امشب توی مسجد و بین دو نماز، چند دقیقهای محو تماشای رابطه عاطفی و صمیمی بین یک پدر و دختر شدم. گاهی پدر بر پیشانی دخترک بوسه می زد و گاهی دخترش بر شانه پدر تکیه میزد... خیلی زیبا بود...
توی ذهنم میچرخید که برای تحسین و تشویق این زیبایی، باید کاری کنم، یادم افتاد که داخل ماشین یک کتاب قشنگ دارم به اسم "سلام خدای خوبم"، به نظرم رسید تا نماز عشا شروع نشده بروم کتاب رو بیاورم و بهشون هدیه دهم که در این حین صدای اقامه عشا بلند شد و تصمیم گرفتم بعد از نماز عشا این کار را انجام دهم...
چون نماز مغرب را به نماز عشای جماعت اقتدا کردم و خب رکعت اول نماز عشایم رکعت آخر امام جماعت میشد، نمازم کمی دیرتر به السلام علیکم رسید... سرم را به سمت آن پدر و دختر چرخاندم اما ندیدم شون و گویی که کسی منتظرشون بوده باشه، رفته بودند بیرون مسجد...سریع رفتم بیرون و تا محل پارک خودرو، دوان دوان رفتم و کتاب را برداشتم و امید داشتم که پیداشون کنم اما باز ندیدم شون...رفتم داخل کوچه کنار مسجد را گشتم...برگشتم تا سر خیابان و تا چشم هم کار میکرد نگاه کردم ولی اثری ازشون نبود... با یک حالت ناراحتی از این که نتوانسته بودم در این زیبایی سهیم باشم برگشتم سمت مسجد و رفتم گوشه ای نشستم...اما تلنگری اومد توی ذهنم که حواست هست که تو کاره ای نیستی!؟ وقتی هر اتفاقی و هر نفسی و هر نگاهی تحت هدایت و ربوبیت الهی است و او سبحان است و در این ربوبیت و هدایتش ذره ای نقص نیست، پس همین ماجرا هم تحت هدایت او بوده و ناراحت نباش!
برای هممون دعا میکنم که خدای مهربان و حکیم همچین زیبایی رابطه مادر/پدر و فرزندی را روزی مون کند و آن پدر و دختر و خانوادهاش را در زیر سایه قرآن حفظ کند و از یاوران دین قرار دهد.
پ.ن: برای اینکه عمق ظلم و تاریکی و پلیدی اقدامات اسراییل و آمریکا و یاری دهندگان شون را درک کنیم کافیه فکر کنیم که پشت هر کدام از آن هزاران کودک تکه تکه شده و هزاران پدر و مادر شهید شده و هزاران طفل یتیم شده یک شرح عاشقانه پدر و دختری و مادر و پسری میتونسته باشه ... و البته که همین هم از ربوبیت او خارج نیست.
-------------------------------------------
یک نیم روز
ble.ir/join/N2JkMWIzM2
توی ذهنم میچرخید که برای تحسین و تشویق این زیبایی، باید کاری کنم، یادم افتاد که داخل ماشین یک کتاب قشنگ دارم به اسم "سلام خدای خوبم"، به نظرم رسید تا نماز عشا شروع نشده بروم کتاب رو بیاورم و بهشون هدیه دهم که در این حین صدای اقامه عشا بلند شد و تصمیم گرفتم بعد از نماز عشا این کار را انجام دهم...
چون نماز مغرب را به نماز عشای جماعت اقتدا کردم و خب رکعت اول نماز عشایم رکعت آخر امام جماعت میشد، نمازم کمی دیرتر به السلام علیکم رسید... سرم را به سمت آن پدر و دختر چرخاندم اما ندیدم شون و گویی که کسی منتظرشون بوده باشه، رفته بودند بیرون مسجد...سریع رفتم بیرون و تا محل پارک خودرو، دوان دوان رفتم و کتاب را برداشتم و امید داشتم که پیداشون کنم اما باز ندیدم شون...رفتم داخل کوچه کنار مسجد را گشتم...برگشتم تا سر خیابان و تا چشم هم کار میکرد نگاه کردم ولی اثری ازشون نبود... با یک حالت ناراحتی از این که نتوانسته بودم در این زیبایی سهیم باشم برگشتم سمت مسجد و رفتم گوشه ای نشستم...اما تلنگری اومد توی ذهنم که حواست هست که تو کاره ای نیستی!؟ وقتی هر اتفاقی و هر نفسی و هر نگاهی تحت هدایت و ربوبیت الهی است و او سبحان است و در این ربوبیت و هدایتش ذره ای نقص نیست، پس همین ماجرا هم تحت هدایت او بوده و ناراحت نباش!
-------------------------------------------
ble.ir/join/N2JkMWIzM2
۷۹۲
۱۹:۵۳