بله | کانال روایت‌نویس
عکس پروفایل روایت‌نویسر

روایت‌نویس

۷۶۸عضو
thumbnail
کارگاه تولیدی حمایتی معلولین نیک‌مهراز ١۴ سال به بالا، نزدیک ٢٠ نفر مشغول هستند. از خیاطی مبتدی شروع می‌کنند تا کار تولیدی انجام می‌دهند و کنارش فعالیت‌های فرهنگی هنری هم دارنمعلولیت‌های جسمی حرکتی شنوایی بینایی اعصاب و روان...خانم زارع از گمنامی و کم‌توجهی به این عزیزان گفت اما گفته شد وقتی بین این همه جاهای مختلف، خدام و پرچم امام رضا علیه السلام اومدن اینجا، یعنی اونی که باید توجه داشته باشه، توجه داره و می‌بینه.
یه سرود هم آماده کرده‌بودن که با حس و حال خودشون خوندن...
https://ble.ir/revayatnevis

۶:۵۸

thumbnail
حتما هرجایی که دخترها بودند، احساسات و حس و حالش بیشتره و متفاوت‌تره
همینه که گفتند دخترها مثل گل هستند: سرشار از احساسات و زیبایی...
دبستان یاوران مهدی؛ همین که شروع کردند بخونن سالن نمازخانه منفجر شد؛ واقعا منفجر شد...
اونقدر خوب بودن و خوب خوندن که خادم حرم یه نماهنگ دیگه هم پیشنهاد کرد بخونن...
خودتون توی فیلم ببینید...
https://ble.ir/revayatnevis

۷:۴۷

thumbnail
قرار نبود نماز بریم مسجد اما دم آخر دیدیم فرصت هست، نزدیکترین مسجد بهمون، مسجدالنبی بغدادآباد (آسیاب ریگ) بود. وارد که شدیم امام جماعت مسجد، حاج‌آقای محمدی و نماز گزاران اومدن پیشواز. حاج‌آقا گفت امروز تولدم بوده و از صبح توی اینستاگرام مدام کلیپ‌های امام رضا ع رو می‌دیدم. دلم شکست و گفتم کاش منم مشهد بودم که آقا خودشون حواسشون بود. این بهترین کادوی تولدم بود... undefinedآخر کار هم گفت، پدرم اسمش رضا هست و منم عبدالرضا هستم.
https://ble.ir/revayatnevis

۹:۲۳

thumbnail
کارخانه تکنوصاف شهرک صنعتی مهریز، به صورت تخصصی در حال تولید تجهیزات صافکاری خودرو و آموزش کار با این تجهیزات برای سراسر ایران می‌باشد.
مدیر کارخانه با ابتکار خودش، ۱۴ زندانی جرایم غیرعمد را مشغول به کار کرده.
کارآفرین جوان که مدیر کارخانه بود، به افتخار حضور خدام، به همه یک روز مرخصی تشویقی داد تا خاطره شیرین حضور خدام تکمیل و ماندنی‌تر بشه...
https://ble.ir/revayatnevis

۱۰:۵۳

چند روز پیش سر سفره نشسته‌بودم داشتم ناهار می‌خوردم. اخبار داشت بچه‌های فلسطین رو نشون میداد. حالم بد شد. دست از غذا کشیدم و دیگه نتونستم ناهار بخورم. آخه مگه این بچه‌ها کسی رو دارن؟!! بیمارستان و دوا دکتر هم که ندارن برن!!گفتم: «خدایا، اون پشه‌ای که رفت توی دماغ نمرود، کجاست؟ بفرست بره توی دماغ نتانیاهوی ظالم، تا همه عالَم از دستش خلاص بشن!!!»
روایت یکی از مادربزرگ‌های مهریزی از دل مصاحبه تاریخ شفاهی
#روایت_غزه#مظلوم_مقتدر#روایت_فلسطینhttps://ble.ir/revayatnevis

۱۲:۵۹

از قدیم گفتن‌ «یزدیا خود نگه‌دارن، دیر به جوش میان ولی اگه به جوش بیان، کار طرف مقابل تمومه!!!»
توی قصه انقلاب، وقتی دهم فروردین اتفاق افتاد، گفتن یزدی‌ها هم قیام کردن، دیگه کار رژیم تمومه و همین‌طور هم شد.
و حالا...سال ١۴٠۴؛ دشمن خبیث بعد از حماقت حمله به ایران، یزد را هم مورد حمله قرار داد.
ان‌شاالله گورش را کنده و آماده دفن باشد!!
و حالا نوبت یزدی‌هاست...
#ایران_یزد#روایت_جنگ#روایت_اقتدار#یزدی_باخت_نمیده@revayatnevis

۱۲:۵۲

امام علی علیه السلام:
مَنْ نَامَ عَنْ نُصْرَةِ وَلِیِّهِ انْتَبَهَ بِوَطْأَةِ «عَدُوِّهِ»
کسی که به هنگام یاری ولیّ (رهبر) خود بخوابد، با لگد دشمن از خواب بیدار خواهد شد!
صلح که هیچ، آتش‌بس (یک‌طرفه) را هم دشمن حرامی تحمل نخواهد کرد اما احتمالا هزینه‌اش، بیدار شدن عده‌ای ترسو (اگر نگوییم خائن) با لگد حمله مجدد دشمن خواهد بود. همانطور که فکر می‌کردند زیر سایه مذاکره، جنگ نخواهد شد و هرچه گفتند به گوش‌شان نرفت تا با لگد دشمن، جنگ شروع شد و از خواب شیرین مذاکره پریدند.
#گوش_به_فرمان_رهبری#نه_به_صلح_تحمیلی#ولایت_مداری@revayatnevis

۱۳:۴۶

thumbnail
یه روزی *به اجبار و فشار*، ملی‌پوشان رو مجبور به نخوندن سرود تیم ملی می‌کردن که همون موقع هم مشخص شد؛ حالا مدتیه *به اختیار*، ملی‌پوشان روبروی پرچم کشورمون، سلام نظامی می‌دنundefined
#جمهوری_اسلامی_ایران#احترام_به_پرچم#روایت_ایران#سرود_ملی@revayatnevis

۵:۲۶

بازارسال شده از حسینیه هنر مهریز
thumbnail
فراخوان معرفی سوژه
undefinedتوی قدیم، خیلی از بچه‌ها به دلیل بیماری و نبود امکانات بهداشتی فوت می‌شدند.
undefinedخیلی‌ها اسم بچه‌هاشون رو "*بمانعلی*" "*علی‌بمان*" "*بمان‌جان*" و... انتخاب می‌کردند تا زنده بمانند.
undefined اگر از این دست افراد توی مهریز می‌شناسید که به این اسم باشند، یا روایتی از فوت بچه‌های‌شان دارند، به آی‌دی @sajjad_esm72 معرفی کنید.
undefined حسینیه هنر مهریزundefined ‌@h_honar_mehriz

۹:۴۱

بهار سال 1392 بود. یک سال از دانشگاه در حال تمام شدن بود و اولین تابستان پیش رو. هرکسی برنامه‌ای داشت و من هم می‌خواستم برگردم به شهرم مهریز و در کنار خانواده باشم. اما یکی دو تا از کُد (سال) بالایی‌های دانشگاه، اصرار داشتند که دوره #والعصر را اسم بنویس و بیا. حیفه! سخت بود بعد از اولین سالی که بیشتر ایامش را از خانواده دور بودی، حالا دوباره نزدیک یک ماه از ماه تابستان را هم دور باشی! -برخی اصرارها و رفاقت‌ها را، همان وقت آدم قدرش را نمی‌داند؛ بعدا بهتر خواهد دانست! این هم از همان جنس بود. کلا هرجایی خیلی اصرار به چیزی می‌شود، خصوصا کاری که سختی دارد، حتما برکتش را هم دیده‌ام و آن انتخاب‌ها تغییرات مهم و اثرگذاری داشته‌اند. شده حکایت همان حرف شهید آوینی در انتخاب بین عقل و دل! بماند... .- تسلیم اصرار آن‌ها شدم و رفتم #والعصر! قرار بود از غرب‌شناسی گفته بشه و حرف‌های تمدن اسلامی بزنن! برخی از مباحث را حقیقتا آنجا درک نکردم و هرچه پیش رفت و در سال‌های بعد و آینده خیلی به کارم آمد. جزو اولین مطالبی که توی لابلای صحبت یکی از سرگروه‌ها شنیدم و از همان روز توی ذهنم نقش بست این بود: «یکی از نمونه‌هایی که ما توی جهان‌بینی مون اثر گذاشته اینه که اعتقاد به هواشناسی خیلی قوی تر از اعتقاد به خداست! یعنی وقتی هواشناسی بگه بارون قراره بیاد، دیگه خیالمون راحته که خوب میاد دیگه! و اگه هواشناسی خشکسالی و کمبود باران را پیش بینی کنه، دست روی دست می‌گذاریم که خوب دیگه چکار میشه کرد!؟ حتما هواشناسی باید کار خودش را بکنه اما قدیم‌ها این‌طور نبوده! وقتی مدتی باران نمی‌آمد،‌دست به دعا و نماز باران برمی‌داشتنند و خدا را همه کاره عالم می‌دانستند و هرکاری او بخواهد می‌کند و می‌شود!» خیلی حرف به ظاهر ساده اما تکان دهنده‌ای برام بود.
پ.ن١: این روزها که حرف از کمبود بارش و خالی شدن سدها و نماز باران و.... شده، دوباره یاد اون روزها افتادم. حتما نماز خواندن و دعا کردن اثر دارد. حتما اثر دارد؛ حتی اگر اثر مورد انتظار ما نباشد. چرا که او حکیم است و مدبر امور. به قول جمله معروف ما اونطور که باید، بندگی خدا را بکنیم، خدا هم بلده چطور خدایی کنه!
پ.ن٢: کاری ندارم به عده‌ای که از روی جهالت یا غرض نماز خواندن برای باران را کم اهمیت جلوه می‌دهند؛ چه بخوانیم چه نخوانیم، چه باران بیاد چه نیاید. آن‌ها حرف‌شان را می‌زنند اما آنقدر نکات ظریف توی ادعیه و معارف‌مون داریم که آدم رو به تعجب وامی‌داره. مثلا داستانی از یکی از ائمه (ع) هست راجع به خواندن و دعای برای باران که حضرت می‌گن خدایا باران مفید و بی‌ضرر بفرست. ابرها می‌آیند و شروع به بارش می‌کند اما دقیقا وقتی همه آن منطقه را در بر می‌گیرد که آخرین فرد مسن وارد خانه‌اش شده تا باران گیر نشود!!
#روایت_باران#روایت_معنویت#تقابل_تمدنی@revayatnevis

۱۰:۰۵

از وقتی که در حال تحصیل بودم هم نگاهم برگشتن به مهریز بود. از وقتی هم توی حسینیه هنر یزد بودم نگاهم همین بود. مهریز، وطنم را دوست داشتم و دارم و می‌خواهم دِین این مدت از عمرم که توی آن گذشته را به اندازه خودم و توانم، رفع کنم. البته نه به تنهایی... بگذریم. این‌ها باشد برای وقت دیگری.فروردین ١۴٠٢، شروع کار دفتر تاریخ شفاهی مهریز بود. چراغ خاموش ولی با تیمی جوان، پرانگیزه، توانمند و دغدغه‌مند. کارهای خوبی هم انجام شد. البته به سرانجام رسیدن برخی از آن‌ها نیاز به گذران زمان و حمایت پرتوان و کلان است. این‌ها هم بماند فعلا.حداقل در سال جاری، بسیاری از مسئولین، فعالین، دغدغه‌مندان را مراجعه کردیم برای معرفی دفتر، کارها و توانایی‌ها، نمونه کارهای انجام شده در جاهای دیگر و در شهر خودمان را ارائه دادم تا اعتماد کنند و کمک کنند برای بهتر شدن حال و هوای فرهنگی و هویتی شهر. به خاطر ظرفیت و پتانسیلی که به آن رسیدیم و می‌تواند بازوی کمکی مسئولین باشد. از پیشنهاد کتاب و تولید مستند گرفته، تا طراحی المان و فضاهای شهری، پاسداشت‌ها و بزرگداشت‌ها، معرفی قهرمان‌های شهر، ساخت فرهنگسرا و... جواب همه این بود که «خدا خیرتون بده، خیلی کار خوبی دارید انجام می‌دید. این کار لازمه و باید بشه» اما وقتی صحبت از حمایت مالی و پولی می‌شد، آه و ناله بود که به هوا می‌رفت. به طوری که اگر می‌توانستم، کمی نمک به آش‌شان می‌ریختم!! شخصا معتقدم وقتی که هرجای شهر می‌روی مشکل مالی را مطرح می‌کنند و می‌گویند پول نیست، یعنی یک جای کار می‌لنگد. می‌دانید چرا؟ چون می‌بینی خیلی از بودجه‌ها و پول خیرین خرج کارهای عمرانی و ساخت و ساز می‌شود که نه همه‌اش اما برخی‌ش واقعا هیچ لزومی نداره. پس یعنی پول هست اما نه برای کار فرهنگی. البته برای کار فرهنگی هم هست. چون کار فرهنگی را آقایان در فراهم کردن دستگاه صوت و صندلی و فضاسازی برای برخی مراسم‌ها می‌دانند، همین.اگر درد و دل‌های این مدت را بخواهم بگویم زیاد است. (یکی از مسئولین ارشد شهرستان تا الآن دوبار شماره شخصی‌ام را گرفته تا خبرم کند. یکی دیگه هم لیست پیامک‌های یادآوری‌اش هست. یکی. دیگه هم گفت جلسه بذاریم حتما یه کاری می‌کنم، گفتم یادآوری کنم گفت نه خبرت میدم. و... ) آخرینش که ناراحتم کرد خبر امروز بود. تشکیل تیمی اندیشه‌ورز برای برنامه تلویزیونی استانی به مناسبت هفته مهریز (بماند که امروز ٢٠ آذر هیئت اندیشه ورز تشکیل شده و شنبه ٢٢ آذر، هفته مهریز است و شروع برنامه‌ها. تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل. این نکته ناظر به برنامه ریزی بود و جسارتی به افراد حاضر در این جمع نیست. هرچند خیلی‌ها جایشان توی این جمع خالی بود.) وقتی می‌بینی برنامه‌ای این چنینی قرار است معرفی شود و حتی اینجا هم دعوتی و نامی نیست از تنها مجموعه‌ای که نمونه‌اش در شهرستان توی کار تاریخ شفاهی مهریز و شناخت ظرفیت‌ها و سوژه‌ها نیست، فقط دلت بیشتر از قبل می‌سوزد برای مظلومیت فرهنگ و مردم مهریز، که اینچنین و با این دست فرمان قرار است برای فرهنگ و هویت‌شان کار شود! مهریز همیشه مظلوم بوده و هست اما آقایان بدانید چیزی نخواهد گذشت که ورق برمی‌گردد‌؛ خیلی طول نمی‌کشد. اگر کمی چشمتان را باز کنید، نشانه‌هایش دارد عیان می‌شود!
پ.ن١: صرفا درد و دل کوچکی بود از دید فرهنگی مسئولین شهر که اگر بیشترش را خواستید حضوری بیایید بشنوید تا عمق این قصه پرغصه را بشنوید. اما جای ناامیدی نیست و امیدوار باشید به آینده. قطعا آینده روشن است.
پ.ن٢: هم‌چنان امیدوارانه و رو به جلو ادامه می‌دهیم به برکت مولود امروز حضرت زهرا س تا رسیدن به نتایج مطلوب.
#روایت_فرهنگی#مهریز_دوست_داشتنی@revayatnevis

۱۲:۱۰

thumbnail
- اگه خراب کنیم، دیگه کسی به مهندس ایرانی اعتماد نمی کنه!
گاهی باید از ته ته دره ناامیدی شروع کرد. از جایی که مدیر کارخانه جمکو شدی با کلی بدهی، بی‌اعتمادی بانک‌ها و سرمایه‌گذاران، بی‌انگیزگی کارکنان. اما مهم شروع کردنش هست و رفتن. از بالا پایینی‌ها نترسیدن و ناامید نشدن و توقف نکردن. نگاه به قله داشتن، مسیر را دیدن، دست همدیگر را گرفتن و هوای هم را داشتن. چه او که جلوتر از همه می‌رود و راه بلد است و چه آن‌هایی که دنباله رو هستند و بار برداشته‌اند. اگر اینطور باشد، رسیدن به مقصد حتمی است. این سنت الهی است.سختی و البته شیرینی‌اش، آنجایی بیشتر است که در شرایطی که همه می‌گویند نمی‌شود، حتی آن‌هایی که بارها موفقیتت را دیده‌اند، اما می‌گویند این یکی دیگر شدن ندارد اما تو پیش می‌روی و باز هم ثابت می‌کنی که می‌شود! در کشوری باشی که تحریم است و کسی حسابش نمی‌کند و نمی‌خواهد هم حساب شود چون می‌داند ایرانی جماعت که هست، چه حساب بشود، چه نشود منتها با حساب نکردنش و سنگ جلوی پا انداختنش، دیرتر حساب می‌شود و سخت‌تر و چه بسا در این میان یکی جا بزند و از ادامه راه منصرف شود. اما تو تا آنجایی برسی که نه تنها هم رتبه برترین شرکت‌های موتور سازی دنیا بلکه حتی توی مواردی، از آن‌ها هم جلو بزنی.
این معنای عملیات احیاست! عملیات احیا ترسیم و مصداق همین مسیری است که چند خطی‌اش را خلاصه گفتم. اگر می‌خواهید گام به گام و خیلی سریع، مسیر طی شده از ته دره ناامیدی و ناتوانی یک کارخانه به قله توانایی و پیشرفت را ببینید، این کتاب را بخوانید. اگر می‌خواهید به آینده امیدوارتر شوید و بدانید چرا باید امیدوار بود و چطور با ناامیدی‌ها و نتوانستن‌ها مبارزه کرد و فرهنگ کار سازمانی، تعامل با نیروی انسانی، مدیریت بحران را درک کنید، سراغ عملیات "احیاء محمد حُکم‌آبادی" بروید.
#عملیات_احیا#روایت_پیشرفت#روایت_امید@revayatnevis

۶:۱۰

undefinedundefined*در باغ رو که باز کنی تا کُنج باغ معلومه!!*
undefined مختصر و مفید درباره هفته مهریز و نوع تصمیم‌گیری در شهرستان
وقتی که تیزر معرفی هفته مهریز پخش شد، سیل انتقادات از طرف افراد و اقشار مختلف روانه شد و هرکسی از دید خودش نقص این تیزر را گفت؛ یکی از اشکالات فنی، یکی از نبود رنگ و بویی از شهدا و دفاع مقدس، دیگری از نبود مفاخر شهر و صرفا پرداختن به اماکن، یکی از نبود نشانه‌ای از اثر تاریخی محله‌شان و... این‌ها علاوه‌بر ضعف و اشکال در کار، بی‌برنامگی و عجله در کار را نیز نشان می‌داد! و همان ضرب‌المثل را جلوی چشم آدم می‌آورد که «در باغ را که باز کنی، تا کُنج باغ معلومه»
چرا باید فرصت به این خوبی برای معرفی شهرستان به این راحتی بسوزد و آنطور که باید استفاده نشود!؟دلیلش یک چیز است و آن‌هم ضعف تصمیم در مدیریت ارشد شهرستان! تصمیم صرفا انجام یک کار نیست بلکه گاهی ایستادن مقابل انجام یک کار است!وقتی که تنها دو سه روز مانده به شروع هفته، جلسه اعلام این تصمیم برای مسئولین شهر برگزار می‌شود، یعنی قطعا اشکال در کار است. (باز اگه کاری بود که تنها همین فرصت بود، راهی به جایی داشت. یعنی قرار بود فقط یک شهرستان معرفی شود، بله نباید از دست می‌رفت اما وقتی قرار است همه شهرها کار شوند، چه اصراری به این است که در این فاصله کم، اولین شهر، مهریز باشد!؟ اولین بودن به چه قیمتی؟ به قیمت ندیدن همه ظرفیت‌ها و سوزاندن فرصتی که شاید آخرینش نباشد اما اولینش بود؟!)
اگر صدا و سیما به موقع گفته‌بوده و مسئولین مهریزی دیر اقدام کردند که هیچ قضیه مشخصه اما اگر آن‌ها دیر اطلاع داده‌بودند (که گویا همین‌طور بوده)، مسئولین شهرستان نباید قبول می‌کردند. طوری نمی‌شد که می‌گذاشتند برای هفته‌های بعد و شهری دیگر اولین می‌شد! این جام هم می‌شد برای دیگران!!
حالا برخی دوباره نیایند در مقام دفاع (توجیه)! ! دقت کنید که اصل کار اشکال داشته، اینکه چه اتفاقی افتاده مرتبه بعدی است! بماند که توی این مَجال، نمی‌شود وارد جزییات شد و اشکالات بماند. کسی هم منکر این نیست که شهرستان معرفی شد البته تا حدی و چه‌ها و چه‌ها که نشد اما قطعا می‌شد بهتر باشد.
اشکال کار اینجاست...
اما از این مهم‌تر و دردناک‌تر وجهه مهریز است. الان وجهه مهریز این شد که هرجایی کم آوردیم، می‌شود روی مهریز حساب کرد. کسی هم چیزی نمی‌گوید! (این دیگر مودبانه‌ترین حالتی بود که می‌شد گفت!)
کاش آن‌هایی که مدام توی هفته قبل گفتند، الان وقت گلایه نیست، الان باید از این ظرفیت استفاده کرد، حالا نطق‌شان باز می‌شد و از اشکالات و نقدها می‌گفتند. نه اینکه همه چیز فراموش شود تا قرار گرفتن در عمل انجام شده بعدی!!
کاش مسئولین و اطرافیان کاسه داغ‌تر از آش‌شان، حداقل می‌پذیرفتند اینطور تصمیم گیری اشتباه بوده و نباید گرفته می‌شد و اگر این مورد استثنا بوده که هیچ، اما اگر رویه‌شان در تصمیم‌گیری‌های دیگر شهر هم همین‌طور است، تجدید نظر کنند چرا که ما مردم راضی نیستیم به هر قیمتی کار انجام شود. برخی کارها ضربه به اعتماد به نفس و عزت شهر و مردمش هست! و کاش این مولفه برای‌شان جزو مهم‌ترین‌ها باشد!
#روایت_فرهنگی#روایت_مدیریت#مهریز_دوست_داشتنی@revayatnevis

۶:۴۵

thumbnail
این توصیه و حرف عارفانه، عاقلانه و عاشقانه را از مرحوم آیت‌الله مصباح یزدی بشنوید....
راهکار برون رفت از خیلی از مسائل و مشکلات و سردرگمی‌ها همین چند جمله کوتاه است.#روایت_عالِم#آیت_الله_مصباح_یزدی
@revayatnevis

۵:۳۹

بازارسال شده از حسینیه هنر مهریز
thumbnail
undefinedبرنامه راه روشن؛ با موضوع سالروز صدور فرمان ننگین کشف حجاب رضاخانی
با حضور
undefined حاجی فاطمه ابویی مهریزی (خاطره‌ای از کشف حجاب در مهریز)
undefined سجاد اسماعیلی*؛ مسئول حسینیه هنر مهریز، نویسنده و پژوهشگر تاریخ شفاهی (صحبت‌هایی پیرامون کشف حجاب در مهریز در دوران رضاخان)

undefinedامشب، چهارشنبه ١٧ دی‌ماه ١۴٠۴؛ *ساعت ١٧:٣٠
پخش از شبکه استانی یزد
undefined️حسینیه هنر مهریزundefined@h_honar_mehriz

۹:۰۰

بازگشت به مردم! بازگشت واقعی و همه جانبه
امروز، دقیقا روز اول دهه فجر، دوباره قرعه به نامم افتاد تا برم توی یکی از مدارس دخترانه مهریز. یکی از سخت‌ترین مدارس، کلاس‌ها و پایه‌ها!!
کلاس اول اوضاع بهتر بود. خیلی غیرمستقیم بحث رو بردم سمت اغتشاشات! وقتی اطمینان پیدا کردن بهم راحت‌تر و بدون پرده صحبت کردن! یکی دوتاشون که علنا گفتن رفتن توی صحنه اغتشاشات مهریز! البته نه خیلی جدی! بحث نسبتا خوب جمع شد به طوری که رضایت نسبی داشتن و حتی گفتن کلاس بعدی دینی داریم و شما دوباره بیایید!!کلاس بعدی که رفتم تعداد‌شان خیلی کمتر بود. یکسال بزرگتر بودند و اول هم خیلی آرامتر و کم‌شلوغ‌تر! هم من می‌خواستم زودتر برم سر اصل مطلب تا بیشتر بحث بشه هم اونا زودتر بحث رو از انتخاب رشته و آینده و این‌ها بردن توی وضعیت جامعه و اغتشاشات و... هرچی جلوتر رفت بحث سخت‌تر و پیچیده‌تر شد! آخر کلاس، حدود ١٠ دقیقه یک ربع، همه نگاه هم می‌کردیم و اونا باهم درباره درس و مدرسه صحبت می‌کردند. بحث کردن و ادامه دادنش فایده نداشت و بیش از این نمی‌شد فضا را کدر و تقابلی کرد. چون از یک جایی به بعد نه اون‌ها حرف من رو می‌شنیدند و نه می‌خواستند بشنون و بپذیرن. از محتوای حرف‌های رد و بدل شده بگذریم چون طولانی هست اما چند نکته خیلی برام مهم بود به طوری که یکی دو ساعته هنوز سر جای خودم نیومدم:
اول اینکه این حجم از اثر گذاری روی دانش‌آموز دختر توی مهریز غیرقابل باور بود برام. اینکه ذهن‌هاشون اینجور تحت تاثیر قرار گرفته که هیچ چیز غیر ذهنیت خودشون رو نمی‌پذیرن! به قول یکی‌شون گفت من از بچگی گفتن، آتیش داغه، دست بزنی می‌سوزی و آب، سرده، و نمیشه اعتقادم رو عوض کنید، متوجه منظورم شدید؟ گفتم بله کاملا و منم نیومدم اعتقاد شما رو عوض کنم...
دوم گفتن صبح از سپاه اومدن سر صبحگاه و درباره انقلاب صحبت کردن!!! زنگ قبل هم با معلم دینی‌مون بحث کردیم! اینجا بود که فهمیدم حضورم امروز اینجا درست نبوده! باید بدونیم اولا زمان بعضی چیزها گذشته مثل صحبت سرصبحگاه و ثانیا با دانش‌آموز باید رفیق شد! من اگه جای عزیزان پاسدار بودم می‌رفتم سرکلاس و باهاشون صحبت می‌کردم حرفاشون رو می‌شنیدم. تا بدونن پاسدار اون چیزی که فکر می‌کنن نیست! اینا هیچ کدوم عناد نداشتن! همه‌شون اعتراض به گرونی داشتن و فقط می‌خواستن مسئولین هواشون رو داشته باشه! اصلا هم هیچ کدوم رضا پهلوی رو پشیزی حساب نمی‌کردن (ولی ناخودآگاه یا خودآگاه توی بازیش افتاده‌بودن!!)
سوما و از همه مهم‌تر...ما قشر حزب‌اللهی از جامعه دور افتادیم و فاصله داریم. باید برگردیم توی دل مردم. حداقل اینه جواب نداریم، همدردی کنیم و بگیم و بدونن ماهم همین دردها رو داریم. حرف‌هاشون رو بشنویم. ما حزب‌اللهی‌ها از مردم جدا شدیم. مدرسه بچه‌مون، مجتمع و شهرک‌های زندگی‌مون و... از مردم فاصله گرفتیم که برخی اینجور فکر می‌کنند. پاسدار، حزب‌اللهی، بسیجی، طلبه و روحانی و... اونقدر از مردم عادی و غیرهم‌فکر خودش فاصله گرفته که اونو از خودش نمی‌دونه!!باید تغییر کنیم. باید برگردیم به مردم. باید برگردیم.
چهارم واقعا از ته دل هیچ کدوم از این دانش‌آموزان رو نه تقصیر کار می‌دونم و نه معاند! اونقدر که خودم رو تقصیر کار نشنیدن حرف‌هاشون و ارتباط نگرفتن باهاشون میدونم، اونا رو نمی‌دونم. هماهنطور که خیلی‌هاشون توی بحث هم گفتن که نه دنبال لخت شدن و بی حجابی هستن و نه براندازی (هرچند دل خوشی از حزب‌اللهی و بسیجی و طلبه نداشتن. البته دل خوش که چه عرض کنم، بگذریم) اگر به من بود و می‌تونستم انتخاب کنم که یکی از مدارس یا کلاس‌ها را یک سال بردارم و هر موضوعی، آموزش بدم، حتما همین دانش‌آموزان بود! از بس که سرشار از ظرفیت و استعداد بودند!
#روایت_مدرسه#مدرسه_دخترانه#دهه_فجر@revayatnevis

۱۲:۲۹

thumbnail
خستگی ناپذیر و همیشه در میدان
هرجا اسمی از دفاع مقدس و پشتیبانی جنگ می‌شد، امکان نداشت اسمی از حاج احمد دهقان نیاد! از وقتی که سپاه پاسداران شروع به کار کرد، حاج احمد به عضویتش درآمد و بیشتر هم کارهای پشتیبانی و تدارکاتی انجام می‌داد اما خاصیت مردان جهادی به این است که هرکاری بتوانند برای مردم انجام می‌دهند. حاج احمد از آن دسته بود و گمان نکنم مهریز دیگر همچین مرد خستگی ناپذیری به خود دیده باشد! کسی که بعد از شروع جنگ تحمیلی، خانه‌اش را یکی از مراکز پشتیبانی جنگ می‌کند و محل رفت و آمد افراد برای کارهای پشتیبانی جنگ می‌شود. توی برهه‌ای، وقتی نیاز مالی پیدا می‌شود، حاج احمد تریلی خود را می‌فروشد و خرج جبهه می‌کند. (درست است که سپاه بعدا با او تسویه می‌کند اما توی آن موقعیت، از دارایی خودت بگذری کار هرکسی نیست!) حاج احمد را هرهفته توی نماز جمعه می‌شد دید؛ چه وقتی که وارد پارکینگ می‌شدی و نیسان آبی که منبع بهش وصل بود را می‌دیدی و چه توی نماز جمعه و بین نمازگزاران! راهپیمایی‌ها هم که نمی‌شد حاج احمد را ندید! همیشه و توی همه راهپیمایی‌ها بود. حاج احمد مرد کارهای نشدنی بود. تعریف می‌کرد وقتی جاده آدرشک را می‌خواسته آسفالت کنه، به دلیل شیب جاده، نمی‌شده تجهیزات و ماشین‌آلان برد. با تویوتا آسفالت می‌برده. بعد از ریختن، وقتی کمی خنک می‌شده با همان ماشین آنقدر روی آسفالت رفت و برگشت می‌کرده تا تخت شود!!
وقتی که کرونا آمد، قرار شد با بچای هیئت بریم برای ضدعفونی کوچه‌ها و درب خونه‌ها! گفتن نیرو هرچی داشته باشید، ماشین و مواد ضدعفونی هست! وقتی بیرون اومدم دیدم یکی از ماشین‌ها همان نیسان آبی با منبع عقبش هست و حاج احمد هم اونجا وایساده!
حاج احمد همیشه در میدان بود. حتی تا همین چند هفته پیش! یکی از بچه‌های بسیج می‌گفت وقتی شب توی گشت بودیم، یک شب ظرف‌های غذا را توزیع کردند! حاج احمد را آنجا دیدم که کمک می‌کرد. گفتم حاجی خسته نشدید!؟ گفت نه خستگی نداره و کاری نکردم!
قبل از هفته دفاع مقدس بود. توی جلسه فرمانداری که اکثریت مسئولین بودن، گفتم از همین امسال شروع کنید، برای هفته دفاع مقدس و دهه فجر، سالی دوتا از رزمندگان و زحمت کشان برای این کشور رو معرفی کنید تا نسل امروز بدونه و بشناسه که میراث‌دار چه نسلیه، اما....! نشد و حاج احمد با گنجینه‌ای از خاطرات رفت و فقط حسرتش برای ما ماند! حتی قبل‌ترش هم تلاش‌هایی کردم ولی... بماند.حاج احمد ظرفیت این را داشت که همین نیسان آبی متصل به منبعش بشود اِلمان شهری برای مهریز. حتی می‌شد و می‌شود همین را، کوچک درست کرد برای هدیه دادن‌های رسمی!کاش این جزو دغدغه‌هامون بشه که تا کسانی هم‌چون حاج‌احمد هستند قدرشون رو بدونیم و نشون بدیم قدردان زحماتشون هستیم! هنوز هم هستند امثال حاج احمد توی شهر و تا دیر نشده باید فکری کرد!(شادی روحش فاتحه مع الصلوات)
#روایت_مرد_جهادی#خستگی_ناپذیر#حاج_احمد_دهقان@revayatnevis

۱۳:۵۲

*دهه فجر متفاوت*؛ (*قسمت اول*)اگر کسی نوجوان دارد یا با نوجوان ارتباط دارد، بخواند.
امسال دهه فجر، متفاوت‌تر از هرسال بود. از سال قبل که یک جلسه رفته‌بودم توی دبیرستان دخترانه‌ای توی مهریز، تا امسال، حسرت حضور کنار دانش آموزان را داشتم. اما اغتشاشات دی‌ماه ١۴٠۴، هم فرصتی بود هم چالش! فرصت از جهت اینکه همه ارگان‌ها و سازمان‌ها و نهادها می‌خوان کاری کنند و چالش از جهت شبهات و مسائلی کهنوجوان با آن درگیر بوده و بیشتر شده! روند کار بماند، اما با چند نفر از دوستان هم نظر شدیم تا بریم توی مدارس! حدود ١٠ تا کلاس درس توی مهریز، از مدارس دخترانه دوره اول و دوم را رفتیم. همه با دغذغه‌های زیاد و شبهات و سوال‌های متفاوت که روایت هرکدام و برخوردها و اتفاقات تلخ و شیرینش مجال گفتن نیست اما حتما تجربه ارزشمند و شروع خوبی بود. امید که تنها نکته‌ای که قبل از شروع به کار این جریان همه تاکید داشتیم، استمرار این حرکت باشد که موثر است وگرنه سالی یکبار آن هم در دهه فجر و کلاس ١ساعته، راهی به جایی نخواهد برد!
(ادامه دارد) undefinedundefined
#دهه_فجر#تجربه_کلاس_درس@revayatnevis

۸:۰۶

دهه فجر متفاوت؛ (قسمت دوم)
١. ساختار مدارس، همچون گذشته بر اجبار، ترس و عدم علاقه دانش‌آموزان محوریت دارد در حالیکه نیاز دانش‌آموزان چیز دیگری است.
٢. دانش‌آموز نیازها و سوالاتی دارد که بیش از آنکه سیاسی باشد، بیشتر رواشناسی است تا سیاسی. آن هم نه از جنس مطالب معمول و رایج روانشناسی؛ آن چه که به دردش بخورد و حل مشکل و گره‌گشا برایش باشد.
٣. دانش‌آموزان عموما از مدرسه و معلم و مدیر می‌نالند و می‌ترسند! از طرف دیگر هم از خانواده! چراکه عدم درک متقابل مشهود بود به علاوه اینکه خانواده‌ها خیلی از مشکلات و مسائل خصوصا معیشتی را در خانواده مطرح می‌کنند که ناامیدی، اضطراب را به دنبال داشته و ذهن نوجوان خصوصا دختر را می‌برد به سمت دغدغه‌های مردانه و مواردی که حداقل ده پانزده سال، زودتر دارد هضمش می‌کند. به همین خاطر نه هضمش می‌کند و نه حلش! فقط هضمش می‌‍شود و ناامید.
۴. جالب بود که این دوستان با تخصص و مطالعاتی که داشتند سر کلاس ها و تقریبا همه کلاس‌ها هم راضی بودند، هم تلنگرهای خوبی برایشان بود و هم مسیر مشخص می‌شد. از همه این‌ها مهم‌تر، اکثریت می‌خواستند به جای کلاس درس، این مباحث را بشنوند و درخواست ادامه کلاس را داشتند یا مراجعه مجدد!
۵. استقلال و مستقل بودن! چیزی بود که اکثریت دختران به دنبالش بودند! کلا هر دغدغه‌ای که داشتند وقتی چند دقیقه با آن‌ها صحبت می‌کردی و دقیق‌تر می‌شد، مشخص می‌شد برخی از آن‌ها واقعی نیست و برخی نیز برداشت اشتباه دارند.
۶. اکثریت قریب به اتفاق‌شان در ابتدای کلاس امید به زندگی شان پایین بود که این هم واقعی نبود. با کمی صحبت و نشان دادن واقعیت زندگی به آن‌ها، امیدوارتر می‌شدند! به فکر فرو می‌رفتند و تصمیم و راهی برای ساخت آینده می‌خواستند!
٧. این دانش‌آموزان، حتی توی مدارسی که به ظاهر سطح علمی پایین‌تری داشتند یا توی روستا بودند، اما پر از ظرفیت بودند. فقط هدایت‌دهی می‌خواهند و امید و انگیزه! مهریز که هیچ، کشور راه هم فتح خواهند کرد!
٨. همگی بدانیم، نیاز از طرف دانش‌آموز هست و جدی است! باید کارشناسان و مشاوران به درد بخور را برد توی مدارس! خواهشا هم مسئولین به هر قیمتی کار نکنید! کار باکیفیت نمی‌توانید انجام دهید، گزارشی کار نکنید! چقدر از وقت کلاس توسط دوستانم به این بود که ثابت کنیم فلان رفتار اشتباه نه مورد تایید است و نه ما از آن گروه هستیم!
و نکات دیگری که بماند و خاطرات سخت و شیرین کلاس‌های امسال! وقتی که دختری از ظرفیت ورزشی‌اش گفت که دوم کشوری شده و برای مسابقات جهانی، به خاطر شرایط تعلیق جنگ و صلح،‌احتمالا نتواند برود! یا دختری که مدرس کلاس، سر کلاسش فهمید که علت این همه شرارت، فوت پدرش و اتفاقاتی بوده که حس تبعیض در درونش دارد! مرضیه، دختری که جزو لیدر کلاس بود اما با دست مایه طنز، کنترل شد و به حرف‌ها گوش داد! دختری که به هیچ عنوان به سوالات جواب نداد و از مدعو مدرسه متنفر بود! دانش‌آمورانی که جلو معلم و مدیر حاضر به حرف زدن نبودند و اعتماد نداشتند! ترس از گونی‌های خیالی که همه تقریبا داشتند!‌ دست زیر چانه‌هایی که آخر کلاس و جلسات، می‌دیدی و یعنی به فکر فرو رفتند که مجازی، واقعا مجازی است و چقدر ذهن همه را دستکاری کرده! شکستن کلیشه‌های ذهنی بچه‌ها که فکر می‌کردند حتما معلم پشت صندلی می‌نشیند، حرف‌های کلی می‌زند و همه مجبور به تاییدش هستند یا نهایتا بحث هم بشود، بی‌نتیجه است.
این‌ها، توصیفات این چند روز بود اما معلمین و فرهنگیان عزیز و زحمت‌کش! زحمت اصلی با شماست. مسئولیت اصلی این کار به عهده شماست. با دانش‌آموز رفیق بشید، بذارید درد و دلش رو به شما بگه و هرچه که می‌توانید بار علمی و آگاهی تان را بالا ببرید و کلیشه‌ها و ساختارهای معمولی و همیشگی را بشکنید! این نسل، نسل ساختار شکن و خلاق و تحول‌خواه است. از تکراری‌های نسل‌های قبلی خسته و زده شده! دوست دارد در عین اینکه چارچوب و اصول ثابت را بداند و بپذیرد اما عینا تکرار مکررات قبلی را نبیند!
پ.ن: خداقوت به دوستانی که توی این طرح همراهی کردند. امیدوارم مسئولین کمک کنند و بشه این کار را مستمر و در سطح کمی و کیفی بیشتری ادامه داد تا نتایجش ملموس‌تر باشد!
#دهه_فجر#تجربه_کلاس_درس@revayatnevis

۸:۰۶

thumbnail
*نقشه بعدی آمریکا چیست*؟!!این قسمت از صحبت‌های رهبری، در دیدار دیروز کمتر مورد توجه قرار گرفت.نقشه بعدی آمریکا، طبق بیان رهبری، *اغتشاش، فتنه یا چیزی شبیه کودتایی که دی‌ماه می‌خواست اتفاق بیفته هست*! کما اینکه توی دیدار اول دهه فجر هم گفتند که این حرکت آخرشون نیست و بازم انجام می‌دن!! (نقل به مضمون) حتما خطر حمله نظامی هست اما با تحلیل و نکاتی که رهبری گفتن، هزینه‌اش خیلی بالاست و *آمریکا در شرایط فعلی توانایی این هزینه بالا را نداره*!
اما چندتا نکته ذیل این هم گفتن:
اولا همه کار خودشون رو انجام بدن. مردم زندگی‌شون رو بکنن
دوما بیدار باشیم، هوشیار باشیم و مراقبت کنیم از اتحاد مردم
سوما دستگاه‌های قضایی و امنیتی، حتما ته مونده سران اغتشاشات رو شناسایی و دستگیر کنند.@revayatnevis

۵:۰۱