بله | کانال روایت خاک
عکس پروفایل روایت خاکر

روایت خاک

۵۷عضو
thumbnail
(اسراییل خر است)
کنسرولوبیا و بادمجان ،همراه پیاز سفید و لیمو یکی از غذاهایی بود که توی مسافرت وقتی مادر خسته میشد از اشپزی و پدر جیبش داشت ته میکشید،شام یا ناهار مسافرتمان میشد . البته گاهی هم که نمیدانم شبها چه چیزی درست کنم ،کنسرو ماهی می تواند شکم های گرسنه را سیر کند. اما نه تنهایی ، باید پیاز فراوان و سیب زمنی هم بریزی پایش تا مقدار شام بیشتر شود. بیسکویت هم که عصرانه وقتی از خواب بلند میشوی با چای کرکره چشمانت را بازتر می کند. حالا اگر شرایط جنگی باشد هرکدامشان مرغ و مسمایی می شود. بخصوص برای کسانی که چشم و گوششان پای انتر نشنال باشد. دو سه روز است تا میروم توی محوطه همسایه های عشق موجبات خنده ام را فراهم میکنند.اینبار طولانی شدن تاب بازی سید طاها صید روایت بود تا اینکه یک دل سیر بخندم.توپش توی بغلش بود و من تاب راهل میدادم .توپ افتاد واینبار قل خورد توی محوطه 18 قدم ، این منطقه نزدیک خط افساید است و کسانی انجا می‌نشینند کمی معاشرتم با انها بیشتر است بخاطر اینکه دخترانمان هم بازی هستند. حواسشان نبود من نزدیک می‌شوم از هنرهای عملی 12 روزشان برای هم می‌گفتند .یکیشان چسب به شیشه خانه زده بود،یاداور حملات هوایی دفاع مقدس 1 .با اینکه دشمن را نباید کوچک دید. اما معلوم بود با صدای غرش موشکهای خودی به این کار رو اورده است. یک خانم دیگر هم گفت: عامو به شوهرو میگم بیو بریم کارتن کنسروا رو پس بدیم ،میگه نه زن تاریخ داره میخوریم.
ارامتر رفتم سمت توپ تا بیشتر بفهمم. خانم دیگری جوابش را اینطور داد.
- راس میگه،بعدشم اسراییل خره،باز سرش میندازه پویین میاد تو، به کارت میاد کنسروابازم.
چقدر این جمله حق مطلب را ادا کرد. بخصوص که بین خودشان میدانند دعوای خر وشیر بوده. اما در ظاهر از حرفهای غلطشان کوتاه نمی‌آیند .
توپ را با نوک پا زدم بیشتر نزدیک شد.بعد از اتش بس مجدد روسریهایشان از سرشان درامده. اخر تا جنگ بود یک شال نصفه نیمه می‌انداختند . همسایه هم عقیده ام نظرش راجع به بازگشت ناگهانی حجابشان این بود که
خاطره میدونی چرا روسری میپوشن ،چون مرگ رو یک قدمی حس کردن،میترسن بمیرن ندونن جواب خدا رو چی بدن
با اینکه نظریه بود اما جای تامل داشت. متوجه ام شدند و ولوم صدایشان پایین امد. توی ویز ویزشان شنیدم،وقتی شبکه های انور اب گفتند بریزید،بخرید و جمع کنید یک توصیه هم فرمودند. بیسکویت بگذارید توی ماشینهایتان با باکهای پر لااقل تا یک روز میشود از مهلکه فرار کنید و زنده بمانید.
خم شدم توپ رابردارم یکی از فسقلیها توپ راجلوی چشمم شوت کرد و وارد منطقه افساید شد.
دنبال توپ پا تند کردم ،محوطه نسبت به روزهای قبل ازجنگ کمی خلوت بود. دوتانظریه پرداز بیشترنبودند.
گرم خوردن چای باخرما.
خانم مسنی که همیشه نظریه به ناف تک تکشان می‌بست میگفت: اتش بس برای تجدید قواست. خودم خبرشو دیدم ،کلی تسلیحات اسرایبل داره وارد میکنه.اسراییل تا خامنه ای رو بیرون نکنه دس ورنمیداره،گفته هفته دیگه باز حمله میکنه.
این نظریه پرداز روز اول جنگ هم میگفت: غم وغصه نخورید که مردم دارن میمیرن. اینقد باید کشته بشه تا رژیم چنج بشه.
از خیر براشتن توپ گذشتم و ریحانه سادات را صدا زدم برود توپ را بردار. میدانستم نزدیکتر بروم یک چیزی میگفتم و درعالم همسایگی صورت خوشی نداشت،با اینکه بیشتر وقتها سکوت میکنم.
برگشتم جلوی تاب،سیدطاها داشت تاب تاب عباسی میخواند. یک ان مشتش را بالا برد و عین بیشتر اوقات که توی خانه شعار دادن شده جزو بازی هایش گفت:
مرگ بر امریکا.
دوتا خانم که نمیدانستند محموله کنسروها را چه کنند نگاهی به هم ونگاهی به سید طاها کردند.خانمی که دخترش راتاب کناریمان هل میداد. عینکش را بشر به چشمش چسباند
نگا ای بچو ، داشت یه چی دیگه میخوندا.چت شد خاله یهو .
جوری خندیدم که اشکهایم سرازیر شد. توی خنده ها واشکهایم دلم به ساده لوحی همسایه هایم سوخت،اما از اینکه میدانند این اتش بس به معنای تمام نشدن جنگ نیست ومیدانند اسراییل خر است ، به اینده این جنگ امیدوارتر شدم.

۲۰:۱۸

thumbnail
( کلاغ مجازی )
کلاغ بود یازاغ ، نمیدانم قالب پنیر هم توی دهانش نبود،روی دیوار ،پشت پنجره پشتش به ما ،داشت جاسوسی جلسه روایت فلسطین را می‌ کرد . پر زد و رفت،پشتش یک زنبور درشت امد داخل، میان حرفهای اقای فایضی ویزی زد و به بیرون شیرجه زد . داشتم تخیلم را کوکتر میکردم تا طرح یک داستان جاسوسی را بریزم که طیبه روستا گفت: ریز پرنده بودا._ بله،ریز پرنده ازخانواده حشرات توی دلم گفتم: روی شاخکهای زنبور میکروفن گذاشتن،داره خبر جمع می کنه. هفته گذشته دوشنبه جلسه روایت،بحث حاکمیت بر فلسطین بود. نمیدانم چرا چندقرن فلسطینی‌ها نتوانستند یک دولت جون دار و با ریشه مثل اصل و نصب و فرهنگشان درست کنند تا هرکسی از راه رسید نبردشان زیر حاکمیت خودش. اخرش هم این یهودی های که خدا به زمین گرمتر از آتش‌های وعده صادق بزندشان امدند چمبره زدند. میان حرفهای اقای فایضی برای خودم تحلیل میکردم که بحث تمام شد و برایمان پذیرایی اوردند ، پذیرایی یک شکلات کوچک همراه آبمیوه بود.به کنار دستی ام گفتم : از بچگی که تلوزیون نشون داد محمد الدُر جلو چشم باباش اونجور شهید شد با فلسطین اشنا شدم. عهد کردم ازاد شد میرم وسط خیابان کِل میزنم و دستمال تکون میدم و شیرینی پخش میکنم . وسط حرفهایمان باز چند ریز حشره امدند سری زدند و رفتند. بعد از جلسه به خانه که رسیدم صدای اهنگ اعلام پیروزی درعملیات روزهای دفاع مقدس از شبکه خبر پخش میشد و شصت همه ساکنان خانه خبردار که امریکا را زدیم،چون از روز قبل منتظر جواب ایران بودیم.بماند که تا خبر راگفت چند بارفقط اهنگ پخش کرد و دلمان را اب کرد،جواب جان داری داده بودیم .شب خوبی را تا صبح سر کردم.اما صبح با خبر اتش بس تصویر زاغ پشت پنجره حوزه هنری یادم امد و آتش جنگ خوابيد . اما گمان نکردم،چرا که جنگ 12 روزه خوابش سبک است و احتمالا بلند میشود و شیپور میزند. ولی از لحظه شنیدن خبر دوتا خاطره ای که درکتاب کلیمیان شیراز روایت کردم یادم امد.یک جای کتاب راوی میگوید._اتش بس که شد،سربازان عراقی با پرچم سفید امدند توی خط ما و کمپوت خوردند و شاد بودند.بااینکه دکتر کلیمی قصه ما ناراحت میشود و نمیرود قاطی جشن، صبح که سربازان ایرانی به دعوت همان سربازهای شب قبل میروند انور مرز اسیر میشوند ودکتر کلیمی بیشتر از ناراحتی حرص می‌خورد .امیدوارم بعد از این جنگ دولتمردان سمت میز مذاکره نروند که جیز میشوند.یک جای دیگر هم درخاطرات یک کلیمی دیگر امده _اتش بس که شد ، فروغ جاویدان را رجوی بزک دوزک کرد بیاید تهران که وسط راه جان فروغ درمیرود.این راوی کلیمی که خوشحال از اتش بس بوده، سربازیش میخورد به عملیات مرصاد و خوشحالیش دوام نمی‌آورد . حالش مثل حال امروز بعضی ها است که فکر میکنند،اتش بس یعنی تمام شدن دشمنی اسراییل با ما و برعکس.نگاهم به گوشیم است و خاطرات جلسه روایت هفته قبل را مرور میکنم، بدترین ریزپرنده جلوی چشمان هرکداممان یا توی دست و جیبمان درحال پرواز است. مثل زاغ و کلاغی که اویزان درخت میوه میشود و همه را نوک میزند و هیچی برای صاحب درخت نمی‌ماند . توی این روزهای گرمی که یکهو پاییز شد و خیلی از برگهای سبز را ریخت باید بیشتر مراقب کلاغها باشیم.

۲۱:۳۱

thumbnail

۲۱:۳۶

thumbnail
( تنگ اژدها)
چشمم افتاد توی چشمان اندازه تخم کبوتر و سیاهش،جیغ کشیدم و خودم را از روی طاقچه پایین کشیدم.مادرم با چندتا از مردهای همسایه که بیل و چماق دستشان بود سررسید و بغلم کرد ."دیدیش مامان جان، من که گفتم تا میرم کمک میارم به حیاط نگاه نکنید."چندتا مرد از روی دیواری که بین خانه ما و متصل بود به خانه مادربزرگ بالا رفتند.تا سروصدا راشنید کنارگردنش دوتا بال کوچک باز کرد و عین کانگورو از روی در دومتری خانه مان توی کوچه پرید. مردهای همسایه به دنبالش، اما فرار کرد.مردها که برگشتند باهمان لهجه لری گفتند." رَت مِنه کُهلَ،ایروه دیمه میل،تنگ اُژدَها"معنی این جمله میشودرفت توی رودخانه خشکی که به منطقه تاریخی در ممسنی راه داشت و اسمش دیمه میل یا تنگ اژدها است "،این مکان که مربوط به دوره اشکانیان است ،توی قصه ها و افسانه های مردم انجا اینطور امده که "یک مار بزرگ شبیه پیتون شاید هم بزرگتر برای اب خوردن از چشمه ان منطقه رفت وامد داشته. وقتی نزدیک میشد،یکی مامور میشد برود بالای بلندی و روی نقاره بکوبدکه مار امد و مردم فرار میکردند. "برای همین نام دیگرش تنگ اژدها میشود . بزنید توی گوگل اصل ماجرای ان منطقه بالا می‌آید.اما آن مار یک متری و پرنده دوران بچگیم شد کابوس و من عمدتا توی یک ماه چندبار خواب مار می‌بینم .پدرم می‌گوید : مار مال است و یا شاید هم دشمن.اما من تعبیر دومش را زیاد دیدم. همین شد که از ریسمان سیاه و سفید هم میترسم.شده گاهی ،یک کش تنبان هم به سمتم پرت کرده اند و توهم زده ام وجیغ کشیدم.قبول کنید مار ترسناک است . امشب با شنیدن خبر اینکه عباس آقا گفتند ایران مذاکرات با آمریکا را از سر می‌گیرد
وزیر امور خارجه ایران : در حال حاضر، تبادلات دیپلماتیک از طریق برخی کشورهای دوست یا میانجی در حال انجام است.
عراقچی تصریح کرد ؛ آماده از سرگیری مذاکرات با آمریکا هستیم و آمریکا باید اشتباهات خود را جبران کند.
اینجای متن که گفته باید اشتباهاتش را جبران کند یکم خنده تلخ مجاز است ،بخندید. با خواندن این خبر،منهای یاداوری روایت مار دوران کودکیم این حدیث نبوی هم یادم امد که " مومن از یک سوراخ دوبار گزیده نمیشود" چند روز قبل هم که اقامسعود بزرگوار گفته بودند " مرگ برامریکا منظور سردمدارن یانکی نیست" اخر مردهای مومن،سوراخ جلوی رویتان تویش مار است ها،انهم بزرگ،مثل مار افسانه ای تنگ اژدهای شهر من.دارد می‌آید اب بخورد اینطرفها، و به بهانه اب ادم میخورد. یادمان هست، همین دولت‌ها میگفتند، با آمریکا ببندیم مشکل اب خوردن هم حل می‌شود ،نمیدانند ببندیم همان یک مشک اب هم به خیمه ایران نمیرسد. نکند یادشان رفته همین چند وقت قبل 1100تا ادم نازنین را همین ماربلعید.به تعبیر من مار دشمن است حالا شما اقای دولت هی تعبیر طلا و مال کنید ،و رفع مشکلات اقتصادی . خوابتان سنگین شده،لگد دارد می‌آید توی گرده تان، بیدارشوید، مار بزرگ دارد می‌آید اب بخورد .

۲۰:۴۸

thumbnail
(ماهیا...آب)
لب گوشتی و چشمان درشت مشکی اش با مژه هایی بلند که انگار میخاست باانها پرواز کند توی چهره سبزهٔ سیرش فریاد میزد اهل جنوب است. کلمات را تکه تکه و نامفهوم به زبان می‌آورد . برایم معلمی توی روستای دورافتاده استان فارس انقدر شیرین بود که دوری از خانه و خانواده را درخودش حل میکرد . سپاه دانش بودم ،باید هرچه یاد گرفته بودم به کودکانی که دوست داشتند بدانند یاد میدادم . اما مهبود شده بود مسئله من در پاسخ به سوالات و درک من از حرفهایش.بخاطرش اخرهفته ها شال و کلاه میکردم و میرفتم شیراز اموزش کودکانی که درحرف زدن مشکل دارند.توانستم یاد بگیرم و با مهبود هم ارتباط برقرار کردم. بعد از عید هوای منطقه زود گرم میشد، روزها که به گرمای خرداد میرسید جنب و جوش بچه ها برای امتحانات بیشتر میشد.اما مهبود که بیشتر از همه عاشق کتاب بود،مدرسه را یکی در میان می‌آمد و گاهی دوساعت اول را هم نمی‌آمد . برایم سوال شد و به خانه شان رفتم و از مادرش پرسیدم ،گفت: از خودش بپرسید به ما چیزی نمیگه.یک روز بعد از کلاس سریع کیسه کتابهایش را برداشت تااز کلاس بیرون برود، جلویش راگرفتم. چرا دیر میای،چرا زود میری،کجا داری میری؟
دستم را کشید سمت ته حیاط مدرسه،دوتا سطل کنار شیر آب گذاشته بود یکی را خودش برداشت پراز اب کرد یکی را به من داد.
دستش را گرفتم ،
کجا مهبود؟
بیا..ماهیا...اب
دنبالش رفتم،نزدیک ورودی روستا یک برکه بود که با گرم شدن هوا ابش جمع وجمعتر میشد .تویش ماهی های کوچکی زندگی میکرد.
مهبود سطلها را توی اب خالی کرد و باچشمان درشتش توی چشمانم زل زد.
ماهیا،آب
و به زور زبانش را چرخاند وادامه داد_میخان.اشکم درامد و مهبودرا بغل کردم ،فهمیدم عشق به معلمی با همین یک نفر هم هر روز داردشیرین وشیرینتر میشود.با خاطره ای که خانم نوری معلم بازنشسته زمان قبل از انقلاب برایم تعریف کرد اشک منم درامد . هم برای کاری که مهبودکرد. و هم برای ماهی هایی که این روزها منتظر مهبودها هستند تا اب و غذا بهشان برسانند ،تا برکه ای که هرروز دارد خشکتر میشود،جان بگیرد.کاش بعضی ادمهای دنیا،اندازه مهبود هفت ساله نسبت به تقلای ماهی های توی غزه غیرت داشتند.

۶:۱۱

thumbnail
(روایت های نانوشته)بعد از گذاشتن عکس درصفحه ام ،یکی از دنبال کنندها در شخصی پیام داد.کتابت راجع به چیه؟
سوالش بدون دیدن صورت و شنیدن صدایش یک کجی خاصی داشت. مثل وقتی یکی با بی اهمیتی از کسی چیزی بپرسد. حالت کجی صورت اتفاق می افتد در چهره شخص سوال کننده.ابروهایش گره میخورد،گوشه سمت چپ لب بالایش چروک می‌شود زیر بینی .یک بچه غرور هم توی نگاهش می افتد .
من هم سلام علیکم را تایپ کردم ونوشتم
نقش یهودیان شیراز درانقلاب و دفاع مقدس.
اوو،هنوزم از جنگ و جبهه می نویسید ،همش جنگ جنگ.
می‌دانستم آمده بحث کند ، من هم حوصله نداشتم با این وجود نوشتم.
هنوز،مگه تموم شده؟!
شکلک لب وارونه فرستاد. البته که نه، ازبس باهمه سرجنگیم،تموم نمیشه برامون. موضوع بهترم هست،بعدم این انقلاب چکار کرده برامون که براش می نویسید.
تاامدم تایپ کنم نوشت
گرونی،استرس ،ناامیدی ،کو دل خوش .
با اینجور ادمها حرف ردو بدل کردن دور باطل بود.ساعت از یک نصف شب میگذشت،حرف را عوض کردم. اهل مطالعه اید ؟
دارم میگم کو دل خوش !شما میگی مطالعه ای.
توی دلم گفتم : پس چرا اومدی می‌پرسی موضوع کتاب چیه،برو جاش عروسک لب بو بخر.باسکوت من، درحال تایپ بالای صفحه امد.حکومت، مردم نمیخاد،گوشت دم توپ میخاد.
مگه میشه،مردم نباشن که حکومت نیست.این ازاون حرفاس.
به نظرم شما از معضلات اجتماعی بنویسی بهتره.
می دانستم اگر بنویسم توی کتاب تقلای ماهی ها نوشته ام باز حرف روی حرف می‌آورد وکشدارمی شود . چشمانم سنگینی میکرد،می خواستم بنویسم ممنون از نظرتون شب بخیر که نوشت
راستی این یهودیا رو به زور بردن جنگ دیگه.
یاخدا، کارم درآمد ،خودش یک دور مرور کتاب بود. یادم به روایت دفاع از زندگی ودیگر هیچ از دکتر بوته ساز افتاد. قبل از اینکه چیز دیگری بنویسد نوشتم. جایی از کتاب سرود دریا یکی از راوی های کتاب که دکتر دندان پزشک هم هست روایت میکنه از جنگ و شوق رزمنده ها ومیگه
یک شکلک تعجب ارسال کرد و زیرش نوشت دندون پزشک،رفته جنگ!!!! اونم یهودی!!!!
بله،پس شما حتما کتاب رو بخونید
بعد جمله بالا را برایش تکمیل کردم. دکتر قصه ما توی جنگ اوقات فراغت کتاب ( زندگی ،جنگ و دیگر هیچ) از نویسنده ایتالیایی رو مطالعه میکرده .
بین نوشتنم امد و گفت: مگه تو جنگ کتابم میخوندن.
با خودم گفتم چرا هنوز ما نتوانستیم زاویه دیگر از جنگ را درست روایت کنیم که نسلهای بعد برای سوالاتشان از دفاع مقدس درهر زمینه ای جوابی مستند داشته باشند.
شما باید کتابهای دفاع مقدس رو بیشتر مطالعه کنید اجازه میدید بگم.
سکوت کرد و ادامه دادم. وقتی دکتر قصه ما نگاه فالاچی رو از نفرت نسبت به جنگ میخونه با خودش میگه
کاش فالاچی همونطور که رفت جنگ ویتنام رو دید و روایت کرد سری به مهران ،شلمچه،طلاییه و رزمنده هامیزد. تا بدونه هر انسان ازاده ای از جنگ متنفره. اما جنگ هشت سال ما جنگ نبود، دفاعی بود برای زندگی و دیگر هیچ
متن را لایک کرد،همان موقعه فیلتر شکن هم خاموش شد .نمیدانم لایکش تایید بود یا از سر عادت.اما شبِ من با پیام خانم کلیمی مسئول هماهنگی مراسم رونمایی از کتاب تکمیل شد.وقتی در پیام رسان بله پیامش با خاموش شدن فیلتر شکن بالا امد. خانم کشکولی من نمی دونستم توانقلاب و دفاع مقدس از ما اقلیتم کسی بوده.
من هم در جوابش نوشتم
هنوزهم دفاع مقدس روایتهای نانوشته زیاد داره .

۷:۴۱

بازارسال شده از بقچه کتاب
thumbnail
undefined آیین رونمایی از کتاب «سُرود دَریا»
undefined زمان: چهارشنبه ۱۲ شهریور ماه، ساعت ۱۷
undefinedمکان: شیراز، چهارراه خیرات، جنب سینما شیراز، حوزه هنری فارس
undefinedجهت خرید مستقیم از سایت
روی لینک زیر کلیک کنیدundefinedundefined

https://boghcheketab.ir/product/کتاب-سرود-دریا/

۷:۴۱

thumbnail
( پیوند پر دردسر)
از اینکه نمیدانی عامل درد چیست بیشتر از درد اذیتت می کند.دلم می خواهد یک سوزن بردارم تمام ان نقطه پشت سرم را که می سوزد ،خواب میرود و انگار ریشه داده تا توی گوش و چشم و بینیم را با سوزن سوراخ کنم. گوشی توی دستم روی صندلی انتظار پشت در اتاق دکتر نشستم. به خودم جرات دادم بعد از مدتها توی اینترنت نشانه های تومور مغزی را سرچ کنم.همه را جز تشنج داشتم،اب دهانم را به زور قورت دادم،چشمان سید طاها و ریحانه سادات امد جای صفحه گوشی، جلوی نگاهم.بین نشانه ها ،بد خلقی را بیشتر داشتم. عصبی و زود رنج تر شده بودم، طوری که دائم سر بچه ها داد میزنم. انهم من که حتی اخم به انها نمی کردم.بغض امد نشست توی گلویم،عین من چند نفری هم نشسته بودند تا دکتر بیاید.دستم را بردم روی سرم و نقطه درد را ماساژدادم،جواب نداد.مسکن خوردن زیادی هم معده داغانتر از سرم را بدتر می کرد.چشمانم را بستم،تا نور کمتر بتابد وپشت سرم تیر نکشد .صدای سید طاها و پدرش پشت سوله سبز بیمارستان پیوند می امد. عین دوتا کتاب قبلی سید و بچه ها همه جا با من بودند و هستند. زنگ زد حالم را پرسید و امدن یا نیامدن دکتر را. من هم در جواب گفتم: سرچ کردم و بعضی نشانه ها را دارم تو هیچی تو سرت نیست،نترس.
هیچی تو سرت نیست را با خنده گفت، یک جورایی حرصش را ازم توی جمله اش خالی کرد.
این روزها که رفت امدم به دکترهای مختلف زیاد شده،هرکسی نظری دارد. اما هیچ کدام درمان نشد
حالا هم که دارم روایت راتایپ می کنم،درد دارد دیوانه ام میکند. نگاه کردن متمرکز به گوشی و کتاب ودفتر ،سرم رامی سوزاند و اتش میزند .
دکتر بعد از یک ساعت انتظار امد،خودم را که معرفی کردم. جای شروع مصاحبه گفت: من الان یه جلسه فوری برام پیش اومده .شماهم از گودی زیر چشم و کبودی زیر چشمتون مشخصه حالتون خوب نیست.
درد دیگر ،توی قیافه ام هم داشت خودنمایی می کرد.
دوتا شماره داد ،یکی شماره مسئول پیوند،و دیگری شماره نفر اول بیمارستان دکتر ملک حسینی و ادامه داد.
اما دکتر ممکنه جواب نده،با مسئول هماهنگی پیوند تماس بگیر،پنجشنبه ها اینجا خلوته،مصاحبه ازشون بگیر .
دکتر صلاحی عمه زاده بی بی سید و متخصص اورولوژی و استاد پیوند کلیه است. همین اشنایی باعث شد راحت قرار ملاقات بدهد .با نوشتن شماره دکتر ملک حسینی،از من خواست اول مصاحبه با نفر اول پیوند انجام شود بعد خودش .من هم فکر کردم می خواهد از سر خودش باز کند،گفتم :مطمئنید استاد جواب میده،شنیدم.نگذاشت حرف بزنمبرو پیش مسئول دفترشون،خودم هم صحبت می کنم .
تیر کشیدن و سوزش سرم کمتر شد.
با تشکر از اتاقش خارج شدم.
قبل از دیدنش با رفت وامدها و حرف منشی اش که گفت: شما که تو لیست قرار نیستید.
با خودم گفتم :
اصلا هربار پروژه ای بر میدارم یک اتفاقی می افته
کتاب سرود دریا و زن ،زندگی ازادی.
کتاب تولدی ارام و شهادت سید حسن عزیزم و مابقی شهدای مقاومت و جنگ 12 روزه
وحالا مصاحبه کتاب پیوند و دردهای سرم
اما برخورد دکتر چند سی سی انرژی داد .
با اینکه مدتی است از خودم و کارم گاهی نا امید میشوم.
میدانم ناامیدی شیطان است.اما حق بدهید ، توی این بحران ادمهای کتاب نخوان ، حس می کنم نوشتنم بی فایده است.
حالا هم این درد،باید منتظر ام ار ای بمانم،ببینم منبع و علت درد چیست که سالها فقط زنگ میزد و حالا دوماه است امده توی خانه و بست نشسته.
از سوله سبز خارج شدم و توی سالن اصلی بیمارستان دنبال اتاق مسئول هماهنگی پیوند ،تا قرار ملاقاتی با دکتر ملک حسینی بگیرم.
پایم را که گذاشتم توی طبقه مورد نظر، بیمارهایی که سوار ویلچر یا پیاده لنگان لنگان از در وارد میشدند و از هر کجای ایران،حتی خارج از ایران توی صف پیوند بودند،درد سرم رابیشتر کرد. بادیدن زندگی به مو رسیده همه مریض ها ،کنارشان من هم منتظر ایستادم.بیشترشان خنده به لب داشتند. خجالت کشیدم، نباید می گذاشتم درد اینقدر بی حال و کمی نا امیدم می کرد.بین همه‌شان ارسام کوچولو نظرم را جلب کرد.
عین همیشه کنجکاو شدم. بی سلام از پدرش که نمی دانست چطور ارامش کند پرسیدم
ازلهجتون معلومه کوردید.
_ بله ،مریض دارم.حتی توی سر پر ازدردم و به ذهن مشوشم نمی رسید ،مریض همین ارسام زیبا و بی قرار است.بدون اینکه بپرسم گفت: از بچگی بی قرار بود،زردیش پایین نیامد.دانستیم کبدش مشکل دارد.الانم باید از کبد مادرش یک تکه پیوند بگیره.بغض داشت خفه ام می کرد،از پدرش اجازه و از ارسام عکس گرفتم. نفهمیدم چطور به مسئول پیوند نامه حوزه و درخواستم را گفتم و شماره ام را نوشتم.. قرار شد پیگیر ملاقاتم با دکتر ملک حسینی شود .نفسم توی بخش گرفت ،به حیاط پیوند که مثل باغ باصفاست رفتم،نگاهی به دور و برم کردم. اسمان ابری و گرفته بود،امادلش نمی امد ببارد. اما چشمان من بارید،کاش اسمانم هم ببارد روی درد های انسان و زمین را بشوید.

۲۰:۴۵

thumbnail

۲۰:۴۵

thumbnail
(شله ماشکی)
بین سایر حبوبات،عمدتا کمتر استفاده می‌شود. در قومیت های مختلف هم ،تلفظش فرق دارد.لرها می گویند، ماشک،فارسها ،ماش .تهرانی ها هم که یک ناز خاصی موقع حرف زدن دارند. مخصوصا موقع اشاره کردن به چیزی ،نازشان بیشتر می شود.مثلا می گویند : اون کیسه ماشه رو بده.از آنجایی که من بین اقوام لر بزرگ شدم و حالا عروسشان هستم. ماش یا ماشک در بین اقوام لر برعکس برخی ذائقه ها و فرهنگهای غذایی کشور زیاد استفاده می شود. مادرسید دمپخت ماش،اش ماش چرب و چیلی زیاد درست می کند . لرها وقتی اولین باران پاییز می بارد با همین ماش به استقبال پاییز پر باران می روند.با اولین نم باران غذایی به اسم شله ماشکی درست می کنند.گاهی لبو و پیاز داغ و گاهی کنجد و گردو داخلش می ریزند.مردهای لرهم که خوش خوراک، با خوردن شله دست به ماشه برنو و حواسشان به حد و مرز ابادی و ناموسشون هست. از بس این مدت از مکانیسم ماشه شنیدم و اسنپ بک، دائم توی ذهنم از همان روزهای اعلام این مکانیسم تا امشب ،که اولین شله بدون باران را خوردم. انگار یکی قاشق برداشته این دوتا را هم میزند . نه فقط من،بقیه هم با شنیدن نام این مکانیسم یادشان به شله می افتد. با خوردن اولین قاشق تشکر بود که سمتم سرازیر شد. خدا خیرت بده خاطره، بخاطر تو ،ماهم یه شله قبل از بارون خوردیم.
_سرما که نخوردم،سردرد دارم،چرا بخاطر من؟!
همه می دانند من آش جماعت را دوست دارم.اما به بهانه کسالت من ،خوردن این غذاها بیشتر به کام بقیه بود تا خودم.
پزنده محترم هم گفت: ها عزیزوم حبوبات گرونه اما خاطر توگرونتر.
مادر سید دست پختی انگشت خوران دارد. وسط قاشق هایی که میرفت توی بشقاب ها، بامزه جمعمان گفت: فکر کنم مکانیسم رو از روی شله لرها گرفتن این غربیا،تا فعال شد همه چی گرون شد.
نارنج نوبر را فشردم توی ظرفم وهم زدم.
نه بابا یادمه اوایل شروع ماشه ، بین همسایه هامون بحث داغ بود.عمدتا دغدغه طلا و دلار و پسته داشتن.
یکیش میگفت: با این کار من باید پسته گرون بخرم و بخورم. بشه یک میلیونم میخرم.یکی دیگه میگفت: میدونستم ترامپ بیاد دلار و طلا بالا میره، وقتشه بفروشم.حالا البته راضی به ضرر مردم نبودما.وسط بحثشون بودکه همسایه دیگه با یه گونی اومد.حبوبات داشت و ابغوره تازه، ماشم جزو حبوبات مورد فروشش بود.تهشم تصویب شد تقصیر رهبری بوده. منم تو دلم گفتم:_به قول فهیمه پایتخت ای باد بیوفته تورو زن،انگشت اشارت تو چشت که هنوز بوی استامبل میده.یادم نمیره چقد صبح برجام قر میدادی که رفتیم بسیم،حالا ببین چه بهاری بشه امسال.مادر که همیشه تفسیر هایش معنوی است ، در جواب بازگوی خاطره چندماه قبلم برای جمع شله خورها گفت : همش امتحان الهیه،والله اونا که بیشتر دارن بیشتر غر میزنن.پیاز داغ روی ظرف چشمک میزد. همه سیر شده بودند و عقب کشیدند. من هم پیاز داغ را خالی کردم توی بشقابم.- بله،یه عده هم پیاز داغشو زیاد میکنن ، جنسا گرون شده اما خدا نعمتاشو به ما ارزونی می ده.خودم از حرفی که زدم کلی ذوق کردم. حالا که هنوز باران نباریده ،بیرون و درون کشور هم فشار می اوردند. درد هم بی خیال تنمان نمی شود. فقط باید دعای باران کرد و شله ماشکی را بی خیال مکانیسم های کری و کوری و یقه دیپلماتهای خوش خنده خورد،اخر ما خداراداریم.

۲۰:۱۹

thumbnail
(تهدیدهای گردو غبار گرفته)
گردو غبار روی تهدیدات نشسته بود ، اما دفاع تمیز و بدون غبار بود. با بلند کردن کتابهای دیگر کتابی بزرگ با جلد ابی را بیرون کشیدم. همان جمله تهدیدهای امریکا ترغیبم کرد بین کتابهایی که روی هم تلنبار شدند،کتاب را بیرون بکشم . دستمال نمدار را گوشه کتابخانه گذاشتم. مهمان های مادر در راه بودند و باید خانه مرتب و گردگیری میشد. توی روستا هردو هفته یکبار،بی مقدمه یکی از دوستان یا اقوام قصد خوردن کباب توی باغچه اقاجان را می‌کند . مشغول مرتب کردن و گردگیری بودم که بین کتابها دیدمش. خیلی وقتها به این کتابخانه سر زدم و کتاب برداشتم. اخرین بار صحیفه سجادیه را برداشتم و خواندم. قصد کردم برای خودم باشد. اما اقاجان از نیتم باخبر شد و خودش از قفسه کتابهایم به کتابخانه اش در روستابرگرداند.اما چرا این 11 سال که عروسش هستم این پایان نامه جلد ابی را ندیده بودم؟ شایدهم دیدم و دقت نکردم .عنوان پایان نامه را دوباره خواندم.(بررسی تاثیرمحیط جغرافیایی دریای عمان در دفاع ساحلی از جاسک تا گواتر با تکیه بر تهدیدهای آمریکا )هرکسی مشغول کاری بود. روی صندلی جلوی کتابخانه اقاجان نشستم و شروع به ورق زدن کردم. چقدر عکس و اطلاعات نابی داشت.اقاجان هم با ریحانه سادات مشغول بردن صندلی ها به حیاط برای میزبانی بودند که متوجه من شد. چیش جذبت کرده؟
عنوانش ،تاثیرجغرافیا ، دفاع ، تهدیدات.
وقت خواندن نبود،مهمانها زود رسیدند و هردو به استقبال رفتیم .چشمم هنوز به قفسه کتابخانه بود .حین خوردن ناهار،با خودم میگفتم: چرا این چندسال ننشستم پای روایتهای دریایی اقاجون؟!بعد از ناهار دعای سفره را خواندند. عمو گفت:ان شاء الله کسی گرسنه نمونه که گرسنه ایمان نداره.خیلی وقت است با امدن نام گرسنه فقط ذهنم به غزه می‌رود .من هم درجواب گفتم.نه عمو ،مردمی رو میشناسم گرسنه موندن اما ایمانشون بیشتر شد. _اونا که کمال انسانن.باامدن اسم غزه بحث بعد از ناهار اقایان،فرکانسش روی زدن پایگاه امریکادر غزه رفت.با اسم امریکا سراغ کتابخانه رفتم و پایان نامه ارشد اقاجان را برداشتم . سفره را زود جمع کردند. وقت شد و چند صفحه را خواندم. همیشه تصورم از پایان نامه ،نوشته های خشک و علمی بود. اما این یکی روایت دار بود . عکس های اخرش جذابترش کرده بودند. برای من که دنبال نوشتن روایت بودم اطلاعات و درس خوبی بود.مهمانها قصد رفتن به کنار رودخانه را داشتند. میخاستم نروم وبیشتر بخوانم.اما بچه ها دوست داشتند همراهشان باشم. پایان نامه را گذاشتم توی ساک،میدانم با این سردردهای دائمی دیر تمامش میکنم. اما گردوغباری که روی تهدیدات امریکا نشسته بود انهم چون ان قسمت نوشته زیر بقیه کتابها نبود .وبدون غبار بودن دفاع،چون زیر بقیه کتابها بود، برایم جذابترش کرد.اقاجان هم گفت : بشرطی بهت امانت میدم که مثل صحیفه نخای تصاحبش کنی ،وگرنه..من هم با خنده درجوابش گفتم: اقاجون تهدیدها خیلی وقته گردوغبار گرفتن.

۲۰:۰۲

thumbnail
(حسرت باران)
باران کربلا و دمشق را که دیدم ،دلم قد زمین کربلاومثل این روزهای زینبیه گرفت.سال گذشته همین روزها بود ،پیامی رسید و دعوتی برای اعزام ونوشتن روایت به سوریه.باور کردنی نبودبیشتر از ده بار پیام صوتی را گوش دادم.دفعه اول چشمانم گرد شد و گفتم: فکر کنم اشتباهی ارسال کردن. ان روزها خانم فرید ودوتا از دوستان دیگر هم سوریه بودند و توی فضای مجازی روایتهایشان را می خواندم. دوباره به پیام صوتی گوش دادم .همان لحظه ریحانه سادات کتاب ریاضی اش را جلویم گرفت جواب این سوال چیه؟
بی اهمیت به سوال دخترم با خودم گفتم:شاید میخان امتحانم کنن.
بارسوم،چهارم,پنجم هماهنگ با سوال ریحانه، سید طاها طلب شیر کرد.نگاهی به گوشی و نگاهی به انها کردم.
یعنی من با دوتا بچه.چجوری؟!
صدای گوشی را بلند کردم.ریحانه، مامان گوش بده ببین من درست شنیدم . چی گفت؟
سرش را اورد نزدیک گوشی
_هیچی میگه میری سوریه؟!
بعدهم ارامتر گفت: بگو منم میام.
بغض و خنده ام قاطی شد.به سید مصطفی
زنگ زدم و پیام صوتی را برایش باز کردم.جوابش جالب بود
_حالا دستم گیره بزار برسم خونه.بعدم مگه تو بچه مدرسه ای نداری. اونجا کی میخاد طاها رو برات بگیره ؟!
باور کردنی نبود ،دخترش مشتاق بود با وجود فهمش از خطر و اوضاع منطقه،پدرش هم نگفت نه. فکر کردندمیخاهم بروم روایت حبیب کرمان، چند ساعت انطرف شیراز توی آرامش . گوشی راقطع کردم چندبار دیگر گوش دادم.
یعنی منو در حد سوریه و نوشتن روایت به اون عظمت دیدن؟منی که هنوز فرق روایت و داستان رو نمیدونم .تازه این به کنار هم قدمم لنگه و هم قلمم.
چند ساعتی از پیامی که امده بود گذشت و جواب ندادم.باور کنید ،باور نکردم. چه رویای شیرینی ،برای روایت،زیارت هم بروی. با خودم میگفتم: فکر می کردی فقط اشک ، دعا و گاهی پول تو جیبت میتونه کمک کنه این جبهه رو . یه قلم شکسته هم داری که با پرتاب موشک تو وعده صادق، کشیدی رو کاغذ و جای گرم ونرم روایت نوشتی. نمیدونستی ممکنه با همین قلم بیوفتی وسط گود وامتحان بشی.توی یکی از روایتهای اقای عظیمی زمانی که لبنان بود ،خواندم اگر نمی رفت لبنان دیگر ان مرد و شوهر برای خانمش نمیشد . بعد هم باخودم تکرار کردم.
یعنی اگر من با هزار دلیل که همش مادیه نه بگم مادر،زن،دغدغه مند ،مثلا نویسنده انقلابی برا این جبهه نمیشم.
و حالا بعد از گذشت یک سال و اشغال سوریه ،حسرت به دل مانده ام. هرگاه نامی از حضرت زینب می اید مثل باران دمشق اشک من هم سرازیر می‌شود .گروه دوم بخاطر اشغال سوریه چند روز بیشتر نماندند و برگشتند.شاید اگر من نه نگفته بودم وسعادت یارم بود. لااقل الان حسرت زیارت و نفس کشیدن درهوای زینبیه دلم رانمی سوزاندو حسرت باران انجا نبودم.

۲۱:۰۸

در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمی‌شود.

thumbnail
(ایرونیش)

عامو جاشون همونجو بود خو بهتر بودکه .
این جمله رامردی حین بالا رفتن از پله برقی گفت.
پایین روسریم را گذاشتم جلوی بینی ودهانم تا عق نزنم.
بد سلیقگی که شاخ و دم ندارد. مسئولین امدند بساط های دروازه کازرون را جمع و به یک مکان شیک بردند
افرین ،اما چرا ماهی فروشها را قشنگ گذاشتند جلوی در ورودی شهر .دوطبقه بالا رفتیم اما هنوز بو می امد.
نتوانستم تحمل کنم.روی پله برقی تند تند راه رفتم.
همینکه وارد شهرشدیم ،کالای مورد نظر دوستم چشمک زد . مراهم با وجود سردرد های گاه و بیگاه، به همراه بچه های شیطانمان کشاند تا ماشین لباس شویی بخرد. با دیدن کالای مورد نظر سرگرم انتخاب شد .ماهم رفتیم توی شهر دور بزنیم. بچه ها انگار رفته اند مغازه اسباب بازی فروشی، یا روی تلویزیون‌ها دست می کشیدند یا سرشان را تا کمر داخل یخچال ها می کردند. هنوز بوی ماهی میامد. به فرشها، تنها کالای مورد علاقه من رسيديم و برعکس خانمها که با طلا دست وپایشان را گم میکنند. من بادیدن فرش و نقش و نگارش. توی فرش فروشی شهر بیشتر ماندیم . بچه ها همه را برعکس تقاضای فروشنده که گفته بود ننشینید ،امتحان می‌کردند . دوستم انتخاب خودش را کرده بود .از شانس خوبش تخفیف خوبی هم گرفت و نقدی خرید کرد. توی شهر همه ایرانی بودند، چه اشیا چه جانداران . حتی ان جاندارانی که روسری سرشان نبود و با اشتیاق و لبخند توی صف صندوق برای پرداخت خرید از شهر کالای ایرانی ایستاده بودند.
چقد حس خوبی داشت از ایران خرید کردن. تیپ هایی که میدیدم شاید اگر توی خیابان بود. فکر می‌کردم با هر وعده غذا، غر و سرکوفتی به ساخت ایران میزنند.
از یکی از فروشنده ها پرسیدم
_مشتری هست؟
بله، مردم فهمیدن ،همون خارجیام بیشتر اوقات تقلبیه ،و برای تعمیر لوازمش بد گیر میاد.
مردم بزرگ شدن.ازحرفش ریحانه سادات و فاطمه دختر دوستم، خندیدند اما حرفش عمق داشت.چرا که مردم فهمیدند اقتصاد مملکت به ماشه ،برجام و این حرفها گره نخورده .بلکه به هنر دولت پای کار و مردم پشتیبان است. با دیدن هرکالا توی شهر لوازم خانگی نام ایرانی بودنش را بچه ها با قیمت نقد و اقساط می خواندند. بعد از فاکتور کردن ماشین لباس شویی فروشنده به دوستم گفت: طبقه ضعیف و متوسط عمدتا راضین از اینجا. با اینکه دوستم هیچ گاه غرور وافاده ندارد ،با لبخند نگاهی به من کرد وفیش صندوق را به فروشنده داد.گمانم توی دلش گفته. _ من بخاطر ایران و خرید کالای ایرونی اومدم.وگرنه با ماشین چند میلیاردی شوهرم و چند دهنه مغازه و خانه و زمینم همه اینجا رو نه،نصفشو میشد باهاش خرید..از خریدش راضی بود .ماشین قبلی اش هم ایرانی بود و 12 سال کار کرد. خودش میگفت اگر توی وزن ریختن لباس و چک کردن جیب شلوار همسرش دقت میکرد. کلید توی جیب همسرس تشت ماشین را سوراخ و خرابش نمیکرد. کاری ندارم به ماشین بی نوا ،اما چک کردن جیب همسر به هزار دلیل یک امر نسبتا واجب است بچه ها گرسنه و خسته بودند،جز سید طاها که زمزمه اهنگش از توی شهر کالا شروع شده بود. همینکه سوار ماشین شدیم سید طاها برایمان خواند.ایرونی،ایرونی میخره. هرچیزی ایرونیش بهتر.ایرونی هرجای جهان بره،هیچ اسمی جز ایران نمیبره.

۱۶:۱۶

thumbnail
(توت امریکایی در طبقه ارواح)
پوست تیره و حال نزاری داشت، انگار یکی هم با مشتی کوچک کوبیده باشد توی نقطه نقطه صوررتش ، سبز و کبود شده بود.عین دفعات قبل درِطبقه دوم را که هل دادم،سکوت و خاموشی نیمی از طبقه، ترس انداخت توی دلم.با باز شدن در، با چهره ای که چند خط بالا توضیح دادم روبه رو شدم. جیغ که نه،یک یاخدای نسبتا بلندی سر دادم.دو دفعه قبل هم با دیدن خدمه بیمارستان در این طبقه که از پله یا اسانسور بی هوا می‌آمدند، توی سکوت انجا از جایم می پریدم . آن دودفعه اما جیغ کم جانی زدم.سه راه رو با چندین اتاق اما خالی،شاید هم من روزهای خلوتش میروم. همانطور که ترسو بودن خودم را مرور میکردم ،دستگیره توی دستم. خانمی که بیماربود، روبه رویم با چهره کبودمعذرت خواهی کرد و گفت: ببخشید ترسیدید!حق داری خودمم دیگه تو اینه نگاه نمیکنم . هرکی میاد تواین طبقه به درجه ارواح رسیده.کبدم عین صورتمه، باید پیوند بشم،تو هم مریضی؟دستم را از دستگیره جدا کردم نه کار اداری دارم،بعدم از شما نترسیدم که .طبقه ساکت و نیمه تاریک، ادم یه جوری میشه .
نفس نفس میزد،دستگیره را گرفت تا بیرون برود. با نفسی که انگار بین قفسه سینه اش گیره کرده باشد،عمیق نفس کشید
خب خداروشکر ،الهی هر کی میاد اینجا برا کار اداری باشه.
برایش طلب شفا و سلامتی کردم و عین دودفعه قبل سراغ اتاق مسئول هماهنگی پیوند رفتم.در اتاق قفل بود و فقط صدای ویز ویز چند اتاق آنطرفتر می‌آمد . به سمت صدا رفتم و در زدم .سر در اتاق زده بود.بایگانی و ارائه اطلاعات.
در زدم و از سکوت طبقه خودم را هل دادم توی اتاق .
دوتا خانم پشت دوتامیز با لبخند تحویلم گرفتند.
اقای غلامی نبود و گفتند سه شنبه اول وقت بروم. گمان کردند با همین جواب من میروم.اما اتاقی پراز پرونده مرا واداشت با یک ببخشید که می‌بستم اول جمله، ده تا سوال کنم.
ببخشید ،دکتر ملک حسینی الان کجان،دکتر بهادر اینجا اتاق دارن؟
ببخشید ،کی میان؟
نیستن هردو خارجن،کنگره دارن،نمیدونم.
ببخشید ،منشی اقای غلامی چرا نیست؟
چون خودش نیست.
این جواب مناسبی نبود،مسئول نیست،لااقل منشی باشد .منشی مسئول پیوند دفعه دوم با یک لبخند که توی چشمش هم موج میزد. شماره مرا برای بار دوم یادداشت کرد وگفت: دیگه نیا بهت زنگ میزنیم.من هم همان دستی که نامه حوزه و شماره ام تویش بود راگرفتم و لبخند شبیه خودش تحویلش دادم. بازم میام،تا منو یادتون نره.
اما من امدم!او نبود .
ببخشید بعدی را بستم به سوال راجع به پرونده های روی هم تلمبار.
خانم پاسخگو که حالا دیگر لبخندش کم رنگ بود جواب داد
اینها برای دکترهاس، برای نوشتن مقاله و تحقیق راجع به وضعیت و نوع بیماری.
از پشت میزش بلند شد،به سمتم امد. قشنگ معلوم بود می‌خواهد بادست به بیرون راهنماییم کند. ببخشید این طبقه چرا خلوته ،
همینجوریه دیگه.
اینهم جواب نشد،تنها دفعه اول که چند مریض دیدم انهم ساکت بودند. جز ارسام که بی قراری می کرد .دفعات بعد پشه هم پر نمیزد. ببخشید این یعنی مریض خداروشکر برا پیوند کمه؟
فاصله اش داشت کم وکمتر میشد.
نه متاسفانه ،اینجا برای کار اداریه. امورات پیوند طبقات پایینه .
حالا شد جواب،یعنی کارها پیش نمیرفت مریض میامد انجا. الهی شکر نشان میداد همان طبقه پایین کارها پیش میرود. امدم بگویم ببخشید ، دیگر لبخند توی چهره اش محو شده بود .همان موقعه گوشی زنگ خورددستم را بردم توی کیفم گوشی را بردارم .دستم خورد به توت امریکایی که چند دقیقه قبل ریحانه سادات انداخت توی کیفم تاببرد خانه وببیند چی داخلش است.یارهای همراهم را توی محوطه زیر درختان بلوط های زیبا ،زرشک،و همین توت گذاشته بودم تا از طبیعت استفاده کنند . نگاه خانم پاسخگو خورد به توت توی کیفم، لبخند مجدد نشست روی لبش. این چیه؟
توت ،دخترم اینترنت نگاه کرد.نوشته توت امریکایی،یا هندوانه چوبی. برا تزیین و دفع حشراته.
حالا او می‌پرسید
ازکجا اوردی؟
نمی دانست درخت های توی محوطه بیمارستان چه چیزهای دارد.البته حق داشتند،همه که عین منو خانواده‌ام فضول نیستند.برایش گفتم توی محوطه اینجا ازاین درخت هست.با یک عه چه جالب شماره ام را برای بار سوم نوشت.امدم خدا حافظی کنم یادم به ارسام افتاد.- ببخشید ارسام عمل پیوند کبد شد؟بالبخند سرش را به علامت تایبد تکان دادببخشیدحالش چطوره؟
اونو نمیدونم.
در را باز کردم و گفتم : ان شاء الله که موفق بوده . باتوت توی دستم از راه رو ساکت و تاریک خارج شدم . باید یک هفته دیگر تحمل کنم دکترها بیایند.نگاهم روی توت بود ،انطرف فنسها بچه ها باسید مشغول جستجو و بازی بودند.نزدیکشان که رفتم به ریحانه سادات گفتم - میگم!به نظرت توش چیه؟-هیچی مامان،توش موزه،موز

۴:۱۶

thumbnail

۴:۱۶

thumbnail
(آه یکی گرفت)
موهای فرشبیه سیم تلفن رنگ شده اش را چپاند زیر شال سیاه بافتش، افتاب که می امد شال رادر می‌آورد و ابری که می‌شد مجدد روی سرش که نه ،دور گوشش می گذاشت.از هر نقطه جهان گفت و از هر دری وارد شد. دوتا صندلی انطرفتر توی محوطه مجتمع با دوستم نشسته بودیم و به بازی بچه ها نگاه می‌کردیم . درِ صحبتشان باز شد به اتاق هواشناسی ،و هرکدام با نچ نچ و اه وناله نگران عدم بارش باران بودند که تحلیلش شروع شد. عامو کار خودشونه ،عمدا نمیزارن ابرا ببارن ، مردم رو با گرونی دارن ذله میکنن ،میخان از تشنگی بکشن،بعدم میرن نماز بارون میخونن،حکومت اسلامی،اسلامی...،فقط بلدن جنگ راه بندازن و موشک تست کنن.
من و دوست هم عقیده ام نگاهی به هم کردیم و سر تکان دادیم.
اواخر ابان بود،اسمان هرروز دلش می گرفت . چشمان همه به آسمان تا خدا ببخشد کفران نعمت کردنهایمان را و بگذرد از خطاها و ببارد رحمتش را.
یکی دیگر از همسایه های عشق فیلمی را باز کرد توی اینستاگرام ، زنی شیرازی که خارج نشین بود، از باران وبرف انور حرف میزد و میگفت: خدایا اینا هم لختنا،نمازم نمیخونن.اما چرو اینجو می باره اما ایران نه. حالو کاری ندارم مملکت خودته هرجور صلاته.
نتوانستم تحمل کنم با لبخند جلو رفتم.
کاش حرف اخرش رو چند بار مجدد پخش میکردین.
اونجاش که میگه هرجور صلاحه.زمین خودشه دیگه،بنده خودشیم ،ماهم میگیم مسلمان و تسلیم خودشیم دیگه . حتما صلاحش اینه.چند نفرشان کمی تایید کردند.ان روز گذشت و چشمان همه مان به اسمان بود.تا اینکه اسمان بغضش ترکیدوبارید.آنهم با هق هق،دلش که کمی خالی شد از غر زدن و کنایه های بعضی ادمهای بی اب چشم.بخاطر دل خوبان وپاکانش برف شادی هم ریخت روی زمین.همانها که غر می‌زدند و ناشکری ، چکمه پوش ریختند و شادی کردند.از پشت پنجره نگاهشان می‌کردم ، خبر باروسازی ابرها به کمک هوافضای سپاه را شب قبل خوانده بودم. توی دلم گفتم: یعنی این خبر رو شنیدن، تو دلشون شکر میکنن نعمت خدا و نعمت سپاهش رو.یه روز موشک میزنه تو قلب دشمن تا ارامش برگرده به کشور.یه روزم به کمک و یاری خدا ابرها رو بارور میکنه تا بارش بیشتر بشه و شادی بشینه تو قلب دوست.

یک قطره اشک شرم مرا «یَم» حساب کردکوثر حساب کرد، و زمزم حساب کردآهِ یـکى گـرفـت، به پـاى هـمه نـوشتما باهـم آمـدیـم که با هم حـسـاب کرد

۴:۵۴

thumbnail

۵:۰۰

thumbnail
( کارت وی آی پی)
روی صندلی با دسته طلا مثل پادشاهان نشسته .هرکسی را به دربارش راه نمی دهد. اما شنیده ام اگر با لحن و گویش خودش حرف زده شود ،گوشش بدهکار حرفت می‌شود .وگرنه ممکن است چکی را بخواباند به حساب بناگوشت. گمانم اخم هم جزو ابهت چهره اش است که نمی توانی درست حرفت را بزنی و با دستی خالی از محضرش بیرون می روی.خنده ام گرفت، چشمانم را بازکردم تا بیشتر از این ادمی دست نیافتنی از استاد پیوند کبد ایران نسازم. در روبه رویم هنوز بسته بود ،یک ساعتی میشد منتظر امدن مسئول هماهنگی پیوند بودم.خانم اتاق بایگانی اطلاعات گردنش را کشید توی راه رو طبقه ارواح و گفت: هنوز نشستی،پاشو تو بیمارستان چرخی بزن .مگه نمیخای بنویسی ،اقای غلامی هم همین دوروبراس شاید دیدیش. ندیدی برگرد بیا .حرفش این بار جواب بود. اما بخواهی بیشتر جاهای بیمارستان را بروی . یا باید اشنا باشی یا معرف داشته باشی. بلند شدم تا انجا که می‌توانم سروگوشی به اب بدهم . سر ازدفتر پرستاری دراوردم و یکی از پشت سر دستش را حلقه کرد دور کمرم. بازم اومدی تحقیق؟!
فاطمه دختر دایی سید بود،برایش گفتم می ایم تا با دکتر ملک حسینی دیدار کنم.فعلا هم دارم چرخ میزنم تا مسئول هماهنگی بیاید. اما بیشتر درها به رویم بسته است. پشت میزش رفت وکارت وی ای پی پرستاری را گذاشت کف دستم.
درسته برا همه نمیشه،اما براتو میشه.
روی هر دستگاه می‌گذاشتم یا نشان می‌دادم ، حس می‌کردم من هم انجا کاره ای هستم . نیم ساعتی با کارت توی راه روها وبخش های مختلف سرک کشیدم و سراخر برگشتم به جلوی در بسته مسئول محترم. تلفن را برداشتم وبرای چندمین بار شماره گرفتم.برعکس دفعات قبل،باکمال تعجب جواب داد. معرفی کردن خودم و نمیشه نمیشه گفتن هایش چندثانیه بیشتر طول نکشید.میخاست تلفنی قانعم کند که پادشاه را نمی توان دید ،من هم درجوابش گفتم: شما الان کجایید ،حضوری بیام خدمتتون ،اخر یکی از ما قانع میشیم.صدایش نزدیک و نزدیکتر شدوتوی راه رو پیچید. به طرف اتاقش می امد.تا مرا دید قطع کرد.در را باز کرد و بفرمایید گفت تا بنشینم.من هم تا نشستم یک ریز حرف زدم،که چرا و باید و لطفا و اخرش هم خواهشا که یک قرار ملاقات بگذارید.بنده خدا فقط نگاه میکرد. بازهم شماره خواست.توی دلم گفتم: خدایی از بس نوشتید الان باید حفظ باشید .شماره را نوشت -قول میدم فردا بهت خبر بدم.تا کلمه قول را شنیدم از جایم بلند شدم و تشکر کردم .باید کارت را به فاطمه برمی‌گرداندم.اما ساعت اداری تمام بود و کارت را روی میزش گذاشتم و در را بستم.سیدطاها و پدرش از سرمای هوا به ماشین پناه برده بودند. موقع خروج از پارکینگ وحساب کردن،هردو کارت بانکی هایمان را درخانه جا گذاشته بودیم، به سید گفتم: کاش کارت وی آی پی رو پس نداده بودم.ان روز گذشت وفردایش تلفنم به صدا درامد،منشی دکتر ملک حسینی بود. خیلی صمیمی وگرم حرف میزد. برایش از تصورم نسبت به دکتر گفتم که اول روایت نوشتم . خندید _ نه اینطور که نیست،اما اونقد سرش شلوغه وفعال برای رفع مشکل بیمارا که شما بگی از رئیس‌جمهور وقت،نوبت بگیر برام راحت تره.این دفعه صدای خنده من بلند شد.اما نباید می‌خندیدم ، تامل و تاسف داشت. رئیس جمهور راحت‌تر از یک رئیس بیمارستان ؟!
برایش گفتم که شنیده ام لری حرف بزنم بهتر تحویلم می‌گیرد . درجواب گفت: نامه ات تو دستمه، خب لری تایپش می‌کردی .‌-عجب ایده ایبعدهم قول داد نوبت ملاقات برایم بگیرد . خداراشکر کردم که کارت وی ای پی را دارم تصاحب می‌کنم .باید به اقای نباتی زنگ بزنم و بگوییم یک نامه مخصوص با گویش لری برایم بنویسند.گویا دیدار شاه پیوند نزدیک است

۴:۲۰

thumbnail

۴:۳۰