بله | کانال گلباران
عکس پروفایل گلبارانگ

گلباران

۲۴۰ عضو
یک مهندس روسی تعدادی کارگر ایرانی را برای کار استخدام کرده بود. کارگران بنا به وظیفه شرعی وقت اذان که می‌شد برای خواندن نماز دست از کار می‌کشیدند. یک روز مهندس به آنان اخطار کرد که اگر هنگام کار نماز بخوانند آخر ماه از حقوقشان کسر می‌شود. کسانی که ایمان ضعیف و سست داشتند از ترس کم شدن حقوقشان، نماز را به آخر وقت می‌گذاردند امّا عدّه ای بدون ترس از کم شدن حقوقشان، همچنان در اوّل وقت، نماز ظهر و عصرشان را می‌خواندند.آخر ماه، مهندس به کارگرانی که همچنان نمازشان را اوّل وقت خوانده بودند، بیشتر از حقوق عادّی ماهیانه پرداخت کرد. کسانی که نماز خود را به بعد از کار گذاشته بودند به مهندس اعتراض کردند که چرا حقوق آن کارگرها را بر خلاف انتظارشان زیاد داده است. مهندس می‌‌گوید: «اهمیّت دادن این کارگرها به نماز و صرفنظر کردن از کسر حقوق، نشانگر آن است که ایمان‌شان بیشتر از شماست و این قبیل آدم‌ها هرگز در کار خیانت نمی‌کنند همچنانکه به نماز خود خیانت نکردند.»http://eitaa.com/golbaran1752

۳:۱۳

undefinedقدری تأمل
لبو فروش ها تابستان استراحت دارند.بستنی فروش ها زمستان!بیچاره آدم فروش ها؛دریغ از یک لحظه استراحت در طول عمر...!http://eitaa.com/golbaran1752

۳:۱۵

undefinedحکایت
مردی به نزد حلوا فروشی رفت وگفت : «مقداری حلوای نسیه به من بده» حلوا فروش قدری حلوا برایش در کفی ترازو گذاشت و گفت :« امتحان کن ببین خوب است یانه .»
مرد گفت : « روزه ام باشد موقع افطار » حلوا فروش گفت « هنوز ۱۰ روز به ماه رمضان مانده ؛ چطور است که حالا روزه گرفته ای.»
مرد گفت :« قضای روزه پارسال است .»
حلوا فروش حلوایش را از کفه ترازو برداشت وگفت : «تو قرض خدا را به یکسال بعد می اندازی قرض من را به این زودی ها نخواهی داد .من به تو حلوا نمی دهم!http://eitaa.com/golbaran1752

۲۱:۳۰

undefinedاصالت شاهزادهروزی در دُر گرانبهای پادشاه لکه سیاهی مشاهده شد هر کاری درباریان کردند نتوانستد رفع لکه کنند هر جایی وزیر مراجعه کرد کسی علت را نتوانست پیدا کند تا مرد فقیری گفت من میدانم چرا دُر سیاه شده پس مرد فقیر را پیش پادشاه بردند او به پادشاه گفت در دُر گرانبهای شما کرمی هست که دارد از آن میخورد پادشاه به او خندید و گفت ای مردک مگر میشود در دُر کرم زندگی کند ولی مرد فقیر گفت:ای پادشاه من یقین دارم کرمی در آن وجود دارد پادشاه گفت اگر نبود گردنت را میزنم و مرد بیچاره پذیرفت وقتی دُر را شکافتند دیدند کرمی زیر قسمت سیاهی رنگ وجود دارد پادشاه از دانایی مرد فقیر خوشش آمددستور داد اورا در گوشه ای از آشپزخانه جا دهند و مقداری از پس مانده غذاها نیز به او دادند.روز بعد پادشاه سوا بر اسب شد و رو به مرد فقیر کرد و گفت این بهترین اسب من است نظرت تو چیست مرد فقیر گفت بهترین در تند دویدن هستولی یک ایرادی نیز دارد پادشاه گفت چه ایرادی فقیر گفت در اوج دویدن اگر هم باشد وقتی رودخانه را دید به درون رودخانه میپرد پادشاه باورش نشد و برای امتحان اسب و صحت ادعای مرد فقیر سوار بر اسب از کنار رودخانه ای گذشت که اسب سریع خودش را درون آب انداخت پادشاه از دانایی مرد فقیر متعجب شد و یک شب دیگر نیز او را در محل قبلی با پس مانده غذا جا داد و روز بعد خواست تا او را بیاورند . وقتی نزد پادشاه آمد پادشاه از او سوال کرد ای مرد دیگر چه میدانی مرد که به شدت میترسید با ترس گفت میدانم که تو شاهزاده نیستی پادشاه به خشم آمد و او را به زندان افکندولی چون دو مورد قبل را درست جواب داده بود پادشاه را در پی کشف واقعیت وا داشت و پادشاه نزد مادرش رفت و گفت ای مادر راستش را بگو من کیستم این درست است که شاهزاده نیستم مادرش بعد کمی طفره رفتن گفت حقیقت دارد پسرم چون من و شاه بی بهره از داشتن بچه بودیم و از به تخت نشستن برادرزاده های شاه هراس داشتیم
وقتی یکی از خادمان دربار تو را به دنیا آورد تو را از او گرفتیم و گفتیم ما بچه دار شدیم و بدین طریق راز شاهزاده نبودن پادشاه مشخص شد.پادشاه بار دیگر مرد فقیر را خواست ولی این مرتبه برای چگونگی پی بردن به این وقایع بود و به مرد فقر گفت چطور آن دُر و اسب و شاهزاده نبودن مرا فهمیدی ،مرد فقیر گفت دُر را از آنجایی که هر چیزی تا از درون خودش خراب نشود از بین نمیرود را فهمیدم و اسب را چون پاهایش پشمی بود و کُرک داشتند فهمیدم که این اسب در زمان کُره ای چون با اسب ها و گاومیش ها یک جا چرا میکردند با گاومیشی انس گرفته و از شیر گاومیش خورده بود و به همین خاطر از آب خوشش می آیدسپس پادشاه گفت اصالت مرا چگونه فهمیدیمرد فقیر گفت موضوع اسب و دُر که برایت مهم بودند را گفته بودم ولی تو دو شب مرا در گوشه ای از آشپزخانه جا دادی و پاداشی به من ندادی.و این کار، دور از کرامت و شان یک شاهزاده بود و من آنجا هم فهمیدم تو شاهزاده نیستی . آری اکثر خصایص ذاتی است یعنی در خونِ طرف باید باشد.http://eitaa.com/golbaran1752

۲۱:۳۱

روزی مردی خطایی مرتکب می شود و او را نزد حاکم می برندتا مجازات را تعیین کند . حاکم برایش حکم مرگ صادر می کنداما مقداری رافت به خرج می دهد و به وی می گویداگر بتوانی ظرف سه سال به خرت سواد خواندن و نوشتن بیاموزانیاز مجازاتت درمی گذرم .مرد مجرم هم قبول می کند و ماموران حاکم رهایش می کنندعده ای به مرد می گویند مرد حسابی آخر تو چگونه می توانیبه یک الاغ خواندن و نوشتن یاد بدهی ؟مرد مجرم می گوید :ان شاءالله در این سه سال یا حاکم می میرد یا خرمundefinedهمیشه امیدوار باشید شاید چیزی به نفع شما تغییر کند! ‌‌‌ ‌‌ ‌‌http://eitaa.com/golbaran1752

۲۱:۵۲

مردی شبی را در خانه ای روستایی می گذراند...؛پنجره های اتاق باز نمی شد .نیمه شب احساس خفگی کرد و در تاریکی به سوی پنجره رفت اما نمی توانست آن را باز کند . با مشت به شیشه پنجره کوبید، هجوم هوای تازه را احساس کردو سراسر شب را راحت خوابید .صبح روز بعد فهمید که شیشه کمد کتابخانه را شکسته است و همه شب، پنجره بسته بوده است...!" او تنها با فکر اکسیژن، اکسیژن لازم را به خود رسانده بود...!!! "
افکار از جنس انرژی اند و انرژی، کار انجام می دهد...
فلورانس اسکاویل شینhttp://eitaa.com/golbaran1752

۲۱:۳۸

undefinedپندانهاستادی میگفت : صبحها که دکمه های لباسم را می بندم ... به این فکر میکنم که چه کسی آنها را باز خواهد کرد ؟خودم یا مرده شور ؟دنیا همین قدر غیر قابل پیش بینی استبه آنهائى که دوستشان دارید ، بی بهانه بگوئید :در این دنیای شلوغ ، سنجاقشانکرده اید به دلتان
بگوئید: بودن ها را قدر بدانیم، نبودن ها خیلی نزدیك اند.http://eitaa.com/golbaran1752

۲۱:۰۶

undefinedحکایت آموزنده
روزی لقمان به فرزندش گفت:«از فردا یک کیسه با خودت بیاور و در آن به تعداد آدم‌هایی که دوست نداری و از آنان بدت می‌آید پیاز قرار بده!»
روز بعد فرزند همین کار را انجام داد و لقمان گفت:«هرجا که می‌روی این کیسه را با خود حمل کن!»
فرزنش بعد از چند روز خسته شد و به او شکایت برد که پیازها گندیده و بوی تعفن گرفته است و این بوی تعفن مرا را اذیت می‌کند.
لقمان پاسخ داد :«این شبیه وضعیتی است که تو کینه دیگران را در دل نگه داری. این کینه، قلب و دلت را فاسد می‌کند و بیشتر از همه خودت را اذیت خواهد کرد...!»http://eitaa.com/golbaran1752

۲۱:۱۱

آيا زمستان سختی در پيش است؟!
سرخ پوستان از رييس جديد پرسیدند: آيا زمستان سختی در پيش است؟رييس جوان قبيله که نمی دانست چه جوابی بدهد گفت: برای احتياط برويد هيزم تهيه کنيد. سپس به سازمان هواشناسی زنگ زد:آقا امسال زمستان سردی در پيش است؟و پاسخ شنید: اينطور به نظر می آید.پس رييس دستور داد که بيشتر هيزم جمع کنند، و بعد يک بار ديگر به سازمان هواشناسی زنگ زد:شما نظر قبلی تان را تأييد می کنيد؟و پاسخ شنید: صد در صد.رييس دستور داد که همه سرخپوستان، تمام توانشان را برای جمع آوری هيزم بيشتر بکار ببرند. سپس دوباره به سازمان هواشناسی زنگ زد: آقا شما مطمئنيد که امسال زمستان سردی در پيش است؟و پاسخ شنید: بگذار اينطور بگویم؛ سردترين زمستان در تاريخ معاصر.رييس پرسید: از کجا می دانيد؟و پاسخ شنید: چون سرخ پوست‌ها دارند دیوانه وار هيزم جمع می‌کنند!
برخی وقت ها ما خودمان مسبب وقايع اطرافمان هستيم
حالا بنظر شما خودرو، دلار، گوشت، مرغ و ... باز هم گران می شود!؟ کمتر هیزم جمع کنیم!http://eitaa.com/golbaran1752

۲۰:۱۸

همنشینی با نادان !
خواجه نظام الملک وزیر ملکشاه سلجوقی به عللی به زندان افتاد. بعد از مدتی نظام حکومت دچار آشفتگی شد و مجددا از او خواستند به شغل سابق خود برگردد. خواجه فرمان را قبول نکرد و زندان و گوشه گیری را به وزارت ترجیح داد. دربار ملکشاه دنبال چاره ای بودند تا خواجه را راضی به قبول شغل سابقش کنند. در این بین شخصی گفت خواجه دانشمند است و هیچ چیز برای او بدتر از همنشینی با انسان نادان نیست. پس فکری کردند و چوپانی که گله ای را به سبب سهل انگاری و نادانی به باد داده بود و در زندان به سر میبرد به نزد خواجه فرستادند. خواجه مشغول خواندن قرآن بود. چوپان وارد شد وجلو خواجه نشست. ساعتی به او نگریست و بعد حالش منقلب شد و شروع به گریه کرد. خواجه گمان کرد تازه وارد عارفی است آشنا به معارف قران.رو به چوپان کرد و پرسید: چرا گریه میکنی؟چوپان آهی کشید و گفت:داغ مرا تازه کردی.خواجه گفت: چرا؟چوپان گفت: من بزی داشتم که پیشاهنگ گله من بود و ریشش هم رنگ و اندازه ریش شما بود و هروقت علف میخورد مثل ریش شما که موقع خواندن تکان میخورد، تکان تکان میخورد. برای همین یاد بزم افتادم و دلم سوخت. خواجه با شنیدن این سخن حساب کار دستش آمد واز شدت ناراحتی کاغذ و قلم طلبید و به حاکم نوشت:صد سال به کُند و بند زندان بودندر روم و فرنگ با اسیران بودنصد قافله قاف را به پا فرسودنبهتر که دمی همدم نادان بودن و مجددا قبول وزارت کرد و به سر شغل سابق برگشت.http://eitaa.com/golbaran1752

۲۰:۵۳

دو دوست در بيابان همسفر بودند. در طول راه با هم دعوا كردند، يكی به ديگری سيلی زد. دوستی كه صورتش به شدت درد گرفته بود بدون هيچ حرفی روی شن نوشت:«امروز بهترين دوستم مرا سيلی زد»
آن‌ها به راهشان ادامه دادند تا به چشمه‌ای رسيدند و تصميم گرفتند حمام كنند. ناگهان دوست سيلی خورده به حال غرق شدن افتاد. اما دوستش او را نجات داد.او بر روی سنگ نوشت:«امروز بهترين دوستم زندگيم را نجات داد»
دوستی كه او را سيلی زده و نجات داده بود پرسيد: چرا وقتی سيلی‌ات زدم، بر روی شن و حالا بر روی سنگ نوشتی؟! دوستش پاسخ داد :«وقتی دوستی تو را ناراحت می‌كند بايد آن را بر روی شن بنويسی تا بادهای بخشش آن را پاک كند. ولی وقتی به تو خوبی می‌كند بايد آن را روی سنگ حک كنی تا هيچ بادی آن را پاک نكند.»http://eitaa.com/golbaran1752

۲۳:۰۳

ميگويند :سفير انگلیس در دهلى از مسيري در حال گذر بود، که يك جوان هندي، لگدي به گاوي ميزند ...
و گاو كه در هندوستان مقدس است ...!
فرماندار انگلیسی پياده شده و به سوي گاو ميدود و گاو را ميبوسد و تعظیم میکند ...!
بقيه مردم حاضر كه ميبينند يك غريبه اينقدر گاو را محترم ميشمارد، در جلوى گاو ، سجده ميكنند و آن جوان را به شدت مجازات ميكنند ...
همراه فرماندار با تعجب ميپرسد :چرا اين كار را كرديد ؟فرماندار ميگويد :
لگد اين جوان آگاه، ميرفت كه فرهنگ هندوستان را هزار سال جلو بياندازد، ولي من نگذاشتم ...!!!
undefined کتاب : "جهانی که من ميشناسم"undefined نویسنده : برتراند راسلhttp://eitaa.com/golbaran1752

۲۱:۳۳

قاضی از دزد سابقه داری پرسید همه این سرقت ها را به تنهایی انجام دادی یا شریک و همدستانی داشتی؟سارق جواب داد جناب قاضی، تنها بودم.مگر در این دوره و زمانه، آدم درستکار هم پیدا می شود که به عنوان شریک انتخاب کنم!http://eitaa.com/golbaran1752

۱۹:۱۸

حکایت چوپانى به مقام وزارت رسید. هر روز بامداد بر مى خاست و ڪلید بر مى داشت و درب خانه پیشین خود باز مى ڪرد و ساعتى را در خانه چوپانى خود مى گذراند. سپس از آنجا بیرون مى آمد و به نزد امیر مى رفت.شاه را خبر دادند ڪه وزیر هر روز صبح به خلوتى مى رود و هیچ ڪس را از ڪار او آگاهى نیست.
امیر را میل بر آن شد تا بداند ڪه در آن خانه چیست. روزى ناگاه از پس وزیر بدان خانه در آمد. وزیر را دید ڪه پوستین چوپانى بر تن ڪرده و عصاى چوپانان به دست گرفته و آواز چوپانى مى خواند._امیر گفت: اى وزیر ! این چیست ڪه مى بینم! ؟ وزیر گفت : هر روز بدین جا مى آیم تا ابتداى خویش را فراموش نڪنم و به غلط نیفتم ، ڪه هر ڪه روزگار ضعف به یاد آرد ، در وقت توانگرى ، به غرور نغلتد .http://eitaa.com/golbaran1752

۱۷:۳۵

چند جمله نابundefined
همه يادشون ميمونه باهاشون چيكار كردى،ولى يادشون نميمونه براشون چـكار كردى...!
هیچوقت نزار یادت بره که تو روزای سخت کی کنارت موند و کی نموند...
دو چیز شما را تعریف میکند:بردباری تان ، وقتی هیچ چیز نداریدو نحوه رفتارتان ، وقتی همه چیز دارید
تنها دو روز در سال هست که نمیتونی هیچ کاری بکنی؛یکی دیروز و یکی فردا
دو شخـص به تـو می آمـوزد:یکی آمـوزگـار، یکی روزگـاراولی به قیمت جـانش، دومی به قیمت جـانت
آدما دو جور زندگی می کنن :یا غرور شونو زیر پاشون میذارن و با انسانها زندگی می کنن،یا انسانهارو زیر پاشون میذارن و با غرورشون زندگی می کننhttp://eitaa.com/golbaran1752

۲۱:۲۶

حکایتی از گلستان سعدی....
دو درویش ملازم صحبت با یکدیگر سفر کردند یکی ضعیف بود که هر بدو شب افطار کردی و دیگر قوی که روزی سه بار غذا میخورد! اتفاقا به شهری رفتند و به تهمت جاسوسی گرفتار آمدند ، هر دو را به زندانی بردند و در به گل بر آوردند بعد از دو هفته معلوم شد که بی گناهند و در را باز کردند! قوی را دیدند مرده و ضعیف جان به سلامت برده...مردم در عجب ماندند، حکیمی گفت خلاف این عجب بود آن یکی بسیار پر خور بوده است طاقت بینوایی نیاورد به سختی هلاک شد و این یکی دگر خویشتن دار بوده است لاجرم بر عادت خویش صبر کرد و به سلامت بماند.
چو کم خوردن طبیعت شد کسی راچون سختی پیشش آید سهل گیردوگر تن پرورست اندر فراخیچو تنگی بیند از سختی بمیرد...http://eitaa.com/golbaran1752

۱۸:۱۵

فقیری از کنار دکان کبابی میگذشت. دید کبابی گوشت ها را در سیخ کرده و به روی آتش نهاده باد میزد و بوی کباب در بازار پیچیده بود.
فقیر گرسنه بود و سکه ای نداشت پس تکه نانی از توبره اش در آورد و در مسیر دود کباب گرفته به دهان گذاشت. به همین ترتیب چند تکه نان خورد و براه افتاد, کباب فروش که او را دیده بود به سرعت از دکان خارج شده دست او را گرفت و گفت: کجا؟ پول دود کبابی را که خورده ای بده.
شیخی دانا از آنجا عبور می کرد و دید که فقیر التماس میکند دلش سوخت و جلو رفته به کبابی گفت: این مرد را رها کن من پول دود کبابی را که او خورده میدهم. کباب فروش قبول کرد . مرد کیسه پولش را در آورد و زیر گوش کبابی شروع به تکان دادن کرد و صدای جرینک جرینگ سکه ها به گوش کبابی خورد و بعد به او گفت: بیا این هم صدای پول دودی که آن مرد خورده، بشمار و تحویل بگیر. کباب فروش گفت: این چه پول دادن است؟ گفت: کسی که دود کباب را بفروشد باید صدای سکه را تحویل بگیرد!http://eitaa.com/golbaran1752

۲۰:۴۴

undefinedمرحوم ملا احمد نراقی گوید: در کنار فرات صیادان زیادی برای ماهیگیری می‌نشستند. undefinedنوجوانی با پای معلول، کنار فرات می‌آمد و مبلغی می‌گرفت و دست به هر تور ماهیگیری که می‌خواست می‌زد و تور او پر ماهی می‌شد.این نوجوان هر روز برای یک نفر این کار را می‌کرد و بیشتر انجام نمی‌داد. گمان کردم علم طلسم بلد است. روزی او را پیدا کردم،دیدم حتی سواد هم ندارد.undefinedعلت را جویا شدم. گفت: من مادر پیری داشتم که برای درمان او مجبور بودم در همین مکان ماهیگیری کنم، روزی تمساحی پای مرا گرفت و قطع کرد. نزد مادر آمدم و گریه کردم. undefined او دعا کرد و گفت: «خدایا پسر مرا بدون نیاز به وجودش روزی آسانی بده که او سلامتی خود را به خاطر من از دست داد.» بعد از مرگ مادرم وقتی من در فرات تور می‌اندازم، از بین همه صیادها ماهی‌ها وارد تور می‌شوند. و حتی وقتی که من تور در فرات نمی‌اندازم، کافی است دستم را به توری بزنم، همه ماهی‌های روزی من که به‌خاطر دعای مادر من است در آن تور جمع می‌شوند.http://eitaa.com/golbaran1752

۴:۲۴

می‌گویند روزی برای سردار عزيز خان مكري فرمانده كل قشون ناصرالدين شاه كبكی را آوردند كه لنگ بود.فروشنده برای فروشش قیمت زياد می‌خواست.عزیز خان حكمت قيمت زياد كبك لنگ را جويا شد.فروشنده گفت: «وقتی دام پهن می‌كنيم برای كبک‌ها، اين كبک را نزديک دام‌ها رها می‌كنم. آواز خوش سر می‌دهد و كبک‌های ديگر به سراغش می‌آيند و در اين وقت در دام گرفتار می‌شوند.هر بار كه كبک را برای شكار ببريم، حتما تعدادی زياد كبک گرفتار دام می‌شوند.»
عزیزخان امر به خريدن كرد و خواستار كبک شد.چون قیمت به فروشنده دادند و كبک به عزیزخان، عزیزخان تيغی بر گردن كبک لنگ زد و سرش را جدا كرد.فروشنده كه ناباوارنه سر قطع شده و تن بی‌جان كبک را می‌ديد، گفت اين كبک را چرا سر بريديد؟
عزیزخان گفت: «هر كس دوستان خود را بفروشد، بايد سرش جدا شود!»http://eitaa.com/golbaran1752

۲۱:۴۴

"تعارف شاه عبدالعظیمی"
قدیما که تهرانی‌ها با ماشین دودی می‌رفتن زیارت شاه عبدالعظیمپول رفت و برگشت ماشین رو باید اول می‌دادن،برای همین اهالی شهر ری که مطمئن بودن اینا چون پول بلیط رو قبلا دادن حتما برمی‌گردن خونه‌هاشون, الکی تعارف می‌کردن که تو رو خدا شب پیش ما باشین!!!
از اونجا تعارف شاه عبدالعظیمی ضرب المثل شد.http://eitaa.com/golbaran1752

۲۰:۵۷