۱۴:۱۲
۱۴:۱۲
بسم الله الرحمن الرحیممن دختری ۱۰ ساله هستم
من و دوستام شبای سرد زمستانی به مسجد میومدیم و جلوی مسجد با مردم صحبت می کردیم و از مقاومت ایران و هدف اسرائیل و مظلومیت فلسطین و لبنان میگفتیم
تا آگاه باشند
مادر هامون هم، ترشی و ناگت و ساندویچ
... میفروختن و پولش رو به نیرو های مقاومت
واریز می کردند
با گروه سرودمون
اونجا اجرا داشتیم و چه خاطره هایی که من توی اون مسجد نداشتم
توی حیاطش کلی باهم بازی میکردیم
خلاصه که کلا من توی اون مسجد بزرگ شدم
و الان هم برای این که دوباره اون مسجد آباد بشه ، دست به دست
هم میدیم و پول توجیبی هامون رو جمع میکنیم. انشاءالله در آینده میتونیم همه ی خاطرات مون رو زنده کنیم.
شماره حساب جهت واریز کمک های نقدی
به نام فاطمه شفایانی 6037997540712065
شما میتوانید روایت های زیباتون رو در رابطه با مسجد به نشانی @negardarabi بفرستید.و من الله التوفیق
#مسجد_قلب_محله#نهضت_مادری#محله_تهرانپارس_شرقی
اگر میخوای هم محله ای هات رو پیدا کنی، اسم محله و شهرت رو برای من بفرست
@h_sadat_hz
کانال های ما :
بله | ایتا
من و دوستام شبای سرد زمستانی به مسجد میومدیم و جلوی مسجد با مردم صحبت می کردیم و از مقاومت ایران و هدف اسرائیل و مظلومیت فلسطین و لبنان میگفتیم
تا آگاه باشند
مادر هامون هم، ترشی و ناگت و ساندویچ
با گروه سرودمون
توی حیاطش کلی باهم بازی میکردیم
خلاصه که کلا من توی اون مسجد بزرگ شدم
و الان هم برای این که دوباره اون مسجد آباد بشه ، دست به دست
شماره حساب جهت واریز کمک های نقدی
به نام فاطمه شفایانی 6037997540712065
شما میتوانید روایت های زیباتون رو در رابطه با مسجد به نشانی @negardarabi بفرستید.و من الله التوفیق
۳:۲۲
بازارسال شده از نهضت مادری #إنّا علی العهدِ
دخترکان قربانی در اپستین...
کودکان مظلوم غزه...
🩹همه و همه بخش کوچکی از فساد و ظلم وحشیانه ای است که در عالم فراگیر شده ؛
همان استکباری که شیطان قسم خورد نگذارد خلیفه الله در زمین مستقر شود....
️ قرآن این تنها نسخه شفا بخش الهی است که نجات دهنده من و تو و جهان از این سیاهی است
️
بیا تا باهم در دوره #مادر_قرآنی نقش خودمون رو بر اساس این تنها کتاب مبارزه با ظلم پیدا کنیم
در بستر مجازی به صورت برخط (آنلاین)
از ۳م تا ۲۰م ماه رمضان
مدت زمان تدریس استاد ۲۰ دقیقه
۲۰ دقیقه مباحثه و طراحی عملیات در هر جلسه
در ۵ زمان متفاوت در روز با قابلیت انتخاب توسط شما عزیزان
مهلت ثبت نام تا جمعه اول اسفندماه
-------------
پیوند ثبت نام
--------------
ثبت نام از طریق پیوند پرس لاین
https://survey.porsline.ir/s/TSJJzREC
#مادر_قرآنی
اگر میخوای هم محله ای هات رو پیدا کنی، اسم محله و شهرت رو برای من بفرست
@h_sadat_hz
کانال های ما :
بله | ایتا
همان استکباری که شیطان قسم خورد نگذارد خلیفه الله در زمین مستقر شود....
بیا تا باهم در دوره #مادر_قرآنی نقش خودمون رو بر اساس این تنها کتاب مبارزه با ظلم پیدا کنیم
#مادر_قرآنی
۷:۰۷
قلمو و پالت رنگ را توی دستمان میگیریم و همراهِ بچههامان طرح میزنیم و رنگِ زندگی را روی در و دیوارِ شهر میپاشیم.
#کارگاه_رسانه
۱۷:۴۲
صبح زود با ناز و نوازش بیدارش کردم.تند تند اسباب بازی و خوراکی و دفترچه و خودکارم رو گذاشتم تو کیف و زدیم بیرون.راه زیاد و ترافیک اول صبح سنگین...پس زمینه همه اینها هم:مامان کجا میریم؟مامان با چی میریم؟ مامان دوستام هم هستن؟مامان خوراکی هم می خریم؟مامان...خسته و کلافه شدم؟. زیااااددلسرد و بیخیال شدم؟. اصلا
برای آماده کردن جامعه برای ظهور باید بیرون اومد.گاهی از مانع های ذهنی مثل اینکه من فقط مادر بچه خودم هستم

و گاهی هم از دایره امن خونه آروم خودم
باید یاد گرفت و رشد کرد
نقطه درخشان این جریان اینه که تنها نیستم
یه تعداد زیادی مادر، مثل خودم با دغدغه های یکسان و با همت های بلند یکی یکی در رو زدن و یه جمع صمیمی از مادرهای پر انرژی شکل گرفت.
یادگرفتیم و یاد دادیم و کلی دوستی های جدید و زیبا شکل گرفت.
جای همه مادرها خالی.
#کارگاه_رسانه
اگر میخوای هم محله ای هات رو پیدا کنی، اسم محله و شهرت رو برای من بفرست
@h_sadat_hz
کانال های ما :
بله | ایتا
برای آماده کردن جامعه برای ظهور باید بیرون اومد.گاهی از مانع های ذهنی مثل اینکه من فقط مادر بچه خودم هستم
و گاهی هم از دایره امن خونه آروم خودم
باید یاد گرفت و رشد کرد
نقطه درخشان این جریان اینه که تنها نیستم
یادگرفتیم و یاد دادیم و کلی دوستی های جدید و زیبا شکل گرفت.
جای همه مادرها خالی.
#کارگاه_رسانه
۱۸:۳۱
استارت که زدم، اولین فکری که پرید توی سرم این بود:«خب… تا برسم خونه، شام چی بپزم؟»کارگاه رسانه نهضت مادری از صبح شروع شده بود و تا نزدیکای عصر ادامه داشت.با همین فکر، پیچیدم تو کوچهپسکوچههای شهر؛هر دستانداز، یک غذا پیشنهاد میداد!پلههای خونه رو یکیدوتا رفتم بالا،با کلی بار و بندیل و دو تا بچه؛دخترکم بغل یک دستم،و با دست دیگه پسرک رو نوازش میکردم.کلید رو داشتم میچرخوندم که گوشیم زنگ خورد…سحر بود؛ یکی از مامانهای نهضت مادری.صداش مثل همیشه پر از زندگی.وقتی فهمید امروزم فشرده بوده،با اینکه خودش دو تا دختر کوچولو داره و سومی تو راهه،برام غذا درست کرده بود…و اون غذای بهشتیِ مامانپز،در خستهترین حالتِ ممکن،رسید به دستم.این یعنی مواسات؛یعنی یکی حواسش به خستگیِ تو هست،حتی وقتی خودش هم خستهست. 🤍#زندگی_جمعی#مواسات#نهضت_مادری#محله_باقرشهر
اگر میخوای هم محله ای هات رو پیدا کنی، اسم محله و شهرت رو برای من بفرست
@h_sadat_hz
کانال های ما :
بله | ایتا
۱۹:۳۳
ساعت سه بعدازظهر بود…دوستان خستهتر از آن بودند که بخواهند تمرین عملی انجام بدهند. کلاسی که از ساعت ۱۰ صبح شروع شده بود، از یک طرف؛ و روزهی پیشواز ماه مبارک از طرف دیگر، رمق همه را گرفته بود.چندبار خواستیم تمرین پایانی را انجام بدهند، اما در چشمها خواهشی پنهان بود که آدم را خجالتزده میکرد…به پیشنهاد دوستان، من و دو نفر از دوستان رسانهی شهرری دستبهکار شدیم. با کلی خواهش و لبخند، یکییکی دوستان را جلوی دوربین آوردیم.و در کمال تعجب…بیشتر کسانی که میآمدند، پرانرژی صحبت میکردند و از کلاس راضی بودند!
انگار همان چند دقیقه گفتوگو، یک انرژی مضاعف به خودِ ما هم تزریق کرد؛
توی کارگاه «تدوین فیلم با موبایل» نهضت مادری، یاد گرفتیم که برای روایت کردن، لازم نیست استودیو داشته باشیم؛
️همین موبایلی که گوشه کیفمونه، میتونه صدای قصههای مادرانه باشه.
این فیلم، گوشهای از حالوهوای گفتوگوی مامانهایی که اومدن یاد بگیرن، رشد کنن و روایتگر دنیای خودشون باشن
ما اینجاییم تاقصههامون رو خودمون بسازیم،خودمون تدوین کنیم،و خودمون منتشر کنیم…
#نهضت_مادری#رسانه_مادرانه#کارگاه_رسانه
اگر میخوای هم محله ای هات رو پیدا کنی، اسم محله و شهرت رو برای من بفرست
@h_sadat_hz
کانال های ما :
بله | ایتا
انگار همان چند دقیقه گفتوگو، یک انرژی مضاعف به خودِ ما هم تزریق کرد؛
#نهضت_مادری#رسانه_مادرانه#کارگاه_رسانه
۱۹:۴۳
اولین ماموریتی که روز های ابتدای ورودم به خبرگزاری قرآن به من داده شد این بود «برو از زندگی روزمره مردم و قرآن عکس بگیر.»
با ذوق رفتم. فکر میکردم قرار است قرآن را وسط زندگی ببینم؛ کنار مادر، کنار دستهای کار کردهی پدرها، کنار وسایل بازی بچه ها.
اما بیشتر خانهها شبیه هم بودند.قرآن، بالای طاقچه.جلد چرمی سالم.روکش تمیز.دستنخورده. برق میزد، اما نفس نمیکشید.
فقط در خانههایی که حافظ یا قاری قرآن بودند، ورقها خم داشت. گوشهها تا شده بود. رد انگشت روی صفحهها مانده بود. آنجا قرآن زندگی میکرد.
مسابقات بینالمللی قرآن در راه بود و همه در تکاپو. خبرگزاری شلوغتر از همیشه بود. خبر، گزارش، مصاحبه… اما ذهن من درگیر همان طاقچهها بود.
دلم میخواست یک تصویر بسازم که بگوید قرآن فقط برای قاب نیست. برای زندگی است.
روزها فکر کردم. با اساتید حرف زدم. با دوستان مشورت کردم.بالاخره با کمک دوستانم مجموعهای شکل گرفت؛ «یک قرآن، یک امت».قرآن را از طاقچه پایین آوردیم.گذاشتیم وسط سفره زندگی آدم ها.کنار دستهای پینهبسته.کنار کودکی که هنوز درست خواندن بلد نبود اما صفحه را با انگشت دنبال میکرد.
آن روزها فکر میکردم قدم کوچکی برداشتهام. فکر میکردم قرآن در بطن زندگی مردم وارد میشود.
چیزی حدود ده سال گذشت.دی ماه ۱۴۰۴ آمد اول خبر را دیدم و بعد تصویر،تصویر قرآنهای پاره و آتشگرفته .جلدی سوخته.صفحههایی که نیمهجان در هوا تکان میخوردند.کاغذی که سیاه شده بود، اما هنوز کلمهها از میان خاکستر پیدا بودند.
همانجا چیزی در سینهام فرو ریخت.
نه فقط از خشم.از شرم.
از اینکه ما سالها قرآن را روی طاقچه نگه داشتیم،و من تازه دوباره یادم افتاد باید کاری بکنم.
توانم امروز به اندازهی همان دوربین است.همان عکسها را دوباره منتشر میکنم.شاید دوباره کسی قرآن را از طاقچه پایین بیاورد.شاید دوباره جایی، صفحهای ورق بخورد.شاید دوباره کلمهای خوانده شود.
و من هنوز امیدوارم روزی برسد که قرآن نه روی طاقچه،بلکه در دستهای ما باشد.#قرآن#ماه_رمضان#مادرانه_ها
اگر میخوای هم محله ای هات رو پیدا کنی، اسم محله و شهرت رو برای من بفرست
@h_sadat_hz
کانال های ما :
بله | ایتا
با ذوق رفتم. فکر میکردم قرار است قرآن را وسط زندگی ببینم؛ کنار مادر، کنار دستهای کار کردهی پدرها، کنار وسایل بازی بچه ها.
اما بیشتر خانهها شبیه هم بودند.قرآن، بالای طاقچه.جلد چرمی سالم.روکش تمیز.دستنخورده. برق میزد، اما نفس نمیکشید.
فقط در خانههایی که حافظ یا قاری قرآن بودند، ورقها خم داشت. گوشهها تا شده بود. رد انگشت روی صفحهها مانده بود. آنجا قرآن زندگی میکرد.
مسابقات بینالمللی قرآن در راه بود و همه در تکاپو. خبرگزاری شلوغتر از همیشه بود. خبر، گزارش، مصاحبه… اما ذهن من درگیر همان طاقچهها بود.
دلم میخواست یک تصویر بسازم که بگوید قرآن فقط برای قاب نیست. برای زندگی است.
روزها فکر کردم. با اساتید حرف زدم. با دوستان مشورت کردم.بالاخره با کمک دوستانم مجموعهای شکل گرفت؛ «یک قرآن، یک امت».قرآن را از طاقچه پایین آوردیم.گذاشتیم وسط سفره زندگی آدم ها.کنار دستهای پینهبسته.کنار کودکی که هنوز درست خواندن بلد نبود اما صفحه را با انگشت دنبال میکرد.
آن روزها فکر میکردم قدم کوچکی برداشتهام. فکر میکردم قرآن در بطن زندگی مردم وارد میشود.
چیزی حدود ده سال گذشت.دی ماه ۱۴۰۴ آمد اول خبر را دیدم و بعد تصویر،تصویر قرآنهای پاره و آتشگرفته .جلدی سوخته.صفحههایی که نیمهجان در هوا تکان میخوردند.کاغذی که سیاه شده بود، اما هنوز کلمهها از میان خاکستر پیدا بودند.
همانجا چیزی در سینهام فرو ریخت.
نه فقط از خشم.از شرم.
از اینکه ما سالها قرآن را روی طاقچه نگه داشتیم،و من تازه دوباره یادم افتاد باید کاری بکنم.
توانم امروز به اندازهی همان دوربین است.همان عکسها را دوباره منتشر میکنم.شاید دوباره کسی قرآن را از طاقچه پایین بیاورد.شاید دوباره جایی، صفحهای ورق بخورد.شاید دوباره کلمهای خوانده شود.
و من هنوز امیدوارم روزی برسد که قرآن نه روی طاقچه،بلکه در دستهای ما باشد.#قرآن#ماه_رمضان#مادرانه_ها
۵:۲۹
به بهانه چهلم شهدای
ایران
شهیدآباد
قدمهام را محکم میکنم. چشم لای جمعیت میچرخانم. از وقتی عروس نازیآباد شدم، کشته لوتیمرامیشان هم شدم.روزهای اول عقدمان بود که گوشی را گرفت سمتم و کلیپ را پخش کرد. قرار بود خودش را از بالگرد پرتاپ کند توی آسمان و با چتر فرود بیاید.بین جماعتی که از ترس یا به پایین نگاه نمیکردند یا با هول دادنِ استاد توی آسمان بالشان را میگشودند، او با لبخند یک نگاه به پایین انداخت و یک نگاه به دوربین- زندهباد نازیآبادو خودش را انداخت توی ابرها.از همان اول دستم آمد این جماعت یک چیزشان میشود. از همان چیزها که وقتی پناه نداشته باشی، میتوانی پشتشان قایم بشوی. یعنی مرام و معرفتِ توی گود زورخانه و گوشِ شکسته کشتی، فقط توی این باشگاه و آن باشگاه نیست؛ میتوان آن را توی محله و بر سر درِ هر کوچه دید.
اسم شهدای خیابانها و کوچهها آنقدر زیاد است که تعدادشان به ۳هزار و ۶۰۰ میرسد. یک محله به اندازه یک شهر!بهم گفت: «بچههای نازیآباد بامرامند.»راستش این عِرق داشتنش اولها بدجور توی ذوق میزد. ولی هیأت که میرفتیم، از مداح و روضهخوان همه از همان بامرامهای لوتی بودند. از همانها که جان را گرفتهاند کفِ دست و مردِ میدانند و نبرد. موقعِ روضه اباعبدالله مجلس را تا سرحدِ جنون هوایی میکردند.میانِ خیلِ جمعیت تشییعکننده، دوشادوش همسر قدم برمیداشتم. از خیالم آدمهایی میگذشتند که سرشان خیلی میارزید. یکی مثلِ #آقا_بیگی، فرمانده بسیج که شب اغتشاش، بچهها را یکییکی به داخل هدایت میکرد تا توی محوطه پراکنده نباشند. بالاخره بچههای مردمند، دلخوشی مادری، پدری یا همسری؛ که یکدفعه نارنجک را زدند توی سرش!حالا خواهرش نشسته بود بالای سرِ پیکرِ بیسرِ برادر. چند بار دیگر قرار است این صحنه در تاریخ تکرار شود؟ هی دستها را تکان میداد و با خودش نجوا و ناله میکرد.آنچه سالها تهِ ذهنم تهنشین شده بود را زمزمه کردم؛ «هرچی آدم گنده و بزرگه، نازیآباد داره.»مداح خودش یکپا لوتی بود. سر خماند سمت جمعیت و گفت: «به شماها که تازه اومدین تو این محل میگم؛ آقا که اومدن دیدار مادر شهیدان «خالقیپور» فرمودن، نبینین اینجا اسمش نازیآباده؛ اینجا
*شهیدآباد* ه.»
#مثلِ_ارباب
درست شبیهِ شیشه عطری که درش گم شده باشد.
اگر میخوای هم محله ای هات رو پیدا کنی، اسم محله و شهرت رو برای من بفرست
@h_sadat_hz
کانال های ما :
بله | ایتا
شهیدآباد
#مثلِ_ارباب
درست شبیهِ شیشه عطری که درش گم شده باشد.
۵:۵۵
سرکار خانمخسروی، "مسئول تشکل مردمی نهضت مادری"
در آدرس زیرhttps://daneh.ir/demo2/mod/lmskaranskyroomtwo/view.php?id=50915
حکومت #امام زمان (عج) برپایه #قرآن هست ؛ برای سرعت بخشیدن به ظهور باید دلامونو به #قرآن محکم گره بزنیم
۱۳:۲۲
مهمون که میاد خونه مون، قطعا با نون و پنیر هم سیر میشه ولی سعی می کنیم بهترین چیزی که داریم رو برای پذیرایی تدارک ببینیم.
حالا ماه میهمانی خدا رسیده. امسال حال و هوام یه مقدار متفاوت و خاصه. شاید چون پسرم داره نوجوون میشه و قراره با واجبات و مستحبات آشنا بشه. شاید چون نی نی توی راهی دارم. نمی دونم...
بلند شدم.
تمیزکاری کردم، جارو، شستن لباس و ظرف، جمع و جور کردن کمدها و هر کاری که می شد نشون بده یک ماهِ خاصه و یه مهمون خیلی عزیز داریم. عه!!!ما مهمون خداییم یا خدا مهمون ماست!!؟؟ نمی دونم...
بلند شدم.
شنیده بودم انجام مستحبات و توسلات، راز تربیتی مامانهاست. پس میریم سراغ غسل شب اول. و گلاب زدن به سر و صورت.و با وضو بودن. و قرآن خوندن.
حالا دیگه تزئینات ساده ی روی دیوار هم درست کردیم. رومیزی اون خوشکله که برای مهمون میندازیم رو گذاشتیم. سحری هم پختیم.
همه چی آماده ست برای ورود میهمان؟؟؟؟ولی خدا که زودتر اومده بود. ما هم که وصل شده بودیم. نمی دونم...
وقت بلند شدنه. خدا خیلی بزرگ تر از اونیه که من رازهاشو بفهمم.
بسم الله و بالله و فی سبیل الله... وارد حریم امن الهی شدیم.🥹
خدایا شکرت










#رمضان_مادرانه#عشق_بازی_با_خدا#مناجات_میثم_مطیعی
حالا ماه میهمانی خدا رسیده. امسال حال و هوام یه مقدار متفاوت و خاصه. شاید چون پسرم داره نوجوون میشه و قراره با واجبات و مستحبات آشنا بشه. شاید چون نی نی توی راهی دارم. نمی دونم...
بلند شدم.
تمیزکاری کردم، جارو، شستن لباس و ظرف، جمع و جور کردن کمدها و هر کاری که می شد نشون بده یک ماهِ خاصه و یه مهمون خیلی عزیز داریم. عه!!!ما مهمون خداییم یا خدا مهمون ماست!!؟؟ نمی دونم...
بلند شدم.
شنیده بودم انجام مستحبات و توسلات، راز تربیتی مامانهاست. پس میریم سراغ غسل شب اول. و گلاب زدن به سر و صورت.و با وضو بودن. و قرآن خوندن.
حالا دیگه تزئینات ساده ی روی دیوار هم درست کردیم. رومیزی اون خوشکله که برای مهمون میندازیم رو گذاشتیم. سحری هم پختیم.
همه چی آماده ست برای ورود میهمان؟؟؟؟ولی خدا که زودتر اومده بود. ما هم که وصل شده بودیم. نمی دونم...
وقت بلند شدنه. خدا خیلی بزرگ تر از اونیه که من رازهاشو بفهمم.
بسم الله و بالله و فی سبیل الله... وارد حریم امن الهی شدیم.🥹
خدایا شکرت
۱۸:۵۹
دورهمی دوستانه رفتیم خونه یکی از دوستان عزیزموندوستی که پای پسر دوساله شیطونش رو تازه از آتل دراورده بود و دو هفته سختی رو پشت سر گذاشته بود.خونه و کمد و کابینتا کمی در هم و شلخته شده بود که باتوجه به اوضاعی که پشت سر گذاشته بود طبیعی بود ،دو هفته کامل بچه به بغل!!و حین صحبت ها متوجه شدیم که مامانمون باردار هم هست
دیگه اینو که گفت بسیج شدیم و خونه و زندگی رو کوبیدیم از نو ساختیم
نمیدونید چهکیفی داد و خوش گذشت.هم حال ما خوب شد هم حال رفیقمون که از اوضاع خسته و ناراحت بودمواسات همینه 
#مواسات_مادری#نهضت_مادری_ملایر
اگر میخوای هم محله ای هات رو پیدا کنی، اسم محله و شهرت رو برای من بفرست
@h_sadat_hz
کانال های ما :
بله | ایتا
#مواسات_مادری#نهضت_مادری_ملایر
۲:۳۱
جشن امروز، پر بود از بوی زندگی، نشاط و یکدلیصاحبخانه، وسط شلوغیِ کار و روزمرگی، دل به دریا زده بود و خانهاش را برای یک باهم بودنِ دلی گشوده بود؛ باهم بودنی به نیت اعیاد شعبانیه.چند تا مامان مهربون، با وجود کوچولوهاشون، دست به کار شدن و کیک پختن؛چند تا مامان هم زودتر اومدن تا توی کارها کنار صاحبخونه باشن.مامانا یکییکی رسیدن و خونه، کمکم گرمِ گرمای حضورشون شد.خانم دارابی عزیز، که خودش پنج تا گلِ ناز داره، با حرفهاش از فتنههای آخرالزمان گفت و بعد هم برای بچهها مولودی خوند.خانم گنجگلی مهربون هم با صدای دلنشینش، مولودیِ مامانا رو گرمتر کرد.طبق معمول، خاله سحر، بچهها رو سرگرم کرده بود تا مامانا با خیال راحت به صحبتها گوش بدن.پایان دورهمی، با چای و میوه و کیکهای مامانپز، شیرینتر شد و گلدونهایی به رسم یادبود تقدیم شد.در آخر هم یکی از مامانا، روغنهای دستسازش رو آورده بود و مامانا برای سلامتیشون، با دل و جان ازش تهیه کردن.یک جشن ساده، خودمونی و دلی؛از جنس شعبان، از جنس باهم بودن 🤍
#اعیاد_شعبانیه#نهضت_مادری#محله_باقرشهر
اگر میخوای هم محله ای هات رو پیدا کنی، اسم محله و شهرت رو برای من بفرست
@h_sadat_hz
کانال های ما :
بله | ایتا
#اعیاد_شعبانیه#نهضت_مادری#محله_باقرشهر
۲:۳۳
بسم الله الرحمن الرحیم




دلمون میخواست برای میلاد آقاجانمون، امام زمان(عج)،وپیروزی انقلاب کشور عزیزمونیه جشن خوب و از ته دل بگیریم.نه خیلی رسمی، نه شلوغ…یه جشن ساده و خودمونی.با هم کمک کردیم و از روز قبلوسایل آش رو آماده کردیمیکی از دوستان گفت آش رو توی خونهش درست میکنه،چندتا از دوستان هم زحمت کیک و پفیلا رو کشیدن.وقتی رسیدیمیه میز قشنگ برای جشنمون چیدیمیه گلدون سبز پر از گلهای خوشبو نرگس هم گذاشتیمدوستامون یکی یکی اومدن و از دیدن هم کلی خوشحالی کردیمکنار هم نشستیم،چای و کیک خوردیم، آش خوردیم،حرف زدیم و خندیدیم.بچهها بازی کردن و فضای جمع پر از شور و خنده شد.البته که به فکر دلخوشی بچه ها هم بودیم یکی از مامانهای خوش ذوقمون کلی فرفره رنگارنگ برای بچه ها آماده کرده بود و یکی دیگه از مامانها کلی بادکنک آورده بود.خلاصه حسابی به خودمون و فرشته هامون خوش گذشت و لذت بردیم از کنار هم بودنهمهچی با دل آماده شده بود؛با نیت خوب،با دعاهای مادرونه،با حالِ خوب.آخرش هم باز دست به دست هم دادیمو مسجد، که بهترین جا برای حال خوب و آرامشمونه، رو مرتب کردیم.و آخر هم هرکی با یه حس قشنگتر رفت خونه،به امید اینکه انشاءاللهدوباره به یه بهونهی قشنگ دیگهکنار هم جمع بشیم.مادرونه یعنی کنار هم…یعنی با هم بودن،یعنی دل به دل،صلواتی بفرستیمبرای شادی دل آقاجانمون، امام زمان(عج) 
#نهضت_مادری#محله_حکیمیه_شرق
اگر میخوای هم محله ای هات رو پیدا کنی، اسم محله و شهرت رو برای من بفرست
@h_sadat_hz
کانال های ما :
بله | ایتا
۲:۳۴
۲:۳۶
امروز نوبت یکی از قشنگترین قرارهای جمعمون بود؛دیدنیِ قدم نو رسیده
همون قرار ساده و دوستداشتنی که بعد از چهل پنجاه روز، دست جمعی میریم دیدن مامان و نینی…با یه شاخه گل برای مامان،و یه هدیه کوچولو برای مهمون جدید زندگیش.همیشه این دیدارها پر از حال خوبه؛از خندههای آروم،از بغل کردنهای محتاطِ مادرونه،از نگاههایی که پر از خستگیه ولی برق عشق توش معلومه.اما امروز یه اتفاق قشنگتر هم افتاد…مامان نینی، با همون دلِ بزرگِ مادرونهاش،برای دو تا از مامانهایی که تازه بچهدار شده بودن،هدیه گرفته بود؛ دو دست ست نوزادی،انگار که شادیِ مادر شدن رو خواسته بود بین بقیه هم تقسیم کنه.این چیزاست که جمع ما رو قشنگ میکنه؛این که تو شلوغی زندگی و بیخوابیهای شبانه،یادمون میمونه هوای همدیگه رو داشته باشیم.یادمون میمونه مادر بودن فقط برای بچههامون نیست،برای همدیگه هم هست…برای دلگرم کردن،برای شریک شدنِ حال خوب،برای گفتنِ بیکلامِ «میفهممت».دیدنی قدم نو رسیده بهونهست؛بهونهای برای با هم بودن،برای اینکه یادمون نره تو این مسیر، تنها نیستیم 🤍
#نهضت_مادری_محله_استخر
اگر میخوای هم محله ای هات رو پیدا کنی، اسم محله و شهرت رو برای من بفرست
@h_sadat_hz
کانال های ما :
بله | ایتا
#نهضت_مادری_محله_استخر
۲:۳۸
۲:۳۸
۲:۳۸
روزی که تصمیم گرفتیم به جای تماشاچی بودن و اعتراض کردن صرف قدمی برداریم ؛ فکر نمیکردیم قطره قطره وانگهی دریا شویم🥲همه مشغله داشتیم🥴مادر بودیم و هزار جور مسولیت مختلف
اما گفتیم با هم دیگر #میتوانیماگر هر کدام مان یک چیزی را بیاورد وسط....


یکی فکرش را مواسات کرد
دیگری وقتش را
آن یکی کاغذش را
و اینگونه کمبود های و نداشتن های مان جبران شد

الحمدلله به همت عزیزان گروه تعدادی گاهنامه تولید و توزیع شد


ان شاالله با کمک بقیه تعداد بیشتری نوشته بشه و پخش بشهبه همراه گاهنامه های بعدی
#محله_کیانی
اگر میخوای هم محله ای هات رو پیدا کنی، اسم محله و شهرت رو برای من بفرست
@h_sadat_hz
کانال های ما :
بله | ایتا
#محله_کیانی
۲۳:۴۷