۵:۵۸
۵:۵۸
۵:۵۸
زنى به حضور حضرت داوود (علیه السلام) آمد و گفت: "اى پیامبر خدا! پروردگار تو ظالم است یا عادل؟" داوود(ع) فرمود: "خداوند عادلى است که هرگز ظلم نمى کند. سپس فرمود: مگر چه حادثه اى براى تو رخ داده است که این سؤال را مى کنى؟"
زن گفت: "من پیرزنی هستم و سه دختر دارم، با دستم ریسندگى مى کنم، دیروز شال بافته خود را در میان پارچه اى گذاشته بودم و به طرف بازار مى بردم تا بفروشم و با پول آن غذاى کودکانم را تهیه سازم. ناگهان پرنده اى آمد و آن پارچه را از دستم ربود و برد و تهیدست و محزون ماندم و چیزى ندارم که معاش کودکانم را تامین نمایم."
هنوز سخن زن تمام نشده بود که در خانه داوود(ع) را زدند. حضرت اجازه وارد شدن به خانه را داد. ناگهان ده نفر تاجر به حضور داوود(ع) آمدند، و هر کدام صد دینار (جمعا هزار دینار) نزد آن حضرت گذاردند و عرض کردند: "این پول ها را به مستحقش بدهید." حضرت داوود(ع) از آن ها پرسید: "علت این که شما دست جمعى این مبلغ را به این جا آورده اید چیست؟"
عرض کردند: "ما سوار کشتى بودیم که طوفانى برخاست. کشتى آسیب دید و نزدیک بود غرق گردد و همه ما به هلاکت برسیم. ناگهان پرنده اى را دیدیم که پارچه سرخ بسته ای سوى ما انداخت. آن را گشودیم و در آن شال بافته ای دیدیم. به وسیله آن، محل آسیب دیده کشتى را محکم بستیم و کشتى بى خطر گردید و سپس طوفان آرام شد و به ساحل رسیدیم. ما هنگام خطر نذر کردیم که اگر نجات یابیم هر کدام صد دینار بپردازیم، و اکنون این مبلغ را که هزار دینار از ده نفر ما است به حضورت آورده ایم تا هر که را بخواهى صدقه بدهى.
حضرت داوود(ع) به زن متوجه شد و به او فرمود: پروردگار تو در دریا براى تو هدیه مى فرستد، ولى تو او را ظالم مى خوانى؟ سپس هزار دینار را به آن زن داد، و فرمود: این پول را در تامین معاش کودکانت مصرف کن، خداوند به حال و روزگار تو، آگاه تر از دیگران است.
و اوست آن کس که براى شما گوش و چشم و دل پدید آورد. چه اندک سپاسگزارید.
•┈┈••••✾•
#استان_بوشهر_کتابخانه_عمومی_شهدای_۱۲_دی_سعداباد
۱۷:۴۴
۵:۰۸
#حکایت
دزد و حشره؛ حكايتي از كتاب مرزبان نامه:
دزدي قصد کرد که بر کنگره قصر شاه طناب بيندازد و با چالاکي خود را به خزانه او برساند.مدتي اين فکر، خواب و خيالش شده بود و ذهنش از شوق و هيجان اين انديشه پُر گشته بود.تا اينکه طاقتش به پايان رسيد و بالاخره تصميم گرفت که فکرش را عملي کند.اما جرات نميکرد با کسي حرف بزند و از نقشهاش سخن بگويد.
روزي تنش بشدت خارش گرفته بود، وقتي خود را ميخاراند ناگهان دستش به حشرهاي خورد. حشره را درکف دستش گرفت و با خود گفت: اين جانور ضعيف زبان ندارد که راز مرا با نامحرم بازگويد.اگر هم بتواند سخن بگويد، چون من او را با خون خود پرورش داده ام، امکان ندارد به من خيانت کند.دزد در گفتن راز بيقرار بود؛ انگار ککي در جانش افتاده يا سنگي که در کفش او رفته باشد، تلاش ميکرد که هرطور شده ،نقشهاش را براي حشره توضيح دهد.
بعد از بازگويي رازش با کک،عزمش را جزم کرد تا فکر خود را عملي کند.شب، خود را با زحمت زياد داخل قصر شاه انداخت. حس بدي داشت، گوئي سرنوشت در پي انتقام از او بود.دزد متوجه شد که در اتاق خواب شاه کسي نيست. به آنجا رفت و زير تخت شاه خودش را مخفي کرد.
نميه شب،شاه به اتاقش آمد تا بخوابد. هنوز دقايقي نگذشته بود که کک از لباس دزد بيرون آمد و داخل جامه خواب ابريشمين شاه شد و او را نيش زد. پوست شاه تحريک شد و خارش گرفت. کک دست بردار نبود و مرتب او را ميگزيد. شاه بي قرار شد و خدمتکاران را صدا زد تا چراغ بياورند و تنش را بگردند. کک از لباس شاه بيرون آمد و زير تخت رفت و خدمتکاران براي يافتن آن،سر زير تخت بردند و دزد را پيدا کرده، او را کتک زدند و به زندان انداختند.

#استان_بوشهر_کتابخانه_عمومی_شهدای۱۲_دی_سعداباد
دزدي قصد کرد که بر کنگره قصر شاه طناب بيندازد و با چالاکي خود را به خزانه او برساند.مدتي اين فکر، خواب و خيالش شده بود و ذهنش از شوق و هيجان اين انديشه پُر گشته بود.تا اينکه طاقتش به پايان رسيد و بالاخره تصميم گرفت که فکرش را عملي کند.اما جرات نميکرد با کسي حرف بزند و از نقشهاش سخن بگويد.
روزي تنش بشدت خارش گرفته بود، وقتي خود را ميخاراند ناگهان دستش به حشرهاي خورد. حشره را درکف دستش گرفت و با خود گفت: اين جانور ضعيف زبان ندارد که راز مرا با نامحرم بازگويد.اگر هم بتواند سخن بگويد، چون من او را با خون خود پرورش داده ام، امکان ندارد به من خيانت کند.دزد در گفتن راز بيقرار بود؛ انگار ککي در جانش افتاده يا سنگي که در کفش او رفته باشد، تلاش ميکرد که هرطور شده ،نقشهاش را براي حشره توضيح دهد.
بعد از بازگويي رازش با کک،عزمش را جزم کرد تا فکر خود را عملي کند.شب، خود را با زحمت زياد داخل قصر شاه انداخت. حس بدي داشت، گوئي سرنوشت در پي انتقام از او بود.دزد متوجه شد که در اتاق خواب شاه کسي نيست. به آنجا رفت و زير تخت شاه خودش را مخفي کرد.
نميه شب،شاه به اتاقش آمد تا بخوابد. هنوز دقايقي نگذشته بود که کک از لباس دزد بيرون آمد و داخل جامه خواب ابريشمين شاه شد و او را نيش زد. پوست شاه تحريک شد و خارش گرفت. کک دست بردار نبود و مرتب او را ميگزيد. شاه بي قرار شد و خدمتکاران را صدا زد تا چراغ بياورند و تنش را بگردند. کک از لباس شاه بيرون آمد و زير تخت رفت و خدمتکاران براي يافتن آن،سر زير تخت بردند و دزد را پيدا کرده، او را کتک زدند و به زندان انداختند.
۷:۴۸
#راز_مثلها
*کشکی حرف زدن !*
در زمان گذشته مردم برای اینکه نشان دهند نامه یا دست خطی که نوشته اند متعلق به انهاست، انتهای آن را مهر می کردند.
در روی این مهر ها اسم شخص صاحب نامه نوشته شده بود که مثلا اگر شخص حاکم بود در بالای آن لفظ "الملک الله "و شعری که حاکی نام شاه بود بر روی مهر کنده می شد.مردم عادی و طبقات فرودست فقط نام خود بر روی مهر ذکر می کردند.
در برخی دهاتها مردم آنقدر فقیر بودند که مهر را نه از آهن یا چوب بلکه از صابون و یا کشک درست می کردندو وقتی در انتهای نامه ای چنین مهری بود، معلوم می شد که شخص صاحب نامه فرد معتبری نیست و می گفتند:"مهرش کشکی است. "
از همانجا اصطلاح "کشکی کشکی یه حرفی میزنه "در میان مردم رایج شد، که منظور آن است حرف های گوینده، آن بی پایه و اساس است و اعتبار چندانی ندارد.

#استان_بوشهر_کتابخانه_عمومی_شهدای_۱۲_دی_سعداباد
در زمان گذشته مردم برای اینکه نشان دهند نامه یا دست خطی که نوشته اند متعلق به انهاست، انتهای آن را مهر می کردند.
در روی این مهر ها اسم شخص صاحب نامه نوشته شده بود که مثلا اگر شخص حاکم بود در بالای آن لفظ "الملک الله "و شعری که حاکی نام شاه بود بر روی مهر کنده می شد.مردم عادی و طبقات فرودست فقط نام خود بر روی مهر ذکر می کردند.
در برخی دهاتها مردم آنقدر فقیر بودند که مهر را نه از آهن یا چوب بلکه از صابون و یا کشک درست می کردندو وقتی در انتهای نامه ای چنین مهری بود، معلوم می شد که شخص صاحب نامه فرد معتبری نیست و می گفتند:"مهرش کشکی است. "
از همانجا اصطلاح "کشکی کشکی یه حرفی میزنه "در میان مردم رایج شد، که منظور آن است حرف های گوینده، آن بی پایه و اساس است و اعتبار چندانی ندارد.
۷:۴۸
#یک_جرعه_کتاب
تاریخ بخوانیم
تاجگذاری نادرشاه، مراسمی که با الماسهای دوختهشده به کلاه برگزار شد!
نادرشاه در مراسم تاجگذاری خود در سال 1148 هجری قمری، به جای تاج سنتی، کلاهی از مخمل قرمز بر سر گذاشت که با الماسهای درشت و نامرتب دوخته شده بود! این طراحی عجیب به دلیل عجله نادرشاه برای تاجگذاری پس از فتح هند بود، چرا که وقت کافی برای ساخت تاج مجلل وجود نداشت. جالبتر اینکه او دستور داد تخت طاووس را از الماسهای ریز پر کنند تا نشیمنگاهش نرم باشد، اما پس از چند روز به دلیل ناراحتی، آنها را با بالشهای معمولی جایگزین کرد!
منبع: کتاب "جهانگشای نادری" اثر میرزا مهدی استرآبادی.
#استان_بوشهر_کتابخانه_عمومی_شهدای_۱۲_دی_سعداباد
تاجگذاری نادرشاه، مراسمی که با الماسهای دوختهشده به کلاه برگزار شد!
نادرشاه در مراسم تاجگذاری خود در سال 1148 هجری قمری، به جای تاج سنتی، کلاهی از مخمل قرمز بر سر گذاشت که با الماسهای درشت و نامرتب دوخته شده بود! این طراحی عجیب به دلیل عجله نادرشاه برای تاجگذاری پس از فتح هند بود، چرا که وقت کافی برای ساخت تاج مجلل وجود نداشت. جالبتر اینکه او دستور داد تخت طاووس را از الماسهای ریز پر کنند تا نشیمنگاهش نرم باشد، اما پس از چند روز به دلیل ناراحتی، آنها را با بالشهای معمولی جایگزین کرد!
منبع: کتاب "جهانگشای نادری" اثر میرزا مهدی استرآبادی.
#استان_بوشهر_کتابخانه_عمومی_شهدای_۱۲_دی_سعداباد
۷:۱۵
من فکر میکنم آن چه موجب رنجش آدمها از یکدیگر میشود، این است کهغالباً ما آدمها توقع داریم طرف مقابلمان به تمام وقایع دنیا از زاویه دید ما نگاه کند.
در صورتی که درون هر آدمی، دنیای متفاوتی وجود دارد که با پذیرش این تفاوتها،روابط شکل مناسبتری خواهند داشت...
#استان_بوشهر_کتابخانه_عمومی_شهدای_۱۲_دی_سعداباد
۷:۱۵
بعضی آدم ها عينِ یک گل نایاب هستند، ديگران به جلوهشان حسد میبرند. خيال میكنند اين گلِ ناياب تمامِ نیروی زمين را میگيرد. تمامِ درخششِ آفتاب و تَریِ هوا را میبلعد و جا را برای آنها تنگ كرده، برای آنها آفتاب و اكسيژن باقی نگذاشته.به او حسد میبرند و دلشان میخواهد وجود نداشته باشد ... يا عين ما باش يا اصلا نباش !
۷:۱۵
آورده اند روزی میان یک ماده شتر و فرزندش گفت و گویی به شرح زیر صورت گرفت:بچه شتر: «مادر جون چند تا سوال برام پیش آمده است. آیا میتونم ازت بپرسم؟»شتر مادر: «حتما عزیزم. چیزی ناراحتت کرده است؟»بچه شتر: «چرا ما کوهان داریم؟»شتر مادر: «خوب پسرم. ما حیوانات صحرا هستیم. در کوهان آب و غذا ذخیره می کنیم تا در صحرا که چیزی پیدا نمیشود بتوانیم دوام بیاوریم.»بچه شتر: «چرا پاهای ما دراز و کف پای ما گرد است؟»شتر مادر: «پسرم، برای راه رفتن در صحرا داشتن این نوع دست و پا ضروری است.»بچه شتر: «چرا مژههای بلند و ضخیم داریم؟ بعضی وقتها مژهها جلوی دید من را میگیرد.»شتر مادر: «پسرم، این مژههای بلند و ضخیم یک نوع پوشش حفاظتی است که چشمها ما را در مقابل باد و شنهای بیابان محافظت میکنند.»بچه شتر: «فهمیدم. پس کوهان برای ذخیره کردن آب است برای زمانی که ما در بیابان هستیم. پاهایمان برای راه رفتن در بیابان است و مژههایمان هم برای محافظت چشمهایمان در برابر باد و شنهای بیابان است.»بچه شتر: «فقط یک سوال دیگر دارم.»شتر مادر: «بپرس عزیزم.»بچه شتر: «پس ما در این باغ وحش چه کار میکنیم؟»
مهارتها، علوم، تواناییها و تجارب فقط زمانی مثمرثمر است ،که شما در جایگاه واقعی و درست خود باشید.
پس همیشه از خود بپرسید الان شما در کجا قرار دارید ؟؟!
#استان_بوشهر_کتابخانه_عمومی_شهدای_۱۲_دی_سعداباد
۵:۳۵
احساس امروز.........منآموخته ام...........,,من آموخته ام ساده ترین راه برای شاد بودن دست کشیدن از گلایه است! من آموخته ام تشویق یک آموزگار خوب میتواند زندگی شاگردانش را دگرگون کند! من آموخته ام افراد خوش بین نسبت به افراد بد بین عمر طولانی تری دارند!من آموخته ام نفرت مثل اسید ظرفی را که در آن قرار دارد از بین میبرد! من آموخته ام بدن برای شفا دادن خود توانایی عجیبی دارد فقط باید با کلمات مثبت با آن صحبت کرد!,,, من آموخته ام که اگر میخواهم شاد زندگی کنم باید دل دیگران را شاد کنم! من آموخته ام اگه دو کلمه خسته ام و احساس خوبی ندارم را از زندگی حذف کنم بسیاری از بیماری ها و خستگی ها برطرف میشود! من آموخته ام وقتی مثبت فکر میکنم شادتر هستم و افکار مهرورزانه در سر میپرورانم! و سر انجام من آموخته ام با خدا همه چیز ممکن است!
#استان_بوشهر_کتابخانه_عمومی_شهدای_۱۲_دی_سعداباد
#استان_بوشهر_کتابخانه_عمومی_شهدای_۱۲_دی_سعداباد
۵:۵۶
🟠 بنابراین سجده در نماز بهترین راه برای تخلیه سیگنالهای مضر از بدنه
#استان_بوشهر_کتابخانه_عمومی_شهدای_۱۲_سعداباد
۶:۲۳
#ابداع_امبد
اندر حکایت ابداع امید_
آلبر کامو میگفت: آنجایی که هیچ امیدی باقی نمانده، باید ابداعش کرد. عادت به نومیدی از خودِ نومیدی بدتر است!
آلبر کامو، کسی که درز میانهی جنگ جهانی دوم زندگی کرد و اشغال کشورش رو دید، با این جمله خطاب به تمام ناامیدان جهان، یه دستور جنگی میده:
«آنجایی که هیچ امیدی باقی نمانده باید ابداعش کرد.»
به کلمهی ابداع دقت کن.
نمیگه کشفش کن. نمیگه دنبالش بگرد. میگه وظیفته بسازیش...
ما وقتی میگیم «دنبال امید میگردیم» یعنی فرض رو بر این گذاشتیم که امید یه جایی پنهان شده و باید پیداش کنیم.
اما اگه دنیا تصمیم گرفته باشه تمام درهاش رو ببنده چی؟ اگه واقعا هیچچیز امیدبخشی وجود نداشته باشی چی؟
آلبر کامو میگه دقیقا اینجاست که کار انسان شروع میشه، چون امید چیزی نیست که از آسمان بباره، بلکه باید در کورهی ذهنِ خودت بسازیش...
کامو یه هشدار ترسناک هم میده:«عادت به نومیدی از خودِ نومیدی بدتر است.»
چرا؟ چون انسان ذاتا موجود تطبیقپذیری هست و این همزمان بزرگترین نقطه قوت و نقطه ضعف ماست. وقتی رنج طولانی میشه، وقتی اخبار بد تمامی نداره، مکانیزم دفاعی ذهن فعال میشه و خودش رو بهشکل «بیحسی» نمایان میکنه. در این حالت اتفاق بدی برای ما میفته...
حالا دیگه به موجودی بیتفاوت تبدیل میشیم. دیگه گریه نمیکنیم. دیگه تلاش نمیکنیم و درنهایت به این نقطهی ترسناک میرسیم که «شاید همینه که هست.»
این پذیرش منفعلانه، لحظهی مرگ روح انسانه.غم، واکنشی طبیعی به زخم هست؛ اما نومیدی، یعنی عفونتکردنِ زخم.
وقتی به تاریکی عادت کنی، دیگه چشمت دنبال نور نمیگرده و رفتهرفته ملال، افسردگی و افکار منفی سراغت میاد...
اما شاید بپرسی «چطور وقتی زندگی سیاه هست، امید بسازم؟»
پاسخ این سوال رو مردی داد که در جهنمی واقعیتر از بدترین کابوسهای ما زندگی کرد: یعنی دکتر ویکتور فرانکل.
دکتر فرانکل در آشویتس بود؛ جایی که امید، کالایی قاچاق بود و مرگ، تنها حقیقت تضمینشده. نازیهای آلمان همهچیزش رو گرفته بودن: همسرش، خانوادهش، زندگیش، لباساش و حتی موهای سرش...
در کتاب شاهکارش، «انسان در جستجوی معنا» توضیح میده که چطور نازیهای آلمان نتونستن «آخرین آزادی بشری» رو ازش بگیرن:
«آزادیِ انتخابِ رفتار در هر شرایطی».
فرانکل امید رو پیدا نکرد. اون امید رو در چیزهای کوچیک ابداع کرد:
در تصور چهرهی خندان همسرش
در کمککردن به زندانیان ضعیفتر
در نوشتنِ افکارش روی کاغذپارهها
دکتر فرانکل فهمید که «معنا» چیزی نیست که زندگی به ما بده؛ بلکه معنا چیزیه که تو به زندگی میدی.
و وقتی این معنا رو پیدا کنی، حتی رنجکشیدن هم میتونه معنادار بشه؛ البته اگر بدونی چرا و برای چه کسی داری اون رنج رو تحمل میکنی.
اگر بارِ سنگینی روی سینهت حس میکنی، حق داری و انکارش نکن؛ اما بهش «عادت» هم نکن. نذار این سنگینی تبدیل به وضعیت نرمالِ تو بشه...
#استان_بوشهر_کتابخانه_عمومی_شهدای_۱۲_دی_سعداباد
آلبر کامو میگفت: آنجایی که هیچ امیدی باقی نمانده، باید ابداعش کرد. عادت به نومیدی از خودِ نومیدی بدتر است!
آلبر کامو، کسی که درز میانهی جنگ جهانی دوم زندگی کرد و اشغال کشورش رو دید، با این جمله خطاب به تمام ناامیدان جهان، یه دستور جنگی میده:
«آنجایی که هیچ امیدی باقی نمانده باید ابداعش کرد.»
به کلمهی ابداع دقت کن.
نمیگه کشفش کن. نمیگه دنبالش بگرد. میگه وظیفته بسازیش...
ما وقتی میگیم «دنبال امید میگردیم» یعنی فرض رو بر این گذاشتیم که امید یه جایی پنهان شده و باید پیداش کنیم.
اما اگه دنیا تصمیم گرفته باشه تمام درهاش رو ببنده چی؟ اگه واقعا هیچچیز امیدبخشی وجود نداشته باشی چی؟
آلبر کامو میگه دقیقا اینجاست که کار انسان شروع میشه، چون امید چیزی نیست که از آسمان بباره، بلکه باید در کورهی ذهنِ خودت بسازیش...
چرا؟ چون انسان ذاتا موجود تطبیقپذیری هست و این همزمان بزرگترین نقطه قوت و نقطه ضعف ماست. وقتی رنج طولانی میشه، وقتی اخبار بد تمامی نداره، مکانیزم دفاعی ذهن فعال میشه و خودش رو بهشکل «بیحسی» نمایان میکنه. در این حالت اتفاق بدی برای ما میفته...
حالا دیگه به موجودی بیتفاوت تبدیل میشیم. دیگه گریه نمیکنیم. دیگه تلاش نمیکنیم و درنهایت به این نقطهی ترسناک میرسیم که «شاید همینه که هست.»
این پذیرش منفعلانه، لحظهی مرگ روح انسانه.غم، واکنشی طبیعی به زخم هست؛ اما نومیدی، یعنی عفونتکردنِ زخم.
وقتی به تاریکی عادت کنی، دیگه چشمت دنبال نور نمیگرده و رفتهرفته ملال، افسردگی و افکار منفی سراغت میاد...
پاسخ این سوال رو مردی داد که در جهنمی واقعیتر از بدترین کابوسهای ما زندگی کرد: یعنی دکتر ویکتور فرانکل.
دکتر فرانکل در آشویتس بود؛ جایی که امید، کالایی قاچاق بود و مرگ، تنها حقیقت تضمینشده. نازیهای آلمان همهچیزش رو گرفته بودن: همسرش، خانوادهش، زندگیش، لباساش و حتی موهای سرش...
«آزادیِ انتخابِ رفتار در هر شرایطی».
فرانکل امید رو پیدا نکرد. اون امید رو در چیزهای کوچیک ابداع کرد:
دکتر فرانکل فهمید که «معنا» چیزی نیست که زندگی به ما بده؛ بلکه معنا چیزیه که تو به زندگی میدی.
و وقتی این معنا رو پیدا کنی، حتی رنجکشیدن هم میتونه معنادار بشه؛ البته اگر بدونی چرا و برای چه کسی داری اون رنج رو تحمل میکنی.
اگر بارِ سنگینی روی سینهت حس میکنی، حق داری و انکارش نکن؛ اما بهش «عادت» هم نکن. نذار این سنگینی تبدیل به وضعیت نرمالِ تو بشه...
#استان_بوشهر_کتابخانه_عمومی_شهدای_۱۲_دی_سعداباد
۶:۵۰
#بزرگ_علوی

۲۸ بهمن سالروز درگذشت بزرگ علوی ، ادیب ، محقق ، مترجم و از رمان نویسان تاثیر گذار دهه های اخیر می باشد
🟢یادش گرامی
نمی توانی هنرمند بشوی!کسی که در عمرش گرسنگی نکشیده،کسی که از سرما نلرزیده،کسی که شب تا سحر بی خواب نمانده،چگونه ممکن است از سیری،از گرما، از پرتو آفتاب لذت ببرد.
#استان_بوشهر_کتابخانه_عمومی_شهدای_۱۲_دی_سعداباد
🟢یادش گرامی
#استان_بوشهر_کتابخانه_عمومی_شهدای_۱۲_دی_سعداباد
۵:۳۵
#داستان
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
زنى در نكاح فرزندش !
در زمان خلافت عمر، جوانى به نزد او آمد و از مادرش شكايت كرد. و ناله سر مى داد كه :- خدايا! بين من و مادرم حكم كن .عمر از او پرسيد:- مگر مادرت چه كرده است ؟چرا درباره او شكايت مى كنى ؟جوان پاسخ داد : مادرم نه ماه مرا در شكم خود پرورده و دوسال تمام نيز شير داده .اكنون كه بزرگ شده ام و خوب و بد را تشخيص مى دهم ، مرا طرد كرده و مى گويد: تو فرزند من نيستى !حال آنكه او مادر من و من فرزند او هستم .
عمر دستور داد زن را بياورند.زن كه فهميد علت اظهارش چيست ،به همراه چهار برادرش و نيز چهل شاهد در محكمه حاضر شد.عمر از جوان خواست تا ادعايش را مطرح نمايد.جوان گفته هاى خود را تكرار كرد و قسم ياد كرد كه اين زن مادر من است . عمر به زن گفت :- شما در جواب چه مى گوييد؟زن پاسخ داد : خدا را شاهد مى گيرم و به پيغمبر سوگند ياد مى كنم كه اين پسر را نمى شناسم.او با چنين ادعاى مى خواهد مرا در بين قبيله و خويشاوندانم بى آبرو سازد.
من زنى از خاندان قريشم و تا بحال شوهر نكرده ام و هنوز باكره ام . در چنين حالتى چگونه ممكن است او فرزند من باشد؟عمر پرسيد : آيا شاهد دارى ؟زن پاسخ داد:اينها همه گواهان و شهود من هستند.آن چهل نفر شهادت دادند كه پسر دروغ مى گويد و نيز گواهى دادند كه اين زن شوهرنكرده و هنوز هم باكره است .عمر دستور داد كه پسر را زندانى كنندتا درباره شهود تحقيق شود. اگر گواهان راست گفته باشند، پسر به عنوان مفترى مجازات گردد.مأموران در حالى كه پسر را به سوى زندان
مى بردند، با امیرالمؤمنین حضرت على عليه السلام برخورد نمودند، پسر فرياد زد:- يا على ! به دادم برس .زيرا به من ظلم شده و شرح حال خود را بيان كرد. حضرت فرمود : او را نزد عمر برگردانيد. چون بازگردانده شد، عمر گفت :من دستور زندان داده بودم .براى چه او را آورديد؟گفتند: على عليه السلام دستور داد برگردانيد و ما از شما مكرر شنيده ايم كه با دستور على بن ابى طالب عليه السلام مخالفت نكنيد.در اين وقت حضرت على عليه السلام وارد شد و دستور داد مادر جوان را احضار كنند
و او را آوردند. آن گاه حضرت به پسر فرمود : ادعاى خود را بيان كن .جوان دوباره تمام شرح حالش را بيان نمود.على عليه السلام رو به عمر كرد و گفت :- آيا مايلى من درباره اين دو نفر قضاوت كنم ؟عمر گفت : سبحان الله ! چگونه مايل نباشم و حال آنكه از رسول خدا صلى الله عليه و آله شنيده ام كه فرمود:- على بن ابى طالب عليه السلام از همه شما داناتر است .حضرت به زن فرمود:درباره ادعاى خود شاهد دارى ؟گفت : بلى !چهل شاهد دارم كه همگى حاضرند. در اين وقت شاهدان جلو آمدند و مانند دفعه پيش گواهى دادند.
على عليه السلام فرمود :طبق رضاى خداوند حكم مى كنم . همان حكمى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله به من آموخته است .سپس به زن فرمود : آيا در كارهاى خود سرپرست و صاحب اختيار دارى ؟زن پاسخ داد: بلى !اين چهار نفر برادران من هستند و در مورد من اختيار دارند. آن گاه حضرت به برادران زن فرمود:- آيا درباره خود و خواهرتان به من اجازه و اختيار مى دهيد؟گفتند: بلى ! شما درباره ما صاحب اختيار هستيد.حضرت فرمود :
به شهادت خداى بزرگ و شهادت تمامى مردم كه در اين وقت در مجلس حاضرند. اين زن را به عقد ازدواج اين پسر درآوردم و به مهريه چهارصد درهم وجه نقد كه خود آن را مى پردازم . (البته عقد صورت ظاهرى داشت ).سپس به قنبر فرمود :سريعا چهارصد درهم حاضر كن .قنبر چهارصد درهم آورد. حضرت تمام پولها را در دست جوان ريخت . فرمود : اين پولها را بگير و در دامن زنت بريزو دست او را بگير و ببر و ديگر نزد ما برنگرد مگر آنكه آثار عروسى در تو باشد، يعنى غسل كرده برگردى .
پسر از جاى خود حركت كرد و پولها را در دامن زن ريخت و گفت :- برخيز! برويم .در اين هنگام زن فرياد زد: (اءلنار! النار!) (آتش ! آتش !)اى پسر عموى پيغمبر آيا مى خواهى مرا همسر پسرم قرار بدهى ؟!به خدا قسم ! اين جوان فرزند من است . برادرانم مرا به شخصى شوهر دادند كه پدرش غلام آزاد شده اى بود اين پسر را من از او آورده ام .وقتى بچه بزرگ شد به من گفتند :- فرزند بودن او را انكار كن و من هم طبق دستور برادرانم چنين عملى را انجام دادم ولى اكنون اعتراف مى كنم كه او فرزند من است .
دلم از مهر و علاقه او لبريز است .مادر دست پسر را گرفت و از محكمه بيرون رفتند.عمر گفت : واعمراه ، لو لا على لهلك عمر- اگر على نبود من هلاك شده بودم .(❶) (❶) بحار: ج 40، ص 306.
داستانهای بحارالانوار جلد 2, محمود ناصرى
#استان_بوشهر_کتابخانه_عمومی_شهدای۱۲_دی_سعداباد
#استان_بوشهر_کتابخانه_عمومی_شهدای۱۲_دی_سعداباد
۵:۵۰
#شعر
🩸آیا میدانید ماجرای شعر مشهور؛''با آل علی هر که در افتاد ور افتاد'' چیست و این اثر از چه کسی هست؟
🩸این شعر را سید اشرف الدین حسینی (مدیر نشریه نسیم شمال) خطاب به نیکلای اول سزار یا تزار روسیه سرود.......بعد از اینکه نیکلای فرمان داد که حرم مطهر رضوی (ع) گلوله باران شود وگفت: حرم را زیر و رو میکنم تا ببینم چه کسی جلوی من را میگیرد.......بحالت مستی توهین میکرد. دین و مذهب ما را نشانه میگرفت.اما همان شب بطور نامحسوس و بطور معجزه آسایی که هیچ پزشکی علتش را نفهید به درک واصل شد. صبح که منتظر دستورش بودن با جنازه......... روبرو شدند.اکثریت فرماندهان یا جنون گرفتن یا فرار کردن، بعضیها هم بقدرت اهلبیت سلامالله علیها پیبرده و متاثر شدند.......در همان روز بطور ناباورانه طبع شعر آقا سید اشرفالدین شعلهور میشود.
شعر کامل را بدین ترتیب سرودند:
دیشب به سرم باز هوای دگـر افتـاددر خواب مرا سوی خراسان گذر افتادچشمم به ضریـح شه والا گهر افتاد این شعر همان لحظه مرا در نظر افتاد:
با آلعلی هرکه درافتـاد، ورافتاد
این قبر غریبُ الغُـرَبا، خسرو طوس استاین قبر مُعین الضعفا، شمس شموس استخاک در او ملجأ ارواح و نفـوس استباید ز ره صدق بر این خاک درافتادبا آل علی هرکه درافتاد، ورافتاد
حـوران بهشتی زده اندر حرمش صفخیل ملَک از نور، طبقها همه بر کف شاهـان به ادب در حرمش گشته مشرفاینجاست که تاج از سر هر تاجوَر افتادبا آل علی هر که درافتاد، ورافتاد
اولاد علی شافع یوم عرصاتنددارای مقامات رفیـعُ الدرجاتنددر روز قیامت همـه اسباب نجاتندای وای بر آن کس که به این آل درافتادبا آل علـی هـرکه درافتاد، ورافتاد
کام و دهن از نام علی یافت حـلاوتگل در چمن از نام علی یافت طراوتهر کس که به این سلسله بنمود عداوتدر روز جزا جایگهش در سقر افتادبا آل علی هرکه درافتاد ورافتاد
هرکس که به این سلسله پاک جفا کردبد کرد و نفهمید و غلط کرد و خطا کـرددیدی که یزید از ستم و کینه چهها کردآخر به درک رفت و به روحش شرر افتادبا آل علی هرکه درافتاد ورافتاد
ای قبله هفتم که تویی مظهر یاهوای حجت هشتم که تویی ضامن آهو ما جمله نمـودیم به سوی حرمت رواز عشق تو در قلب و دل ما شرر افتادبا آلعلی هرکه درافتاد، ورافتاد




࿐჻ᭂ⸙

⸙჻ᭂ࿐#استان_بوشهر_کتابخانه_عمومی_شهدای_۱۲_دی_سعداباد
🩸آیا میدانید ماجرای شعر مشهور؛''با آل علی هر که در افتاد ور افتاد'' چیست و این اثر از چه کسی هست؟
🩸این شعر را سید اشرف الدین حسینی (مدیر نشریه نسیم شمال) خطاب به نیکلای اول سزار یا تزار روسیه سرود.......بعد از اینکه نیکلای فرمان داد که حرم مطهر رضوی (ع) گلوله باران شود وگفت: حرم را زیر و رو میکنم تا ببینم چه کسی جلوی من را میگیرد.......بحالت مستی توهین میکرد. دین و مذهب ما را نشانه میگرفت.اما همان شب بطور نامحسوس و بطور معجزه آسایی که هیچ پزشکی علتش را نفهید به درک واصل شد. صبح که منتظر دستورش بودن با جنازه......... روبرو شدند.اکثریت فرماندهان یا جنون گرفتن یا فرار کردن، بعضیها هم بقدرت اهلبیت سلامالله علیها پیبرده و متاثر شدند.......در همان روز بطور ناباورانه طبع شعر آقا سید اشرفالدین شعلهور میشود.
شعر کامل را بدین ترتیب سرودند:
دیشب به سرم باز هوای دگـر افتـاددر خواب مرا سوی خراسان گذر افتادچشمم به ضریـح شه والا گهر افتاد این شعر همان لحظه مرا در نظر افتاد:
با آلعلی هرکه درافتـاد، ورافتاد
این قبر غریبُ الغُـرَبا، خسرو طوس استاین قبر مُعین الضعفا، شمس شموس استخاک در او ملجأ ارواح و نفـوس استباید ز ره صدق بر این خاک درافتادبا آل علی هرکه درافتاد، ورافتاد
حـوران بهشتی زده اندر حرمش صفخیل ملَک از نور، طبقها همه بر کف شاهـان به ادب در حرمش گشته مشرفاینجاست که تاج از سر هر تاجوَر افتادبا آل علی هر که درافتاد، ورافتاد
اولاد علی شافع یوم عرصاتنددارای مقامات رفیـعُ الدرجاتنددر روز قیامت همـه اسباب نجاتندای وای بر آن کس که به این آل درافتادبا آل علـی هـرکه درافتاد، ورافتاد
کام و دهن از نام علی یافت حـلاوتگل در چمن از نام علی یافت طراوتهر کس که به این سلسله بنمود عداوتدر روز جزا جایگهش در سقر افتادبا آل علی هرکه درافتاد ورافتاد
هرکس که به این سلسله پاک جفا کردبد کرد و نفهمید و غلط کرد و خطا کـرددیدی که یزید از ستم و کینه چهها کردآخر به درک رفت و به روحش شرر افتادبا آل علی هرکه درافتاد ورافتاد
ای قبله هفتم که تویی مظهر یاهوای حجت هشتم که تویی ضامن آهو ما جمله نمـودیم به سوی حرمت رواز عشق تو در قلب و دل ما شرر افتادبا آلعلی هرکه درافتاد، ورافتاد
࿐჻ᭂ⸙
۵:۵۲
#ماه_رمضان
روز اول ماه مبارک رمضان این سه تا کار را انجام بده
🪴صورتت رو با گلاب بشور تا از مریضی نجات پیدا کنی .🪴هر کس روز اول رمضان سوره نصر و سوره یس بخواند در طول سال خوشحال و مسرور خواهد بود .🪴سوره محمد (ص)و سوره قدر بخواند
#استان_بوشهر_کتابخانه_عمومی_شهدای_۱۲_دی_سعداباد
روز اول ماه مبارک رمضان این سه تا کار را انجام بده
🪴صورتت رو با گلاب بشور تا از مریضی نجات پیدا کنی .🪴هر کس روز اول رمضان سوره نصر و سوره یس بخواند در طول سال خوشحال و مسرور خواهد بود .🪴سوره محمد (ص)و سوره قدر بخواند
#استان_بوشهر_کتابخانه_عمومی_شهدای_۱۲_دی_سعداباد
۶:۰۴
#صادق_هدایت
۲۷ بهمن زادروز مترجم و یکی از تاثیر گذارترین داستان نویس های ایران زنده یاد #صادق_هدایت گرامی باد
تعدادی از آثار:رباعیات خیام (۱۳۰۲)فوائد گیاهخواری (۱۳۰۶)زندهبهگور (۱۳۰۸) (مجموعه داستان)پروین ساسان ِکیجا ۱۳۰۹) (نمایشامه)سایه موغول (۱۳۱۰)اصفهان نصف جهان (۱۳۱۱) (سفرنومه)سه قطره خون (۱۳۱۱) (مجموعه داستان)نیرنگستون (۱۳۱۲)سایه روشن (۱۳۱۲)مازیار (۱۳۱۲) (جستار تاریخی و ات نمایشنومه) با همکاری مجتبی مینویوغوغ ساهاب (۱۳۱۳) با همکاری مسعود فرزادترانههای خیام (۱۳۱۳)بوف کور (۱۳۱۵)علویه خانم (۱۳۲۲)حاجی آقا (۱۳۲۴)افسانه آفرینش (۱۳۲۵) (خیمهشببازی در سه پرده)ولنگاری (۱۳۲۳)توپ مرواری (۱۳۲۷)سگ ولگرد (مجموعه داستان)
#استان_بوشهر_کتابخانه_عمومی_شهدای_۱۲_دی_سعداباد
#استان_بوشهر_کتابخانه_عمومی_شهدای_۱۲_دی_سعداباد
۶:۵۰