بله | کانال روایت خاک
عکس پروفایل روایت خاکر

روایت خاک

۵۷ عضو
thumbnail
(شله ماشکی)
بین سایر حبوبات،عمدتا کمتر استفاده می‌شود. در قومیت های مختلف هم ،تلفظش فرق دارد.لرها می گویند، ماشک،فارسها ،ماش .تهرانی ها هم که یک ناز خاصی موقع حرف زدن دارند. مخصوصا موقع اشاره کردن به چیزی ،نازشان بیشتر می شود.مثلا می گویند : اون کیسه ماشه رو بده.از آنجایی که من بین اقوام لر بزرگ شدم و حالا عروسشان هستم. ماش یا ماشک در بین اقوام لر برعکس برخی ذائقه ها و فرهنگهای غذایی کشور زیاد استفاده می شود. مادرسید دمپخت ماش،اش ماش چرب و چیلی زیاد درست می کند . لرها وقتی اولین باران پاییز می بارد با همین ماش به استقبال پاییز پر باران می روند.با اولین نم باران غذایی به اسم شله ماشکی درست می کنند.گاهی لبو و پیاز داغ و گاهی کنجد و گردو داخلش می ریزند.مردهای لرهم که خوش خوراک، با خوردن شله دست به ماشه برنو و حواسشان به حد و مرز ابادی و ناموسشون هست. از بس این مدت از مکانیسم ماشه شنیدم و اسنپ بک، دائم توی ذهنم از همان روزهای اعلام این مکانیسم تا امشب ،که اولین شله بدون باران را خوردم. انگار یکی قاشق برداشته این دوتا را هم میزند . نه فقط من،بقیه هم با شنیدن نام این مکانیسم یادشان به شله می افتد. با خوردن اولین قاشق تشکر بود که سمتم سرازیر شد. خدا خیرت بده خاطره، بخاطر تو ،ماهم یه شله قبل از بارون خوردیم.
_سرما که نخوردم،سردرد دارم،چرا بخاطر من؟!
همه می دانند من آش جماعت را دوست دارم.اما به بهانه کسالت من ،خوردن این غذاها بیشتر به کام بقیه بود تا خودم.
پزنده محترم هم گفت: ها عزیزوم حبوبات گرونه اما خاطر توگرونتر.
مادر سید دست پختی انگشت خوران دارد. وسط قاشق هایی که میرفت توی بشقاب ها، بامزه جمعمان گفت: فکر کنم مکانیسم رو از روی شله لرها گرفتن این غربیا،تا فعال شد همه چی گرون شد.
نارنج نوبر را فشردم توی ظرفم وهم زدم.
نه بابا یادمه اوایل شروع ماشه ، بین همسایه هامون بحث داغ بود.عمدتا دغدغه طلا و دلار و پسته داشتن.
یکیش میگفت: با این کار من باید پسته گرون بخرم و بخورم. بشه یک میلیونم میخرم.یکی دیگه میگفت: میدونستم ترامپ بیاد دلار و طلا بالا میره، وقتشه بفروشم.حالا البته راضی به ضرر مردم نبودما.وسط بحثشون بودکه همسایه دیگه با یه گونی اومد.حبوبات داشت و ابغوره تازه، ماشم جزو حبوبات مورد فروشش بود.تهشم تصویب شد تقصیر رهبری بوده. منم تو دلم گفتم:_به قول فهیمه پایتخت ای باد بیوفته تورو زن،انگشت اشارت تو چشت که هنوز بوی استامبل میده.یادم نمیره چقد صبح برجام قر میدادی که رفتیم بسیم،حالا ببین چه بهاری بشه امسال.مادر که همیشه تفسیر هایش معنوی است ، در جواب بازگوی خاطره چندماه قبلم برای جمع شله خورها گفت : همش امتحان الهیه،والله اونا که بیشتر دارن بیشتر غر میزنن.پیاز داغ روی ظرف چشمک میزد. همه سیر شده بودند و عقب کشیدند. من هم پیاز داغ را خالی کردم توی بشقابم.- بله،یه عده هم پیاز داغشو زیاد میکنن ، جنسا گرون شده اما خدا نعمتاشو به ما ارزونی می ده.خودم از حرفی که زدم کلی ذوق کردم. حالا که هنوز باران نباریده ،بیرون و درون کشور هم فشار می اوردند. درد هم بی خیال تنمان نمی شود. فقط باید دعای باران کرد و شله ماشکی را بی خیال مکانیسم های کری و کوری و یقه دیپلماتهای خوش خنده خورد،اخر ما خداراداریم.

۲۰:۱۹

thumbnail
(تهدیدهای گردو غبار گرفته)
گردو غبار روی تهدیدات نشسته بود ، اما دفاع تمیز و بدون غبار بود. با بلند کردن کتابهای دیگر کتابی بزرگ با جلد ابی را بیرون کشیدم. همان جمله تهدیدهای امریکا ترغیبم کرد بین کتابهایی که روی هم تلنبار شدند،کتاب را بیرون بکشم . دستمال نمدار را گوشه کتابخانه گذاشتم. مهمان های مادر در راه بودند و باید خانه مرتب و گردگیری میشد. توی روستا هردو هفته یکبار،بی مقدمه یکی از دوستان یا اقوام قصد خوردن کباب توی باغچه اقاجان را می‌کند . مشغول مرتب کردن و گردگیری بودم که بین کتابها دیدمش. خیلی وقتها به این کتابخانه سر زدم و کتاب برداشتم. اخرین بار صحیفه سجادیه را برداشتم و خواندم. قصد کردم برای خودم باشد. اما اقاجان از نیتم باخبر شد و خودش از قفسه کتابهایم به کتابخانه اش در روستابرگرداند.اما چرا این 11 سال که عروسش هستم این پایان نامه جلد ابی را ندیده بودم؟ شایدهم دیدم و دقت نکردم .عنوان پایان نامه را دوباره خواندم.(بررسی تاثیرمحیط جغرافیایی دریای عمان در دفاع ساحلی از جاسک تا گواتر با تکیه بر تهدیدهای آمریکا )هرکسی مشغول کاری بود. روی صندلی جلوی کتابخانه اقاجان نشستم و شروع به ورق زدن کردم. چقدر عکس و اطلاعات نابی داشت.اقاجان هم با ریحانه سادات مشغول بردن صندلی ها به حیاط برای میزبانی بودند که متوجه من شد. چیش جذبت کرده؟
عنوانش ،تاثیرجغرافیا ، دفاع ، تهدیدات.
وقت خواندن نبود،مهمانها زود رسیدند و هردو به استقبال رفتیم .چشمم هنوز به قفسه کتابخانه بود .حین خوردن ناهار،با خودم میگفتم: چرا این چندسال ننشستم پای روایتهای دریایی اقاجون؟!بعد از ناهار دعای سفره را خواندند. عمو گفت:ان شاء الله کسی گرسنه نمونه که گرسنه ایمان نداره.خیلی وقت است با امدن نام گرسنه فقط ذهنم به غزه می‌رود .من هم درجواب گفتم.نه عمو ،مردمی رو میشناسم گرسنه موندن اما ایمانشون بیشتر شد. _اونا که کمال انسانن.باامدن اسم غزه بحث بعد از ناهار اقایان،فرکانسش روی زدن پایگاه امریکادر غزه رفت.با اسم امریکا سراغ کتابخانه رفتم و پایان نامه ارشد اقاجان را برداشتم . سفره را زود جمع کردند. وقت شد و چند صفحه را خواندم. همیشه تصورم از پایان نامه ،نوشته های خشک و علمی بود. اما این یکی روایت دار بود . عکس های اخرش جذابترش کرده بودند. برای من که دنبال نوشتن روایت بودم اطلاعات و درس خوبی بود.مهمانها قصد رفتن به کنار رودخانه را داشتند. میخاستم نروم وبیشتر بخوانم.اما بچه ها دوست داشتند همراهشان باشم. پایان نامه را گذاشتم توی ساک،میدانم با این سردردهای دائمی دیر تمامش میکنم. اما گردوغباری که روی تهدیدات امریکا نشسته بود انهم چون ان قسمت نوشته زیر بقیه کتابها نبود .وبدون غبار بودن دفاع،چون زیر بقیه کتابها بود، برایم جذابترش کرد.اقاجان هم گفت : بشرطی بهت امانت میدم که مثل صحیفه نخای تصاحبش کنی ،وگرنه..من هم با خنده درجوابش گفتم: اقاجون تهدیدها خیلی وقته گردوغبار گرفتن.

۲۰:۰۲

thumbnail
(حسرت باران)
باران کربلا و دمشق را که دیدم ،دلم قد زمین کربلاومثل این روزهای زینبیه گرفت.سال گذشته همین روزها بود ،پیامی رسید و دعوتی برای اعزام ونوشتن روایت به سوریه.باور کردنی نبودبیشتر از ده بار پیام صوتی را گوش دادم.دفعه اول چشمانم گرد شد و گفتم: فکر کنم اشتباهی ارسال کردن. ان روزها خانم فرید ودوتا از دوستان دیگر هم سوریه بودند و توی فضای مجازی روایتهایشان را می خواندم. دوباره به پیام صوتی گوش دادم .همان لحظه ریحانه سادات کتاب ریاضی اش را جلویم گرفت جواب این سوال چیه؟
بی اهمیت به سوال دخترم با خودم گفتم:شاید میخان امتحانم کنن.
بارسوم،چهارم,پنجم هماهنگ با سوال ریحانه، سید طاها طلب شیر کرد.نگاهی به گوشی و نگاهی به انها کردم.
یعنی من با دوتا بچه.چجوری؟!
صدای گوشی را بلند کردم.ریحانه، مامان گوش بده ببین من درست شنیدم . چی گفت؟
سرش را اورد نزدیک گوشی
_هیچی میگه میری سوریه؟!
بعدهم ارامتر گفت: بگو منم میام.
بغض و خنده ام قاطی شد.به سید مصطفی
زنگ زدم و پیام صوتی را برایش باز کردم.جوابش جالب بود
_حالا دستم گیره بزار برسم خونه.بعدم مگه تو بچه مدرسه ای نداری. اونجا کی میخاد طاها رو برات بگیره ؟!
باور کردنی نبود ،دخترش مشتاق بود با وجود فهمش از خطر و اوضاع منطقه،پدرش هم نگفت نه. فکر کردندمیخاهم بروم روایت حبیب کرمان، چند ساعت انطرف شیراز توی آرامش . گوشی راقطع کردم چندبار دیگر گوش دادم.
یعنی منو در حد سوریه و نوشتن روایت به اون عظمت دیدن؟منی که هنوز فرق روایت و داستان رو نمیدونم .تازه این به کنار هم قدمم لنگه و هم قلمم.
چند ساعتی از پیامی که امده بود گذشت و جواب ندادم.باور کنید ،باور نکردم. چه رویای شیرینی ،برای روایت،زیارت هم بروی. با خودم میگفتم: فکر می کردی فقط اشک ، دعا و گاهی پول تو جیبت میتونه کمک کنه این جبهه رو . یه قلم شکسته هم داری که با پرتاب موشک تو وعده صادق، کشیدی رو کاغذ و جای گرم ونرم روایت نوشتی. نمیدونستی ممکنه با همین قلم بیوفتی وسط گود وامتحان بشی.توی یکی از روایتهای اقای عظیمی زمانی که لبنان بود ،خواندم اگر نمی رفت لبنان دیگر ان مرد و شوهر برای خانمش نمیشد . بعد هم باخودم تکرار کردم.
یعنی اگر من با هزار دلیل که همش مادیه نه بگم مادر،زن،دغدغه مند ،مثلا نویسنده انقلابی برا این جبهه نمیشم.
و حالا بعد از گذشت یک سال و اشغال سوریه ،حسرت به دل مانده ام. هرگاه نامی از حضرت زینب می اید مثل باران دمشق اشک من هم سرازیر می‌شود .گروه دوم بخاطر اشغال سوریه چند روز بیشتر نماندند و برگشتند.شاید اگر من نه نگفته بودم وسعادت یارم بود. لااقل الان حسرت زیارت و نفس کشیدن درهوای زینبیه دلم رانمی سوزاندو حسرت باران انجا نبودم.

۲۱:۰۸

در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمی‌شود.

thumbnail
(ایرونیش)

عامو جاشون همونجو بود خو بهتر بودکه .
این جمله رامردی حین بالا رفتن از پله برقی گفت.
پایین روسریم را گذاشتم جلوی بینی ودهانم تا عق نزنم.
بد سلیقگی که شاخ و دم ندارد. مسئولین امدند بساط های دروازه کازرون را جمع و به یک مکان شیک بردند
افرین ،اما چرا ماهی فروشها را قشنگ گذاشتند جلوی در ورودی شهر .دوطبقه بالا رفتیم اما هنوز بو می امد.
نتوانستم تحمل کنم.روی پله برقی تند تند راه رفتم.
همینکه وارد شهرشدیم ،کالای مورد نظر دوستم چشمک زد . مراهم با وجود سردرد های گاه و بیگاه، به همراه بچه های شیطانمان کشاند تا ماشین لباس شویی بخرد. با دیدن کالای مورد نظر سرگرم انتخاب شد .ماهم رفتیم توی شهر دور بزنیم. بچه ها انگار رفته اند مغازه اسباب بازی فروشی، یا روی تلویزیون‌ها دست می کشیدند یا سرشان را تا کمر داخل یخچال ها می کردند. هنوز بوی ماهی میامد. به فرشها، تنها کالای مورد علاقه من رسيديم و برعکس خانمها که با طلا دست وپایشان را گم میکنند. من بادیدن فرش و نقش و نگارش. توی فرش فروشی شهر بیشتر ماندیم . بچه ها همه را برعکس تقاضای فروشنده که گفته بود ننشینید ،امتحان می‌کردند . دوستم انتخاب خودش را کرده بود .از شانس خوبش تخفیف خوبی هم گرفت و نقدی خرید کرد. توی شهر همه ایرانی بودند، چه اشیا چه جانداران . حتی ان جاندارانی که روسری سرشان نبود و با اشتیاق و لبخند توی صف صندوق برای پرداخت خرید از شهر کالای ایرانی ایستاده بودند.
چقد حس خوبی داشت از ایران خرید کردن. تیپ هایی که میدیدم شاید اگر توی خیابان بود. فکر می‌کردم با هر وعده غذا، غر و سرکوفتی به ساخت ایران میزنند.
از یکی از فروشنده ها پرسیدم
_مشتری هست؟
بله، مردم فهمیدن ،همون خارجیام بیشتر اوقات تقلبیه ،و برای تعمیر لوازمش بد گیر میاد.
مردم بزرگ شدن.ازحرفش ریحانه سادات و فاطمه دختر دوستم، خندیدند اما حرفش عمق داشت.چرا که مردم فهمیدند اقتصاد مملکت به ماشه ،برجام و این حرفها گره نخورده .بلکه به هنر دولت پای کار و مردم پشتیبان است. با دیدن هرکالا توی شهر لوازم خانگی نام ایرانی بودنش را بچه ها با قیمت نقد و اقساط می خواندند. بعد از فاکتور کردن ماشین لباس شویی فروشنده به دوستم گفت: طبقه ضعیف و متوسط عمدتا راضین از اینجا. با اینکه دوستم هیچ گاه غرور وافاده ندارد ،با لبخند نگاهی به من کرد وفیش صندوق را به فروشنده داد.گمانم توی دلش گفته. _ من بخاطر ایران و خرید کالای ایرونی اومدم.وگرنه با ماشین چند میلیاردی شوهرم و چند دهنه مغازه و خانه و زمینم همه اینجا رو نه،نصفشو میشد باهاش خرید..از خریدش راضی بود .ماشین قبلی اش هم ایرانی بود و 12 سال کار کرد. خودش میگفت اگر توی وزن ریختن لباس و چک کردن جیب شلوار همسرش دقت میکرد. کلید توی جیب همسرس تشت ماشین را سوراخ و خرابش نمیکرد. کاری ندارم به ماشین بی نوا ،اما چک کردن جیب همسر به هزار دلیل یک امر نسبتا واجب است بچه ها گرسنه و خسته بودند،جز سید طاها که زمزمه اهنگش از توی شهر کالا شروع شده بود. همینکه سوار ماشین شدیم سید طاها برایمان خواند.ایرونی،ایرونی میخره. هرچیزی ایرونیش بهتر.ایرونی هرجای جهان بره،هیچ اسمی جز ایران نمیبره.

۱۶:۱۶

thumbnail
(توت امریکایی در طبقه ارواح)
پوست تیره و حال نزاری داشت، انگار یکی هم با مشتی کوچک کوبیده باشد توی نقطه نقطه صوررتش ، سبز و کبود شده بود.عین دفعات قبل درِطبقه دوم را که هل دادم،سکوت و خاموشی نیمی از طبقه، ترس انداخت توی دلم.با باز شدن در، با چهره ای که چند خط بالا توضیح دادم روبه رو شدم. جیغ که نه،یک یاخدای نسبتا بلندی سر دادم.دو دفعه قبل هم با دیدن خدمه بیمارستان در این طبقه که از پله یا اسانسور بی هوا می‌آمدند، توی سکوت انجا از جایم می پریدم . آن دودفعه اما جیغ کم جانی زدم.سه راه رو با چندین اتاق اما خالی،شاید هم من روزهای خلوتش میروم. همانطور که ترسو بودن خودم را مرور میکردم ،دستگیره توی دستم. خانمی که بیماربود، روبه رویم با چهره کبودمعذرت خواهی کرد و گفت: ببخشید ترسیدید!حق داری خودمم دیگه تو اینه نگاه نمیکنم . هرکی میاد تواین طبقه به درجه ارواح رسیده.کبدم عین صورتمه، باید پیوند بشم،تو هم مریضی؟دستم را از دستگیره جدا کردم نه کار اداری دارم،بعدم از شما نترسیدم که .طبقه ساکت و نیمه تاریک، ادم یه جوری میشه .
نفس نفس میزد،دستگیره را گرفت تا بیرون برود. با نفسی که انگار بین قفسه سینه اش گیره کرده باشد،عمیق نفس کشید
خب خداروشکر ،الهی هر کی میاد اینجا برا کار اداری باشه.
برایش طلب شفا و سلامتی کردم و عین دودفعه قبل سراغ اتاق مسئول هماهنگی پیوند رفتم.در اتاق قفل بود و فقط صدای ویز ویز چند اتاق آنطرفتر می‌آمد . به سمت صدا رفتم و در زدم .سر در اتاق زده بود.بایگانی و ارائه اطلاعات.
در زدم و از سکوت طبقه خودم را هل دادم توی اتاق .
دوتا خانم پشت دوتامیز با لبخند تحویلم گرفتند.
اقای غلامی نبود و گفتند سه شنبه اول وقت بروم. گمان کردند با همین جواب من میروم.اما اتاقی پراز پرونده مرا واداشت با یک ببخشید که می‌بستم اول جمله، ده تا سوال کنم.
ببخشید ،دکتر ملک حسینی الان کجان،دکتر بهادر اینجا اتاق دارن؟
ببخشید ،کی میان؟
نیستن هردو خارجن،کنگره دارن،نمیدونم.
ببخشید ،منشی اقای غلامی چرا نیست؟
چون خودش نیست.
این جواب مناسبی نبود،مسئول نیست،لااقل منشی باشد .منشی مسئول پیوند دفعه دوم با یک لبخند که توی چشمش هم موج میزد. شماره مرا برای بار دوم یادداشت کرد وگفت: دیگه نیا بهت زنگ میزنیم.من هم همان دستی که نامه حوزه و شماره ام تویش بود راگرفتم و لبخند شبیه خودش تحویلش دادم. بازم میام،تا منو یادتون نره.
اما من امدم!او نبود .
ببخشید بعدی را بستم به سوال راجع به پرونده های روی هم تلمبار.
خانم پاسخگو که حالا دیگر لبخندش کم رنگ بود جواب داد
اینها برای دکترهاس، برای نوشتن مقاله و تحقیق راجع به وضعیت و نوع بیماری.
از پشت میزش بلند شد،به سمتم امد. قشنگ معلوم بود می‌خواهد بادست به بیرون راهنماییم کند. ببخشید این طبقه چرا خلوته ،
همینجوریه دیگه.
اینهم جواب نشد،تنها دفعه اول که چند مریض دیدم انهم ساکت بودند. جز ارسام که بی قراری می کرد .دفعات بعد پشه هم پر نمیزد. ببخشید این یعنی مریض خداروشکر برا پیوند کمه؟
فاصله اش داشت کم وکمتر میشد.
نه متاسفانه ،اینجا برای کار اداریه. امورات پیوند طبقات پایینه .
حالا شد جواب،یعنی کارها پیش نمیرفت مریض میامد انجا. الهی شکر نشان میداد همان طبقه پایین کارها پیش میرود. امدم بگویم ببخشید ، دیگر لبخند توی چهره اش محو شده بود .همان موقعه گوشی زنگ خورددستم را بردم توی کیفم گوشی را بردارم .دستم خورد به توت امریکایی که چند دقیقه قبل ریحانه سادات انداخت توی کیفم تاببرد خانه وببیند چی داخلش است.یارهای همراهم را توی محوطه زیر درختان بلوط های زیبا ،زرشک،و همین توت گذاشته بودم تا از طبیعت استفاده کنند . نگاه خانم پاسخگو خورد به توت توی کیفم، لبخند مجدد نشست روی لبش. این چیه؟
توت ،دخترم اینترنت نگاه کرد.نوشته توت امریکایی،یا هندوانه چوبی. برا تزیین و دفع حشراته.
حالا او می‌پرسید
ازکجا اوردی؟
نمی دانست درخت های توی محوطه بیمارستان چه چیزهای دارد.البته حق داشتند،همه که عین منو خانواده‌ام فضول نیستند.برایش گفتم توی محوطه اینجا ازاین درخت هست.با یک عه چه جالب شماره ام را برای بار سوم نوشت.امدم خدا حافظی کنم یادم به ارسام افتاد.- ببخشید ارسام عمل پیوند کبد شد؟بالبخند سرش را به علامت تایبد تکان دادببخشیدحالش چطوره؟
اونو نمیدونم.
در را باز کردم و گفتم : ان شاء الله که موفق بوده . باتوت توی دستم از راه رو ساکت و تاریک خارج شدم . باید یک هفته دیگر تحمل کنم دکترها بیایند.نگاهم روی توت بود ،انطرف فنسها بچه ها باسید مشغول جستجو و بازی بودند.نزدیکشان که رفتم به ریحانه سادات گفتم - میگم!به نظرت توش چیه؟-هیچی مامان،توش موزه،موز

۴:۱۶

thumbnail

۴:۱۶

thumbnail
(آه یکی گرفت)
موهای فرشبیه سیم تلفن رنگ شده اش را چپاند زیر شال سیاه بافتش، افتاب که می امد شال رادر می‌آورد و ابری که می‌شد مجدد روی سرش که نه ،دور گوشش می گذاشت.از هر نقطه جهان گفت و از هر دری وارد شد. دوتا صندلی انطرفتر توی محوطه مجتمع با دوستم نشسته بودیم و به بازی بچه ها نگاه می‌کردیم . درِ صحبتشان باز شد به اتاق هواشناسی ،و هرکدام با نچ نچ و اه وناله نگران عدم بارش باران بودند که تحلیلش شروع شد. عامو کار خودشونه ،عمدا نمیزارن ابرا ببارن ، مردم رو با گرونی دارن ذله میکنن ،میخان از تشنگی بکشن،بعدم میرن نماز بارون میخونن،حکومت اسلامی،اسلامی...،فقط بلدن جنگ راه بندازن و موشک تست کنن.
من و دوست هم عقیده ام نگاهی به هم کردیم و سر تکان دادیم.
اواخر ابان بود،اسمان هرروز دلش می گرفت . چشمان همه به آسمان تا خدا ببخشد کفران نعمت کردنهایمان را و بگذرد از خطاها و ببارد رحمتش را.
یکی دیگر از همسایه های عشق فیلمی را باز کرد توی اینستاگرام ، زنی شیرازی که خارج نشین بود، از باران وبرف انور حرف میزد و میگفت: خدایا اینا هم لختنا،نمازم نمیخونن.اما چرو اینجو می باره اما ایران نه. حالو کاری ندارم مملکت خودته هرجور صلاته.
نتوانستم تحمل کنم با لبخند جلو رفتم.
کاش حرف اخرش رو چند بار مجدد پخش میکردین.
اونجاش که میگه هرجور صلاحه.زمین خودشه دیگه،بنده خودشیم ،ماهم میگیم مسلمان و تسلیم خودشیم دیگه . حتما صلاحش اینه.چند نفرشان کمی تایید کردند.ان روز گذشت و چشمان همه مان به اسمان بود.تا اینکه اسمان بغضش ترکیدوبارید.آنهم با هق هق،دلش که کمی خالی شد از غر زدن و کنایه های بعضی ادمهای بی اب چشم.بخاطر دل خوبان وپاکانش برف شادی هم ریخت روی زمین.همانها که غر می‌زدند و ناشکری ، چکمه پوش ریختند و شادی کردند.از پشت پنجره نگاهشان می‌کردم ، خبر باروسازی ابرها به کمک هوافضای سپاه را شب قبل خوانده بودم. توی دلم گفتم: یعنی این خبر رو شنیدن، تو دلشون شکر میکنن نعمت خدا و نعمت سپاهش رو.یه روز موشک میزنه تو قلب دشمن تا ارامش برگرده به کشور.یه روزم به کمک و یاری خدا ابرها رو بارور میکنه تا بارش بیشتر بشه و شادی بشینه تو قلب دوست.

یک قطره اشک شرم مرا «یَم» حساب کردکوثر حساب کرد، و زمزم حساب کردآهِ یـکى گـرفـت، به پـاى هـمه نـوشتما باهـم آمـدیـم که با هم حـسـاب کرد

۴:۵۴

thumbnail

۵:۰۰

thumbnail
( کارت وی آی پی)
روی صندلی با دسته طلا مثل پادشاهان نشسته .هرکسی را به دربارش راه نمی دهد. اما شنیده ام اگر با لحن و گویش خودش حرف زده شود ،گوشش بدهکار حرفت می‌شود .وگرنه ممکن است چکی را بخواباند به حساب بناگوشت. گمانم اخم هم جزو ابهت چهره اش است که نمی توانی درست حرفت را بزنی و با دستی خالی از محضرش بیرون می روی.خنده ام گرفت، چشمانم را بازکردم تا بیشتر از این ادمی دست نیافتنی از استاد پیوند کبد ایران نسازم. در روبه رویم هنوز بسته بود ،یک ساعتی میشد منتظر امدن مسئول هماهنگی پیوند بودم.خانم اتاق بایگانی اطلاعات گردنش را کشید توی راه رو طبقه ارواح و گفت: هنوز نشستی،پاشو تو بیمارستان چرخی بزن .مگه نمیخای بنویسی ،اقای غلامی هم همین دوروبراس شاید دیدیش. ندیدی برگرد بیا .حرفش این بار جواب بود. اما بخواهی بیشتر جاهای بیمارستان را بروی . یا باید اشنا باشی یا معرف داشته باشی. بلند شدم تا انجا که می‌توانم سروگوشی به اب بدهم . سر ازدفتر پرستاری دراوردم و یکی از پشت سر دستش را حلقه کرد دور کمرم. بازم اومدی تحقیق؟!
فاطمه دختر دایی سید بود،برایش گفتم می ایم تا با دکتر ملک حسینی دیدار کنم.فعلا هم دارم چرخ میزنم تا مسئول هماهنگی بیاید. اما بیشتر درها به رویم بسته است. پشت میزش رفت وکارت وی ای پی پرستاری را گذاشت کف دستم.
درسته برا همه نمیشه،اما براتو میشه.
روی هر دستگاه می‌گذاشتم یا نشان می‌دادم ، حس می‌کردم من هم انجا کاره ای هستم . نیم ساعتی با کارت توی راه روها وبخش های مختلف سرک کشیدم و سراخر برگشتم به جلوی در بسته مسئول محترم. تلفن را برداشتم وبرای چندمین بار شماره گرفتم.برعکس دفعات قبل،باکمال تعجب جواب داد. معرفی کردن خودم و نمیشه نمیشه گفتن هایش چندثانیه بیشتر طول نکشید.میخاست تلفنی قانعم کند که پادشاه را نمی توان دید ،من هم درجوابش گفتم: شما الان کجایید ،حضوری بیام خدمتتون ،اخر یکی از ما قانع میشیم.صدایش نزدیک و نزدیکتر شدوتوی راه رو پیچید. به طرف اتاقش می امد.تا مرا دید قطع کرد.در را باز کرد و بفرمایید گفت تا بنشینم.من هم تا نشستم یک ریز حرف زدم،که چرا و باید و لطفا و اخرش هم خواهشا که یک قرار ملاقات بگذارید.بنده خدا فقط نگاه میکرد. بازهم شماره خواست.توی دلم گفتم: خدایی از بس نوشتید الان باید حفظ باشید .شماره را نوشت -قول میدم فردا بهت خبر بدم.تا کلمه قول را شنیدم از جایم بلند شدم و تشکر کردم .باید کارت را به فاطمه برمی‌گرداندم.اما ساعت اداری تمام بود و کارت را روی میزش گذاشتم و در را بستم.سیدطاها و پدرش از سرمای هوا به ماشین پناه برده بودند. موقع خروج از پارکینگ وحساب کردن،هردو کارت بانکی هایمان را درخانه جا گذاشته بودیم، به سید گفتم: کاش کارت وی آی پی رو پس نداده بودم.ان روز گذشت وفردایش تلفنم به صدا درامد،منشی دکتر ملک حسینی بود. خیلی صمیمی وگرم حرف میزد. برایش از تصورم نسبت به دکتر گفتم که اول روایت نوشتم . خندید _ نه اینطور که نیست،اما اونقد سرش شلوغه وفعال برای رفع مشکل بیمارا که شما بگی از رئیس‌جمهور وقت،نوبت بگیر برام راحت تره.این دفعه صدای خنده من بلند شد.اما نباید می‌خندیدم ، تامل و تاسف داشت. رئیس جمهور راحت‌تر از یک رئیس بیمارستان ؟!
برایش گفتم که شنیده ام لری حرف بزنم بهتر تحویلم می‌گیرد . درجواب گفت: نامه ات تو دستمه، خب لری تایپش می‌کردی .‌-عجب ایده ایبعدهم قول داد نوبت ملاقات برایم بگیرد . خداراشکر کردم که کارت وی ای پی را دارم تصاحب می‌کنم .باید به اقای نباتی زنگ بزنم و بگوییم یک نامه مخصوص با گویش لری برایم بنویسند.گویا دیدار شاه پیوند نزدیک است

۴:۲۰

thumbnail

۴:۳۰

thumbnail
(خاله پیرزن خونه نیست)
‌"هرکی میگه 15 نیست،1617181920
"خیلی وقته فهمیدم فقط با مراعات غذایی نمیشه تغییر کرد ،باید رژیممو عوض کنم" با پوزخند وضعیت‌های فضای مجازی برخی همسایه هایم را رد می کردم.پنج شنبه صبح بود و چند نفرشان با بچه هایشان توی محوطه مجتمع بودند. دوست نداشتم بیرون بروم. می‌دانستم یا باید حرفهای به هیچ ناارزشان را بشنوم یا مجبور میشوم بحث کنم .انقدر روزهای سختی را می‌گذراندم که ممکن بود به دعوا بکشد . خیلی پا فشاری کردم، اما سید طاها زورش بیشتر بود و بیرون رفتیم. هنوز سوار تاب نشده بود که پچ پچشان بلند شد،انهم به عمد.ده سال است دیگر توی هر خبر یا حادثه ای بخاطر پوشش و نوع تفکرم ، یک طرف رینگ می افتم .حرفشان رسیده بود به اینکه" دست بچه مچه ها کلاش دادن،مردم معترض رو به گلوله میبندن. امنیت نداریم بریم بیرون که"یکی دیگر برای تایید حرفش گفت: دختر خاله من 17 سالشه از این بسیجیاس،ما که رفت وامدمون کمه، اما خالم میگه کلاش بهش دادن مردمو بزنه."برگشتم و نیم نگاهی کردم و باهمه توانم سید طاها را محکمتر تاب دادم. حقیقتاحماقت شاخ و دم ندارد ودروغ هم که حناق نیست.وگرنه تا به الان جز معدود ادمها،بقیه براثر خفگی زیر خاک بودند. با ها عامو گفتن، دیگری وارد بحث شد." ها عامو مَردم دیگه نمیکشن،خسته شدن. اخراشونه."از چیزی که می‌ترسیدم سرم امد. همسایه بادی به هرجهت از راه رسید. تا کنار من است خودش را موافق نظراتم نشان میدهد. دور که می‌شود رنگ عوض می‌کند .سلام نصفه نیمه ای گفت و شروع کرد." وای خاطره،چی میشه خیلی شهرا دارن سقوط میکنن."از کلاش دست دختر 17 ساله خنده ام را بروز ندادم ، اما با سقوط این یکی خندیدم . "هاآ ؟!"" تو همیشه جواب مسخره میدی، اخبار گفت."اخبار،منظورش انترنشنال وبی دبلیوسی بود. حتی توی نگاه کردن به تلوزیون هم،هرجا نوک دماغش خنک تر شود چشم می‌دوزد.حوصله اش را نداشتم ،بلند بلند جوابش را دادم." اره سقوط کردن،دست همه نیروها کلاشه،تازه نزدیک به چند میلیونم کشتن."نگاهشان به سمتم بود و با تعجب رو به هم برگشتند. "تازه یه چیز دیگه،بچه شاه هم 20 ام همین ماه پروازش میشینه ، این دیگه منبعش موسقه."از اینکه اینطور مسخره شده بودند .بعد از 5 دقیقه یکی یکی دست بچه هایشان را گرفتند و رفتند.جوک گفتند و جوک شنیدند.شب که شد صداها بلند شد،یکی میگفت نترسید،یکی میگفت این اخرین نبرده. یکی مرگ بر... من هم پنجره را باز کردم و صدای تلوزیون که محفل ستاره ها رانشان میداد تا اخر بلند کردم.صداها همه اشنا بود ،بین صداها، یک مرد با تمام معنایش بلند فریاد زد"عامو دارید اشتباه میرید،بگید مرگ بر اختلاسگر!مرگ بر یقه دیپلمات خوش خنده ،مرگ بر روحی و خاتم دولتی.اما درجوابش پیرزن مو فرفری مجتمع که همیشه تز میدهد گفت: اونا نخودین،اصلا اونا به ما چه.اصل کاری رهبرتونه.رد و بدل شدن شعارها بیشتر شد. چقدر دلم میخاست بگویم ."خاله پیرزن خونه نیست و دیگه به خونه برنمیگرده."حالاشما بشمارید 16،17،18،19،20 ،اصلا تابی نهایت بشمارید و حلقوم بدرید.

۲۰:۱۴

thumbnail

۲۰:۱۴

thumbnail

۲۰:۱۴

thumbnail
( تجویز ام آر آی بهمراه ازمایش خون)
مُردم،برای لحظه ای تمام کردم. همه اعمالم در صدم ثانیه جلوی چشمانم امد.فضا سرد و بی روح، ادمهای بیرون اتاق ،مضطرب و درهم بودند.با یک حرکت ارام توی تونل رفتم.کشوی غسالخانه ها را فقط توی فیلمها دیده بودم. اما ذهن همیشه تخیلیم، نور و فضای گشاد دستگاه را نادیده و تنگ و تاریک دید ،نفسم داشت بند می آمد . همیشه از اینکه توی محیط بسته باشم و بی حرکت می ترسم. پتو هم که روی سرم می‌کشم احساس خفگی می‌کنم . ایت الکرسی زمزمه کردم و استغفار بعدش که باصداو تکان دستگاه به خودم امدم." مسخره،زنده ایا،چرا می ترسی ،تکنسینش گفت 10دقیقه فقط طول میکشه."چشمانم را باز کردم تا این تخیل مسخره دست بردارد . نمرده بودم، بعد از سه ماه انتظار وسط درگیری‌های اطراف بیمارستان مسلمین نوبت ام آرآیم رسیده بود. همه می‌گفتند نرو،اما سردردها نمی گذاشت به دلسوزی اطرافیان جواب مثبت بدهم. بچه ها خانه مادر سید ماندند. وصیت کردم اگر تیری سمتم امد یا پاره اجری توی سرم خورد. سید طاها و ریحانه سادات را نگذارند زیر دست زن بابا،حتی خوبش برود. مادرهم گفت: لوس وانبو،دَ برَه،دیرَت وابی.خودم را لوس نکردم،میرفتم و دیر نشده بود.اما انقدر اوضاع متشنج و امنیتی بود که رفتن با خودمان بود وبرگشتن با خواست خدا.صدای دستگاه تغییر کرد و لرزشش کمتر،باز چشمانم را بستم." خدایا میبینی زنده ام،اما امان از شب اول قبرم. خدایا میشه منو نکشی .میدونم خیلی اذیتت کردم. خیلی وقته دائم یاد مرگ سراغم میاد.اما نکشم،خودت که میدونی منظورم چیه."کنار بینی و کف پایم به خارش درآمد . نباید تکان می‌خوردم ،چه بد موقعه، با هردو ناحیه صحبت کردم که اجازه دهند کار دستگاه تمام شود بعد .جالب بود چند ثانیه گذشت و حرفم را گوش دادند.دقایق اخر کار دستگاه ترسم ریخته بود وتوی گوشم سمفونی ازادسازی خرمشهر پخش شد. از بس این چند روز سلطه طلبها روی هر کوفت و زهرمارشان اهنگ مارا مصادره و ترند کرده بودند. دستگاه به بیرون کشیده شد و ازسرمای اول اتاق خبری نبود ،بدنم داغ کرده بود.از سالن خارج شدم ،سید منتظر پشت در ایستاده بود. برایش گفتم دیگر از ام آرآی نمی ترسم. 10 دقیقه فارغ از همه چیز خلوت کردم با خدا،حتی اهنگ هم برایم پخش کرد.خیابانهای اطراف سکوت وهم داری داشتند . یگان ویژه سر چهارراه خیرات و تعدادی ماسک به دهان سر چهارراه انقلاب (پارامونت) ایستاده بودند. یک ان تعدادی ازتوی کوچه پس کوچه ها سرازیر شدند به ان سمت و راه بسته شد. مجبور شدیم دور بزنیم.دوست داشتم توی صحنه باشم و ببینم. اماسید نگذاشت وگفت: خودت میدونی که مسالمت امیز نیست،چیو ببینی .موقع رفتن توی کوچه فرعی تعدادی از طرف دروازه کازرون به سمت کوچه ای که ما بودیم فرار می کردند.سن و سال وجنسیت متنوع بود،توی دستشان قمه و شیشه شبیه دلستر بود.در یک خانه را برایشان باز کردند و توی آن خانه رفتند.من هم فوری دست به تلفن شدم و گزارش دادم.چند دقیقه بعد خواهروسطی زنگ زد وبدون اینکه احوالپرسی کند " از صبح تا حالادور خونه ما میدونه جنگه بوده ،اعصابم خورده. یه عده میان پشت خونه ما که زمین خالیه اجرو سنگ و بریده آلموتور برمیدارن. چندتا زنم دیدم ازتوماشینای کوچه فرعی براشون قمه میاره.ازش خواستم ارام باشد ، نرود پشت پنجره نگاه کندو گفتم: "لباس این جماعت استر نداره، یه چیزی میگی و حمله می کنن به خونت.“ نگران دخترش بود که از ظهر شوهرش نتوانسته بود راهی توی بلوار امیر کبیر از سر یقطین پیدا کند و به خانه ببردش .سر اخر می بردش خانه خواهر بزرگم غرب شهر دائم میگفت :"اینا ایرانی نیستن اینا مال اینجا نیستن. چطور به پلیس فحش میدن و حمله میکنن،اونم سرهیچ ." انتن گوشیم پرید وتا چند ساعت نیامد.همان لحظه ای که میخاستم بگویم ممکن است بینشان ایرانی نما باشد اما متاسفانه بیشترشان ایرانی هستند. اما مغزشان را شستند و اویزان بند رخت انطرف ابی ها کرده اند. ریحانه سادات قبل از رفتنم به بیمارستان گفت:" مامان چندتا ازاین اغتشاشگرا رو هم باخودت ببر ام آرآی شاید سرشون خورده جایی این کارها رو میکنن ." خداروشکر بعد از دوساعتبه سلامت به خانه رسيدیم. به نظرم باید یک ام آرآی از سر همه‌شان و از همه مهمتریک ازمایش خون تعیین ملیت برایشان تجویز شود.

۲۰:۳۷

thumbnail

۲۰:۳۷

thumbnail
(اسپیکر خانه شیعه)
اتش و سیگارش وسط تاریکی میان دوانگشتش معلوم بود. روی دوتا پا روبه روی بلوکمان نشسته بود. چند دقیقه قبل که از خانه دوستم، که بلوک روبه رویمان است،می امدم انجا نبود. فقط صدای شعار دادن می پیچید.دوسه شب قبل فقط به بلند کردن صدای تلوزیون تا اخر اکتفا کردم. اما اینبار تا پا توی محوطه گذاشتم قفل زبانم را باز کردم وگفتم: چقدر صدای هاپ هاپ میاد !بچم می ترسه ،بتمرگید تو لونتون.ادم بی ادبی نیستم ، اماوقتی پشت شعارهایشان صدای زوزه درمی اوردند جوابش جز این نبود. نمیدانم بین صداها شنیده شد یا نه.اما ریحانه سادات ذوق کرد ،چون از شب اول میگفت: بزار برم یه چی بگم.قبل از قطع شدن نت،اهنگ و شعارهای انقلابی سرچ میکرد.وارد خانه که شدیم برای اینکه کارمان تکمیل شود. اسپیکر را گذاشتم لبه تراس اتاق ریحانه سادات و صدایش رابالا بردم. شیعه خانه موسی بن جعفر نوای دودمه را پخش کردم.ریحانه سادات بالا و پایین می‌پرید " افرین مامان، نترس". برعکس شبهای جنبش ززآ که 6 ساله بود . موقعه ای جواب شعارها را میدادم با ترس مرا می کشید که جواب ندهم .این دفعه سید طاها از سروصدا وشلوغیها می ترسید و خودش را از بغلم جدا نمی کرد.دومین بار که پخش شد ریحانه سادات پنجره پذیرایی را باز کرد واکنش ها را بشنود. بعد ارام امد توی اتاقش" مامان دارن بهت میگن،خفش کن بی شرف ،مزدور،فحش از اون جوریام دارن میدن.هرکاری کردم نرود بشنود گوش نداد و مجدد رفت پشت پنجره پذیرایی.دور دوم تمام شد و امدم پخش سوم را بزنم،مجدد توی اتاقش دوید"مامان تو محوطه رو نگاه کن زیر بلوکمون."اتش سیگارش وسط تاریکی میان دوانگشتش رفت سمت دهانش و دود همراه با هوای سرد، بخار را دوبرابر از دهانش بیرون میداد. بی توجه چندین بار پخش کردم و فحش خوردم. روبه ریحانه سادات گفتم: اخه اینکه فقط داره از کشور امام زمان میگه،مثل شما که فحش و ناحق نمیگه. پس درد شما گرونی نیست.شما باخود الله وسط پرچم کار داریدانگار . از بس این روزها با دخترم تحلیل کردم و گفتیم، نمیخاست جمله راباز کنم و با سر تایید کرد.مرد سیگار بدست حالا امده بود نزدیکتر و نگاه میکرد. صداها را نوای الله، الله و اکبر شیعه خانه موسی بن جعفر خاموش کرد.با بچه ها رفتیم توی تراس و اسپیکر را برداشتم و برای اخرین بار پخش کردم. مرد با نگاهی که انگار میگفت: فهمیدم کدوم طبقه ای،یعنی من بترسم چشمش را از نگاه کردنمان برنمیداشت.من هم با دوتا بچه رو دررو نگاهش کردم و اسپیکر را بلندتر کردم .ریحانه سادات گوشه پالتو ام راکشید" مامان نیان اتیش بندازن تو خونمون.""نترس با اینکه بعیدم نیست" و باخنده دستش را گرفتم و امدیم داخل." امشب محض احتیاط،دیگه رو تخت زیر پنجره نمیخابیم."ریحانه سادات هم درجوابم گفت: کاش بابا امشب زودتر بیاد خونه
سید مثل همه شبها ی ناآرام خانه نبود.اسپیکر را کم کردم و برای هشتمین بار پخش شد، گذاشتمش روی میز تحریر ریحانه سادات تا نوای شیعه خانه در فضای خانه شیعه موسی بن جعفر هم پخش شود.

۲۰:۲۴

thumbnail
(کلاه کیپایی و بچه ننه)

توی حرکت زمان،تاریخ تکرار می‌شود . هرچه این شبها از خدا برای ارامش کشورم دعا کردم و فقط بغض داشتم. با روایت اقای رحیمی(پژوهشگر وروایت نویس ) در برنامه زمانه شبکه دو اشک ریختم . زنده زنده سوزاندن،قطع کردن عضو،ضربه به سر و خارج شدن مغز و....اواسط دی ماه 1404 شبیه محرم1400 سال قبل شده بود.دخترم عین همه اتفاقات مهم کشور، پا به پایم اخبار را دنبال می‌کرد . هرچه گفتم،برود توی اتاقش نقاشی را کامل کند و این چیزهایی که می شنود برای سنش خوب نیست، قبول نمی‌کرد . جلوی تلوزیون داشت نقاشی یک پسر بچه می کشید، که توپ را شوت می کندتوی آبی که یک جا جمع شده ورنگ امیزی میکرد . تکلیف شبش این بود که روایتی برای تصویر بنویسد.مدتی بود توی درس فارسی معلمش چند روز یکبار ازشان می خواست با تصویر یا موضوعی روایت نویسی کنند. یکبار برای درس ارش کمانگیر ، شهید حاجی زاده و جنگ 12 روزه را با ارش و جنگ با تورانیان مقایسه کرد وروایت نوشت.مشغول فکر کردن بود که چه بنویسد. همان موقع تصویر نزدیک و صمیمی از نتانیاهو و چاهزاده پخش شد و مجری شیرازی برنامه ،اقای ازادی از جایش بلند شد و تیتر را خواند. ربع گوجه پهلوی گفته بود."من نگفتم بیاید تو خیابون ،مردم خودشون اومدن، بعدم جنگه، ادما کشته میشن"به همین راحتی ،بماند که مجری با کلمه ای که لایق این خاندان بود از خجالت حرفش درامد. من هم گفتم:"ای بچه ننه، حالا شد کی بود کی بود من نبودم."ریحانه سادات مشغول نوشتن شد .یک بند که نوشت سرش را بالا اورد "مامان نوشتم این پسر توپو انداخت و گلی کرد، اولش با شیطنت می‌خندید ،الان که توپش رفته تو گلا و کثیف شده داره با گریه مامانشو صدا میزنه."توی روایتش اینطور نوشته بود، که بچه شری است و حالا که خرابکاری کرده مادرش را صدا می‌زند .کلاه کیپایی و بچه ننه هم روبه روی هم نمی‌دانستند چه گلی به سرشان بزنند.اوضاع کشور ارام شده بود و مردم ایران قصد داشتند روز 22 دی به حمایت از انقلاب و مدافعین امنیت به خیابانها بیایند.از روز اول هر وقت بحث اغتشاشات میشد به سید می‌گفتم :"این وضعیت رو فقط مردم با اومدن تو صحنه میتونن جمع کنن، عین 9 دی."بچه ننه باید پیش بزرگترش همانجا بنشیند و چشم کور شده اش را بدوزد به تلوزیون ایران که چطور 22 دی،مثل بهمن می‌ریزیم سرشان و کولاک می شود. ساعت از 12 شب گذشته بود ،ریحانه سادات جلوی تلوزیون دراز کشید ،چشمانش سنگین شده بود.نگاهم سمت تلوزیون بود." راستی ریحان ما جز دی،بهمن واسفندم باهمین 22 مقدس میریم تو خیابون"نگاهش کردم، همانطور روی زمین خوابش برده بود. نمیدانم تا کجای حرفم راشنید. همانطور که کاربرگش را می‌گذاشتم توی پوشه اش تصویر نقاشی اش اینبار تصویر کلاه کیپایی و بچه ننه را همراه اهنگ اقای راننده بچگیهایم توی ذهنم پخش کرد .اخر اینها هم می‌خواستند بیایند تهرون

۱۳:۴۷

thumbnail

۱۳:۴۷

thumbnail
( عین نماز ،واجب )
موقعه ای می‌دویدم،زمین زیر پایم می لرزید.اگر می ایستادم اسانسور برسد وقت تلف میشد. چادرم را روی سرم انداختم و سید طاها را بغل گرفتم و با ریحانه سادات به وسط راه رو بلوک دویدیم. ریحانه تا امدکلید آسانسور را بزند .گفتم : بیو بریم تا آسانسور بیاد موندیم و کارتمومه.دودقیقه مانده بود. عهد کرده بودم،سر ساعت نه شب الله اکبر را فریاد بزنم،وسط همان محوطه ای که شبهای اغتشاشات رژه می‌رفتند و شعار می‌دادند . سید طاها را محکم بغل گرفتم و با دست دیگر زیر چادرم را چسبیدم. ریحانه سادات هم از پشت سر چادرم را گرفت . همه جا ساکت بود، جز نور افشانی ها یی که چند کیلومتر انطرفتر توی هوا منفجر می‌شدند ومی درخشیدند . صدایم را صاف کردم و فرباد زدم.الله اکبر،الله اکبر،الله اکبربار چهارم چندتا سر آمد پشت پنجره ،دور خودم می چرخیدم و فریاد میزدم.اشکمم همراه الله اکبرها تند تند می ریخت.نمی‌دانم بار چندم بود که الله اکبر را گفتم. از نه گذشته بود که چند مردو چندزن همراهیم کردند. دور خودم می‌چرخیدم وبلوکها را رصد میکردم،نمیدانم کدام شیر پاک خورده هایی بودند.فقط میدانم صدایم توی صدایشان گم شده بود.ماشینی چندمتر انطرفتر ،کنار پارکینگ ماشینهای توی محوطه متوقف شد و امد پایین و صدایش را بالا برد_خفه شوبلندتر فریاد زدمالله اکبر و از کنارش رد شدمصداها بیشتر وبیشتر شد. سید خانه نبود ونمی دانست توی محوطه هستم . چند دقیقه بعد صدای اشنایی نظرم را به پنجره واحدمان جلب کرد. سید سرش را از پنجره بیرون اورد و اوهم فریاد زد. الله اکبرریحانه تا پدرش را دید بلندتر فریاد زد طاها هم شارژ شده بود. الله اکبر،مرگ بر آمریکا .به نفس نفس افتادم . گلویم میسوخت . بدنم از سرما می لرزید،تازه فهمیدم بدون پوشیدن لباس گرم، تنه خودم و بچه ها بیرون آمده بودیم . از سکوت خانه فرار کردیم توی محوطه زلزله به پا کردیم. صدایمان اکو میخورد و چندبرابر میشد.حین رفتن توی بلوک چند نفر به تمسخر خندیدند .من هم تا توی بلوک و حین سوار شدن به آسانسور تکبیرم راقطع نکردم .در را که باز کردم سید گفت: قبول باشه ،اروم شدی حالا
پی نوشت: فیلم مربوط به چند شب قبل توی حیاط خانه پدری است.پیشواز رفتیم و تکبیر گفتیم و لبیک یا خامنه ای با نوه ها سر دادیم.

۲۱:۲۱