۹:۱۳
۹:۱۳
گر زِ حال دل خبر داری بگوور نشانی مختصر داری بگومرگ را دانم ولی تا کوی دوستراه اگر نزدیکتر داری بگو...
۱۶:۰۱
۱۶:۰۱
۱۶:۰۱
۱۶:۰۱
۱۶:۰۱
۱۶:۰۱
۱۶:۰۱
۱۶:۰۱
بچه که بودم یک دزد افتاده بود به جان محلهمان، هرچه در و دروازه را محکم تر قفل میزدیم، تاوانش را شیشهها پس میدادند. حاصل جمع شیشهی صاف صیقل خورده پنجره و دست طمعکار دزد و سنگهای کوچک و بزرگ میشد خرده شیشههایی که هر صبح از کف کوچهی محل جمع میکردیم. بزرگ شدم و دزد افتاد به جان وطنمان، هرچه ما بیشتر سینه برای دفاع از ایرانه خانم زیبا سپر کردیم، این خصم شیطان پیشه دست از پا درازتر افتاد به جان شیشه خانههایمان. حالا ما آن شیشههای شکسته را جمع میکنیم و شیشه نو برش میدهیم. آنچه رفتنی است دزد و بساط جور اوست و آنچه در این پهنهی تاریخی ماندنی ماییم. ما که صاحبان این خانهایم و وقتی زمین زیرپا و سقف بالای سرمان را مالکیم چرا باید از شیشهی شکسته بهراسیم.
۰:۵۸
۰:۵۸
۰:۵۸
۰:۵۸
۰:۵۸
۰:۵۸
۰:۵۸
۰:۵۸
۰:۵۸
۰:۵۸