از ما استخوان‌هایی خواهد ماند که ...
پدربزرگم نقشه‌ی قالی می‌کشید.روز و روزگارش با نقش اسلیمی و ختایی می‌گذشت.بعدها خودش هم پشتِ دار قالی نشست.
کاشان ما گرم و خشک است و کشاورزهایش همیشه چشم به آسمان دارند بلکه ببارد.
از قدیم، بیشتر مردم یا نقشه‌ و طرح قالی می‌کشیدند، یا نخ و ابریشمِ قالی رنگ می‌کردند، یا قالی می‌بافتند.
ما کاشانی‌ها پشت به پشت نان از سفره‌ی هنر برداشته‌ایم.
پدربزرگ، هنرمند مهربان دل‌نازکی بود.راحت می‌خندید و از آن راحت‌تر اشک به چشم می‌آورد.
فقط چند رج از آخرین قالی مانده بود که نخِ زندگیِ پیرمرد برید و راهی ابدیت شد.
آدمیزاد با یک عکسِ سه‌درچهارِ رنگ‌پریده ماندگار نمی‌شود.خاطره زنده است؛تصویری متحرک، با رنگ و بو و صدا .هر بار هم سراغش می‌روی، به شکل و شمایل تازه‌ای در ذهنت جان می‌گیرد.
پدربزرگ را با یک تصویر به یاد می‌آورم.وسط کوچه‌ی کاهگلیِ محله‌ی «پشت مشهد» کاشان.
دستمالی روی موهای تنُکِ پنبه‌ای‌اش بسته و پیراهن سیاهِ گشادی به تنِ لاغر و نحیفش لق می‌زند.ملاقه‌ی بزرگی در دست دارد و پیِ کاری از درِ آشپزخانه‌ی هیئت آمده بیرون.
دسته سینه‌‌زن‌ها از حسینیه راه کشیده تا از زیر ساباط بگذرد و به گذر بازار برسد.
پیرمرد همان‌جا زیر آفتاب داغ، ملاقه به دست ایستاده؛ با یک دست سینه می‌زند و شانه‌هایش می‌لرزد.
پدرم هم چند صباحی از سال‌های جوانی نقشه‌ی قالی می‌کشید.
من هم رفتم پیِ تذهیب .همین که گل‌های ختایی به زندگی‌ام سر کشید با خودم گفتم با همین گل و بندها وصل شدم به اجداد قالی‌بافم.ما نسل نقش و نگار قالی‌ها هستیم.
از پدرم هم یک تصویر قاب شده در ذهن دارم. یک شبِ گرم تابستان،از امروزِ من جوان‌تر است. چند تار موی سفید تازه روی مشکی شقیقه‌هایش خط انداخته.
ما، بچه‌هایش، را سوار پیکان سفید کرده که برویم پارکی که تازه در شهر باز شده.روی داشبورد، نوار باریکی از خزِ طوسی انداخته،ما از شوقِ پارک، آرام و قرار نداریم ولی مراقبیم دستمان به آن خز لغزان نخورد.
دورِ دروازه‌ی عطاء کنار سروهای کهنسال، کامیونی پارک است.روی تاجِ کامیون نوشته:ابالفضل باوفا
پدر شروع می‌کند به خواندن و سینه زدن:ابالفضل باوفا، علمدار لشکرم...مه هاشمی‌نسب، امیر دلاورم...
نه فقط خودش، حتی صدایش هم در گوش کودکیِ من، از صدای همه‌ی باباهای دنیا قشنگ‌تر است.
بهترین بابای دنیا، برای اولین بار دارد نوحه می‌خوانَد و اشک در چشم‌هایش حلقه زده.
با تعجب نگاهش می‌کنم.از آینه نگاهم می‌کند، با انگشتِ سبابه اشکش را پاک می‌کند و می‌خندد.
سال‌های سال است ذهنم، پدربزرگ را در لحظه‌ی سینه‌زنی برای حسین و پدر را در لحظه‌ی کوتاه نوحه‌خوانی برای او قاب کرده.
اربعین قبل از جنگ، نیلوفر را برداشتم و رفتم کربلا.چادر سرم بود و مقنعه.حس می‌کردم از گرما دارم ذوب می‌شوم و اگر چند قدم دیگر راه بروم، خطوط مرز تنم روی جاده شره خواهد کرد و از هم خواهم‌ پاشید!
سرِ ظهر، گوشه‌ی یک موکبِ شلوغ، کنارِ کولر نشستیم؛ انگار گوشه‌ای از بهشت.
نیلوفر انگار نه انگار هوا گرم است یا خسته است کوله‌اش را هم زمین نگذاشت!زانو به زانوی من نشسته بود و از آن لبخندها می‌زد که یک نوجوانِ دلسوز به مادرِ گرمازده خسته‌اش!
همان‌طور که به ستون تکیه داده بودم؛ دلم خواست تبدیل شوم به خاطره‌‌ی دخترکم. درست همانجا در مسیر کربلا قاب شوم بنشینم روی دیوار ذهنش.
زیرِ لب خواندم:ابالفضل باوفا، علمدار لشکرم...بغضم گرفت و نتوانستم ادامه‌اش را بخوانم.
گفتم:بچه‌جون، دوست دارم اگه فقط یه تصویر از من توی خاطرت موند، همین باشهمنِ سیاهپوش وسطِ مسیرِ کربلا، که بغض امونم نمیده حتی یه بیت برات بخونم تا خاطره بشه...

۱۰۶

۱۹:۲۴