لوگوی پیام رسان بلهدانلود «بله»
عکس پروفایل ریحانهر
۲۳ هزار عضو

ریحانه

ریحانه؛ بخش زن و خانواده رسانه KHAMENEI.IR
undefinedارتباط با ماundefined ‏@reyhaneh_contact
مشاهده در اپلیکیشن بلهمشاهده در وب بله
۶ شهریور
thumbnail
undefined  بگو آقاundefined  مجموعه‌روایت‌ #رواق_دارالذکر 
undefinedخواهر کوچک‌تر توی کالسکه بود و خواهر بزرگ‌تر نگهبانش. داشت سعی می‌کرد پرچم را از دستش بگیرد تا به سر و کله‌ی زائرها نزند. دخترک پرچم را توی هوا تاب می‌داد و بعد با لذت می‌کوبید فرق سر خواهرش. بعد هم غش‌غش می‌خندید.
undefinedبا خواهر بزرگ‌تر همکلام شدم. اسمش نورا بود. می‌گفت از نجف‌آباد اصفهان، بکوب آمده‌اند تا خودشان را به چهلم آقا برسانند. از همان توی خانه با مادرش قرار گذاشته بودند نوبتی فاطمه را نگه دارند؛ هرکدام تنهایی و سرِ صبر می‌خواستند بروند دارالذکر و یک دلِ سیر با آقا حرف بزنند.
undefinedنورا برای گذران وقت، برای فاطمه کلاس سیار راه انداخته بود. به سمت دارالذکر اشاره می‌کرد و کلمه‌ها را زیر لب برایش هجی می‌کرد: «فاطمه، بگو آقا؛ آ. ق. ا.» فاطمه پرچم را تکان می‌داد و نورا زیر لب همراهی‌اش می‌کرد: «آقا... آقای ش‌ه‌ی‌د...»
undefined خرده‌روایت‌های رسانه KHAMENEI.IR از ماجراهای حضور مردم در کنار مزار نورانی رهبر شهید انقلاب در #رواق_دارالذکر حرم مطهر علی‌بن‌موسی‌الرضا(ع)، شهریور ١٤٠۵؛ شماره ۴۷
رسانه «ریحانه» را دنبال کنیدundefined @khamenei_reyhaneh
undefined۲۸
undefined۳
undefined۳
undefined۱

۱.۴K

۱۸:۳۸

۷ شهریور
thumbnail
undefined  عبای آقا هنوز روی دوش ماستundefined  مجموعه‌روایت‌ #رواق_دارالذکر 
undefined فاطمه‌خانم جوانی‌اش را توی مشهد گذرانده بود. چند سالی می‌شد حاج‌آقا دستش را گرفته بود و برگشته بودند سبزوار. می‌گفت: «خانه‌زاد کشاورز بودیم و کشاورززاده. بیشتر از این توی مشهد دوام نیاوردیم و برگشتیم سرزمین.»
undefined وقتی پرسیدم برای چهلم آمدید، گفت: «ها مادر، حق همسایگی رو به‌جا آوردم. آقا همسایه‌ی ما بود. توی راهپیمایی‌ها و سخنرانی‌ها می‌افتادیم دنبالشان.»
undefined یک بارش یادم هست تیراندازی شد. عبای آقا افتاد زمین؛ جوان‌ها خیز برداشتند و عبای آقا را انداختند روی دوشش.
undefined بعد نگاهم کرد و گفت: «فکر می‌کنی کسایی که به عبای آقا غیرت داشتن، می‌ذارن خونش پایمال بشه؟»
undefined خرده‌روایت‌های رسانه KHAMENEI.IR از ماجراهای حضور مردم در کنار مزار نورانی رهبر شهید انقلاب در #رواق_دارالذکر حرم مطهر علی‌بن‌موسی‌الرضا(ع)، شهریور ١٤٠۵؛ شماره ۴۸
رسانه «ریحانه» را دنبال کنیدundefined @khamenei_reyhaneh
undefined۲۸
undefined۱۴
undefined۱

۱.۲K

۱۸:۰۱

۸ شهریور
thumbnail
undefined ويژه ولادت پیامبر اعظم(ص)
undefined ببينيد | نماهنگ دوران كودکی حضرت محمد(ص) به روایت رهبرانقلاب
undefinedبخش‌هایی از فیلم #محمد_رسول_الله
رسانه «ریحانه» را دنبال کنیدundefined @khamenei_reyhaneh
undefined۱۷
undefined۱

۱.۱K

۶:۲۹

thumbnail
undefined جشن وحدت
undefined ماجرای جشن مشترک شیعه و سنی برای ولادت پیامبر اعظم(ص) چگونه شکل گرفت؟روایت رهبر شهید را بخوانید.
رسانه «ریحانه» را دنبال کنیدundefined @khamenei_reyhaneh
undefined۲۰
undefined۱
undefined۱

۷۱۶

۶:۴۴

IMG_20260830_114625_807.jpg

۴.۷ مگابایت

undefined۷
undefined۱

۵۵۹

۹:۴۶

thumbnail
undefined  ویژه؛ پی‌نما undefined هم‌سفره با پیامبر(ص)
undefined پیامبر با غلامان نشست و برخاست می‌‌‌کرد و با آن‌‌‌ها غذا می‌‌‌خورد. او بر روی زمین نشسته بود و با عده‌‌‌یی از مردمان فقیر غذا می‌‌‌خورد. زن بیابان‌‌‌نشینی عبور کرد و با تعجب پرسید: یا رسول‌اللّه! تو مثل بندگان غذا می‌‌‌خوری؟! پیامبر تبسمی کردند و فرمودند: «ویحک ای عبد اعبد منّی» از من بنده‌‌‌تر کیست؟
undefined او لباس ساده می‌‌‌پوشید. هر غذایی که در مقابل او بود و فراهم می‌‌‌شد، می‌‌‌خورد؛ غذای خاصی نمی‌‌‌خواست؛ غذایی را به عنوان نامطلوب رد نمی‌‌‌کرد. در همه‌‌‌ی تاریخ بشریت، این خلقیات بی‌‌‌نظیر است.
undefined رهبر شهید انقلاب، ۱۳۷۰/۰۷/۰۵
undefined نسخه قابل چاپ
undefined بازنشر به مناسبت ولادت پیامبر اکرم(ص)
رسانه «ریحانه» را دنبال کنیدundefined @khamenei_reyhaneh
undefined۱۹
undefined۱

۶۶۳

۹:۴۸

thumbnail
undefined بار کوچک همسایه

undefined روایتی زنانه درباره توصیه رهبر شهید انقلاب به اصلاح #سبک_زندگی برمبنای سیره پیامبر اعظم صلوات‌الله‌علیه‌وآله

undefined از وقتی همسایه‌های جدید به ساختمان‌مان آمده بودند، فرصت نکرده بودم سری بهشان بزنم و خوش‌آمد بگویم. فقط روزی که صدای اثاث‌آوردن‌شان توی راه‌پله‌ها پیچید، یک کلمن شربت گلابِ پر از یخ درست کردم و دادم دست همسرم تا برساند به دست باربرها. گفتم شاید آب خنک‌شان ته کشیده باشد و از بالا و پایین رفتن پله‌ها، گلوی‌شان خشک شده باشد. همسرم که برگشت، گفت مردِ خانه مهره‌های گردنش آسیب دیده و باید چند وقت توی آتل بماند، بعدش هم عمل کند و مدتی در خانه استراحت کند.
undefined آن موقع فصل امتحان‌های آخر ترم بود و بعد از آن هم دستم بندِ کارهای عقب‌افتاده می‌شد. صبح‌ها، وقتی دخترهایم هنوز خواب بودند، در سکوت خانه می‌نشستم پای لپ‌تاپ و تا می‌آمدم روی متنی که با هزار جور کلنجار نوشته بودم تمرکز کنم، صدای گریه‌های ریز و گاهی بلند دختر همسایه تازه‌وارد از توی راهرو و لای در، می‌پرید وسط کارم و تمام حواسم را پرت خودش می‌کرد. بعداً متوجه شدم خانم همسایه تازه شاغل شده و صبح‌به‌صبح باید برود محل کارش. دختر طفل معصوم هم با پدر ناخوش‌احوالش تنها می‌ماند، حوصله‌اش سر می‌رود و اضطراب جدایی پیدا می‌کند.
undefined آن‌قدر روزهای همراه با گریه دخترک تکرار شد که فکری شدم. از طرفی نمی‌خواستم بی‌اجازه وارد زندگی‌شان شوم و از طرفی بی‌تفاوت ماندن هم برایم ممکن نبود. یک روز که نان گرم از نانوایی گرفته بودم و می‌دانستم دم‌دمای رفتن خانم همسایه است، زنگ خانه‌شان را زدم. در که باز شد، از همان نگاه اول، استیصال و آشفتگی را از صورتش خواندم. آماده شده بود برود و دخترک گوشه مانتوی مادر را گرفته بود. طفلک تا من را دید، دماغش را بالا کشید و با چشم‌های خیس و معصومش زل زد به صورتم. با اینکه هزار کار نکرده ریخته بود روی سرم، پیشنهاد دادم او را ببرم پیش خودم تا مادرش از سر کار برگردد و با دخترهایم بازی کند. صورت زن از خوشحالی گل انداخت.
undefined بعد از آن، با خانم‌های همسایه در گروه ساختمان صحبت کردم و خواستم هرکسی کاری از دستش برمی‌آید، برای این خانواده قدمی بردارد تا به سلامتی از بحرانی که گرفتارش شده بودند، بیرون بیایند. آن روز فکر کردم حضرت آقا در یکی از سخنرانی‌های‌شان درباره پیامبر چه خوب گفته بودند که گاهی برداشتن باری، هرچند کوچک، از دوش دیگران می‌تواند ما را از فضای بی‌تفاوتی به سمت محبت و همکاری ببرد.(۱۳۶۸/۰۷/۲۸)
undefined به نظر خود من، محبت می‌تواند فقط یک کلمن شربت باشد یا دستی که برای آرام کردن دل مادر و کودکی دراز می‌شود.
undefined فاطمه اکبری‌اصل
undefined انتشار به مناسبت سالروز میلاد پیامبر اعظم صلوات‌الله‌علیه‌وآله
رسانه «ریحانه» را دنبال کنیدundefined @khamenei_reyhaneh
undefined۲۰۴
undefined۱۴
undefined۱۲
undefined۸
undefined۴

۱۵.۱K

۱۴:۳۴

thumbnail
undefined تا همیشه آمنه

undefined روایتی برای گرامیداشت آمنه سلام‌الله‌علیها؛ مادری که نامش با امن و امان گره خورده است

undefined ساک گلبهی را از توی کمد بیرون می‌کشم. برای آخرین با‌ر وسایل بیمارستان را چک می‌کنم. دو دست لباس، پوشک، قنداق و چند کلاه نوزادی که سایز همه صفر‌‌ یا یک است. وقتی توی سونوگرافی فهمیدیم دختر است به علی گفتم: «من که بهت گفتم اولین دخترمون اسمش چیه؟!» خندید و گفت: «قبول. بعدی رو من می‌ذارم.» روزی چندبار معنی اسم دخترمان را توی اینترنت جست‌وجو می‌کردم تا خودم را برای جواب سوال‌های احتمالی فامیل آماده کنم.
undefined می‌نوشتم: «معنی اسم آمنه چیست؟» و جواب می‌گرفتم: «در امن و امان، زنی که مایه آرامش است.» سال‌ها در آرزوی داشتن چنین فرزندی بودم که من را هر روز به یاد پیامبر بیندازد. پیامبری که پدرومادرش را کم دید اما باید برای ماموریت‌های بزرگتری آماده می‌شد‌‌‌. بارها به آخرین سفر آمنه و پسرکوچکش فکر کردم که بین‌شان چه گذشته‌. چه دیدار کوتاه و پرمحبتی بوده برای دیدن عبدالله.
undefined آقا یکبار توی سخنرانی‌هایشان گفته بودند: «آمنه محمد را برداشت و با خود به یثرب برد برای زیارت قبر جناب عبدالله. در راه برگشت در محلی به نام ابواء آمنه هم از دنیا رفت و این کودک از پدر و مادر یتیم شد. ظرفیت روحی این کودک که در آینده باید دنیایی را در ظرفیت وجودی و اخلاقی خود تربیت کند و پیش ببرد، روزبه‌روز افزایش پیدا کرد.» (۱۳۷۹/۰۲/۲۳)
undefined آمنه‌ی عزیز توی آخرین دیدار بین شما و محبوب‌تان چه گذشت؟ ساک گلبهی آماده شده. زیپ را می‌کشم و از زیر قرآن رد می‌شوم. هنوز باورم نمی‌شود قرار است از فردا روزی هزار بار دخترم را «آمنه‌سادات» صدا بزنم.
undefined انتشار به مناسبت سالروز میلاد پیامبر اعظم صلوات‌الله‌علیه‌وآله
رسانه «ریحانه» را دنبال کنیدundefined @khamenei_reyhaneh
undefined۱۹
undefined۸
undefined۲

۶۶۵

۱۶:۰۷

thumbnail
undefined تا ابد سربازundefined  مجموعه‌روایت‌ #رواق_دارالذکر 
undefined فاصله‌مان به قدر یک نفر بود. آرام‌آرام توی جمعیت جلو می‌رفت. تنومند و بلندقد بود و همین باعث می‌شد جلوتر از ما مرقد را ببیند و گریه کند. هرچه بیشتر به دارالذکر نزدیک می‌شدیم، منقلب‌تر می‌شد. جلوتر که رفتیم، مثل سربازی که به فرمانده‌اش نزدیک شده باشد، دستش را بالا برد و سلام نظامی داد.
undefined طیبه‌خانم، زن عاقله و جاافتاده‌ای بود که عینک ته‌استکانی، چشمانش را قاب گرفته بود. خودش می‌گفت سال‌ها فرمانده پایگاه محله‌شان بوده و هیچ‌وقت قسمتش نشده آقا را از نزدیک ببیند. حالا بازنشسته شده بود، اما مثل یک کهنه‌سرباز آمده بود؛ پرچم ایران‌به‌دوش و عکس آقا به دست.
undefined می‌خواست نشان دهد هنوز دود از کنده بلند می‌شود. می‌گفت: «درست است که بازنشسته شدم، ولی هنوز سربازم و فرمانده‌ام را می‌شناسم.»
undefined خرده‌روایت‌های رسانه KHAMENEI.IR از ماجراهای حضور مردم در کنار مزار نورانی رهبر شهید انقلاب در #رواق_دارالذکر حرم مطهر علی‌بن‌موسی‌الرضا(ع)، شهریور ١٤٠۵؛ شماره ۴۹
رسانه «ریحانه» را دنبال کنیدundefined @khamenei_reyhaneh
undefined۱۴
undefined۴
undefined۱

۸۰۶

۱۸:۳۱

۹ شهریور
thumbnail
undefined شروه‌ای میان اشک و پرچمundefined مجموعه‌روایت‌ #رواق_دارالذکر
undefined گوشه‌ای ایستاده بود و برخلاف بقیه، برای رسیدن به رواق عجله نداشت. وقتی وارد صف زنانه شدیم، آرام پرِ چادرش را کنار زد و قاب عکس شهیدش را نشانم داد.
undefined انگار صورت مادرش را گذاشته بودند در قالب یک پسر جوان و تنگ قاب نشانده بودند. تا گفتم: «پسرتونه؟» اشک، زودتر از جوابش، از چشم‌هایش سرازیر شد. گفت: «ها که پسرمه، جوونمه، رشیدمه؛ فدای آقا شد. عاقبت‌به‌خیر شد.»
undefined شنیده بودم زنان جنوبی برای عزاداری «شروه» می‌خوانند. خودش هم از اهالی میناب بود. شروع کرد برای پسرش و بچه‌های میناب «شروه» خواندن. ترجیع‌بند کلماتش این بود: «شهید که شدی، از ته دلم گفتم جوونم به فدات؛ بیست روز بعد، جوونم فدات شد. ممنونم که قبولش کردی.»
undefined تا توی صف زنانه بودیم، یک‌پارچه کلمه و شروه شده بود اما نزدیک رواق که رسید، اشک‌هایش را پاک کرد و عکس جوانش را بالا گرفت. این بار، صدای رجزش بود که توی رواق می‌پیچید.
undefined خرده‌روایت‌های رسانه KHAMENEI.IR از ماجراهای حضور مردم در کنار مزار نورانی رهبر شهید انقلاب در #رواق_دارالذکر حرم مطهر علی‌بن‌موسی‌الرضا(ع)، شهریور ١٤٠۵؛ شماره ۵۰
رسانه «ریحانه» را دنبال کنیدundefined @khamenei_reyhaneh
undefined۱۷
undefined۳
undefined۱
undefined۱

۳۵۳

۱۸:۰۹