۱۴ اوت، ۲۰.۰۶.aac
۲۵:۵۶-۱۸.۳ مگابایت
۱۸:۵۷
بازارسال شده از پرهای معرفت
تاجر ثروتمندی با غلام خود از قونیه به سفر شام رفتند، تا بار بخرند و به شهر خود برگردند.
"آنانکه غنی هستند نمیبخشند آنانکه در خود احساس غنی بودن میکنند، می بخشند."
@alireza_mollaabbasj#علیرضاـملاعباسی
۱۴:۳۸
بازارسال شده از پرهای معرفت
"لقمان جواب داد: آرى."
او گفت: پس تو همان "چوپان سياهى؟!"
لقمان گفت:سياهى ام كه واضح است، چه چيزى"باعث شگفتى" تو درباره من شده است؟
آن مرد گفت:"ازدحام مردم" در خانه تو و جمع شدنشان بر در خانه تو و "قبول كردن" "گفته هاى تو..."
لقمان گفت:""اگر كارهايى كه به تو مى گويم، انجام دهى، تو هم همين گونه مى شوى.!""
گفت: چه كارى؟!
لقمان گفت: فرو بستن چشم، نگهدارى زبان، پاكى خوراك، پاکدامنى، وفا كردن به وعده و پايبندى به پيمان، مهمان نوازى، پاسداشت همسايه و رها كردن كارهاى نامربوط.
❞اين؛ آن چيزى است كه مرا چنين كرد كه تو مى بينى...
@alireza_mollaabbasi#علیرضاـملاعباسی
۳:۳۶
بازارسال شده از پرهای معرفت
@alireza_mollaabbasi#علیرضا_ملاعباسی
۱۸:۳۹
پیر مردی تمام عمرش را بین بازار و کوچه سر می کردهرکسی بار در دکانش داشت پیر افتاده را خبر می کرد
او که عمری برای نان حلالگاری اش را به هر طرف می بردقول داده که رایگان ببردبار روضه اگر به تورش خورد
روزی از کوچه که به خانه رسیدهمسرش گفت: درد نان داریماز بد حادثه همین امشبنان نداریم و میهمان داریم
سال ها با غم تهی دستیدر خفایت اگرچه سر کردیمی رود ابرویمان امشبدست خالی اگر تو برگردی
باز هم راهی خیابان شدحجره ها را یکی یکی می دیدهیچ باری نمانده روی زمیناز نگاهش عذاب می بارید
گوشه ای بین کوچه و بازاربا خودش گفت کاش می مردمخسته ام دیگر از همه از بسحسرت عمر رفته را خوردم
در همین حال بر زمین خوابیدناگهان کودکی صدایش کردپیر مرد خمیده حیران شدگیوه را تا به تا که پایش کرد
گفت جانم مرا صدا کردیزود تر عرضه کن که کارت چیست؟مس، ملافه، گلیم ، یا قالیحاضرم من بگو که بارت چیست
پسرک گفت پیش ان کوچهروضهٔ هفتگی شده برپادیگ را از حیاط خانه مامیتوانی بیاوری آقا؟
پیرمرد از جواب او جا خورددیگ نذری روضه را میدیدگاری اش را جلو عقب کرد وبه سیه روزی خودش خندید
یادش افتاد عهد دیرین را روز اول که گاری اش را بردقول داده که رایگان ببردبار روضه اگر به تورش خورد
پیر مردی که در دوراهی بوداین طرف دیگ نذری بی مزدآن طرف خانواده اش محتاج مرگ بر روزگار شادی دزد
دیگ را برد عقل او می گفتمزد زحمت بگیر و عاقل باشکه در این روزگار جایز نیستتنگدستی و کار بی پاداش
دل ولی حرف دیگری میزدعهد دیرین بهانه دل بودپیرمرد از دلش حمایت کردبس که این پیر خسته عاقل بود
دیگ را برد مبلغی نگرفتدست خالی به خانه بر می گشتپیر مرد شکسته و تنهااز گذشته شکسته تر می گشت
تا به خانه رسید از بازارناگهان مضطرب شد و حیرانپشت در کفش های بسیار وداخل خانه مملو از مهمان
از لب پنجره نگاه انداختمیوه های عجیب و رنگارنگعطر ناب برنج ایرانینالهٔ زعفران در هاونگ
همسرش که ز خانه بیرون رفتدید مردش نشسته با حیرتگفت از دست پر رسیدن تومتحیر شدم خدا قوت
تا تو از خانمان برون رفتی پیرمردی شریف و گاری کشدم در آمد و صدایم زدگفتم از پشت نرده فرمایش؟
بیقرارو شکسته چون مرغیکه پر و بال بر قفس می زدعطش از چهر اش نمایان بودتشنه بود و نفس نفس می زد
گفت این خوار و بار را داده استمادری قد کمان و آزردهما بدهکار همسرت هستیمدیگ نذری برایمان برده
هرکسی که ندارد عشق توراتازه فهمیده که نداری چیستقصه کل عاشقان حسینقصه پیرمرد گاریچی ست
دلتون بارانی شد التماس دعای فرج#اللهمعجللولیکالفرجبحقمادرپهلوشکسته
@alireza_mollaabbasi#علیرضاـملاعباسی
۴:۰۸
بازارسال شده از علیرضا
@alireza_mollaabbasi#علیرضاـملاعباسی
۴:۳۹
روزی عارفی، مردم را به دور خود جمع کرده بود و از خدا برایشان سخن میگفت برایشان از شریعت و طریقت و معرفت و حقیقت سخن به میان می آورد.
حضرت حق این همه سوال را نمی پرسدفقط یک سوال میپرسد:
@alireza_mollaabbasi#علیرضاـملاعباسی
۶:۱۲
بازارسال شده از فرهنگی هیات محبان الزهرا(س)
@heyatmoheban
۱۳:۴۷
روزی در مسجد، بعد از نماز جمعه، صدای مردی را شنید که میگفت:«ناشکری، دل را کور میکند.»
لبخندی تمسخرآمیز زد و گفت: «اگر جای من بودی، تو هم شکر نمیکردی.»
دل مرد لرزید. با خودش گفت:«او با این حال شاکر است، و من با این همه نعمت، همیشه معترض؟»
🟠نتیجه: قرآن میفرماید: هرگاه از خدا تشکر و برای نعمت ها شکرگزاری کردید ما نعمتها را برای شما زیاد میکنیم شکر نعمت نعمتت افزون کند کفر نعمت از کفت بیرون کندو در جای دیگر خداوند میفرماید: یاد خدا و ذکر خدا اطمینان قلبی میآورد الا به ذکر الله تطمئن القلوب
@alireza_mollaabbasi#علیرضاـملاعباسی
۳:۴۱
۱۶:۵۷
۱۶:۵۷
۱۶:۵۷
مردی هر صبح زود از خواب بیدار میشد، اما پیش از آنکه پایش را روی زمین بگذارد، آهی بلند میکشید. همیشه میگفت: «باز هم یک روز سخت دیگر…»
خانه داشت، کار داشت، خانواده داشت، اما چشمش فقط آنچه را نداشت میدید. اگر روزی آفتاب میتابید، از گرما مینالید؛ اگر باران میآمد، از سردی و زحمتش شکایت میکرد.
روزی در مسجد، بعد از نماز جمعه، صدای مردی را شنید که میگفت:«ناشکری، دل را کور میکند.»
لبخندی تمسخرآمیز زد و گفت: «اگر جای من بودی، تو هم شکر نمیکردی.»
چند روز بعد، همان مرد بیمار شد. نه بیماری سختی، اما آنقدر که خانهنشین شد. دیگر صبح ها را در تخت میدید. روزی از پنجره، رهگذری را دید که با عصا به سختی راه میرفت، اما لبخند بر لب داشت و زیر لب میگفت: «خدایا شکرت.»
دل مرد لرزید. با خودش گفت:«او با این حال شاکر است، و من با این همه نعمت، همیشه معترض؟»
اما هنوز زبانش به شکر باز نشد. دلش میخواست آرام شود، اما هرچه فکر میکرد، بیشتر میجوشید. ناآرامی مثل سایه دنبالش میآمد. نه خواب داشت، نه لذت. نعمتها بودند، اما طعم نداشتند.
آن روز فهمید، نا شکری نعمت را نمیبرد؛ آرامش را میبرد. و تا وقتی زبانش به شکایت باز بود، دلش راهی به سوی آرامش پیدا نمیکرد.
@alireza_mollaabbasi#علیرضاـملاعباسی
۵:۳۷
بازارسال شده از پرهای معرفت
۲:۳۲
۶:۲۴
۶:۳۲
بازارسال شده از علیرضا
۶:۵۵
بازارسال شده از انصاری
با دقت نگاه کنید و برای دیگران هم بفرستید.
#فتح_خیبر#نبرد_آخر✌️
#نمیدانم#نمیدانم #نمیدانم #نمیدانم
۱۲:۰۹
بازارسال شده از بیتوته مطالبی در حج و عمره
۱۲:۳۰
۱۵:۵۸