۱۴:۰۶
دمپاییها مال خودش نیستند. پاشنهها زیادی جلو رفته و انگشتهایش بیرون زدهاند. با کلمههایی که فقط جیغِ ذوقِ پسزمینهشان را میفهمم، از توی خرابه بیرون میآید. بازوی لاغرش را بالا آورده و قلک را نشان میدهد. قلک خالی و کجوکوله را نشان دنیا میدهد. جیغِ ذوقش، مثل الماس میتواند گوش دنیا را خط بیندازد و تکان بدهد. خانههای ریخته و زندگی غارتشدهی فلسطینیها، دلخوشیهای مچالهای که از زیر آوار بیرونشان میکشند، حتی قلک خالی بچه، از طمع و زورگویی قارونها بلند شده است. اما دنیایی که شوکت پوشالی قارونها چشمش را کور کرده، بالاخره میفهمد که حقخور و زورگو و ضعیفکُش، زمین زده میشود. دنیا میفهمد و میبیند که هیچچیز نمیتواند مانع عذاب قارونها بشود. دنیا بالاخره میفهمد وَيْكَأَنَّهُ لَا يُفْلِحُ الْكَافِرُون.
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
۱۴:۰۸
مسئول گروه جهادی بود. چادرش را تا روی لب بالا کشیده بود و حرف میزد: «توی جنگ دوازدهروزه، بیست روز خونه نرفتم. بچههام رو ندیدم. صبح و ظهر و شب برای گروههای امنیتی غذا میپختم.» مادر و پدرش به رحمت خدا رفته بودند و برادرش در جنگ تحمیلی شهید شده بود.
چند لحظه ساکت ماند؛ انگار داشت چیزی را از ته ذهنش بیرون میکشید. عینکش را پایین آورد و از بالا نگاهم کرد: «آخه مادرپدرم وصیت کرده بودن. گفته بودن حواست باشه اسلحه برادرت هیچوقت زمین نمونه.» نگاهش نه بغض داشت، نه گلایه؛ بیشتر شبیه آدمی بود که خستگی را میشناسد اما هیچوقت اجازه نداده زمینگیرش کند.
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
۹:۲۴
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
۱۱:۴۸
۱۱:۴۸
مردم بیوقفه شعار میدادند: «آذربایجان اویاخدی، انقلابا دایاخدی». خانم سمت راستیام مدام عذر میخواست که جایم را تنگ کرده. همسر جانباز هفتاد درصد بود و میگفت همهی شب را توی راه بوده. حرفمان که به اتفاقات اخیر کشور کشید، گفت: «این مردم نبودن که اغتشاش کردن ها. مردم اونایی هستن که ۲۲ دی اومدن، اونایی که ۲۲ بهمن اومدن و قراره ۲۲ اسفند هم بیان.»
جمعیت لحظهای ساکت شد. انگار نفس همه بند آمده بود. پرده تکانی خورد و کنار رفت. حضرت آقا در قاب چشمهایم جا گرفت. صدای هقهق زن کناریام بلند شد. به آرزویش رسیده بود.
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
۱۱:۵۹
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
۱۲:۴۰
همسر شهید پسر کوچکش را توی بغل گرفته بود و تاب میداد. گفت: «همسرم مال سپاه بستانآباد بود. توی جنگ دوازدهروزه بهشون گفته بودن یه روز در میون بیان؛ ولی هر روز میرفت. از بیخوابی صورتش زرد شده بود. یه بار بهش گفتم خب تو هم مثل همه. هر روز نرو. صداش بلند شد که الآن جنگه! یعنی چی استراحت کنم؟!» حکم فرماندهی شهید امیدوار، بعد از شهادتش رسیده بود.
زن خیره ماند به عکس همسرش. انگار میخواست ثابت کند چیزی از آن صدا، از آن غیرت، همچنان در تن فرزندانش زنده است. من به چشمهای یشمی دختر نگاه کردم و با خودم فکر کردم بعضی حکمها دیر میرسند؛ اما راهی که باز میکنند، ادامه دارد.
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
۱۵:۳۴
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
۱۵:۴۳
۱۵:۴۳
۱۵:۴۳
پدرشان سالهاست که از دنیا رفته. خودم به تنهایی بزرگشان کردم. روز آخری گفت: «مامان برایم شربت درست کن.» یک لیوان شربت خورد و باز هم خواست. به پسرخالهاش گفت: «این آخرین شربت عمرمه. من فردا شهید میشم.» همان هم شد. پادگان را زدند و علی من شهید شد.»
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
۱۵:۵۲
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
۱۶:۱۱
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
۱۷:۳۳
از خاطرات پدرش پرسیدم. کمی مکث کرد و گفت: تازه به سن تکلیف رسیده بودم. اولین بار رفتم مصلای نمازجمعهی تبریز. نماز رو خوندم بابا نگاهی به من کرد و گفت: «نمازت رو خوندی؟» گفتم: «بله، کامل و بدون اشتباه.»
به قدری خوشحال شد که برق توی چشمهایش را دیدم. همان روز برایم عروسک خرید و گفت: «این هدیهی اولین نمازته. سعی کن نماز رو ادامه بدی.» آخرین باری که اعزام شد سوریه خودش من را رساند مدرسه. بعد که فهمیدم رفته، گفتم: «من دیگه مدرسه نمیرم.» بابا زنگ زد و گفت: «من رفتهم که تو راحت به درس و مدرسه بری و ترسی نداشته باشی.» بابا از آن سفر برنگشت و شهید شد. حالا من دانشجو هستم و به یاد حرف بابا درس میخوانم.
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
۱۵:۴۳
نماز، برای یاد خداست.mp3
۰۰:۵۲-۲.۰۷ مگابایت
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
۱۶:۳۵
جمعیت صدا میزدند و من هم همصدا با آنها تکرار میکردم:
«بیز اولماقا حاضیروخ خامنهای سربازیوخ»
گفتم: «کاش ترکی بلد بودید و شیرینی این حرفها را مزه میکردید. اینها میگویند:
«ما آمادهی مرگ هستیم ما سربازان خامنهای هستیم»
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
۱۶:۵۱
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
۱۹:۳۴