۱:۵۴
#شهید_حسین_شمسی_زاده⌝ سـےروزسـےشہید۱۶
۱:۵۸
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
وارد اتاق که شد، منیره کنار دار قالی مشغول بود.حرکت انگشتانش، به زندگیشان رنگ و لعاب میداد.با لبخند همیشگیاش گفت: «در را ببند یخ کردیم!»انارها را داخل مجمعه روی کرسی گذاشت و گفت:«به موقع به دادشان رسیدم منیره؛ وگرنه از سرما یخ میزدند. انارها که یخ بزنند میترکند.»اناری برایش باز کرد و کنار دار قالی گذاشت.- تا دانه آخر را باید بخوری! به قول عزیز، دانه آخر انار مخصوص بهشتیان است و بهشت این زندگی سهم توست منیره جان...- دوباره شروع نکن حسین آقا! من بدون تو بهشت نمیخواهم. بچهها هیچ؛ لااقل به باغ انار فکر کن؛ به سرمای طاقتفرسا ... بعد نگاهش را دزدید و گفت:«به دل من...»گفت: «باغ انار را به تو بخشیدم اما اگر رضایت ندهی نمیروم. اگر مرگ قسمت من باشد چه در جبهه چه در خانه چه در بیمارستان...»صبح که برای نماز بیدار شد منیره در حال بستن ساک او بود!...
حسین رفت و دو هفته بعد؛ همان موقع که سوز سرما، انارهای دل منیره را پارهپاره کرده بود برگشت.همان موقع که بچههای کربلای پنج، ۱۵۰ کیلومتر از خاک شلمچه را آزاد کرده بودند؛ مردی بر شانههای روستا تشییع میشد که دانههای دلش پیدا بود...
#شهید_حسین_شمسی_زاده⌝ سـےروزسـےشہید۱۶
۱:۵۸
#شهید_حسین_شمسی_زاده⌝ سـےروزسـےشہید۱۶
۱:۵۹
۱:۵۹
من و برادرم حسین، در دورهای زندگی میکردیم که برای گرم نگه داشتن منازل، از داشتن هیزم در مضیقه بودیم. نه آب لولهکشی، نه برق، نه گاز و هیچ یکی از امکانات امروزه وجود نداشت تا حتی مردم نان بپزند و شکم گرسنه خود را سیر نگه دارند.چند ماهی همراه حسین به اکابر رفتم. شغلش کشاورزی بود. باغ داشت و رعیتی میکرد. با اینکه سواد زیادی نداشت اما در مسائل و احکام اسلامی خیلی وارد بود. بعد از انقلاب، لباس بسیجی خود را از تن بیرون نیاورد. دعای توسل و دعاهای دیگر را از حفظ میخواند. ذکر می گرفت و شور به روضه میداد. حتی از همرزمانش شنیدم که در جبهه هم کارش همین بوده است. دفعه آخر یک وصیت نامه نوشت. سهم امام را محاسبه کرد و آن را به من سپرد. زمان جنگ مدتی خانوادهها برای تأمین نان در مضیقه بودند. نانواییها به هر خانواده ده عدد نان میدادند. تازه از جبهه آمده بودم؛ هنوز لباسم را از تنم بیرون نیاورده بودم که دیدم کسی در میزند. حسین بود. سرش پایین بود. گفت: «من ده تا نان گرفتم پنج تا را برای شما آوردم. دوباره شب میروم نان میگیرم.» همین طور که مشغول باز کردن نون از روی موتورش بود گفتم: «داداش خدا خیرت بده در نبود من کارهای بچهها را پیگیری میکنی!»من باغی داشتم که نباید رهایش میکردم. حسین و عباس برادرم هم یک سر داشتند هزار سودا. وقتی حسین شنید میخواهم به جبهه برم گفت: «خودم هستم.» گفتم: «تو وقت نداری به کارهای خودت برسی!» گفت: «غصه نخور به کسی میسپارم انجام بدهد.»خداوند حسین را بعد از چهار دختر به خانواده ما عنایت کرده بود. مادرم خیلی او را دوست داشت؛ به طوری که بعد از شهادتش به شدت مریض شد. او را به بیمارستان امام خمینی تهران بردیم. روی تخت بیمارستان بود که گفت: «حسین جان! میگویند شهیدان زندهاند! پس چرا به دیدن من نمیآیی مادر؟!» او در عالم بیداری دید که حسین از در وارد شد. مادرم با دیدن حسین از هوش رفت. دکتر که بالای سر مادرم رسید او گفته بود: «بالاخره پسرم به دیدنم آمد.»
۲:۰۰
حسین جوانی باایمان بود و روحیه انقلابی داشت. او در نابودی رژیم شاه بسیار مصمم بود و از هر کوششی در این راه دریغ نمیکرد. روح بلندی داشت. اگر از دست کسی به ویژه من عصبانی میشد فورا پشیمان میشد و عذرخواهی میکرد. بسیار به درس بچهها اهمیت میداد و افسوس میخورد که خودش نتوانسته بیشتر از این علم بیاموزد. عقیده داشت اگر دار و ندارمان را هم بفروشیم باید بچهها را بفرستیم تا درس بخوانند. زندگی با بچههای قد و نیمقد سخت بود. او همیشه به من دلداری میداد و از من میخواست صبر کنم تا وضع زندگیمان خوب شود.هر وقت از راه میرسید علیرغم خستگی بچهها را به بازی میگرفت.دائم حرف از رفتن میزد و من مانعش میشدم. چرا که تازه زندگیمان سر و سامان گرفته و کارهای بنایی خانهمان تقریباً تمام شده بود. باغ پرمحصولی را که در خانه داشتیم مهریه من قرار داد. کارهای کشاورزی را به اتمام رسانده بود که آمد و گفت: «خانم حرفی نداری من بروم؟» خیال میکردم دیگر از صرافت رفتن به جبهه افتاده باشد اما برای اینکه دل من را راضی کند میگفت: «ببین خانم! اگر نگذاری بروم همین جا تصادف میکنم میمیرم آن وقت دلت میسوزد ها!»خواهرش که وضع ما را میدید دلش به حال من میسوخت. یادم میداد که چطور قهر کنم و بروم تا او از هدفش پشیمان شود. اما با خودم میگفتم با این همه بچه کجا بروم؟! اگر قسمت باشد بالاخره خواهد رفت. نیمههای شب در حیاط خانه با شکستن یخهای حوض، وضو میگرفت و نماز شب میخواند. وقتی ایمانش را میدیدم با خدا نجوا میکردم و اشک از چشمانم سرازیر میشد. به حسین میگفتم: «این همه خانم به جبهه میروند من هم میخواهم بروم!» حال و هوایم عوض شده بود اما بیتابیهایم برای رفتنش فایدهای نداشت. شب قبل از حرکتش با خودم گفتم مقداری تخمه برایش آماده کنم و در ساکش بگذارم. بلند شد آمد ببیند من دارم چه میکنم! وقتی دید مشغول آماده کردن ساکش هستم خندهای کرد و گفت: «انگار حضرت فاطمه کار خودش را کرد...»
بیش از دو هفته از رفتنش گذشت. پچپچ خانمهای محل را میشنیدم که میگفتند: «یک نفر شهید شده که هفت تا بچه دارد!» من اصلاً به نظرم نرسید که ما را میگویند. دیگر آن اواخر دلم سفت شده بود. اصلاً از صدای هواپیماها و ضدهواییها نمیترسیدم. شب قبل از شنیدن خبر شهادت حسین، هواپیماهای بعثی در چند جای کاشان بمب انداختند. آن شب با صدای افتادن کتری آب از روی چراغ علاءالدین از خواب پریدم. شیطان را لعنت کردم و به دلم بد راه ندادم. فردای آن روز آرامآرام خبر شهادت حسین را به من دادند. او در زمستان به دنیا آمد و در زمستان هم به شهادت رسید. همان فصلی که او را راهی جبهه کردم. انگار تمام لحظات سرنوشتساز زندگی من، در روزهای برفی رقم میخورد.پیکر پاک همسر سرافراز شجاع و حق طلبم با تیر دشمن دین و ترکشهای خصم از خدا بیخبر، به خون غلتید و در حالی که هنوز لبخند روی لبانش بود به آرزوی خود رسید.
۲:۰۱
بسم الله الرحمن الرحیمإِنَّ اللّهَ یُحِبُّ الَّذِینَ یُقاتِلُونَ فِی سَبِیلِهِ صَفّاً کَأَنَّهُمْ بُنْیانٌ مَرْصُوصٌ.
در حقیقت خدا دوست دارد کسانی را که در راه او صف در صف چنانکه گویی بنایی ریخته شده از سُرباند جهاد میکنند.با درود و سلام بر خاتم الانبیا و علی ابن ابیطالب علیهماالسلام و دو فرزند بزرگوارش و همه ائمهی هدی سیّما حجت ابن الحسن عجل الله تعالی فرجه الشریف و رهبر کبیر انقلاب اسلامی امام خمینی و رزمندگان اسلام من چند وصیت اول به برادرانم و خانواده عزیزم و مردم دارم.
اول اینکه ای مردم! شما دست از رهبر عزیز برندارید که اگر شما سعادت دنیا و آخرت را می خواهید باید گوش به فرمان حضرت امام باشید. وظیفه ما این است که فرمایشات حضرت امام را از دل و جان قبول کنیم و باید با عمل خود نشان دهید که پیرو امام هستید نه شعار. وجود حضرت امام مانند وجود پیامبر است. دوم این که مبادا از جنگ دور باشید و خود را کنار بکشید که بار ذلت روی دوش شما سنگینی خواهد کرد. بروید جبهه اسلام را یاری کنید و از مرگ نهراسید که هرجا در هر زمان باشید شما را میگیرد. مبادا نفرین آقا علیابنابیطالب علیهالسلام شامل حال شما شود. می فرماید: «نفرین خدا بر شما باد زیرا که دل خونینم را با رفتار و کردار خویش آلوده و چرکین نمودید و سینه غرق در آرامشم را پرآشوب و خشماگین کردید.» و در مذمت آنها میفرماید: «ای مردنماها! که فقط از مردانگی صورت ظاهری دارید! شما بچگان ترسویی بیش نیستید و به خدای بزرگ سوگند که از ضربت برق آسای شمشیر برهنه دشمن گرانترید و ای کسانی که عقلتان بسان طفلان و زنهای تازه قدم به حجله گذارده میباشد! ای کاش دیدگانم شما را نمیدید و نمیشناختم.» من فکر کردم که هفت سال از جنگ میگذرد چگونه باشم و عزیزان غرق به خون را مشاهده کنم و وظیفه خود دانستم که باید در جبهه حضور به هم رسانم. اگر من شهید شدم خوشا به سعادت من که از آقا حسین بن علی علیهالسلام عزیزتر نیستم که در راه اسلام پارهپاره شد و اگر مفقود شدم عزیزتر از یوسف نیستم و اگر اسیر شدم عزیزتر از موسی بن جعفر علیهالسلام نیستم.ای خانواده عزیزم! پیام من این است ای همسر عزیز! که فرزندان عزیزم را خوب تربیت کنی و برای اسلام سربازان خوبی باشند و من از تو عذر خواهی میکنم و تشکر میکنم و انشاءالله خداوند صبر عظیم و اجر زیادی بدهد. و من از مادر عزیز هم تشکر میکنم و خداوند انشاءالله شما را حفظ کند مرا ببخشید اگر تندی شده است و همینطور از مردم که اگر بدی دیدند به بزرگواری خودشان ببخشند.خداحافظ خدایا خدایا تا انقلاب مهدی خمینی را نگهدار.
۲:۰۲
خمینی جلوهی ماه تمام است نگاهش نور و لبخندش سلام استشهید عشق، «شمسیزاده» میگفت:سعادت در اطاعت از امام است
" />
محبوبه حمیدی
فاطمه شعرا
لیلا غلامی⌝ سـےروزسـےشہید۱۶
#شهید_حسین_شمسی_زادهhttps://eitaa.com/eitaa30rooz30shahidble.ir/join/MGZkOGFmNG⌞https://zil.ink/30rooz30shahid
۲:۰۵
#آیات_اخلاقی#مشورت#سی_روز_سی_شهید_۱۶ #شهید_حسین_شمسی_زاده⌝ سـےروزسـےشہید۱۶
۲:۰۵
۲:۰۶
۲:۰۷
برای مطالعه یکپارچه در مورد این شهید به سایت امامزادگان عشق (شهید حسین شمسی زاده) مراجعه بفرمائید
https://B2n.ir/qe4870
https://B2n.ir/qe4870
۳:۰۴
🌷سی روز سی شهید ۱۶🌷
" />
به قلم: زینب یاقوتی
گوینده: کوثر راد
طراح: سوده مهدیان
تدوین: زهرا فرحپور
طراحان جلد: الهام رسولی، فرزانه رسولی، لیلا غلامی. #شهید_حسین_شمسی_زاده ⌝ سـےروزسـےشہید۱۶
https://eitaa.com/eitaa30rooz30shahid ble.ir/join/MGZkOGFmNG ⌞https://zil.ink/30rooz30shahid
همراهان عزیز!با زدن گزینه پیشنهاد به مجله، روی پست انتخاب شده، ما را در انتشار فرهنگ شهید و شهادت یاریگر باشید.


۳:۵۱