عکس پروفایل زیر شلواری راه راهز
۱۱۶ عضو

زیر شلواری راه راه

ساده نویسی با مداد گُلی با زیرشلواری راه راه

undefined️ ارتباط undefined @akhosravi55
زیر شلواری راه راه
به نام خدا فصل 1 قرنطینه! ساختمانی یک طبقه با نمای آجر سه سانتی و پنجره‌های آهنی آبی طاق هلالی. مردی با کله کچل کروات زده از درون قاب روی دیوار، مانند شکارچی که شکار چموشی به دام انداخته باشد لبخند شیطنت‌امیزی تحویلم می‌داد. بعداز دادن تست کرونا و یک سرنگ خون، پشت در اتاقی که روی تابلو آن نوشته بود پزشک عمومی منتظر ماندیم. گفتند "دکتر رفته ویزیت بخش." پرسیدیم تا کی؟ خانم سرتا پا سرمه‌ای گفت:"تا ظهر طول می‌کشه" وساعت ده و نیم و ظهر یعنی دوازده و یا دوازده و نیم. دور همه چیز هاله سفیدی گرفته بود و هر لحظه هاله بزرگتر می‌شد تا جایی که کل نگاهم سفید شد. به امیرحسین گفتم:"داداش یه تک‌چرخ بزن." جلوی ویلچرم را بلند کرد خون راحتر سربالایی بیاید به سرم برسد تصویر برگردد. نمی‌دانم زور تلمبه‌خانه کم شده یا کمبود خون. عرق سرد از سر و صورتم شره می‌کرد به تنم تا حدی که چفیه جواب نبود. همه از گرمای هوای بیرون می‌امدن کولر گازی بغل می‌کردن من از آن فراری بودم. ساعت: ربع از دوازده گذشت مرد میانه قامت با موهای کم پشت و اضافه وزن اما ارام با روپوش سفید و گوشی دور گردن امد رفت داخل اتاق پزشک عمومی. صدای بفرمایید از اتاق خارج شد. بدون آبجی فاطمه رفتم داخل امیرحسین پرونده پزشکی‌ام را گذاشت روی میز. اقای دکتر در حالی که داشت پرونده‌م رو ورق می‌زد پرسید: "دارو چی مصرف می‌کنی؟" هیچی آقای دکتر اعتیاد به الکل یا مواد مخدر؟ با خنده گفتم فقط درد می‌کشم. سیگار چطور؟ نه اهلش نیستم. زخم داری؟ شنیده بودم با داشتن زخم پذیرش نمی‌کنند. کمی دلهره داشتم از این بابت، اما دروغ نگفتم. دل به دریا زدم گفتم. "دو زخم در پایین تنه دارم اقای دکتر" با ارامش گفت برو روی تخت ببینم کمی دلگرم شدم امیرحسن تنهایی از ویلچر جدا و روی تخت درازم کرد. دکتر با خونسردی نگاهی به زخم‌هام انداخت بطوری که انگار تبخال دیده گفت "چیزی نیس با سیلور خوب میشه". و رفت پشت میزش روی نسخه چیزی نوشت مهر کرد داد دست امیرحسین گفت "این نوار قلب بگیر بیار." دلم آرام گرفت. ذوق کردم دیپورتم نکرد به خانه اقام. ادامه دارد... #با_یک_انگشت
به نام خدا
فصل 1
قسمت دوم
قرنطینه!

دلم آرام گرفت. ذوق کردم دیپورت نشدم. پرسیدم "از کجا؟"-همین اتاق روبرو رفتیم اتاق روبرو، خانم روپوس سفید و مقنعه سرمه‌ای نسخه را گرفت، تخت نشانمان داد. چرخ ویلچر روی سرامیک برق افتاده اتاق از ذوق جیغ می‌کشید. امیرحسین دوباره بغلم زد روی تخت گذاشت.خانم مقنعه سرمه‌ای گفت "لباسش رو دربیارید" امیرحسین پرسید "پیرهن دربیارم؟"-گفتم "نه شلوار، معلومه دیگه پرسیدن داره! قلبم تو شلوار که نیست."خندید و گفت "از تو هیچی بعید نیست."خیالم که از زخم راحت شد، نطقم باز شد. ژل لیز شفافی روی استخوان‌های بیرون زده سینه‌م مالید، سعی کرد سیم‌هایی که سرش میک میکی داشت روی آن بچسباند. یکی گیر میداد ان یکی در می‌رفت. بعداز کلی تلاش مذبوحانه و حروم کردن چند متر کاغذ نوار قلب بلاخره موفق شد از قلب چموشم که تن به نوار دادن نمی‌داد، نوار قلب بگیرد. بعداز تایید نوار قلب توسط دکتر دستور بستری صادر شد.روی نیمکت چوبی دالان سرپوشیده سنگ فرش شده که چند ساختمان نما اجر سه سانتی به آن دهن باز کرده بودند، امیرحسین و آبجی فاطمه مقابل خانم قد بلند با روپوش قهوه‌ای، پرونده به دست ایستادند. خانم مانتو قهوه‌ای، یکی‌یکی مدارک طلب کرد، آبجی فاطمه تحویلش می‌داد. بعد فهمیدم مددکار است. از آبجی فاطمه سن، مدرک تحصیلی، شرایط تاهل مرا ‌پرسید. حس معلول ذهنی ناتوان در تکلم بهم دست داد. به غرور نداشتم برخورد از خودم نپرسید. گذاشتم کنج دلم به خوبی و خوشی بستری شوم. بعداز تکمیل پرونده خانم مددکار درخواست کارت حقوق کرد. قرارمان پرداخت شهریه ثابت ماهیانه بود، بدون اعتراض و سؤال ملت کارت تحویلش دادم تا بهانه نباشد. بلاخره خانم مددکار رضایت داد بستری شوم. امیرحسین همراه آبجی فاطمه ویلچرم را به سمت ساختمان‌ یک طبقه انتهای دالان، هل داد. از دو طرف ساختمان به دالان در باز کرده بود. برگ‌های پهن گل‌های رونده از باغچه جلوی هر ساختمان قد کشید از دیوار بالا رفته بودند روی تابلوی بیرون زده از باغچه نوشته بود بنفشه 1. تا بنفشه‌۵، بخش قرنطینه کرونا آسایشگاه رفتیم. بلوک بنفشه پنج ساختمان یک طبقه با بر حدود 30 متر و فضایی بیش از هزار متر، روبروی هم سالمندان آقا را در خود جا داده بود. امیرحسین و ابجی فاطمه جلو در ورودی بخش تحویلم دادن. پرستار با دیدن لپ‌تاب و خرده وسایل باقی مانده تمام خانه زندگی‌ام، سیم غرغر به برق زد که اینجا باید قیدشان را بزنم. با مقاومتم، خانمی با روپوش سفید و گوشی فشار سنج دور گردن مرا به خطا انداخت دکتر باشد، به کمکش آمد و خانم روپوش سرمه‌ای شیر فهمم کرد می‌توانم با پذیرفتن تمام مسئولیت اسیب و مفقودی نگهشان دارم. فامیلش عباسی بود کارش روانشناسی. پذیرفتم، مجوز ورود دادند. لپ تاپم تنها دارایی باقی مانده از کل زندگیم بود. برای بازگشت به جامعه و بدست اوردن تمام از دست رفته‌ها به آن دلخوش بودم. حتی یک لحظه بدون آن قابل تصور نبود. ادامه دارد...
#با_یک_انگشت
@2neal
undefined۱۲
undefined۷
undefined۳

۲۸۸

۸:۳۳