بله | کانال پرهای معرفت
عکس پروفایل پرهای معرفتپ

پرهای معرفت

۲۰۵ عضو

۱۴ اوت،‏ ۲۰.۰۶​.aac

۲۵:۵۶-۱۸.۳ مگابایت

۱۸:۵۷

بازارسال شده از پرهای معرفت
undefined باسمه تعالی
undefined حکایت
تاجر ثروتمندی با غلام خود از قونیه به سفر شام رفتند، تا بار بخرند و به شهر خود برگردند.
undefinedمرد ثروتمند برای غلام خود در راه که به کاروانسرایی می‌رفتند، مبلغ کمی پول می‌داد تا غذا بخرد و خودش به غذاخوری کاروانسرا رفته و بهترین غذاها را سرو می‌کرد.
undefined غلام جز نان و ماست و یا پنیر، چیزی نمی‌توانست در راه بخرد و بخورد.چون به شهر شام رسیدند، بار حاضر نبود، پس تاجر و غلامش به کاروانسرا رفتند تا استراحت کنند.
undefinedغلام فرصتی یافت در کاروانسرا کارگری کند و ده سکه طلا مزد گرفت.بار تاجر از راه رسید و بار را بستند و به قونیه برگشتند.
undefinedدر مسیر راه، راهزنان بار تاجر را به یغما بردند و هرچه در جیب تاجر بود از او گرفتند اما گمان نمی‌کردند، غلام سکه‌ای داشته باشد، پس او را تفتیش نکردند و سکه دست غلام ماند.
undefinedبا التماس زیاد، ترحم کرده اسب‌ها را رها کردند تا تاجر و غلام در بیابان از گرسنگی نمیرند.یک هفته در راه بودند، به کاروانسرا رسیدند غلام برای ارباب خود غذای گرم خرید و خود نان و پنیر خورد.
undefinedتاجر پرسید: «تو چرا غذای گرم نمی‌خوری؟» غلام گفت: «من غلام هستم به خوردن تکه نانی با پنیر عادت دارم و شکم من از من می‌پذیرد اما تو تاجری و عادت نداری، شکم تو نافرمان است و نمی‌پذیرد.»
undefinedتاجر به یاد بدی‌های خود و محبت غلام افتاد و گفت: «غذای گرم را بردار، به من از "عفو و معرفت و قناعت و بخشندگی خودت هدیه کن" که بهترین هدیه تو به من است.»
undefinedمن کنون فهمیدم که؛ "سخاوت به میزان ثروت و پول بستگی ندارد،" مال بزرگ نمی‌خواهد بلکه قلب بزرگی می‌خواهد.
"آنانکه غنی هستند نمی‌بخشند آنانکه در خود احساس غنی‌ بودن می‌کنند، می بخشند."
@alireza_mollaabbasj#علیرضاـملاعباسی

۱۴:۳۸

بازارسال شده از پرهای معرفت
undefined باسمه تعالی
undefined حکایت
undefined مردى در برابر "لقمان" ايستاد و به وى گفت:تو لقمانى، تو برده بنى نحاسى؟
"لقمان جواب داد: آرى."
او گفت: پس تو همان "چوپان سياهى؟!"
لقمان گفت:سياهى ام كه واضح است، چه چيزى"باعث شگفتى" تو درباره من شده است؟
آن مرد گفت:"ازدحام مردم" در خانه تو و جمع شدنشان بر در خانه تو و "قبول كردن" "گفته هاى تو..."
لقمان گفت:""اگر كارهايى كه به تو مى گويم، انجام دهى، تو هم همين گونه مى شوى.!""
گفت: چه كارى؟!
لقمان گفت: فرو بستن چشم، نگهدارى زبان، پاكى خوراك، پاکدامنى، وفا كردن به وعده و پايبندى به پيمان، مهمان نوازى، پاسداشت همسايه و رها كردن كارهاى نامربوط.
❞اين؛ آن چيزى است كه مرا چنين كرد كه تو مى بينى...
undefined نتیجه:اگر می‌خواهی محبوب خدا و خلق خدا باشی تلاش کن تا به دیگران احترام بگذاری و در امور خصوصی و شخصی دیگران حتی نزدیک‌ترین فرد زندگیت سرک نکشی
@alireza_mollaabbasi#علیرضاـملاعباسی

۳:۳۶

بازارسال شده از پرهای معرفت
undefined باسمه تعالی
undefinedحکایت
undefinedﻣﺮﺩﯼ ﺑﻪ همسرش ﮔﻔﺖ: "ﻧﻤﯿﺪﺍﻧﻢ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﭼﻪ ﻛﺎﺭ ﺧﻮﺑﯽ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺩﺍﺩه اﻡ ﻛﻪ ﯾﻚ فرشته ﺑﻪ ﻧﺰﺩﻡ ﺁﻣﺪ ﻭ ﮔﻔﺖ ﯾﻚ ﺁﺭﺯﻭ ﻛﻦ ﺗﺎ ﻣﻦ ﻓﺮﺩﺍ ﺑﺮﺁﻭﺭﺩﻩ ﺍﺵ ﻛﻨﻢ"!
undefinedهمسرش ﺑـﻪ ﺍﻭ ﮔـﻔـﺖ: "ﻣـﺎ ﻛـﻪ 16 ﺳـﺎﻝ ﺑـﭽـﻪ ﺍﯼ ﻧـﺪﺍﺭﯾـﻢ، ﺁﺭﺯﻭ ﻛـﻦ ﻛـﻪ ﺑـﭽـﻪ ﺩﺍﺭ ﺷـﻮﯾـﻢ.
undefinedﻣـﺮﺩ ﺭﻓـﺖ ﭘـﯿـﺶ ﻣـﺎﺩﺭﺵ ﻭ ﻣـﺎﺟـﺮﺍ ﺭﺍ ﺑـﺮﺍﯼ ﺍﻭ ﺗـﻌـﺮﯾـﻒ‌ ﻛـﺮﺩ، ﻣـﺎﺩﺭﺵ ﮔـﻔـﺖ: "ﻣـﻦ ﺳـﺎﻟـﻬـﺎﺳـﺖ ﻧـﺎﺑـﯿـﻨـﺎ ﻫـﺴـﺘـﻢ، ﭘـﺲ ﺁﺭﺯﻭ ﻛـﻦ ﻛـﻪ ﭼـﺸـﻤـﺎﻥ ﻣـﻦ ﺷـﻔـﺎ ﯾـﺎﺑـﺪ".
undefinedﻣـﺮﺩ ﺍﺯ ﭘـﯿـﺶ ﻣـﺎﺩﺭﺵ ﺑـﻪ ﻧـﺰﺩ ﭘـﺪﺭ ﺭﻓـﺖ، ﭘـﺪﺭﺵ ﺑـﻪ ﺍو ﮔـﻔـﺖ: "ﻣـﻦ ﺧـﯿـﻠـﯽ ﺑـﺪﻫـﻜـﺎﺭﻡ ﻭ ﻗـﺮﺽ ﺯﯾـﺎﺩ ﺩﺍﺭﻡ، ﺍﺯ ﺍﻭﻥ ﻓـﺮﺷـﺘـﻪ ﺗـﻘـﺎﺿـﺎﯼ ﭘـﻮﻝ ﺯﯾـﺎﺩﯼ ﻛـﻦ".
undefinedﻣﺮﺩ ﻫﺮﭼﻪ ﻓﻜﺮ ﻛﺮﺩ، ﻫﻮﺍﯼ ﻛﺪﺍﻣﺸﺎﻥ ﺭﺍ ﺩﺍﺷـﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ، ﻛﺪﺍﻡ ﯾﻚ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺍﻓﺮﺍﺩ ﺗﻘﺪﻡ ﺩﺍﺭﻧﺪ، همسرم؟ﻣﺎﺩﺭﻡ؟ ﭘﺪﺭﻡ؟
undefinedلذا مرد ﺗـﺎ ﻓـﺮﺩﺍ ﺭﺍﻩ ﭼـﺎﺭﻩ ﺭﺍ ﭘـﯿـﺪﺍ ﻛـﺮﺩ ﻭ ﺑـﺎ ﺧـﻮﺷـﺤـﺎﻟـﯽ ﺑـﻪ ﭘـﯿـﺶ فرشته ﺭﻓـﺖ ﻭ ﮔـﻔـﺖ: "ﺁﺭﺯﻭ ﺩﺍﺭﻡ ﻛـﻪ ﻣـﺎﺩﺭﻡ ﺑـﭽـﻪ‌ﺍﻡ ﺭﺍ ﺩﺭ ﮔـﻬـﻮﺍﺭﻩﺍﯼ ﺍﺯ ﻃـﻼ ﺑـﺒـﯿـﻨـﺪ“
@alireza_mollaabbasi#علیرضا_ملاعباسی

۱۸:۳۹

undefined باسمه تعالی
undefined سروده ای بر اساس حکایتی
پیر مردی تمام عمرش را بین بازار و کوچه سر می کردهرکسی بار در دکانش داشت پیر افتاده را خبر می کرد
او که عمری برای نان حلالگاری اش را به هر طرف می بردقول داده که رایگان ببردبار روضه اگر به تورش خورد
روزی از کوچه که به خانه رسیدهمسرش گفت: درد نان داریماز بد حادثه همین امشبنان نداریم و میهمان داریم
سال ها با غم تهی دستیدر خفایت اگرچه سر کردیمی رود ابرویمان امشبدست خالی اگر تو برگردی
باز هم راهی خیابان شدحجره ها را یکی یکی می دیدهیچ باری نمانده روی زمیناز نگاهش عذاب می بارید
گوشه ای بین کوچه و بازاربا خودش گفت کاش می مردمخسته ام دیگر از همه از بسحسرت عمر رفته را خوردم
در همین حال بر زمین خوابیدناگهان کودکی صدایش کردپیر مرد خمیده حیران شدگیوه را تا به تا که پایش کرد
گفت جانم مرا صدا کردیزود تر عرضه کن که کارت چیست؟مس، ملافه، گلیم ، یا قالیحاضرم من بگو که بارت چیست
پسرک گفت پیش ان کوچهروضهٔ هفتگی شده برپادیگ را از حیاط خانه مامیتوانی بیاوری آقا؟
پیرمرد از جواب او جا خورددیگ نذری روضه را میدیدگاری اش را جلو عقب کرد وبه سیه روزی خودش خندید
یادش افتاد عهد دیرین را روز اول که گاری اش را بردقول داده که رایگان ببردبار روضه اگر به تورش خورد
پیر مردی که در دوراهی بوداین طرف دیگ نذری بی مزدآن طرف خانواده اش محتاج مرگ بر روزگار شادی دزد
دیگ را برد عقل او می گفتمزد زحمت بگیر و عاقل باشکه در این روزگار جایز نیستتنگدستی و کار بی پاداش
دل ولی حرف دیگری میزدعهد دیرین بهانه دل بودپیرمرد از دلش حمایت کردبس که این پیر خسته عاقل بود
دیگ را برد مبلغی نگرفتدست خالی به خانه بر می گشتپیر مرد شکسته و تنهااز گذشته شکسته تر می گشت
تا به خانه رسید از بازارناگهان مضطرب شد و حیرانپشت در کفش های بسیار وداخل خانه مملو از مهمان
از لب پنجره نگاه انداختمیوه های عجیب و رنگارنگعطر ناب برنج ایرانینالهٔ زعفران در هاونگ
همسرش که ز خانه بیرون رفتدید مردش نشسته با حیرتگفت از دست پر رسیدن تومتحیر شدم خدا قوت
تا تو از خانمان برون رفتی پیرمردی شریف و گاری کشدم در آمد و صدایم زدگفتم از پشت نرده فرمایش؟
بیقرارو شکسته چون مرغیکه پر و بال بر قفس می زدعطش از چهر اش نمایان بودتشنه بود و نفس نفس می زد
گفت این خوار و بار را داده استمادری قد کمان و آزردهما بدهکار همسرت هستیمدیگ نذری برایمان برده
هرکسی که ندارد عشق توراتازه فهمیده که نداری چیستقصه کل عاشقان حسینقصه پیرمرد گاریچی ست

دلتون بارانی شد التماس دعای فرج#اللهم‌عجل‌لولیک‌الفرج‌بحق‌مادرپهلوشکسته
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined
@alireza_mollaabbasi#علیرضاـملاعباسی

۴:۰۸

بازارسال شده از علیرضا
undefined باسمه تعالی
undefined روز حسرت
undefinedگروهی در حال عبور از غار تاریکی بودند که سنگهایی را زیر پایشان احساس کردند.
undefinedبزرگشان گفت: اینها سنگ حسرتند. undefinedهرکس بردارد حسرت می خورد، هر کس هم برندارد باز هم حسرت می خورد.
undefinedبرخی گفتند پس چرا بارمان را سنگین کنیم؟  برخی هم گفتند ضرر که ندارد مقداری را برای سوغاتی بر می داریم.
undefinedوقتی از غار بیرون آمدند فهمیدند که  غار پر بوده از سنگهای قیمتی.
undefinedآنهایی که برنداشته بودند حسرت خوردند که چرا بر نداشتندو آنهایی که برداشتند هم حسرت خوردند که چرا کم برداشتند.
undefinedزندگی هم بدین شکل است
undefinedدر قیامت"یوم الحسرت"هم اگر اعمال صالحی نداشته باشیم  حسرت می خوریم و اگر داشته باشیم باز هم حسرت میخوریم که چرا کم.!undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined
@alireza_mollaabbasi#علیرضاـملاعباسی

۴:۳۹

undefined باسمه تعالی
undefined حکایت_قدیمی
روزی عارفی، مردم را به دور خود جمع کرده بود و از خدا برایشان سخن می‌گفت برایشان از شریعت و طریقت و معرفت و حقیقت سخن به میان می آورد.
undefined او مردم را آماده می‌کرد برای پاسخ به سوال‌هایی که حضرت حق از آنها در مورد حیات‌شان، در مورد دوستی‌هایشان، در مورد عبادت هایشان، در مورد نماز و روزه‌هایشان و... خواهد پرسید
undefined درویشی که از آنجا می گذشت رو به جماعت کرد و گفت:
حضرت حق این همه سوال را نمی پرسدفقط یک سوال می‌پرسد:
undefined من با تو بودم تو با که بودی؟؟؟؟
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined
@alireza_mollaabbasi#علیرضاـملاعباسی

۶:۱۲

بازارسال شده از فرهنگی هیات محبان الزهرا(س)
thumbnail
undefinedصلوات ما برای عرض ادب است
undefinedمرحوم علامه طباطبای(ره) به فردی که درباره فایده صلوات از ایشان پرسیده بود، پاسخ ‌لطیفی دادند.فرمودند: صلواتی که ما می‌فرستیم اولاً از خودمان چیزی اهدا نمی‌کنیم ‌بلکه به خدا عرض می‌کنیم و از او می‌خواهیم که بر پیامبر و خاندانش رحمت ویژه ‌بفرستد و ثانیاً گرچه این خاندان نسبت به ما محتاج نیستند، ولی به ذات اقدس اله که ‌نیازمندند و باید دائماً فیض الهی بر آن‌ها نازل شود. ما با این صلوات درواقع خود را به این ‌خاندان نزدیک کرده‌ایم. بعد مثال می‌زدند و می‌فرمودند: اگر باغبانی در باغی که همه‌ ‌گل‌ها و میوه‌هایش مِلک صاحب باغ است کار کند و از صاحب باغ حقوق بگیرد، روز عید، ‌یک دسته گل از باغ تهیه کند و به حضور صاحب باغ ببرد، آیا عمل او موجب تقرب به ‌صاحب باغ هست یا نه؟ مسلماً هست.این عمل نشانه ادب باغبان است. صلوات هم ‌ادب ما را ثابت می‌کند و اِلاّ ما که از خودمان چیزی نداریم، بلکه از ذات اقدس اله مسئلت ‌می‌کنیم بر مراتب و درجات این بزرگواران بیفزاید؛ و همین عرض ادب برای ما تقرّب است.‌
undefined گفتاری از آیت‌الله جوادی آملی، از «نسیم اندیشه»، دفتر اول، ص 96.
@heyatmohebanundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined

۱۳:۴۷

undefined باسمه تعالی
undefined حکایت_قدیمی
undefined مردی هر صبح زود از خواب بیدار می‌شد، اما پیش از آنکه پایش را روی زمین بگذارد، آهی بلند می‌کشید. همیشه می‌گفت: «باز هم یک روز سخت دیگر…»خانه داشت، کار داشت، خانواده داشت، اما چشمش فقط آنچه را نداشت می‌دید. اگر روزی آفتاب می‌تابید، از گرما می‌نالید؛ اگر باران می‌آمد، از سردی و زحمتش شکایت می‌کرد.
روزی در مسجد، بعد از نماز جمعه، صدای مردی را شنید که می‌گفت:«ناشکری، دل را کور می‌کند.»
لبخندی تمسخرآمیز زد و گفت: «اگر جای من بودی، تو هم شکر نمی‌کردی.»
undefined چند روز بعد، همان مرد بیمار شد. نه بیماری سختی، اما آن‌قدر که خانه‌نشینش کند. دیگر صبح‌ها را در تخت می‌دید. روزی از پنجره، رهگذری را دید که با عصا به‌سختی راه می‌رفت، اما لبخند بر لب داشت و زیر لب می‌گفت: «خدایا شکرت.»
دل مرد لرزید. با خودش گفت:«او با این حال شاکر است، و من با این همه نعمت، همیشه معترض؟»
undefined اما هنوز زبانش به شکر باز نشد. دلش می‌خواست آرام شود، اما هرچه فکر می‌کرد، بیشتر می‌جوشید. ناآرامی مثل سایه دنبالش می‌آمد. نه خواب داشت، نه لذت. نعمت‌ها بودند، اما طعم نداشتند.آن روز فهمید، ناشکری نعمت را نمی‌برد؛ آرامش را می‌برد.و تا وقتی زبانش به شکایت باز بود، دلش راهی به سوی آرامش پیدا نمی‌کرد.
🟠نتیجه: قرآن می‌فرماید: هرگاه از خدا تشکر و برای نعمت ها شکرگزاری کردید ما نعمت‌ها را برای شما زیاد می‌کنیم شکر نعمت نعمتت افزون کند کفر نعمت از کفت بیرون کندو در جای دیگر خداوند می‌فرماید: یاد خدا و ذکر خدا اطمینان قلبی می‌آورد الا به ذکر الله تطمئن القلوب
@alireza_mollaabbasi#علیرضاـملاعباسی

۳:۴۱

thumbnail

۱۶:۵۷

thumbnail

۱۶:۵۷

thumbnail

۱۶:۵۷

undefined باسمه تعالی
undefined حکایت_قدیمی
مردی هر صبح زود از خواب بیدار می‌شد، اما پیش از آنکه پایش را روی زمین بگذارد، آهی بلند می‌کشید. همیشه می‌گفت: «باز هم یک روز سخت دیگر…»
خانه داشت، کار داشت، خانواده داشت، اما چشمش فقط آنچه را نداشت می‌دید. اگر روزی آفتاب می‌تابید، از گرما می‌نالید؛ اگر باران می‌آمد، از سردی و زحمتش شکایت می‌کرد.
روزی در مسجد، بعد از نماز جمعه، صدای مردی را شنید که می‌گفت:«ناشکری، دل را کور می‌کند.»
لبخندی تمسخرآمیز زد و گفت: «اگر جای من بودی، تو هم شکر نمی‌کردی.»
چند روز بعد، همان مرد بیمار شد. نه بیماری سختی، اما آن‌قدر که خانه‌نشین شد. دیگر صبح ها را در تخت می‌دید. روزی از پنجره، رهگذری را دید که با عصا به سختی راه می‌رفت، اما لبخند بر لب داشت و زیر لب می‌گفت: «خدایا شکرت.»
دل مرد لرزید. با خودش گفت:«او با این حال شاکر است، و من با این همه نعمت، همیشه معترض؟»
اما هنوز زبانش به شکر باز نشد. دلش می‌خواست آرام شود، اما هرچه فکر می‌کرد، بیشتر می‌جوشید. ناآرامی مثل سایه دنبالش می‌آمد. نه خواب داشت، نه لذت. نعمت‌ها بودند، اما طعم نداشتند.
آن روز فهمید، نا شکری نعمت را نمی‌برد؛ آرامش را می‌برد. و تا وقتی زبانش به شکایت باز بود، دلش راهی به سوی آرامش پیدا نمی‌کرد.
undefined نتیجه:قرآن می فرماید: اگر شکر گذار باشید نعمت‌های شما زیاد می شود و اگر نا شکری کنید عذاب شما را فرا می گیرد یعنی آرامش ندارید.شکر نعمت نعمتت افزون کند
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined
@alireza_mollaabbasi#علیرضاـملاعباسی

۵:۳۷

بازارسال شده از پرهای معرفت
thumbnail

۲:۳۲

thumbnail

۶:۲۴

thumbnail

۶:۳۲

بازارسال شده از علیرضا
thumbnail

۶:۵۵

بازارسال شده از انصاری
thumbnail
undefinedاین هشدارها را جدی بگیرید
undefined مکالمات چگونه شنود می‌شوند!؟
با دقت نگاه کنید و برای دیگران هم بفرستید.‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌undefined پس برای پرسیدن هر سوالی یه پاسخ یک کلمه‌ای بدیم؛#نمیدانم
#فتح_خیبر#نبرد_آخر✌️
#نمیدانم#نمیدانم #نمیدانم #نمیدانم
undefined ble.ir/join/YjcwOTM5MT

۱۲:۰۹

بازارسال شده از بیتوته مطالبی در حج و عمره
thumbnail

۱۲:۳۰

undefined باسمه تعالی
undefined نتیجه ترجیح کار دنیا، برنماز اول وقت!
undefinedیک آقای فرش فروش که اهل نماز اول وقت بود به بنده گفت: یک کسی برای خریدن فرش وارد مغازهٔ بنده شد. گفتم: وقت نماز است. گفت: من وقت ندارم، مسافرم و می‌خواهم بروم.
undefined هر چه اصرار کردم، دیدم نمی‌شود و گول شیطان را خوردم و پای معامله ایستادم.
undefinedیک مقداری که از نماز اول وقت گذشت، دیدم همین آقای مشتری که خیلی شیفتهٔ این معامله بود، گفت؛ من باید قدری فکر بکنم.. و از خرید منصرف شد!
undefined اینجوری شیطان هم دنیا را گرفت و هم نماز اول وقت را...
undefinedامیرمومنان علی علیه السلام فرمودند: اگر مومن، دنیا را مانع از آخرت خودش قرار بدهد؛ پروردگار او را از هر دو باز می‌دارد...
undefined منبع: در محضر آیت الله حق شناس (ره)

undefined @alireza_mollaabbasi#علیرضاـملاعباسی

۱۵:۵۸