بله | کانال سیاه مشق های یک نو قلم
عکس پروفایل سیاه مشق های یک نو قلمس

سیاه مشق های یک نو قلم

۵۲ عضو
thumbnail

۲۱:۰۸

thumbnail

۲۱:۰۸

thumbnail
#میناب_نوشت ۱چهارشنبه ۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
عکس هایم را که گرفتم متوجه نگاه ها و پچ پچ هایشان شدم. هر دو روی تخت نشسته بودند. یکی پیرمردی قلیان به لب که گاهی زیر چشمی مرا می پایید. دیگری هم جوانی که وانمود می کرد مشغول گوشی است، اما همه حواسش به من بود.کار بدی نکرده بودم که بترسم. برای گردش به شهری دیگر رفته بودم و آنجا از یک دکه کباب و قلیان عکس گرفته بودم، آن هم آشکارا و علنی.توجهی بهشان نکردم و مشغول دیدن اطراف شدم، اما در عین حال حواسم به آنها بود.چند لحظه نگذشت که صاحب دکه را صدا زدند و چیزی در گوش او گفتند. حتم داشتم که درباره من حرف می زنند. توجهی نکردم و خواستم به دکه کناری بروم که صاحب دکه اول صدایم زد. از دور و با همان لهجه جنوبی اش پرسید: «چرا داشتی عکس می گرفتی؟» ترجیح دادم نزدیک بروم و دوستانه مسئله را حل کنم. گفتم: «من اومدم سفر و دارم برای خودم عکس می گیرم. اشکالی داره؟» مِن و مِنی کرد و گفت: « تو همی طوری عکس نمی گیریی. به پاسدارا و اطلاعاتی ها و بازرسای بهداشت می خوری.» ناخودآگاه خنده ام گرفت. فهمیدم دردش چیست. با خنده و چند قسم خیالش را راحت کردم که بازرس اداره بهداشت نیستم و قرار نیست برایش دردسر درست کنم. برای راحتی خیالش هم به پلاک ماشینم اشاره کردم و گفتم: «من اصلا اهل این طرفا نیستم. خیالت راحت باشه. برای کار و کاسبیت دردسری ندارم.»چیزی نگفت. من هم خیالم راحت شد و سراغ دکه کناری اش رفتم.نوجوان دکه بغلی تازه کارش را شروع کرده بود. زغال های آتش زده را جلوی باد منقل گذاشته بود تا گُر بگیرند. باد و زغال ها هم هزاران جرقه را به هوا پرتاب می کردند. مشغول تماشای جرقه ها بودم کهبنر روی دیوار دکه توجهم را جلب کرد. عکس یک مرد و کودک بود که به دیوار پشت سرش زده چسبانده بود. نام خانوداگی و شباهت چهره شان می گفت پدر و پسر هستند. پرسیدم: -  فامیل تون هستند؟-  دایی و پسر داییم.-  داییت معلم بود؟-  نه بنده خدا. بمب اول که می خوره تو مدرسه داییم سریع میره که ببینه چی شده. همون موقع بمب دوم رو می زنن نامردا.کلمه "نامردا" رو با حرص خاصی گفت. حرصی که با عصبانیت و کینه قاطی شده باشد.دلم نیامد بیش از این سوال کنم و دلش را بسوزانم. دنبال حرف را نگرفتم و باز هم به تماشای جرقه های آتش نشستم. دزدکی هم نگاهی به دکه اول کردم. هر سه نفرشان به من خیره بودند و این یعنی هنوز سوء تفاهم برطرف نشده بود. مشغول عکس گرفتن از دکه دوم و بنر شهیدان شدم که این بار یکی از آن دو نفر صدایم زد. بهتر بود تا شر نشده مسئله را ختم به خیر کنم. مستقیم پیش شان رفتم و کنارشان روی تخت نشستم. قبل از آنکه چیزی بگویم هم با صراحت گفتند: -  تو واقعا برا چی داری عکس می گیری؟-  همین جوری. من تو مسافرتا عکس زیاد می گیرم. -  خب باید معلوم بشه کی هستی که داری عکس می گیری یا نه؟ -  خب حالا مگه اینجا چی داره که من نباید عکس می گرفتم؟-  همین پشت سرمون یه بیمارستانه. توی جنگ قبلی پهپاد اومده بود که اون یکی بیمارستان میناب رو بزنه. از کجا معلوم تو عکس نمی گیری که این دفعه این یکی رو بزنن؟کلاهم را که قاضی کردم دیدم راست می گویند. بیمارستان که هیچ، با همین مدرسه ای که در جنگ زده اند مینابی ها حق دارند تا ابد به هر غریبه ای که از هرجای این شهر عکس و فیلم می گیرد بد بین باشند. شروع کردم به توضیح دادن. این که اهل نوشتن هستم. به میناب آمده ام تا از میناب و مردمش بنویسم و به اندازه توانم منتشر کنم. و اینکه از طرف هیچ جایی نیستم و خودم هستم و خودم. گوشی ام را هم در آوردم و کانالی که نوشته هایم را منتشر می کنم نشان شان دادم. به گوشی و مطالب کانال اعتنایی نکردند، اما با شنیدن حرف هایم کمی نرم شدند. یکی شان نزدیک آمد و خواست یک سلفی دو نفره با من بگیرد. مخالفت نکردم تا مشکوک نشود اما ته دلم می گفت اینها هنوز هم قانع نشده اند.حرف را به مدرسه و آن روز تلخ کشاندم. صد و شصت و چهار شهید برای یک شهر کوچک خیلی زیاد است. خیلی خیلی زیاد. آن‌قدر زیاد که همه مردم شهر یا داغی به دل دارند یا شاهد عینی آن جنایت بوده اند. یا یکی از اقوام و هم محله ای هایشان را از دست داده اند یا برای کمک و آواربرداری رفته اند و تکه های دست و پای پسربچه ها و دختربچه ها را از لابلای خاک و آوار بیرون آورده اند. با خونِ دل هم حرف می‌زدند.در بین صحبت ها گوشی ام زنگ خورد. کمی فاصله گرفتم تا صحبت کنم. در همین دقایق هم دو نیروی نظامی سوار بر موتور از راه رسیدند و پیش صاحب دکه رفتند. انگار حدسم درست بود و آنها هنوز هم قانع نشده بودند.

۶:۳۷

thumbnail

۶:۳۷

thumbnail

۶:۳۷

thumbnail

۶:۳۷

thumbnail

۶:۳۷

تلفنم که تمام شد خودم پیش شان رفتم. نگذاشتم کار به سوال و جواب برسد. شماره میزبانم در میناب را گرفتم و خواستم با او حرف بزنند. خدا را شکر میزبان هم که خودش مسئول یکی از پایگاه های بسیج بود توانست آنها را قانع کند و کار بیخ پیدا نکرد.بسیجی ها که رفتند دوباره رفتم و روی تخت نشستم. صاحب دکه هم پیش مان آمد و مشغول صحبت شدیم، اما این بار حرف هایشان رنگ و بوی معذرت خواهی داشت.بهشان حق دادم. در دلم گفتم مارگزیده باید هم از ریسمان سیاه و سفید هم بترسد. مخصوصا که لابلای حرف هایشان گفتند همین چند مدت پیش جوانی آبمیوه فروش را دستگیر کرده اند که از جاهای مختلف مدرسه و شهر عکس گرفته بوده و برای اسراییل فرستاده است.کمی که گپ زدیم بلند شدم و خداحافظی کردم. جوان نزدیکم آمد و سلفی دو نفره ای که با من گرفته بود را جلو خودم پلک کرد. بعد هم عکسی که مخفیانه از پلاک ماشینم گرفته بود را! من هم به گرمی در آغوش شان گرفتم و رفتم.
امروز خطه جنوب دوبار به من خوش آمد گفت. یکی قبل از غروب که از ماشین پیاده شدم و هوای گرم و شرجی جنوب صورتم را نوازش داد. دیگری هم همین الآن که خون گرمی جنوبی ها را در کنار هشیاری شان دیدم. جنوبی هایی که با همه بی مهری ها هنوز هم پای کار هستند و حواس شان جمعِ جمع است.
ادامه دارد...
سیاه مشق های یک نوقلم؛ایتا:https://eitaa.com/aras_sarv1990بله: https://ble.ir/@aras_sarv1990

۶:۴۰

thumbnail
#میناب_نوشت 2پنجشنبه 11 اردیبهشت 1405گلزار شهدای میناب
«محمد امین» زنگ زد که می خواهد به گلزار شهدا برود. از من هم خواست اگر دوست دارم بروم. دیروز با او آشنا شدم. در استراحتگاه بین راهی قبل از میناب، وقتی برای نماز مغرب و رفع خستگی ایستاده بودم. از آن جنوبی های خون گرم که با یک سلام آشنا می شوند و با علیک بعدش دوست صمیمی.بیشتر به چشم رزقی از جانب خداوند به او نگاه می کنم. انگار خداوند هر کس را که بخواهد کاری برای کودکان میناب کند به طور ویژه نگاه می کند. و قبل از رسیدن من به میناب او را سر راهم قرار داد. جوانی هم سن و سال خودم، هم رشته ای خودم، اهل میناب است و اهل دل. و چه چیزی برای یک محقق بهتر از یک راهنمای بومی؟ آن هم در شهر غریب!بعد از تماس او خودم را به گلزار شهدا رساندم. پیدا کردنش در آن شهر کوچک زیاد سخت نبود. ماشین را پشت دیوارهای کوتاهش پارک کردم و پیاده شدم. در راه که باز کردم چَک اول را خوردم. صدای مداحی غم آلودی از روی دیوارها خودش را به من رساند و یکباره همه آنچه شنیده بودم از خاطرم عبور کرد. گفتن و شنیدن از بزرگترین جنایت ها کار آسانی است، اما مواجه شدن با آن چطور؟ بیش از صد کودک تکه تکه شده، بعضی ها مفقود و بعضی ها جانباز.غروب ها به خودی خود حزین اند. و وای اگر قرار باشد این حزن با شنیدن آن مداحی محزون و ایستادن بالای مزار کودکان بی گناه و معصوم گره بخورد. و وای اگر قرار باشد خانواده هایشان هم کنار قبر ها باشند. و وای تر اگر قرار باشد همکلاسی های این کودکان را هم در کنار قبرها ببینی. الآن به درستی صحبت دوستم پی بردم. او که قبل از من به میناب آمده بود و گفت: «جای روضه کودکان میناب، فقط و فقط ظهر عاشوراست.» و من نمی دانستم قرار است چگونه با این همه غم روبرو شوم.وارد گلزار شهدا که شدم بیش از هر چیز دیدن دختربچه ها دلم را آتش زد. کودکانی که در دنیای خود بودند، اما مدام طفل معصومانِ شهید را جلو چشمم می آورند. همان قد و اندازه کوچک، همان بدن نحیف، و همان خنده های شیرین کودکانه و معصومانه.چند دقیقه در ورودی ایستادم تا به فضا عادت کنم. سن بزرگ، تعداد زیاد صندلی و چند پهپاد روی تریلی نشان می داد امشب برنامه دارند. کمی این طرف تر هم قبرهای کوچک سفید که در محوطه ای خاکی در چند ردیف خودنمایی می کردند. قبرهایی که اغلب در حلقه خانواده ها آرام گرفته بودند.کمی که گذشت به محمد امین زنگ زدم. نزدیک بود و خودش را به من رساند. برایم سوال بود که چرا این کودکان را جایی جدای از شهدای میناب خاک کرده اند. آن هم در این زمین خاکی. او هم گفت انگار قرار است آستان قدس رضوی این زمین خاکی را بسازد، و اینجا بشود یکی از صحن های حرم امام رضا.
ادامه دارد...

سیاه مشق های یک نوقلم؛ایتا:https://eitaa.com/aras_sarv1990بله: https://ble.ir/@aras_sarv1990

۹:۲۷

thumbnail

۹:۲۷

thumbnail

۹:۲۷

thumbnail

۹:۲۷

thumbnail
#میناب_نوشت 3پنجشنبه 11 اردیبهشت 1405گلزار شهدای میناببا محمد امین شروع به قدم زدن در زمین خاکی میان قبرها کردیم. قبرهایی همگی شبیه به هم، سفید و کوچک، به اندازه قد و قامت آن کودکان. بر خلاف انتظارم در کنار برخی قبرها هیچ کس نبود. علتش را که پرسیدم با لهجه جنوبی اش گفت: «خیلی از ای بچه ها مال روستاهای اطرافن. خانواده ها هم بچه هاشون بردن همون جا پیش خودشون. ای سَنگا هم فقط برا یادبوده.»قدم می زدیم و محمد امین برایم از این شهدای دهه نودی می گفت. هر کدام قصه ای داشتند و دنیایی. بعضی با زبان روزه به شهادت رسیده بودند، بعضی مادر و دختر بودند، بعضی پدر و پسر، بعضی دو خواهر و بعضی خواهر و برادر و تنها فرزندان خانواده. یکی پدربزرگی که هر روز نوه اش را به مدرسه می برده و می آورده، و دیگری کارمند داروخانه ای که بعد از انفجار اول کمک های اولیه را به مدرسه رسانده و با موشک دوم شهید شده.از محمد امین پرسیدم: «حالا واقعا مدرسه کنار پادگان بوده؟» انگار که داغ دلش تازه شده باشد گفت: « تا حالا صد تا از همکارا تو پالایشگاه اینو ازم پرسیدن. اینجا قبلا مقر یه تیپ نیرو دریایی بوده. ولی اونا ده دوازده سال پیش جمع کردن رفتن بندر. هر کدوم از ساختموناش هم دادن یه جا. یکیش رو کردن درمونگاه، یکیش رو کردن مدرسه، سوله هاش رو هم دادن تعاونی آموزش پرورش و زمین ورزشی.» خیلی دوست داشتم باور کنم اطلاعات اسرائیل مربوط به همان زمان است و هیچ کس در عالم توان چنین جنایتی را ندارد، اما مگر می شد؟پرسیدم: «برای آوار برداری خودت هم رفتی؟» گفت: «من دل دیدن ای چیزا رو ندارم. پسرداییم هم بهم زنگ زد که باهاش برم برا کمک، ولی نرفتم. ای جور که میگن بیشترش دست و پای بریده در آوردن. یه نفرگفته بود دست یکی از این خانم معلم ها رو زیر آوار دیدم. خواستم بکشمش بیرون که دیدم فقط یک دست بریده از بازو اومد بیرون.»از حال و روز بقیه کودکان پرسیدم. آنها که جان سالم به در برده اند. گفت هیچ کدام حال خوبی ندارند. هر روز بهانه دوستان و خانم معلم هایشان را می گیرند. هروقت مداد و پاک کنی که از دوستانشان قرض گرفته بودند را می بینند گریه می کنند. مدام می خواهند به کلاس درس و پیش همکلاسی هایشان برگردند. گاهی ساعت ها گریه می کنند و هیچ کس نمی تواند کاری برایشان کند. وضعیت بعضی هایشان بدتر است. گاهی با شنیدن صداهای خیلی بلند آن روز شوم در ذهن شان تداعی می شود و سراسیمه از خانه فرار می کنند. تا جایی که نفس داشته باشند می دوند و جیغ می کشند و فریاد می زنند. و خدا می داند تا پدر و مادرها به آنها برسند و آرامشان کنند، به دل خودشان چه می گذرد.او می گفت و من غصه می خوردم. زمین و زمان را نفرین می کردم و باعث و بانی را لعنت. مدام هم از خود می پرسیدم: «مگر این کودکان هشت ساله و نه ساله، از جنگ ما آدم بزرگ ها چه می دانستند که اینگونه زیر موشک و گلوله رفتند و روح و روان شان پریشان شد؟»حرف هایمان که تمام شد به میان دسته سینه زنی رفتم. این بار "مرگ بر آمریکا" را از عمق وجود و بلندتر از همیشه گفتم.ادامه دارد...سیاه مشق های یک نوقلم؛ایتا:https://eitaa.com/aras_sarv1990بله:https://ble.ir/@aras_sarv1990

۱:۳۰

thumbnail

۱۶:۲۴

thumbnail

۱۶:۲۴

thumbnail

۱۶:۲۴

thumbnail

۱۶:۲۴

thumbnail
#میناب_نوشت 4پنجشنبه 11 اردیبهشت 1405گلزار شهدای میناب
حدسم درست بود. آن همه تشریفات و تدارکات در گلزار شهدا بی جهت نبود و برای استقبال از آقای وزیر ارشاد آماده شده بود. آقای وزیر هم بعد از ورود مستقیما به ردیف اول رفت و در میان صف اولی ها جای گرفت. علاقه ای به نشستن در آن مراسم نداشتم. ترجیح دادم در میان قبور و خانواده ها قدم بزنم و بیشتر ببینم و بشنوم. بیشتر قبرها در حلقه خانواده و فامیل شان بودند. مثل یک نگین برای انگشتر، و مثل یک قبله حاجت برای زائرین.جمع خانم ها برقرار بود. مثل همیشه با هم حرف می زدند و در گوشی پِچ پِچ می کردند، اما از آن خنده های ریز ریز زنانه خبری نبود. گاهی لبخندی کمرنگ به صورت شان می آمد و سریع محو می شد. گاهی هم به زور خنده ای تحویل خردسالان می دادند. همه یک دست مشکی پوش بودند اما انگار بیش از آنکه غمگین و محزون باشند، بهت زده و حیران بودند. جمعیتی در گوشه محوطه نظرم را جلب کرد. نزدیک که شدم دیدم سرتاسر یک سمت محوطه با بنر پوشیده شده است. بنری پر از تصاویر شهدای معلم و دانش آموز. ده ها بوم نقاشی هم به ردیف گذاشته شده بود و کودکانی مشغول نقاشی و رنگ آمیزی آنها بودند.یکی از بسته های قلم مو را برداشتم تا به آن نگاه کنم. دختر بچه ای سریع آمد و گفت: «این مال منه». پرسیدم: «اسمت چیه؟» گفت «ریحانه». نگاهی به قد و قامت کوچک و چادر ملی روی سرش انداختم. برایم یکی از همان دختران خردسال مدرسه «شجره طیبه» شد. آنقدر ریزه میزه که برای نشستن پشت بوم نقاشی دو تا صندلی روی هم گذاشته بود. پرسیدم: «چی می خوای بکشی ریحانه؟» گفت: «میخوام ایران رو بکشم.» گفتم: «ایران رو چه جوری میکشی؟» گفت: «می خوام یه موشک بکشم. کنارش هم یه پرچم ایران روی یه سکوی قهرمانی!».مات ماندم. فکر می کردم می خواهد خورشید و کوه بکشد یا خانه و درخت. ولی انگار دست کمش گرفته بودم. انگار خیلی بیشتر از اینها می فهمید و من مات ماندم که اینها کی این همه بزرگ شدند؟ تنها یکی دو ساعت نفس کشیدن در گلزار شهدا کافی بود تا آدم بفهمد هر کدام از این آدم ها قصه هایی دارند و غصه هایی. اصلا خودشان قصه اند. قصه هایی غم انگیز با اتفاقات تلخ. فرقی نمی کند خانواده شهید باشند یا همکلاسی و یا حتی معلمی که یک میز تحریر کوچک کنارش گذاشته و رویش نوشته: «ایستگاه آموزش شیمی و زبان انگلیسی، شهید احسان سالمی نیا». اینها هر کدام دنیایی از قصه ها هستند که باید پای تک تک شان می نشستم.
ادامه دارد...

سیاه مشق های یک نوقلم؛ایتا:https://eitaa.com/aras_sarv1990بله: https://ble.ir/@aras_sarv1990

۱۶:۲۴

بازارسال شده از روحانی
thumbnail
#میناب_نوشت 5جمعه 12 اردیبهشت 1405 ساعت 8 شبگلزار شهدای میناب
از ابتدای سفر قصد نداشتم با خانواده شهدا صحبت کنم. نه اینکه نخواهم یا دوست نداشته باشم، برعکس خیلی هم مشتاق بودم. اما دلم نمی خواست با صحبت در مورد تلخ ترین ساعت ها و دقایق زندگی شان، خاطرشان را آزرده کنم. در گلزار شهدا هم از کنار قبرهای شلوغ به سرعت رد می شدم و فاتحه ام را در راه می خواندم.به انتهای ردیف که رسیدم دیگر نتوانستم جلو خودم را بگیرم. روی پاهایم نشستم و دو کف دستم را به سنگ سفید چسباندم و به جوان ایستاده کنار قبر چشم دوختم.ریش بلند و پیراهن مشکی اش نشان می داد عزادار است. اما نشانه ای از اضطراب و بی قراری در صورت و رفتارش نبود. آرام بود، آرامِ آرام.حدس زدم از اقوام دور باشد. با سلامی سر صحبت را باز کردم و با اشاره به قبر گفتم: «نسبتی با هم دارید؟» با لبخندی جواب داد: «پسرمه!» بقیه حرفم از یادم رفت! به زور لبخندی زدم و پرسیدم: «حوصله دارید یه کم در موردش برام بگید؟» با خوشرویی گفت «حتما»، و شروع به صحبت کرد.حرف هایش را به سختی می فهمیدم. نه اینکه لکنت زبان داشته باشد، اتفاقا روان و شیوا سخن می گفت. ایراد از ذهن و مغز من بود که انگار به لکنت افتاده بود. از تمام حرف هایش تنها این را فهمیدم که «معین» عاشق رهبرِ شهید و حاج قاسم بوده و از آن پرسپولیسی های دو آتشه.»چند جمله ای که گفت به خودم جرات دادم و پرسیدم: «میخوام یه چیزی بپرسم ولی خجالت می کشم.» با لبخندی وسیع گفت: «راحت باش.» قبل از آنکه جمله اش تمام شود دو کلمه از دهانم پرید. با لحنی پر از تعجب و پرسش: «خیلی آرومی!» لبخندش وسیع تر شد: «بودن پیش بقیه خونواده های شهدا آرومم کرده. همه مون هم دردیم و حال همدیگه رو خوب می فهمیم. همه مون تو خونه که جای خالی بچه ها رو می بینیم بهم میریزیم، ولی اینجا حالم مون خوب میشه. گاهی هم که خونواده های دو شهید و سه شهید رو می بینم آروم تر میشم.»دختر بچه ای وسط حرف هایمان دوید. خود را به پای پدرِ معین چسباند و دو دستش را دور پایش حلقه کرد. همزمان خانمی جوان تر از پدر معین هم آمد و دختربچه را بغل کرد. خانمی جوان، مشکی پوش و مثل شوهرش آرام.از این همه آرامش حرصم درآمد. پرسیدم: «میتونم همین سوال رو از همسرتون هم بپرسم؟» با تایید پدر همان دو کلمه را این بار به مادر معین گفتم، با تعجبی بیشتر از قبل: «خیلی آرامید!». و او جواب داد: «آرامیم چون آن روزی که داشتند مدال های قهرمانی را به بعضی بچه های میناب می دادند، پسر من هم جزء آن قهرمانان بود. و اگر پسر من آن مدال را نمی گرفت غصه می خوردم. همیشه دوست داشت مثل مسی و رونالدو مشهور باشه. الآنم هم مشهور شده. روز تولدش از من خواست عکس تولدش رو استوری کنم، کاری که من اهلش نبودم. ولی الآن عکسش همه جا استوری شده. چرا باید غصه بخورم؟»لکنت مغزم به زبانم هم سرایت کرد. نمی دانستم چه بگویم. واقعا نمی دانستم در مقابل این پدر و مادر سی و چند ساله و داغ فرزند ارشد دیده چه بگویم.
پانوشت: از راست به چپ:فاطمه، مادر معین، نیایش، پدر معین، معین زینلی
ادامه دارد...

سیاه مشق های یک نوقلم؛ایتا:https://eitaa.com/aras_sarv1990بله: https://ble.ir/@aras_sarv1990

۱۹:۵۷