بازارسال شده از رصدآنلاین
الحمدالله الذی خلق الحسین
.
۴:۵۵
۷:۴۴
۱۳:۲۵
بازارسال شده از کیهان آنلاین
@Kayhan_Online
۱۳:۳۲
بازارسال شده از پرهای معرفت
۱۴:۳۳
@alireza_mollaabbasi#علیرضاـملاعباسی
۱۶:۰۱
۱۲:۵۰
۱۲:۵۵
ما از روز عاشورا چه بهرهای بردهایم؟ چه سودی به دست آوردهایم؟چه استفادهای در عرصه عمومی و چه استفادهای در زمینه فردی بردهایم؟اگر استفاده نبرده باشیم و تنها گریه کرده باشیم این کار سودی ندارد.
@alireza_mollaabbasi#علیرضاـملاعباسی
۱۴:۱۰
۱. به طور معمول، مردان اقتصاد خانواده را به عهده دارند و لذا خسارتى را که با فقدان یک مرد متوجه خانواده مى شود بیش از خسارتى است که با فقدان یک زن پیش مى آید.۲. در دیه جایگاه اقتصادى و تولیدى قاتل و مقتول در نظر گرفته شده نه ارزش انسانى.
۳. تساوى دیه عالم و جاهل، متّقى و فاسق، نه از مقام عالم و متقى کم مى کند و نه بر مقام جاهل و فاسق می افزاید
#علیرضاـملاعباسی
۵:۴۴
حکایت عبدالله دیوونه
مشکل ذهنی داشت خانمش هم مثل خودش بود ... وضع مالی درست و حسابی نداشت زوری خرج شکم خودش و خانمش رو میداد
تو شهر این آقا عبدالله دیوونه، یه هیئتی بود هر هفته خونه یکی از خادمای هیئت بود نمیدونم کجا و چطور ولی هرجا هیئت بود عبدالله دیوونه هم میومد . .
یه شب بعد هیئت مسئول هیئت اعلام کرد که هرکی میخواد هفته بعد هیئت خونه اش باشه بیاد اعلام کنه
دیدن عبدالله دیوونه رفت پیش مسئول هیئت نمیتونست درست صحبت کنه
به زبون خودش میگفت . . . حسین حسین خونه ما
مسئول هیئت با خادما تعجب کرده بودن گفتن آخه عبدالله تو خرج خودتو خانمت رو زوری میدی هیئت تو خونه گرفتن کجا بود این وسط . . !'
عبدالله دیوونه ناراحت شد به پهنای صورت اشک میریخت میگفت آقا ؛ حسین حسین خونه ما
خونه ما
بعد کلی گریه و اصرار قبول کردن حسین حسین خونه عبدالله باشه . .
اومد خونه به خانمش گفت ، خانمش عصبانی شد گفت عبدالله تو پول یه چایی نداری خونه هم که اجاره ست ... !! چجوری حسین حسین خونه ما باشه کتکش زد . .
گفت عبدالله من نمیدونم تا هفته دیگه میری کار میکنی پول هیئت رو در میاری . .واِلا خودتم میندازم بیرون از خونه
عبدالله قبول کرد معروف بود تو شهر ، کسی کار بهش نمیداد هرجا میرفت قبول نمیکردن که هی میگفت آقا حسین حسین قراره خونه ما باشه
روز اول گذشت ، روز دوم گذشت ... تا روز آخر خانمش گفت عبدالله وقتت تموم شد هیچی هم که پول نیاوردی
تا شب فقط وقت داری پول آوردی آوردی نیاوردی درو به رو خودت و هیئتیا باز نمی کنم . .
عبدالله دیوونه راه افتاد تو شهر هی گریه میکرد میگفت حسین حسین خونه ما
رفت ؛ از شهر خارج شد بیرون از شهر یه آقایی رو دید
آقا سلام کرد گفت عبدالله کجا ؟ مگه قرار نبود حسین حسین خونه شما باشه ؟!
عبدالله دیوونه گریش گرفت تعریف کرد برا اون آقا که چی شد و . . .
آقا بهش گفت برو پیش حاج اکبر تو بازار فرش فروشا
بگو یابن الحسن سلام رسوند گفت امانتی منو بهت بده ، بفروش خرج حسین حسین خونه رو بده
عبدالله خندش گرفت دوید به سمت بازار فرش فروشا
به هرکی میرسید میخندید میگفت حسین حسین خونه ما . . خونه ما
رسید به مغازه حاج اکبر گفت یابن الحسن سلام رسوند گفت امانتی منو بده !
حاج اکبر برق از سرش پرید عبدالله دیوونه رو میشناخت
گریش گرفت چشمای عبدالله رو بوسید عبدالله ... !!!
امانتی یابن الحسن رو داد بهش رفت تو بازار فروخت با پولش میشد خرج ۱۰۰ تا حسین حسین دیگه رو هم داد . .
با خنده دوید سمت خونه نمیدونم گریه میکرد ، میخندید میگفت حسین حسین خونه ما
رسید به خونه شب شده بود . .دید خادمای هیئت خونه رو آماده کردن خانم عبدالله رفت چایی و شیرینی گرفت چه هیئتی شد اون شب
آره یابن الحسن خرج هیئت اون شب خونه عبدالله دیوونه رو دادعبدالله خودش که متوجه نشد ولی دیگه عبدالله دیوونه نبود، خیلی خوب صحبت میکردآخه یابن الحسن رو دیده بود.
@alirez_mollaabbasi#علیرضاـملاعباسی
۱۱:۳۹
یه شب مسئول هیئت اعلام کرد که هر کسی میخواد هفته بعد هیئت خونه اش باشه اعلام کنهدیدن عبدالله دیوونه رفت پیش مسئول هیئت نمیتونست درست صحبت کنه به زبون خودش میگفت . . . حسین حسین خونه ما
عبدالله دیوونه ناراحت شد به پهنای صورت اشک میریخت میگفت آقا ؛ حسین حسین خونه ما
خونه ما
بعد کلی گریه و اصرار قبول کردن حسین حسین خونه عبدالله باشه . .
اومد خونه به خانمش گفت ، خانمش عصبانی شد گفت عبدالله تو پول یه چایی نداری خونه هم که اجاره ست ... !! چجوری حسین حسین خونه ما باشه کتکش زد . .گفت عبدالله من نمیدونم تا هفته دیگه میری کار میکنی پول هیئت رو در میاری . .واِلا خودتم میندازم بیرون از خونه
عبدالله قبول کرد معروف بود تو شهر ، کسی کار بهش نمیداد هرجا میرفت قبول نمیکردنهی میگفت آقا حسین حسین قراره خونه ما باشه
عبدالله دیوونه راه افتاد تو شهر هی گریه میکرد میگفت حسین حسین خونه ما
عبدالله دیوونه گریش گرفت تعریف کرد برا اون آقا که چی شد و . . .آقا بهش گفت برو پیش حاج اکبر تو بازار فرش فروشا بگو یابن الحسن سلام رسوند گفت امانتی منو بهت بده، بفروش خرج حسین حسین خونه رو بده
عبدالله خندش گرفت دوید به سمت بازار فرش فروشا به هرکی میرسید میخندید میگفت حسین حسین خونه ما . . خونه ما
رسید به مغازه حاج اکبر گفت یابن الحسن سلام رسوند گفت امانتی منو بده !حاج اکبر برق از سرش پرید عبدالله دیوونه رو میشناخت گریش گرفت چشمای عبدالله رو بوسید عبدالله ... !!! امانتی یابن الحسن رو داد بهش رفت تو بازار فروخت با پولش میشد خرج ۱۰۰ تا حسین حسین دیگه رو هم داد . .
با خنده دوید سمت خونه نمیدونم گریه میکرد ، میخندید میگفت حسین حسین خونه ما
رسید به خونه شب شده بود . .دید خادمای هیئت خونه رو آماده کردن خانم عبدالله رفت چایی و شیرینی گرفت چه هیئتی شد اون شب
آره یابن الحسن خرج هیئت اون شب خونه عبدالله دیوونه رو دادعبدالله خودش که متوجه نشد ولی دیگه عبدالله دیوونه نبود، خیلی خوب صحبت میکردآخه یابن الحسن رو دیده بود.
@alirez_mollaabbasi#علیرضاـملاعباسی
۱۳:۰۳
۱۷:۲۴
۱۴ اوت، ۲۰.۰۶.aac
۲۵:۵۶-۱۸.۳ مگابایت
۱۸:۵۷
بازارسال شده از پرهای معرفت
تاجر ثروتمندی با غلام خود از قونیه به سفر شام رفتند، تا بار بخرند و به شهر خود برگردند.
"آنانکه غنی هستند نمیبخشند آنانکه در خود احساس غنی بودن میکنند، می بخشند."
@alireza_mollaabbasj#علیرضاـملاعباسی
۱۴:۳۸
بازارسال شده از پرهای معرفت
"لقمان جواب داد: آرى."
او گفت: پس تو همان "چوپان سياهى؟!"
لقمان گفت:سياهى ام كه واضح است، چه چيزى"باعث شگفتى" تو درباره من شده است؟
آن مرد گفت:"ازدحام مردم" در خانه تو و جمع شدنشان بر در خانه تو و "قبول كردن" "گفته هاى تو..."
لقمان گفت:""اگر كارهايى كه به تو مى گويم، انجام دهى، تو هم همين گونه مى شوى.!""
گفت: چه كارى؟!
لقمان گفت: فرو بستن چشم، نگهدارى زبان، پاكى خوراك، پاکدامنى، وفا كردن به وعده و پايبندى به پيمان، مهمان نوازى، پاسداشت همسايه و رها كردن كارهاى نامربوط.
❞اين؛ آن چيزى است كه مرا چنين كرد كه تو مى بينى...
@alireza_mollaabbasi#علیرضاـملاعباسی
۳:۳۶
بازارسال شده از پرهای معرفت
@alireza_mollaabbasi#علیرضا_ملاعباسی
۱۸:۳۹
پیر مردی تمام عمرش را بین بازار و کوچه سر می کردهرکسی بار در دکانش داشت پیر افتاده را خبر می کرد
او که عمری برای نان حلالگاری اش را به هر طرف می بردقول داده که رایگان ببردبار روضه اگر به تورش خورد
روزی از کوچه که به خانه رسیدهمسرش گفت: درد نان داریماز بد حادثه همین امشبنان نداریم و میهمان داریم
سال ها با غم تهی دستیدر خفایت اگرچه سر کردیمی رود ابرویمان امشبدست خالی اگر تو برگردی
باز هم راهی خیابان شدحجره ها را یکی یکی می دیدهیچ باری نمانده روی زمیناز نگاهش عذاب می بارید
گوشه ای بین کوچه و بازاربا خودش گفت کاش می مردمخسته ام دیگر از همه از بسحسرت عمر رفته را خوردم
در همین حال بر زمین خوابیدناگهان کودکی صدایش کردپیر مرد خمیده حیران شدگیوه را تا به تا که پایش کرد
گفت جانم مرا صدا کردیزود تر عرضه کن که کارت چیست؟مس، ملافه، گلیم ، یا قالیحاضرم من بگو که بارت چیست
پسرک گفت پیش ان کوچهروضهٔ هفتگی شده برپادیگ را از حیاط خانه مامیتوانی بیاوری آقا؟
پیرمرد از جواب او جا خورددیگ نذری روضه را میدیدگاری اش را جلو عقب کرد وبه سیه روزی خودش خندید
یادش افتاد عهد دیرین را روز اول که گاری اش را بردقول داده که رایگان ببردبار روضه اگر به تورش خورد
پیر مردی که در دوراهی بوداین طرف دیگ نذری بی مزدآن طرف خانواده اش محتاج مرگ بر روزگار شادی دزد
دیگ را برد عقل او می گفتمزد زحمت بگیر و عاقل باشکه در این روزگار جایز نیستتنگدستی و کار بی پاداش
دل ولی حرف دیگری میزدعهد دیرین بهانه دل بودپیرمرد از دلش حمایت کردبس که این پیر خسته عاقل بود
دیگ را برد مبلغی نگرفتدست خالی به خانه بر می گشتپیر مرد شکسته و تنهااز گذشته شکسته تر می گشت
تا به خانه رسید از بازارناگهان مضطرب شد و حیرانپشت در کفش های بسیار وداخل خانه مملو از مهمان
از لب پنجره نگاه انداختمیوه های عجیب و رنگارنگعطر ناب برنج ایرانینالهٔ زعفران در هاونگ
همسرش که ز خانه بیرون رفتدید مردش نشسته با حیرتگفت از دست پر رسیدن تومتحیر شدم خدا قوت
تا تو از خانمان برون رفتی پیرمردی شریف و گاری کشدم در آمد و صدایم زدگفتم از پشت نرده فرمایش؟
بیقرارو شکسته چون مرغیکه پر و بال بر قفس می زدعطش از چهر اش نمایان بودتشنه بود و نفس نفس می زد
گفت این خوار و بار را داده استمادری قد کمان و آزردهما بدهکار همسرت هستیمدیگ نذری برایمان برده
هرکسی که ندارد عشق توراتازه فهمیده که نداری چیستقصه کل عاشقان حسینقصه پیرمرد گاریچی ست
دلتون بارانی شد التماس دعای فرج#اللهمعجللولیکالفرجبحقمادرپهلوشکسته
@alireza_mollaabbasi#علیرضاـملاعباسی
۴:۰۸
بازارسال شده از علیرضا
@alireza_mollaabbasi#علیرضاـملاعباسی
۴:۳۹