بله | کانال تا کوچ
عکس پروفایل تا کوچت

تا کوچ

۱۶,۱۷۵عضو
thumbnail

۹:۲۶

تا کوچ
undefined تصویر
سال‌هاست هرکس فحاشی و بی‌ادبی کنه من درجا بلاک ریپورت می‌کنم. اصلاً هم در قبال آدم فحاش آلوده‌دهان از این ژست‌های «زنده باد مخالف من!» ندارم. فشردن گزینهٔ ریپورت و بلاک و حذف شدن از دایرهٔ مخاطبان. آدم که خودشو در معرض مار غاشیه قرار نمی‌ده که!
هیچ‌وقت هم جواب نمی‌دم. شأن مسلمون بالاتر از اینه که دهن به دهن الواط فحاش بی‌چاک‌دهن بذاره.حیف وقت و عمر عزیز آدم که به پاسخ دشنام بگذره.این یه نفر چون به مردم و ملت شریف ایران توهین کرد باید یه تودهنی می‌خورد.

۹:۵۸

thumbnail
به‌زودی…

۱۹:۰۳

thumbnail
دوست قشنگم رو ببینید که در فضای لجن‌آلود اینستاگرام، بی‌لکنت در دکّان کوچکش پای این پرچم سربلند ایستاده.undefinedبا دنبال کردن کانالش و پسند و نظر گذاشتن روی پست‌هاش، دلش رو گرم کنیم که وطن‌دوست‌ها هوادار همن.خرید هم بکنید که من آبرو وسط می‌ذارم محاله پشیمون بشید، چون الهام ۲۰ساله رفیق منه و از نزدیک شاهد کار و زندگی‌شم و ادویه‌هاش تو کابینتامه:)
ایناهاش:http://ble.ir/avishspices

۱۰:۲۶

بسم الله الرحمن الرحیمساعت ۴ جلوی مسجد سوخته
قسمت اول

برای ۲۲بهمن، یه گروه از خبرنگارای خارجی اومدن ایران. روال مرسومیه در دنیا که هرجا اتفاق مهم و بزرگی رخ می‌ده، خبرنگارا اعزام می‌شن به میدان تا خودشون با چشمای خودشون روایت میدانی خودشونو ارائه کنن.
از جاهای مختلفی بودن، آمریکا، انگلیس، بوسنی، لبنان و… همراهشون تصویربردار هم داشتن تا خودشون گزارش تصویری هم تهیه کنن و از هر گوشهٔ جمعیت که خواستن فیلم بگیرن.
قرار بود روز ۲۲بهمن من همراه این هیئت خبرنگاری باشم، اما چنان در سیلِ به معنی واقعی کلمه خروشانِ جمعیت گیر افتادم که زنگ زدم گفتم من اگه واقعاً پرستو بودم پرواز هم می‌کردم نمی‌تونستم خودمو به شما برسونم!امروز نمی‌تونم همراهی‌تون کنم.

این وسط یه ماجرای عجیب دیگه هم رخ داد. من سه راند رفتم راه‌پیمایی!صبح اول صبح رفتم دیدم ساعت ۷ و ۸، وقتی هنوز دوربینی و خبرنگاری و غرفه‌ای فعال نیست، مردم تهران برای دل خودشون پاشده‌ن اومده‌ن!باورکردنی نبود. یکی دو ساعت پیش از شروع رسمی مراسم اومده بودن که از اول صبح خیابون پر باشه، اونم وقتی می‌دونستن یه ساعت دیگه خیابون قفل و مترو کیپ کیپ می‌شه و باید چند ساعت سرپا بمونن!
چون هنوز جمع متراکم نبود، برگشتم دوباره ساعت ۱۰:۱۵ زدم بیرون. بچه‌هامم بردم با خودم. خدا خواهرمو رسوند که فسقلیا رو در جمعیت مراقبت کنه تا بپرم رو در و دیوار پلاتو بگم و ویدئو بگیرم. کلی طول کشید تا با آدما مصاحبه کنم و تصویر بگیرم. سؤال هم این بود: «آیندهٔ ایران رو چطور می‌بینی؟»
۱۱:۴۵ برگشتم ویدئوها رو بفرستم برای تدوینگر که دیدم یا حسین! میکروفون که از دست یه آقایی افتاده بود زمین، قطع شده و ۷۰٪ ویدئوها و پلاتوها بی‌صدا ضبط شده‌ن!!!زدم تو سر خودم گفتم خدایا جمعیت رفت حالا من چکار کنم؟
دوباره پوشیدم بچه‌ها رو سپردم به پدرشون و رفتم بیرونو شوکه شدم!دم اذان ظهر هنووووز جمعیت انقدر متراکم و فشرده بود که به‌سختی می‌شد حرکت کنی!!!این همه آدم ساعت‌ها وسط خیابون با بچه و کالسکه و ویلچر و عصا، پیر و جوون، در این تهران پهناور که شرق تا غربش خودش دو ساعت راهه…هیچ‌وقت انقدر از شلوغی طولانی راه‌پیمایی خوشحال نشده بودم!
انگار همون ساعات اوله و همه سرحال و آمادهٔ تکبیر و شعار، راه‌پیمایی کاملاً متراکم ادامه داشت. دویدم مصاحبه‌ها رو گرفتم.
این‌جوری بود که پس از راند سوم، له و لورده رسیدم خونه پیش دو تا بچهٔ گشنهٔ خسته که منتظر خوراکی ۲۲بهمنشون بودن چون قراره بعدنا که بزرگ شدن بفهمن ما یه عمر «ساندیس‌خور» شنیدیم و عشق کردیم و خودمون جور جمهوری اسلامی عزیزمونو کشیدیم برای خودمون و بچه‌هامون آبمیوه و بستنی خریدیم که بعد راهپیمایی بشه خاطرهٔ خوش، بچسبه به جونشون.
خلاصه۲۲ بهمن گذشت و ۲۳ بهمن شد که فاطمه زنگ زد گفت پرستوجون ساعت ۴ بیا جلوی مسجد سوخته…

۱۶:۰۹

thumbnail
دوربین رو دادم دست یکی از شما. گفتم یه پلاتو بگم ضبط کنی؟ خودش بعد پلاتو، دوربین رو برد روی پرچم. صدای اذان پیچید.این جواب سؤالم بود.آیندهٔ ایران رو چطور می‌بینی؟چمران از چ حاتمی‌کیا اومد زد رو شونه‌م و گفت:تا وقتی صدای اذان از مأذنه‌های این خاک بلنده، ناامیدی گناه کبیره‌ست…

۱۶:۱۴

ساعت ۴ جلوی مسجد سوخته
قسمت دوم
مسجد سوخته.این کلمه گرومپ‌گرومپ می‌خورد به دیواره‌های جمجمه‌م. مسجد سوخته. چقدر این ترکیب تیزه، نخ‌کش می‌کنه دل آدم رو.چرا مسجد، سوخته؟چرا یکی باید دلش بیاد مسجد رو، خونهٔ خدا رو، بسوزونه؟چرا یکی باید انقدر با مسجد دشمنی داشته باشه که بسوزوندش؟چرا وقتی اسنپ گرفتم، خواست مقصد رو باهام چک کنه، دیگه نتونستم بگم مسجد سیدالشهدا، نگفتم مسجد دور میدون طهرانی‌مقدم، گفتم مسجد سوخته؟
با ضربان این فکرهای درهم توی کله‌م، رسیدم دور میدون.چند تا از دوستا و همکارام اون‌جا بودن. یکی به عربی مسلط بود، یکی به اسپانیولی. زبان. زبان. این زبان همیشه جاش وسط وسط زندگی آدمای محور مقاومته و هیچ گریزی ازش نیست. وقتی پای روابط انسانی، وقتی پای عاطفه و‌ ادراک و حس و تذکار وسطه، هوش مصنوعی و نرم‌افزار ترجمه باید کلاهشونو به احترام مغز انسان بردارن، تعظیم‌کنان برن کنار.
حرف، حرف میاره.چندوقت پیش دوستی با یکی از چهره‌های محور مقاومت در ترکیه ارتباط گرفته بود. انگلیسی بلد نبود و با دیپ‌سیک و چت‌جی‌پی‌تی با طرف گفت‌وگو می‌کرد. از یه جایی به بعد منم وارد پروژه شدم، البته بعدش خارج شدم! همکاری شکل نگرفت، ولی در همون ایام کوتاه، یه بار اون سوژهٔ ترک بندهٔ خدا به من گفت پرستو لطفاً ارتباط من با خودت باشه. من دیگه با فلانی حرف نمی‌زنم! ما با هم language barrier داریم! یعنی سد زبانی، مرز زبانی. می‌گفت من اذیت می‌شم از ارتباط باواسطه.حالا چی شده بود؟همکار ما متوجه نشده بود لحن پیامایی که هوش براش ترجمه کرده چقدر بد و دستوری و عتابیه! بی این که لحن رو متوجه باشه، به خیال خودش عین حرفای خودشو به انگلیسی برای طرف فرستاده بود و نمی‌دونست چقدر حس جملات در ترجمه عوض شده.
از اون طرف، چون زبان نمی‌دونست، شناختی از فرهنگ بیگانه هم نداشت و یه سری ظرائف فرهنگی رو در ارتباط با یه خارجی نمی‌دونست. چرا؟ چون زبان فقط زبان نیست! زبان پنجره‌ست به سمت شناخت یک جهان.
بگذریم. تا دوستامو دیدم اینا همه از ذهنم گذشت، خاصه وقتی دیدم مریم‌جان یوسفی‌صدر هم اون‌جا بود و به عربی و انگلیسی داشت ارتباط می‌گرفت با آدم‌ها.
خبرنگارها اومدن. خانوادهٔ شهید ایستاده بودن جلوی مسجد تا همراه راوی، روایت اون شب شوم رو تعریف کنن، شبی که حرمت خونهٔ خدا شکسته شد… شبی که قرآن‌ها در آتش سوختن تا شیطان از خوشحالی زوزه بکشه… شبی که خون ایرانی روی زمین ریخت و برای آمریکا هیچ مهم نبود خون شهیده یا جاویدنام، فقط مهم بود خون ایرانی باشه. یه ایرانی کمتر…
فرصت کم بود، چهره‌ها هم چهره‌های مهمی بودن. مردم جمع شده بودن. به روایت راوی گوش می‌دادن، با تعجب. از خیلی چیزا خبر نداشتن، آدمایی که از جلوی مسجد سوخته رد می‌شدن و نمی‌رفتن بگردن پی این‌که چرا یکی باید مسجد رو بسوزونه؟
توی همون فرصت کوتاه، با سه تا خبرنگار حرف زدم، از آمریکا و انگلیس.نه شد کادر حرفه‌ای ببندیم، نه شد متمرکز حرف بزنیم. آدما مدام در تردد بودن و برنامه، بازدید از مسجد بوداما در همین فرصت کم، سعی کردم نظر این آدمای رسانه‌ای رو دربارهٔ پیش‌فرض‌هاشون پیش از اومدن به ایران و پس از دیدن ایران بپرسم.
این‌جا بود که عجیب‌ترین اتفاق افتاد! حرفایی از این خبرنگارا شنیدم که لحظه به لحظه لبخند من رو عمیق‌تر و حیرتم رو بیشتر کرد.
دوستای عزیزم در اسکرین‌شات زحمت کشیدن یکی از مصاحبه‌ها رو با ترجمهٔ خوب، تدوین کردن. حرفا و واکنشای منم درآوردن که ویدئو کوتاه بشه فقط حرفای بشری باشه. بشری، بشری شیخ، خبرنگار مشهور اهل لندن که به عربی و انگلیسی کار رسانه‌ای می‌کنه.
دوست دارم این ویدئو رو با دقت ببینید.ساعت ۴، جلوی مسجد سوخته…

۱۵:۰۶

thumbnail
گفت‌وگوی من با خانم بشری شیخ، خبرنگار مستقل اهل لندن دربارهٔ نگاه و نگرش او به ایران و ۲۲بهمنی که شاهدش بود،حوالی ساعت ۴ روز ۲۳ بهمن ۱۴۰۴، جلوی مسجد سوخته…
http://ble.ir/parastooasgarnejad

۱۵:۱۴

بسم الله الرحمن الرحیم
یکی از بزرگ‌ترین لطف‌هایی که می‌خوام به امید الله در ماه مبارک رمضان در حق خودم بکنم، مؤانست و معاشرت خیلی بیشتر با آقای سیدعلی‌آقای خامنه‌ایه.
می‌خوام به مدد خدا، خیلی بیشتر از قبل، کتاباشونو بخونم، خیلی بیشتر از قبل سخنرانیاشونو گوش کنم و خیلی بیشتر از قبل در سایتشون بچرخم و فیش‌های موضوعی و متن بیانات رو بخونم.
اگر امروز کسی بخواد یه ایرانی شجاع غیور وطن‌دوست مسلمون حیدری مهدوی فاطمی حسینی ادبیاتی تاریخ‌بلد سیاست‌فهم کیّس باسواد اثرگذار باشه، در کل عالم هیچ الگویی بهتر از آقای سیدعلی‌آقای خامنه‌ای پیدا نخواهد کردو من با شرفم، با خونم، پای این جمله رو امضا می‌کنم.
می‌خوام صدای این ابرمرد همه‌ش توی ذهنم باشه. می‌خوام تقلا کنم شبیهش بشم. می‌خوام ازش یاد بگیرم بی شیشهٔ ضدگلوله، رخ‌به‌رخ با مردم، در خطیرترین بزنگاه‌ها، عمیق‌ترین حرفا رو با بیشترین سکینهٔ قلبی بزنم.
می‌خوام یادم نره خطرناک‌تر از ناو آمریکایی، سلاحیه که می‌تونه اون ناو رو به قعر دریاها ببره.
می‌خوام سرمو بالا بگیرم برای نسل بعد تعریف کنم من معاصر مردی بودم که هیچ‌کس ایران رو به اندازهٔ او دوست نداشت و هیچ‌کس به اندازهٔ او اشتباه قضاوت نشد و تهمت و توهین و غیبت سمتش گسیل نشد و هیچ‌کس قدر او نبخشید و نگذشت و دل نسوزوند و به نیکی جبران نکردو هیچ‌کس برای ایران چنان نجنگید که اوسید نازنین خیابان کشوردوست...
یا اللهاز عمر من آن‌چه هست بر جایبستان و به عمر وی بیفزای
http://ble.ir/parastooasgarnejad

۵:۵۱

یه خیری هم برسونم امروز:من برای سفر عمره، خیلی تحقیق کردم و متوجه شدم متأسفانه در این عرصه هم احکام دین خیلی زیرپا گذاشته می‌شه... خیلی تغافل و نابلدی و کم‌لطفی در این عرصه زیاده متأسفانه. خدا عمری بده بعدها بهش خواهم پرداخت چون هنوز که نشده سفرهٔ سفرم رو درست پهن کنم این‌جا.
یکی از عرصه‌ها، لباس احرامه.این لباس باید شرایط خاصی داشته باشه که مهم‌ترینش، سادگیه؛ سادگی محض.احکام رو یه نگاه بندازیم حیرون می‌شیم که اگه حکم لباس احرام اینه، پس اینا که توی بازارن و قد لباس عروس جلب توجه می‌کنن چی هستن پس!
در پایان تحقیق‌هام، به دو جا رسیدم که حمد خدا مطابق با اصل و فلسفهٔ حج محصول تولید می‌کنن:زادو خراشاد
برای خودم و همسرم از این دو برند عزیز خرید کردم و همه‌جوره راضی بودم، چه بابت حوله و لباس و جنس لطیف و خنک و متفاوتش، چه بابت سوغات که سلیقه و سادگی توش موج می‌زد، چه بابت رفتار و شخصیت نیروی انسانی.
با دلم، بی یک ریال هزینه یا کالا، این دو عزیز رو بهتون معرفی می‌کنم و خدا خودش شاهده نیتی جز خیر رسوندن به حجاج بیت‌الله‌الحرام و حمایت از کسب‌وکارهایی که از نزدیک می‌شناسم و کیفیتشونو شخصاً بررسی کرده‌م و خودم ازشون خرید کرده‌م، ندارم.

۶:۰۲

بازارسال شده از زاد
thumbnail
undefined*حضور زاد در رویداد تخصصی حج* undefined
undefined ملزومات سفر حج: لباس احرام آقایان و بانوان، لوازم الکترونیکی، خوراکی‌های مناسب حج و...undefined*سوغات حج:* بطری‌آب زمزم، انواع سجاده و تسبیح،ظرف خرمای مدینه، عطر روضه منوره، انواع کتب سفرنامه و معرفتی، ...

undefined سوغات و ملزومات حجundefined ۲۹ و ۳۰ بهمن، ۱ اسفندundefined ساعت ۱۵ تا ۲۳undefined تهران، شهرک محلاتی، تالار بعثت
undefined بله undefined تلگرام undefined اینستاگرام undefined ایتا undefined سایت


undefined @zaadhaj

۶:۰۳

بازارسال شده از خراشاد
thumbnail
از محصول ویژه خراشاد در ایونت کندو هر چییی بگم کم‌گفتم ....
حجاج پارسال در حال خرید حوله احرامundefinedundefined
عضو کانال خُراشاد شوید:ble.ir/join/6qy3bLvyfv

برای ثبت سفارش من اینجامundefinedundefined:@khorashaad

۶:۰۵

کل خریدم در مکه و مدینه اینا بود:سه تا عروسک خیلی ارزونسه بسته خرمای مدینهسه تا دونه شکلات برای افت فشار احتمالی در طواف که اونم بعد تموم‌شدن خوراکیایی که از ایران آورده بودم ناچار شدم بخرم از بین برندهایی که صهیونیستی نبودن.
هیچ‌چیز جز اینا نخریدمو کل بازدیدم از پاساژها و مراکز خرید یک ساعت هم نشد، اونم منی که می‌دونین در بوسنی و لبنان و مالزی و... مدام از این طرف به اون طرف مشغول گشت‌زنی بودم.
چرا؟در خانه اگر کس است، یک حرف بس است.undefined

۶:۱۰

تا کوچ
undefined گفت‌وگوی من با خانم بشری شیخ، خبرنگار مستقل اهل لندن دربارهٔ نگاه و نگرش او به ایران و ۲۲بهمنی که شاهدش بود، حوالی ساعت ۴ روز ۲۳ بهمن ۱۴۰۴، جلوی مسجد سوخته… http://ble.ir/parastooasgarnejad
این رو دیدین؟ دوست داشتین؟گفت‌وگو با نفر دوم رو هم بذارم؟

۱۲:۲۹

شبکه نهال، همین الان، انیمیشن صدرا، دیدنی و خوب، متناسب با ماه مبارک، فقط خیلی طوووولانی!نقدشم قبلاً نوشته‌م

۱۰:۳۵

تا کوچ
شبکه نهال، همین الان، انیمیشن صدرا، دیدنی و خوب، متناسب با ماه مبارک، فقط خیلی طوووولانی! نقدشم قبلاً نوشته‌م
thumbnail
بسم الله الرحمن الرحیمانیمیشن رمضانیه
پرستو علی عسگرنجاد

خیلی کار داشتم، اما کار خودش را کرده بود. به خودم آمدم دیدم نزدیک دو ساعت است جلوی تلویزیون نشسته‌ام تا تیتراژش پخش شود و بفهمم کار کدام کارگردان شیرپاک‌خورده‌ای‌ست. تیتراژ پایانی از تلویزیون پخش نشد. دست به دامن گوگل شدم. هرچه فارسی و انگلیسی «انیمیشن صدرا» را جست‌وجو کردم، چیزی پیدا نکردم. دست آخر فهمیدم نام اصلی اثر، #نوسا بوده و به فراخور حافظهٔ شنیداری مخاطب ایرانی، در دوبلهٔ فارسی، به #صدرا تغییر پیدا کرده.اول هم در یوتوب، قسمت‌قسمت پخش شده تا ۲۰۲۲ که نسخهٔ سینمایی‌اش درآمده.

پشت نام این انیمیشن جذاب اندونزیایی هم البته قصه‌ای‌ست. نوسا نام قهرمان پسر داستان است که خواهری به نام «رارا» و گربه‌ای به نام «آنتا» دارد و ترکیب این سه، نامی اندونزیایی می‌سازد که ریشه در تفکری کهن در آن سرزمین دارد. بگذریم.
انتخاب انیمیشن نوسا برای جدول پخش نوروزی شبکهٔ کودک، انتخاب هوشمندانه و خوش‌سلیقگی به‌جایی بود، چون اثر در ماه رمضان روایت شده و روز اول ماه مبارک هم پخش شد. از این جهت که بچه‌ها به اسلام، نگاهی فرامرزی پیدا کنند، اثری تماشایی‌ست. شیرین است آیین نیک مسلمانی را در انیمیشنی جذاب دیدن. شخصیت اصلی، معلول است، اما ناتوان نیست. رؤیا دارد. خیال بالنده و پیش برنده دارد و این، سخت زیباست. تلاش برای موفقیت علمی در بطن زیست دینی هم برای کودکان، محتوای مناسبی‌ست.
خب البته گاهی شعاری می‌شود دیگر! از فرم بیرون می‌زند. خیلی هم طولانی است! تدوین مجددی لازم دارد. علاوه بر این، اثر یک دوقطبی غلیظ اغراق‌شده بین فرزندان مادران شاغل و مادران خانه‌دار می‌سازد که من آن را نمی‌پسندم، اما خودش در ادامه در صدد جبران برمی‌آید. هرچه از دقایق ابتدایی فاصله می‌گیریم، اثر قوام بیشتری پیدا می‌کند.
نوسا برای من مرور خیلی چیزها بود. وقتی پسرک مسلمان نخبه نمی‌توانست تجهیزات نوین برای ساخت موشک بخرد و رو به استفاده از مواد بازیافتی آورد و موفق شد، یاد خیلی‌ها افتادم؛ مثلاً حاج‌حسن‌ طهرانی‌مقدم، آن شهیدی که از علما کمک مالی جمع می‌کرد تا برای ایران، موشک بسازد. برایم دلچسب بود تماشای قرآن‌خواندن و مسجدرفتن و افطارکردن نوسا، آن هم در زمانه‌ای که انیمیشن‌های پاکیزه آب رفته‌اند.
http://ble.ir/parastooasgarnejad
https://t.me/takooch/303

۱۰:۳۸

تا کوچ
شبکه نهال، همین الان، انیمیشن صدرا، دیدنی و خوب، متناسب با ماه مبارک، فقط خیلی طوووولانی! نقدشم قبلاً نوشته‌م
thumbnail

۱۰:۳۸

thumbnail
ما یک روز همدیگر را پیدا می‌کنیم.یک روز بالاخره، اگر خدا دستمان را محکم گرفته باشد و تا آخرش را خوب رفته باشیم، یک روز همدیگر را پیدا می‌کنیم.آدم‌هایی را که دوستشان داریم می‌بینیم. بغض ۶۳ساله را گریه می‌کنیم و می‌گوییم ما بودیم، ما بودیم که در دنیا سنگ شما را به سینه زدیم. ما بودیم که وقتی وطن‌فروش‌ها له‌له می‌زدند پلیدترین انسان روی کرهٔ زمین به ایران حمله کند، جمعه به جمعه دعای سمات می‌خواندیم و شما را یاد می‌کردیم. ما بودیم که دعاهایمان را لای کلمات ژرف دعای سمات می‌پیچاندیم و به خدا می‌گفتیم تو را قسم به آن نام نازنینت که درهای بستهٔ آسمان را باز می‌کند، ایران‌جان ما را از گزند فقر و خشکسالی و دروغ، از شر مجانین وطن‌فروش، از چنگال کفتارهای حریص، نجات بده.
ما بودیم که هرجا اسم و عکس شما را دیدیم، جگرمان سوخت…ما بودیم که یادمان بود وطن، امانت شماستو هنوزاهنوز خون سرخ گرمتان بر این خاک مقدس است.
دعای سمات روز دوم ماه مبارک رمضانپیشکش به محمدمهدی رمیتیحاج‌حسن طهرانی‌مقدمحاج‌قاسم سلیمانیو زین‌پس، حاج‌احمد کاظمی نیز هم.این سه قلهٔ بلند رفیق که رشته‌کوه مقاومت و وطن‌پرستی بودند.
http://ble.ir/parastooasgarnejad

۱۳:۴۸

thumbnail

۱۳:۴۸

بسم الله الرحمن الرحیم
مامانم هیچ‌وقت یک نارنگی توی کوله‌ام نگذاشت. همیشه دو تا. می‌گفت: «بو داره یکی دلش می‌خواد». خیار هم همیشه دو تا می‌گذاشت: «یکی‌ش مال بغل‌دستی‌ت».از مدرسه برمی‌گشتم از پنجرهٔ خانه‌ها عطر برنج ایرانی و خورشت‌ها و کتلت می‌ریخت بیرون و وه که دلم چه به تلاطم می‌افتاد. بچه بودم یاد گرفتم غذای عطردار اگر پختم، حواسم باشد شاید یک بچه‌مدرسه‌ای خاک‌وخلی دل‌ضعفه‌‌گرفته حوالی‌ام باشد.مامانم همیشه چار تا کاسه بشقاب دست همسایه‌ها داشت بس که غذا می‌داد برایشان ببرم.
دانشجو بودم. کلیسایی بود خیلی طلبه بودم سرکی در آن بکشم. کلهٔ صبحی بالاخره راهم دادند. راهبی آن‌جا بود مدام «هیس‌هیس» می‌کرد و ردیف نیمکت‌ها را دید می‌زد مچ بگیرد کسی پا روی پا انداخته یا مثل بچهٔ آدم صاف و صوف نشسته. می‌گفت کلیسا حرمت دارد. سکوت. شق‌ورق. دعا. خداحافظ.آرام گفتم چشم. گفت هیس!
هنوز دبستانی بودیم که یادمان دادند احترام به ادیان مختلف، جزو آداب معاشرت است.مثلاً تو زرتشتی باشی من بردارم کیسهٔ زبالهٔ خانه‌مان را بریزم در آتشدان مقدس تو یعنی بی‌تعارف بگویم خیلی گاوم. همان‌طور که آن روز در کلیسا اگر حرف می‌زدم یعنی خیلی بی‌شخصیت بودم که حرمت دین الهی سرم نمی‌شود و بلد نیستم به مقدسات یک دین آسمانی، حالا هرچقدر هم که اعتقاد داشته باشم تحریف و عوض شده، احترام بگذارم.
من نمی‌دانم این چه درد بی‌درمانی است افتاده به جان جامعهٔ ما که عده‌ای از مثلاًآدم‌ها تمایل پیدا کرده‌اند خودشان را به گاویّت بزنند!
روزه‌خواری در ملأعام، تعارف نداریم، یعنی گاویّت. یعنی ادعای روشنفکری تو گوش فلک را پاره کرده باشد، در صفحه‌ات برای بچه‌های کار و گرسنگی‌شان اشک ریخته باشی و «انسانم آرزوست» استوری کرده باشی ولی نفهمی وقتی در ماه رمضان وسط خیابان ناهار می‌خوری ده‌ها نفر از کنارت رد می‌شوند که به احترام دین خدا و امر خدا گرسنه‌اند و برخی‌شان نوجوان هستند و بوی ساندویچ کالباس توی دست تو، بزاقشان را ترشح می‌کند چون هورمون‌ها گوش‌به‌فرمان آدم نیستند و لَختی طول می‌کشد بو از سر آدم بیفتد.یعنی تو «انیمال‌لاور» باشی و برای سگ و گربه‌های توی خیابان غذا بریزی غریزهٔ شکارشان را ناکار کنی که حیوانکی‌ها نکند خدای نکرده گرسنه بمانند ولی نفهمی آن دختربچهٔ ده‌سالهٔ روزه‌اولی وقتی تو را می‌بیند که در گرمای سر ظهر رمضانیه، بستنی لیس می‌زنی، دلش تاول می‌زند روزه بر او سخت‌تر می‌گذرد.
قسم می‌خورم هیچ‌کدام از این روزه‌خوارها جگرش را ندارند بروند در کلیسا برقصند یا در کنیسه جیغ بکشند یا در آتشکده‌ای پایکوبی کنند، چون همیشه مرغ همسایه غاز است و هرچه به جز اسلام حرمت دارد چون غرب‌پسندتر است لابد! چون آن‌جا این‌ها «اتیکت» سرشان می‌شود و می‌فهمند زشت است تو به اکثریتی احترام نگذاری.حالا تازه در روزگاری که احترام به اقلیت‌های نامشروع ضدفطرت انسان مد شده، احترام به میلیون جماعت روزه‌دار شده عقب‌ماندگی!طرف طوری ماگ قهوه‌اش را وسط خیابان سر می‌کشد که تو بچه هم باشی حالی‌ات می‌شود سیس «به جهنم!» برداشته! یعنی که اصرار دارد شانه بالا بیندازد بگوید به درک که شما روزه‌اید، من می‌خورم نوش جانم شما هم خودتان خواسته‌اید گرسنه بمانید، من را سننه؟!
بله. ما خودمان خواسته‌ایم گرسنه بمانیم چون خدا خواسته گرسنه بمانیم و از ۱۲ ماه سال، عدل سر ماه رمضان زخم معده نمی‌گیریم و قرص اعصاب‌لازم نمی‌شویم! شما مرغ بریان هم جلوی روزه‌دار به نیش بکشید، طرف روزه‌اش را نمی‌شکند چون می‌داند او که باید ببیند، می‌بیند و حواسش هست.
حرفم چیز دیگری‌ست.حرفم این است که چرا؟ چرا سگ و گربهٔ خیابان مراعات دارد اما آدم روزه‌دار نه؟ چرا کسانی که هشتگ اعدام نکنید می‌زنند و بر این باورند که قاتل حربی، اگر جوان باشد گناه دارد بمیرد، حواسشان به این همه نوجوان روزه‌دار نیست که تجربه‌های اول روزه‌داری‌شان است و باید مراعاتشان را کرد؟گناه ندارد جلویشان دولپی غذا بلمبانی؟ بی‌ادبی نیست؟چه گناه‌ها که صواب شد و چه صواب‌ها که گناه!
مادی‌گرایانه هم نگاه کنی، احترام به آداب ماهی که ماه مقدس دو میلیارد آدم است، یعنی شعور، یعنی شخصیت، یعنی من انسانم، شاید هم‌عقیده با تو نباشم اما به عقیدهٔ تو احترام می‌گذارم و مرز تو را رعایت می‌کنم. یعنی من که جرئت ندارم در عمان و اردن و قطر و عربستان در ملأعام روزه‌خواری کنم چون می‌دانم پدرم را درمی‌آورند که حرمت ماه خدا را شکسته‌ام، در مملکت خودم که شیعی‌ست، باید دوبله مراعات کنم چون روزه‌دارها هم‌وطن من هستند. بگذریم از این‌که در قانون کشورم، تظاهر به روزه‌خواری جرم است.
مراعات‌کردن قشنگ بود. رنگ خدا داشت، رنگ انسان.آه از این زمانهٔ خاکستری که دیگر حواسش به عطر نارنگی و خیار نیست...
undefined<img style=" />undefinedپرستو علی‌عسگرنجادhttp://ble.ir/parastooasgarnejad

۷:۳۱