همه
تازهها
داغترینها
فروشگاهی
سبک زندگی
فرهنگی
آموزشی
مذهبی
سرگرمی
آقایم زنده است!
انگار همین دیروز بود! یک سال از جنگ دوازدهروزه گذشته. هیچوقت باورم نمیشد توی مراسم سالگرد شهدا وقتی باد سربندهای سایبان گلزار شهدا را تکان میدهد، قلب من هم مجروح و داغدار در صف خانواده شهدا بایستد. هیچوقت باورم نمیشد آقایم شهید شود! هیچوقت فکرش را هم نمیکردم محرمی از راه برسد و آقا نباشد!
جنگ رمضان که شروع شد و شنیدم بیت را زدهاند، هیچ نترسیدم! به دلم بد راه ندادم. خیالم راحت بود آقایم را بردهاند جایی امن!جنگزده بودیم. مجبور شدیم خانهای اجاره کنیم دور از محیط نظامی. روزهدار بودم، دل و دماغ پختوپز توی خانهای که همهچیزش با من غریبی میکرد نداشتم. به خاطر بچهها بلند شدم به چلو و پلو درست کردن.
خبر مدرسه میناب دلم را سوزانده بود. آب از گلویم پایین نمیرفت. یک دستم به کفگیر و ملاقه بود، یک دستم به گوشی و اخبار را رصد میکردم. دلم شور میزد و ناخواسته اشک میریختم. بچهها عین خیالشان نبود. گوش تیز میکردند و کنجکاو بودند اولین نفر باشند که صدای پدافند یا انفجار را میشنوند.
تا سحری از دلهره به خودم پیچیدم. خانهای که اجاره کرده بودیم تلویزیون نداشت. نزدیک اذان بود. غذا را گرم کردم. قوری چای و کتری آبجوش را هم گذاشتم کنار سفره، بشقابها را چیدم و بهسختی پارچ آب را از شیرِ شکسته ظرفشویی پر کردم. خواستم همسر و بچههایم را بیدار کنم که دستم رفت سمت گوشی؛ تلخی آن لحظه مثل زهری که با گوشت و خونم آمیخته شده، هرگز از جانم بیرون نخواهد رفت.
نمیتوانستم خبر شهادت آقا را تحمل کنم. محله ناآشنا بود. ترسیدم منافقی صدای گریهام را بشنود. نمیخواستم دشمنشاد شوم. روسریام را مچاله کردم، گذاشتم توی دهانم و با تمام توانم جیغ کشیدم. از خدا خواستم بمیرم. غریبی آن خانه به کنار، احساس میکردم شدهام غریبترین یتیم روی زمین!
صدای جیغ و دادم از لای روسری که بیرون میآمد، شبیه زوزه گرگ بود. هرچه زور میزدم انگار مرگ هم از حال و روز من میترسید و فرار میکرد.
با صدای نالهام، همسرم بیدار شد. دوید سمتم و شانههایم را تکان داد، گفت: «یا خدا! مردی! بهخدا الان میمیری! چته؟ چی شده؟» نمیتوانستم حرف بزنم. روسری را که از دهانم بیرون کشید، صدای نالهام توی خانه پیچید. بچهها بیدار شدند. به زبانم نمیچرخید بگویم چه شده، صفحه گوشی را نگاه میکردم بلکه خبر تکذیب شود!خانه شد ماتمکده و قوری چای، کنار بشقابهای خالی سرد شد.
حالا که توی مراسم سالگرد شهدای جنگ دوازدهروزه نشستهام، خانواده شهدا را میبینم کمی آرامتر گریه میکنند. دیگر باورشان شده زورشان به تقدیر نمیرسد. دست از شکوه و شکایت هم برداشتهاند.
پارسال یکی از همسران شهدا به خدا گلایه میکرد: «چرا خدا وقتی میدونستی سرنوشت من اینه، چهار تا بچه بهم دادی؟! چرا گذاشتی چهار تا بچم یتیم بشن؟!» یک نفر آهسته توی گوشش گفت و من هم شنیدم که: «ناشکری نکن! مادر شهید فلانی از این داره میسوزه که یادگاری بهجا نمونده! تو خب ماشاءالله چهار تا یادگاری داری!»راست میگفت! یادگاری از خودت بهجا گذاشتن هم توفیق میخواهد.
امروز که من دلخوشم به این زندگی و زندگی هنوز سبز است و شادی توی دلم جریان دارد، برمیگردد به عطر آقای شهیدم که یادگار مانده است توی خون و رگهای رهبر عزیزم!دلخوشم به اینکه آقایم زنده است! همین برای من بس. دیگر تفاهمنامه امضا شود یا نه، توافق بشود یا نشود همین که پرچم انقلاب توی دستان مبارک آقایم ایستاده، برای آرامش قلبم کافیست!
پ.ن: من عاشقانه رهبرم را دوست دارم. شاید اسمش عشق نباشد، بگویند ولایتپذیری. اما اسمش را هر چه که بگذارند وظیفه من فقط دعا به جان رهبر عزیزم است و بس!
#جنگ_رمضان
سمانه قاسمیمنشچهارشنبه | ۲۷ خرداد ۱۴۰۵ | #لرستانــــــــــــــــــــــــــــــراوینا | روایت مردم ایران
راوی ماه | روایت مردم لرستان
مجلـه | بلـــه | ایتـــا | دیگررسانهها
انگار همین دیروز بود! یک سال از جنگ دوازدهروزه گذشته. هیچوقت باورم نمیشد توی مراسم سالگرد شهدا وقتی باد سربندهای سایبان گلزار شهدا را تکان میدهد، قلب من هم مجروح و داغدار در صف خانواده شهدا بایستد. هیچوقت باورم نمیشد آقایم شهید شود! هیچوقت فکرش را هم نمیکردم محرمی از راه برسد و آقا نباشد!
جنگ رمضان که شروع شد و شنیدم بیت را زدهاند، هیچ نترسیدم! به دلم بد راه ندادم. خیالم راحت بود آقایم را بردهاند جایی امن!جنگزده بودیم. مجبور شدیم خانهای اجاره کنیم دور از محیط نظامی. روزهدار بودم، دل و دماغ پختوپز توی خانهای که همهچیزش با من غریبی میکرد نداشتم. به خاطر بچهها بلند شدم به چلو و پلو درست کردن.
خبر مدرسه میناب دلم را سوزانده بود. آب از گلویم پایین نمیرفت. یک دستم به کفگیر و ملاقه بود، یک دستم به گوشی و اخبار را رصد میکردم. دلم شور میزد و ناخواسته اشک میریختم. بچهها عین خیالشان نبود. گوش تیز میکردند و کنجکاو بودند اولین نفر باشند که صدای پدافند یا انفجار را میشنوند.
تا سحری از دلهره به خودم پیچیدم. خانهای که اجاره کرده بودیم تلویزیون نداشت. نزدیک اذان بود. غذا را گرم کردم. قوری چای و کتری آبجوش را هم گذاشتم کنار سفره، بشقابها را چیدم و بهسختی پارچ آب را از شیرِ شکسته ظرفشویی پر کردم. خواستم همسر و بچههایم را بیدار کنم که دستم رفت سمت گوشی؛ تلخی آن لحظه مثل زهری که با گوشت و خونم آمیخته شده، هرگز از جانم بیرون نخواهد رفت.
نمیتوانستم خبر شهادت آقا را تحمل کنم. محله ناآشنا بود. ترسیدم منافقی صدای گریهام را بشنود. نمیخواستم دشمنشاد شوم. روسریام را مچاله کردم، گذاشتم توی دهانم و با تمام توانم جیغ کشیدم. از خدا خواستم بمیرم. غریبی آن خانه به کنار، احساس میکردم شدهام غریبترین یتیم روی زمین!
صدای جیغ و دادم از لای روسری که بیرون میآمد، شبیه زوزه گرگ بود. هرچه زور میزدم انگار مرگ هم از حال و روز من میترسید و فرار میکرد.
با صدای نالهام، همسرم بیدار شد. دوید سمتم و شانههایم را تکان داد، گفت: «یا خدا! مردی! بهخدا الان میمیری! چته؟ چی شده؟» نمیتوانستم حرف بزنم. روسری را که از دهانم بیرون کشید، صدای نالهام توی خانه پیچید. بچهها بیدار شدند. به زبانم نمیچرخید بگویم چه شده، صفحه گوشی را نگاه میکردم بلکه خبر تکذیب شود!خانه شد ماتمکده و قوری چای، کنار بشقابهای خالی سرد شد.
حالا که توی مراسم سالگرد شهدای جنگ دوازدهروزه نشستهام، خانواده شهدا را میبینم کمی آرامتر گریه میکنند. دیگر باورشان شده زورشان به تقدیر نمیرسد. دست از شکوه و شکایت هم برداشتهاند.
پارسال یکی از همسران شهدا به خدا گلایه میکرد: «چرا خدا وقتی میدونستی سرنوشت من اینه، چهار تا بچه بهم دادی؟! چرا گذاشتی چهار تا بچم یتیم بشن؟!» یک نفر آهسته توی گوشش گفت و من هم شنیدم که: «ناشکری نکن! مادر شهید فلانی از این داره میسوزه که یادگاری بهجا نمونده! تو خب ماشاءالله چهار تا یادگاری داری!»راست میگفت! یادگاری از خودت بهجا گذاشتن هم توفیق میخواهد.
امروز که من دلخوشم به این زندگی و زندگی هنوز سبز است و شادی توی دلم جریان دارد، برمیگردد به عطر آقای شهیدم که یادگار مانده است توی خون و رگهای رهبر عزیزم!دلخوشم به اینکه آقایم زنده است! همین برای من بس. دیگر تفاهمنامه امضا شود یا نه، توافق بشود یا نشود همین که پرچم انقلاب توی دستان مبارک آقایم ایستاده، برای آرامش قلبم کافیست!
پ.ن: من عاشقانه رهبرم را دوست دارم. شاید اسمش عشق نباشد، بگویند ولایتپذیری. اما اسمش را هر چه که بگذارند وظیفه من فقط دعا به جان رهبر عزیزم است و بس!
#جنگ_رمضان
سمانه قاسمیمنشچهارشنبه | ۲۷ خرداد ۱۴۰۵ | #لرستانــــــــــــــــــــــــــــــراوینا | روایت مردم ایران
مجلـه | بلـــه | ایتـــا | دیگررسانهها
شورای اروپا: آماده حمایت از اجرای توافق ایران و آمریکا هستیم
شورای اروپا با استقبال از یادداشت تفاهم ایران و آمریکا، این توافق را فرصتی برای تقویت ثبات منطقهای دانست و آمادگی اتحادیه را برای حمایت از اجرای آن اعلام کرد.
سران کشورهای عضو اتحادیه اروپا روز جمعه در بیانیه پایانی نشست خود در بروکسل اعلام کردند که این اتحادیه با هماهنگی نزدیک با شرکای منطقهای، به مشارکت در تلاشهای دیپلماتیک ادامه خواهد داد و آماده است از اجرای توافق میان ایران و آمریکا حمایت کند.
khabarmohem.ir
@Khabar_Fouri
https://irna.ir/xjXBrw@IRNA_1313
هشدار بحران انسانی در غزه
انگلیس، چین، روسیه و پاکستان خواستار دسترسی بیقیدوشرط غزه به کمکهای بشردوستانه شدن. چند عضو شورای امنیت سازمان ملل هشدار دادن بحران انسانی در غزه همچنان در حال وخامت هستش.
این اعضا خواستار شدن که رژیم صهیونیستی اجازه به دسترسی بیقید و شرط کمکهای بشردوستانه به فلسطینیها رو بده.
@akhbarenfejari
رضا نصری، حقوقدان بینالملل:
به دیدن محتوا و پستهای مجله ادامه بدید
«مجلهٔ بله» شامل محبوبترین پستهای کانالهاست که قابلیت نمایش پستهای مشابه را دارد و شما میتوانید ساعتها در آن وقت بگذرانید و سرگرم بشید.