بله | کانال پرهای معرفت
عکس پروفایل پرهای معرفتپ

پرهای معرفت

۲۰۷عضو
thumbnail
undefinedتصویری از دماوند در کنار برج آزادی#اخبار_تهران در فضای مجازیundefined@akhbartehran

۲۰:۱۳

بازارسال شده از رصدآنلاین
thumbnail
الحمدالله الذی خلق الحسینundefined.

۴:۵۵

thumbnail

۷:۴۴

thumbnail

۱۳:۲۵

بازارسال شده از کیهان آنلاین
thumbnail
undefined ‍ نوحه‌خوانی شهید ۳ ساله ایران، زهرا برزگر
undefined️"ای اهل حرم، میر و علمدار نیامد..."
undefined️زهرا و مادرش (دکتر مرضیه عسکری، پزشک فوق تخصص کودکان) بامداد جمعه ۲۳ خرداد در حمله رژیم صهیونیستی به مجمتع مسکونی شهید چمران به شهادت رسیدند.
undefined بله | ایتا | سروش‌پلاس | اینستاگرام | تلگرام
@Kayhan_Online

۱۳:۳۲

بازارسال شده از پرهای معرفت
thumbnail

۱۴:۳۳

undefined باسمه تعالی
undefined همسر و بچه های حضرت عباس علیه السلام
undefined حضرت عباس تنها با یک زن ازدواج کردند او لبابه دختر عبیدالله بن عباس بود. لبابه زنی بسیار شایسته پاکدامن و از خاندانی شریف بود او از بهترین زنان زمانه خود و از محبان امام علی علیه السلام بود
undefined لبابه از حضرت ابوالفضل علیه السلام پنج پسر و یک دختر بدنیا اورد لبابه در کربلا حضور داشت یکی از پسران او بنام قاسم در کربلا شهید شد خود او نیز اسیر شد همراه با سایر اسرا زجر و شکنجه ها را تحمل کرد
undefined پس از ازادی اسرا او به مدینه برگشت. لبابه روز و شب گریه میکرد چندان که بیمار شد و در سن ۲۸ سالگی از دنیا رفت خدای رحمتش کند. فرزندان او مدتی توسط مادربزرگ پاکشان ام البنین سلام الله علیها تربیت شدند اما اوهم دوسال بعد از واقعه کربلا از دنیا رفت و سرپرستی فرزندان به امام سجاد علیه السلام منتقل شد
undefined گفتنی است هر گاه یکی از فرزندان حضرت عباس علیه السلام نزد امام سجاد علیه السلام می آمد اشک بر گونه های حضرت جاری می شد.
undefined هدیه کنید به پیشگاه مقدس قمر بنی هاشم‌ حضرت ابوالفضل العباس صلواتی بر محمد و آل محمد.
undefinedسید بن طاووس اقبال الاعمال ص ۲۸
@alireza_mollaabbasi#علیرضاـملاعباسی

۱۶:۰۱

thumbnail

۱۲:۵۰

thumbnail

۱۲:۵۵

undefined باسمه تعالی
undefined امام موسی صدر، کتاب سفر شهادت
undefined حسین (علیه السلام) سه دشمن دارد:
undefined دسته اول آنان که او را کشتند. این دسته کم‌خطرترین دشمنان هستند، چون تنها جسم امام را که محدود بود، کشتند.
undefined دسته دوم آنان که تلاش کردند آثار امام را محو کنند؛ قبر امام را ویران کردند و از آمدن زائران جلوگیری کردند و کسانی که در اطراف قبر آن حضرت زندگی می‌کنند را مورد آزار و اذیت قرار دادند. خطر این دسته بیشتر از دسته اول است، ولی نتوانستند کاری از پیش ببرند.
undefined دسته سوم خطرناک‌ترین دشمنان آن حضرت هستند، آنانند که کوشیدند اهداف امام حسین (علیه السلام) و ابعاد انقلاب حسینی را تحریف کنند و آن را ابزار کسب و درآمد قرار دهند و بهره‌برداری‌های بی‌ارزش از آن کنند و یا آن را مورد سوء استفاده برای منافع شخصی قرار دهند. اینان تلاش کردند بالاترین بُعد حسینی یعنی هدف نهضت حسینی را از بین ببرند.
ما از روز عاشورا چه بهره‌ای برده‌ایم؟ چه سودی به دست آورده‌ایم؟چه استفاده‌ای در عرصه عمومی و چه استفاده‌ای در زمینه فردی برده‌ایم؟اگر استفاده نبرده باشیم و تنها گریه کرده باشیم این کار سودی ندارد.
@alireza_mollaabbasi#علیرضاـملاعباسی

۱۴:۱۰

undefined باسمه تعالی
undefined شبهه نقصان دیه زن نسبت به مرد:
۱. به طور معمول، مردان اقتصاد خانواده را به عهده دارند و لذا خسارتى را که با فقدان یک مرد متوجه خانواده مى شود بیش از خسارتى است که با فقدان یک زن پیش مى آید.۲. در دیه جایگاه اقتصادى و تولیدى قاتل و مقتول در نظر گرفته شده نه ارزش انسانى.
۳. تساوى دیه عالم و جاهل، متّقى و فاسق، نه از مقام عالم و متقى کم مى کند و نه بر مقام جاهل و فاسق می افزاید
undefined بنابراین تقابل بین زن و مرد نیست و دیه علامت ارزش انسانى یا درجه قرب به خدا نیست بلکه به خاطر جبران خسارتى است که به بازماندگان قاتل خورده به همین دلیل اگر شخصى عالم، مؤمن، مجاهد را بکشد با کسى که جاهل، فاسق، ترسو را بکشد تفاوتى ندارد. با اینکه در نظر عقل و وحى مقام مؤمن و عالم و مجاهد برتر از فاسق و جاهل و ترسو است. ولى در بحث دیه، مسأله مقام و شخصیت مطرح نیست. بلکه مسأله جبران اقتصادى در نظر است.undefined کوتاه سخن آن که ارزش انسان به بهاى بدن او نیست تا در مقدار دیه او ارزیابى کنیم.اسلام براى بعضى از سگ ها دیه تعیین کرده است.لذا دیه یک مرجع تقلید و یک مبتکر متخصص با یک کارگر ساده یکى است. پس دیه نشانه ارزش نیست و تنها جبران خسارت اقتصادى است. ارزش انسان به صفات و مراتب علمى و عملى او است.دیه به معناى قیمت نهادن به شخص و شخصیت نیست، بلکه یک مجازاتى است که انسان حواس خود را جمع کند و دیگر از این اشتباهات نکند و خسارات اقتصادى جبران شود. دیه بهاى خون نیست. قتل انسان هم وزن قتل همه انسان ها است. مَنْ قَتَلَ نَفْساً بِغَیْرِ نَفْسٍ أَوْ فَسادٍ فِی الارْضِ فَکَأَنَّما قَتَلَ النّاسَ جَمیعاً مائده/ 32.عدالت اقتضا مى کند که به خاطر ضرر اقتصادى بیشترى که با فقدان مرد بر خانواده و اجتماع وارد مى شود، دیه بیشترى براى او در نظر گرفته شود.
undefined منبع: تفسیر نمونه، ج 15، ص 543
#علیرضاـملاعباسی

۵:۴۴

undefined باسمه تعالی
حکایت عبدالله دیوونه
undefinedاسمش عبدالله بود . .تو شهر معروف بود به عبدالله دیوونه همه میشناختنش!
مشکل ذهنی داشت خانمش هم مثل خودش بود ... وضع مالی درست و حسابی نداشت زوری خرج شکم خودش و خانمش رو میداد
تو شهر این آقا عبدالله دیوونه، یه هیئتی بود هر هفته خونه یکی از خادمای هیئت بود نمیدونم کجا و چطور ولی هرجا هیئت بود عبدالله دیوونه هم میومد . .
یه شب بعد هیئت مسئول هیئت اعلام کرد که هرکی میخواد هفته بعد هیئت خونه اش باشه بیاد اعلام کنه
دیدن عبدالله دیوونه رفت پیش مسئول هیئت نمیتونست درست صحبت کنه
به زبون خودش میگفت . . . حسین حسین خونه ماundefined
مسئول هیئت با خادما تعجب کرده بودن گفتن آخه عبدالله تو خرج خودتو خانمت رو زوری میدی هیئت تو خونه گرفتن کجا بود این وسط . . !'
عبدالله دیوونه ناراحت شد به پهنای صورت اشک میریخت میگفت آقا ؛ حسین حسین خونه ماundefined. .
خونه ما undefinedundefined
بعد کلی گریه و اصرار قبول کردن حسین حسین خونه عبدالله باشه . .
اومد خونه به خانمش گفت ، خانمش عصبانی شد گفت عبدالله تو پول یه چایی نداری خونه هم که اجاره ست ... !! چجوری حسین حسین خونه ما باشه کتکش زد . .
گفت عبدالله من نمیدونم تا هفته دیگه میری کار میکنی پول هیئت رو در میاری . .واِلا خودتم میندازم بیرون از خونه
عبدالله قبول کرد معروف بود تو شهر ، کسی کار بهش نمیداد هرجا میرفت قبول نمیکردن که هی میگفت آقا حسین حسین قراره خونه ما باشهundefined . .
روز اول گذشت ، روز دوم گذشت ... تا روز آخر خانمش گفت عبدالله وقتت تموم شد هیچی هم که پول نیاوردی
تا شب فقط وقت داری پول آوردی آوردی نیاوردی درو به رو خودت و هیئتیا باز نمی کنم . .
عبدالله دیوونه راه افتاد تو شهر هی گریه میکرد میگفت حسین حسین خونه ماundefinedundefinedundefined
رفت ؛ از شهر خارج شد بیرون از شهر یه آقایی رو دید
آقا سلام کرد گفت عبدالله کجا ؟ مگه قرار نبود حسین حسین خونه شما باشه ؟!
عبدالله دیوونه گریش گرفت تعریف کرد برا اون آقا که چی شد و . . .
آقا بهش گفت برو پیش حاج اکبر تو بازار فرش فروشا
بگو یابن الحسن سلام رسوند گفت امانتی منو بهت بده ، بفروش خرج حسین حسین خونه رو بدهundefined
عبدالله خندش گرفت دوید به سمت بازار فرش فروشا
به هرکی میرسید میخندید میگفت حسین حسین خونه ما . . خونه ماundefined
رسید به مغازه حاج اکبر گفت یابن الحسن سلام رسوند گفت امانتی منو بده !
حاج اکبر برق از سرش پرید عبدالله دیوونه رو میشناخت
گریش گرفت چشمای عبدالله رو بوسید عبدالله ... !!!
امانتی یابن الحسن رو داد بهش رفت تو بازار فروخت با پولش میشد خرج ۱۰۰ تا حسین حسین دیگه رو هم داد . .
با خنده دوید سمت خونه نمیدونم گریه میکرد ، میخندید میگفت حسین حسین خونه ما undefined
رسید به خونه شب شده بود . .دید خادمای هیئت خونه رو آماده کردن خانم عبدالله رفت چایی و شیرینی گرفت چه هیئتی شد اون شب undefined
آره یابن الحسن خرج هیئت اون شب خونه عبدالله دیوونه رو دادعبدالله خودش که متوجه نشد ولی دیگه عبدالله دیوونه نبود، خیلی خوب صحبت میکردآخه یابن الحسن رو دیده بود.
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined
@alirez_mollaabbasi#علیرضاـملاعباسی

۱۱:۳۹

undefined باسمه تعالی
undefined حکایت عبدالله دیوونه
undefinedاسمش عبدالله بود . .تو شهر معروف بود به عبدالله دیوونه همه میشناختنش!مشکل ذهنی داشت خانمش هم مثل خودش بود ... وضع مالی درست و حسابی نداشت.
undefined تو شهر این آقا عبدالله، هیئتی داشت کههر هفته خونه یکی از خادما هیئت داشت نمیدونم کجا و چطور ولی هرجا هیئت بود عبدالله دیوونه هم میومد.
یه شب مسئول هیئت اعلام کرد که هر کسی میخواد هفته بعد هیئت خونه اش باشه اعلام کنهدیدن عبدالله دیوونه رفت پیش مسئول هیئت نمیتونست درست صحبت کنه به زبون خودش میگفت . . . حسین حسین خونه ماundefinedمسئول هیئت با خادما تعجب کرده بودن گفتن آخه عبدالله تو خرج خودت و خانمت رو زوری میدی هیئت تو خونه گرفتن کجا بود این وسط . . !'
عبدالله دیوونه ناراحت شد به پهنای صورت اشک میریخت میگفت آقا ؛ حسین حسین خونه ماundefined. .
خونه ما undefinedundefined
بعد کلی گریه و اصرار قبول کردن حسین حسین خونه عبدالله باشه . .
اومد خونه به خانمش گفت ، خانمش عصبانی شد گفت عبدالله تو پول یه چایی نداری خونه هم که اجاره ست ... !! چجوری حسین حسین خونه ما باشه کتکش زد . .گفت عبدالله من نمیدونم تا هفته دیگه میری کار میکنی پول هیئت رو در میاری . .واِلا خودتم میندازم بیرون از خونه
عبدالله قبول کرد معروف بود تو شهر ، کسی کار بهش نمیداد هرجا میرفت قبول نمیکردنهی میگفت آقا حسین حسین قراره خونه ما باشهundefined . .
undefined روز اول گذشت ، روز دوم گذشت ... تا روز آخر خانمش گفت عبدالله وقتت تموم شد هیچی هم که پول نیاوردی تا شب فقط وقت داری پول آوردی آوردی نیاوردی درو به رو خودت و هیئتیا باز نمی کنم . .
عبدالله دیوونه راه افتاد تو شهر هی گریه میکرد میگفت حسین حسین خونه ماundefinedundefinedundefinedرفت ؛ از شهر خارج شد بیرون از شهر یه آقایی رو دید آقا سلامگفت: عبدالله کجا ؟ مگه قرار نبود حسین حسین خونه شما باشه ؟!
عبدالله دیوونه گریش گرفت تعریف کرد برا اون آقا که چی شد و . . .آقا بهش گفت برو پیش حاج اکبر تو بازار فرش فروشا بگو یابن الحسن سلام رسوند گفت امانتی منو بهت بده، بفروش خرج حسین حسین خونه رو بدهundefined
عبدالله خندش گرفت دوید به سمت بازار فرش فروشا به هرکی میرسید میخندید میگفت حسین حسین خونه ما . . خونه ماundefined
رسید به مغازه حاج اکبر گفت یابن الحسن سلام رسوند گفت امانتی منو بده !حاج اکبر برق از سرش پرید عبدالله دیوونه رو میشناخت گریش گرفت چشمای عبدالله رو بوسید عبدالله ... !!! امانتی یابن الحسن رو داد بهش رفت تو بازار فروخت با پولش میشد خرج ۱۰۰ تا حسین حسین دیگه رو هم داد . .
با خنده دوید سمت خونه نمیدونم گریه میکرد ، میخندید میگفت حسین حسین خونه ما undefined
رسید به خونه شب شده بود . .دید خادمای هیئت خونه رو آماده کردن خانم عبدالله رفت چایی و شیرینی گرفت چه هیئتی شد اون شب undefined
آره یابن الحسن خرج هیئت اون شب خونه عبدالله دیوونه رو دادعبدالله خودش که متوجه نشد ولی دیگه عبدالله دیوونه نبود، خیلی خوب صحبت میکردآخه یابن الحسن رو دیده بود.
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined
@alirez_mollaabbasi#علیرضاـملاعباسی

۱۳:۰۳

undefined باسمه تعالی
undefined شیخ عباس قمی در فوائدالرضويه:كاروانی از سرخس مشهد اومدند پابوس امام رضا علیه السلام، سرخس اون نقطه صفر مرزی است، یه مرد نابینائی اون‌ها رو همراهی می‌کرد، اسمش حیدرقلی بود.
undefined اومدند امام رو زیارت كردند، از مشهد خارج شدند، یه منزلی مشهد اُطراق كردند، دارند برمیگردند سرخس، حالا به اندازه یه روز راه دور شده بودند. شب که شد جوونها گفتند بریم یه ذره سر به سر این حیدرقلی بذاریم، خسته ایم، بخندیم صفا كنیم.
undefined كاغذهای تمیز و نو گرفتند جلوشون هی تكون می‌دادند، اینها صدا میداد،بعد به هم می‌گفتند، تو از این برگه ها گرفتی؟ یكی می‌گفت: بله حضرت مرحمت كردندفلانی تو هم گرفتی؟گفت:آره منم یه دونه گرفتم،حیدرقلی یه مرتبه گفت: چی گرفتید؟گفتند مگه تو نداری؟گفت: نه من اصلاً روحم خبر نداره!گفتند: امام رضا تو يکى از صحن ها برگ سبز میداد دست مردم،گفت: چیه این برگ سبزها،گفتند: امان از آتش جهنم، ما این رو می‌ذاریم تو كفنمون، قیامت دیگه نمی‌سوزیم، جهنم نمیریم چون از امام رضا گرفتیم،
undefined تا این رو گفتند، دل كه بشكند عرش خدا می‌شنود،این پیرمرد یه دفعه دلش شكست،با خودش گفت:امام رضا از تو توقع نداشتم، بین كور و بینا فرق بذاری، حتماً من فقیر بودم، كور بودم از قلم افتادم، به من اعتناء نشده
undefined دیدن بلند شد راه افتاد طرف مشهد، گفت: به خودش قسم تا امان نامه نگیرم سرخس نمیام، باید بگیرم،گفتند: آقا ما شوخی كردیم، ما هم نداریم، هرچه كردند، دیدند آروم نمی‌گیرد، خیال میكرد كه اونها الكی میگند كه این نره، جلوش رو نتونستند بگیرندشیخ عباس میگه:هنوز یه ساعت نشده بود دیدند حیدرقلی داره برمی‌گرده، یه برگه سبزم دستشه، نگاه كردند دیدند نوشته:undefined امانٌ مِّنَ النّار، من ابن رسول الله على بن موسى الرضاگفتند: این همه راه رو تو چه جوری یه ساعته رفتی، گفت: چند قدم رفتم، دیدم یه آقایی اومد، گفت: نمیخواد زحمت بكشی، من برات برگه امان نامه آوردم، بگیر برو....السلام علیک یا ابالحسن یا علی بن موسی الرضا اللّهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّد وَآلِ مُحَمَّد وَعَجِّل فَرَجَهُم
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined@alireza_mollaabbasi#علیرضاـملاعباسی

۱۷:۲۴

۱۴ اوت،‏ ۲۰.۰۶​.aac

۲۵:۵۶-۱۸.۳ مگابایت

۱۸:۵۷

بازارسال شده از پرهای معرفت
undefined باسمه تعالی
undefined حکایت
تاجر ثروتمندی با غلام خود از قونیه به سفر شام رفتند، تا بار بخرند و به شهر خود برگردند.
undefinedمرد ثروتمند برای غلام خود در راه که به کاروانسرایی می‌رفتند، مبلغ کمی پول می‌داد تا غذا بخرد و خودش به غذاخوری کاروانسرا رفته و بهترین غذاها را سرو می‌کرد.
undefined غلام جز نان و ماست و یا پنیر، چیزی نمی‌توانست در راه بخرد و بخورد.چون به شهر شام رسیدند، بار حاضر نبود، پس تاجر و غلامش به کاروانسرا رفتند تا استراحت کنند.
undefinedغلام فرصتی یافت در کاروانسرا کارگری کند و ده سکه طلا مزد گرفت.بار تاجر از راه رسید و بار را بستند و به قونیه برگشتند.
undefinedدر مسیر راه، راهزنان بار تاجر را به یغما بردند و هرچه در جیب تاجر بود از او گرفتند اما گمان نمی‌کردند، غلام سکه‌ای داشته باشد، پس او را تفتیش نکردند و سکه دست غلام ماند.
undefinedبا التماس زیاد، ترحم کرده اسب‌ها را رها کردند تا تاجر و غلام در بیابان از گرسنگی نمیرند.یک هفته در راه بودند، به کاروانسرا رسیدند غلام برای ارباب خود غذای گرم خرید و خود نان و پنیر خورد.
undefinedتاجر پرسید: «تو چرا غذای گرم نمی‌خوری؟» غلام گفت: «من غلام هستم به خوردن تکه نانی با پنیر عادت دارم و شکم من از من می‌پذیرد اما تو تاجری و عادت نداری، شکم تو نافرمان است و نمی‌پذیرد.»
undefinedتاجر به یاد بدی‌های خود و محبت غلام افتاد و گفت: «غذای گرم را بردار، به من از "عفو و معرفت و قناعت و بخشندگی خودت هدیه کن" که بهترین هدیه تو به من است.»
undefinedمن کنون فهمیدم که؛ "سخاوت به میزان ثروت و پول بستگی ندارد،" مال بزرگ نمی‌خواهد بلکه قلب بزرگی می‌خواهد.
"آنانکه غنی هستند نمی‌بخشند آنانکه در خود احساس غنی‌ بودن می‌کنند، می بخشند."
@alireza_mollaabbasj#علیرضاـملاعباسی

۱۴:۳۸

بازارسال شده از پرهای معرفت
undefined باسمه تعالی
undefined حکایت
undefined مردى در برابر "لقمان" ايستاد و به وى گفت:تو لقمانى، تو برده بنى نحاسى؟
"لقمان جواب داد: آرى."
او گفت: پس تو همان "چوپان سياهى؟!"
لقمان گفت:سياهى ام كه واضح است، چه چيزى"باعث شگفتى" تو درباره من شده است؟
آن مرد گفت:"ازدحام مردم" در خانه تو و جمع شدنشان بر در خانه تو و "قبول كردن" "گفته هاى تو..."
لقمان گفت:""اگر كارهايى كه به تو مى گويم، انجام دهى، تو هم همين گونه مى شوى.!""
گفت: چه كارى؟!
لقمان گفت: فرو بستن چشم، نگهدارى زبان، پاكى خوراك، پاکدامنى، وفا كردن به وعده و پايبندى به پيمان، مهمان نوازى، پاسداشت همسايه و رها كردن كارهاى نامربوط.
❞اين؛ آن چيزى است كه مرا چنين كرد كه تو مى بينى...
undefined نتیجه:اگر می‌خواهی محبوب خدا و خلق خدا باشی تلاش کن تا به دیگران احترام بگذاری و در امور خصوصی و شخصی دیگران حتی نزدیک‌ترین فرد زندگیت سرک نکشی
@alireza_mollaabbasi#علیرضاـملاعباسی

۳:۳۶

بازارسال شده از پرهای معرفت
undefined باسمه تعالی
undefinedحکایت
undefinedﻣﺮﺩﯼ ﺑﻪ همسرش ﮔﻔﺖ: "ﻧﻤﯿﺪﺍﻧﻢ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﭼﻪ ﻛﺎﺭ ﺧﻮﺑﯽ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺩﺍﺩه اﻡ ﻛﻪ ﯾﻚ فرشته ﺑﻪ ﻧﺰﺩﻡ ﺁﻣﺪ ﻭ ﮔﻔﺖ ﯾﻚ ﺁﺭﺯﻭ ﻛﻦ ﺗﺎ ﻣﻦ ﻓﺮﺩﺍ ﺑﺮﺁﻭﺭﺩﻩ ﺍﺵ ﻛﻨﻢ"!
undefinedهمسرش ﺑـﻪ ﺍﻭ ﮔـﻔـﺖ: "ﻣـﺎ ﻛـﻪ 16 ﺳـﺎﻝ ﺑـﭽـﻪ ﺍﯼ ﻧـﺪﺍﺭﯾـﻢ، ﺁﺭﺯﻭ ﻛـﻦ ﻛـﻪ ﺑـﭽـﻪ ﺩﺍﺭ ﺷـﻮﯾـﻢ.
undefinedﻣـﺮﺩ ﺭﻓـﺖ ﭘـﯿـﺶ ﻣـﺎﺩﺭﺵ ﻭ ﻣـﺎﺟـﺮﺍ ﺭﺍ ﺑـﺮﺍﯼ ﺍﻭ ﺗـﻌـﺮﯾـﻒ‌ ﻛـﺮﺩ، ﻣـﺎﺩﺭﺵ ﮔـﻔـﺖ: "ﻣـﻦ ﺳـﺎﻟـﻬـﺎﺳـﺖ ﻧـﺎﺑـﯿـﻨـﺎ ﻫـﺴـﺘـﻢ، ﭘـﺲ ﺁﺭﺯﻭ ﻛـﻦ ﻛـﻪ ﭼـﺸـﻤـﺎﻥ ﻣـﻦ ﺷـﻔـﺎ ﯾـﺎﺑـﺪ".
undefinedﻣـﺮﺩ ﺍﺯ ﭘـﯿـﺶ ﻣـﺎﺩﺭﺵ ﺑـﻪ ﻧـﺰﺩ ﭘـﺪﺭ ﺭﻓـﺖ، ﭘـﺪﺭﺵ ﺑـﻪ ﺍو ﮔـﻔـﺖ: "ﻣـﻦ ﺧـﯿـﻠـﯽ ﺑـﺪﻫـﻜـﺎﺭﻡ ﻭ ﻗـﺮﺽ ﺯﯾـﺎﺩ ﺩﺍﺭﻡ، ﺍﺯ ﺍﻭﻥ ﻓـﺮﺷـﺘـﻪ ﺗـﻘـﺎﺿـﺎﯼ ﭘـﻮﻝ ﺯﯾـﺎﺩﯼ ﻛـﻦ".
undefinedﻣﺮﺩ ﻫﺮﭼﻪ ﻓﻜﺮ ﻛﺮﺩ، ﻫﻮﺍﯼ ﻛﺪﺍﻣﺸﺎﻥ ﺭﺍ ﺩﺍﺷـﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ، ﻛﺪﺍﻡ ﯾﻚ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺍﻓﺮﺍﺩ ﺗﻘﺪﻡ ﺩﺍﺭﻧﺪ، همسرم؟ﻣﺎﺩﺭﻡ؟ ﭘﺪﺭﻡ؟
undefinedلذا مرد ﺗـﺎ ﻓـﺮﺩﺍ ﺭﺍﻩ ﭼـﺎﺭﻩ ﺭﺍ ﭘـﯿـﺪﺍ ﻛـﺮﺩ ﻭ ﺑـﺎ ﺧـﻮﺷـﺤـﺎﻟـﯽ ﺑـﻪ ﭘـﯿـﺶ فرشته ﺭﻓـﺖ ﻭ ﮔـﻔـﺖ: "ﺁﺭﺯﻭ ﺩﺍﺭﻡ ﻛـﻪ ﻣـﺎﺩﺭﻡ ﺑـﭽـﻪ‌ﺍﻡ ﺭﺍ ﺩﺭ ﮔـﻬـﻮﺍﺭﻩﺍﯼ ﺍﺯ ﻃـﻼ ﺑـﺒـﯿـﻨـﺪ“
@alireza_mollaabbasi#علیرضا_ملاعباسی

۱۸:۳۹

undefined باسمه تعالی
undefined سروده ای بر اساس حکایتی
پیر مردی تمام عمرش را بین بازار و کوچه سر می کردهرکسی بار در دکانش داشت پیر افتاده را خبر می کرد
او که عمری برای نان حلالگاری اش را به هر طرف می بردقول داده که رایگان ببردبار روضه اگر به تورش خورد
روزی از کوچه که به خانه رسیدهمسرش گفت: درد نان داریماز بد حادثه همین امشبنان نداریم و میهمان داریم
سال ها با غم تهی دستیدر خفایت اگرچه سر کردیمی رود ابرویمان امشبدست خالی اگر تو برگردی
باز هم راهی خیابان شدحجره ها را یکی یکی می دیدهیچ باری نمانده روی زمیناز نگاهش عذاب می بارید
گوشه ای بین کوچه و بازاربا خودش گفت کاش می مردمخسته ام دیگر از همه از بسحسرت عمر رفته را خوردم
در همین حال بر زمین خوابیدناگهان کودکی صدایش کردپیر مرد خمیده حیران شدگیوه را تا به تا که پایش کرد
گفت جانم مرا صدا کردیزود تر عرضه کن که کارت چیست؟مس، ملافه، گلیم ، یا قالیحاضرم من بگو که بارت چیست
پسرک گفت پیش ان کوچهروضهٔ هفتگی شده برپادیگ را از حیاط خانه مامیتوانی بیاوری آقا؟
پیرمرد از جواب او جا خورددیگ نذری روضه را میدیدگاری اش را جلو عقب کرد وبه سیه روزی خودش خندید
یادش افتاد عهد دیرین را روز اول که گاری اش را بردقول داده که رایگان ببردبار روضه اگر به تورش خورد
پیر مردی که در دوراهی بوداین طرف دیگ نذری بی مزدآن طرف خانواده اش محتاج مرگ بر روزگار شادی دزد
دیگ را برد عقل او می گفتمزد زحمت بگیر و عاقل باشکه در این روزگار جایز نیستتنگدستی و کار بی پاداش
دل ولی حرف دیگری میزدعهد دیرین بهانه دل بودپیرمرد از دلش حمایت کردبس که این پیر خسته عاقل بود
دیگ را برد مبلغی نگرفتدست خالی به خانه بر می گشتپیر مرد شکسته و تنهااز گذشته شکسته تر می گشت
تا به خانه رسید از بازارناگهان مضطرب شد و حیرانپشت در کفش های بسیار وداخل خانه مملو از مهمان
از لب پنجره نگاه انداختمیوه های عجیب و رنگارنگعطر ناب برنج ایرانینالهٔ زعفران در هاونگ
همسرش که ز خانه بیرون رفتدید مردش نشسته با حیرتگفت از دست پر رسیدن تومتحیر شدم خدا قوت
تا تو از خانمان برون رفتی پیرمردی شریف و گاری کشدم در آمد و صدایم زدگفتم از پشت نرده فرمایش؟
بیقرارو شکسته چون مرغیکه پر و بال بر قفس می زدعطش از چهر اش نمایان بودتشنه بود و نفس نفس می زد
گفت این خوار و بار را داده استمادری قد کمان و آزردهما بدهکار همسرت هستیمدیگ نذری برایمان برده
هرکسی که ندارد عشق توراتازه فهمیده که نداری چیستقصه کل عاشقان حسینقصه پیرمرد گاریچی ست

دلتون بارانی شد التماس دعای فرج#اللهم‌عجل‌لولیک‌الفرج‌بحق‌مادرپهلوشکسته
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined
@alireza_mollaabbasi#علیرضاـملاعباسی

۴:۰۸

بازارسال شده از علیرضا
undefined باسمه تعالی
undefined روز حسرت
undefinedگروهی در حال عبور از غار تاریکی بودند که سنگهایی را زیر پایشان احساس کردند.
undefinedبزرگشان گفت: اینها سنگ حسرتند. undefinedهرکس بردارد حسرت می خورد، هر کس هم برندارد باز هم حسرت می خورد.
undefinedبرخی گفتند پس چرا بارمان را سنگین کنیم؟  برخی هم گفتند ضرر که ندارد مقداری را برای سوغاتی بر می داریم.
undefinedوقتی از غار بیرون آمدند فهمیدند که  غار پر بوده از سنگهای قیمتی.
undefinedآنهایی که برنداشته بودند حسرت خوردند که چرا بر نداشتندو آنهایی که برداشتند هم حسرت خوردند که چرا کم برداشتند.
undefinedزندگی هم بدین شکل است
undefinedدر قیامت"یوم الحسرت"هم اگر اعمال صالحی نداشته باشیم  حسرت می خوریم و اگر داشته باشیم باز هم حسرت میخوریم که چرا کم.!undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined
@alireza_mollaabbasi#علیرضاـملاعباسی

۴:۳۹