شب سی و نهم/ داخلی/ استغاثه
این آخرین بسته ی آذوقه ی امید به زندگی و رفع دلتنگی من است، از آخرین کارتن خوراکی هایی که مامان و بابا برایم از اصفهان فرستادند. منی که هفت ماه است خانواده ام را ندیده ام! عزیزترین قسمت خوراکی های آن کارتن سه تا به خوش عطر و بوی نطنز اصفهان بود، که بابا خریده بود و مامان لا به لای برگه های جدولی که حل کرده بود پیچیده بودشان. از محتویات آن کارتن بزرگ،حالا فقط برگه های جدولی با دستخط مامان و این بسته ی کوچک پولکی برایم مانده. پولکی ها را خرد کرده ام، هربار که خبری چنگ می اندازد توی مغزم و بعد توی سینه ام، یک تکه ی ریز بر میدارم، شبیه قرص قلب، می گذارم زیر زبانم. دهانم شیرین می شود، دلم گرم می شود، ضربان قلبم پایین می آید و منظم می شود. حالا امشب خبرها که یکی یکی رسید، قوری ام را پر از چای تازه دم سنگین کردم، چند تکه پولکی برداشتم، سجاده ام را پهن کردم. خزیدم لای چادر نمازم. سهم پولکی امشبم را گذاشتم زیر زبانم و حدیث کسا را یک نفس سر کشیدم. پولکی از " اِنّى اَجِدُ فى بَدَنى ضُعْفاً " ذره ذره آب شد، کوچک و کوچک تر شد، اما آنقدر دوام آورد تا من ترسوی ناتوان، نفس نفس زنان خودم را برسانم به " ما ذُکِرَ خَبَرُنا هذا فى مَحْفِلٍ مِنْ مَحافِلِ اَهْلِ الاَْرْضِ وَفیهِ جَمْعٌ مِنْ شیعَتِنا وَمُحِبّینا وَفیهِمْ مَهْمُومٌ اِلاّ وَفَرَّجَ اللَّهُ هَمَّهُ وَلا مَغْمُومٌ اِلاّ وَکَشَفَ اللَّهُ غَمَّهُ " . حالم بهتر شده بود، دلم آرام و قرار گرفته بود، چای دوم و حدیث کسای دوم را بدون پولکی سر کشیدم و چای سوم و حدیث کسای سوم را. چای چهارم و چای پنجم ... و پنج حدیث کسا به نیت پنج تن آل عبا، به قول مامان. زیر کتری ام را کم کردم که چایی ام نجوشد. دوباره نم نم و ریز ریز باران گرفته و بوی باران، دلخوش ترم کرده به اجابت دعا. امشب را می خواهم با چند تکه پولکی که خانواده ی کوچکم، از اصفهان قشنگم فرستاده اند، زیر سایه ی کسای امن یمانی بمانم و " امن یجیب " بخوانم برای سلامتی همه ی خانواده ی عزیز بزرگم، همه ی مردمان نجیب و صبور ایران و برای حفظ خانه ی عزیز بزرگم، همه ی سرزمین با عظمت و با شکوهم ایران
وَمَا النَّصْرُ إِلاَّ مِنْ عِندِ اللّهِ الْعَزِيزِ الْحَكِيم
#جنگ_رمضان#یادداشت_های_یک_زن_خانه_دار
این آخرین بسته ی آذوقه ی امید به زندگی و رفع دلتنگی من است، از آخرین کارتن خوراکی هایی که مامان و بابا برایم از اصفهان فرستادند. منی که هفت ماه است خانواده ام را ندیده ام! عزیزترین قسمت خوراکی های آن کارتن سه تا به خوش عطر و بوی نطنز اصفهان بود، که بابا خریده بود و مامان لا به لای برگه های جدولی که حل کرده بود پیچیده بودشان. از محتویات آن کارتن بزرگ،حالا فقط برگه های جدولی با دستخط مامان و این بسته ی کوچک پولکی برایم مانده. پولکی ها را خرد کرده ام، هربار که خبری چنگ می اندازد توی مغزم و بعد توی سینه ام، یک تکه ی ریز بر میدارم، شبیه قرص قلب، می گذارم زیر زبانم. دهانم شیرین می شود، دلم گرم می شود، ضربان قلبم پایین می آید و منظم می شود. حالا امشب خبرها که یکی یکی رسید، قوری ام را پر از چای تازه دم سنگین کردم، چند تکه پولکی برداشتم، سجاده ام را پهن کردم. خزیدم لای چادر نمازم. سهم پولکی امشبم را گذاشتم زیر زبانم و حدیث کسا را یک نفس سر کشیدم. پولکی از " اِنّى اَجِدُ فى بَدَنى ضُعْفاً " ذره ذره آب شد، کوچک و کوچک تر شد، اما آنقدر دوام آورد تا من ترسوی ناتوان، نفس نفس زنان خودم را برسانم به " ما ذُکِرَ خَبَرُنا هذا فى مَحْفِلٍ مِنْ مَحافِلِ اَهْلِ الاَْرْضِ وَفیهِ جَمْعٌ مِنْ شیعَتِنا وَمُحِبّینا وَفیهِمْ مَهْمُومٌ اِلاّ وَفَرَّجَ اللَّهُ هَمَّهُ وَلا مَغْمُومٌ اِلاّ وَکَشَفَ اللَّهُ غَمَّهُ " . حالم بهتر شده بود، دلم آرام و قرار گرفته بود، چای دوم و حدیث کسای دوم را بدون پولکی سر کشیدم و چای سوم و حدیث کسای سوم را. چای چهارم و چای پنجم ... و پنج حدیث کسا به نیت پنج تن آل عبا، به قول مامان. زیر کتری ام را کم کردم که چایی ام نجوشد. دوباره نم نم و ریز ریز باران گرفته و بوی باران، دلخوش ترم کرده به اجابت دعا. امشب را می خواهم با چند تکه پولکی که خانواده ی کوچکم، از اصفهان قشنگم فرستاده اند، زیر سایه ی کسای امن یمانی بمانم و " امن یجیب " بخوانم برای سلامتی همه ی خانواده ی عزیز بزرگم، همه ی مردمان نجیب و صبور ایران و برای حفظ خانه ی عزیز بزرگم، همه ی سرزمین با عظمت و با شکوهم ایران
وَمَا النَّصْرُ إِلاَّ مِنْ عِندِ اللّهِ الْعَزِيزِ الْحَكِيم
#جنگ_رمضان#یادداشت_های_یک_زن_خانه_دار
۱۶:۱۰
روز/ خارجی/ ایران
ما چله نشین غم شما شدیم ایران خانمما چله نشین عزت شما شدیم ایران خانمما چله نشین داغ های نشسته بر دل شما شدیم ایران خانم و به پای شما ایستادن را تمرین کردیم.
بمیرم تا نبیـنم لحظهای ای خاک، ویرانت بگردم پیشمرگت کشورم! جانم به قربانت!
چهل روز است به خودم قول داده ام یک چیزهایی را توی ذهنم، توی دلم، توی قلبم تغییر دهم. با هر بار سوره ی فتح خواندن این روزها و شبها، با خودم عهد کرده ام که ...
و حالا در صبح چهلمزیر سایه ی تنها پادشاه و سلطان ایرانالوعده وفا ؛
سلام فرماندهصبح بخیر ایران
#جنگ_رمضان#والصبح_اذا_تتفس
ما چله نشین غم شما شدیم ایران خانمما چله نشین عزت شما شدیم ایران خانمما چله نشین داغ های نشسته بر دل شما شدیم ایران خانم و به پای شما ایستادن را تمرین کردیم.
بمیرم تا نبیـنم لحظهای ای خاک، ویرانت بگردم پیشمرگت کشورم! جانم به قربانت!
چهل روز است به خودم قول داده ام یک چیزهایی را توی ذهنم، توی دلم، توی قلبم تغییر دهم. با هر بار سوره ی فتح خواندن این روزها و شبها، با خودم عهد کرده ام که ...
و حالا در صبح چهلمزیر سایه ی تنها پادشاه و سلطان ایرانالوعده وفا ؛
سلام فرماندهصبح بخیر ایران
#جنگ_رمضان#والصبح_اذا_تتفس
۴:۵۱
روز/ داخلی/ نه به آتش بس
دخترک و دوستش را ساعت هشت، با سر و صدا و مشت های گره کرده و شعار " مدرسه ها وا شده، همهمه برپا شده " از خواب بیدار کردم. در لحظه چشم های شان را باز کردند. گفتم: آتش بس شد!و دخترها بهت زده شروع کردند؛ _چرا قبول کردند؟
کی مذاکره کرد؟ اینها بد قول ان، سر قول شون نمی مونن!
اصلا قرار نبود ما مذاکره کنیم این دوباره بر میگرده
مدرسه رفتن خیلی خطرناکه! _ ما باید تا آخر دنیا با اسرائیل و آمریکا بجنگیم
هی من خواندم "مدرسه ها وا شده " و خندیدمو دخترها بلندتر فریاد زدند " بزن که خوب میزنی "
صدای معلم ها توی هم پیچیده.از این کلاس صدای بچه هایی با لهجه ی مشهدی می آید و از آن یکی کلاس صدای بچه هایی با لهجه ی اصفهانی. بچه هایی که همه ی شان سر کلاس مشترک جنگ نشسته اند و کوله پشتی های شان پر از تجربه های سنگین است. دهه نودی هایی که حتی تحلیل کردن شرایط را هم یاد گرفته اند ...
#جنگ_رمضان#مادرانه_نوشت
دخترک و دوستش را ساعت هشت، با سر و صدا و مشت های گره کرده و شعار " مدرسه ها وا شده، همهمه برپا شده " از خواب بیدار کردم. در لحظه چشم های شان را باز کردند. گفتم: آتش بس شد!و دخترها بهت زده شروع کردند؛ _چرا قبول کردند؟
کی مذاکره کرد؟ اینها بد قول ان، سر قول شون نمی مونن!
اصلا قرار نبود ما مذاکره کنیم این دوباره بر میگرده
مدرسه رفتن خیلی خطرناکه! _ ما باید تا آخر دنیا با اسرائیل و آمریکا بجنگیم
هی من خواندم "مدرسه ها وا شده " و خندیدمو دخترها بلندتر فریاد زدند " بزن که خوب میزنی "
صدای معلم ها توی هم پیچیده.از این کلاس صدای بچه هایی با لهجه ی مشهدی می آید و از آن یکی کلاس صدای بچه هایی با لهجه ی اصفهانی. بچه هایی که همه ی شان سر کلاس مشترک جنگ نشسته اند و کوله پشتی های شان پر از تجربه های سنگین است. دهه نودی هایی که حتی تحلیل کردن شرایط را هم یاد گرفته اند ...
#جنگ_رمضان#مادرانه_نوشت
۶:۵۳
آتش بسو جای خالی توئیت هایش
مذاکرهو جای خالی رجز خوانی هایش
و وای از غمی که تازه شود با هزار غم دگر!
مذاکرهو جای خالی رجز خوانی هایش
و وای از غمی که تازه شود با هزار غم دگر!
۱۸:۳۹
از مشهد به اصفهانبرای خواهرم از یک کانال فوروارد کردم؛
فردا ونس ببینه قالیباف سر صبحونه حلیم و قیمه رو با هم قاطی میکنه میخوره، دوزاریش میفته با کسی طرفه که چیزی برا از دست دادن نداره!
خواهرم نوشت؛اینا یک ماه توپ رو بسته بودن روی تمدن گوشفیل و دوغ، آخه با مذاکره با شله و قیمه ی بمب ندیده، چطوری دوزاریشون میفته؟!
کل کل های تمام نشدنی بین اصفهان و مشهد!
#من_ایرانی_ام#گفتگوی_تمدنها
فردا ونس ببینه قالیباف سر صبحونه حلیم و قیمه رو با هم قاطی میکنه میخوره، دوزاریش میفته با کسی طرفه که چیزی برا از دست دادن نداره!
خواهرم نوشت؛اینا یک ماه توپ رو بسته بودن روی تمدن گوشفیل و دوغ، آخه با مذاکره با شله و قیمه ی بمب ندیده، چطوری دوزاریشون میفته؟!
کل کل های تمام نشدنی بین اصفهان و مشهد!
#من_ایرانی_ام#گفتگوی_تمدنها
۱۹:۵۵
همه چیز دچار تعلیق است انگار!ثانیه ها و دقیقه های مان، روزها و شب های مان، تمام دو دو تا چهار تاهای مان حتی! هیچ قطعیتی وجود ندارد و داریم روزهای زندگی مان را میان لابیرنت پیچیده ای که یک مه غلیظ آن را پوشانده، قدم میزنیم! خانه انگار دیگر پناه نیست، ما به پناه بزرگ تری نیاز داشتیم. ما کفتر جلد خیابان های شهر شده ایم. میان این همه تعلیق و مه غلیظی که دور و برمان را گرفته، تازه داریم یاد می گیریم اصلا وطن چرا " مادر " است! خیابان ها انگار دست های وطن اند که ما را محکم در آغوش کشیده و به سینه اش چسبانده. ما صدای تپش های قلب وطن را میان شلوغی و هیاهوی خیابان ها، وقتی سرمان را محکم به سینه اش چسبانده ایم می شنویم،. ما قبل از این هیچ وقت صدای ضربان قلب مام وطن را نشنیده بودیم! هیچ وقت دست هایش را اینقدر محکم توی دست های مان نگرفته بودیم. ما هیچ وقت روی ماه وطن را با گریه های میان " سر زد از افق " تا " الهی عظلم البلا " هزار بار، نبوسیده بودیم. ما هیچ وقت هرشب به دیدار مادر وطن نرفته بودیم. ما مردم معمولی، گیج و مبهوت میان خبرها و حادثه ها، معلق میان چه کنم، چه کنم های ریز و درشت زندگی، زیر رگبار طعنه ها و کنایه های دوستان و نزدیکان حتی، اصلا شاید فقط برای همین " مبعوث " شده باشیم که هرشب در گوشت بگوییم ؛مادر خسته اما محکم و قوی منایران خانم جان زخمی، اما استوار مندیگه حواسم بهت هست عزیز قشنگم 
#مادرانه_نوشت#ای_صبح_فروردین_من
#مادرانه_نوشت#ای_صبح_فروردین_من
۶:۰۱
من و این زن با من🍃
همه چیز دچار تعلیق است انگار! ثانیه ها و دقیقه های مان، روزها و شب های مان، تمام دو دو تا چهار تاهای مان حتی! هیچ قطعیتی وجود ندارد و داریم روزهای زندگی مان را میان لابیرنت پیچیده ای که یک مه غلیظ آن را پوشانده، قدم میزنیم! خانه انگار دیگر پناه نیست، ما به پناه بزرگ تری نیاز داشتیم. ما کفتر جلد خیابان های شهر شده ایم. میان این همه تعلیق و مه غلیظی که دور و برمان را گرفته، تازه داریم یاد می گیریم اصلا وطن چرا " مادر " است! خیابان ها انگار دست های وطن اند که ما را محکم در آغوش کشیده و به سینه اش چسبانده. ما صدای تپش های قلب وطن را میان شلوغی و هیاهوی خیابان ها، وقتی سرمان را محکم به سینه اش چسبانده ایم می شنویم،. ما قبل از این هیچ وقت صدای ضربان قلب مام وطن را نشنیده بودیم! هیچ وقت دست هایش را اینقدر محکم توی دست های مان نگرفته بودیم. ما هیچ وقت روی ماه وطن را با گریه های میان " سر زد از افق " تا " الهی عظلم البلا " هزار بار، نبوسیده بودیم. ما هیچ وقت هرشب به دیدار مادر وطن نرفته بودیم. ما مردم معمولی، گیج و مبهوت میان خبرها و حادثه ها، معلق میان چه کنم، چه کنم های ریز و درشت زندگی، زیر رگبار طعنه ها و کنایه های دوستان و نزدیکان حتی، اصلا شاید فقط برای همین " مبعوث " شده باشیم که هرشب در گوشت بگوییم ؛ مادر خسته اما محکم و قوی من ایران خانم جان زخمی، اما استوار من دیگه حواسم بهت هست عزیز قشنگم
#مادرانه_نوشت #ای_صبح_فروردین_من
اون دیگ بزرگ سمت راست تصویر فقط ...
#زنها_و_قصه_هاشان
#زنها_و_قصه_هاشان
۶:۱۲
روز/خارجی/ بهشت
صبح خیلی زود، از بالا خیابان که به سمت حرم میرفتم، پیرمرد خمیده جلویم راه می رفت. فاصله ی مان کم بود و زمزمه های آرام قشنگش را گاهی خیلی واضح می شنیدم.قبل از ورودی های حرم ایستاد، بدون اینکه سرش را بالا بیاورد، اذن دخول را بلند بلند خواند و من به جای اینکه به تابلو نگاه کنم، اذن دخول را با پیرمرد خواندم. از ورودی خواهران با عجله رد شدم که مبادا پیرمرد را گم کنم. زودتر از من از وردی رد شده بود. چند قدمی دویدم تا دوباره رسیدم پشت سرش. تمام مسیر با دقت روی موزائیک های حرم را نگاه میکرد و هی خم میشد و چیزی از زمین برمیداشت. نزدیک تر رفتم، پیرمرد تمام مسبر، کوچک ترین ذره های آشغالی را که روی زمین می دید جمع میکرد. چیزهایی که به زور می توانستی ببینی شان و فقط با دقت میشد پیدای شان کرد! قبل از وروری صحن انقلاب، سرش را آورد بالا، کمرش را تا جایی که می توانست، به زور کمی صاف کرد، دستش را به سمت عکس آقای خامنه ای آورد بالا و بلند گفت: سلام آقاجان! بعد دوباره خم شد از روی زمین ذره ای آشغال پیدا کرد و به مسیرش ادامه داد. ورودی صحن انقلاب ایستاد، توی دست چپش ریزه ریزه هایی بود که از کف صحن جمع کرده بود. دست راستش را گذاشت روی سینه اش و آرام صلوات خاصه خواند. صلوات خاصه را هم پشت سر پیرمرد و با پیرمرد خواندم. ماندم ورودی صحن انقلاب و رد شدن پیرمرد از صحن را تماشا کردم. هی با کمر خمیده دولا شدنش را نگاه کردم. پیرمرد که از در روبرو از صحن رفت بیرون، من هم برگشتم. رزق آن روز من چند قدم راه رفتن روی سنگفرش های پاکیزه ای بود که زائر قد خمیده ی حضرت از آن ها رد شده بود ...
#در_این_قطعه_از_بهشت#یادداشت_های_یک_زن_خانه_دار
صبح خیلی زود، از بالا خیابان که به سمت حرم میرفتم، پیرمرد خمیده جلویم راه می رفت. فاصله ی مان کم بود و زمزمه های آرام قشنگش را گاهی خیلی واضح می شنیدم.قبل از ورودی های حرم ایستاد، بدون اینکه سرش را بالا بیاورد، اذن دخول را بلند بلند خواند و من به جای اینکه به تابلو نگاه کنم، اذن دخول را با پیرمرد خواندم. از ورودی خواهران با عجله رد شدم که مبادا پیرمرد را گم کنم. زودتر از من از وردی رد شده بود. چند قدمی دویدم تا دوباره رسیدم پشت سرش. تمام مسیر با دقت روی موزائیک های حرم را نگاه میکرد و هی خم میشد و چیزی از زمین برمیداشت. نزدیک تر رفتم، پیرمرد تمام مسبر، کوچک ترین ذره های آشغالی را که روی زمین می دید جمع میکرد. چیزهایی که به زور می توانستی ببینی شان و فقط با دقت میشد پیدای شان کرد! قبل از وروری صحن انقلاب، سرش را آورد بالا، کمرش را تا جایی که می توانست، به زور کمی صاف کرد، دستش را به سمت عکس آقای خامنه ای آورد بالا و بلند گفت: سلام آقاجان! بعد دوباره خم شد از روی زمین ذره ای آشغال پیدا کرد و به مسیرش ادامه داد. ورودی صحن انقلاب ایستاد، توی دست چپش ریزه ریزه هایی بود که از کف صحن جمع کرده بود. دست راستش را گذاشت روی سینه اش و آرام صلوات خاصه خواند. صلوات خاصه را هم پشت سر پیرمرد و با پیرمرد خواندم. ماندم ورودی صحن انقلاب و رد شدن پیرمرد از صحن را تماشا کردم. هی با کمر خمیده دولا شدنش را نگاه کردم. پیرمرد که از در روبرو از صحن رفت بیرون، من هم برگشتم. رزق آن روز من چند قدم راه رفتن روی سنگفرش های پاکیزه ای بود که زائر قد خمیده ی حضرت از آن ها رد شده بود ...
#در_این_قطعه_از_بهشت#یادداشت_های_یک_زن_خانه_دار
۹:۵۴
من و این زن با من🍃
روز/خارجی/ بهشت صبح خیلی زود، از بالا خیابان که به سمت حرم میرفتم، پیرمرد خمیده جلویم راه می رفت. فاصله ی مان کم بود و زمزمه های آرام قشنگش را گاهی خیلی واضح می شنیدم. قبل از ورودی های حرم ایستاد، بدون اینکه سرش را بالا بیاورد، اذن دخول را بلند بلند خواند و من به جای اینکه به تابلو نگاه کنم، اذن دخول را با پیرمرد خواندم. از ورودی خواهران با عجله رد شدم که مبادا پیرمرد را گم کنم. زودتر از من از وردی رد شده بود. چند قدمی دویدم تا دوباره رسیدم پشت سرش. تمام مسیر با دقت روی موزائیک های حرم را نگاه میکرد و هی خم میشد و چیزی از زمین برمیداشت. نزدیک تر رفتم، پیرمرد تمام مسبر، کوچک ترین ذره های آشغالی را که روی زمین می دید جمع میکرد. چیزهایی که به زور می توانستی ببینی شان و فقط با دقت میشد پیدای شان کرد! قبل از وروری صحن انقلاب، سرش را آورد بالا، کمرش را تا جایی که می توانست، به زور کمی صاف کرد، دستش را به سمت عکس آقای خامنه ای آورد بالا و بلند گفت: سلام آقاجان! بعد دوباره خم شد از روی زمین ذره ای آشغال پیدا کرد و به مسیرش ادامه داد. ورودی صحن انقلاب ایستاد، توی دست چپش ریزه ریزه هایی بود که از کف صحن جمع کرده بود. دست راستش را گذاشت روی سینه اش و آرام صلوات خاصه خواند. صلوات خاصه را هم پشت سر پیرمرد و با پیرمرد خواندم. ماندم ورودی صحن انقلاب و رد شدن پیرمرد از صحن را تماشا کردم. هی با کمر خمیده دولا شدنش را نگاه کردم. پیرمرد که از در روبرو از صحن رفت بیرون، من هم برگشتم. رزق آن روز من چند قدم راه رفتن روی سنگفرش های پاکیزه ای بود که زائر قد خمیده ی حضرت از آن ها رد شده بود ... #در_این_قطعه_از_بهشت #یادداشت_های_یک_زن_خانه_دار
اَللّهُمَ أجْعَل صَباحَنا صَباحَ الصٰالِحین
خدایا صبح ما را صبح صالحان گردان
خدایا صبح ما را صبح صالحان گردان
۹:۵۷
روز/ خارجی/ سردار
هفته ی دوم جنگ بود، روزهای پر از خبر و بغض و اضطراب. رفته بودم حرم. یک گوشه ی خیلی دنج، پشت قفسه ی کتابها نشستم. کسی تا جلو نمی آمد نمی دیدم! مردی میانسال، قد بلند، چهارشانه آمد ، من را ندید. کفش هایش را در آورد و بعد جوراب هایش را. پابرهنه روبروی حضرت قامت بست. فهمیدم دارد نماز استغاثه می خواند. نمازش که تمام شد نشست. گوشی اش را گرفت نزدیک صورتش و بسم الله گفت. بعد از بسم الله گفت: این هفدهمین وصیت من است به تاریخ ۱۹ اسفند، ۲۰ رمضان سال ۱۴۰۴. قصدش را نداشتم، اما واضح و مو به مو تمام وصیتش را شنیدم. فرمانده بود، سردار بود، کشف کردم از حرف هایش! آنقدر گرفتار بود که فقط خودش را برای یک نماز استغاثه ی گوشه ی حیاط رسانده بود به حرم. گفت؛ آمده اینجا کنار حضرت وصیت کند و برود. مسئولیت کامل زندگی تک دخترش را سپرد به دائی اش، گفت این دختر خیلی مظلوم است و غصه هایش را توی دلش می ریزد، خواهش کرد که دائی عبدالرضایش هوای هاجر را خیلی داشته باشد. بعد برای دو تا پسرش جدا جدا حرف زد. تک تک جملاتش را یادم هست. دست آخر رسید به مریم خانم، همسرش، با بغض، حلالیت ۴۳ سال زندگی مشترک را طلبید. هی از مریم خانم بابت سالها این شهر و آن شهر زندگی کردن و بیشتر شبها و روزها با سه تا بچه ی قد و نیم قد، تنها بودن عذرخواهی کرد. بابت تمام سالهای مستاجری و اسباب کشی هایی که مریم خانم تنهایی کرده بود معذرت خواست. برای زندگی سخت و خیلی وقتها با بی پولی ساختن و دم نزدن، قربان صدقه ی مریم خانم رفت. بعد رفت سراغ بحث حق و حقوق هایی که خیال میکرد بر گردنش باشد. گفت به کسی بدهی ندارد، به جز سه نفر و توضیح داد. خواهش کرد هاجر و برادرهایش به نیابتش امسال بروند پیاده روی اربعین، چون هیچ وقت کارش مجال رفتن به او نداده بود. خواهش کرد بچه ها به نیابتش بین الحرمین زیارت عاشورا بخوانند. گفت و گفت و گفت و خداحافظی کرد و گوشی اش را گذاشت جیبش. بعد دست کشید روی موزائیک های حرم ودستش را به سر و صورتش کشید و شانه هایش شروع به لرزیدن کرد. به حضرت گفت خیالش بابت خانواده اش راحت است، چون آنها را سپرده به او. بعد به هق هق افتاد. التماس حضرت را کرد که آمده ام اینجا فقط از شما یک چیز بخواهم " مبادا مبادا مرگ من مرگی جز شهادت باشد ". گردنش را کج کرد، هق هق کرد و التماس. بعد به ساعتش نگاه کرد. جوراب ها و کفش هایش را پوشید. دوباره دست کشید کف صحن و مالید به سر و صورتش. بلند شد. قد بلند و چهارشانه روبروی پنجره فولاد، خداحافظی کرد و رفت. حواسم بود حالا که هاجر اینجا نبود تا بابایش را از زیر قرآن رد کند، من چهار قل و نمی دانم چند تا آیت الکرسی بخوانم و فوت کنم به قد و بالای مدافع وطنی که رفت و شاید دفعه ی بعد حضرت به دیدارش بروند ...
#جنگ_رمضان#یادداشت_های_یک_زن_خانه_دار
هفته ی دوم جنگ بود، روزهای پر از خبر و بغض و اضطراب. رفته بودم حرم. یک گوشه ی خیلی دنج، پشت قفسه ی کتابها نشستم. کسی تا جلو نمی آمد نمی دیدم! مردی میانسال، قد بلند، چهارشانه آمد ، من را ندید. کفش هایش را در آورد و بعد جوراب هایش را. پابرهنه روبروی حضرت قامت بست. فهمیدم دارد نماز استغاثه می خواند. نمازش که تمام شد نشست. گوشی اش را گرفت نزدیک صورتش و بسم الله گفت. بعد از بسم الله گفت: این هفدهمین وصیت من است به تاریخ ۱۹ اسفند، ۲۰ رمضان سال ۱۴۰۴. قصدش را نداشتم، اما واضح و مو به مو تمام وصیتش را شنیدم. فرمانده بود، سردار بود، کشف کردم از حرف هایش! آنقدر گرفتار بود که فقط خودش را برای یک نماز استغاثه ی گوشه ی حیاط رسانده بود به حرم. گفت؛ آمده اینجا کنار حضرت وصیت کند و برود. مسئولیت کامل زندگی تک دخترش را سپرد به دائی اش، گفت این دختر خیلی مظلوم است و غصه هایش را توی دلش می ریزد، خواهش کرد که دائی عبدالرضایش هوای هاجر را خیلی داشته باشد. بعد برای دو تا پسرش جدا جدا حرف زد. تک تک جملاتش را یادم هست. دست آخر رسید به مریم خانم، همسرش، با بغض، حلالیت ۴۳ سال زندگی مشترک را طلبید. هی از مریم خانم بابت سالها این شهر و آن شهر زندگی کردن و بیشتر شبها و روزها با سه تا بچه ی قد و نیم قد، تنها بودن عذرخواهی کرد. بابت تمام سالهای مستاجری و اسباب کشی هایی که مریم خانم تنهایی کرده بود معذرت خواست. برای زندگی سخت و خیلی وقتها با بی پولی ساختن و دم نزدن، قربان صدقه ی مریم خانم رفت. بعد رفت سراغ بحث حق و حقوق هایی که خیال میکرد بر گردنش باشد. گفت به کسی بدهی ندارد، به جز سه نفر و توضیح داد. خواهش کرد هاجر و برادرهایش به نیابتش امسال بروند پیاده روی اربعین، چون هیچ وقت کارش مجال رفتن به او نداده بود. خواهش کرد بچه ها به نیابتش بین الحرمین زیارت عاشورا بخوانند. گفت و گفت و گفت و خداحافظی کرد و گوشی اش را گذاشت جیبش. بعد دست کشید روی موزائیک های حرم ودستش را به سر و صورتش کشید و شانه هایش شروع به لرزیدن کرد. به حضرت گفت خیالش بابت خانواده اش راحت است، چون آنها را سپرده به او. بعد به هق هق افتاد. التماس حضرت را کرد که آمده ام اینجا فقط از شما یک چیز بخواهم " مبادا مبادا مرگ من مرگی جز شهادت باشد ". گردنش را کج کرد، هق هق کرد و التماس. بعد به ساعتش نگاه کرد. جوراب ها و کفش هایش را پوشید. دوباره دست کشید کف صحن و مالید به سر و صورتش. بلند شد. قد بلند و چهارشانه روبروی پنجره فولاد، خداحافظی کرد و رفت. حواسم بود حالا که هاجر اینجا نبود تا بابایش را از زیر قرآن رد کند، من چهار قل و نمی دانم چند تا آیت الکرسی بخوانم و فوت کنم به قد و بالای مدافع وطنی که رفت و شاید دفعه ی بعد حضرت به دیدارش بروند ...
#جنگ_رمضان#یادداشت_های_یک_زن_خانه_دار
۶:۲۸
۵:۴۴
و تا ابد فریاد، بر سر دنیا
برای خنده های ریز دخترانه ی شان برای شعرها و قصه های کودکانه ی شانبرای کوله و تل، گیره و عروسک و کفشبرای قلقلک و بوسه های دلبرانه ی شان
@hamdambanoo
برای خنده های ریز دخترانه ی شان برای شعرها و قصه های کودکانه ی شانبرای کوله و تل، گیره و عروسک و کفشبرای قلقلک و بوسه های دلبرانه ی شان
@hamdambanoo
۲۱:۵۲
دیشب خواب دیدم با جامعه اسلامی دانشگاه اصفهان می خواهیم بچه ها را ببریم اردوی قم، جمکران. اما سمیه فخریان و نفیسه و نجمه و فاطمه جوانی جلسه گذاشتند و تصمیم گرفتند اینبار به خاطر شرایط، اردو را برویم پرتلند!!!با اتوبوس از اصفهان، رفتیم پرتلند!راحت رفتیم اما سرویس بهداشتی بین راهی اصلا تمیز نبود!پرتلند که رسیدیم سعیده و پسر و دخترش آمدند استقبال مان و ما را بردند پرتلند گردی. بعد روی این پل نماز جماعت خواندیم و با آمپلی فایر دانشگاه اصفهان مداحی پخش کردیم. سعیده برای مان شیرینی خانگی درست کرده بود. شام هم نذری بود.از مسجد پرتلند برایمان ساندویچ هات داگ آوردند!
پ.ن: به نظر شما چند لقمه گوشت و لوبیا برای شام سنگینه؟!
#سلام_سعیده@bani_artist
پ.ن: به نظر شما چند لقمه گوشت و لوبیا برای شام سنگینه؟!
#سلام_سعیده@bani_artist
۱۰:۲۶
قرار دیشبمان، پل خواجو بود. بالای پل و در محوطه و میدان مجاور، با فاصله، چند موکب مختلف طبق روال شبهای گذشته برپا بودند. یکیشان بر السیدی بزرگی یک کلیپ موسیقی به زبان انگلیسی دربارهی ایران پخش میکرد و چند متر آنسوتر، در موکب دیگری، جوانی در حمایت از لبنان و لزوم اتحاد مداحی میکرد. حضار هم پاسخش را میدادند و پرچم میگرداندند. پایین پل و در دهانهها اما حال و هوای دیگری حکمفرما بود. طبق سنت همیشگی، بساط آوازخوانیهای مردمی برپا بود. در یک دهانه، پسر جوانی «ای ایران» میخواند، و چند دهانه آنطرفترش جماعتی ترانههای آغاسی و مهستی را همخوانی میکردند و کف میزدند و دو سه نفر هم وسط حلقه میرقصیدند. انگار با چند قدم از یک دنیا به دنیای دیگری وارد میشدی.
به پیشنهاد پسر کوچکم، در تاریکی شب و در بستر خشکشدهی رود قدم زدیم. چند دقیقه که پیش رفتیم، برگشتم و حالا از نمای باز پل خواجو ـ این اوج زیبایی و شکوه هنر ایرانی ـ را به تماشا ایستادم. در این نما، بالا و پایین پل در یک کادر قرار میگرفتند. تصویری لانگشات از اعضای یک جامعه که با همهی تفاوتها، زبانشان از یک جنس بود: شعر و موسیقی. و خواجو، این میراث تاریخی، بین دو گروه پل زده بود.
با اینکه همیشه و از کودکی عاشق این پل بودهام، اما در آن نما زیباتر از همیشه برایم جلوه کرد. تمثیلی بود از خودِ ایران. ایرانی که تصویرش نه بهتنهایی با پایین پلیها کامل است و نه بهتنهایی با بالای پلیها (و البته دیگرانی که جزو هیچکدام نیستند). ایرانی که مجموع همهی این تکههاست و اتصالدهندهی آنها با هم. هر تعریفی از جامعه که بخواهد با حذف و طرد یکی از این اجزا ساخته شود، محکوم به شکست است. آنچه نیاز ضروری امروز ماست، فهم و پذیرش و بهرسمیتشناختن این تکثر و تنوع است و پایبندی به لوازم آن. چه توسط حاکمیت و چه تکتک شهروندان. مدارا و پذیرش دیگری (در همان مختصاتی که هست)، و به عنوان یک اصل پایدار (نه تاکتیکی موقتی برای عبور از بحران جنگ و فردایش روز از نو و روزی از نو)، برای ایرانِ زخمیِ امروز ضرورتیتر از هرچیز است. ایرانی که هم زخمِ دی بر تن دارد و هم زخمِ اسفند. در دل این همزیستی است که میبینی خانمهای چادریِ پرچمبهدوش در مسیر برگشت از موکبشان، لختی کنار جماعت آوازخوان زیر پل پا سست میکنند و به تماشا میایستند، و دختران جوان بدون روسری هم چایی و دمنوش بساط دورهمی دوستانهشان را از موکب کنار پل میگیرند. پل خواجو، همان ایرانی است که دوستش داریم.
۱۴۰۵/۰۲/۰۲@mohsenhesammazaheri
۵:۴۰
من و این زن با من🍃
پل خواجو: تمثیل ایران
قرار دیشبمان، پل خواجو بود. بالای پل و در محوطه و میدان مجاور، با فاصله، چند موکب مختلف طبق روال شبهای گذشته برپا بودند. یکیشان بر السیدی بزرگی یک کلیپ موسیقی به زبان انگلیسی دربارهی ایران پخش میکرد و چند متر آنسوتر، در موکب دیگری، جوانی در حمایت از لبنان و لزوم اتحاد مداحی میکرد. حضار هم پاسخش را میدادند و پرچم میگرداندند. پایین پل و در دهانهها اما حال و هوای دیگری حکمفرما بود. طبق سنت همیشگی، بساط آوازخوانیهای مردمی برپا بود. در یک دهانه، پسر جوانی «ای ایران» میخواند، و چند دهانه آنطرفترش جماعتی ترانههای آغاسی و مهستی را همخوانی میکردند و کف میزدند و دو سه نفر هم وسط حلقه میرقصیدند. انگار با چند قدم از یک دنیا به دنیای دیگری وارد میشدی. به پیشنهاد پسر کوچکم، در تاریکی شب و در بستر خشکشدهی رود قدم زدیم. چند دقیقه که پیش رفتیم، برگشتم و حالا از نمای باز پل خواجو ـ این اوج زیبایی و شکوه هنر ایرانی ـ را به تماشا ایستادم. در این نما، بالا و پایین پل در یک کادر قرار میگرفتند. تصویری لانگشات از اعضای یک جامعه که با همهی تفاوتها، زبانشان از یک جنس بود: شعر و موسیقی. و خواجو، این میراث تاریخی، بین دو گروه پل زده بود. با اینکه همیشه و از کودکی عاشق این پل بودهام، اما در آن نما زیباتر از همیشه برایم جلوه کرد. تمثیلی بود از خودِ ایران. ایرانی که تصویرش نه بهتنهایی با پایین پلیها کامل است و نه بهتنهایی با بالای پلیها (و البته دیگرانی که جزو هیچکدام نیستند). ایرانی که مجموع همهی این تکههاست و اتصالدهندهی آنها با هم. هر تعریفی از جامعه که بخواهد با حذف و طرد یکی از این اجزا ساخته شود، محکوم به شکست است. آنچه نیاز ضروری امروز ماست، فهم و پذیرش و بهرسمیتشناختن این تکثر و تنوع است و پایبندی به لوازم آن. چه توسط حاکمیت و چه تکتک شهروندان. مدارا و پذیرش دیگری (در همان مختصاتی که هست)، و به عنوان یک اصل پایدار (نه تاکتیکی موقتی برای عبور از بحران جنگ و فردایش روز از نو و روزی از نو)، برای ایرانِ زخمیِ امروز ضرورتیتر از هرچیز است. ایرانی که هم زخمِ دی بر تن دارد و هم زخمِ اسفند. در دل این همزیستی است که میبینی خانمهای چادریِ پرچمبهدوش در مسیر برگشت از موکبشان، لختی کنار جماعت آوازخوان زیر پل پا سست میکنند و به تماشا میایستند، و دختران جوان بدون روسری هم چایی و دمنوش بساط دورهمی دوستانهشان را از موکب کنار پل میگیرند. پل خواجو، همان ایرانی است که دوستش داریم.
محسنحسام مظاهری ۱۴۰۵/۰۲/۰۲ @mohsenhesammazaheri
#شهر_جادو
۵:۴۱
از پل یحیی آباد کاشان بدون هیچ توقفی رد شدیم.آنقدر رد شدن از روی آن پل لذت داشت و ذوق زده ام کرده بود، که دلم می خواست می توانستم کل قطار را شیرینی بدهم! پلی که چند روز قبل بمب خورده بود! کارگرها هنوز کار می کردند اما ریل و پل را تعمیر کرده بودند. زن نگاهی به پنجره کرد و گفت؛ همینجور از صبح زل زدی به این بیابون ها، خوابت نگرفته؟! آخه منظره خاصی هم نیست، هی پرده رو میزنی کنار فقط بیابون تماشا کنی؟!زن مشهد به دنیا آمده بود، سی سال بود که به خاطر همسر اصفهانی اش ساکن اصفهان شده بود. حالا داشت با دخترک پانزده ساله اش، از خانه ی مادرش، از شهرش، وطنش، بر می گشت به غربت. غربت آن زن اما وطن من بود! خانه ی شان سه راه حکیم نظامی بود. روزی که چهارراه پلیس را زده بودند، پرده ها و میل پرده ها کنده شده بودند، شیشه ها شکسته بودند و در اتاق دخترکش را موج انفجار از جا کنده بود. فردایش خانه را سپرده بود به همسرش و راهی خراسان و خانه ی مادرش شده بود. حالا بعد از یک ماه داشتند بر می گشتند. به زن نگفتم شبی که آن هیولای لعنتی کثیف گفت: " می خواهم یک تمدن را نابود کنم" من برای همیشه از اصفهان دل کندم! از خانه ی مان، از خانواده ام، از فامیل و دوستانم. از تک تک کوچه پس کوچه های با صفای شهرم، از پل های باشکوه قشنگش، از میدان امام و سبزه میدانش. من از تمام آبشار طلایی هایی که از اواخر فروردین تا خرداد، از در و دیوارهای خانه های اصفهان سرازیر می شوند سمت کوچه ها، از کارگاه های قلمکار و بازار مسگرها، از جلفا و کوچه های سنگفرشش، از کلیساها و مسجدهای باشکوه شهرم ...از همه چیز دل کنده بودم! حالا به من حق بده زل بزنم به بیابان های نطنز. آرزو کنم کاش قطار برای چند دقیقه بایستد، پیاده ی مان کند تا خاک گرم بیابان را مشت کنم و دلم گرم شود به بودن و ماندن ذره ذره ی این خاک. به زن گفتم اینجا نطنز است. زن گفت: واقعا؟! بعد به دخترکش گفت: یکتا، پرده رو کامل بزن کنار. من و زن مشهدی از روی صندلی های پایین و دخترک های نوجوان مان از تخت های بالا، زل زده بودیم به آسمان و بیابانی که حالا برای ما از تمام منظره های دیدنی دنیا دوست داشتنی تر و عزیزتر بود. زد روی شانه ام و با ذوق گفت: اونجارو ببین، پدافنده! بعد زن خراسانی از کیفش گز در آورد برای چایی مان و من اصفهانی، آب نبات های بجنوردی ام را.ما هر دو یک زن بودیم انگار و کوپه آبستن بغض مان ...
#زنها_و_قصه_ها_شان#ای_در_رگانم_خون_وطن
#زنها_و_قصه_ها_شان#ای_در_رگانم_خون_وطن
۵:۴۸
من و این زن با من🍃
از پل یحیی آباد کاشان بدون هیچ توقفی رد شدیم. آنقدر رد شدن از روی آن پل لذت داشت و ذوق زده ام کرده بود، که دلم می خواست می توانستم کل قطار را شیرینی بدهم! پلی که چند روز قبل بمب خورده بود! کارگرها هنوز کار می کردند اما ریل و پل را تعمیر کرده بودند. زن نگاهی به پنجره کرد و گفت؛ همینجور از صبح زل زدی به این بیابون ها، خوابت نگرفته؟! آخه منظره خاصی هم نیست، هی پرده رو میزنی کنار فقط بیابون تماشا کنی؟! زن مشهد به دنیا آمده بود، سی سال بود که به خاطر همسر اصفهانی اش ساکن اصفهان شده بود. حالا داشت با دخترک پانزده ساله اش، از خانه ی مادرش، از شهرش، وطنش، بر می گشت به غربت. غربت آن زن اما وطن من بود! خانه ی شان سه راه حکیم نظامی بود. روزی که چهارراه پلیس را زده بودند، پرده ها و میل پرده ها کنده شده بودند، شیشه ها شکسته بودند و در اتاق دخترکش را موج انفجار از جا کنده بود. فردایش خانه را سپرده بود به همسرش و راهی خراسان و خانه ی مادرش شده بود. حالا بعد از یک ماه داشتند بر می گشتند. به زن نگفتم شبی که آن هیولای لعنتی کثیف گفت: " می خواهم یک تمدن را نابود کنم" من برای همیشه از اصفهان دل کندم! از خانه ی مان، از خانواده ام، از فامیل و دوستانم. از تک تک کوچه پس کوچه های با صفای شهرم، از پل های باشکوه قشنگش، از میدان امام و سبزه میدانش. من از تمام آبشار طلایی هایی که از اواخر فروردین تا خرداد، از در و دیوارهای خانه های اصفهان سرازیر می شوند سمت کوچه ها، از کارگاه های قلمکار و بازار مسگرها، از جلفا و کوچه های سنگفرشش، از کلیساها و مسجدهای باشکوه شهرم ...از همه چیز دل کنده بودم! حالا به من حق بده زل بزنم به بیابان های نطنز. آرزو کنم کاش قطار برای چند دقیقه بایستد، پیاده ی مان کند تا خاک گرم بیابان را مشت کنم و دلم گرم شود به بودن و ماندن ذره ذره ی این خاک. به زن گفتم اینجا نطنز است. زن گفت: واقعا؟! بعد به دخترکش گفت: یکتا، پرده رو کامل بزن کنار. من و زن مشهدی از روی صندلی های پایین و دخترک های نوجوان مان از تخت های بالا، زل زده بودیم به آسمان و بیابانی که حالا برای ما از تمام منظره های دیدنی دنیا دوست داشتنی تر و عزیزتر بود. زد روی شانه ام و با ذوق گفت: اونجارو ببین، پدافنده! بعد زن خراسانی از کیفش گز در آورد برای چایی مان و من اصفهانی، آب نبات های بجنوردی ام را. ما هر دو یک زن بودیم انگار و کوپه آبستن بغض مان ... #زنها_و_قصه_ها_شان #ای_در_رگانم_خون_وطن
#انیمیشن_لگویی
نام اثر: مهندسی ایرانی
بازسازی پلهای آسیبدیده در کمتر از ۴۰ ساعت
نام اثر: مهندسی ایرانی
بازسازی پلهای آسیبدیده در کمتر از ۴۰ ساعت
۷:۱۷
همدم گفت: " در ذهنت رو قفل کن و کلیدش رو بنداز دور. بعد سیندرلای قصه ی خودت شو و از موش ها کمک بگیر. "
دارم همه چیز را می چپانم ته انباری ذهنم. کلیدش را باید پرت کنم ته یک دره ی عمیق. باید دل ببندم به جادو. حتی اگر فقط تا همان دوازده شب جواب بدهد. باید خودم را بسپارم دست موش های کوچولوی شاد و مهربان و سوزن و نخ های شان. برایم ببرند و بدوزند. برایم پاپیون و روبان بلند و تورهای رنگی بزنند. حتی اگر تمام آناستازیاها و درزیلاهای عالم مسخره ام کنند و به سرتاپایم بخندند، سوار همان کدو تنبلی که کالسکه شده بشوم و خودم را مهمان جشن کوتاه و چند ساعته ی دنیا کنم. آنقدر محکم و قوی قدم بردارم که وقتی جادو باطل شد از روی کدو تنبل با کله پرت نشوم ته انباری ذهنم، با آن یک لنگه کفش نقره ای، نخورم توی در انباری و فکرهایم دوباره پرت نشوند بیرون. باید یاد بگیرم وقتی ساعت دوازده بار نواخت از تنهایی فرو نپاشم، باید دست های خودم جادو کنند نه چوب دستی فرشته! اصلا باید یاد بگیرم خودم برای قصه ام به جای بی بیدی با بیدی بو، محکم " أُفَوِّضُ أَمْری إِلَی اللَّه " بگویمو اینبار معجزه کنم، نه جادو!
پ.ن: حافظَ عَلي مَن يُمنحُك الاَمَلْاز كسی كه به تو اميد ميدهد محافظت كن
همدم گفت: " و از خودت! "
#زنها_و_قصه_هاشان
دارم همه چیز را می چپانم ته انباری ذهنم. کلیدش را باید پرت کنم ته یک دره ی عمیق. باید دل ببندم به جادو. حتی اگر فقط تا همان دوازده شب جواب بدهد. باید خودم را بسپارم دست موش های کوچولوی شاد و مهربان و سوزن و نخ های شان. برایم ببرند و بدوزند. برایم پاپیون و روبان بلند و تورهای رنگی بزنند. حتی اگر تمام آناستازیاها و درزیلاهای عالم مسخره ام کنند و به سرتاپایم بخندند، سوار همان کدو تنبلی که کالسکه شده بشوم و خودم را مهمان جشن کوتاه و چند ساعته ی دنیا کنم. آنقدر محکم و قوی قدم بردارم که وقتی جادو باطل شد از روی کدو تنبل با کله پرت نشوم ته انباری ذهنم، با آن یک لنگه کفش نقره ای، نخورم توی در انباری و فکرهایم دوباره پرت نشوند بیرون. باید یاد بگیرم وقتی ساعت دوازده بار نواخت از تنهایی فرو نپاشم، باید دست های خودم جادو کنند نه چوب دستی فرشته! اصلا باید یاد بگیرم خودم برای قصه ام به جای بی بیدی با بیدی بو، محکم " أُفَوِّضُ أَمْری إِلَی اللَّه " بگویمو اینبار معجزه کنم، نه جادو!
پ.ن: حافظَ عَلي مَن يُمنحُك الاَمَلْاز كسی كه به تو اميد ميدهد محافظت كن
همدم گفت: " و از خودت! "
#زنها_و_قصه_هاشان
۱۸:۰۹
۱۵:۵۱
اصلا خدا ما را مشهدی خواست تا من هر صبح قربان صدقه ی آسمان شما برومو هر شب قربان صدقه ی نگاه مهربان تان ...
پ.ن: همسایه، سایه ات به سرم مستدام باد
#حضرت_همیشه_باهار#عید_است_و_مبارک_است🍃
پ.ن: همسایه، سایه ات به سرم مستدام باد
#حضرت_همیشه_باهار#عید_است_و_مبارک_است🍃
۲:۳۰