهم. باید بدونن من جا نمی‌زنم.»
undefined دیگر یقین کرده‌ام که زن سیندختی‌ست از دل شاهنامه. به دانش‌آموزانش حسودی‌ام می‌شود. عجب معلم خوبی داشته‌اند. خبرنگار زن هم خوب سوژه‌ای پیدا کرده. دوباره می‌گوید: «دشمن تهدیمون کرده. گفته جزایرمون رو می‌گیره.» سیندخت توی جیبش را می‌گردد. لابد به خودش می‌گوید: نباید آن ته باشد. زود پیدایش می‌کند. آن روی کابلی‌اش پیدا می‌شود. آن دست خالی‌اش مشت می‌شود. می‌گوید: «این سرزمین تهمتن داره. رستم داره. دلاور داره. جرأت نداره پا توی این خاک بذاره.» آخرین جمله‌‌اش خیلی قشنگ است. جان می‌دهد برای این‌که بروم و روی ماهش را ببوسم. می‌گوید:«تا مادرها هستن، بچه‌ها عقب نمی‌کشن... همه‌ی ما فداییِ یک تار موی امام زمان و رهبر عزیزمون هستیم.» فیلم تمام می‌شود. ولی من نه. فکر می‌کنم چه قدر سیندخت و تهمینه و گردآفرید دو رو برم هستند که من ندیده‌ام. امشب باید چشم‌هایم را بیشتر باز کنم. تاریخ و افسانه همین‌جاست.
undefined<img style=" />undefined زهرا غلام‌زاده
رسانه «ریحانه» را دنبال کنیدundefined @khamenei_reyhaneh

۱۱:۰۸

thumbnail
undefined #می‌نویسم_برای_پدر_شهیدم | دختر انقلاب
undefined تک‌نگاری‌هایی به قلم زنان ایرانی از روزهای پس از شهادت #آقاجان ما، شهید سیدعلی خامنه‌ای و دفاع مقدس ملت ایران در برابر آمریکا و رژیم صهیونیستی؛ اسفند ۱۴۰۴، فروردین ١۴٠۵
undefined املاکی بود و مربی رزمی‌کار. هنوز برنامه‌های تجمع میدان انقلاب در شام اربعین رهبر شهیدمان، رسماً شروع نشده بود، اما درست مثل سی‌و‌نه شب قبل، با همراهی همسرش کارش را از همان ساعت شش عصر شروع کرده بود و قصد داشت، مثل همان شب‌های قبل تا حوالی ساعت دوی نیمه‌شب ادامه‌اش دهد. توی میدان انقلاب علم می‌گرداند، علم بزرگی که پرچم یا ابوالفضل را دوخت زده به پرچم ایران.
undefined اسمش سحر بود، اما می‌گفت اسم جدیدش را بیشتر دوست دارد، می‌گفت مردم اینجا به من لطف کرده‌اند و اسمم را گذاشته‌اند دختر انقلاب. می‌گفت آن‌قدر می‌آیم و آن‌قدر علم می‌چرخانم تا جشن پیروزی را با رهبرمان، توی همین میدان انقلاب و با همین مردم، با هم بگیریم.
undefined پرسیدم خسته نشدی؟ پرچمش را مثل حصاری امن، با دستش کشید دور خودش: «این دستم خسته بشه، با اون یکی دست می‌چرخونم، اون یکی هم خسته بشه، پرچم وطنم را به دندون می‌کشم، به عشق سیّد‌علی، به عشق رهبرم سیّد‌مجتبی و به عشق مردم ایران، تا کور بشه چشم آمریکا.»
undefined<img style=" />undefined راضیه ابراهیمی
undefined شماره ٢٣٨
undefined مجموعه‌روایت «می‌نویسم برای پدر شهیدم» فراخوانی است از حضور در قلب خیابان‌های ایران. متن یا فیلم خود از حضورتان در تجمعات این شبهای سوگ و حماسه را برای ما بفرستید به این شناسه: @reyhaneh_contact
رسانه «ریحانه» را دنبال کنیدundefined @khamenei_reyhaneh

۱۲:۲۶

thumbnail
undefined پسری که می‌داند وطن، ناموس است

undefined روایت انشاء ناتمام مهندسی کوچک

undefinedاسم پردیسان را که توی کپشن دیدم زنگ زدم داداش. محل اصابت می‌شد پشت خانه‌شان. گفتم حتمی شهید صفری‌نوا را می‌شناسد. اطلاعات بگیرم و بعد روایتش را بنویسم. هرچه نباشد همسایه‌اند. گفت اطلاعات محله و شهدای پردیسان را می‌خواهی زنگ بزن آقای بیات. همین آقایی که توی فیلم دارد انشای معین را -انشای شهید معین را- می‌خواند. خانه‌اش توی همین محله است و همه‌ی همسایه‌ها را می‌شناسد.
undefined زنگ زدم. آقای بیات گفت چهار روز است داریم کوچه را آواربرداری می‌کنیم؛ درست از همان ساعتی که زدند. چهار روز است از وسط سنگ و تیرآهن و بتن، داریم دفتر و کیف و کفش و لباس درمی‌آوریم؛ با گریه. و بعد به قصه‌ای که پشت هر تکه است فکر می‌کنیم. اصلا همین شد که دفتر انشای معین را برداشتم. تویش پر از قصه است و پر از معین. معین خودش را توی این دفتر خیلی خوب نوشته و خیلی واضح نوشته. پسر کلاس هشتمی که بداند وطن چیست و بداند وطن ناموس است، یعنی خیلی مرد است.
undefined بعد گفت الان هم نشسته‌ام وسط حیاط خانه‌ی آقای صفری‌نوا؛ روبه‌روی مقتل‌شان. از معین پرسیدم و خانواده‌اش. گفت معین همان لحظه اول شهید شده. توی اتاق اولی بوده. خواهرش هم توی اتاق بغلی. اول رفته توی کما. بعد هم شده شهیده‌ای که ۲۲سالش بود و دانشجوی روانشناسی. پدرشان دیروز پنج ساعت توی اتاق عمل بوده برای ضایعه‌ی نخاعی. مادرش هم بستری. حال‌شان خوب نیست و خبر ندارند دیگر دختری که بخواهد مرکز مشاوره بزند و پسری که بخواهد مهندس هوافضا شود و به وطن خدمت کند، ندارند.
undefined<img style=" />undefined فاطمه افضلی
رسانه «ریحانه» را دنبال کنیدundefined @khamenei_reyhaneh

۱۵:۳۲

thumbnail
undefined #حک_شده_بر_قلب_کشوردوست | خیلی دوستت دارم
undefined همه‌چیز قرار است شما را به خاطرِ من بیاورد. حتی همین ماژیک مشکی! گوشی که زنگ خورد، ٠٢١ افتاد روی نمایشگر. بادمجان سرخ می‌کردم، انگشت کشیدم روی صفحه. صدا پیچید در گوشم: «از حوزه‌هنری تهران تماس می‌گیرم!»
undefined مرد پشت خط شروع کرد به صحبت، نامم را پرسید، کد ملی و شهر محل سکونتم را. زانوهایم ‌لرزید، نوک انگشت‌هایم قندیل بست، قلبم خواست بیفتد روی گلیم آشپزخانه. تماس قطع شد. گوشی را گذاشتم روی اپن، بادمجان‌ها جزغاله شده بودند. شعله را خاموش کردم و دویدم سمت دفتر و خودکارم. دور یکی از شعرها را با همین ماژیک مشکی خط کشیدم. روسری سرمه‌ام را انداختم روی سر. ایستادم مقابلِ آینه و خواندم: «اگر یک لحظه در جانم هوس بود/به غیر از عشق این خاک مقدس...» لبم را به دندان گرفتم؛ گونه‌هایم شده بود رنگ گل‌انار. تا ١۵ رمضان خیلی نمانده بود!
undefined حالا اینجا هستم آسیدعلی آقا! روسری سرمه‌ای پوشیده‌ام، ماژیک مشکی‌ دست گرفته‌ام، قرار بود مقابلتان شعر بخوانم؛ قرار نبود این مدلی بیایم بیت... من خیلی دوستت دارم آسیدعلی آقا!
undefined<img style=" />undefined فاطمه دولتی
undefined شماره ١
رسانه «ریحانه» را دنبال کنیدundefined @khamenei_reyhaneh

۲۱:۰۵

thumbnail
undefined نامت را فراموش نمی‌کنیم

undefined یادواره‌ی «مهیار زنگانه» که در حملات آمریکایی_اسرائیلی به مدرسه‌ای در آبیک قزوین به شهادت رسید.

undefined مادرت از سر شب خواب‌و‌بیدار چند بار چشم باز کرده و پاییده بود که خوابیدی یا نه؟ و شاید وقتی دیده بود که هنوز مشغولی، با همان لهجه‌ی ترکی، قربان‌صدقه‌ات رفته بود: «ماشالله اوغلاندو!» تو اما تا ساعت ۲ نشد، چشم روی هم نگذاشتی. باید آیةالکرسی را حفظ می‌کردی که سر کلاس برای معلمت بخوانی و یک هزاران‌آفرین دیگر از او بگیری. از همان‌ها که وقتی پانزده آذر ماه نوشته بودی: «به نام‌ کوچه‌ها و خیابان‌های محل زندگی خود نگاه کنید! نام این دلاوران و شهیدان وطن را آنجا می‌توانید ببینید.» به تو گفت. و حالا نام خودت، که هنوز یازده سال بیش‌تر نداری، یکی از همان نام‌هاست، که در خاطر ما قزوینی‌ها می‌ماند. و در خاطر همکلاسی‌های تو، در مدرسه‌ی امام‌ رضای آبیک‌ هم.
undefined حتمی آن‌ها توی آن حیاط که بمب‌های آمریکایی_صهیونی جان عزیز تو را گرفتند، باز هم فوتبال بازی می‌کنند، باز هم آیةالکرسی را از حفظ می‌خوانند وشاید یک‌روز توی دفترشان، انشایی درباره‌ی تو بنویسند، که حالا شهید وطن هستی. نامت بلند پسر ایران. برای مادرت، که دلتنگ توست و برادر کوچکت، که هنوز باور نکرده رفتنت را و دوستانت، مثل خودت عاقبت‌به‌خیری بخواه. مطمئن باش ما هم نام تو، دلاورمرد کوچک را هرگز فراموش نمی‌کنیم.
undefined<img style=" />undefined زهرا خلیلی
رسانه «ریحانه» را دنبال کنیدundefined @khamenei_reyhaneh

۶:۴۵

thumbnail
undefined #بعثت_خون | کسی شبیه من، کسی شبیه تو

undefined روایت‌هایی زنانه درباره اربعین آقا‌جانمان

undefined«ایشالا پیروزی.» صدا جوان بود. برگشتم. دختری بود با نقاشی پرچم ایران روی لپش و چفیه‌ی سبزی که روی شانه‌های خیسش جمع شده بود. انگشت اشاره‌اش را که لرزش ریزی داشت به نشانه‌ی پیروزی بالا نگه داشته بود. نمی‌دانم چرا با دیدنش کمی آرام گرفتم. لبخند زدم و دستم را به دعا بالا آوردم. دو زن کناری هم، همان‌طور که دست به کمر لبه‌ی جوی نشسته بودند، به سبک شمالی‌ها آمین کشیده‌ای گفتند. دختر دستش را پایین آورد. رفتم نزدیک و پرسیدم: «جای کسی نیست؟» ابروهایش را بالا داد و خودش را چند سانت کنار کشید.
undefined ایستادم کنارش. دست‌هایم را به هم گره زدم و گفتم: «چه‌قدر دلم روضه می‌خواست.» لب‌های سرخابی‌اش را روی هم فشار داد و با نوک کفشش برگ خیسی را هل داد: «من… راستش، تا همین چند وقت پیش اصلاً طرفدارشون نبودم. همیشه بهشون نقد داشتم.» صدایش لرزش ریزی داشت. انگار مطمئن نبود می‌خواهد همه‌ی حرفش را بزند یا نه. چشمم را از صورتش برداشتم و به جمعیت دور میدان امام تنکابن نگاه کردم. باران نم‌نم روی صورتم می‌نشست و قطره‌ها روی سنگفرش برق می‌زدند. گفتم: «اجازه دارم یه سوال بپرسم؟» سرش را کمی کج کرد. حس کردم خجالتش می‌آید. «وقتی اسمشون رو می‌شنوید، یاد چی می‌افتید؟» دلم می‌خواست بدانم کدام بُعد از آقا برایش جذاب است. دوست داشتم بیشتر بشناسمش. خیلی وقت بود با افراد خارج از دایره‌ی عقایدم هم‌صحبت نشده بودم.
undefined چشمش روی خطوط سنگفرش مانده بود: «شهادت مقتدرانه‌شون.» خیسی جمع شده توی چشم‌هایش سر خورد روی گودی زیر مژه‌هایش: «منم باور کرده بودم که رفته زیرزمین. فکر می‌کردم مثل حاکمای دیگه… فرار می‌کنه.» سرم پایین بود و زل زده بودم به پرچم سه‌رنگمان. آرام پرچم زرد حزب‌الله را از دل پرچم ایران بیرون کشید و نشانم داد: «من فقط به خاطر ایران نمیام. به خاطر مقاومت هم هر شب اینجام.» پرچم را از دست‌های یخ‌زده‌اش گرفتم و محکم گفتم: «بهت افتخار می‌کنم.» یک لحظه‌ توی صورتم دقیق شد و بعد دستم را کشید سمت خودش. بغلم کرد. موهای نم‌خورده‌اش بوی باران می‌داد. هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم نیمه‌شبی بارانی، در شهر بچگی‌هایم، توی بغل دختری که هیچ شباهتی به هم نداشتیم، برای آقای شهیدمان، اشک بریزیم. انگار آن شب، باران داشت غبارِ بینِ ما را می‌شست. واقعیت این است که ما راستی‌راستی مبعوث شده‌ایم.
undefined<img style=" />undefined فاطمه اکرارمضانی
undefined شماره ٢٢
رسانه «ریحانه» را دنبال کنیدundefined @khamenei_reyhaneh

۹:۵۰

thumbnail
undefined #حک_شده_بر_قلب_کشوردوست | آقاجون! برمی‌گردی؟
undefined عزیزی که از دست می‌رود، می‌گویند بگذارید همسر، فرزندان و نزدیکانش سوگواری کنند. می‌گویند سوگواری از اولین مراحل پذیرش فقدان است. چهل روز از شهادت آقا گذشته بود. نه او، و نه هیچ‌یک از فرزندان دیگر آقای شهید فرصت عزاداری پیدا نکرده بودند. همه باید خیلی زود خودشان را جمع‌و‌جور می‌کردند برای مبارزه با دشمن. یک عده در میدان، یک عده در خیابان.
undefined پنجشنبه، بیستم فروردین اما با همه‌ی روزها فرق داشت. روز بر سینه زدن بود و اشک ریختن؛ روز عزاداری. روز تسلیت گفتن به همدیگر. نرگس هم مانند همه‌ی فرزندان آقا آمده بود برای تسکین خودش. خیابان کشوردوست بود و دیواری برای درددل. قلمی برداشت و نوشت: «یکی بهم بگه دروغه... آقاجون! برمی‌گردی؟»
undefined شماره ٢
undefined<img style=" />undefined منصوره جاسبی
رسانه «ریحانه» را دنبال کنیدundefined @khamenei_reyhaneh

۱۲:۵۶

thumbnail
undefined #می‌نویسم_برای_پدر_شهیدم | ترم دوم در میناب
undefined تک‌نگاری‌هایی به قلم زنان ایرانی از روزهای پس از شهادت #آقاجان ما، شهید سیدعلی خامنه‌ای و دفاع مقدس ملت ایران در برابر آمریکا و رژیم صهیونیستی؛ اسفند ۱۴۰۴، فروردین ١۴٠۵
undefined یا علی می‌گويم و بالای داربست می‌روم. عکس دانش‌آموز شهید را با چسب می‌چسبانم. زینب، یکی از شاگردها، عکس می‌گیرد و در گروه مدرسه می‌‌فرستد: «انرژی زنانه‌ی خانم دارینی».
undefined از بالا خانم‌های دیگر را می‌بینم که چطور وسط میدان‌اند. یکی روی سن را دکور می‌زد، یکی تخته‌ها را جابه‌جا می‌کرد، یکی نیمکت‌ها را هل می‌داد. نگاهم به عکس‌های قاب‌شده‌ی دخترکان معصوم میناب می‌افتد، چه زنانه و مقتدرانه شهید شدند.
undefined از داربست پایین می‌پرم. دختربچه‌ها مشغول درست کردن موشک‌های کاغذی‌اند. ازشان می‌خواهم ویدیو و عکس بگیرند. طاقت نمی‌آورم و وسط کار، برایشان از اصول عکاسی می‌گویم. دست خودم نیست، معلمم؛ هرجا باشم، حتی وسط روزهای تلخ جنگ، کلاسِ درسم را علم می‌کنم. یادآوری می‌کنم که چالش عکاسی یادشان نرود؛ این‌ها مستندات روزهای ماست که باید برای دانش‌آموزان سال‌های بعد بماند.
undefined ریحانه با دست خونی‌رنگ جلویم ظاهر می‌شود تا باهم، رد خون شهدای میناب را روی صورت‌ها و مقنعه‌های سفید ترسیم کنیم. رد سرخی که هیچ‌گاه از حافظه‌ی تاریخ پاک نمی‌شود، حتی برای آلزایمری‌های تاریخی. امروز روز آن دختران مظلوم بود. ترم دوم را با ارزیابی بسیار خوب در محضر معلم‌های شهیدشان قبول شدند.
undefined<img style=" />undefined مهدیه دارينی
undefined شماره ٢٣٩
undefined مجموعه‌روایت «می‌نویسم برای پدر شهیدم» فراخوانی است از حضور در قلب خیابان‌های ایران. متن یا فیلم خود از حضورتان در تجمعات این شبهای سوگ و حماسه را برای ما بفرستید به این شناسه: @reyhaneh_contact
رسانه «ریحانه» را دنبال کنیدundefined @khamenei_reyhaneh

۱۶:۱۰

thumbnail
undefined #حک_شده_بر_قلب_کشوردوست | اما نه اینجوری!
undefined بوی الکل که در سرم پیچید، کم‌کم داشتم بی‌هوش می‌شدم. تصویری که از او ساخته بودم جلوی چشمم بود. مامان می‌گفت: «عینک به چشم دارد و لبخند که می‌زند، آدم دلش ضعف می‌رود.» بابا قول داده بود همین که عمل تمام شد، هر طور شده مرا می‌برد پیشش. حرف‌های زیادی با او داشتم؛ یک بغل نامه. نمی‌دانستم خط بریل می‌داند یا نه؟ چشم که باز کردم دیدمش. با صورت نورانی‌اش به من لبخند می‌زد. عکسش همه‌جا بود؛ اما خودش نه!
undefined شماره ٣
undefined<img style=" />undefined سارا شهرابی فراهانی
رسانه «ریحانه» را دنبال کنیدundefined @khamenei_reyhaneh

۱۸:۵۸

thumbnail
undefined خانم اجازه؟ شهید

undefined یادواره‌ی «سبحان احمدی طیفکانی» که در حملات آمریکایی_اسرائیلی به مدرسه شجره طیبه در شهر میناب به شهادت رسید.

undefined صدای بلند ضجه‌زدن یک زن، سکوت گلزار را شکست. من چند قبر آن طرف‌تر بودم. رفتم بالای سرش که ببینم داغ دل چه کسی تازه شده!
undefined زن، پوشش عرف زنان میناب را نداشت. مانتو‌ی سورمه‌ای و مقنعه‌ی آبی نفتی پوشیده بود. اشک‌هایش گلوله گلوله از صورتش پایین می‌ریخت. مویه می‌کرد. اسم سبحان را چند بار صدا زد: «بلند شو سبحان! قربونت برم. یادته بعضی وقتا اشتباه صدام می‌زدی و بهم می‌گفتی مامان؟ یادته بهت می‌گفتم اشکال نداره، منم مامان توام؟»
undefined انگار بار اولش بود که می‌آمد سر مزار شاگردِ شهیدش. چند دقیقه‌ای بود که نمی‌توانست تنش را از قبر جدا کند. دلم می‌خواست زیر گوشش آرام زمزمه کنم. بگویم می‌دانم که سخت است اینجا باشی و ببینی شاگردت مسیر پریدنش را پیدا کرده. شاید آن روز که سر کلاس می‌پرسیدی: «بچه‌ها در آینده می‌خواید چه کاره بشید؟» نمی‌دانستی سبحان جوابت را اینطور خواهد داد که: «خانم اجازه؟ شهید».
undefined<img style=" />undefined زهرا مؤمنی
رسانه «ریحانه» را دنبال کنیدundefined @khamenei_reyhaneh

۵:۰۸

thumbnail
undefined حیا، بالاترین خصلت نیک است
undefined شرح حدیثی از امام صادق علیه‌السلام درباره‌ی جایگاه حیا توسط رهبر انقلاب
undefined بیانات در ابتدای درس خارج فقه ۱۳۹۷/۱۲/۱۳
undefinedبازنشر به مناسبت سالروز شهادت امام جعفر صادق علیه‌السلام
رسانه «ریحانه» را دنبال کنیدundefined @khamenei_reyhaneh

۸:۱۰

thumbnail
undefined #بعثت_خون | پنجره فولاد، نبش جمهوری

undefined روایت‌هایی زنانه درباره اربعین آقا‌جانمان

undefined باید خودم را می‌رساندم. باید می‌آمدم تهران تا دلم آرام بگیرد. می‌خواستم کشوردوست را از نزدیک ببینم تا شاید باور کنم. چهل روز است آرام ندارم. انگار در همان لحظه‌ی شنیدن خبر یخ‌زده‌ام و مرحله‌ی «انکار» در سوگتان، تمام‌نشدنی‌ست. از روز شهادت، فقط یک حیرت دستم را گرفته و بغض‌هایی که در گلو مانده و اشک نشده‌. نمی‌خواستم محکم بمانم، اما مجبور بودم چون غم نمی‌گذاشت بجنگم. چون باید در خیابان می‌ماندم و به آخرین نصیحت‌های شما عمل می‌کردم.
undefined میدان انقلاب غلغله بود. مردم، اطراف میدان، روی موکت‌های پهن‌شده نماز جماعت می‌خواندند. من که رسیدم، دور دوم نماز بود. مردی پشت میکروفن می‌گفت نماز جماعت ظهر و عصر می‌خواهد شروع شود. تیغ آفتاب تیز بود. موکت‌ها پر و خالی می‌شد و خیال من پر می‌کشید سمت نماز ظهر عاشورا؛ همان وقتی که خسته و عزادار، با لباس‌های مشکی‌، گوشه‌ی خیابان به قامت می‌ایستادیم. حالا هم برای من ظهر عاشوراست.
undefinedمی‌روم جلوتر. جمعیت شانه به شانه ایستاده و مسیر قفل شده. راه را گم کرده‌ام و میان این‌همه آدم حیران سر می‌چرخانم. زنی که انگار درماندگی‌ام را دیده به سمتی اشاره می‌کند: «اینجا بیت آقا بود...» نابلدبودنم را از کجا فهمید، نمی‌دانم. اما همین که فعل را «ماضی» به کار برد، آوار یتیمی‌ یک‌جا روی سرم فرو ریخت. اشک از چشم‌هایم جوشید و توی دلم داد کشیدم که یعنی دیگر آقا نیست تا اینجا «بیتش» باشد؟!
undefined مقابل کشوردوست، دیوارهای بتنی چیده و تصویر بزرگی از شما را رویش زده‌ بودند. دلم می‌خواست خودم را به آن بتن‌های سرد برسانم. آن دیوارها برای ما حکم «پنجره فولاد» را داشت. ضریحی که در خیالم باید طلایی و مشبک می‌بود، حالا اینجا سنگی بود و سخت و زمخت. پای همه روبه‌روی تقاطع قفل شده بود. سربازها نگران بودند و مدام تذکر می‌دادند که حرکت کنید، اما مگر می‌شد؟ آنجا مقتل عزیز ما بود. همان عزیزی که در این چهل روز، فرصت نکرده بودیم برایش درست عزاداری کنیم. همان که دوست داشتیم در غمش هزار بار بمیریم و زنده شویم.
undefined هجوم جمعیت امان نمی‌داد؛ باید دل می‌کندم و می‌رفتم. همان‌جا زنی را دیدم که خودش را به دیوار بتنی رسانده بود؛ جیغ می‌زد و روی پایش می‌کوبید. اشک جلوی دیدم را تار کرد. پلک زدم تا تصویر شفاف شود اما زن غش کرده بود. چند نفری دورش را گرفتند تا به هوشش بیاورند. حقیقت این است که آن زن، خودِ ما بودیم. همه‌ی ما که چهل روز است، یتیم شده‌ایم و به سخت‌جانی ادامه می‌دادیم.undefined راستش سخت است آقاجان؛ نبودن شما و این دوری ناباورانه سخت است. اما دل‌مان به همان میراثی که گذاشتید خوش است. ما درس امید را از شما یاد گرفته‌ایم و تا پای جان می‌ایستیم. روزی که پیروز شدیم، به تلافی تمام این روزهایی که دندان بر جگر گذاشتیم، می‌آییم همین‌جا، سر تقاطع کشوردوست و یک دل سیر برایتان اشک می‌ریزیم.
undefined<img style=" />undefined نجمه حسنیه
undefined شماره ٢٣
رسانه «ریحانه» را دنبال کنیدundefined @khamenei_reyhaneh

۱۰:۱۳

thumbnail
undefined فرمانده یعنی پدر

undefined یادواره‌ی «محسن قربان‌نژاد» که در حملات آمریکایی_اسرائیلی به شهادت رسید.

undefined فرمانده بودن این شکلی است. نیرو را تربیت می‌کنی، قد می‌کشد، یاد می‌گیرد، بزرگ می‌شود، مثل پدر، جگرت به سلامتی‌اش بند می‌شود. کیف می‌کنی از مأموریت‌هایی که انجام می‌دهد. از دسته و درجه گرفتنش. دلبسته‌اش می‌شوی. آینده را در دستانش می‌بینی. می‌فرستی‌اش مأموریت و ناگهان دیگر برنمی‌گردد.
undefined تنها و چراغ‌ْخاموش می‌نشینی کنار مزارش. تسبیح می‌گردانی. می‌گویی از ما جلو زد. دلت سوخته از رفتنش؛ ولی کیف می‌کنی از بالاترین درجه‌ای که روی شانه‌اش نشست. فرمانده بودن این شکلی است. فرمانده یعنی پدر.
undefined<img style=" />undefined زینب عرفانیان
رسانه «ریحانه» را دنبال کنیدundefined @khamenei_reyhaneh

۱۲:۰۵

thumbnail
undefined #می‌نویسم_برای_پدر_شهیدم | از شانزلیزه تا کلاردشت
undefined تک‌نگاری‌هایی به قلم زنان ایرانی از روزهای پس از شهادت #آقاجان ما، شهید سیدعلی خامنه‌ای و دفاع مقدس ملت ایران در برابر آمریکا و رژیم صهیونیستی؛ اسفند ۱۴۰۴، فروردین ١۴٠۵
undefined تجمع تمام شده بود که صدای لطیف و دخترانه‌ای سرم را سمت خودش چرخاند. دختری با تیپ اسپورت، سوار بر اسکوتر دور میدان می‌چرخید و شعار می‌داد: «ایرانی با ریشه‌، وطن‌فروش نمی‌شه!» به دوطرف دسته‌ی اسکوترش، سربند ایران بسته بود و باد لای پرچم کوچکی که جلویش نصب کرده بود، می‌پیچید. دو هفته‌ای می‌شد که راهپیمایی انفرادی‌اش را شروع کرده بود. می‌گفت: «سنگر تهران رو مردم حفظ کردن، می‌خوام به راهپمایی اینجا رونق بدم.» از جلوی فروشگاه‌های پرمسافر کلاردشت رد می‌شد، برایشان دست تکان می‌داد و لبخند می‌زد. مسافرها هم آفرین می‌گفتند و دست‌ تکان می‌دادند. هربار که ده، پانزده نفری دورش را می‌گرفتند، با روی خوش پرچمی هدیه می‌داد، یکی دیگر روی اسکوترش می‌چسباند و دوباره دور میدان چرخ می‌زد.
undefined فرزانه، توی خیابان‌های شانزلیزه، کوچه‌پس‌کوچه‌های اسپانیا، فرانسه و ایتالیا هم چرخیده بود. وقتی از خاطراتش می‌گفت، فقط از پاریس و برج ایفل نمی‌گفت؛ از بویِ تند و زننده‌ی خیابان‌های کنار ایفل می‌گفت و مردمانی که هر صبح، بچه‌ی کوچک‌شان را پشت سبد دوچرخه می‌بستند؛ همه‌نفری سرکار می‌رفتند تا بتوانند هزینه‌های سنگین زندگی را پرداخت کنند. برای فرزانه، ایران هنوز رنگ «زندگی» و «خانواده» داشت. برای همین می‌خواست لابه‌لای شعارهایش، حس زندگی و لبخند را همراه با پرچم سه‌رنگ ایران هدیه کند. می‌خواست نشان دهد که فقط قشر خاصی پشت رهبر و نظام و ایران نیستند. دلیلش معلوم بود؛ پیکسل روی سینه‌اش، درست روی قلبش، یک‌تنه تمام قصه را لو می‌داد: «I love Iran».
undefinedچند روز که گذشت، دیگر در کلاردشت تنها نبود. دختربچه‌های دور میدان از مادرشان اسکوتر می‌خواستند تا در راهپیمایی دخترانه‌اش همراه شوند. حالا عشقی که از پاریس تا کلاردشت همراهش آمده بود، روی همین چرخ‌های کوچک، قد کشیده و تکثیر شده بود.
undefined<img style=" />undefined محدثه قاسم‌پور
undefined شماره ٢۴٠
undefined مجموعه‌روایت «می‌نویسم برای پدر شهیدم» فراخوانی است از حضور در قلب خیابان‌های ایران. متن یا فیلم خود از حضورتان در تجمعات این شبهای سوگ و حماسه را برای ما بفرستید به این شناسه: @reyhaneh_contact
رسانه «ریحانه» را دنبال کنیدundefined @khamenei_reyhaneh

۱۴:۵۲

thumbnail
undefined #حک_شده_بر_قلب_کشوردوست | تا چند بلدی؟
undefined مرد گفت: «پرچم‌ها رسید، یکی بیاد کمک برای شمارش.» دختر کوچکی جلو رفت و گفت: «آقا اجازه! من بشمرم؟» مرد خم شد و با مهربانی گفت: «تا چند بلدی بشمری؟» دختر گفت: «تا تعداد موج‌های وعده‌ی صادق.»
undefined شماره ۴
undefined<img style=" />undefined زینب گلستانی
رسانه «ریحانه» را دنبال کنیدundefined @khamenei_reyhaneh

۱۸:۳۶