بله | کانال یک ذهن مُشَبَّک|| ساجده ابراهیمی
ی

یک ذهن مُشَبَّک|| ساجده ابراهیمی

۱۴۹ عضو
بسم‌الله

۲۱:۴۵

سه دیدار با زنی که همیشه ایستاده استساجده ابراهیمی
سراپا مشکی پوشیده، ایستاده و گریه می‌کند. بعد چشم‌های درشتش برق می‌زند، صورتش به خنده باز می‌شود، عکسی را نشان می‌دهد و می‌گوید: «ایشون شهید شدن‌ها. خوش به‌حالشون.» می‌دانم که خواب می‌بینم و او نیز شهید شده است. به عکس معلمی که نمی‌شناسم نگاه می‌کنم و من هم گریه می‌کنم.
*در دیدار اول او «عروس رهبر» است. هم‌سن و سال این روزهای من، در اتاق فرهنگی مدرسه ایستاده است. دور و برش شلوغ و رفت و آمدها به اتاق زیاد است. تا کلمه‌هایش به یک جملهٔ کامل برسد، چندبار حرفش را قطع می‌کند تا جواب بقیه را بدهد. اصل حرفمان به طول یک پاراگراف است اما دو ساعتی طول می‌کشد تا تمام شود و نقطه‌اش را بگذاریم. من آن روزها نویسنده‌ای تازه‌کارم. دانشکدهٔ حقوق را تمام کرده‌ام، چندسالی دور سر خودم چرخیده‌ام، کنکور ارشد داده‌ام و منتظر نتیجه‌ام. در یک مجلهٔ ادبی کار می‌کنم، می‌خوانم و می‌نویسم. او معلم است. از «بچه‌هایش» حرف می‌زند و چشم‌های درشتش برق می‌زند. می‌گوید برای نوجوان باید ماند و مستمر کار کرد تا میوه بدهد. هر دو دستش را محکم در هوا تکان می‌دهد و با شور و حرارت از خاطره‌های اتاق فرهنگی می‌گوید؛ از اینکه چقدر سختی‌هایش قابل تحملند، البته اگر آدم بخواهد: «می‌شه مادر بود، درس خوند، خانه‌دار بود و کار هم کرد.» او عروس رهبر است، لابد زندگی‌اش با من فرق دارد و نمی‌پذیرم که انجام همهٔ اینها باهم قابل تحمل است. می‌گوید: «اتاق فرهنگی یعنی ماندن و مبتلا شدن.»من اما آمده‌ام که نمانم. هنوز خیلی جوانم و دلم می‌خواهد رو به آینده با شتاب بدوم. هنوز مشتاق کشف‌های جدیدم، هنوز دنیاندیده‌ام و ایستادن در جایی که او ایستاده، در آرزوهایم هیچ جایی ندارد. می‌گویم: «اگر بهشتی قبول شدم، می‌آیم. اگر تهران قبول شدم، نمی‌آیم.» در مدرسه را که می‌بندم، می‌دانم که برنمی‌گردم. هنوز دنیا ندیده‌ام و نمی‌دانم تقدیر چه بازی‌هایی دارد.

در دیدار دوم او «خانم حداد» است. در همان اتاق فرهنگی ایستاده، توی کمدها دنبال چیزی می‌گردد و تنهاست. این بار کلمه‌ها بیشتر از طول یک پاراگراف‌اند و ساعتی می‌نشینیم. من حالا نویسنده‌ای صاحب کتابم. تازه از سفر برگشته‌ام. مستندنگاری می‌کنم و آنقدر چرخیده‌ام که دیگر دلم می‌خواهد تجربه‌ام را با دیگران سهیم بشوم. اما او از نقطه‌ای که ایستاده بود تکان نخورده؛ هنوز معلم است و بیشتر وقتش را در اتاق فرهنگی می‌گذراند. این بار آمده‌ام که بمانم. در مدرسه را که می‌بندم، عنوانی جدید دارم: معلم شده‌ام.خیال خامِ جهان دیده بودن و تجربه داشتن، از روزهای اول خودش را نشان می‌دهد. من معلمی هم‌قامت او نیستم. او در قله‌ای‌ست که برای دیدنش باید سر بالا ببرم، دست‌ها را سایه‌بان چشم کنم تا بتوانم ببینم و بشنومش. همین هم گاهی لج‌درارش می‌کند. مقابل ایده‌های تازه‌ام، سری تکان می‌دهد: «مخالفتی ندارم... اما...» و به تجربه‌های سالیان درازش اشاره می‌کند. من معلم تازه واردی‌ام که هنوز کنار زمین باید گرم کنم و او سرمربی کاربلدی است. تجربه‌اش را گاهی کنار می‌گذارد تا کار خودم را بکنم. گاهی محکم پای حرف خودش می‌ماند و مجبور می‌شوم به حرف او تن بدهم. او خانم حداد است. یک آدم زمینی که می شود با او بحث کرد. از او عصبانی شد، از حرف زدن با او طفره رفت و می‌شود از او ناامید شد. اما هیچ نفهمیدم آیا او هم به قدر من از او، از من ناامید می‌شد؟گاهی می‌ایستم و خودم را نگاه می‌کنم: معلم صفر کیلومتری بوده‌ام، حالا وسط زمینم، گرم شده‌ام، دویده‌ام و گل زده‌ام و گل خورده‌ام. حالا می‌توانم مثل او با هیجان و حرارت از «بچه‌هایم» حرف بزنم. بدون اینکه بدانم من را میدان‌دارِ زمین کرده؛ در سایهٔ بودنش غرق شده‌ام و نشئهٔ حضورش چنان قوی بوده که نگذاشته بفهمم کجاها پایم ایستاده، کجاها به‌خاطرم کنار کشیده و کجاها تمام قد از من دفاع کرده است.

در دیدار سوم او «زهرای شهید» است. سراپا مشکی پوشیده، ایستاده و گریه می‌کند. من هم گریه می‌کنم. سر می‌چرخاند، چشم‌های درشتش برق می‌زند، می‌خندد و عکسی را نشان می‌دهد: «ایشون معلم مدرسه‌مون هستن‌ها. شهید شدن‌. خوش به‌حالشون.» گریه می‌کنم و به عکس معلمی که نمی‌شناسم نگاه می‌کنم. خود اوست. برمی‌گردم تا خودش را ببینم. چادرش را روی صورتش می‌کشد و گریه می‌کند. از گریهٔ او گریه می‌کنم. می‌دانم که شهید شده است. می‌دانم که خواب می‌بینم. اما دلم می‌خواهد این دیدار آخر را غنیمت شمرم. اشک‌هایش را پاک می‌کند. بر شانهٔ مادرش بوسه‌ای می‌زند و می‌رود. برمی‌خیزم تا دنبالش بروم. او در راهرویی می‌پیچد و چشم‌هایم او را گم می‌کند.آیا دوباره او را خواهم دید؟ آیا من نیز مانند او، خونین‌پیکر به ملاقاتش خواهم رفت؟ آیا شکوه شهادت او، شب تاریک من را روشن خواهد کرد؟
http://ble.ir/sajede_ebrahimii

۲۲:۴۶

۱۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
من آدم اهل تعلقی‌ام. قابل افتخار نیست، اما به چیزهای کوچک زیادی دل می‌بندم و کندن از آن‌ها برایم سخت است. صبح روز اول جنگ ۱۲ روزه، در شتابی ناگهانی مجبور شدم خانه را ترک کنم. کوله، یک دست لباس و لپ‌تاپم را برداشتم. لحظهٔ آخر دچار اشتباه مرگ‌باری شدم. می‌دانستم که نباید بچرخم. می‌دانستم که باید تند بروم بیرون، در را ببندم و هر آن چیز کوچک و بزرگی را که ذره ذره در آن اتاق جمع کرده‌ام، پشت سر بگذارم. اما چرخیدم و تک‌تک اجزای اتاق را خوب نگاه کردم. دیوار سبزی که با چه وسواسی رنگش کرده بودم، دانه دانه کتاب‌هایم که هرکدام را با چه ذوقی خریده بودم، آینه‌ام که از پس چقدر چرخیدن در خیابان مازندران پیدایش کرده بودم، مجسمه‌هایم و حتی فیگور تن‌تن که بالای تخته‌سفیدم نشسته بود، پردهٔ توری‌ام که با چه دردسری خریده بودمش، همهٔ جزئیات را با دقت ورانداز کردم. همه برایم عزیز بودند، آنقدر که به‌خاطرشان بمانم و نروم. هرکدام تکه‌ای از من و خاطره‌هایم را در دل داشتند و من باید همه را پشت‌سر می‌گذاشتم و می‌رفتم. بدون هیچ چشم‌اندازی که کِی و آیا اصلاً خواهم برگشت؟روز دوم جنگ رمضان خانه‌مان فقط در چند ثانیه، تلی از خاک و آهن شد. می‌گویم خانه‌مان چون من آدم اهل تعلقی‌ام. چون هنوز کلید آن خانه را از دسته کلید جدیدم جدا نکرده‌ام و هنوز گاهی راه برگشت به خانه را یادم می‌رود و خودم را آنجا پیدا می‌کنم. هنوز دستم به کلید برق سمت راست آن اتاق سبز عادت دارد و هنوز در آسانسور، دکمهٔ سوم را می‌زنم. ما در خانهٔ جدید هنوز قرار نگرفته بودیم که جنگ شد.همان روز سراغ خانه‌مان -خانه سابقمان- رفتم. نگهبان هنوز من را یکی از ساکنان می‌دانست و گذاشت آنقدری نزدیک شوم که بوی باروت و خاک و سیمان پراکنده در هوا را نفس بکشم. از سبزی دیوار اتاق چیزی پیدا نبود. آسانسور مچاله شده بود و پرده‌ها هنوز آویزان بود. نشستم و میان سیل اشک‌های داغم، عکس‌های خانه را دوره کردم. آخرینش عکسی بود که من و ل از پنجرهٔ آشپرخانه غروب آفتاب را نگاه می‌کردیم. شاد و امیدوار، مثل همهٔ آدم‌های دیگر فکر نمی‌کردیم که دو هفتهٔ بعد، جنگ آن منظره را برای همیشه نابود کند.من آدم اهل تعلقی‌ام. قابل افتخار نیست. اما گمان می‌کنم پی‌رنگ زندگی هرکسی با چالشِ تناقض در صفت‌های مثبت و منفی‌اش شکل می‌گیرد. قصهٔ زندگی‌ام قرار است من را مدام با تعلق‌هایم به اشیاء، مکان‌ها، آدم‌ها و خاطره‌ها به چالش بکشد. اگر بتوانم به راه حلی برای این چالش‌ها برسم، شاید قهرمان زندگی خودم بشوم.
http://ble.ir/sajede_ebrahimii

۲۳:۱۲

به صد دفتر نشاید گفت حسب‌الحال مشتاقی
مهر که بیاید معلم نیستم. هر سال از همین روزها در هول و ولای طرح درس سال بعد بودم. زهرای حداد می‌گفت: «تا اول خرداد». من نیمهٔ خرداد می‌فرستادم و تا مرداد رفت و برگشت داشتیم. حالا قرار نیست دربارهٔ ایده‌ها و دغدغه‌های زهرا بنویسم که خود، شرحی مفصل می‌طلبد. اما این زهرا بود که به منِ مشتاق تجربه، فرصت اضافه کردن یک تجربهٔ ناب به کوله‌بارم را داد. 
معلمی برایم مصداقی بود از آیهٔ مقدس «و جاء من اقصی المدینه رجل یسعی». دوست داشتم آدمی باشم که از تجربه‌ها و روزمرّه‌ها به اندازهٔ خوبی فاصله گرفته، رفته، چرخیده، دیده، شنیده و تجربه کرده و حالا شتابان، با شور و اشتیاق آمده و می‌خواهد بچه‌ها را در جریان آن سرزمین‌های دور قرار بدهد. دوست داشتم به قدر خودم، سهمی در بزرگ کردن قاب عینک بچه‌ها رو به جهان و شفاف‌تر کردن آن داشته باشم. می‌خواستم چیزی بیش از یک معلم نگارش و کتابخوانی باشم و پیش از مهارت نوشتن، به آن‌ها مهارت خوب دیدن را بیاموزم؛ چیزی که اسمش را گذاشتیم «با کفش‌های دیگران راه رفتن» و باهم چیزهای زیادی آموختیم. قصه‌های خودم را گفتم، از سفرهایم، گم شدن‌هایم، پیدا کردن خودم در گوشه‌ای دیگر از جهان، از کارهایم، ازجنگیدن‌ها، به دست آوردن‌ها و بعد رها کردن‌ها گفتم تا پیش از هرکسی خودم را قضاوت کنند و ببینند که با همهٔ این‌ها، یک انسانم؛ که می‌توانیم در کنار هم باشیم، حرف بزنیم، بحث کنیم، مخالفت کنیم اما باز هم را دوست بداریم و معاشرتمان را ادامه بدهیم. بیش از آنکه بگویم «چگونه بنویسند»، از اشتیاق خودم به کلمه‌ها گفتم. از اینکه چقدر نوشتن را دوست داشته‌ام و چقدر نوشتن به من فرصت داده تا در جهان به شکل منحصر به فرد خودم غور کنم. من آن‌ها را بیش و پیش از نوشتن، به تجربه کردن، خواندن، بی‌وقفه و بی‌محابا خواندن دعوت کردم تا اگر بر سر شیرینی‌اش هم‌نظر شدیم، تا آن سوی شهر باهم هم‌سفر شویم.
من سال‌ها با بچه‌ها فلسفه‌ورزی کردم. بار سنگین خودم را در کلاس بر زمین گذاشتم تا بچه‌ها آن را برایم سبک کنند. موضوع را وسط گذاشتیم و دورش نشستیم، باهم تمرین کردیم که جهان را مستقیم نبینیم و چیزی را سرراست تفسیر نکنیم. گاهی پشت میزهای خودشان نشستم، دستم را کمک دستشان کردم، پشت سرشان ایستادم، دست بردم و گردنشان را چرخاندم، چشم‌هایمان را باریک کردیم و جزئیات نادیدنی را باهم کشف کردیم. هرشب پیش از مدرسه، ساعت‌ها در کتابخانهٔ خودم یا کتابفروشی‌ها می‌گذشت تا برایشان بهترین‌ها را پیدا کنم. می‌دانستم با هرکتاب و داستانی چه حجمی از غم و ناشکیبایی را بهشان تحمیل می‌کنم؛ دلم می‌خواست می‌توانستم مانع جراحت قلبشان بشوم اما معلم بودم؛ باید به آن‌ها روبرو شدن با دنیایی سخت و بی‌رحم، شیرین و گول زننده را می‌آموختم. گفته بودم رمان‌ها ما را برای مواجهه با جهان آماده‌تر می‌کنند و می‌دانستم با هرکتابی که از من می‌گیرند، با هر داستانی که به آن چنگ می‌زنند و بالا می‌روند، دیگر آدم‌های سابق نخواهند بود.
می‌دانم که گاهی کم گذاشتم، اما بچه‌ها با همهٔ کوچکی‌شان لطف داشتند و زیاد برداشت کردند. من دوست داشتم کنار بچه‌ها و ضربه‌گیرشان باشم، برای ورود به دنیایی که شبیه خیلی از آرزوها و خیالاتشان نیست. حالا می‌دانم که نبودن در کنارشان و فکر دوباره تجربه نکردن آن روزها، خودم را بیشتر ضربه‌پذیر می‌کند. معلمی شبیه این بود که با دست، نور شمعی را در میان طوفان روشن نگه داشتم و حالا، در روزهای سخت و تاریک پیش‌رو، دیگر آن نور را ندارم. بهرحال باید به درس‌های خودم رجوع کنم و این واقعیت‌ را بپذیرم: مهر که بیاید معلم نیستم.
http://ble.ir/sajede_ebrahimii

۱۳:۲۹

thumbnail
«یاد بعضی نفرات، روشنم می‌دارد»مثل بچه‌های دورهٔ ۳۳ فرهنگ که از کلاس هفتم همراهشان شدم و پابه‌پای هم بزرگ شدیم.undefined
http://ble.ir/sajede_ebrahimii

۱۵:۳۵

thumbnail
گر خوانمش قیامت دنیا، بعید نیست
همه چیز از قطعه ۴۲ شروع شد. نمی‌دانم گفتنش چه باری دارد اما گذاشته بودم یک‌جایی بنویسمش. یک قطعه زمین خیلی وسیع و متروک روبروی مزار شهدای هفتم‌تیر بود که بهش می‌گفتند «قطعه منافقین». سال‌های قبرستان‌گردی‌ام چندباری بالا تا پایین آن زمین‌ها را رفته بودم و روی سنگ قبرهای باقی‌مانده را خوانده بودم. عمدتاً متعلق به بچه‌ها و نوزادانی بود که با تاریخ شاهنشاهی متولد و فوت شده بودند. حالا اینکه چرا می‌گفتند قطعه منافقین هم داستان‌هایی دارد که بگذریم.دو روز بعد از جنگ دوازده روزه پایم به شکل جدید آن زمین‌ها باز شد: «قطعه ۴۲؛ شهدای حمله اسرائیل» قیامتی بود که مانندش را هیچ وقت تا آن روز زندگی‌ام ندیده بودم. تابوت شهیدان روی زمین مانده و منتظر نوبت دفن بودند. قبرهای سیمانی به فاصلهٔ نهایتاً یک متر، ساخته شده بودند و کارگران، چندمتر آن‌طرف‌تر تند تند درحال کندن زمین و ساختن قبرهای جدید بودند. هول قیامت از همانجا و دیدن آن قبرها که برای شهدا کم بود شروع شد.از میان همه آنها که می‌گریستند، ضجه می‌زدند و خاک بر سر می‌کردند، نمی‌شد نسبت‌ها را تشخیص داد. کنار مادری نشستم که جوانش تکه‌پاره شده بود و زن، نحیف و بی‌حرف، از حال رفت. پدری را مشایعت کردم که کمرش خم و محاسنش سفید شده بود. مرد جوانی را دیدم که بالای سر یک قبر با خانواده‌اش خداحافظی می‌کرد و «یک گل برای باغبان باقی نمانده».روزها و روزها در قطعه ۴۲ گذشت تا وقتی که قطعه‌های پیکر همهٔ شهدا کاملاً پیدا و تکمیل شد و همه دفن شدند. از مرداد دیگر نرفتم. پای رفتن نداشتم. هربار دیدن آدم‌هایی که از هفتهٔ قبل نحیف‌تر، شکسته‌تر و تنهاتر شده بودند توانی می‌خواست که من از دستش داده بودم. قطعه‌ای که روزهای اول روزانه هزاران آدم به خود می‌دید، سنگ‌هایی که هرروز میزبان قدم‌های همراهان صاحبان عزا بودند، تا اواسط مرداد فقط دیگر جمعه‌ها شلوغ می‌شد و تک قدم‌های آدم‌های عزادار تنها را می‌شنید. تنها چیزی که به سرعت روزهای اول ادامه داشت، ساختن قبرهایی بود که پذیرای شهدا و جنگ بعدی باشد. کارگران سخت مشغول کار بودند. تا روزهای اول جنگ رمضان برای نرفتن مقاومت کردم و بالاخره روزی خودم را آنجا، میان انبوه عزاداران و قبرهای جدیدی یافتم که شهیدی را در آغوش کشیده بودند. بارها از خود پرسیدم که آنجا چه می‌کنم؟ چرا مثل یتیم‌ها آن وسط می‌ایستم و مثل بچه‌ها با صدای بلند می‌گریم و بیم دیده شدن اشک‌هایم را ندارم؟ انگار که همهٔ آن‌ها، برادران من، خواهران من، پدر من و مادر من بودند. همهٔ آن‌ها که تا پیش از آن هیچ نشانی از آن‌ها نداشتم، هیچ قصه‌ای از هم نشنیده بودیم و تنها در یک سرگذشت باهم مشترک بودیم: ما ایرانی و هموطن بودیم.وقتی پایم به معراج شهدا باز شد، قصه عوض شد. آنجا پیش‌نمایشی از قطعه ۴۲ را می‌دیدیم. خانوادهٔ شهدا، تک نفره، سه نفره یا چندین نفره برای وداع با شهید یا شهدا می‌آمدند. برای آخرین بار می‌توانستند با شهید خلوت کنند، حرف‌هایشان را بزنند و اگر پیکری مانده بود، اگر صورتش سالم بود، او را «فقط» ببینند و حسرت آغوش او را به خواب‌هایشان ببرند. روز اول به بهت و گیجی گذشت. به تماشا، به گریه‌های بی‌وقفه، به ایستادن از دور و نگاه کردن به رنج دختران و مادران، پدران و پسران. من می‌توانستم جای هرکدام آنها باشم. می‌شد آنکه در تابوت است عزیز من باشد و آنکه اشک می‌ریزد و فکر می‌کند چطور دوری عزیزش را تاب بیاورد، من باشم. بالاخره جنگ بود و هر اتفاقی ممکن. روزهای بعد از یخ‌زدگی بیرون آمدم. دست‌هایم را برای گرفتن شانه‌های دختر شهید، همسر شهید و کودک شهید جلو بردم. به احوالشان نظر کردم. به اینکه چطور هرکدام با داغی که دارند کنار می‌آیند؟ پابه پای برخی‌شان دویدم، وقتی شهیدشان را به سردخانه برگرداندند و نمی‌توانستند دوری‌اش را تاب بیاورند. کنار برخی‌شان زانو به زانو نشستم و باهم گریستیم. گاهی هم پشت پرده نشستم و جلو نرفتم. چطور می‌توانستم تماشاگر باشم، وقتی خانواده‌ای پنج نفره کنار یکدیگر در تابوت خوابیده بودند و مادرشان نمی‌دانست کنار کدام زانو بزند؟روز آخر به قطعه ۴۲ برگشتم. نشستم تا ببینم خاک واقعا سرد است؟ غروب بود و صدای اذان می‌آمد. مادر شهیدی را دیدم که از حال رفته بود. نحیف‌تر از قبل زیر چادرش گم شده بود و از گریه شانه‌هایش تکان می‌خورد. پدرش شکسته‌تر، خمیده‌تر و بی‌حرف، ایستاده بود و به سنگ قبر پسرش نگاه می‌کرد.

http://ble.ir/sajede_ebrahimii

۱۹:۱۷

سایه‌ها کم‌کم کنار می‌روند. طول می‌کشد تا بتوانیم واقعیت‌ها را زیر نور ببینیم و درست قضاوتشان کنیم. اما گاهی سرعت فهم واقعیت چنان کند می‌شود که گمان می‌کنم در سلطنت کسوف‌ایم.«خانومه رو از زیر آوار درآوردن. هنوز تو فرق سرش خاک بود. منو که دید گفت: "چیه؟ لابد می‌خوای بگم زنده باد جمهوری اسلامی؟ نه! ما رو اسرائیل نزده. ما رو جمهوری اسلامی زده"». اینها را مریم گفته بود که روزهای جنگ برای گزارش و فیلمبرداری می‌رفت. همان هفته شاگردم سر کلاس گفت همسایه‌شان معتقد است خانه‌هایی که خراب می‌شوند و خون‌هایی که ریخته می‌شوند، «هزینهٔ آزادی» است. هزینه‌ای که البته از جیب بیشتر کسانی پرداخت شد که نمی‌خواستند آنچه را که داشتند، با آزادی دیگری -بازگشت پهلوی- طاق بزنند.
ما گمان می‌کنیم فهمیدن این گزاره که «جنگ مطلقاً شر است»، سخت نیست و بدیهی می‌نماید. حتی تصور می‌کنیم تجربهٔ مکانی، لمس جنگ از نزدیک و در سایهٔ ترس آن زیستن، آدم‌ها را واقع‌بین می‌کند. گویی یک توقع مشترک و اشتباه در هر دو سر طیف وجود دارد که «غبار جنگ، غبار را از عینک‌ها می‌زداید.» چرا وقتی در شرایط عادی نمی‌توانیم بر سر شرارت اسرائیل توافق کنیم، در شرایط بحرانی جنگ بتوانیم؟ کسی که زیر آوار موشک‌ها همچنان باور دارد که «جنگ خوب است»، گیرنده‌های مغزی و دستگاه تحلیل خود را خاموش کرده است.
هرچند می‌کوشم وضعیت کنونی‌مان را با هیچ ایده‌ای توصیف نکنم یا مطابقت ندهم، اما هانا آرنت و «ابتذال شر» او مدام خود را نشان می‌دهد: «شر همواره از هیولاها برنمی‌خیزد. اغلب زادهٔ انسان‌های کاملاً معمولی است که نمی‌اندیشند.» انسان‌هایی که شاید مثل برخی هموطنان ما درس‌خوانده، فرنگ‌رفته و حتی باهوش باشند. اما از فهم وضعیت خود و فکر به پیامدهای کنش‌هایشان ناتوانند. آرنت ساحت اندیشیدن را گسترده‌تر از «نگاه کردن و اطلاعات به دست آوردن» می‌داند. بلکه انسان بالغ با چنین وضعیتی واجد «اندیشیدن» می‌شود: آیا می‌توانم خودم را جای دیگران بگذارم؟ آیا می‌توانم در شرایط آنها خود را تصور کنم؟ آیا از پیامدهای رفتار و گفتار خود به خوبی آگاهم؟
اینکه چرا به اینجا رسیده‌ایم و واقعاً چقدر می‌توان برای ایران اینترنشنال تقصیر قائل بود و از شواهد تاریخی مؤید بی‌خردی گذشت، بحثی جداگانه است. اگرچه آرنت توضیحی مفصل هم در همین باب دارد: «مهم این است که انسان‌ها بیاموزند در شرایط بحرانی شر را انتخاب نکنند». اما این فهم و آموختن کی قرار است اتفاق بیفتد؟ آیا واقعاً جز نشستن و صبر پیش گرفتن چاره‌ای دیگر‌نداریم؟ باید بمانیم تا زمان بگذرد و تازه اگر سایر شرایط را ثابت در نظر بگیریم ‌کم کم توان تشخیص آدم‌ها برمی‌گردد. (واقعاً برمی‌گردد؟) می‌توانند بالاخره ببینند آنچه امروز عده‌ای در مخالفت با آن شعار سر می‌دهند، خیر آنها نیست. باید بنشینیم تا زمان کار خود را بکند.
سایه‌ها کم‌کم کنار می‌روند. ما برای فهمیدن واقعیت‌ها دربارهٔ خودمان، کشورمان، نسبتمان با جهان و با حکومت و هم‌وطنانمان، به زمان نیاز داریم. و البته چشمی که توانایی نگریستن به روشنایی را داشته باشد.

http://ble.ir/sajede_ebrahimii

۱۶:۴۵