رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
۹:۰۹
پرده که پس میرود و ماه که چهره نشان میدهد، همهی کبوترها پر میزنند و از جا بلند میشوند. به اشکهایم لعنت میفرستم که نمیگذارند آقا را خوب تماشا کنم.
تپش قلبها که آرامتر میشود و جمعیت که مینشیند، تازه صدای زنی پشتسرم واضح میشود. در تمام مدت سخنرانی، بعد هر جملهی آقا چیزی اضافه میکند.«الهی قربونتون برم من.»«فداتون بشم. دردتون به سرم.»«هرچی شما بگین، درسته. حتماً همینه.»«دورتون بگردم. پیشمرگتون بشم من.»بعداز هرجملهی آقا لبخند میزنم و ذوق میکنم. کسی نمیداند که من سخنرانی آقا را با زیرنویس قربانصدقههای زن پشتسرم میشنوم.
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
۱۳:۲۹
در خیالاتم ما مادران قویتر و مستقلتری میشدیم که با هر جیغ بچه زهرهمان نمیترکید و به یک اشاره هرچه زخم و درد را محو میکردیم.
منِ مادرنشده، مادر شده بودم. خیره به تلفنم میدانستم که زنگ میزند و غم دارد و سینهاش سنگین است. سنی نداشت که مادرش رفت و زیر خاک خوابید. از برنامههایش برای روز مادر میگفت که چطور میخواست معلمان و کادر دفتر مدرسه را غافلگیر کند و من سر تکان میدادم و یادداشت میکردم. روند درمانش بد نبود؛ اما میدانستم روز مادر غوغایی در درونش به پا میشود که با هیچ تمرین روانشناختی و رفتاری فرو نمینشیند.
عصر بود که زنگ زد. صدایش میلرزید از بغض. پردهای در دلم تکان خورد و صدای زنگدار مادرم در سرم پیچید: «باید مادر بشی که بفهمی بچه چقدر عزیزه!»
آن بچه دخترم نبود، او را به دنیا نیاورده بودم، گونهی لزج و خیس از خونش را دکتر روی صورت من فشار نداده بود؛ پس چرا قلبم با شنیدن صدای پر از بغضش اینطور خود را به قفسه سینه میزد؟
هقهقش را فرو خورد و از حال من پرسید. صدایم را صاف کردم و سؤال را به خودش برگرداندم. از روزش گفت؛ از دو روز گریهی بیامانش و دلتنگی برای مادرش. از پشت تلفن سر تکان میدادم انگار که او میدید؛ اما حتم داشتم مادرش آن بالا در عرش خدا با چشمان پر از اشک ما را نگاه میکند.
میان همان صحبتهای پر از اشکش یواشکی طوری که خجالت بکشد گفت: «خانوم، روز شما هم مبارک باشه ها!» زبانم نچرخید که بگویم مادر نشدهام. زودتر از من حرف را از دهانم برداشت و گفت: «خانوم، شما مامان مایید ها!» و من پذیرفتم که مادر تمام آن دخترکان سرتق شیرینزبان هستم.
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
۱۸:۲۳
مست از آن شروع خوب، رفتم بهسمت دختری که عکس جوانی را به دست گرفته بود. سادهترین سؤال برای باز کردن باب آشنایی را پرسیدم. «چه نسبتی دارید با شهید توی عکس؟» «همسرمه.»
«چه عجیب. خیلی چهرههاتون شبیه همدیگهست. پس راست میگن که زن و شوهرها بعداز یه مدت زندگی مشترک شبیه هم میشن!» دختر لبخند بغضآلودی میزند و میگوید: «ولی ما فقط چهار روز بود که عروسی کرده بودیم. چهار روز بعد عروسیمون شهید شد.» لبخند روی لبم میماسد. تازه حکمت نقلهای عروسی سر صبح را میفهمم. آن نقلها برای فاطمه بود.
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
۵:۵۷
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
۱۵:۱۴
بازارسال شده از KHAMENEI.IR
۱۶:۱۹
بازارسال شده از KHAMENEI.IR
۱۱:۱۹
بازارسال شده از KHAMENEI.IR
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
۱۷:۴۶
بازارسال شده از KHAMENEI.IR
میگوید: «زمان فتنه «زن، زندگی، آزادی» عکس آقا را روی در آتلیه زدیم. همانوقت بعضیهای خیلی اذیتمان کردند و مثلا تحریممان کردند و نیامدند آتلیه!»
لبخندش عمیق میشود. نم اشکی، مردمک چشمش را میپوشاند: «همین دوشنبه، قرآن به دست رفتیم راهپیمایی. آنجا خبرنگاری بهمان گفت: دوست دارید بروید دیدار آقا؟ گفتم: این آرزوی بچگی من است! حالا ما اینجا هستیم و همهی آن تحریمهای توخالی به درک!»
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
۱۹:۱۱
چهل و اندی سال پیش مهدیِ کوچکِ حاجخانم بیمار شد. پزشکان کاشان و قم و تهران گفتند: «درمان نمیشه، زنده نمیمونه!»، پسرک از پا افتاد. دیگر نمیتوانست چون سابق بدود و مثل همسالانش شیطنت کند. یک چشم مادر اشک شد و یک چشمش خون. همانجا نذر کرد: «خدایا، مهدی من خوب بشه، نذر میکنم بفرستمش به جنگ با اسرائیل.» خدا صدای مادر را شنید، پسرِ کوچک خانواده دهقان به شکلِ معجزهآسایی خوب شد. اما ایران کجا و اسرائیل کجا؟
مهدی قد کشید، وارد سپاه شد، رختِ پاسداری پوشید و وقتی شنید حرم حضرت زینب سلاماللهعلیها مورد تعرض قرار گرفته راهی سوریه شد. شبی که هجده موشک پایگاه تیفورِ سوریه را شخم زدند، مهدی دهقان آنجا بود!
ترکش پهلوی مهدی را شکافت و بدنش را دو نیم کرد. خبر که به مادر رسید، پرسید: «کار داعش بود؟» و جواب گرفت: «موشک شلیک شدهی رژیم صهیونیستی به پایگاه هوایی «تی-۴» این بلا رو سر آقامهدی شما آورده. بعد روزنامهای نشانش دادند و گفتند: «یکی از مقامهای ارشد وزارت جنگ اسرائیل توی مصاحبه با این روزنامه گفته: «بارزترین شخصیت کشته شده در این حمله مهدی دهقان، مسئول بخش هواپیماهای بدون سرنشین سپاه قدس جمهوری اسلامی ایران است.» نذر مادر ادا شده بود!
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
۹:۴۱
با خودم گفتم، برم دفتر آقا. لااقل توی اون هوا نفس بکشم. بعد از پرداخت خمسم، به مسئول اونجا گفتم: «چطوری میشه که مردم برای دیدار دعوت میشن و ما آرزو به دل میمونیم؟» اسم و شمارهم رو نوشتن توی یه دفتری و گفتن بهت خبر میدیم! و بعد پنج ماه، شمارهای ناشناس روی گوشیاش افتاده بود. حاجیهخانم را دعوت کرده بودند برای روزِ مبعث در حسینیهی امام خمینی، مهمانِ رهبرش باشد.
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
۱۳:۵۸
شعبان، عید پیوسته دلها.mp3
۰۱:۳۰-۲.۱۴ مگابایت
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
۱۵:۳۸
«الان زمانه طوری شده که همه به جان ایران افتادهاند؛ آن هم از ترس اسلام و ایمانشان. میدانند جوانهای ما از نسل ظهورند، برای همین آنها را نشانه گرفتهاند.»
میپرسم: «خوب! وظیفه این جوانها چیست؟» خیره میشود به عکس شهیدش: «مرید تنوری آقا باشند...»
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
۱۵:۵۰
۱۸:۴۰
شب با ذوق خوابید و پنج و نیم صبح با اولین زمزمهی: «بیدار شو، باید بریم!» از تخت بیرون پرید، با دست و روی نشسته، ماژیک سیاهش را آورد و کف دستش را نشانم داد و گفت: «برام بنویس آقاجون مهربون!»
میان شلوغی حسینیهی و اجرای گروه تواشیح و شعارِ مرگ بر آمریکا، هر بار که دست کوچکش را مشت میکرد و همراه جمعیت میشد یک بار هم از من میپرسید: «پس آقاجون کی میاد؟» تا لحظهی ورود آقا، به هزار ترفند آرامَش کردم. هنگام ورود آقا او را در آغوش گرفتم و برخاستم.
آقا رو میبینی دخترم؟زد زیر گریه. حالا میان گریهای که بند نمیآمد میگفت: «میشه بریم پیششون؟ بغلشون کنم؟ بوسشون کنم؟» کثرت جمعیت و شلوغی را بهانه کردم تا ذهن چهارسالهاش را توجیه کنم چرا و به چه علت نمیتواند «آقاجون مهربونش» را ببوسد. در آغوشم آرام گرفته بود که مراسم تمام شد و آقا رفتند.
دوباره زد زیر گریه آقاجون کجا رفت؟ رفتن اسرائیل رو نابود کنن!مشت کوچکش را گرفت بالا و فریاد کشید: «مگ بر اسرائیل!»
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
۱۲:۴۱
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
۱۴:۱۹
لبخند روی لبش، با سؤالم که میپرسم چه شد آمدی؟ کش میآید: «دعای همسر شهیدم باعث این دیدار شد. خیلی دلتنگ بودم. همسرم نخبه بود و از شهدای سایت نظنز، سال ۸۸. چیزی از ازدواجمان نگذشته بود که پیشبینی شهادتش را کرد. میگفت بعد از شهادتش با ظهور آقا برمیگردد.
خیلی علاقه داشت به دیدار آقا، اما قسمتش نشد. به جایش بعد از شهادت، چندبار من را فرستاده.
همیشه میگفت: «آقا را تنها نگذارید؛ حتی اگر به قیمت جانتان تمام شود.»
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
۱۶:۱۱
میگوید: «پدرم شهید جنگ دوازده روزه است؛ نیروی پدافند اهواز. عاشق آقا بود.» عاشق را طوری میکشد که دل آدم غنج میرود.
«هرسال عید فطر، میآمد دیدار آقا. روز تولد آقا، همیشه توی خونه جشن میگرفت و کیک میخرید. عکسهای زیادی از آقا را به در و دیوار خانه زده بود. همیشه حرفش این بود که آقا را تنها نگذارید.»
غم مینشیند توی چشمهایش:«با اینکه پدر شهید شد، اما ما پشت ولایت فقیه هستیم، ما هم مثل پدر، عاشقیم.»
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
۱۶:۱۷
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
۱۷:۵۵
عاقله زنی که کنارِ دستم نشسته بود گفت: «زندگی زیرِ سایه دین محمدرسولالله اینطوریهها. خانمها وسط میدونن. در عین حال عفیفن و آقایون هم که...» امجدیان دوباره رسیده بود به یک بیت پر معنی دیگر و باز صدای: «صلوات و بهبه» گفتن جمعیت بالا رفته بود.
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
۱۸:۲۱