■ خم شده بود روی صندلی و داشت بلندبلند قرآن میخواند. به عبارت «فَبِأَيِّ آلَاءِ رَبِّكُمَا تُكَذِّبَانِ» که میرسید، صدایش میلرزید و محکم میزد به پایش. نشسته بودم روبهرویش، داشتم تماشایش میکردم. اشک هر ثانیه از روی چینوچروکهای صورتش راه میکشید و میآمد پایین.
■ دستم را گذاشتم روی پایش. گفتم: «قبول باشه حاج خانم. میخواین اگه خسته شدین من براتون بخونم؟» سرش را آورد بالا. انگشت اشارهاش را گرفت طرف دارالذکر: «نه دختر جان! نذر هرکس پای خودشه. همون شب که آقا رو گذاشتنش تو بغل خاک، گفتم تا چهل روز میام اینجا براش الرحمن میخونم.»
■ پرسیدم: «از کجا میاین؟ مشهدی هستین؟» صدایش را صاف کرد: «آره مادر. خونهمون از حرم خیلی راهه. پولم کفاف تاکسی نمیده. دو روز با اتوبوس اومدم، نفس برام نموند.»
■ آهسته گفتم: «خدا قبول کنه.» لبخند پهن شد روی صورتش: «از عظمت خدا بگو. پسرم دیروز یه دسته اسکناس گذاشت لب طاقچه برا خرجیم. پیش خودم گفتم حالا یه وعده کمتر بخورم، نمیمیرم. پولشو گذاشتم به نیت تاکسی که تا حرم بیام.»
رسانه ریحانه را دنبال کنید
۵۹۶
۱۷:۲۰
حرف خدا_استوری (1).jpg
۶.۵۷ مگابایت
۴۷۸
۱۸:۳۹
حرف خدا (1).jpg
۶.۴۶ مگابایت
۴۸۰
۱۸:۴۱
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
۵۴۷
۱۸:۴۲
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
۱۶.۶K
۲۰:۱۷
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
۵۸۶
۲۰:۲۹
■ وارد شیرخوارگاه آمنه که شدم، سرود ملی پخش شد. همه باهم میخواندند: «پیامت ای امام، استقلال آزادی نقش جان ماست.» بچهها دور هم حلقه زده بودند و هرکسی به عشق رهبر شهید آمده بود تا برای بابای مهربانش عضوی از این برنامه باشکوه باشد.
■ جای خالی مردی که بابای همهی بچهها بود، احساس نمیشد. هرکدام از بچههای شیرخوارگاه آمنه قدمی برای مراسم برداشته بودند تا بگویند: «او میان قلب دوستدارانش زنده است.»
رسانه ریحانه را دنبال کنید
۴۱۹
۷:۱۱
■ حنانه ۱۷ سالش است. چادر عربی روی سر انداخته و با طلق، روسریاش را فیکس کرده است. میگوید: «وقتی خبر شهادت آقا رو شنیدم، حسی مثل بیکسی و غریبی آمد سراغم.» ازش میپرسم توی مراسم تشییع و وداع هم شرکت کرده یا نه. سرش را به علامت بله تکان میدهد و میگوید: «توی مراسم تشییع گریه میکردم ولی هی با خودم میگفتم برای چی گریه میکنی؟ یعنی واقعا آقا رفته؟ باورم نمیشد.»
■ آقا پدر بچههای بهزیستی بود. داغ رهبر شهید جگر آنها را بیشتر سوزانده است. اصلا برای همین اسم مراسمشان را گذاشته بودند: «به یاد بابا»
رسانه ریحانه را دنبال کنید
۶.۷K
۹:۰۸
■ مربیشان خانم جوان و خوشذوقی است که بچهها را تعلیم داده است. بیش از همه، عشق به آقاست که بینشان موج میزند. خانم موسوی میگويد: «عید غدیر بود. بعد از شهادت آقا رفتیم میدان ولیعصر برای اجرا. مجری گفت بچهها نماهنگ کف خیابان را بخوانند. با شوقوذوق همخوانی کردند. یکی از خانمها چند روز بعد آمد و گفت پسرخالهی شهیدم را خواب دیدم. به همراه حضرت آقا آمده بود روی سِن. آقا گفت: اینها رو میشناسی؟ این بچهها همونایی هستن که میخواستن برای من سرود بخوانند. الان اینجان.»
■ از آن روز به بعد بچهها مطمئن شدند آقا نگاهشان میکند و باانگیزه بیشتر در مراسمهای مختلف برنامه برگزار میکردند.
رسانه ریحانه را دنبال کنید
۱۹۹
۱۱:۰۴
■ اسمش پرهام است. قد بلند و صورت استخوانی دارد. جوشهای ریز روی گونهاش خبر از نوجوانی میدهند. ازش میپرسم: «حست نسبت به آقا چه بود؟» سرش را تکان میدهد و به جایی دور خیره میشود: «خانم! دوسش داشتم ولی رفت دیگه!» چند ثانیهای سکوت بینمان جاری میشود. به سمت در شیرخوارگاه اشاره میکنم: «اگه آقا از این در وارد شه، دوست داری بهش چی بگی؟» بیکه مکث کند، میگوید: «بغلش میکنم و میگم دوست دارم برم خونه!» سرش را سمتم میچرخاند: «خانم! آخه ما بچههای بهزیستیایم.»
■ لال میشوم. کلمهها ازم فرار میکنند. جان میکنم تا بگویم: «آقا الان هم صداتو میشنوه.»
رسانه ریحانه را دنبال کنید
۶
۱۲:۱۵