کتاب مرد ابدی به گنجینۀ منابع کتابخانه افزوده شد.خانم معصومه سپهری حدود سیزده سال از عمرش را صرف این کار خواندنی کرده است. مرد ابدی روایتی است از زندگی «سردار عالیقدر»، «دانشمند برجسته» و «پارسای بیادعا»، شهید حسن طهرانیمقدم و مجاهدتهای شبانهروزی او در راه تقویت توان موشکی جمهوری اسلامی ایران. این کتاب که میتوان آن را تاریخ صنعت موشکی جمهوری اسلامی ایران دانست، در سه جلد و شصتوسه فصل منتشر شده است.
بخشی از متن که پشت جلد سوم آمده است: «امروز اگه پیروزی به دست آوردیم فقط در اطاعت از ولیست بچهها، اطاعت از امامزمانه، اطاعت از امیرالمؤمنین علیهالسلامه. هرچی شیعه داره در اطاعته بچهها. ما زندگی دنیا و شیرینی دنیا را میفروشیم به سختی در راه خدا تا حق خدا را در روی زمین اعاده کنیم.»
__#کتابخانه_ما، روزهای شنبه تا چهارشنبه، از ساعت۸ تا ۱۸ دایر است.برای روزهای پنجشنبه، قبلاً هماهنگ کنید.
هماهنگی برای امانت کتاب:@seyed_hosseini3
ما را به سایر نویسندگان، محققان و تاریخپژوهان معرفی کنید:@ketabkhaneye_ma
بخشی از متن که پشت جلد سوم آمده است: «امروز اگه پیروزی به دست آوردیم فقط در اطاعت از ولیست بچهها، اطاعت از امامزمانه، اطاعت از امیرالمؤمنین علیهالسلامه. هرچی شیعه داره در اطاعته بچهها. ما زندگی دنیا و شیرینی دنیا را میفروشیم به سختی در راه خدا تا حق خدا را در روی زمین اعاده کنیم.»
__#کتابخانه_ما، روزهای شنبه تا چهارشنبه، از ساعت۸ تا ۱۸ دایر است.برای روزهای پنجشنبه، قبلاً هماهنگ کنید.
هماهنگی برای امانت کتاب:@seyed_hosseini3
ما را به سایر نویسندگان، محققان و تاریخپژوهان معرفی کنید:@ketabkhaneye_ma
۱۶:۴۰
«من اعتراف میکنم؛ زندگی و زمانه وحید افراخته، عضو مرکزی سازمان مجاهدین خلق» به مخزن کتابخانه اضافه شد.#وحید_افراخته (۱۳۲۹ تا ۱۳۵۴)، از خانوادهای غیرمذهبی برخاسته بود؛ اما به #انجمن_حجتیه پیوست، سپس در دوران دانشجویی عضو سازمان چریکی #مجاهدین_خلق شد و کارش از گرایشهای اسلامی به #مارکسیسم کشید. شانزدهم اردیبهشت ۱۳۵۴، بههمراه محسن #سیدخاموشی در خلال پاکسازیهای درونسازمانی، مجید #شریفواقفی را که تعلقات اسلامی داشت، ترور کرد. با این عملیات و دیگر فعالیتهایی که انجام داد، به عضویت کمیتۀ مرکزی سازمان درآمد. او سپس (۶مرداد۱۳۵۴) به ترور مرتضی صمدیه لباف دست زد؛ اما در ماجرای اخیر، در حالی که شاید کسی فکرش را هم نمیکرد، دستگیر شد و پس از همکاریهایی با ساواک، در ۱۱بهمن۱۳۵۴، بههمراه چند نفر دیگر از اعضای سازمان، از جمله مرتضی #صمدیه_لباف که از ترور جان به در برده بود، در ۲۵سالگی تیرباران شد.کتاب من اعتراف میکنم...، تألیف محمد رحمانی، در ۹۶۰ صفحه (متن بهعلاوه تصاویر و اسناد)، بههمت انتشارات مؤسسۀ ایران منتشر شده است.__#کتابخانه_ما، روزهای شنبه تا چهارشنبه، از ساعت۸ تا ۱۸ دایر است.برای روزهای پنجشنبه، قبلاً هماهنگ کنید.
هماهنگی برای امانت کتاب:@seyed_hosseini3
ما را به سایر نویسندگان، محققان و تاریخپژوهان معرفی کنید:@ketabkhaneye_ma
هماهنگی برای امانت کتاب:@seyed_hosseini3
ما را به سایر نویسندگان، محققان و تاریخپژوهان معرفی کنید:@ketabkhaneye_ma
۱۶:۰۰
کتابهای اهدایی سرکار خانم زلیخا بنیایمان به #کتابخانه_ما.شما نویسندگان و شاعران گرامی هم میتوانید آثار خود را برای استفادۀ عمومی، به #کتابخانه_ما هدیه بدهید.__#کتابخانه_ما، روزهای شنبه تا چهارشنبه، از ساعت۸ تا ۱۸ دایر است.برای روزهای پنجشنبه، قبلاً هماهنگ کنید.
هماهنگی برای امانت کتاب:@seyed_hosseini3
ما را به سایر نویسندگان، محققان و تاریخپژوهان معرفی کنید:@ketabkhaneye_ma
هماهنگی برای امانت کتاب:@seyed_hosseini3
ما را به سایر نویسندگان، محققان و تاریخپژوهان معرفی کنید:@ketabkhaneye_ma
۱۵:۰۰
«من شیرین ابوعاقله هستم؛ زندگی، حرفه و شهادت شیرین ابوعاقله» رسید.این کتاب با تحقیق و ترجمۀ شهریار شفیعی و بههمت انتشارات امیرکبیر منتشر شده است. #شیرین_ابوعاقله خبرنگار شبکۀ الجزیره بود که همکارانش به او عنوان #خبرنگار_جنگ_فلسطیندادهاند. روز ۲۱ اردیبهشت ۱۴۰۱، در حال گزارش اخبار حملۀ ارتش رژیم اسرائیل به شهر جنین، سربازان صهیونیست او را هدف قرار دادند و براثر اصابت گلوله به سرش، به شهادت رسید.
در بخشی از متن از زبان لینا ابوعاقله، برادرزادۀ شیرین، میخوانیم:
من از او اهمیت سختکوشی و فداکاری را آموختم. برای هر گزارشی که کار میکرد زمان زیادی را برای تحقیق، خواندن گزارشها و کتابها، گفتوگو با کارشناسان، مقامات و افرادی که تحتتأثیر اشغال اسرائیل قرار گرفته بودند، اختصاص میداد.__#کتابخانه_ما، روزهای شنبه تا چهارشنبه، از ساعت ۸:۰۰ تا ۱۸:۰۰ دایر است.برای روزهای پنجشنبه، قبلاً هماهنگ کنید.
هماهنگی برای امانت کتاب:@seyed_hosseini3
ما را به سایر نویسندگان، محققان و تاریخپژوهان معرفی کنید:@ketabkhaneye_ma
در بخشی از متن از زبان لینا ابوعاقله، برادرزادۀ شیرین، میخوانیم:
من از او اهمیت سختکوشی و فداکاری را آموختم. برای هر گزارشی که کار میکرد زمان زیادی را برای تحقیق، خواندن گزارشها و کتابها، گفتوگو با کارشناسان، مقامات و افرادی که تحتتأثیر اشغال اسرائیل قرار گرفته بودند، اختصاص میداد.__#کتابخانه_ما، روزهای شنبه تا چهارشنبه، از ساعت ۸:۰۰ تا ۱۸:۰۰ دایر است.برای روزهای پنجشنبه، قبلاً هماهنگ کنید.
هماهنگی برای امانت کتاب:@seyed_hosseini3
ما را به سایر نویسندگان، محققان و تاریخپژوهان معرفی کنید:@ketabkhaneye_ma
۱۰:۲۷
«یَسبحون؛ هجده روایت از قرآن» به مخزن #کتابخانه_ما افزوده شد. این کتاب هجده روایت را از هجده نویسنده، دربارۀ مواجهۀ شخصی و نسبتشان با #قرآن کریم در بر دارد و بههمت انتشارات سورۀ مهر، در دویست صفحه عرضه شده است.روایت علیرضا #شاهسونی، پایهگذار «مؤسسۀ فرهنگیقرآنی بیتالاحزان حضرت زهرا» در #استهبان، با عنوان «روایت تشکیلات قرآنی»، یکی از روایتهای خواندنی این کتاب است.
از متن کتاب، به روایت ابراهیم اکبری دیزگاه:یکی از حسیترین و شخصیترین رابطههای من با قرآن بغلکردن آن است. گاهی اوقات در اتاق کارم که معمولاً ساکت و خلوت است، قرآن قرمزم را بغل میکنم و مدت طولانی، طول و عرضش را قدم میزنم و فکر میکنم. برخی از شبها که کمی احوالم نامساعد است، قرآن جلدآبیام را به آغوش میگیرم و میخوابم. صبح که از خواب بیدار میشوم حال خوشی دارم؛ چون آمیختگیام را با قرآن کاملاً حس میکنم. به همین خاطر، سال پیش یکی از دوستان که از من دربارۀ مهمترین کتاب پرسید، گفتم: «قرآن.» بعد، از مهمترین شخصیت زندگیام پرسید. باز گفتم: «قرآن.» گفت: «چرا؟!» من دلایل متعددی برای این امر داشتم، ولی مهمترینش را گفتم: «چون میتوانم در زمانۀ حِرمان و عُسرت بغلش کنم.» او هم مثل دیگران تعجب کرد و توضیح خواست.من در آن زمان مجال توضیح نداشتم. این جستار را نوشتم تا پاسخ آن دوست را بدهم. اخیراً چیز دیگری هم کشف کردهام که چهبسا برای روایتش جستار دیگری لازم باشد؛ اما حاصلش را در یک خط برایتان گزارش میکنم، شاید برای اهل معرفت بصیرتی داشته باشد: وقتی تو چیزی یا کسی را عاشقانه بغل میکنی، دیر یا زود او هم تو را بالاخره در بغل خواهد کرد. فقط به این فکر کن که چه کسی یا چه چیزی را در چه زمانی و در کجا به آغوش میگیری.__#کتابخانه_ما، روزهای شنبه تا چهارشنبه، از ساعت ۸:۰۰ تا ۱۸:۰۰ دایر است.برای روزهای پنجشنبه، قبلاً هماهنگ کنید.
هماهنگی برای امانت کتاب:@seyed_hosseini3
ما را به سایر نویسندگان، محققان و تاریخپژوهان معرفی کنید:@ketabkhaneye_ma
از متن کتاب، به روایت ابراهیم اکبری دیزگاه:یکی از حسیترین و شخصیترین رابطههای من با قرآن بغلکردن آن است. گاهی اوقات در اتاق کارم که معمولاً ساکت و خلوت است، قرآن قرمزم را بغل میکنم و مدت طولانی، طول و عرضش را قدم میزنم و فکر میکنم. برخی از شبها که کمی احوالم نامساعد است، قرآن جلدآبیام را به آغوش میگیرم و میخوابم. صبح که از خواب بیدار میشوم حال خوشی دارم؛ چون آمیختگیام را با قرآن کاملاً حس میکنم. به همین خاطر، سال پیش یکی از دوستان که از من دربارۀ مهمترین کتاب پرسید، گفتم: «قرآن.» بعد، از مهمترین شخصیت زندگیام پرسید. باز گفتم: «قرآن.» گفت: «چرا؟!» من دلایل متعددی برای این امر داشتم، ولی مهمترینش را گفتم: «چون میتوانم در زمانۀ حِرمان و عُسرت بغلش کنم.» او هم مثل دیگران تعجب کرد و توضیح خواست.من در آن زمان مجال توضیح نداشتم. این جستار را نوشتم تا پاسخ آن دوست را بدهم. اخیراً چیز دیگری هم کشف کردهام که چهبسا برای روایتش جستار دیگری لازم باشد؛ اما حاصلش را در یک خط برایتان گزارش میکنم، شاید برای اهل معرفت بصیرتی داشته باشد: وقتی تو چیزی یا کسی را عاشقانه بغل میکنی، دیر یا زود او هم تو را بالاخره در بغل خواهد کرد. فقط به این فکر کن که چه کسی یا چه چیزی را در چه زمانی و در کجا به آغوش میگیری.__#کتابخانه_ما، روزهای شنبه تا چهارشنبه، از ساعت ۸:۰۰ تا ۱۸:۰۰ دایر است.برای روزهای پنجشنبه، قبلاً هماهنگ کنید.
هماهنگی برای امانت کتاب:@seyed_hosseini3
ما را به سایر نویسندگان، محققان و تاریخپژوهان معرفی کنید:@ketabkhaneye_ma
۱۰:۵۰
تازهترین مهمان #کتابخانه_ما: «از اتم تا بینهایت؛ دانشمند شهید دکتر مسعود علیمحمدی به روایت منصوره کرمی، همسر شهید».گفتوگو و تدوین کتاب را نرگسسادات مظلومی انجام داده و دفتر نشر معارف آن را در ۲۶۴ صفحه (متن و تصویر) منتشر کرده است.
از متن کتاب:یک روز عصر که رسید خانه، در چشمانش ذوق خاصی دیدم. پرسیدم: «چه خبر؟ چی شده؟ به نظر سرحال میآی.» گفت: «منصوره، یکی از بچههای مرکز سنتور میزنه. سنتور همیشه خیلی حس خوبی داره. من وقتی صدای سنتور رو میشنوم به خدا میرسم. احساس میکنم این انسان معجزۀ الهیه که از چند تا سیم میتونه همچین صدای محشری خلق کنه. به نظرت بگم برای منم سنتور بخره؟» گفتم: «خب، اگه دوست داری بگو.» چند روز بعد با یک سنتور آمد. من هم برای تولدش کتاب و نوار کاست آموزش سنتور را از طرف الهام هدیه گرفتم و مسعود ذوق کرد. از اینکه چیزی غیر از فیزیک اینطور حال روحیش را خوب میکرد، ما هم خوشحال شدیم. هر وقت فرصتی داشت و حالش خوب بود مینشست و از روی کتاب، نتها را میدید و یاد میگرفت. اوایل که فرصتش بیشتر بود وقت بیشتری هم میگذاشت برای آموزش؛ ولی رفتهرفته کارهایش فشردهتر شد و ماهها میگذشت و سنتور از کمد درنمیآمد. کم تمرین میکرد، ولی خوب یاد گرفته بود.__#کتابخانه_ما، روزهای شنبه تا چهارشنبه، از ساعت ۸:۰۰ تا ۱۸:۰۰ دایر است.برای روزهای پنجشنبه، قبلاً هماهنگ کنید.
هماهنگی برای امانت کتاب:@seyed_hosseini3
ما را به سایر نویسندگان، محققان و تاریخپژوهان معرفی کنید:@ketabkhaneye_ma
از متن کتاب:یک روز عصر که رسید خانه، در چشمانش ذوق خاصی دیدم. پرسیدم: «چه خبر؟ چی شده؟ به نظر سرحال میآی.» گفت: «منصوره، یکی از بچههای مرکز سنتور میزنه. سنتور همیشه خیلی حس خوبی داره. من وقتی صدای سنتور رو میشنوم به خدا میرسم. احساس میکنم این انسان معجزۀ الهیه که از چند تا سیم میتونه همچین صدای محشری خلق کنه. به نظرت بگم برای منم سنتور بخره؟» گفتم: «خب، اگه دوست داری بگو.» چند روز بعد با یک سنتور آمد. من هم برای تولدش کتاب و نوار کاست آموزش سنتور را از طرف الهام هدیه گرفتم و مسعود ذوق کرد. از اینکه چیزی غیر از فیزیک اینطور حال روحیش را خوب میکرد، ما هم خوشحال شدیم. هر وقت فرصتی داشت و حالش خوب بود مینشست و از روی کتاب، نتها را میدید و یاد میگرفت. اوایل که فرصتش بیشتر بود وقت بیشتری هم میگذاشت برای آموزش؛ ولی رفتهرفته کارهایش فشردهتر شد و ماهها میگذشت و سنتور از کمد درنمیآمد. کم تمرین میکرد، ولی خوب یاد گرفته بود.__#کتابخانه_ما، روزهای شنبه تا چهارشنبه، از ساعت ۸:۰۰ تا ۱۸:۰۰ دایر است.برای روزهای پنجشنبه، قبلاً هماهنگ کنید.
هماهنگی برای امانت کتاب:@seyed_hosseini3
ما را به سایر نویسندگان، محققان و تاریخپژوهان معرفی کنید:@ketabkhaneye_ma
۶:۵۳
کتابهای اهدایی سرکار خانم فاطمه رحیمی به #کتابخانه_ما.شما نویسندگان و شاعران گرامی هم میتوانید آثار خود را برای استفادۀ عمومی، به #کتابخانه_ما هدیه بدهید.__#کتابخانه_ما، روزهای شنبه تا چهارشنبه، از ساعت۸ تا ۱۸ دایر است.برای روزهای پنجشنبه، قبلاً هماهنگ کنید.
هماهنگی برای امانت کتاب:@seyed_hosseini3
ما را به سایر نویسندگان، محققان و تاریخپژوهان معرفی کنید:@ketabkhaneye_ma
هماهنگی برای امانت کتاب:@seyed_hosseini3
ما را به سایر نویسندگان، محققان و تاریخپژوهان معرفی کنید:@ketabkhaneye_ma
۹:۴۵
«یازده زندگی؛ روایتهایی از بودوباش آوارگان فلسطینی در لبنان» به مخزن #کتابخانه_ما افزوده شد. در این کتاب تجربیات زیستۀ آوارگان فلسطینی در لبنان را میخوانیم. روایتهای کتاب از دل کارگاه نویسندگی خلاقِ «فلسطینیهای در تبعید» درآمده است.
از متن کتاب:صدای فالگیر ناگهان در گوشم میپیچد. در حالی که زیرکانه سعی میکرد کف دستم را بخواند گفت: «درخشش چشمان غمگینت میگوید شادی بزرگ انتظارت را میکشد. بخت و اقبالت دست ستارهای در آسمان است.» سعی میکرد مرا مجذوب حرفهایش کند. ساکت بودم و دستم را به نشانه تسلیم دراز کردم. یک لحظه خشکش زد، سپس آهی کشید و گفت: «یک دختر سرسخت در زندگی تو وجود دارد. دیوارهای بین شما شکسته است؛ اما همه چیز روبهراه خواهد شد. زمان مثل عقربههای ساعت در شتاب است و هر کسی به مرادش خواهد رسید. مسیر پیش روی تو با زبانههای آتش شروع میشود و به گل سرخ ختم میشود.» لبخندی زدم و او ادامه داد: «هیچ نگرانش نباش؛ چون تو را بیشتر از هرکس دوست دارد.» لبخند پهنتری زدم و دستمزدش را از جیبم بیرون آوردم. گفت: «به او سلام برسان.» گفتم: «به کی؟!» جواب داد: «به وطنت!»__#کتابخانه_ما، روزهای شنبه تا چهارشنبه، از ساعت ۸:۰۰ تا ۱۸:۰۰ دایر است.برای روزهای پنجشنبه، قبلاً هماهنگ کنید.
هماهنگی برای امانت کتاب:@seyed_hosseini3
ما را به سایر نویسندگان، محققان و تاریخپژوهان معرفی کنید:@ketabkhaneye_ma
از متن کتاب:صدای فالگیر ناگهان در گوشم میپیچد. در حالی که زیرکانه سعی میکرد کف دستم را بخواند گفت: «درخشش چشمان غمگینت میگوید شادی بزرگ انتظارت را میکشد. بخت و اقبالت دست ستارهای در آسمان است.» سعی میکرد مرا مجذوب حرفهایش کند. ساکت بودم و دستم را به نشانه تسلیم دراز کردم. یک لحظه خشکش زد، سپس آهی کشید و گفت: «یک دختر سرسخت در زندگی تو وجود دارد. دیوارهای بین شما شکسته است؛ اما همه چیز روبهراه خواهد شد. زمان مثل عقربههای ساعت در شتاب است و هر کسی به مرادش خواهد رسید. مسیر پیش روی تو با زبانههای آتش شروع میشود و به گل سرخ ختم میشود.» لبخندی زدم و او ادامه داد: «هیچ نگرانش نباش؛ چون تو را بیشتر از هرکس دوست دارد.» لبخند پهنتری زدم و دستمزدش را از جیبم بیرون آوردم. گفت: «به او سلام برسان.» گفتم: «به کی؟!» جواب داد: «به وطنت!»__#کتابخانه_ما، روزهای شنبه تا چهارشنبه، از ساعت ۸:۰۰ تا ۱۸:۰۰ دایر است.برای روزهای پنجشنبه، قبلاً هماهنگ کنید.
هماهنگی برای امانت کتاب:@seyed_hosseini3
ما را به سایر نویسندگان، محققان و تاریخپژوهان معرفی کنید:@ketabkhaneye_ma
۱۰:۰۹
کتاب «محمد بلوری؛ خاطرات شش دهه روزنامهنگاری»، به مخزن #کتابخانه_ما افزوده شد.این کتاب در ۶۴۸ صفحه (متن و تصویر)، به اهتمام سعید اردکانزاده یزدی گردآوری شده و انتشار آن را #نشر_نی در سال ۱۳۹۸ انجام داده است.
کتاب پر است از خاطرات و حکایات تلخ و شیرین دربارۀ موضوعات و مسائل متعدد که محمد بلوری آنها را از نگاه خود بیان کرده است: چگونگی کشتهشدن دادشاه بلوچ، معشوقۀ شاه، جدال #کیهان و #اطلاعات، اسرار ناگفتۀ #جنگ_ظفار، جنجال مرگ سگ خانگی اسدالله علم، اعدام افراد مختلفی مانند #طیب و #گل_سرخی و #هویدا، #قتلهای_زنجیرهای و... .
__#کتابخانه_ما، روزهای شنبه تا چهارشنبه، از ساعت ۸:۰۰ تا ۱۸:۰۰ دایر است.برای روزهای پنجشنبه، قبلاً هماهنگ کنید.
هماهنگی برای امانت کتاب:@seyed_hosseini3
ما را به سایر نویسندگان، محققان و تاریخپژوهان معرفی کنید:@ketabkhaneye_ma
کتاب پر است از خاطرات و حکایات تلخ و شیرین دربارۀ موضوعات و مسائل متعدد که محمد بلوری آنها را از نگاه خود بیان کرده است: چگونگی کشتهشدن دادشاه بلوچ، معشوقۀ شاه، جدال #کیهان و #اطلاعات، اسرار ناگفتۀ #جنگ_ظفار، جنجال مرگ سگ خانگی اسدالله علم، اعدام افراد مختلفی مانند #طیب و #گل_سرخی و #هویدا، #قتلهای_زنجیرهای و... .
__#کتابخانه_ما، روزهای شنبه تا چهارشنبه، از ساعت ۸:۰۰ تا ۱۸:۰۰ دایر است.برای روزهای پنجشنبه، قبلاً هماهنگ کنید.
هماهنگی برای امانت کتاب:@seyed_hosseini3
ما را به سایر نویسندگان، محققان و تاریخپژوهان معرفی کنید:@ketabkhaneye_ma
۱۰:۰۴
«عربیکا؛ سفر به لبنان در روزهای غم و شادی» به مخزن #کتابخانه_ما افزوده شد. این کتاب محصول دو سفر وحید یامینپور به لبنان در فاصلۀ حدود بیست سال از هم (۲۰۰۳ و ۲۰۲۴) است. عربیکا با نثری روان و دهها عکس در جایجای متن، در دویست صفحه بههمت انتشارات سوره مهر منتشر شده است.
از متن کتاب:بالاخره کسی از راه میرسد با کیسهای پر از نوشابه. نوشابههای زمزم را توزیع میکند و بعد وقت توزیع شاورما فرامیرسد. غذای لذیذی است. در حال حدسزدن ادویههایش هستم که یکی از برادران بابت تأخیر در توزیع ناهار عذرخواهی میکند.- برادرا، عذر میخوایم. هرجا میرفتیم نوشابه بگیریم، کوکا و پپسی داشتن. طول کشید تا زمزم گیر بیاریم.پقّی میزنیم زیر خنده. آنها واقعاً مبارزه را جدی گرفتهاند. خوش به حال زمزم که این لبنانیها با صدها کیلومتر آنسوتر از مرزهای ایران، اینقدر به آن وفادارند. شاید ربطش به همسایگی شوم با رژیم صهیونیستی بیشتر باشد تا فاصلهاش با ایران.
__#کتابخانه_ما، روزهای شنبه تا چهارشنبه، از ساعت ۸:۰۰ تا ۱۸:۰۰ دایر است.برای روزهای پنجشنبه، قبلاً هماهنگ کنید.
هماهنگی برای امانت کتاب:@seyed_hosseini3
ما را به سایر نویسندگان، محققان و تاریخپژوهان معرفی کنید:@ketabkhaneye_ma
از متن کتاب:بالاخره کسی از راه میرسد با کیسهای پر از نوشابه. نوشابههای زمزم را توزیع میکند و بعد وقت توزیع شاورما فرامیرسد. غذای لذیذی است. در حال حدسزدن ادویههایش هستم که یکی از برادران بابت تأخیر در توزیع ناهار عذرخواهی میکند.- برادرا، عذر میخوایم. هرجا میرفتیم نوشابه بگیریم، کوکا و پپسی داشتن. طول کشید تا زمزم گیر بیاریم.پقّی میزنیم زیر خنده. آنها واقعاً مبارزه را جدی گرفتهاند. خوش به حال زمزم که این لبنانیها با صدها کیلومتر آنسوتر از مرزهای ایران، اینقدر به آن وفادارند. شاید ربطش به همسایگی شوم با رژیم صهیونیستی بیشتر باشد تا فاصلهاش با ایران.
__#کتابخانه_ما، روزهای شنبه تا چهارشنبه، از ساعت ۸:۰۰ تا ۱۸:۰۰ دایر است.برای روزهای پنجشنبه، قبلاً هماهنگ کنید.
هماهنگی برای امانت کتاب:@seyed_hosseini3
ما را به سایر نویسندگان، محققان و تاریخپژوهان معرفی کنید:@ketabkhaneye_ma
۱۳:۰۸
شمارۀ چهارم نشریۀ #مدام رسید. موضوع این شماره #خواب است، با ناداستانها و داستانهایی خواندنی از نویسندههای ایرانی و غیرایرانی.
از روایت «میراثدار مامان»، به قلم صبا میرزابیگی:
اوایل دهۀ نود، حشر و نشر فامیل با عزرائیل زیاد شد. سرطانْ طاعون خانوادۀ ما شده بود. نه فقط سرطانیها تا لب گور میرفتند که سرپاها هم ریق رحمت را سر میکشیدند. خدابیامرزها همگی شب جمعه که درهای آسمان باز بود، پر میکشیدند مادربزرگ همزمان با اخبار نُه صبح شبکۀ یک، تلفنبهدست صفحۀ حوادث فامیل را برایمان روخوانی می کرد. همین شد که ترس تلفنهای اول صبح افتاد به جانم. مامان تلفن را که قطع میکرد، چایش را سر میکشید و ساکت به سفرۀ صبحانه خیره میماند. ما هم با احتیاط لقمههایمان را قورت میدادیم که به عاقبت نقش اول خواب مامان دچار نشویم. مامان شب قبل خواب آن عزیز ازدسترفته را میدید و فردایش به ظهر نکشیده در مراسم تشییعش حاضر میشدیم.
__#کتابخانه_ما، روزهای شنبه تا چهارشنبه، از ساعت۸ تا ۱۸ دایر است.برای روزهای پنجشنبه، قبلاً هماهنگ کنید.
هماهنگی برای امانت کتاب:@seyed_hosseini3
ما را به سایر نویسندگان، محققان و تاریخپژوهان معرفی کنید:@ketabkhaneye_ma
از روایت «میراثدار مامان»، به قلم صبا میرزابیگی:
اوایل دهۀ نود، حشر و نشر فامیل با عزرائیل زیاد شد. سرطانْ طاعون خانوادۀ ما شده بود. نه فقط سرطانیها تا لب گور میرفتند که سرپاها هم ریق رحمت را سر میکشیدند. خدابیامرزها همگی شب جمعه که درهای آسمان باز بود، پر میکشیدند مادربزرگ همزمان با اخبار نُه صبح شبکۀ یک، تلفنبهدست صفحۀ حوادث فامیل را برایمان روخوانی می کرد. همین شد که ترس تلفنهای اول صبح افتاد به جانم. مامان تلفن را که قطع میکرد، چایش را سر میکشید و ساکت به سفرۀ صبحانه خیره میماند. ما هم با احتیاط لقمههایمان را قورت میدادیم که به عاقبت نقش اول خواب مامان دچار نشویم. مامان شب قبل خواب آن عزیز ازدسترفته را میدید و فردایش به ظهر نکشیده در مراسم تشییعش حاضر میشدیم.
__#کتابخانه_ما، روزهای شنبه تا چهارشنبه، از ساعت۸ تا ۱۸ دایر است.برای روزهای پنجشنبه، قبلاً هماهنگ کنید.
هماهنگی برای امانت کتاب:@seyed_hosseini3
ما را به سایر نویسندگان، محققان و تاریخپژوهان معرفی کنید:@ketabkhaneye_ma
۱۳:۴۱
«ایرانیتر»، «من منچستریونایتد را دوست دارم»، «خونخورده» و «هرس»، ساکنان تازۀ #کتابخانه_ما.هر چهار کتاب را نشر چشمه منتشر کرده است.«ایرانیتر» کتابی است از نهال تجدد، در شرح زندگی خودش و همسر فرانسویاش، ژان کلود کرییر؛ «من منچستریونایتد...» و «خونخورده» دو رمان است از مهدی یزدانیخُرم؛ «هرس» نیز رمانی تاریخی است از نسیم مرعشی.
از متن کتاب «ایرانیتر»:یک روز ژان کلود را بردم بهشتزهرا. میخواستم حوض خون و قطعه شهدا را ببیند. جا به جا خانوادهای، زنی تنها یا دو جوان سر سنگقبری نشسته بودند و دعا میکردند. فاصله را حفظ میکردیم تا دستوپا گیر نشویم. ژان کلود محو ویترینها و عکسهای شهدا بود. زلّ آفتاب و داغی هوا؛ تشنهاش شد. اینسو و آنسو دنبال شیر آب گشتم. چون شَل میزد، دستش را گرفتم تا شیر. خم شد و آب خورد. خانوادهای، نهچندان دور، صدا کردند: «خانم، بفرمایید اینجا چایی و شربت.» رد کردم: مهمان خارجی... زحمت نمیدهیم. جوان کاکلبلوند بسکتنقرهای بهپای جین پاره بهتن قوطی شیرینی بهدستی سوی ما آمد: «مامانبزرگ تعارف سرش نمیشه.» ژان کلود شکمو ایستادگی نکرد و دنبال پسرک رفت. دورتر، کسی قرآن میخواند. سر خاک پدربزرگ شهید، مادر و مادربزرگ و جده روسری و چادر بهسر نشسته بودند. همسر شهید همسنوسال من بود. پس از چای و شیرینی و صحبت از برج ایفل و زیدان، ژان کلود شروع کرد به کشیدن تصویر نوه کاکلبلوند کموبیش همسنوسال شهید. مادر پسرک با تأنی ویترین را گشود، جلد قرآن را بوسید، گل پلاستیکی را تکاند، شیشه عینک را پاک کرد... ژان کلود ناگهان به فرانسه گفت: «اِ، مِرد!» یعنی جوهر قلم بسیار بیوقت تمام شده و پرتره جوانک ناتمام ماند. طبق معمول من نه ماژیک داشتم، نه خودکار، نه مداد. مادربزرگ و جده پسرک سراسیمه و آشفته به جستوجوی قلم برای اتمام تصویر، سر در کیف بردند. ژان کلود خواست نقاشی ناتمام را در جیب بگذارد؛ اما مادر پسرک باز با تأنی، خودکار داخل ویترین را برداشت و به ژان کلود داد که طبیعتاً او رد کرد. انگار شیئی مقدس جابهجا میشد. ژان کلود بهخوبی میدانست آن خودکار آخرین حرف را به دست جوان بیستساله شهید در جبهه و سنگر ترسیم کرده و جایش در جوار خاک اوست؛ اما هر سه زن مُصر بودند که تصویر پسرک با آن خودکار رسم شود. با خودم گفتم جوهر ندارد و نمیشود؛ اما ژان کلود محض امتحان خطی کشید و خودکار، با خون آبی، چشمهای پسرک را ثبت کرد. سه زن و پسرک، ماتومبهوت از شباهت نوجوان و شهید، به دعا و فاتحه پرداختند. تصویر دستبهدست گشت تا اینکه مادر شهید بهسختی برخاست و آن را در ویترین گذاشت، کنار عکس پسرش. ژان کلود دست مادر شهید را بوسید و با دل گریان خداحافظی کردیم. چند دقیقه بعد، پسرک دواندوان به ما رسید و خودکار شهید را به ژان کلود هدیه داد. سه زن از دور، دست تکان میدادند و میخندیدند. وقتی برگشتیم پاریس، ژان کلود آن شیء را جایی ارزشمند به گرانبهایی ویترین بهشتزهرا قرار داد. هیچ ادبیاتی، هیچ فیلمنامهای نمیتواند بزرگمنشی این خانواده را بیان کند: از قلب به قلب.
__#کتابخانه_ما، روزهای شنبه تا چهارشنبه، از ساعت۸ تا ۱۸ دایر است.برای روزهای پنجشنبه، قبلاً هماهنگ کنید.
هماهنگی برای امانت کتاب:@seyed_hosseini3
ما را به سایر نویسندگان، محققان و تاریخپژوهان معرفی کنید:@ketabkhaneye_ma
از متن کتاب «ایرانیتر»:یک روز ژان کلود را بردم بهشتزهرا. میخواستم حوض خون و قطعه شهدا را ببیند. جا به جا خانوادهای، زنی تنها یا دو جوان سر سنگقبری نشسته بودند و دعا میکردند. فاصله را حفظ میکردیم تا دستوپا گیر نشویم. ژان کلود محو ویترینها و عکسهای شهدا بود. زلّ آفتاب و داغی هوا؛ تشنهاش شد. اینسو و آنسو دنبال شیر آب گشتم. چون شَل میزد، دستش را گرفتم تا شیر. خم شد و آب خورد. خانوادهای، نهچندان دور، صدا کردند: «خانم، بفرمایید اینجا چایی و شربت.» رد کردم: مهمان خارجی... زحمت نمیدهیم. جوان کاکلبلوند بسکتنقرهای بهپای جین پاره بهتن قوطی شیرینی بهدستی سوی ما آمد: «مامانبزرگ تعارف سرش نمیشه.» ژان کلود شکمو ایستادگی نکرد و دنبال پسرک رفت. دورتر، کسی قرآن میخواند. سر خاک پدربزرگ شهید، مادر و مادربزرگ و جده روسری و چادر بهسر نشسته بودند. همسر شهید همسنوسال من بود. پس از چای و شیرینی و صحبت از برج ایفل و زیدان، ژان کلود شروع کرد به کشیدن تصویر نوه کاکلبلوند کموبیش همسنوسال شهید. مادر پسرک با تأنی ویترین را گشود، جلد قرآن را بوسید، گل پلاستیکی را تکاند، شیشه عینک را پاک کرد... ژان کلود ناگهان به فرانسه گفت: «اِ، مِرد!» یعنی جوهر قلم بسیار بیوقت تمام شده و پرتره جوانک ناتمام ماند. طبق معمول من نه ماژیک داشتم، نه خودکار، نه مداد. مادربزرگ و جده پسرک سراسیمه و آشفته به جستوجوی قلم برای اتمام تصویر، سر در کیف بردند. ژان کلود خواست نقاشی ناتمام را در جیب بگذارد؛ اما مادر پسرک باز با تأنی، خودکار داخل ویترین را برداشت و به ژان کلود داد که طبیعتاً او رد کرد. انگار شیئی مقدس جابهجا میشد. ژان کلود بهخوبی میدانست آن خودکار آخرین حرف را به دست جوان بیستساله شهید در جبهه و سنگر ترسیم کرده و جایش در جوار خاک اوست؛ اما هر سه زن مُصر بودند که تصویر پسرک با آن خودکار رسم شود. با خودم گفتم جوهر ندارد و نمیشود؛ اما ژان کلود محض امتحان خطی کشید و خودکار، با خون آبی، چشمهای پسرک را ثبت کرد. سه زن و پسرک، ماتومبهوت از شباهت نوجوان و شهید، به دعا و فاتحه پرداختند. تصویر دستبهدست گشت تا اینکه مادر شهید بهسختی برخاست و آن را در ویترین گذاشت، کنار عکس پسرش. ژان کلود دست مادر شهید را بوسید و با دل گریان خداحافظی کردیم. چند دقیقه بعد، پسرک دواندوان به ما رسید و خودکار شهید را به ژان کلود هدیه داد. سه زن از دور، دست تکان میدادند و میخندیدند. وقتی برگشتیم پاریس، ژان کلود آن شیء را جایی ارزشمند به گرانبهایی ویترین بهشتزهرا قرار داد. هیچ ادبیاتی، هیچ فیلمنامهای نمیتواند بزرگمنشی این خانواده را بیان کند: از قلب به قلب.
__#کتابخانه_ما، روزهای شنبه تا چهارشنبه، از ساعت۸ تا ۱۸ دایر است.برای روزهای پنجشنبه، قبلاً هماهنگ کنید.
هماهنگی برای امانت کتاب:@seyed_hosseini3
ما را به سایر نویسندگان، محققان و تاریخپژوهان معرفی کنید:@ketabkhaneye_ma
۱۴:۰۲
شمارۀ پنجم نشریۀ #مدام با موضوع #جشن، در سه بخشِ واقعیت (ناداستان)، خیال (داستان) و روبهرو (گفتوگو) رسید. «روبهرو»ی این شماره گفتوگوی سیداحمد بطحایی است با داوود داداشی، با عنوان «بازی روی خط سیاه و سفید».
از روایت «رقص بر شانۀ اندوه»، به قلم علی کعبی:
کاروان پُرسروصدای ما تازه به اولین خانههای نبل و الزهرا رسیده بود که صدای بلندگو و شلیک تیرهای هوایی مردم را از خانهها بیرون کشید. ابتدا درها آرام باز میشد؛ سرهایی که از لابهلای درها بیرون میآمدند، اول حیرتزده نگاه میکردند. انگار باورشان نمیشد ما واقعاً آنجا باشیم. چند ثانیه بعد، آن احتیاط اولیه جایش را به هجوم جمعیت داد. مردم از کوچهها بیرون زدند، با دستهایی که به سمتمان دراز میکردند. دستهایشان را میآوردند توی پنجره تا ما را در آغوش بگیرند. میکروفون از دستم رها شد. بیانیهای که قرار بود بخوانم، بهکل از خاطرم رفت. از ماشین پایین پریدم و سیل بغلها چنان مرا برد که نمیدانستم کجایم. انگار اقوامی دور از هم که قرنها جدایی را تاب آورده بودند، حالا به وصال رسیده باشند. همهچیز با چنان شتابی پیش میرفت که زمان را حس نمیکردم. تا به خودم آمدم، دیدم روی شانۀ مردم هستم و در میان فریادهایی که انگار گمشدهای را یافتهاند، چرخانده میشوم. کمی بعد احساس کردم بین زمین و آسمان تاب میخورم و قنداق کلاشینکفم هرازگاهی پیشانی مردمی را لمس میکند که از فرط سرمستی، انگار ضربهها را بوسهای گذرا میپندارند. شورشان آنقدر بیمحابا بود که هر ذره شادی را با همۀ وجود در آغوش میگرفتند. پایم روی شانۀ اولی بند نشده بود که مرا به دستهای پینهبستۀ مردی بلندقد سپردند؛ مردی با موهای جوگندمی که صدایش در هلهلهها گم شده بود. التماسهایم بیفایده بود و بهجای اینکه بگذارندم زمین، دستها دوباره مرا به شانههای جوانی درشتهیکل با کلاه بافتنی سیاه سپردند. دستهایش را محکم دور پاهایم حلقه کرده بود و انگار با افتخار تمام، مرا به دیگران نشان میداد. ته دلم گفتم اگر همینطور خودم را بسپارم به این جریان، عاقبت خوشی در انتظارم نیست. شیخ رقصان روی دوش مردم؟!برای اینکه فضا را دستم بگیرم، شروع کردم به شعاردادن و مردم هم دنبالۀ حرفم را گرفتند. بلند گفتم: «الله اکبر، الله اکبر، ولله الحمد، الحمد لله علی ما هدانا!»نمیدانستم چرا ذکرهای نماز عید از زبانم بیرون میجهد.__#کتابخانه_ما، روزهای شنبه تا چهارشنبه، از ساعت ۸:۰۰ تا ۱۸:۰۰ دایر است.برای روزهای پنجشنبه، قبلاً هماهنگ کنید.
هماهنگی برای امانت کتاب:@seyed_hosseini3
ما را به سایر نویسندگان، محققان و تاریخپژوهان معرفی کنید:@ketabkhaneye_ma
از روایت «رقص بر شانۀ اندوه»، به قلم علی کعبی:
کاروان پُرسروصدای ما تازه به اولین خانههای نبل و الزهرا رسیده بود که صدای بلندگو و شلیک تیرهای هوایی مردم را از خانهها بیرون کشید. ابتدا درها آرام باز میشد؛ سرهایی که از لابهلای درها بیرون میآمدند، اول حیرتزده نگاه میکردند. انگار باورشان نمیشد ما واقعاً آنجا باشیم. چند ثانیه بعد، آن احتیاط اولیه جایش را به هجوم جمعیت داد. مردم از کوچهها بیرون زدند، با دستهایی که به سمتمان دراز میکردند. دستهایشان را میآوردند توی پنجره تا ما را در آغوش بگیرند. میکروفون از دستم رها شد. بیانیهای که قرار بود بخوانم، بهکل از خاطرم رفت. از ماشین پایین پریدم و سیل بغلها چنان مرا برد که نمیدانستم کجایم. انگار اقوامی دور از هم که قرنها جدایی را تاب آورده بودند، حالا به وصال رسیده باشند. همهچیز با چنان شتابی پیش میرفت که زمان را حس نمیکردم. تا به خودم آمدم، دیدم روی شانۀ مردم هستم و در میان فریادهایی که انگار گمشدهای را یافتهاند، چرخانده میشوم. کمی بعد احساس کردم بین زمین و آسمان تاب میخورم و قنداق کلاشینکفم هرازگاهی پیشانی مردمی را لمس میکند که از فرط سرمستی، انگار ضربهها را بوسهای گذرا میپندارند. شورشان آنقدر بیمحابا بود که هر ذره شادی را با همۀ وجود در آغوش میگرفتند. پایم روی شانۀ اولی بند نشده بود که مرا به دستهای پینهبستۀ مردی بلندقد سپردند؛ مردی با موهای جوگندمی که صدایش در هلهلهها گم شده بود. التماسهایم بیفایده بود و بهجای اینکه بگذارندم زمین، دستها دوباره مرا به شانههای جوانی درشتهیکل با کلاه بافتنی سیاه سپردند. دستهایش را محکم دور پاهایم حلقه کرده بود و انگار با افتخار تمام، مرا به دیگران نشان میداد. ته دلم گفتم اگر همینطور خودم را بسپارم به این جریان، عاقبت خوشی در انتظارم نیست. شیخ رقصان روی دوش مردم؟!برای اینکه فضا را دستم بگیرم، شروع کردم به شعاردادن و مردم هم دنبالۀ حرفم را گرفتند. بلند گفتم: «الله اکبر، الله اکبر، ولله الحمد، الحمد لله علی ما هدانا!»نمیدانستم چرا ذکرهای نماز عید از زبانم بیرون میجهد.__#کتابخانه_ما، روزهای شنبه تا چهارشنبه، از ساعت ۸:۰۰ تا ۱۸:۰۰ دایر است.برای روزهای پنجشنبه، قبلاً هماهنگ کنید.
هماهنگی برای امانت کتاب:@seyed_hosseini3
ما را به سایر نویسندگان، محققان و تاریخپژوهان معرفی کنید:@ketabkhaneye_ma
۱۲:۳۵
کتاب سرود دریا اثر خاطره کشکولی است که دربارهی حضور کلیمیان شیرازی در دوران انقلاب اسلامی و دفاع مقدس نوشته شده است. این کتاب در بر گیرندهی خاطرات افرادی است که چه در ایران و چه خارج از ایران افراد موفقی بوده و هستند، افرادی که ایرانی بودن خود را به هر چیز دیگری ارجحیت دادند و پای کشور خود ایستادند. این کتاب دربارهی کلیمیان شیرازی است که در جای جای کشور حضور به عمل آورده و در پشت جبهه جنگ کمک حال مردم و رزمنده های عزیز این کشور بوده اند.نکته حائز اهمیت این افراد وطن پرستی آنها در قبل از انقلاب و بعد از در دوران دفاع مقدس بوده که خواندن آن خالی از لطف نیست.__#کتابخانه_ما، روزهای شنبه تا چهارشنبه، از ساعت ۸:۰۰ تا ۱۸:۰۰ دایر است.برای روزهای پنجشنبه، قبلاً هماهنگ کنید.
هماهنگی برای امانت کتاب:@seyed_hosseini3
ما را به سایر نویسندگان، محققان و تاریخپژوهان معرفی کنید:@ketabkhaneye_ma
هماهنگی برای امانت کتاب:@seyed_hosseini3
ما را به سایر نویسندگان، محققان و تاریخپژوهان معرفی کنید:@ketabkhaneye_ma
۱۷:۰۲
خشمآبه کتابی است دربارهی مردمی که سال ها در حال دست و پنجه نرم کردن با کمبود آب هستند آن هم نه یک کم آبی معمولی که کم آبی فاجعه بار.در این کتاب متوجه می شویم که افرادی در ابن کشور زندگی میکنند که حتی از طبیعی ترین حق های خود هم محروماند اما باز هم حاضر نیستند ذره ای از خاک وطن را به حراج بگذارند.خشمآبه حکایت مردمی است جوانمرد اما به غایت مظلوم چه زن چه مرد که هم از طرف مسئولین و هم از طرف مردم خودشان بهشان ظلم میشود و کسی نیست که صدای آنها را بشنود.کم آبی که این مردم مواجه هستند چیزی است که حتی در مخیله افرادی که در کلان شهر و سایر کشور زندگی می کند نمیگنجد همان گونه که مردم غیزانیه هم درکی از یک زندگی معمولی ندارند.__#کتابخانه_ما، روزهای شنبه تا چهارشنبه، از ساعت ۸:۰۰ تا ۱۸:۰۰ دایر است.برای روزهای پنجشنبه، قبلاً هماهنگ کنید.
هماهنگی برای امانت کتاب:@seyed_hosseini3
ما را به سایر نویسندگان، محققان و تاریخپژوهان معرفی کنید:@ketabkhaneye_ma
هماهنگی برای امانت کتاب:@seyed_hosseini3
ما را به سایر نویسندگان، محققان و تاریخپژوهان معرفی کنید:@ketabkhaneye_ma
۱۸:۲۴
اگه دنبال یه کتابی هستین که هم دلتونو بلرزونه، هم اشکتونو دربیاره، هم بهتون یادآوری کنه تو این مملکت چه جواهرایی داریم، حتماً «بخش خاکستری» رو بخونید! 

داستان واقعی زندگی شهیده مریم رحیمی، همون پرستار فداکار بخش کرونا بیمارستان رجایی شیراز که تو اوج کرونا (اردیبهشت ۹۹) وقتی همه میترسیدن، اون با تمام وجودش کنار بیمارا موند، تا جایی که خودش هم مبتلا شد و پر کشید...
نویسندهش ساجده تقیزاده؛ خیلی قشنگ و خودمونی نوشته؛ نه از اون روایتهای خشک و رسمی، بلکه انگار داری با دوستت حرف میزنی و اون داره برات از مریم میگه: از خندههاش، از شیطنتهاش، از اینکه چقدر عاشق همسرش بود، از اینکه چطور تو بخش کرونا با بیمارایی که دیگه امیدی نداشتن شوخی میکرد و بهشون روحیه میداد...
وقتی میخونیش حس میکنی واقعاً باهاش زندگی کردی. یه جاهایی میخندی، یه جاهایی بغض گلوتو میگیره، آخرش هم فقط میمونی و یه عالمه حس خوب و غرور.انتشارات سوره مهر چاپش کرده و واقعاً کارشون تمیزه. اگه هنوز نخوندین، دیگه معطل نکنین. این کتاب فقط یه زندگینامه نیست؛ یه یادآوری بزرگه که هنوز تو این خاک، آدمای خاکستری نیستن، یا سفیدِ سفیدن یا سیاهِ سیاه... و مریم یکی از سفیدترینهاش بود.
«بخش خاکستری» رو بخونید و به همه پیشنهادش کنید. قول میدهیم پشیمون نمیشین!
🤍
«کتابخانۀ ما»
کتابخانۀ دفتر روایت حوزۀ هنری فارس
هماهنگی برای امانت کتاب:@seyed_hosseini3
شناسه:https://ble.ir/ketabkhaneye_ma
«بخش خاکستری» رو بخونید و به همه پیشنهادش کنید. قول میدهیم پشیمون نمیشین!
«کتابخانۀ ما»
کتابخانۀ دفتر روایت حوزۀ هنری فارس
هماهنگی برای امانت کتاب:@seyed_hosseini3
۸:۱۴
«کتابخانۀ ما»
کتابخانۀ دفتر روایت حوزۀ هنری فارس
هماهنگی برای امانت کتاب:@seyed_hosseini3
۱۶:۲۹
«کتابخانۀ ما»
کتابخانۀ دفتر روایت حوزۀ هنری فارس
هماهنگی برای امانت کتاب:@seyed_hosseini3
۱۴:۴۸
سلام دوستان عزیز!
تصور کنید در دل تاریکی اسارت، جایی که مرگ هر لحظه در کمین است، یک نفر با امید و ایمان، مثل قهرمانهای افسانهای، دست از تلاش برای آزادی برنمیداره. کتاب «جومونگ یا ابوزینب» نوشته طاهره کوهکن از انتشارات سوره مهر، دقیقاً همین داستان واقعی رو براتون روایت میکنه: خاطرات نفسگیر رحمتالله رئیسی از شش ماه اسارت سخت در سوریه.رحمتالله به خاطر تلاشهای خستگیناپذیرش برای فرار، از طرف دوستانش «جومونگ» لقب گرفته بود.
حالا بیایید با هم یه تیکه هیجانانگیز از کتاب بخونیم که قلبتون رو به تپش میندازه:«تنم گرگرفت صورت سفید حبیب سرخ شد. توی دلم امام رضا را قسم دادم همسایهاش را نجات بدهد. ابوحمزه تبر را دودستی برد بالا به ماها نگاه کرد. انگار میخواست عکس معلمان را ببیند که التماسش میکنیم یا نه شهادتین را زیر لب گفتم قلیم محکم میکوبید به نفسنفس افتادم هر لحظه تصور میکردم سر حبیب پرت میشود از سکو پایین و خونش فوران میکند روی صورتم ابوحمزه با تمام توان خواست دستش را پایین بیاورد که چشمهایم را بستم.»وای، چقدر نفسگیر! این کتاب پر از لحظههای واقعی ایمان، مقاومت و امیدِه. اگر عاشق داستانهای واقعی دفاع از حرم هستید، حتماً این کتاب رو تهیه کنید. انتشارات سوره مهر، ۳۴۴ صفحه پر از هیجان! 
نظر شما چیه؟ خوندید یا میخواید بخونید؟
«کتابخانۀ ما»
کتابخانۀ دفتر روایت حوزۀ هنری فارس
هماهنگی برای امانت کتاب:@seyed_hosseini3
شناسه:https://ble.ir/ketabkhaneye_ma
«کتابخانۀ ما»
کتابخانۀ دفتر روایت حوزۀ هنری فارس
هماهنگی برای امانت کتاب:@seyed_hosseini3
۱۶:۳۸