بله | کانال [راویِ جآن] 🌱
عکس پروفایل [راویِ جآن] 🌱[

[راویِ جآن] 🌱

۴۵عضو
باید به قرار برسم!قرار با شهدا!----------------------تهران۸ مرداد ۱۴۰۴----------------------چند ساعتی بیشتر نیست که به تهران رسیده‌ام؛یک زن خانه‌دار حتی اگر سه روز هم مسافرت باشد، تا یک هفته مشغول شست و شو و جمع‌وجور است، خانه را پیش از رفتن حسابی تمیز کردم.چند لباس مشکی را علی‌الحساب در لباسشویی می‌اندازم و یک ربع می‌زنم تا زودتر کارش تمام شود.۲۴ ساعت است که نخوابیدم، می‌خواهد منتظر بمانم ده دقیقه بیشتر نمانده ولی بیهوش می‌شوم ...به هوش می‌آیم یک ساعتی از توقف لباسشویی ایستاده است، در گوشه کنار خانه لباس‌ها را پهن می‌کنم تا زودتر خشک شوند.کولر را روی دور تندتر می‌گذارمنه!!!!! الان وقت رفتن برق‌ها نیست!!آنتن و بالتبع آن اینترنت هم قطع می‌شود.در تاریکی خانه نشسته‌ام ...دو ساعت و نیم می‌گذرد بالاخره برق می‌آید و من خیلی زیاد دیرم شده است ...اسنپ را می‌زنم چند بار قبول می‌کنند و لغو می‌کنند باید به محل قرار برسم!زمان رسیدن به معراج دیر است! خیلی دیربه قرار نمی‌رسم!لباس‌ها را خشک شده و نشده در کوله‌ام می‌چپانم!محلی دیگر برای قرارمان تعیین می‌کنیم!*حسن آباد*!نمی‌دانم چخبر است فقط می‌روم .......undefined راوی جان

۱۳:۰۶

thumbnail
مشخص شد محل قرار کجاست !...

۱۳:۱۴

thumbnail
به منزل‌شان رسیدم،دست‌هایم می‌لرزید زنگ در را زدم و در را پشت سرم بستم به حیاطی نگریستم که روزی شهید می‌آمد و پا در حیاط می‌گذاشت و مادر به قد و بالای او می‌نگریست و قربان صدقه‌اش می‌رفت و می‌گفت: سجاد جان مامان دستاتو بشور بیا نهار ...اما الان دیگر سجادی نیست که مادر هرروز قربان صدقه‌اش برود و هرشب دعایش کند و برای پسرش کت و شلوار دامادی اتو کند......undefined راوی جان

۱۴:۳۷

thumbnail
قرار بود مادرش را کربلا ببرد به مادر قول داده بود امسال حتما به کربلا بروند مگر آرزوی مادر چیزی جز حسینی شدن و حسینی ماندن فرزندانش؟!...اما این مادر فقط یک فرزند داشت فقط یک پسر مادری که قرار بود عروس و نوه‌هایش را ببیند؛مادری که قرار بود کودکی سجادش را دوباره در نوه‌هایش ببیند؛ مادری که قرار نبود بدن بی‌جان پسرش را در آغوش بگیرد و قرار نبود همه چیز اینگونه تمام شود ......undefined راوی جان

۱۴:۵۶

thumbnail
قرار همیشگی‌مان بود؛ ساعت ۷ بعد از ظهر که از سرکار برمی‌گشت، زنگ در را که می‌زد، می‌گفت: بیا پایین بریم پارک سر کوچه.هیچوقت معطلش نمی‌کردم و می‌دانستم راس ۷ از سرکار می‌رسد و از ساعت ۵ در کمد دیواری گوشه‌ی اتاق خواب را باز می‌کردم و به لباس‌ها و روسری‌ها خیره می‌ماندم که چه بپوشم.تا ۷ که برسد چای و کیکی آماده می‌کردم و لیوان دسته‌دار گل برجسته‌ای را که محمد همیشه دوست می‌داشت در سبد کوچکی آبی رنگی می‌گذاشتم و منتظر می‌نشستم تا برسد.می‌رسید،می‌رفتیم و روی اولین نیمکت نزدیک در ضلع جنوبی پارک می‌نشستیم.آنقدر از یک روز کاری خاطره تعریف می‌کرد که همیشه با خودم فکر می‌کردم مگر چقدر در یک روز می‌شود خاطره ساخت؟! شاید برای دلخوشی من این چیزها را می‌گوید......undefinedقسمت اول#تکیه‌گَهِ‌خیالِ‌توراویِ جآن

۱۹:۰۵

thumbnail
او می‌گفت و من خیره می‌ماندم به چشم‌هایش، لب‌هایش، حتی نحوه‌ی صحبت کردنش؛در دل آرزو می‌کردم ایکاش هیچ‌گاه این لحظات به پایان نرسند... -------------طبق روال هرروز از ساعت ۵ شروع می‌کنم به انتخاب لباس و آماده کردن بساط چای و *یک خبر ویژه*!ساعت ۷ است، با خودم می‌گویم الان است که زنگ در را بزند.نمی‌زند!ساعت ۷:۳۰ می‌شود، بارها با او تماس می‌گیرم گوشی‌اش خاموش است!۲۵ خرداد است، مگر می‌شود سالگرد ازدواجمان را یادش برود! صدای مهیبی می‌شنوم،آنقدر ترسناک و بلند که شیشه‌های اتاق خواب را خورد می‌کند، قاب عکس عروسی‌مان روی زمین می‌افتد و می‌شکند، دست‌هایم را روی سرم می‌گذارم و روی زمین می‌خوابم و سعی می‌کنم در همان حالت از خانه خارج شوم!به سمت در می‌روم، صدای دیگری می‌شنوم و از ترس بیهوش می‌شوم.به‌هوش می‌آیم!محمد کجاست؟دائما می‌پرسم و تنها با اشک پاسخ سوالات پی‌درپی مرا می‌دهند ... ---------- هنوز که هنوز است هرروز راس ساعت هفت کنار نیمکت می‌ایستم به امید اینکه خبری از محمد بیاید ...نیمکت کمی خاکی ست،دسته‌هایش هم بلند شده و خود نیمکت هم کج شده است ولی برای من هنوز زیباستهنوز خاطره‌انگیز استهنوز مرا یاد محمد می‌اندازد ......undefinedپایان#تکیه‌گَهِ‌خیالِ‌تو راویِ جآن

۱۷:۵۵

بسم‌الله الرحمن الرحیم
یه پسر بچه ی ۷.۸ ساله هستش که نیاز به جراحی داره بنده از نزدیک میشناسمشون و کمتر از یکسال هستش که پدرشون فوت کردن undefinedخانواده ی این پسر بچه برای جراحی(فوری!) مبلغ ۳ میلیون تومان کم دارن ...
هر کسی هر چقدر که خواست می‌تونه به این خانواده کمک کنه ان شاءالله اجرتون با آقا امام حسین علیه السلام undefined
۵۰۲۲۲۹۱۵۸۴۰۱۲۲۴۷عشرت میرزایی
اگر مبلغ بیشتری جمع شد راضی باشید و لطفا اختیار تام بدید که به نیازمند دیگه ای کمک بشهundefinedundefined

۱۵:۱۴

[راویِ جآن] 🌱
بسم‌الله الرحمن الرحیم یه پسر بچه ی ۷.۸ ساله هستش که نیاز به جراحی داره بنده از نزدیک میشناسمشون و کمتر از یکسال هستش که پدرشون فوت کردن undefined خانواده ی این پسر بچه برای جراحی(فوری!) مبلغ ۳ میلیون تومان کم دارن ... هر کسی هر چقدر که خواست می‌تونه به این خانواده کمک کنه ان شاءالله اجرتون با آقا امام حسین علیه السلام undefined ۵۰۲۲۲۹۱۵۸۴۰۱۲۲۴۷ عشرت میرزایی اگر مبلغ بیشتری جمع شد راضی باشید و لطفا اختیار تام بدید که به نیازمند دیگه ای کمک بشهundefinedundefined
یک دنیا ممنووونم اجرتون با امام حسین علیه السلامدیگه واریز نفرماییدundefined

۱۸:۰۵

undefined ۲۵ سال تمام undefined

۱۵:۲۲

undefined گزیده‌ای از سخنرانی صریح و آتشین شیخ نعیم قاسم، دبیرکل حزب‌الله در واکنش به توطئه‌ی آمریکایی خلع سلاح حزب‌الله:(امروز)
ما با حسین عصر هستیم، ما با مقاومت و فلسطین هستیم و علیه یزید عصر که آمریکا و اسرائیل است خواهیم بود، و ما همیشه برای تثبیت حق ایستاده‌ایم هرچند که فداکاری‌ها لازم باشد.اگر لازم باشد، این مبارزه را به سبک کربلا پیش خواهیم برد تا در برابر این پروژه اسرائیلی–آمریکایی بایستیم و اطمینان داریم که در این نبرد پیروز خواهیم شد».

۹:۰۲

thumbnail
یاد یاران ...
undefinedخرماکلا

۲۱:۰۲

خواهرا یه عروس داریمکه جهیزیه ندارهو مستاصل شده . . ‌.
اگه شرایط انفاق دارید خدا خیرتون بده
من با اجازه یه شماره کارت میذارمتا فردا شب، مبالغی که جمع بشه رو به دستشون میرسونم6219861948450209
لازم نیست خبر بدینهرچقدر هم در توانتون هست، شده ۲۰ ۳۰ تومن، به چشم عیدی بهش نگاه کنین،ان شاءالله از دستان خود رسول الله عیدی بگیرینundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined

۱۸:۴۱

thumbnail
سلام بچه‌های توی خونهاین آقائه کاتصه؛ وزیر جنگ اسراییلکه هکرهای ترک بهش زنگ زدن و اون حالا یا اشتباها یا اجباری به این تماس جواب داده undefined

۱۶:۵۰

thumbnail
سلام عزیزای دلمخدا خیر بده همتون روبرای عروس گلمون ۱۲ ملیون به لطف شما جمع شد و تقدیمشون شدان شاءالله مایه برکت زندگی‌شون بشهعاقبت بخیر بشید الهیundefinedundefinedundefined

۱۰:۱۹

thumbnail
«گفتم ببینمش مگرم درد اشتیاق ساکن شود، بدیدم و مشتاق‌تر شدم ...»...undefined تلالو

۲۱:۱۹

چقدر آقا دیشب «پدر» بود. در موعد سالانه دیدار با بچه‌ها که هم را ندیدند، پیام جداگانه برایشان فرستاد. سلام بچه‌ها؛ همیشه پشت هم باشید. کسی جدایتان نکند ها. مراقب باشید زیاده اسراف نکنید. از دولتتان خوب حمایت کنید. بچه‌ها عبادت و یاد خدا جزو برنامه‌هایتان باشد ها. آسیب و موفقیت را باهم ببینید. اگر کسی زیر گوش‌تان خواند که آسیب‌های مادی که در جنگ دیدیم از آسیب‌های صهیونیست‌ها بیشتر بود، باور نکنید. من مطلع‌تر از دیگرانم‌. فکت ناگفته استفاده آمریکا از زیردریایی درجنگ را که کسی تاامروز نگفته بود، میگویم که باور کنید از سر اطلاع با شما حرف میزنم. چاقوکش‌ها آمدند بزنند، کتک خوردند. راستی بچه‌ها، گفتم که برای باران و امنیت هم حسابی دعا کنید؟


«متن از آقای مهدی مولایی »

۹:۰۱

بازارسال شده از کف میدون
thumbnail
undefined بازیگر آماتور اغتشاشات: چرا نرم داداش؟ پدر و مادرم دارن پر پر میشن از گرونی!
undefined️پست‌های باشگاه رفتن ها و ماشین خوب و تفریح چند ماه پیش کسی که به بهانه گرونی‌ها اشک تمساح میریزه و جوون ها رو دعوت به تجمعات میکنه... مشکل مالی نداره فقط دنبال دیده شدنه، مراقب باشید با طناب تشنگان دیده شدن تو چاه نیوفتید.
#کف_میدون@kafemeydoon

۱۹:۰۱

بازارسال شده از کف میدون
thumbnail

۱۹:۰۱

بازارسال شده از کف میدون
thumbnail

۱۹:۰۱

بازارسال شده از کف میدون
thumbnail

۱۹:۰۱