۲۰:۳۰
کتابی برای همین امروز ایرانیها
حسین قدیانی: مردد هستی که شبها در تجمعات شرکت کنی یا نه؟ ترس داری که جمهوری اسلامی از عشق تو به ایران سوءاستفاده کند؟ از سویی با طیف پهلویپرست هم مشکل داری و نمیخواهی سربازصفر پادگان اینترنشنال باشی؟ به نظرم باید همهی ماهایی که کم و بیش از این دغدغهها داریم، کتاب مشکلهی هویت ایرانیان امروز را بخوانیم. از خوبترین کتابهای نشر نی به قلم فرهنگ رجایی. واقعاً ایران کجاست و ایرانی کیست و چه کار کنیم ایرانیتر میشویم. خوب به جملاتی که در عکس جدا کردهام، دقت کنید. همین چهار خط از مقدمهی کتاب کافی است که ما را به خواندن کل اثر مشتاق کند. فرهنگ رجایی در مقدمهی کتاب از "ایرانیبازی" سخن میگوید و آن را به خوبی تشریح میکند. آیا میتوان ذیل همین سخن از "انقلابیبازی" یا "حزباللهیبازی" در نقد تجمعات این شبها نوشت؟ بیاییم به جای جواب عجولانه به این سؤال، کل کتاب فرهنگ رجایی را با دقتی در خور کتابهای کلاسیک مطالعه کنیم. آن وقت شاید در "ایفای نقش در عصر یک تمدن و چند فرهنگ" بهتر عمل کنیم. این کتاب نشر نی سطح مباحث این روزها را بالاتر میبرد و از خواننده فرد عمیقتری با فهم فزونتری میسازد. بعدها دربارهی این کتاب بیشتر خواهم نوشت...
۱۷ اردیبهشت ۱۴۰۵ble.ir/haghnameh
حسین قدیانی: مردد هستی که شبها در تجمعات شرکت کنی یا نه؟ ترس داری که جمهوری اسلامی از عشق تو به ایران سوءاستفاده کند؟ از سویی با طیف پهلویپرست هم مشکل داری و نمیخواهی سربازصفر پادگان اینترنشنال باشی؟ به نظرم باید همهی ماهایی که کم و بیش از این دغدغهها داریم، کتاب مشکلهی هویت ایرانیان امروز را بخوانیم. از خوبترین کتابهای نشر نی به قلم فرهنگ رجایی. واقعاً ایران کجاست و ایرانی کیست و چه کار کنیم ایرانیتر میشویم. خوب به جملاتی که در عکس جدا کردهام، دقت کنید. همین چهار خط از مقدمهی کتاب کافی است که ما را به خواندن کل اثر مشتاق کند. فرهنگ رجایی در مقدمهی کتاب از "ایرانیبازی" سخن میگوید و آن را به خوبی تشریح میکند. آیا میتوان ذیل همین سخن از "انقلابیبازی" یا "حزباللهیبازی" در نقد تجمعات این شبها نوشت؟ بیاییم به جای جواب عجولانه به این سؤال، کل کتاب فرهنگ رجایی را با دقتی در خور کتابهای کلاسیک مطالعه کنیم. آن وقت شاید در "ایفای نقش در عصر یک تمدن و چند فرهنگ" بهتر عمل کنیم. این کتاب نشر نی سطح مباحث این روزها را بالاتر میبرد و از خواننده فرد عمیقتری با فهم فزونتری میسازد. بعدها دربارهی این کتاب بیشتر خواهم نوشت...
۱۷ اردیبهشت ۱۴۰۵ble.ir/haghnameh
۲۰:۳۰
۲۰:۴۸
۲۰:۴۸
۲۰:۵۱
ایرانیها
حسین قدیانی: همین الان یکی از اعضای کانال داشت میگفت که دیروز با دو تا از دوستهایش رفته بوده کافه. یکیشان حزباللهی دوآتشه، آن یکی از اصحاب اعتراضات دی. دو- سه ساعت قشنگ با هم حرف زدیم، بیآنکه جدل کنیم. این خوب است. این عالی است. این امیدبخش است. این یعنی رشد و یعنی پذیرش تنوع و تکثر. حرفهای این دوست خیلی خوشحالم کرد...
حالا یک چیز جالب تعریف کنم از پشتصحنهی کانال خودم یعنی حقنامه که البته کانال شما عزیزان است. از انقلابی پر و پاقرص تا آدم بسیار معترض به حزباللهیها، هر دو گروه میآیند PV و با من نه فقط حرف میزنند که حتی درددل میکنند. این سوای از اینکه لطف متکثر و متنوع شما اعضای عزیز کانال است، مؤید این مهم نیز هست که من سعی کردهام کانال به شدت ایرانی باشد و نشان این ایرانیت یعنی همین که طیفهای مختلف مطالبم را مرهم زخم خود ببینند. بسیار از قصهی #سوسن تعریف و تمجید میکنید. ممنونم بابت این حسن ظن. آن پست را پین کردم الان...
قرآن نشر نی را بخرید و بخوانید. ترجمهی محمدعلی کوشا عالی است. امروز پنجشنبه است. من در ادامه برایتان ترجمهی آیةالکرسی را میآورم: «خداست که جز او خدایی نیست، زندهی پایندهی برپادارنده است؛ نه خوابی سبک او را فرا گیرد و نه خوابی سنگین. آنچه در آسمانها و آنچه در زمین است، تنها از آن اوست. کیست که نزد او شفاعت کند جز به اذن او؟ آینده و گذشتهی آنان را میداند و به چیزی جز آنچه خود خواهد، احاطه نیابند. قلمرو فرمانروایی او آسمانها و زمین را فراگرفته است و نگهداری آنها وی را گران نمیآید و او همان والای با عظمت است.» چقدر دوست دارم این ترجمه را و چقدر قابل تأمل است که ما یک زمین بیشتر نداریم لیکن آسمان در واقع «آسمانها» است و البته نگهداری این همه آسمان و این زمین برای خدا کار گرانی نیست. کاش خودمان را به امان خدا رها کنیم و به قولی وا بدهیم...
شادی روح همهی آسمانیها صلواتی بفرستیم. از آن پنجشنبههایی است که دوست دارم بروم بهشتزهرا...
۱۷ اردیبهشت ۱۴۰۵ble.ir/haghnameh
حسین قدیانی: همین الان یکی از اعضای کانال داشت میگفت که دیروز با دو تا از دوستهایش رفته بوده کافه. یکیشان حزباللهی دوآتشه، آن یکی از اصحاب اعتراضات دی. دو- سه ساعت قشنگ با هم حرف زدیم، بیآنکه جدل کنیم. این خوب است. این عالی است. این امیدبخش است. این یعنی رشد و یعنی پذیرش تنوع و تکثر. حرفهای این دوست خیلی خوشحالم کرد...
۱۷ اردیبهشت ۱۴۰۵ble.ir/haghnameh
۶:۵۶
چرا معتقدم تجمعات شبانه باید ادامه داشته باشد؟ ۱
حسین قدیانی: انشاءالله آنلاین و آنتایم این متن را در محضر شما مخاطبهای همیشه همراه بنویسم. پس هر یک دقیقه یک بار رفرش کنید تا متن تمام شود. القصه نیز الغرض امشب بعد از چند شب شرکت در تجمعات سهم حقیر هم شد. به لطف مهمانی یکی از اقوام. من الساعه از تجمع محلهی گیشا برمیگردم. گمانم بیشتر برای تماشا رفته بودم. جماعت حدود ساعت هشت سر خیابان بیستم جمع شدند و نیمساعت بعد بیآنکه در عبور و مرور خللی وارد کنند، راه افتادند و شعار دادند و بعد از حدود چهل دقیقه برگشتند سر جای اول. محور شعارها ایران بود و نیز وحدت و اتحاد. چند تایی شعار اقتصادی هم دادند. شعارها را الان حفظ نیستم ولی در این حدود بود که در عرصهی اقتصاد هم جهاد لازم است و مقابله با تورم خواست مردم است. فاز متن را بدون زدن اینتر عوض کنم. من در همین کانال بارها مطالبی در نقد تجمعات شبانه نوشتهام. از سویی میدانید که از سال هزار و چهارصد و یک بیکارم. این بیکاری و بیپولی تا الان هم ادامه دارد. به کسانی بدهکارم و عمیقاً از فشار معیشتی رنج میبرم. نه خانهای دارم و نه حتی ماشینی. وسیلهی نقلیهام یک موتور است که برایش چک کشیدهام و خب این متن یک آقازاده نیست، متن یک سوپرانقلابی دوآتشه هم نیست. ضمن درک همه رقم معضلات اقتصادی حس میکنم بهتر است تجمعات شبانه با محوریت ایران و نیز با شعار همدلی همهی ایرانیان ادامه پیدا کند. امشب جماعت در شعارهایشان این را هم خطاب به مردم تماشاچی میگفتند که به عشق وطن، هموطن من حاضرم برایت جان بدهم. شعاری در این مایهها. به باور من ایرانِ بعد از شهادت خامنهای بزرگ باید با ایرانِ قبلش فرق داشته باشد. این تجمعات سمبل این فرق است. هیچ مهم نیست کدام گروه از مردم بیشتر در این تجمعات شرکت میکنند. گیرم حزباللهیها یا انقلابیها. خب همیشه همین بوده. این نه عیب است و نه حسن. یک روایت است. مگر زمان هشت سال جنگ تحمیلی بیشتر شهدا و جانبازان و رزمندگان از قشر مؤمن و حزباللهی و پیرو خط امام نبودند؟ الان هم همین است. در واقع باید اینجور دید و اینجور تحلیل کرد: حزباللهیها جان خود را برای ایران کف دست گرفتهاند لیکن شعارشان نه تفرقه که اتحاد است. این مهم بعد از شهادت حضرت سیدعلی هویت نویی پیدا کرده و ضریب مضاعف گرفته. حتی اگر جنگ هم نباشد، پرچم ایران در اهتزاز است و آمادگی عمومی بالا. بهتر است اینطور برایتان بنویسم: من فکر میکنم این تجمعات شبانه در حکم یک بیدارباش است و این به خودی خود خوب است، چرا که آدمی را از خواب غفلت بیدار میکند. نباید شعار الله و شعار مهمتر الله اکبر سرد شود. این شعار اسم شب دفاع از ایران است، رمز است، در حکم یک قرارداد عاطفی است. این شعار آشنا باعث میشود نظام جمهوری اسلامی هرگز از ریل نهضت انقلاب اسلامی خارج نشود. خصلت تجمعات هم همین است. در تجمعات شبانه یک آلارم میشنوم و آن اینکه خامنهای حق داشت این همه روی دشمن و خطرش مانور میداد. مردم در تجمعات شبانه همین را دارند داد میزنند که تحرک دشمن را باید رصد کرد و لذا از اختلاف پرهیز کرد. نقل است از شهید بهشتی که دانشجو باید مؤذن جامعه باشد. این تجمعات در حکم اذان است. نوعی هشدار که خدا را ببینید و شیطان را نیز هم. من این تجمعات را سند خوشفکری مردم میدانم، لذا نقدهای روشنفکرانه اگر چه باید شنیده شود اما نباید اصل و اساس این بعثت مردمی را به چالش بکشد. دقت شود که این تجمعات با دستور شکل نگرفته که با دستور بشود جمعش کرد. این یک کار دلی و از جنس همدلی است. اینکه خون خامنهای ایرانیها را ایرانیتر و مصممتر کرده است. مردم در این تجمعات حرف حقی دارند و آن اینکه ایران تنها نیست. حرف دیگر مردم این است که ایرانی با ایرانی دشمن نیست. دشمن اصلی را باید رصد کرد. اینکه صدای بلندگو باید میزان باشد و هزار و یک حرف دیگر، همه به جای خود؛ من اما حرفی دارم. مادام که مردم دوست دارند این اجتماع ادامه داشته باشد، بگذاریم ادامه داشته باشد. خیر این حرکت ادامهدار به جیب ایران میرود. ما برخلاف امریکا و اسرائیل و کشور زپرتی امارات هیچ نیازی به تولید تمدن نداریم. تکلیف ما پاسداری از تمدنی است که داریم. این تمدن، هم باستانی است و هم دینی و من مردم را در تجمعات شبانه پاسدار این تمدن میبینم. بیانصافی است ننوشتن این چیزها و دور از رسالت قلم. تجمعات شبانه نه دور همی و نه پیکنیک و نه گعده که در حکم پاسداری از تمدنی است که ایران را ساخته. آن بعثت نظری که خامنهای گفت، با ریختن خونش به یک بعثت در مقام عمل تبدیل شده است. خون درون رگهای خامنهای شهید به زعم من جان دوبارهای بخشیده به تمدن کهن ایران. این خون پاک و مقدس و مقتدر در واقع هدیه به ایران شده. این است مردم دلشان نمیآید خیابان را خالی کنند.
۱۸ اردیبهشت ۱۴۰۵ble.ir/haghnameh
حسین قدیانی: انشاءالله آنلاین و آنتایم این متن را در محضر شما مخاطبهای همیشه همراه بنویسم. پس هر یک دقیقه یک بار رفرش کنید تا متن تمام شود. القصه نیز الغرض امشب بعد از چند شب شرکت در تجمعات سهم حقیر هم شد. به لطف مهمانی یکی از اقوام. من الساعه از تجمع محلهی گیشا برمیگردم. گمانم بیشتر برای تماشا رفته بودم. جماعت حدود ساعت هشت سر خیابان بیستم جمع شدند و نیمساعت بعد بیآنکه در عبور و مرور خللی وارد کنند، راه افتادند و شعار دادند و بعد از حدود چهل دقیقه برگشتند سر جای اول. محور شعارها ایران بود و نیز وحدت و اتحاد. چند تایی شعار اقتصادی هم دادند. شعارها را الان حفظ نیستم ولی در این حدود بود که در عرصهی اقتصاد هم جهاد لازم است و مقابله با تورم خواست مردم است. فاز متن را بدون زدن اینتر عوض کنم. من در همین کانال بارها مطالبی در نقد تجمعات شبانه نوشتهام. از سویی میدانید که از سال هزار و چهارصد و یک بیکارم. این بیکاری و بیپولی تا الان هم ادامه دارد. به کسانی بدهکارم و عمیقاً از فشار معیشتی رنج میبرم. نه خانهای دارم و نه حتی ماشینی. وسیلهی نقلیهام یک موتور است که برایش چک کشیدهام و خب این متن یک آقازاده نیست، متن یک سوپرانقلابی دوآتشه هم نیست. ضمن درک همه رقم معضلات اقتصادی حس میکنم بهتر است تجمعات شبانه با محوریت ایران و نیز با شعار همدلی همهی ایرانیان ادامه پیدا کند. امشب جماعت در شعارهایشان این را هم خطاب به مردم تماشاچی میگفتند که به عشق وطن، هموطن من حاضرم برایت جان بدهم. شعاری در این مایهها. به باور من ایرانِ بعد از شهادت خامنهای بزرگ باید با ایرانِ قبلش فرق داشته باشد. این تجمعات سمبل این فرق است. هیچ مهم نیست کدام گروه از مردم بیشتر در این تجمعات شرکت میکنند. گیرم حزباللهیها یا انقلابیها. خب همیشه همین بوده. این نه عیب است و نه حسن. یک روایت است. مگر زمان هشت سال جنگ تحمیلی بیشتر شهدا و جانبازان و رزمندگان از قشر مؤمن و حزباللهی و پیرو خط امام نبودند؟ الان هم همین است. در واقع باید اینجور دید و اینجور تحلیل کرد: حزباللهیها جان خود را برای ایران کف دست گرفتهاند لیکن شعارشان نه تفرقه که اتحاد است. این مهم بعد از شهادت حضرت سیدعلی هویت نویی پیدا کرده و ضریب مضاعف گرفته. حتی اگر جنگ هم نباشد، پرچم ایران در اهتزاز است و آمادگی عمومی بالا. بهتر است اینطور برایتان بنویسم: من فکر میکنم این تجمعات شبانه در حکم یک بیدارباش است و این به خودی خود خوب است، چرا که آدمی را از خواب غفلت بیدار میکند. نباید شعار الله و شعار مهمتر الله اکبر سرد شود. این شعار اسم شب دفاع از ایران است، رمز است، در حکم یک قرارداد عاطفی است. این شعار آشنا باعث میشود نظام جمهوری اسلامی هرگز از ریل نهضت انقلاب اسلامی خارج نشود. خصلت تجمعات هم همین است. در تجمعات شبانه یک آلارم میشنوم و آن اینکه خامنهای حق داشت این همه روی دشمن و خطرش مانور میداد. مردم در تجمعات شبانه همین را دارند داد میزنند که تحرک دشمن را باید رصد کرد و لذا از اختلاف پرهیز کرد. نقل است از شهید بهشتی که دانشجو باید مؤذن جامعه باشد. این تجمعات در حکم اذان است. نوعی هشدار که خدا را ببینید و شیطان را نیز هم. من این تجمعات را سند خوشفکری مردم میدانم، لذا نقدهای روشنفکرانه اگر چه باید شنیده شود اما نباید اصل و اساس این بعثت مردمی را به چالش بکشد. دقت شود که این تجمعات با دستور شکل نگرفته که با دستور بشود جمعش کرد. این یک کار دلی و از جنس همدلی است. اینکه خون خامنهای ایرانیها را ایرانیتر و مصممتر کرده است. مردم در این تجمعات حرف حقی دارند و آن اینکه ایران تنها نیست. حرف دیگر مردم این است که ایرانی با ایرانی دشمن نیست. دشمن اصلی را باید رصد کرد. اینکه صدای بلندگو باید میزان باشد و هزار و یک حرف دیگر، همه به جای خود؛ من اما حرفی دارم. مادام که مردم دوست دارند این اجتماع ادامه داشته باشد، بگذاریم ادامه داشته باشد. خیر این حرکت ادامهدار به جیب ایران میرود. ما برخلاف امریکا و اسرائیل و کشور زپرتی امارات هیچ نیازی به تولید تمدن نداریم. تکلیف ما پاسداری از تمدنی است که داریم. این تمدن، هم باستانی است و هم دینی و من مردم را در تجمعات شبانه پاسدار این تمدن میبینم. بیانصافی است ننوشتن این چیزها و دور از رسالت قلم. تجمعات شبانه نه دور همی و نه پیکنیک و نه گعده که در حکم پاسداری از تمدنی است که ایران را ساخته. آن بعثت نظری که خامنهای گفت، با ریختن خونش به یک بعثت در مقام عمل تبدیل شده است. خون درون رگهای خامنهای شهید به زعم من جان دوبارهای بخشیده به تمدن کهن ایران. این خون پاک و مقدس و مقتدر در واقع هدیه به ایران شده. این است مردم دلشان نمیآید خیابان را خالی کنند.
۱۸ اردیبهشت ۱۴۰۵ble.ir/haghnameh
۲۰:۳۶
چرا معتقدم تجمعات شبانه باید ادامه داشته باشد؟ ۲
حسین قدیانی: حفظ حضور در میدان و پاسداری از سنگر خیابان برای این مردمی که من میبینم در حکم ادای دین است به کلمه به کلمهی شاهنامهی فردوسی و سطر به سطر نریشنهای روایت فتح. تجمعات شبانه پرداخت بدهی ملت به سعدی و حافظ و نثر و نظم زبان فارسی است. افق این تجمعات بسیار بالاست. مردم در این تجمعات علاوه بر همت خودشان، حاجهمت شهید را هم میبینند و باکری را هنوز در قایق عاشورا میبینند. عقل ظاهراندیش احتمالاً حکم میکند که این تجمعات مختص روزهای جنگ است یا اقلاً باید در شب چهلم شهادت امام خامنهای تمام میشد. بحث اینجاست: از جوشش خون خامنهای رود خروشانی پدیده آمده که در حکم کارون عرصهی تمدن است. یک کارون نه در جغرافیا که در بطن و متن فرهنگ ایرانی و خب جلوی برخی رودخانهها را نمیشود گرفت. هر چه هم با ژستهای روشنفکرانه، در نقد این تجمعات، حرفهای منورالفکرانه بزنیم، رودخانهای که من میبینم سر ایستادن و توقف ندارد. این جواب برآمده از دل یک ملت کهن و تاریخی به تهدیدهای تمدنی ترامپ است. حرف حساب مردم در تجمعات شبانه این است که اینک دفاع از ایران منطبق بر دفاع از جمهوری اسلامی است لیکن نظام جمهوری اسلامی نباید از روی ریل نهضت انقلاب اسلامی خارج شود. این انقلاب با شعار الله اکبر به پیروزی رسید و امروز هم با همین شعار ادامه پیدا میکند. در این سالیان و به جبر روزگار، ادارههای جمهوری اسلامی داشتند جلوتر از ارادههای انقلاب اسلامی حرکت میکردند. این تجمعات کار بزرگی که کرده، این بوده: دوباره نهضت را زنده کرده. مهم نیست در چه مرحلهای از جنگ باشیم. این اهمیت دارد که تکیهگاه نظام، نهضت است و ریشهی نظام در خاک نهضت است. تو بگذار آن زن و مرد تماشاچی پیادهرو یا پاساژ هم با گوش خود صدای الله اکبر مردم را بشنوند. نگران واکنشهای بعضاً غیر همسو نباشیم. ما دو مردم نداریم و هرگز دو ملت نیستیم. وقتی شعار وحدت شعار اول تجمعات است، این بالاخره یک روز دل تماشاچیها را هم منقلب میکند. این تجمعات فقط با دشمن ایران کری دارد. با همان قمارباز که علیه تمدن ایران حرف میزند. هدف امریکا و اسرائیل نه براندازی هیچ نظامی که براندازی تمدن ایران است. اینهاست که هنوز مردم را در خیابان نگه داشته. ایران خدا دارد. این معنای نوینی از شعار الله اکبر است. مردم در اجتماعات شبانه عکس خدا را در ماه میبینند و البته روحالله را هم و صدالبته شهدای وطن را هم. حس مردم محلهی گیشا این است که شبها با کاوهی آهنگر و آرش و ابراهیم هادی و محمدابراهیم همت همدوش و همقدمند. با همهی کسانی که در طول تاریخ کمک کردند ایران حفظ شود و اروند حفظ شود و خرمشهر حفظ شود. دل مردم نمیآید حتی به بهانهی مهمانی بیخیال تجمع شوند، چون مردم در اجتماعات شبانه احمد متوسلیان را پیدا کردهاند و موسی صدر قهرمان را. باری چیزی از جنس معجزه سبب شده مردم بعثت خود را جدی بگیرند و به آن به چشم یک فریضه نگاه کنند. ما بیدارترین ملت جهانیم و اگر در اغلب بلاد، شب موسم خواب و استراحت در بستر است، اینجا در ایران، هر شب در حکم شب عملیات است. پایداری یک ملت پای تمدنش و بله پای رهبرش. رهبر جدید و رهبر شهید ندارد. ترامپ حتماً متوجه است که ایران کشور بدون رهبر نیست. "بیداری" کار محمدرضا پهلوی نبود. کار رضا پهلوی هم نیست. اساساً آدمی برای صحبت با کورش باید صاحب صلاحیت باشد. این صلاحیت در نسل رضاخان نبود که با کورش همسخن شوند. مردمی از نسل چمران باید با کورش حرف بزنند و با شاهعباس و نادرشاه هم. وقت این گفتوگو در شبهای ایران است. شبهای ستارهباران کشورم. نه. ایران تنها نیست. ما دلهی سازمان ملل و یونیسف نیستیم، بندگی خدا میکنیم و الگوی آزادیخواهان جهان میشویم. ما از نسل شهیدان باقری و زینالدین و دستواره هستیم. از نسل وزوایی و ورامینی. از نسل کسانی که بین دشمن و وطن دچار شک نشدند. از نسل شیربچههای خمینی در جبههی شرهانی. پیام تجمعات شبانه این است که هر شهیدی برای ما در حکم یک ستاره است. چرا راه را گم کنیم؟ و چرا بگذاریم باز هم عباسمیرزا دستتنها بماند؟ تو بگذار وقتی اسم "ملت" میآید، جهانیان ابتدا یاد "ملت ایران" بیفتند. همان که خامنهای میگفت "این ملت عظیم" و من در تجمعات شبانه عظمت ملت ایران را میبینم و حقارت ترامپ را. با تقیه نمیشود از وطن دفاع کرد. دفاع از وطن با خجالت جواب نمیدهد. خرازی سر همین آمد جلوی دوربین آوینی. دفاع از وطن افتخار دارد و کلاس دارد. من در تجمعات شهر اصفهان نبودهام ولی مگر میشود اصفهانیها بیش از دو ماه به عشق ایران در خیابان باشند و حاجحسین خرازی شمع محفل منورشان نباشد؟
مطالب قبلی کانال را بخوانید. به نق و نقد بارها علیه تجمعات شبانه نوشتهام لکن این متن بهروزترینشان است.
۱۸ اردیبهشت ۱۴۰۵ble.ir/haghnameh
حسین قدیانی: حفظ حضور در میدان و پاسداری از سنگر خیابان برای این مردمی که من میبینم در حکم ادای دین است به کلمه به کلمهی شاهنامهی فردوسی و سطر به سطر نریشنهای روایت فتح. تجمعات شبانه پرداخت بدهی ملت به سعدی و حافظ و نثر و نظم زبان فارسی است. افق این تجمعات بسیار بالاست. مردم در این تجمعات علاوه بر همت خودشان، حاجهمت شهید را هم میبینند و باکری را هنوز در قایق عاشورا میبینند. عقل ظاهراندیش احتمالاً حکم میکند که این تجمعات مختص روزهای جنگ است یا اقلاً باید در شب چهلم شهادت امام خامنهای تمام میشد. بحث اینجاست: از جوشش خون خامنهای رود خروشانی پدیده آمده که در حکم کارون عرصهی تمدن است. یک کارون نه در جغرافیا که در بطن و متن فرهنگ ایرانی و خب جلوی برخی رودخانهها را نمیشود گرفت. هر چه هم با ژستهای روشنفکرانه، در نقد این تجمعات، حرفهای منورالفکرانه بزنیم، رودخانهای که من میبینم سر ایستادن و توقف ندارد. این جواب برآمده از دل یک ملت کهن و تاریخی به تهدیدهای تمدنی ترامپ است. حرف حساب مردم در تجمعات شبانه این است که اینک دفاع از ایران منطبق بر دفاع از جمهوری اسلامی است لیکن نظام جمهوری اسلامی نباید از روی ریل نهضت انقلاب اسلامی خارج شود. این انقلاب با شعار الله اکبر به پیروزی رسید و امروز هم با همین شعار ادامه پیدا میکند. در این سالیان و به جبر روزگار، ادارههای جمهوری اسلامی داشتند جلوتر از ارادههای انقلاب اسلامی حرکت میکردند. این تجمعات کار بزرگی که کرده، این بوده: دوباره نهضت را زنده کرده. مهم نیست در چه مرحلهای از جنگ باشیم. این اهمیت دارد که تکیهگاه نظام، نهضت است و ریشهی نظام در خاک نهضت است. تو بگذار آن زن و مرد تماشاچی پیادهرو یا پاساژ هم با گوش خود صدای الله اکبر مردم را بشنوند. نگران واکنشهای بعضاً غیر همسو نباشیم. ما دو مردم نداریم و هرگز دو ملت نیستیم. وقتی شعار وحدت شعار اول تجمعات است، این بالاخره یک روز دل تماشاچیها را هم منقلب میکند. این تجمعات فقط با دشمن ایران کری دارد. با همان قمارباز که علیه تمدن ایران حرف میزند. هدف امریکا و اسرائیل نه براندازی هیچ نظامی که براندازی تمدن ایران است. اینهاست که هنوز مردم را در خیابان نگه داشته. ایران خدا دارد. این معنای نوینی از شعار الله اکبر است. مردم در اجتماعات شبانه عکس خدا را در ماه میبینند و البته روحالله را هم و صدالبته شهدای وطن را هم. حس مردم محلهی گیشا این است که شبها با کاوهی آهنگر و آرش و ابراهیم هادی و محمدابراهیم همت همدوش و همقدمند. با همهی کسانی که در طول تاریخ کمک کردند ایران حفظ شود و اروند حفظ شود و خرمشهر حفظ شود. دل مردم نمیآید حتی به بهانهی مهمانی بیخیال تجمع شوند، چون مردم در اجتماعات شبانه احمد متوسلیان را پیدا کردهاند و موسی صدر قهرمان را. باری چیزی از جنس معجزه سبب شده مردم بعثت خود را جدی بگیرند و به آن به چشم یک فریضه نگاه کنند. ما بیدارترین ملت جهانیم و اگر در اغلب بلاد، شب موسم خواب و استراحت در بستر است، اینجا در ایران، هر شب در حکم شب عملیات است. پایداری یک ملت پای تمدنش و بله پای رهبرش. رهبر جدید و رهبر شهید ندارد. ترامپ حتماً متوجه است که ایران کشور بدون رهبر نیست. "بیداری" کار محمدرضا پهلوی نبود. کار رضا پهلوی هم نیست. اساساً آدمی برای صحبت با کورش باید صاحب صلاحیت باشد. این صلاحیت در نسل رضاخان نبود که با کورش همسخن شوند. مردمی از نسل چمران باید با کورش حرف بزنند و با شاهعباس و نادرشاه هم. وقت این گفتوگو در شبهای ایران است. شبهای ستارهباران کشورم. نه. ایران تنها نیست. ما دلهی سازمان ملل و یونیسف نیستیم، بندگی خدا میکنیم و الگوی آزادیخواهان جهان میشویم. ما از نسل شهیدان باقری و زینالدین و دستواره هستیم. از نسل وزوایی و ورامینی. از نسل کسانی که بین دشمن و وطن دچار شک نشدند. از نسل شیربچههای خمینی در جبههی شرهانی. پیام تجمعات شبانه این است که هر شهیدی برای ما در حکم یک ستاره است. چرا راه را گم کنیم؟ و چرا بگذاریم باز هم عباسمیرزا دستتنها بماند؟ تو بگذار وقتی اسم "ملت" میآید، جهانیان ابتدا یاد "ملت ایران" بیفتند. همان که خامنهای میگفت "این ملت عظیم" و من در تجمعات شبانه عظمت ملت ایران را میبینم و حقارت ترامپ را. با تقیه نمیشود از وطن دفاع کرد. دفاع از وطن با خجالت جواب نمیدهد. خرازی سر همین آمد جلوی دوربین آوینی. دفاع از وطن افتخار دارد و کلاس دارد. من در تجمعات شهر اصفهان نبودهام ولی مگر میشود اصفهانیها بیش از دو ماه به عشق ایران در خیابان باشند و حاجحسین خرازی شمع محفل منورشان نباشد؟
۱۸ اردیبهشت ۱۴۰۵ble.ir/haghnameh
۲۱:۲۷
چگونه از نظام دفاع کنیم؟
حسین قدیانی: در مباحث هیچی بدتر از این نیست که جمهوری اسلامی را بری از خبط و خطا بخوانیم و هر عیب و علتی هست، پای مردم بنویسیم یا مدعی شویم همهی قصور و تقصیر به خاطر این است که مردم به حرف خامنهای گوش نکردند و موسم انتخابات کار خود را کردند. این بدترین دفاع از نهضت و نظام و خمینی و خامنهای است. اساساً با این دستفرمان حرکت کردهایم که ضمن از دست دادن اکثریت مردم، جمهوری اسلامی را به حکومت اسلامی نزدیک کردهایم. به باور من امثال رفسنجانی و لاریجانی میخواستند به اینجا نرسیم. اگر شهید علی لاریجانی سر موضوع برجام با روحانی- ظریف همکاری و همراهی کرد، اصل قصه به این برمیگردد که ما جمهوری اسلامی هستیم، نه حکومت اسلامی. اگر مردم بنا به دلایلی به حسن روحانی رأی دادهاند، خوب نیست لج اکثریت را درآوریم. اخیراً میبینم حزباللهیها همهی بدیها را به هاشمی و روحانی و خاتمی و کروبی و موسوی و احمدینژاد حواله میدهند تا حقانیت خامنهای را ثابت کنند. این بدترین تکنیک برای دفاع از خامنهای است. اولاً صرف همین که خامنهای را رسماً معصوم فرض کنیم، گذشته از اینکه حقیقت ندارد، کار درستی در میدان واقعیت هم نیست. این نوع دفاع از خامنهای سبب میشود مردم حتی خوبیهای حضرت آقا را هم باور نکنند. ثانیاً موسوی و کروبی و خاتمی و روحانی و احمدینژاد و به خصوص مرحوم هاشمی بخشی از کار و کارنامهی نهضت و نظاماند. اگر ما جلوی اسم این همه ضربدر بگذاریم و در ردیف آدمبدها بنشانیمشان، چیزی بر حقانیت خامنهای اضافه نمیشود، فقط کارنامهی نظام مخدوشتر میشود. میبینم و میشنوم که مشاهیر این سالیان امت حزبالله مکرر مدعی میشوند که تنگنظریهای فرهنگی اول انقلاب ریشه در افکار موسوی- خاتمی داشت، نه خمینی- خامنهای. این چه دفاع مسخرهای از ولایت فقیه است؟ این ادعاها نه منطبق بر واقعیت است، نه چیزی را به نفع ولیفقیه تغییر میدهد. گیرم ما مخالف خاتمی و موسوی و هاشمی و روحانی هستیم؛ آیا حق داریم در مقام قضاوت نسبت به این عناصر ظلم کنیم؟ یک بار هم نوشتم: برجام اگر خیلی خوب بود برای ما، اوبامای دموکرات هرگز تن به آن نمیداد و اگر خیلی بد بود برای ما، ترامپ جمهوریخواه ما را در آن نگه میداشت. کاش به چیزهایی از جنس برجام نگاه صفر و صدی نکنیم. اینکه برجام را شر مطلق بخوانیم و بعد همهی این شر مطلق را به دولت بنفش نسبت بدهیم، دفاع وارونه از خامنهای است. آیا مردم از خود نمیپرسند این چه رهبری است که این همه راحت دور میخورد؟ اشکال بزرگ حزباللهیها در وقت بحث این است که حاضر نیستند قبول کنند نظام در سال مهسا بسیار بد عمل کرد. من دارم مثال میزنم تا حرفم را مصداقیتر نوشته باشم. مرحوم رئیسی در قامت رئیسجمهور و نیز رئیس شورای عالی انقلاب فرهنگی اگر ابتدای تابستان هزار و چهارصد و یک عقل میکرد و به احترام اعصاب افکار عمومی گشت ارشاد را جمع میکرد، آیا اصلاً قصهی مهسا غصهدار میشد؟ چرا رئیسی خواست پدرزنش را مافوق خواست جامعه دید؟ و اصلاً آیا گشت ارشاد در مقام عمل به کشف حجاب ضریب بیشتر نداد؟ من میبینم حزباللهیها سر موضوع بیحجابی هنوز هم به مهسا بد و بیراه میگویند. نه. درست این است که به نظام بپرند. هیچ چی بدتر از این نیست که از حزباللهیها مالهکش بسازیم. حساس به حجاب مهسا و لیبرال در تجمعات شبانه. با گذاشتن یک "شهید" پشت اسم رئیسی باگهای دولت مرحوم رئیسی از بین نمیرود. کاش حزباللهیها را از قلهی مطهری و بهشتی به تپهی رئیسی و جلیلی قانع نکنیم. رئیسی نسبت حزبی با پایداریها نداشت لیکن داماد علمالهدی که بود! رئیسی عضو حزب پایداری نبود ولی او هم فکر میکرد مصباح از مطهری عبور کرده و به بهشتی رسیده. جبههی پایداریزدهی انقلاب در سال مهسا وقتی دید نمیتواند از مصباح بهشتی بسازد، آمد و بهشتی را تا حد مصباح کوچک کرد. با همین نگاه بعضی جملات شهید بهشتی تبدیل به بنر شد؛ حال آنکه بهشتی بزرگ موافق تحکم حکومت در حوزههای اجتماعی نبود. اگر بود، با حزباللهیهایی که میخواستند تجمع مخالفین حجاب اجباری را بههم بزنند، برخورد نمیکرد.
من در پست قبل از تجمعات شبانه دفاع کردم لکن جریان حزباللهی باید بداند که اگر بیش از شعور شهره به شور شود، هیچ خیری از تجمعات شبانه نخواهد برد. تصمیمسازیها و تصمیمگیریهای غلط نظام بود که در سال مهسا، آرمان و روحالله را به جنگ مهرشاد و حمیدرضا کشاند. در اصل دشمن سوار بر کشتی حماقت خودمان شد. ما میتوانستیم دست ژینا هم پرچم ایران بدهیم، اگر کمی چمران بودیم. حق را باید گذاشت وسط و جمهوری اسلامی را بسته به حق مورد سنجش قرار داد، نه برعکس. مالهکشسازی از حزباللهیها در حکم خارجکردن قطار جمهوری اسلامی از ریل طالقانی و مطهری و بهشتی است. همه به اصالت برگردیم.
۱۹ اردیبهشت ۱۴۰۵ble.ir/haghnameh
حسین قدیانی: در مباحث هیچی بدتر از این نیست که جمهوری اسلامی را بری از خبط و خطا بخوانیم و هر عیب و علتی هست، پای مردم بنویسیم یا مدعی شویم همهی قصور و تقصیر به خاطر این است که مردم به حرف خامنهای گوش نکردند و موسم انتخابات کار خود را کردند. این بدترین دفاع از نهضت و نظام و خمینی و خامنهای است. اساساً با این دستفرمان حرکت کردهایم که ضمن از دست دادن اکثریت مردم، جمهوری اسلامی را به حکومت اسلامی نزدیک کردهایم. به باور من امثال رفسنجانی و لاریجانی میخواستند به اینجا نرسیم. اگر شهید علی لاریجانی سر موضوع برجام با روحانی- ظریف همکاری و همراهی کرد، اصل قصه به این برمیگردد که ما جمهوری اسلامی هستیم، نه حکومت اسلامی. اگر مردم بنا به دلایلی به حسن روحانی رأی دادهاند، خوب نیست لج اکثریت را درآوریم. اخیراً میبینم حزباللهیها همهی بدیها را به هاشمی و روحانی و خاتمی و کروبی و موسوی و احمدینژاد حواله میدهند تا حقانیت خامنهای را ثابت کنند. این بدترین تکنیک برای دفاع از خامنهای است. اولاً صرف همین که خامنهای را رسماً معصوم فرض کنیم، گذشته از اینکه حقیقت ندارد، کار درستی در میدان واقعیت هم نیست. این نوع دفاع از خامنهای سبب میشود مردم حتی خوبیهای حضرت آقا را هم باور نکنند. ثانیاً موسوی و کروبی و خاتمی و روحانی و احمدینژاد و به خصوص مرحوم هاشمی بخشی از کار و کارنامهی نهضت و نظاماند. اگر ما جلوی اسم این همه ضربدر بگذاریم و در ردیف آدمبدها بنشانیمشان، چیزی بر حقانیت خامنهای اضافه نمیشود، فقط کارنامهی نظام مخدوشتر میشود. میبینم و میشنوم که مشاهیر این سالیان امت حزبالله مکرر مدعی میشوند که تنگنظریهای فرهنگی اول انقلاب ریشه در افکار موسوی- خاتمی داشت، نه خمینی- خامنهای. این چه دفاع مسخرهای از ولایت فقیه است؟ این ادعاها نه منطبق بر واقعیت است، نه چیزی را به نفع ولیفقیه تغییر میدهد. گیرم ما مخالف خاتمی و موسوی و هاشمی و روحانی هستیم؛ آیا حق داریم در مقام قضاوت نسبت به این عناصر ظلم کنیم؟ یک بار هم نوشتم: برجام اگر خیلی خوب بود برای ما، اوبامای دموکرات هرگز تن به آن نمیداد و اگر خیلی بد بود برای ما، ترامپ جمهوریخواه ما را در آن نگه میداشت. کاش به چیزهایی از جنس برجام نگاه صفر و صدی نکنیم. اینکه برجام را شر مطلق بخوانیم و بعد همهی این شر مطلق را به دولت بنفش نسبت بدهیم، دفاع وارونه از خامنهای است. آیا مردم از خود نمیپرسند این چه رهبری است که این همه راحت دور میخورد؟ اشکال بزرگ حزباللهیها در وقت بحث این است که حاضر نیستند قبول کنند نظام در سال مهسا بسیار بد عمل کرد. من دارم مثال میزنم تا حرفم را مصداقیتر نوشته باشم. مرحوم رئیسی در قامت رئیسجمهور و نیز رئیس شورای عالی انقلاب فرهنگی اگر ابتدای تابستان هزار و چهارصد و یک عقل میکرد و به احترام اعصاب افکار عمومی گشت ارشاد را جمع میکرد، آیا اصلاً قصهی مهسا غصهدار میشد؟ چرا رئیسی خواست پدرزنش را مافوق خواست جامعه دید؟ و اصلاً آیا گشت ارشاد در مقام عمل به کشف حجاب ضریب بیشتر نداد؟ من میبینم حزباللهیها سر موضوع بیحجابی هنوز هم به مهسا بد و بیراه میگویند. نه. درست این است که به نظام بپرند. هیچ چی بدتر از این نیست که از حزباللهیها مالهکش بسازیم. حساس به حجاب مهسا و لیبرال در تجمعات شبانه. با گذاشتن یک "شهید" پشت اسم رئیسی باگهای دولت مرحوم رئیسی از بین نمیرود. کاش حزباللهیها را از قلهی مطهری و بهشتی به تپهی رئیسی و جلیلی قانع نکنیم. رئیسی نسبت حزبی با پایداریها نداشت لیکن داماد علمالهدی که بود! رئیسی عضو حزب پایداری نبود ولی او هم فکر میکرد مصباح از مطهری عبور کرده و به بهشتی رسیده. جبههی پایداریزدهی انقلاب در سال مهسا وقتی دید نمیتواند از مصباح بهشتی بسازد، آمد و بهشتی را تا حد مصباح کوچک کرد. با همین نگاه بعضی جملات شهید بهشتی تبدیل به بنر شد؛ حال آنکه بهشتی بزرگ موافق تحکم حکومت در حوزههای اجتماعی نبود. اگر بود، با حزباللهیهایی که میخواستند تجمع مخالفین حجاب اجباری را بههم بزنند، برخورد نمیکرد.
۱۹ اردیبهشت ۱۴۰۵ble.ir/haghnameh
۱۰:۲۸
زیر پل صدر
حسین قدیانی: یک شب از خیابان دقوز کامرانیه پلههای پل صدر را رفتم بالا و هنوز تمامقد به اتوبان نرسیده بودم که دیدم یک معتاد دارد عرض اتوبان را رد میشود و پرچم کوچکی از کشورمان را هم در دست دارد. مطمئن بودم طرف معتاد است. این فقط معتادها هستند که در حد فاصل گارد ریل اتوبانها خانه میکنند، با خیال راحت تریاک میکشند، حشیش میکشند، شیشه میکشند و بسیار چیزهای دیگر میکشند و خب لابد از دنیا هم زیاد میکشند. همین جا لو بدهم که آن آدم معتاد زن بود. روسری سرش بود و مانتوی چرک بلندی داشت و از همان دور هم معلوم بود که همهی دندانهایش ریخته. همه حالا نه. اکثر بنویسم که دروغ ننوشته باشم. تا از عرض خیابان رد شود، من دلم هری ریخت، چرا که خیلی خطرناک رد شد و یک دویست و شش نزدیک بود بزندش...
توی دلم گفتم هنر این است که بتوانی مخ این یکی را بزنی. بهش خنده تحویل دادم که پرچم داری! گفت دارم میروم تجمع! گفتم تجمع کجا؟ گفت تجمع هر کجا که شام بدهند، میدان اختیاریه شاید. گفتم چرا پرچم را دستت گرفتهای؟ گفت همین طور الکی. گفتم ایران را دوست داری؟ گفت یک زمان خیلی دوستش داشتم و یک بار هم در مدرسه موضوع انشایم شد ولی الان نمیدانم کشورم را دوست دارم یا نه. شاید حتی ازش متنفر باشم. بعد گفت یک کتونی نداری اضافه؟ کفشم پاره است. راست میگفت. سه تا از انگشتهای پای چپش بیرون زده بود از آن کفشها که انگار کفش میرزانوروز بود اما حتی همان ناخنهای کثیف هم لاک داشت. نفهمیدم قرمز است یا جگری. این را هم نتوانستم حدس بزنم که طرف چند ساله است. شاید فقط سی و سه سالش بود ولی قشنگ میخورد پنجاه و حتی شصت ساله باشد...
زندگی خیلی وقتها با آدم بد تا میکند و خدا نکند زندگی بخواهد آن روی سگش را به آدم نشان بدهد. همهی ما مزهی هبوط را چشیدهایم. سالها پیش دختربچهی مدرسهای با موضوع ایران انشا نوشته که شاید بیست هم آورده ولی حالا نمیداند وطنش را، ایرانش را، کشورش را دوست دارد یا نه. دلم را به این خوش میکنم که آن پرچم یعنی آن زن ته ته دلش ایران را دوست داشت...
چه فرقی است میان این زن و دخترهای بیحجاب تجمع میدان تجریش؟ نه واقعاً میخواهم بدانم. چرا یک آن حتی بدم آمد که دست آن زن معتاد- که همهی دندانهایش زرد و سیاه بود- پرچم ایران باشد؟ چون بیکلاسی میشود؟ اصلاً بیاییم ببینیم کی کلاس این زن را پایین آورده و اینچنین معتادش کرده که آنچنان بوی بد بدهد؟ دولت؟ کل حکومت؟ سران قوا؟ تهان قوا؟ رضاخان؟ رضا پهلوی؟ رئیسی؟ برجام؟ کی؟ و سهم من در اعتیاد آن زن چیست؟ و سهم شما کدام است؟ آدم برای بعضی قصهها جا دارد غصهها بخورد و اشکها بریزد. آیا من اگر سردبیر روزنامهای بودم عکس این زن معتاد را با پرچم ایران میگذاشتم عکس جلد؟
پسفردایش به دعوت دوستی رفته بودیم ناهار دیزی بخوریم. این هم داستان نیست، ناداستان است و من دارم قصهی یک واقعیت را برایتان مینویسم. نزدیکای وصال، قهوهخانهی آذربایجان. آخرای غذا یک معتاد- که این یکی مرد بود- بیهوا آمد سر میز ما- که در پیادهرو بود- و تکههای استخوان را از ظرف برداشت، گذاشت دهنش، حدود ده ثانیه میک زد و بعد هم "ببخشید" گفت و رفت. فقط من و محسن که نه، همهی مشتریها تعجب کرده بودیم از این صحنه. شبیه بینوایان هوگو بود ولی نه، شبیه هیچ رمانی نبود. یک میز آنورتر دخترخانمی گفت بمیرم خیلی گرسنه بود و بعد دوستپسرش گفت معتاد بود و بعد دختره گفت خب معتاد باشد! معتاد آدم نیست؟
سؤال خوبی است این "معتاد آدم نیست؟" خوب که بهش پر و بال بدهی، ازش فلسفه درمیآید و جامعهشناسی و رمان. حالا من چند شب است میروم تجمع میدان اختیاریه و از عقلای قوم میپرسم "میبخشین امشب یک خانم که بهش میخوره معتاد باشه، اینجا نیومد؟" دیشب متصدی یکی از غرفهها ازم پرسید با شما نسبتی دارن؟ گفتم شما فرض کن خواهرمه! گفت اینجا پاتوق آدمحسابیهاست و با حرفش دلم شکست و فکری شدم و کفری شدم...
کفر بیشترم از دست خودم بود که چرا نبردمش دم خانه و بهش کتونی ندادم. راستش ترسیدم شر درست کند. آدمیزاد همین است. به ترسش مجال میدهد که بعداً جلوی عذاب وجدانش را بگیرد. کاش وقتی پرچم ایران را دست هر کدام از ایرانیها میدیدیم، نه فقر و اعتیاد و خشونت که ثروت و شادی و همدلی میدیدیم. خدایی خدا خیلی رحم کرد. نزدیک بود دویست و شش لهش کند. دختری که معتاد بود و دستش پرچم ایران داشت...
رضا امیرخانی در رمان رهش از بچهای نوشته که از طبقهی بالایی پل صدر میشاشد به طبقهی پایین. یک جور اعتراض به بیدر و پیکری تهران. و من آن شب از زن معتاد در همان لوکیشن پل صدر شنیدم که گفت خیلی دوست دارم بشاشم به سر و صورت هر چی که اسمش زندگی است...
کاش میشد یک جور میتوانستم آن انشا را ببینم. دخترک خبری از فردایش نداشت...
۱۹ اردیبهشت ۱۴۰۵ble.ir/haghnameh
حسین قدیانی: یک شب از خیابان دقوز کامرانیه پلههای پل صدر را رفتم بالا و هنوز تمامقد به اتوبان نرسیده بودم که دیدم یک معتاد دارد عرض اتوبان را رد میشود و پرچم کوچکی از کشورمان را هم در دست دارد. مطمئن بودم طرف معتاد است. این فقط معتادها هستند که در حد فاصل گارد ریل اتوبانها خانه میکنند، با خیال راحت تریاک میکشند، حشیش میکشند، شیشه میکشند و بسیار چیزهای دیگر میکشند و خب لابد از دنیا هم زیاد میکشند. همین جا لو بدهم که آن آدم معتاد زن بود. روسری سرش بود و مانتوی چرک بلندی داشت و از همان دور هم معلوم بود که همهی دندانهایش ریخته. همه حالا نه. اکثر بنویسم که دروغ ننوشته باشم. تا از عرض خیابان رد شود، من دلم هری ریخت، چرا که خیلی خطرناک رد شد و یک دویست و شش نزدیک بود بزندش...
۱۹ اردیبهشت ۱۴۰۵ble.ir/haghnameh
۱۸:۱۴
جدیدترین تبلیغ گروه هتلهای مجلل درویشی
حسین قدیانی: فقط تا نیمهی خرداد فرصت دارید که از این امکانات ویژه استفاده کنید. متفاوتتر از همیشه. این فرصت تکرار نخواهد شد. حتماً با خودتان مایو و شرت ماماندوز بیاورید. این بار سافاری را کاملاً رایگان کردهایم. در حمام سنتی همه جایتان حتی جاهای بیتربیتیتان را کیسه میزنیم. از آمدن چرکتان ما نیز خوشحال میشویم. پس به ما خندهی خود را تحویل دهید. لطفاً ریلکس کنید و به نکات زیر هم توجه کنید.
به ازای هر سه شب اقامت، شش شب رایگان
خدمات به سهجنسهها با مدرک معتبر از یونیسف
دیدار مجانی با حضرت آیتالله علمالهدی
حمل رایگان چمدان، ساک دستی و ساک زنانه
ارائهی نوار غیر بهداشتی در سایزهای مختلف
سفر به طرقبه به صورت زورکی
امکان استفاده از استخر و ماساژ
خرت و پرتهای داخل یخچال نیمبها
پستهی اکبری شامل مورد بالا نمیشود
رساندن دست شما به ضریح با لطائفالحیل
هر سه گاز به شیشلیک، یک گاز مجانی
برای کودکانتان صدای گوسفند درمیآوریم بخندند
بعد از غذا آروغ بزنید و در قرعهکشی شرکت کنید
سرویس رایگان برای حضور در تجمعات شبانه
حجامت همهی نقاط بدن حتی شومبول آقایان
در مورد بالا از طب حکیم بوعلی استفاده میشود
ما در درویشی هوای جیب شما را داریم
در هتل درویشی شبها به شما بیشتر خوش میگذرد
دادن ماچ به ایتام ایثارگران و خانوادهی معظم شهدا
ارائهی باتوم به خانوادهی بزرگ بسیجیان دلاور
در درویشی امام رضا امام اول است، نه هشتم
اگر جنگ شد، تخفیف ویژه به نیروهای مسلح
تبدیل تنگهی هرمز به هنگهی ترمز در طول اقامت
صبحانهی دبش با سوسیس تخم مرغ تنظیم بازار
قبولی حاجات به صورت تضمینی با پماد الاغ
احضار جن با سوزن برای علاقمندان علوم غریبه
ما در هتل رز درویشی شما را ثروتمند میکنیم
با ما ادای پولدارهای باکلاس را دربیاورید
ما برای باد گلوی شما هم شخصیت قائلیم
درویشی فقط هتل نیست، سبک زندگی است
۲۰ اردیبهشت ۱۴۰۵ble.ir/haghnameh
حسین قدیانی: فقط تا نیمهی خرداد فرصت دارید که از این امکانات ویژه استفاده کنید. متفاوتتر از همیشه. این فرصت تکرار نخواهد شد. حتماً با خودتان مایو و شرت ماماندوز بیاورید. این بار سافاری را کاملاً رایگان کردهایم. در حمام سنتی همه جایتان حتی جاهای بیتربیتیتان را کیسه میزنیم. از آمدن چرکتان ما نیز خوشحال میشویم. پس به ما خندهی خود را تحویل دهید. لطفاً ریلکس کنید و به نکات زیر هم توجه کنید.
۲۰ اردیبهشت ۱۴۰۵ble.ir/haghnameh
۱۲:۱۴
خودکشی دستهجمعی
حسین قدیانی: ما خودکشی نمیکنیم، نه چون گناه دارد؛ چون به قول صادق هدایت "غیرت خودکشی" نداریم. بیاییم تعارف را بگذاریم کنار و با هم روراست باشیم. مگر دروغ و غیبت و تهمت گناه نیست؟ و مگر ما هر روز مرتکب این گناهان نمیشویم؟ پس بیاییم خودکشینکردنمان را پای این ننویسیم که خودکشی گناه دارد. ما خودکشی نمیکنیم، چون مثل سگ از مرگ میترسیم. همهی بحث در این است. باری ما خودکشی نمیکنیم، چون جان شیرین است. این مقدمه را نوشتم تا بنویسم بسیار صادق هدایت و غزاله علیزاده را دوست میدارم. واقعیت این است که خودکشی بسیار شجاعت میخواهد. بیاییم و به این شجاعت القاب الکی ندهیم. به هر حال شجاعت است دیگر. اینکه آدم با دست خود به زندگی خود مهر ختام بزند. من زیاد به خودکشی فکر میکنم و اعتراف میکنم جاندوستی مانع این است که بزنم و خودم را بکشم و خلاص. اصلاً بحث این نیست که خودکشی گناه دارد. یعنی اگر خودکشی ثواب داشت، این کار را میکردم؟ واضح است نه! دارم برای بار چندم زندگی و زندگینامه و قصههای صادق هدایت را میخوانم. به باور من جامعه بسیار بیرحم بود با صادق هدایت و هیچ سعی نکرد این نویسندهی ممتاز و متمایز کشور را درک کند. صادق هدایت به شکل غریبی تنها بود و خب در تنهایی هدایت خیلی حتی برای خدا هم جا نبود. چرایش واضح است: صادق هدایت خیلی در قید و بند دین و لابد خدا نبود. شاید هم بود. نمیدانم. اینقدر میدانم که جامعه هیچ کاری برای از بین بردن تنهایی صادق هدایت نکرد. تنها وقتی که مرد، همه گفتند بمیرم برای تنهایی این نویسنده که در غربت دست به خودکشی زد. بعد هم ادعا شد صادق هدایت بسیار افسرده و به شدت دوقطبی بود. واقعاً برایم سؤال است که چرا هیچ کس برای درمان هدایت هیچ قدم قابل توجهی برنداشت؟ ملیح آنکه هنوز هم کتابهای قانونی و غیر قانونی صادق هدایت چاپ و به فروش میرسد. راستهی کتابفروشی خیابان انقلاب پر است از کتابهای صادق هدایت. نویسندهای که هنوز هم دارد با قلمش نان بسیاری را تأمین میکند. هدایت در همهی قصههایش رسماً دارد هشدار میدهد که بسیار به خودکشی نزدیک است. گویا یک بار هم این کار را کرده بود و خود را به آب رودخانه انداخته بود که به طرز معجزهآسایی نجات پیدا میکند. از سویی خانوادهی صادق هدایت خانوادهی متمکن و متمولی بود. چرا پس هدایت اینقدر غریب بود؟ مگر هدایت برادر و خواهر و خواهرزاده نداشت؟ و مگر فقط در یک قلم، شوهرخواهرش سپهبد رزمآرا نبود؟ آخرین نامههای صادق هدایت را میخوانم و حقیقتاً دلم برای تنهاییش میسوزد. از سویی مشکل کار و از سویی بیپولی و از سویی بیکسی. هدایت در پاریس این همه را داشت و خودکشی کرد و من در تهران این همه را دارم و خودکشی نمیکنم، اگر چه بسیار بهش فکر میکنم. غزاله علیزاده بسیار شجاع بود و صادق هدایت هم. خودکشی راحت نیست. خیلی وقتها جامعهی بیرحمی داریم و حتی امروز هم رسماً و علناً صادق هدایت را "منحرف" و "راهگمکرده" میخوانیم. اینها القابی است که زعمای جبههی پایداریزدهی انقلاب به هدایت و دیگرانی میبندند. راحتترین کار ممکن. یک انگ بزن به پیشانی طرف و تمام. چرا ما با صادق هدایت اینجوری تا میکنیم؟ مگر او در قلهی داستاننویسی فارسی ننشسته است؟ من عاشق آن کتابفروشیای هستم که کتابهای هدایت را داشته باشد و کتابهای آوینی را هم. اصلاً خستهام از این همه خطکشی. همهاش خطکشی سیاسی. آوینی باید توسط عدهای سانسور شود، چون از جناح روشنفکری برید و پیرو خمینی و خامنهای شد! و هدایت هم جور دیگری سانسور شود! و جلال و شریعتی هم باز به گونهای دیگر! و حتی سیمین دانشور هم! جمالزاده هم! نتیجهی این همه خطکشی سیاسی در جامعهی ادبی ما چیزی جز "فقر قلم" نیست. این "فقر قلم" به خصوص در مطبوعات ما بیداد میکند. آیا نمیتوان اقلاً به حرمت قلم، هم هدایت و هم آوینی و هم غزاله را دوست داشت؟ من دارم این کار سخت را میکنم! اگر زور و جگر و غیرت خودکشی را ندارم، این یکی را بلدم که آوینی و غزاله را با هم دوست داشته باشم. کاش این همه خطکش نگذاریم بین مشاهیرمان. ما زمان زندگی صادق هدایت بسیار به او بیتوجه بودیم، کاش الان جبران کنیم. اگر خودکشی صادق هدایت گناه بود، اعتراف کنیم ما متشرعین هم کم گناه نمیکنیم. گناههایی بعضاً بسیار بدتر و بالاتر از خودکشی. هدایت مرز بین طنز و قصه را درنوردید و قلم بسیار نمکینی داشت. از سویی از یاد نبریم که هدایت سالها برای جلال و امثال جلال در حکم الگو بود، اقلاً قلم هدایت. بیانصافی در قبال قلم صادق هدایت به بیانصافی در قبال قلم جلال و بعد هم آوینی منتهی میشود. کاش با نویسندگان جامعهمان مهربانتر تا کنیم و همه را نشسته بر یک کشتی ببینیم. جز این باشد، در رمان و قصه و گزارش دچار ضعف میشویم. این ضعف مشهود نیست؟!
۲۰ اردیبهشت ۱۴۰۵ble.ir/haghnameh
حسین قدیانی: ما خودکشی نمیکنیم، نه چون گناه دارد؛ چون به قول صادق هدایت "غیرت خودکشی" نداریم. بیاییم تعارف را بگذاریم کنار و با هم روراست باشیم. مگر دروغ و غیبت و تهمت گناه نیست؟ و مگر ما هر روز مرتکب این گناهان نمیشویم؟ پس بیاییم خودکشینکردنمان را پای این ننویسیم که خودکشی گناه دارد. ما خودکشی نمیکنیم، چون مثل سگ از مرگ میترسیم. همهی بحث در این است. باری ما خودکشی نمیکنیم، چون جان شیرین است. این مقدمه را نوشتم تا بنویسم بسیار صادق هدایت و غزاله علیزاده را دوست میدارم. واقعیت این است که خودکشی بسیار شجاعت میخواهد. بیاییم و به این شجاعت القاب الکی ندهیم. به هر حال شجاعت است دیگر. اینکه آدم با دست خود به زندگی خود مهر ختام بزند. من زیاد به خودکشی فکر میکنم و اعتراف میکنم جاندوستی مانع این است که بزنم و خودم را بکشم و خلاص. اصلاً بحث این نیست که خودکشی گناه دارد. یعنی اگر خودکشی ثواب داشت، این کار را میکردم؟ واضح است نه! دارم برای بار چندم زندگی و زندگینامه و قصههای صادق هدایت را میخوانم. به باور من جامعه بسیار بیرحم بود با صادق هدایت و هیچ سعی نکرد این نویسندهی ممتاز و متمایز کشور را درک کند. صادق هدایت به شکل غریبی تنها بود و خب در تنهایی هدایت خیلی حتی برای خدا هم جا نبود. چرایش واضح است: صادق هدایت خیلی در قید و بند دین و لابد خدا نبود. شاید هم بود. نمیدانم. اینقدر میدانم که جامعه هیچ کاری برای از بین بردن تنهایی صادق هدایت نکرد. تنها وقتی که مرد، همه گفتند بمیرم برای تنهایی این نویسنده که در غربت دست به خودکشی زد. بعد هم ادعا شد صادق هدایت بسیار افسرده و به شدت دوقطبی بود. واقعاً برایم سؤال است که چرا هیچ کس برای درمان هدایت هیچ قدم قابل توجهی برنداشت؟ ملیح آنکه هنوز هم کتابهای قانونی و غیر قانونی صادق هدایت چاپ و به فروش میرسد. راستهی کتابفروشی خیابان انقلاب پر است از کتابهای صادق هدایت. نویسندهای که هنوز هم دارد با قلمش نان بسیاری را تأمین میکند. هدایت در همهی قصههایش رسماً دارد هشدار میدهد که بسیار به خودکشی نزدیک است. گویا یک بار هم این کار را کرده بود و خود را به آب رودخانه انداخته بود که به طرز معجزهآسایی نجات پیدا میکند. از سویی خانوادهی صادق هدایت خانوادهی متمکن و متمولی بود. چرا پس هدایت اینقدر غریب بود؟ مگر هدایت برادر و خواهر و خواهرزاده نداشت؟ و مگر فقط در یک قلم، شوهرخواهرش سپهبد رزمآرا نبود؟ آخرین نامههای صادق هدایت را میخوانم و حقیقتاً دلم برای تنهاییش میسوزد. از سویی مشکل کار و از سویی بیپولی و از سویی بیکسی. هدایت در پاریس این همه را داشت و خودکشی کرد و من در تهران این همه را دارم و خودکشی نمیکنم، اگر چه بسیار بهش فکر میکنم. غزاله علیزاده بسیار شجاع بود و صادق هدایت هم. خودکشی راحت نیست. خیلی وقتها جامعهی بیرحمی داریم و حتی امروز هم رسماً و علناً صادق هدایت را "منحرف" و "راهگمکرده" میخوانیم. اینها القابی است که زعمای جبههی پایداریزدهی انقلاب به هدایت و دیگرانی میبندند. راحتترین کار ممکن. یک انگ بزن به پیشانی طرف و تمام. چرا ما با صادق هدایت اینجوری تا میکنیم؟ مگر او در قلهی داستاننویسی فارسی ننشسته است؟ من عاشق آن کتابفروشیای هستم که کتابهای هدایت را داشته باشد و کتابهای آوینی را هم. اصلاً خستهام از این همه خطکشی. همهاش خطکشی سیاسی. آوینی باید توسط عدهای سانسور شود، چون از جناح روشنفکری برید و پیرو خمینی و خامنهای شد! و هدایت هم جور دیگری سانسور شود! و جلال و شریعتی هم باز به گونهای دیگر! و حتی سیمین دانشور هم! جمالزاده هم! نتیجهی این همه خطکشی سیاسی در جامعهی ادبی ما چیزی جز "فقر قلم" نیست. این "فقر قلم" به خصوص در مطبوعات ما بیداد میکند. آیا نمیتوان اقلاً به حرمت قلم، هم هدایت و هم آوینی و هم غزاله را دوست داشت؟ من دارم این کار سخت را میکنم! اگر زور و جگر و غیرت خودکشی را ندارم، این یکی را بلدم که آوینی و غزاله را با هم دوست داشته باشم. کاش این همه خطکش نگذاریم بین مشاهیرمان. ما زمان زندگی صادق هدایت بسیار به او بیتوجه بودیم، کاش الان جبران کنیم. اگر خودکشی صادق هدایت گناه بود، اعتراف کنیم ما متشرعین هم کم گناه نمیکنیم. گناههایی بعضاً بسیار بدتر و بالاتر از خودکشی. هدایت مرز بین طنز و قصه را درنوردید و قلم بسیار نمکینی داشت. از سویی از یاد نبریم که هدایت سالها برای جلال و امثال جلال در حکم الگو بود، اقلاً قلم هدایت. بیانصافی در قبال قلم صادق هدایت به بیانصافی در قبال قلم جلال و بعد هم آوینی منتهی میشود. کاش با نویسندگان جامعهمان مهربانتر تا کنیم و همه را نشسته بر یک کشتی ببینیم. جز این باشد، در رمان و قصه و گزارش دچار ضعف میشویم. این ضعف مشهود نیست؟!
۲۰ اردیبهشت ۱۴۰۵ble.ir/haghnameh
۱۳:۲۸
به بهانهی امنیت
حسین قدیانی: برای فیلترینگ در حالی دلایل امنیتی میآورند که بسیار واضح است صرف هفتاد روز قطعی نت خود بهترین بستر برای ایجاد ناامنی است، به خصوص ناامنی اقتصادی که حتماً به ناامنی اجتماعی منجر میشود. کاش حالا که این همه حرف از شهید علی لاریجانی میزنیم، برویم مواضع انتخاباتی ایشان را مرور کنیم، نیز برنامههای این شهید خردمند را. لب کلام شهید علی لاریجانی این بود که نباید با افکار پادگانی کشور را اداره کرد و الا بروز ناامنی حتمی است. ایدهای که سبب حملهی کیهان و دیگران به لاریجانی شد. این نوعی قلدری در برابر افکار عمومی است. خودمان از خط سفید استفاده میکنیم ولی به اسم امنیت، نت را قطع میکنیم و حتی پزشکیان را هم دور میزنیم. قطع به یقین هر چیزی که فاصلهی مردم را از نظام بیشتر کند یا جمهوری اسلامی را به حکومت اسلامی شبیه کند، اقدامی برخلاف امنیت ملی است. اغلب این کسانی که پرچمدار فیلترینگ هستند، به خدا دغدغهی امنیت ندارند. اساساً از تحکم و زور گفتن به مردم و حرف زور زدن خوششان میآید. این مهم فقط محدود به جبههی پایداری نمیشود. در جبههی انقلاب هم رگههایی قوی دارد این سیاست سلطه بر مردم. امنیت بهانه است، جمهوریت نشانه است: "قطعی نت را ادامه میدهیم، مردم هم هیچ غلطی نمیتوانند بکنند. زنده باد تجمعات شبانهی امت حزبالله که حتماً و لابد با ادامهی فیلترینگ موافقند!"
استاد ما میگفت: "با این ریش نمیشه رفت تجریش!" کاش زور مردم را دستکم نگیریم و پشت تجمعات شبانه هم مخفی نشویم. میترسم تجمعات شبانه از یک "امر ملی" به "مانور بسیجیها" یا "گعدهی حزباللهیها" تبدیل شود. حاجهمت بیسیم و موتورهزار و تسبیح و بگیر و ببند عملیات را برای راحتی مردم میخواست، نه برعکس. یعنی واضح نیست که بدون نت نمیشود زندگی کرد؟ برعکس راه شهدا عمل نکنیم انشاءالله...
حتماً بروید آخرین مواضع انتخاباتی شهید لاریجانی را مرور کنید. مشق شب امشب همهمان باشد. یا علی...
۲۰ اردیبهشت ۱۴۰۵ble.ir/haghnameh
حسین قدیانی: برای فیلترینگ در حالی دلایل امنیتی میآورند که بسیار واضح است صرف هفتاد روز قطعی نت خود بهترین بستر برای ایجاد ناامنی است، به خصوص ناامنی اقتصادی که حتماً به ناامنی اجتماعی منجر میشود. کاش حالا که این همه حرف از شهید علی لاریجانی میزنیم، برویم مواضع انتخاباتی ایشان را مرور کنیم، نیز برنامههای این شهید خردمند را. لب کلام شهید علی لاریجانی این بود که نباید با افکار پادگانی کشور را اداره کرد و الا بروز ناامنی حتمی است. ایدهای که سبب حملهی کیهان و دیگران به لاریجانی شد. این نوعی قلدری در برابر افکار عمومی است. خودمان از خط سفید استفاده میکنیم ولی به اسم امنیت، نت را قطع میکنیم و حتی پزشکیان را هم دور میزنیم. قطع به یقین هر چیزی که فاصلهی مردم را از نظام بیشتر کند یا جمهوری اسلامی را به حکومت اسلامی شبیه کند، اقدامی برخلاف امنیت ملی است. اغلب این کسانی که پرچمدار فیلترینگ هستند، به خدا دغدغهی امنیت ندارند. اساساً از تحکم و زور گفتن به مردم و حرف زور زدن خوششان میآید. این مهم فقط محدود به جبههی پایداری نمیشود. در جبههی انقلاب هم رگههایی قوی دارد این سیاست سلطه بر مردم. امنیت بهانه است، جمهوریت نشانه است: "قطعی نت را ادامه میدهیم، مردم هم هیچ غلطی نمیتوانند بکنند. زنده باد تجمعات شبانهی امت حزبالله که حتماً و لابد با ادامهی فیلترینگ موافقند!"
۲۰ اردیبهشت ۱۴۰۵ble.ir/haghnameh
۱۸:۲۵
مصباح و مصباحیسم ۱
حسین قدیانی: ورود خام و نپختهی مصباح به عرصهی سیاست تا حد تأسیس حزب سبب شد بچهحزباللهیها در امر سیاستورزی و بسیار شئون دیگر بد بار بیایند. سطحی و شعارزده. هم از فقر فکر رنج ببرند، هم از فقر قلم. سعی خامنهای این بود که مصباح تکرار مطهری شود. خیانت حزب پایداری این بود که خواست از مصباح بهشتی بسازد. نکته اینجاست: شهید بهشتی سیاستمدار بود و مصباح در امر سیاست بسیار ناوارد. تلاش برای بهشتیسازی از مصباح باعث شد آن مرحوم حتی نتواند همان نقش مطهری را هم به درستی بازی کند. چیزی این وسط مخدوش شد که باعث شد بعدها مرض سرطانی جبههی پایداری به پیکرهی جبههی انقلاب هم سرایت کند. آیا خواست خامنهای از مصباح این بود که پدر معنوی یک حزب سیاسی شود و از امثال آقاطهرانی و رسایی و ثابتی رونمایی کند؟ طبعاً نه. این مصداق غش در معامله است. من این مطالب را مینویسم، چون بسیار خامنهای را دوست میدارم. مصباح با حزب پایداری یک ظلم کوچک به علی لاریجانی کرد و یک ظلم بزرگ به علی خامنهای. از مصباح چهار تا پروژه به یادگار مانده:
مؤسسهی امام خمینی
کلاسهای طرح ولایت
آکادمی فرهنگستان علوم اسلامی
حزب پایدارییا بخوان بازی استاد- شاگرد. ایجاد فتنه در لباس بصیرت. اینکه هنوز شماری از حزباللهیها نسبت به علی لاریجانی گارد دارند و از فهم مذاکره عاجزند و در ابتداییترین مباحث ماندهاند، از تشعشعات افکار و عقاید مصباح است. شیخی که قرار بود به نهضت و نظام خیر برساند اما نتیجه چیزی جز شر نشد. شما فقط در این کانال به این صراحت میتوانید از این دست مطالب بخوانید. غیرت من اجازه نمیدهد بگذارم پرچمدار این حرفها دوم خردادیها باشند. دوم خردادیها خود با تأسیس حزب کارگزاران همان ظلمی را به هاشمی کردند که حزب پایداری به مصباح کرد. اینکه امروز مصباح حتی در قامت یک فقیه فقید هرگز شأن جناب جوادی آملی را ندارد، ریشه در ظلم پایداریها به مصباح دارد. آیا جای چلچراغ در مستراح است؟ مصباح در قامت یک فیلسوف میتوانست خدمت بزرگی به خامنهای کند و فقدان مطهری را واقعاً جبران کند اما سوءاستفاده از مصباح برای کار سیاسی مانع این مهم شد. نانوشته پیداست خود مصباح هم مقصر بود در این فرایند. در سالهای اخیر در جبههی انقلاب مکرر به سخنرانهایی برمیخوریم که بیشترشان برکشیدهی کلاسهای طرح ولایت مصباح هستند. بیشترین ظلم به شهید لاریجانی از ناحیهی همین جماعت صادر شد. من از سال هشتاد و نه حتم کردم که باید خرج خودم را و قلمم را از این جماعت جدا کنم. این شد که در عذرخواهی از آیتالله آملی لاریجانی و دکتر علی لاریجانی تردید نکردم. تا آخر عمر هم به آن عذرخواهی بههنگام افتخار میکنم. از مرحوم مصباح کلیپی هست برای دوران آخر عمر ایشان. آنجا مصباح در برابر خبرنگار میگوید: "باید گذاشت مردم آزادانه رأی بدهند، ولو اگر رأیشان غلط باشد. این به مرور باعث رشد مردم میشود." در این باره لازم است به نکاتی اشاره کنم.
یکم- ایدهآل مصباح نه "جمهوری اسلامی" که "حکومت اسلامی" بود. اساساً حزب پایداری بر همین مناط تشکیل شد. اینکه عمارترها دور را از عمارها و نیز از همهی مردم بگیرند. آیا پایداری این نیت را و نیز این عزم را نداشت که لاریجانی را حذف کند؟ آیا پایداری معنایی جز انتخابات حداقلی میدهد؟ آیا پایداری به معنای تهدید و تحدید جمهوریت نیست؟
دوم- پس چرا مصباح در آخر عمر ناگهان پاسدار جمهوریت شد؟ اقلاً در آن کلیپ؟ این محصول تذکر رهبری و بیت رهبری به ایشان بود که شما قرار بود در نقش مطهری بازی کنی، نه بهشتی: کاش با طناب پوسیدهی پایداریها به چاه نیفتید!
سوم- از سویی مصباح نمیتوانست هم در انتخابات ایفای نقش کند و نامزد اصلح معین کند و هم قائل به حکومت اسلامی باشد. در واقع مصباح میخواست یک شبهه را از دامن خود پاک کند و الا آن مرحوم اساساً اعتقادی به جمهوریت نداشت، همچنان که نسبت به ایران بیاعتقاد بود. اگر مطهری اسلام و ایران را در خدمت هم میدید، مصباح ایران را برای این میخواست که قربانی اسلام شود. آیا پایداریها همین نیستند؟ معالاسف بسیاری در جبههی انقلاب نیز همین فکر را دارند.
در کلاسهای طرح ولایت، لاریجانی آدم رفسنجانی خوانده میشد که بهتر است جفتشان حذف شوند. به نام مطهری اما به کام مصباح و مصباحیسم. از سویی امثال قاسمیان را میبینیم و از سویی امثال رائفیپور را. چرا حزباللهیها کتابهای مطهری و بهشتی را نمیخوانند و در عوض به عمال مصباح "استاد" میگویند؟ باری این بازی استاد- شاگرد است که این همه جبههی انقلاب را "پایداریزده" کرده. در واقع عمارترها فتنهآفرینی دارند میکنند لیکن در لباس بصیرت. چرا باید صدا و سیما تحت نفوذ این فرقه باشد؟ فرقهای که من به صحت و سلامت نیتشان مشکوکم...
۲۱ اردیبهشت ۱۴۰۵ble.ir/haghnameh
حسین قدیانی: ورود خام و نپختهی مصباح به عرصهی سیاست تا حد تأسیس حزب سبب شد بچهحزباللهیها در امر سیاستورزی و بسیار شئون دیگر بد بار بیایند. سطحی و شعارزده. هم از فقر فکر رنج ببرند، هم از فقر قلم. سعی خامنهای این بود که مصباح تکرار مطهری شود. خیانت حزب پایداری این بود که خواست از مصباح بهشتی بسازد. نکته اینجاست: شهید بهشتی سیاستمدار بود و مصباح در امر سیاست بسیار ناوارد. تلاش برای بهشتیسازی از مصباح باعث شد آن مرحوم حتی نتواند همان نقش مطهری را هم به درستی بازی کند. چیزی این وسط مخدوش شد که باعث شد بعدها مرض سرطانی جبههی پایداری به پیکرهی جبههی انقلاب هم سرایت کند. آیا خواست خامنهای از مصباح این بود که پدر معنوی یک حزب سیاسی شود و از امثال آقاطهرانی و رسایی و ثابتی رونمایی کند؟ طبعاً نه. این مصداق غش در معامله است. من این مطالب را مینویسم، چون بسیار خامنهای را دوست میدارم. مصباح با حزب پایداری یک ظلم کوچک به علی لاریجانی کرد و یک ظلم بزرگ به علی خامنهای. از مصباح چهار تا پروژه به یادگار مانده:
در کلاسهای طرح ولایت، لاریجانی آدم رفسنجانی خوانده میشد که بهتر است جفتشان حذف شوند. به نام مطهری اما به کام مصباح و مصباحیسم. از سویی امثال قاسمیان را میبینیم و از سویی امثال رائفیپور را. چرا حزباللهیها کتابهای مطهری و بهشتی را نمیخوانند و در عوض به عمال مصباح "استاد" میگویند؟ باری این بازی استاد- شاگرد است که این همه جبههی انقلاب را "پایداریزده" کرده. در واقع عمارترها فتنهآفرینی دارند میکنند لیکن در لباس بصیرت. چرا باید صدا و سیما تحت نفوذ این فرقه باشد؟ فرقهای که من به صحت و سلامت نیتشان مشکوکم...
۲۱ اردیبهشت ۱۴۰۵ble.ir/haghnameh
۷:۲۷
مصباح و مصباحیسم ۲
حسین قدیانی: نهضت انقلاب اسلامی و نیز نظام جمهوری اسلامی حق باشند یا نه، معرفی دارند. این معرف مرحوم مصباح نبود. نمیتوانیم با تحریف تاریخ، مصباح را جای بهشتی و طالقانی و مطهری بنشانیم. این گندهگوییها دربارهی مصباح سبب میشود خدمات آن مرحوم هم دیده نشود. کاش هر کسی را روی صندلی خودش بنشانیم. کار سیاسی آدم خودش را میخواهد. عاقبت خوش و خرم دکتر علی لاریجانی نشان داد که سیاستورزی کار آیتالله مهدوی کنی بود، نه آیتالله مصباح یزدی. اگر ایدهی امثال مطهری و مهدوی #انقلاب_اسلامی بود، ایدهی مصباح #اسلام_انقلابی بود. واضح است چرا شهید مطهری نظر خوشی نسبت به "اسلام انقلابی" نداشت. اسلام انقلابی همان قدر غلط است که اسلام رحمانی. اسلام را نمیتوان در این قبیل تقسیمبندیها محدود کرد. اگر خروجی اسلام رحمانی "لیبرالیسم" است، خروجی اسلام انقلابی هم "کمونیسم" است. نگاه چپ به همه چی از جمله عدالت. در سالهای اخیر جماعتی از مصباحیستها به جای آنکه به ثروت امثال صادق محصولی حساس باشند، دست روی خانهی شهید بهشتی و بنز شهید مطهری گذاشتند و ادعا کردند که ذیل مقابله با فساد اقتصادی باید با این دو شهید برخورد میشد. این لطف مصباح به خامنهای است! لطف وارونه! عمارهایی که مصباح رشدشان داد، همین قدر هم نفهمیدند که دارند همان تهمتهای منافقین و فرقان را بار بهشتی و مطهری میکنند. ملیح آنکه خانهی بهشتی و بنز مطهری مال عصر حکومت پهلوی بود و هیچ دخلی به دورهی جمهوری اسلامی نداشت. مصباحیستها که ممکن است عضو رسمی حزب پایداری هم نباشند، نه فقط به عدالت که به سیاست هم نگاه چپه دارند. مدعی میشوند چرا باید با قاتل امام شهیدمان مذاکره کنیم؟ جواب روشن است: مگر زمان زعامت حضرت آقا با قاتل سلیمانی مذاکره نکردیم؟ اساساً مذاکره با دشمن است که معنی پیدا میکند. مهم کم و کیف حضور ما در مذاکره است که ای بسا حقخواهانه باشد. من این سطور را مینویسم به منزلهی یک زنگ خطر. جریان مصباحیسم بنا دارد تجمعات شبانه را از یک امر ملی به یک امر جناحی تبدیل کند. اگر در این حرکت موفق شوند، این بار باید در نکوهش تجمعات شبانه متن نوشت...
معرف این نهضت و نظام شهید بهشتی است و شهید بهشتی حزباللهیها را مالهکش تصمیمهای غلط مردان و مدیران جمهوری اسلامی نمیخواست. بهشتی میخواست حزباللهیها ذهن باز و فکر آزاد داشته باشند. بهشتی اگر موافق سیاستهای گشت ارشادی بود، این کار را در زمان حیات خودش کلید میزد. این یک فتنهی بزرگ است که سال مهسا جبههی پایداریزدهی انقلاب تن به آن داد: حضرات وقتی دیدند از مصباح بهشتی درنمیآید، خواستند بهشتی را تا حد مصباح کوچک کنند. جملاتی را از بهشتی بر در و دیوار زدند کأنه آن شهید خردمند موافق گشت ارشاد است. ظلم حاکمیت بنری به معرفهای نهضت و نظام. کاش به جای نشستن پای منبر سخنرانهای مصباحیست برویم و این نهضت و نظام را از ریشه بخوانیم و کمی مطهری و بهشتی و طالقانی بخوانیم. آن وقت خواهیم فهمید که مجلس فعلی شورای اسلامی چقدر مایهی خفت است. خفت از این جهت که محصول یک انتخابات حداقلی است. این دیگر اسمش جمهوری اسلامی نیست، حکومت اسلامی است. یکی حرف مفتی زده بود که هر سه نسل مختلف از شاگردهای مصباح وارد بهارستان شدهاند. بله اما با چه میزان مشارکت؟
من در روزهای اخیر دو ناداستان در کانالم منتشر کردم. یکی با تیتر "بوی گل سوسن و" و دیگری با عنوان "زیر پل صدر" و این دو قصهی برکشیده از واقعیت را با هم باید خواند. من دشمنی شخصی با مصباح و مصباحیستها ندارم. بارها نوشتهام که احترام مصباح حوزه سر جای خود محفوظ است اما مصباح حزب را باید نقد کرد و من این کار را حتی با قصه هم انجام میدهم، چه اینکه مطهری "داستان راستان" را نوشت و بهشتی نیز معتقد بود که قصه و رمان و ادبیات منجی آدمی از تنگنظری و سطحینگری است. هیچ کدام از چهار پروژهی مصباح موفق نبودند. بیتالمال را بلعیدند و سودی نرساندند. من با برنامههایی از جنس معلی و محفل مخالفم و با ذاتیت شبکهی افق مخالفم و افتخار میکنم به نداشتن تلویزیون. عبای مصباح بر سر صدا و سیمای ما پهن است و این کار ضد رسانه با چهار تا برنامهی گیرم خوب جبران نمیشود. ماهیت صدا و سیما مصباحیستی و بسیار فشل است. کاش توهم نزنیم حزباللهیها اکثریت مردم ایراناند. اکثریت مردم انتخابات مجلس را تحریم کردند و این سه نسل شاگردان مصباح در اصل با دغل و دروغ و فرصتبازی بر صندلی چمران و دیالمه و آیت نشستهاند. یادمان نرود کدام نگاه و کدامین گناه باعث شد دو بار شورای نگهبان حق علی لاریجانی را بخورد. کاش با طناب مصباح به چاه نرویم و کاش برگردیم به اصالت مطهری و رسالت بهشتی و ذکاوت طالقانی. کاش به دروغ مدعی سابقه برای مصباح در جبهه و جنگ نشویم و صدها کاش دیگر!
۲۱ اردیبهشت ۱۴۰۵ble.ir/haghnameh
حسین قدیانی: نهضت انقلاب اسلامی و نیز نظام جمهوری اسلامی حق باشند یا نه، معرفی دارند. این معرف مرحوم مصباح نبود. نمیتوانیم با تحریف تاریخ، مصباح را جای بهشتی و طالقانی و مطهری بنشانیم. این گندهگوییها دربارهی مصباح سبب میشود خدمات آن مرحوم هم دیده نشود. کاش هر کسی را روی صندلی خودش بنشانیم. کار سیاسی آدم خودش را میخواهد. عاقبت خوش و خرم دکتر علی لاریجانی نشان داد که سیاستورزی کار آیتالله مهدوی کنی بود، نه آیتالله مصباح یزدی. اگر ایدهی امثال مطهری و مهدوی #انقلاب_اسلامی بود، ایدهی مصباح #اسلام_انقلابی بود. واضح است چرا شهید مطهری نظر خوشی نسبت به "اسلام انقلابی" نداشت. اسلام انقلابی همان قدر غلط است که اسلام رحمانی. اسلام را نمیتوان در این قبیل تقسیمبندیها محدود کرد. اگر خروجی اسلام رحمانی "لیبرالیسم" است، خروجی اسلام انقلابی هم "کمونیسم" است. نگاه چپ به همه چی از جمله عدالت. در سالهای اخیر جماعتی از مصباحیستها به جای آنکه به ثروت امثال صادق محصولی حساس باشند، دست روی خانهی شهید بهشتی و بنز شهید مطهری گذاشتند و ادعا کردند که ذیل مقابله با فساد اقتصادی باید با این دو شهید برخورد میشد. این لطف مصباح به خامنهای است! لطف وارونه! عمارهایی که مصباح رشدشان داد، همین قدر هم نفهمیدند که دارند همان تهمتهای منافقین و فرقان را بار بهشتی و مطهری میکنند. ملیح آنکه خانهی بهشتی و بنز مطهری مال عصر حکومت پهلوی بود و هیچ دخلی به دورهی جمهوری اسلامی نداشت. مصباحیستها که ممکن است عضو رسمی حزب پایداری هم نباشند، نه فقط به عدالت که به سیاست هم نگاه چپه دارند. مدعی میشوند چرا باید با قاتل امام شهیدمان مذاکره کنیم؟ جواب روشن است: مگر زمان زعامت حضرت آقا با قاتل سلیمانی مذاکره نکردیم؟ اساساً مذاکره با دشمن است که معنی پیدا میکند. مهم کم و کیف حضور ما در مذاکره است که ای بسا حقخواهانه باشد. من این سطور را مینویسم به منزلهی یک زنگ خطر. جریان مصباحیسم بنا دارد تجمعات شبانه را از یک امر ملی به یک امر جناحی تبدیل کند. اگر در این حرکت موفق شوند، این بار باید در نکوهش تجمعات شبانه متن نوشت...
۲۱ اردیبهشت ۱۴۰۵ble.ir/haghnameh
۸:۳۴
روز زیارتی خورشید
حسین قدیانی: توی خانهام یک مشهد کوچک درست کردهام، هر وقت دلم میگیرد، به آن کنج نگاه میکنم و به آقا سلام میکنم. به آقایی که تا یادم میآید، دوستش داشتهام. مأمون توهم زده بود میتوانست شمس را بیاورد زیر سایهی خودش. آنهم چه شمسی؟ شمسالشموس! نمیدانست امام رضا ختم روزگار است و آخر آخر آخر همهی سیاستمدارها. جانم به ذکاوت آقاجانمان که چگونه یک تهدید را به یک فرصت تبدیل کرد. از مدینه تا مرو، همه جا عطر و نشان خودش را گذاشت. ایران ما اسلامیشدهی دست امام رضاست. هر وقت در مشهد صدای نقاره میشنوم، توی دلم به مأمون میگوید بدجوری سوسک شدی! بیخود که به امام رضا "عالم آل محمد" نمیگویند. از امام رضا به بعد، ما دیگر شیعهی چند امامی نداریم. هر که امام رضا را امام هشتم میخواند، تا امام زمان آمده. من اینجور مینویسم که حضور رضای اهل بیت در ایران لابد سندی است که خدا از قوم و قبیلهی ایرانی رضایت دارد. دلم تنگ مشهد است. دلتنگ امامی که خیلی عاقل بود. امامی که از مذاکره، مبارزه ساخت و آهسته و پیوسته خودش را بر مأمون تحمیل کرد. مأمون میخواست امام را ذیل حکومت خودش تعریف و تحریف کند، امام از ابزار حکومت مأمون استفاده کرد و شیعه را جهانی کرد. این چیزی شگفتانگیزتر از بزرگکردن موسای کوچک توسط فرعون و در کاخ فرعون است. این قصهی حیرتانگیزتری است. آری قصهی علی بن موسی از قصهی موسی شیرینتر است. مأمون میخواست با پنبه سر ببرد، امام پنبهاش را زد. از مدینه تا مرو، همه جا حدیث خواند و در نیشابور حرف اول و آخر را زد که من شرط توحیدم و اگر ولایت من نباشد، کلمهی توحیدی ناقص میماند. امام نه مأمون که خودش را بزرگ کرد؛ آنهم نه در شکل جنگ که در فرمت صلح. امام خردمند. امام باهوش. اما خب این هم هست که امام غریب. امام غریبهها. چشم میاندازم به بهترین کنج خانهام و به حضرت سلام میدهم. سلام آشنا. السلام علیک یا اباالحسن. تو زور عقل محضت را به مأمون نشان دادی و با ما جز از در مهربانی وارد نشدی. همیشه در خانهات به روی ما باز است. تو واسطهی رضایت خدایی. صاحب مقام رضا. اگر قرار است خدا از ما راضی باشد، این رضایت از کانال شما میگذارد ای امام رضا. واسطه شو و از خدا بخواه که از گناهان ما درگذرد. کاش الان مشهد بودم. کاش نشسته بودم در مقصورهی گوهرشاد. پشت به قبله، رو به حرم تو. یک بار اشتباهی از همان ایوان مقصورهی گوهرشاد رو به حرمت نماز خواندم و آن نماز اشتباهی آخ که چقدر بهم چسبید. توی قنوت نگاهم به گنبد تو بود. گنبد شما. چقدر دوست داریم دوستت داشته باشیم و احترامت را نگه داریم اما با تو با شما راحت باشیم. امام آدمهای تنها. امام کسانی که دردشان از فریادشان بیشتر است. امام علم و امام حلم. امام تبدیل سختترین تهدیدها به بهترین فرصتها. مأمون میخواست صدای تو در لابهلای صداهای حکومتش گم شود. الان که نگاه میکنم صدای تو مانده و این مأمون است که خاموش است. نقاره که میزند، ضربان قلب عالم آل محمد است انگار. هر صدای الله و هر ندای الله اکبری؛ این همه را ما مدیون امامت شما هستیم ای آفتاب آفتابها و ای امام جان و جهان. خورشید هر سحر از تو اذن میگیرد برای طلوع و خورشید هر روز به تو سلام میکند و بعد میتابد. تو امام درس و بحثی. امام بصیرت به علاوهی صبوری. با تو یاد گرفتهایم فردا را هم لحاظ کنیم در سختی امروزمان. مأمون نمیدانست با عالم آل محمد طرف است. امامی که حالا هر صحن حرمش، صحنهی زیبای معنویت است و تشرف به عالم معنی و نیل به آسمانها. تو سلام ما را میشنوی، چون هر چه مأمون مرده است، تو زندهای و حرمت زنده است و آب زمزم است انگار آب سقاخانه. همهی ایرانیها در صحن عتیق عکس دارند. هویت ما شدهای. دلمان جوری به پنجرهفولادت گره خورده که هیچ چی نمیتواند بازش کند. هر چه خاطره داریم، از مشهدالرضاست. کاش امروز و الان در حرمت بودم. بعض دارم و هوای گریه دارم. خوش به حال زوار حرمت و خوش به حال کفترهای صحن جمهوری. خوش به حال پسربچهای که در صحن آزادی گم بشود. نه. هیچ کس در حرم تو گم نمیشود. ما همه در حرم تو خود را تازه پیدا میکنیم. اینکه کیستیم و چیستیم و کجا قرار است برویم. هان ای حضرت شمسالشموس! ما را در زندگی و مرگ و قیام و قیامت تنها نگذار. دعای تو بدرقهی راه ما نباشد، ما هیچ خواهیم شد. دعای تو سرچشمهی حیات است. بر ما جانانه بتاب. ما نورت را دوست داریم. ما گرمای دلت را میفهمیم. ما از مأمون بدمان میآید و تو را عاشقیم. راستی که کنار قبر شیخ بهایی حرمت چه جای باصفایی است. تابش علم است. تابش نور است. آدم آنجا همزمان خودش را گم و پیدا میکند. من حرملازمم آقاجان. کاش باز هم دعوتم کنی. دلم وضو با آب حوض صحن آزادی را میخواهد. خنکای حرمت. ماه حرمت. شبهای حرمت. یا امینالله...
۲۱ اردیبهشت ۱۴۰۵ble.ir/haghnameh
حسین قدیانی: توی خانهام یک مشهد کوچک درست کردهام، هر وقت دلم میگیرد، به آن کنج نگاه میکنم و به آقا سلام میکنم. به آقایی که تا یادم میآید، دوستش داشتهام. مأمون توهم زده بود میتوانست شمس را بیاورد زیر سایهی خودش. آنهم چه شمسی؟ شمسالشموس! نمیدانست امام رضا ختم روزگار است و آخر آخر آخر همهی سیاستمدارها. جانم به ذکاوت آقاجانمان که چگونه یک تهدید را به یک فرصت تبدیل کرد. از مدینه تا مرو، همه جا عطر و نشان خودش را گذاشت. ایران ما اسلامیشدهی دست امام رضاست. هر وقت در مشهد صدای نقاره میشنوم، توی دلم به مأمون میگوید بدجوری سوسک شدی! بیخود که به امام رضا "عالم آل محمد" نمیگویند. از امام رضا به بعد، ما دیگر شیعهی چند امامی نداریم. هر که امام رضا را امام هشتم میخواند، تا امام زمان آمده. من اینجور مینویسم که حضور رضای اهل بیت در ایران لابد سندی است که خدا از قوم و قبیلهی ایرانی رضایت دارد. دلم تنگ مشهد است. دلتنگ امامی که خیلی عاقل بود. امامی که از مذاکره، مبارزه ساخت و آهسته و پیوسته خودش را بر مأمون تحمیل کرد. مأمون میخواست امام را ذیل حکومت خودش تعریف و تحریف کند، امام از ابزار حکومت مأمون استفاده کرد و شیعه را جهانی کرد. این چیزی شگفتانگیزتر از بزرگکردن موسای کوچک توسط فرعون و در کاخ فرعون است. این قصهی حیرتانگیزتری است. آری قصهی علی بن موسی از قصهی موسی شیرینتر است. مأمون میخواست با پنبه سر ببرد، امام پنبهاش را زد. از مدینه تا مرو، همه جا حدیث خواند و در نیشابور حرف اول و آخر را زد که من شرط توحیدم و اگر ولایت من نباشد، کلمهی توحیدی ناقص میماند. امام نه مأمون که خودش را بزرگ کرد؛ آنهم نه در شکل جنگ که در فرمت صلح. امام خردمند. امام باهوش. اما خب این هم هست که امام غریب. امام غریبهها. چشم میاندازم به بهترین کنج خانهام و به حضرت سلام میدهم. سلام آشنا. السلام علیک یا اباالحسن. تو زور عقل محضت را به مأمون نشان دادی و با ما جز از در مهربانی وارد نشدی. همیشه در خانهات به روی ما باز است. تو واسطهی رضایت خدایی. صاحب مقام رضا. اگر قرار است خدا از ما راضی باشد، این رضایت از کانال شما میگذارد ای امام رضا. واسطه شو و از خدا بخواه که از گناهان ما درگذرد. کاش الان مشهد بودم. کاش نشسته بودم در مقصورهی گوهرشاد. پشت به قبله، رو به حرم تو. یک بار اشتباهی از همان ایوان مقصورهی گوهرشاد رو به حرمت نماز خواندم و آن نماز اشتباهی آخ که چقدر بهم چسبید. توی قنوت نگاهم به گنبد تو بود. گنبد شما. چقدر دوست داریم دوستت داشته باشیم و احترامت را نگه داریم اما با تو با شما راحت باشیم. امام آدمهای تنها. امام کسانی که دردشان از فریادشان بیشتر است. امام علم و امام حلم. امام تبدیل سختترین تهدیدها به بهترین فرصتها. مأمون میخواست صدای تو در لابهلای صداهای حکومتش گم شود. الان که نگاه میکنم صدای تو مانده و این مأمون است که خاموش است. نقاره که میزند، ضربان قلب عالم آل محمد است انگار. هر صدای الله و هر ندای الله اکبری؛ این همه را ما مدیون امامت شما هستیم ای آفتاب آفتابها و ای امام جان و جهان. خورشید هر سحر از تو اذن میگیرد برای طلوع و خورشید هر روز به تو سلام میکند و بعد میتابد. تو امام درس و بحثی. امام بصیرت به علاوهی صبوری. با تو یاد گرفتهایم فردا را هم لحاظ کنیم در سختی امروزمان. مأمون نمیدانست با عالم آل محمد طرف است. امامی که حالا هر صحن حرمش، صحنهی زیبای معنویت است و تشرف به عالم معنی و نیل به آسمانها. تو سلام ما را میشنوی، چون هر چه مأمون مرده است، تو زندهای و حرمت زنده است و آب زمزم است انگار آب سقاخانه. همهی ایرانیها در صحن عتیق عکس دارند. هویت ما شدهای. دلمان جوری به پنجرهفولادت گره خورده که هیچ چی نمیتواند بازش کند. هر چه خاطره داریم، از مشهدالرضاست. کاش امروز و الان در حرمت بودم. بعض دارم و هوای گریه دارم. خوش به حال زوار حرمت و خوش به حال کفترهای صحن جمهوری. خوش به حال پسربچهای که در صحن آزادی گم بشود. نه. هیچ کس در حرم تو گم نمیشود. ما همه در حرم تو خود را تازه پیدا میکنیم. اینکه کیستیم و چیستیم و کجا قرار است برویم. هان ای حضرت شمسالشموس! ما را در زندگی و مرگ و قیام و قیامت تنها نگذار. دعای تو بدرقهی راه ما نباشد، ما هیچ خواهیم شد. دعای تو سرچشمهی حیات است. بر ما جانانه بتاب. ما نورت را دوست داریم. ما گرمای دلت را میفهمیم. ما از مأمون بدمان میآید و تو را عاشقیم. راستی که کنار قبر شیخ بهایی حرمت چه جای باصفایی است. تابش علم است. تابش نور است. آدم آنجا همزمان خودش را گم و پیدا میکند. من حرملازمم آقاجان. کاش باز هم دعوتم کنی. دلم وضو با آب حوض صحن آزادی را میخواهد. خنکای حرمت. ماه حرمت. شبهای حرمت. یا امینالله...
۲۱ اردیبهشت ۱۴۰۵ble.ir/haghnameh
۱۰:۰۶
فاتحه از راه دور
حسین قدیانی: مژده که دید محسن عاشق شعرهای فروغ است، گفت بیا برویم سر مزار فروغ، آنجا برایت تولد بگیرم. محسن گفت ظهیرالدوله فقط پنجشنبهها باز است. مژده گفت بهتر، اتفاقاً من پنجشنبهها تعطیلم. محسن گفت دل خوشی داریها. ظهیرالدوله پنجشنبهها دو سانس دارد. در سانس آقایان، ورود برای خانمها ممنوع است و در سانس خانمها، ورود برای آقایان اکیداً ممنوع است. مژده گفت دروغ میگویی! محسن گفت به خدا راست میگویم. مژده گفت عموی بزرگ من وزیر ارشاد پزشکیان است. بهش میگویم رسیدگی کند. محسن گفت حتی اگر دختر پزشکیان هم بودی، زورت به باگهای جمهوری اسلامی نمیرسید. محمد خاتمی هشت سال در این کشور رئیسجمهور شد. اندازهی این اختیار نداشت که این حساسیت بیخود را از روی قبرستان ظهیرالدوله بردارد. مژده گفت اینکه گفتی "باگهای جمهوری اسلامی" یعنی چی؟ محسن گفت من تاریخ را قدر خودم خوب خواندهام. جمهوری اسلامی نظامی است با باگهای زیاد که گاهی حتی زور خامنهای هم به باگهای نظام نمیرسد. خامنهای میگفت احتمالاً فروغ عاقبت به خیر شده ولی در جمهوری اسلامی زن و مرد با هم نمیتوانند سر قبر فروغ فاتحه بخوانند، شعر بخونند، شمع روشن کنند و یا دور از چشم علمالهدی جشن تولد بگیرند. خب این میشود باگ دیگر. آدم با دوستدخترش سر مزار فروغ نتواند قرار بگذار، باگ آن نظام است. بعدها میگویند جمهوری اسلامی حتی از قبر فروغ هم میترسید. مژده گفت یک وقتهایی میمانم این نظام خیلی قدرت دارد یا خیلی ترسوست. محسن گفت همین ماندن تو در این سؤال، خودش از باگهای جمهوری اسلامی است...
جملهی محسن درست و حسابی تمام نشده بود که صدای انفجار آمد. مژده گفت زدن! محسن گفت فکر کنم صدا از وسط شهر بود. بعد یک چرخی در سایتها زد و گفت فکر کنم بیت رهبری را زدهاند. مژده گفت بگذار از عموی کوچکم بپرسم که در وزارت است. محسن گفت عیب این عموهای تو این است که در وزارتند و در اطلاعاتند و در حراستند و در حفاظت سپاه هم فکر کنم یک عمو داشته باشی ولی چه فایده؟ برای جمهوری اسلامی زشت است که بگویند قبرستان ظهیرالدوله زمان پهلوی باز بود ولی الان...
باز هم صدای انفجار آمد. محسن که در سربالایی پارک نیاوران حسابی گرمش شده بود، کتش را درآورد و گفت خدا رحم کند، باز هم جنگ. آن طرف رانندهی یک دویست و شش که داشت نیاوران را به طرف پایین میرفت داد زد خامنهای رو زدن! و بعد کرکر خندید. مژده گفت باز دو ملت شدیم. یک جماعت در حال گریه و جماعت دیگر در حال خنده. محسن گفت جمهوری اسلامی خودش نباید به این دوملتی دامن میزد. چرا خامنهای از آرمان و روحالله میگفت ولی از نیکا و سارینا نه؟ اصلاً مهسا را چرا سوار ون گشت ارشاد کردند؟ نگفتند اگر برای این بچه اتفاقی بیفتد، خونش بر گردن نظام است؟ مژده گفت آره مثل اینکه بیت را زدهاند. تو الان خوشحالی؟ محسن گفت نه. شاید حتی ناراحت باشم. میترسم جای خامنهای کسی رهبر شود که فروغ را عاقبت به شر بداند. آنوقت پنجشنبهها هم ظهیرالدوله را میبندند. مسخره است. مژده گفت همه چیز این دنیا مسخره است. محسن گفت عیب بزرگ جمهوری اسلامی این است که متکی به طرفدارهایش خیلی روی مخ مردم راه میرود و جنگ اعصاب درست میکند و مدام با عواطف مردم بازی میکند و اسمش را میگذارد وطنپرستی. خامنهای اگر وطنپرست بود، چرا آن همه به مصباح باج داد؟ آیا صدیقی باید منبری بیت رهبری میشد؟ مژده گفت پس تو میگویی خامنهای خودش هم مقصر است؟ محسن گفت طبق نهجالبلاغه اگر در کوفه هم به زنی ظلم شود، لابد و حتماً علی باید پاسخگو باشد. اینکه سیدعلی خودمان است...
محسن و مژده نشستند روی نیمکتی که آن طرفش گربهای خوابیده بود. گربه دمش را روی بدنش انداخته بود و بسیار شبیه نقشهی ایران شده بود. مژده خواست گربه را ناز کند که محسن گفت گناه دارد، بلند میشود. تا صدای انفجار بعدی بگذار راحت بخوابد...
از آن طرف خیابان صدای غارغار کلاغی میآمد که نشسته بود پشتبام خانهی گوگوش. گربه از خواب بلند شده بود و رفته بود نشسته بود روی پای مژده. محسن داشت نازش میکرد. محسن داشت به ایران بعد از خامنهای، به جمهوری اسلامی بعد از خامنهای و به ترامپ فکر میکرد. محسن داشت با خودش میگفت ترامپ سعدآباد و گلستان را هم خواهد زد و مژده سرش را گذاشته بود روی شانهی محسن و داشت فروغ میخواند...
باد شدیدتر شد و موهای مژده را آورد گذاشت جلوی چشمهای محسن. مژده گفت خیلی دوست داشتم بدانم فروغ اگر الان بود، درست برای این لحظه چه شعری مینوشت؟ محسن گفت کاش میشد هیچ قبرستانی، هیچ کافهای درش بسته نباشد. جنگ با خود فرهنگی را میآورد که از خود جنگ خطرناکتر است. هیچ چی بدتر از این نیست که آدم به صدای زشت انفجار عادت کند. موهایت را وقتی در باد تکان میخورد، بیشتر دوست دارم...
۲۱ اردیبهشت ۱۴۰۵ble.ir/haghnameh
حسین قدیانی: مژده که دید محسن عاشق شعرهای فروغ است، گفت بیا برویم سر مزار فروغ، آنجا برایت تولد بگیرم. محسن گفت ظهیرالدوله فقط پنجشنبهها باز است. مژده گفت بهتر، اتفاقاً من پنجشنبهها تعطیلم. محسن گفت دل خوشی داریها. ظهیرالدوله پنجشنبهها دو سانس دارد. در سانس آقایان، ورود برای خانمها ممنوع است و در سانس خانمها، ورود برای آقایان اکیداً ممنوع است. مژده گفت دروغ میگویی! محسن گفت به خدا راست میگویم. مژده گفت عموی بزرگ من وزیر ارشاد پزشکیان است. بهش میگویم رسیدگی کند. محسن گفت حتی اگر دختر پزشکیان هم بودی، زورت به باگهای جمهوری اسلامی نمیرسید. محمد خاتمی هشت سال در این کشور رئیسجمهور شد. اندازهی این اختیار نداشت که این حساسیت بیخود را از روی قبرستان ظهیرالدوله بردارد. مژده گفت اینکه گفتی "باگهای جمهوری اسلامی" یعنی چی؟ محسن گفت من تاریخ را قدر خودم خوب خواندهام. جمهوری اسلامی نظامی است با باگهای زیاد که گاهی حتی زور خامنهای هم به باگهای نظام نمیرسد. خامنهای میگفت احتمالاً فروغ عاقبت به خیر شده ولی در جمهوری اسلامی زن و مرد با هم نمیتوانند سر قبر فروغ فاتحه بخوانند، شعر بخونند، شمع روشن کنند و یا دور از چشم علمالهدی جشن تولد بگیرند. خب این میشود باگ دیگر. آدم با دوستدخترش سر مزار فروغ نتواند قرار بگذار، باگ آن نظام است. بعدها میگویند جمهوری اسلامی حتی از قبر فروغ هم میترسید. مژده گفت یک وقتهایی میمانم این نظام خیلی قدرت دارد یا خیلی ترسوست. محسن گفت همین ماندن تو در این سؤال، خودش از باگهای جمهوری اسلامی است...
۲۱ اردیبهشت ۱۴۰۵ble.ir/haghnameh
۱۳:۲۲
در دفاع از هموطن
حسین قدیانی: آنجور که من از در و همسایه و فک و فامیل و مردم کوی و برزن میبینم و میشنوم، فشار اقتصادی بیسابقهای روی دوش مردم است. بسیار بیسابقه. بیچاره این وسط مستأجرها. معالاسف بعضی صاحبخانهها بیهیچ رحم و مروتی تا هشتاد درصد روی مبلغ رهن یا اجاره کشیدهاند. مردم از کجا پول بیاورند؟ کی قرار است به داد ملت برسد؟ ملت از وطن دفاع کرد، کو دفاع دولت- حکومت از هموطن؟ من شیطنت ژورنالیستی بکنم و یک خبر خوب- شاید هم بد- به حضرات بدهم. این مردمی که من دارم میبینم چنان زیر بار معیشت کمرشان خم شده که حال اعتراض ندارند، چه رسد به اغتشاش! هیچ کس جرأت نمیکند از کس دیگری پول قرض کند. یکی از یکی گرفتارتر. فضای اقتصادی حتماً از دیماه سال گذشته بدتر است. بسیاری بیکار شدهاند و حقوق بسیاری دیگر نصف شده. بعد آن وقت در این فضای وحشتناک مرتب این TV بختبرگشته دم از مقاومت میزند و هی اجتماعات شبانه را به رخ ملت بیچاره و بینوا میکشد. صدا و سیما رسماً دارد روی مخ مردم اسکی میرود و مردم اگر نای اعتراض هم نداشته باشند، صدا و سیما بدتر دارد ملت را به شورش دعوت میکند، با این حجم از شعاری که میدهد و شعری که میسراید...
من اقتصاددان نیستم ولی وجدان که دارم. گرانی و تورم دارد بیداد میکند. گویی مسؤلین دارند انتقام خون خامنهای را نه از دشمن که از مردم خودمان میگیرند. خدایا تو رحمی بر این مردم کن. شکایت را نزد تو میآوریم. کاش اوجب واجبات نه حفظ نظام که حفظ آبروی نظام بود. این اوضاع اقتصادی بیآبرویی محض است برای جمهوری اسلامی. هیچ ثباتی در هیچ چیز وجود ندارد و رسماً انگار کشور متولی ندارد. کشور ول است، ول...
سوپرانقلابیها فراموش نکنند. مایی که رأی به پزشکیان دادیم، در واقع خیر کثیر رساندیم به خامنهای. یادتان نرود رقیب پزشکیان نه مالک اشتر و امیر کبیر که سعید جلیلی بود. الحمدلله نمردیم و دولتِ مدل بهتر و قابل تحملتر جلیلی یعنی رئیسی را هم دیدیم. کاش ما را حواله به دولتهای سایه و بیرون سایه ندهید. سلطهی جلیلی بر صدا و سیما وای اگر به سلطهی او بر قوهی مجریه ختم میشد. کاش بهشت خیالی را برای خودتان نگه دارید. مردم حق دارند حرف شما را نخرند. بماند که وقتی درد مردم زیاد میشود، بدترین کار همین حرفهای سیاسی است...
امشب نوشتن این متن را واجبتر دیدم تا شرکت در هر تجمعی. مردم دارند از دست مجموعهی نظام به خصوص در حوزهی اقتصادی #آه میکشند. از فرجام این آه بترسیم کاش و کاش اینقدر هی همه چی را گردن دشمن نیندازیم. دفاع از وطن بدون دفاع از هموطن فقط حرافی است...
۲۱ اردیبهشت ۱۴۰۵ble.ir/haghnameh
حسین قدیانی: آنجور که من از در و همسایه و فک و فامیل و مردم کوی و برزن میبینم و میشنوم، فشار اقتصادی بیسابقهای روی دوش مردم است. بسیار بیسابقه. بیچاره این وسط مستأجرها. معالاسف بعضی صاحبخانهها بیهیچ رحم و مروتی تا هشتاد درصد روی مبلغ رهن یا اجاره کشیدهاند. مردم از کجا پول بیاورند؟ کی قرار است به داد ملت برسد؟ ملت از وطن دفاع کرد، کو دفاع دولت- حکومت از هموطن؟ من شیطنت ژورنالیستی بکنم و یک خبر خوب- شاید هم بد- به حضرات بدهم. این مردمی که من دارم میبینم چنان زیر بار معیشت کمرشان خم شده که حال اعتراض ندارند، چه رسد به اغتشاش! هیچ کس جرأت نمیکند از کس دیگری پول قرض کند. یکی از یکی گرفتارتر. فضای اقتصادی حتماً از دیماه سال گذشته بدتر است. بسیاری بیکار شدهاند و حقوق بسیاری دیگر نصف شده. بعد آن وقت در این فضای وحشتناک مرتب این TV بختبرگشته دم از مقاومت میزند و هی اجتماعات شبانه را به رخ ملت بیچاره و بینوا میکشد. صدا و سیما رسماً دارد روی مخ مردم اسکی میرود و مردم اگر نای اعتراض هم نداشته باشند، صدا و سیما بدتر دارد ملت را به شورش دعوت میکند، با این حجم از شعاری که میدهد و شعری که میسراید...
۲۱ اردیبهشت ۱۴۰۵ble.ir/haghnameh
۱۶:۴۹
۱۸:۵۶
جبههی سرهنگی انقلاب
حسین قدیانی: امروز به بندهخدایی زنگ زدم. گفت آقای فلانی کم و بیش از دستت شاکی است و با این دستفرمان که در مطالبت داری، نه دوست دارد صدایت را بشنود، نه میلی به دیدار حضوری دارد. پرسیدم کدام نوشتههایم؟ گفت مثلاً همین چیزهایی که دربارهی صادق هدایت مینویسی. یک انسان منحرف و مسئلهدار و دور از خدا. گفتم این کشور اگر ده تا نویسندهی شاخ داشته باشد، حتماً یکیش صادق هدایت است. این چه نوع مواجههی غلطی است که با مشاهیرمان داریم؟ خب یک عده هم از آنور میروند میشاشند روی قبر ساعدی و جلال و سیمین. کی اصلاً میماند برایمان؟ به ایشان گفتم من بسیار جناب استاد را دوست دارم اما نه اندازهی چمران. یک چهارچوبی برای حزباللهیبودن درست کردهاید که خب من دوزار قبولش ندارم. من مدعی روزنامهنگاری اگر از صادق هدایت ننویسم، پس از کی بنویسم؟ من در مکتب چمران آموختهام که ای بسا هدایت نزد خدا از من و نیز صدالبته از بسیاری از زعمای جبههی پایداریزدهی انقلاب روسفیدتر باشد. گناه صادق هدایت خودکشیش بود که خودش میداند و خدایش ولی من کمتر و شماها به تناسب سمتهایتان بیشتر گناههای ریز و درشتی مرتکب میشویم که نتیجهاش میشود گریز چند نسل از نهضت و نظام. کاش انگ منحرف را به خودمان بزنیم. انقلابی که کلیدش را امثال طالقانی و مطهری و بهشتی زدند، مردم در موسم انتخاباتش قریب صددرصد در آن شرکت میکردند. حال با علمکردن امثال مصباح باعث شدهاید جمهوری اسلامی رسماً تبدیل به حکومت اسلامی شود. چرا توقع دارید از مصباح ضد وطن و ضد هموطن و ضد ایران متن ننویسم؟ به راستی چه نسبتی هست میان افکار مصباحیستها با آرای بهشتی؟ در ویترین انقلاب اسلامی عکس بازرگان و مصدق و چمران و مفتح و رجایی و باهنر و هاشمی و هاشمینژاد و سحابی بود که نسل بابااکبر را عاشق خمینی کرد. حال اگر با اسم رمز مصباح قرار است سه نسل زباننفهم و زماننفهم از شاگردهای مصباح منبر طالقانی را بدزدند و خون امثال پدرم را جور دیگری تصویر و تفسیر کنند، چرا من نباید علیه این تحریف آشکار دست به روشنگری بزنم؟ من اگر چهار بار به استاد بد گفتم، چهل بار در مدح ایشان نوشتهام. شاهد بسیار است. مکرر هم از استاد عذرخواهی کردهام. حال اگر ایشان تمایلی به دیدار یا حتی دیدار صوتی ندارد، زین پس بدانید که این یک تمایل دوطرفه است. من نیز مایل نیستم همچین استادی داشته باشم که اینقدر راحت صادق هدایت را قضاوت میکند. از گناه هدایت هیچ آسیبی به هیچ کجای دین نمیرسد ولی از گناه امثال ایشان و امثال رئیسی و امثال جلیلی و امثال روحانی و امثال ظریف است که حال ملت حتی از اسم انتخابات بههم میخورد. این یعنی اکثریت مردم ایران جمهوری اسلامی را نظام اصلاحپذیری نمیدانند و البته لابد از پهلوی هم دل خوشی ندارند. مسعود بهنود نقل میکند که در اول انقلاب عکس مصطفی چمران را با بدترین شکل روی جلد مجله میبرد که وانمود کند دکتر چمران چریک خشم و خشونت است. آن روزگار چمران وزیر دفاع بود. چمران به بازرگان زنگ میزند که بگویید بهنود بیاید پیشم. بهنود خودش را خیس میکند لیکن دکتر مصطفی از مسعود بهنود میخواهد که بیا تا صبح با هم مثنوی بخوانیم. آقای استاد بروید #چمران شوید. من مسرورم که آن دری که هنوز به روی من روسیاه بسته نشده، در عفو و گذشت خداوند منان است و الا من هم دیگر تمایلی ندارم که استاد خودخداپنداری چون شما داشته باشم. از صادق هدایت ننویسم، پس از کی بنویسم؟ اساساً من ژورنالیست شدهام که همزمان از آوینی و غزاله و باکری و هدایت و مارادونا و ترامپ متن بنویسم و صریح مینویسم: دوزار اعتبار قائل نیستم برای این چهارچوب تنگ و منجمدی که زدهاید دور مفهوم مظلوم حزباللهیگری. من از کانال دکتر مصطفی حزباللهیم و معنای توحید و نیز استغفار برایم این است: خدا از جبههی پایداریزده و سرهنگی و پادگانی انقلاب بسیار بزرگتر است. گمانم در این یک سال اخیر سه یا چهار بار ده میلیون به حساب حقیر واریز کرده باشید. انشاءالله کار میکنم و این مبلغ را به شما برمیگردانم. من حزباللهی مطیعی برای جبههی انقلاب نیستم. گول تجمعات شبانه را هم نمیخورم. صادق هدایت را هم نه منحرف که قلهی داستاننویسی ایرانی میخوانم. انحراف این است که در قضاوت مشاهیرمان به خصوص در حوزهی فرهنگ، نگاه کر و کور کیهان را داشته باشیم. به جد احساس میکنم نیاز امثال استاد به توبه و استغفار حتی از من حقیر هم بیشتر است. کاش به خدا برگردید. بارها از من خواستهاید دربارهی غزاله علیزاده ننویسم. خب چرا؟ ای لعنت به این انجماد و تنگنظری و اگر نوشتن از غزاله علیزاده یا صادق هدایت مرا از شعاع حزباللهیها خارج میکند، بهتر. حزبالله واقعی حزب چمران است و در حزب دکتر مصطفی، مسعود بهنود دعوت به رقص سماع میشود، نه ترس مصباح.
۲۲ اردیبهشت ۱۴۰۵ble.ir/haghnameh
حسین قدیانی: امروز به بندهخدایی زنگ زدم. گفت آقای فلانی کم و بیش از دستت شاکی است و با این دستفرمان که در مطالبت داری، نه دوست دارد صدایت را بشنود، نه میلی به دیدار حضوری دارد. پرسیدم کدام نوشتههایم؟ گفت مثلاً همین چیزهایی که دربارهی صادق هدایت مینویسی. یک انسان منحرف و مسئلهدار و دور از خدا. گفتم این کشور اگر ده تا نویسندهی شاخ داشته باشد، حتماً یکیش صادق هدایت است. این چه نوع مواجههی غلطی است که با مشاهیرمان داریم؟ خب یک عده هم از آنور میروند میشاشند روی قبر ساعدی و جلال و سیمین. کی اصلاً میماند برایمان؟ به ایشان گفتم من بسیار جناب استاد را دوست دارم اما نه اندازهی چمران. یک چهارچوبی برای حزباللهیبودن درست کردهاید که خب من دوزار قبولش ندارم. من مدعی روزنامهنگاری اگر از صادق هدایت ننویسم، پس از کی بنویسم؟ من در مکتب چمران آموختهام که ای بسا هدایت نزد خدا از من و نیز صدالبته از بسیاری از زعمای جبههی پایداریزدهی انقلاب روسفیدتر باشد. گناه صادق هدایت خودکشیش بود که خودش میداند و خدایش ولی من کمتر و شماها به تناسب سمتهایتان بیشتر گناههای ریز و درشتی مرتکب میشویم که نتیجهاش میشود گریز چند نسل از نهضت و نظام. کاش انگ منحرف را به خودمان بزنیم. انقلابی که کلیدش را امثال طالقانی و مطهری و بهشتی زدند، مردم در موسم انتخاباتش قریب صددرصد در آن شرکت میکردند. حال با علمکردن امثال مصباح باعث شدهاید جمهوری اسلامی رسماً تبدیل به حکومت اسلامی شود. چرا توقع دارید از مصباح ضد وطن و ضد هموطن و ضد ایران متن ننویسم؟ به راستی چه نسبتی هست میان افکار مصباحیستها با آرای بهشتی؟ در ویترین انقلاب اسلامی عکس بازرگان و مصدق و چمران و مفتح و رجایی و باهنر و هاشمی و هاشمینژاد و سحابی بود که نسل بابااکبر را عاشق خمینی کرد. حال اگر با اسم رمز مصباح قرار است سه نسل زباننفهم و زماننفهم از شاگردهای مصباح منبر طالقانی را بدزدند و خون امثال پدرم را جور دیگری تصویر و تفسیر کنند، چرا من نباید علیه این تحریف آشکار دست به روشنگری بزنم؟ من اگر چهار بار به استاد بد گفتم، چهل بار در مدح ایشان نوشتهام. شاهد بسیار است. مکرر هم از استاد عذرخواهی کردهام. حال اگر ایشان تمایلی به دیدار یا حتی دیدار صوتی ندارد، زین پس بدانید که این یک تمایل دوطرفه است. من نیز مایل نیستم همچین استادی داشته باشم که اینقدر راحت صادق هدایت را قضاوت میکند. از گناه هدایت هیچ آسیبی به هیچ کجای دین نمیرسد ولی از گناه امثال ایشان و امثال رئیسی و امثال جلیلی و امثال روحانی و امثال ظریف است که حال ملت حتی از اسم انتخابات بههم میخورد. این یعنی اکثریت مردم ایران جمهوری اسلامی را نظام اصلاحپذیری نمیدانند و البته لابد از پهلوی هم دل خوشی ندارند. مسعود بهنود نقل میکند که در اول انقلاب عکس مصطفی چمران را با بدترین شکل روی جلد مجله میبرد که وانمود کند دکتر چمران چریک خشم و خشونت است. آن روزگار چمران وزیر دفاع بود. چمران به بازرگان زنگ میزند که بگویید بهنود بیاید پیشم. بهنود خودش را خیس میکند لیکن دکتر مصطفی از مسعود بهنود میخواهد که بیا تا صبح با هم مثنوی بخوانیم. آقای استاد بروید #چمران شوید. من مسرورم که آن دری که هنوز به روی من روسیاه بسته نشده، در عفو و گذشت خداوند منان است و الا من هم دیگر تمایلی ندارم که استاد خودخداپنداری چون شما داشته باشم. از صادق هدایت ننویسم، پس از کی بنویسم؟ اساساً من ژورنالیست شدهام که همزمان از آوینی و غزاله و باکری و هدایت و مارادونا و ترامپ متن بنویسم و صریح مینویسم: دوزار اعتبار قائل نیستم برای این چهارچوب تنگ و منجمدی که زدهاید دور مفهوم مظلوم حزباللهیگری. من از کانال دکتر مصطفی حزباللهیم و معنای توحید و نیز استغفار برایم این است: خدا از جبههی پایداریزده و سرهنگی و پادگانی انقلاب بسیار بزرگتر است. گمانم در این یک سال اخیر سه یا چهار بار ده میلیون به حساب حقیر واریز کرده باشید. انشاءالله کار میکنم و این مبلغ را به شما برمیگردانم. من حزباللهی مطیعی برای جبههی انقلاب نیستم. گول تجمعات شبانه را هم نمیخورم. صادق هدایت را هم نه منحرف که قلهی داستاننویسی ایرانی میخوانم. انحراف این است که در قضاوت مشاهیرمان به خصوص در حوزهی فرهنگ، نگاه کر و کور کیهان را داشته باشیم. به جد احساس میکنم نیاز امثال استاد به توبه و استغفار حتی از من حقیر هم بیشتر است. کاش به خدا برگردید. بارها از من خواستهاید دربارهی غزاله علیزاده ننویسم. خب چرا؟ ای لعنت به این انجماد و تنگنظری و اگر نوشتن از غزاله علیزاده یا صادق هدایت مرا از شعاع حزباللهیها خارج میکند، بهتر. حزبالله واقعی حزب چمران است و در حزب دکتر مصطفی، مسعود بهنود دعوت به رقص سماع میشود، نه ترس مصباح.
۲۲ اردیبهشت ۱۴۰۵ble.ir/haghnameh
۱۳:۴۴