بله | کانال زیرشیروانی‌کایرا 𝘌𝘶𝘯𝘰𝘪𝘢 I
عکس پروفایل زیرشیروانی‌کایرا  𝘌𝘶𝘯𝘰𝘪𝘢 Iز

زیرشیروانی‌کایرا 𝘌𝘶𝘯𝘰𝘪𝘢 I

۲۵۴ عضو
thumbnail

۱۷:۴۷

thumbnail
هَربار نِگاهَش می‌کُنَم، می‌میرَم.مَرا نِجات دَهید، مَن عاشق شُده‌اَم...

۱۷:۴۸

1lleo0oo.mp3

۰۳:۱۲-۷.۳۳ مگابایت
فرزند ایران و جان فدای میهن؛آره، من هم آرزومه اسمم بعد از اهنگ و این جمله بیاد؛ کل مردم میهنم همینن....
به زیرشیروونی من خوش اومدی؛..

۷:۰۴

جاویدنام،ایران خانوم،۲۵۸۵ ساله...وتنم، غم‌زده، بی روح... به دنبال روزی که برای اوست..

۷:۱۵

thumbnail

۷:۲۰

"خاطرات گمشده"در دنیایی که همه عشق را به خیانت می‌شناختند من چشمان تو را می‌پرستیدم و دیوانه‌وار منتظرت ماندم ولی تو هیچگاه نبودی،چطور عاشق کسی ماندم که همیشه شخص دیگری را به من ترجیح می‌داد؟من هنوز هم منتظرت هستم؛ تو کجایی؟
جولیت و نئو به دنبال هیکاری می‌روند. هیکاری از پشت شیشه به الکساندر خیره شده است. تصمیم می‌گیرد آن‌جا بماند‌.جولیت روی صندلی می‌نشیند.نئو:"نه دیگه این دیوونس، عاشق نیست. دیوونس"جولیت خود را کش می‌دهد، همانند گربه‌ای که تازه از خواب بیدار شده. سپس می‌گوید:"از کجا میدونی؟ تو که عاشق نبودی."نئو کمی مکث می‌کند:"درکل‌‌..."هیکاری به شیشه تکیه داده است. اندریک به سمت جولیت می‌رود و کنار او می‌نشیند.اندریک:"من حتی ندیده بودم هیکاری و الکساندر باهم حرف بزنن. یهو همو بوسیدن فقط"جولیت دستش را پشت سرش می‌گذارد:"به عشق در اولین نگاه اعتقاد داری؟"اندریک و نئو همزمان می‌گویند:"نه"نئو:"نه تنها به عشق در نگاه اول اعتقاد ندارم، به عشق هم اعتقادی ندارم. تهش پشیمونیه دیگه."جولیت:"به نظرم تو که کلا حرف نزن. اندریک، تو چطور عاشق رن شدی؟"چشمان اندریک گشاد می‌شوند و به نئو که به دیوار تکیه داده است نگاه می‌کند.جولیت:"بهش گفتم"اندریک:"قرار نبود به کسی بگی!"جولیت:"نگفته بودی یه رازه!"اندریک صورت خود را ماساژ می‌دهد و می گوید:"در کل نباید می‌گفتی. بگذریم. رن.. خب اون از من خوشش نمیومد. بعدا با یه واسطه دوست شدیم. دشمن نبودیم ولی خب دوست هم نبودیم. الانم هنوز عاشقم نیست"جولیت:"اوه پس شانس خوبی نداری. کی میزاری با خانومی آشنا شم؟"اندریک:"با اون دهن لقت هرگز"جولیت به اندریک چشم غره می‌رود.نئو:"اندریک، به نظرم تو هم خودتو اذیت نکن. هیچکس نیست که تا آخرش با تو بمونه. حتی خانوادت."جولیت ضربه ای به شانه نئو می‌زند:"بسه دیگه. روانی"نئو شانه‌هایش را بالا می‌اندازد:"همون اندازه ای که به عشق اعتقاد ندارم، به تنفر اعتقاد دارم"جولیت:"درکش نمیکنم"نئو:"گاهی اوقات نتیجه عشقه"جولیت:"خب، مدل‌هاش چطوریه"اندریک:"مثل عشق، احتمالا"نئو آن سمت دیگر جولیت می‌نشیند و به سقف نگاه می‌کند:"تنها چیزی که بهش اعتقاد نداشتم، تنفر در نگاه اول بود که روزی که جولیت وارد اتاقم شد تجربه‌ش کردم"اندریک می‌خندد و جولیت به سر نئو ضربه می‌زند و به او چشم غره می‌رود.نئو:"خب خیلی رومخی چیکارت کنم"اندریک بلند می‌شود و آن ها را ترک می‌کند. هیکاری به سمت جولیت می‌آید:"امشب گفتی باید جایی بریم؟"جولیت:"نه بیخیالش، مهم نیست که. ترجیح میدم بخوابم تا به اتفاقات تیمارستانِ بیمارستان اهمیت بدم"نئو:"چه عجب"کمی بعد هیکاری به سمت اتاقش راه می‌افتد، میخواهد کمی بخوابد.نئو:"منم میرم"جولیت:"کجا؟"نئو:"یه جا دور از تو. و البته مشکلات. البته، خودتم مشکلی"جولیت:"وای بمیر دیگه"نئو به سمت اتاقش راه می‌افتد و می‌گوید:"چون تو گفتی چشم. منتظر دستور شما بودم فرمانده."جولیت همان‌جا می‌ماند. خوابش می‌برد. حدود ساعت ۳:۳۰ بلند می‌شود و به سمت اتاقش راه می‌افتد.درب اتاق را باز می‌کند و با زنی مواجه می‌شود.همان زن که در آسانسور بود.جولیت آرزو می‌کند که این یک خواب باشد.

۱۳:۳۹

thumbnail

۱۳:۴۰

Tom Odell - Another Love.mp3

۰۴:۰۴-۳.۹۵ مگابایت

۱۳:۴۱

دِلَم تَنگه پُرتِقالِ مَن:)!گُلپَرِ سَبزِ قَلبِ زارِ مَن:)!

۸:۴۸

"خاطرات گمشده"جولیت عقب عقب می‌رود، قلبش همانند رعد و برق می‌تپد. زن جلوتر می‌آید و با صدایی گرفته می‌گوید:"آسانسور. الان. تنها"جولیت:"ب-باشه باشه!"جولیت و زن به سمت آسانسور می‌روند و هردو به تیمارستان می‌رسند.دو پرستاری که آن‌جا بودند خواب بودند، و بقیه معلوم نبود کجا هستند.زن:"اتاق شیشه ای. سریع‌تر"جولیت به اتاق شیشه‌ای نگاه می‌کند. وقتی سرش را بر‌می‌گرداند، زن دیگر نیست.جولیت آرام به سمت اتاق شیشه ای می‌رود. مردی، یا بهتر است بگویم پسری حدودا ۲۵ ساله منتظر جولیت است. از پشت شیشه با صدایی آرام می‌گوید:"ببین یه کارت اونجاست. اونو بگیر روی این سنسوره. خواهش می‌کنم. بیرون نمیام. فقط بیا داخل حرف بزنیم"جولیت به پسر، که همان توماس بود نگاه می‌کند.جولیت:"من چرا باید با یه روانی حرف بزنم"توماس:"نه نه نه! من روانی نیستم! منو ببین من مثل یه آدم عادی اینجا هستم. کلش یه سو تفاهمه! باید کمکم کنی!"توماس دستش را روی شیشه می‌گذارد.توماس:"تو همون جولیتی هستی که ستاره ها راجبش حرف میزنن؟"جولیت:"دیوونه ای؟ ستاره ها حرف نمیزنن"توماس:" نه نه میدونم ستاره ها حرف نمیزنن. ولی یه چیزی می‌دونن. همیشه. صبر کن.. ولی تو هنوز... خیلی بزرگ نیستی.."جولیت:"اصلا به تو چه ربطی داره. می‌خوام برم"جولیت به سمت آسانسور راه می‌افتد. توماس دستش را به شیشه می‌زند و از پشت شیشه داد می‌کشد:"نه! باشه باشه! آزادم نکن! فقط به حرفم گوش کن باشه؟"جولیت آرام می‌چرخد. کمی مکث می‌کند و سپس به سمت شیشه می‌رود.جولیت:"از ما چی ‌می‌خوای؟"
توماس:"ببین. من روانی نیستم باشه؟ شایدم شدم. ولی نه در حدی که تو اتاق شیشه ای حبس شم! ببین توروخدا. من فقط.. متفاوت بودم. ببین.. نمیتونم کامل برات توضیح بدم. شاید برات قابل فهم نباشه. ولی من فقط عاشق یه نفر بودم. ولی اون از... متفاوت بودنم بدش می‌اومد. خلاصه رفت با یک شخص شیطانی که الان اصلا نمیدونم کجاست. فقط اسمش یادمه. حتی نمیدونم از کجا عشق من رو می‌شناخت"جولیت:"خب متاسفم. حالا چه ربطی داره؟"توماس:"لطفا بهم گوش کن. یه شب بارونی وقتی ستاره ها پررنگ شده بودن من.. دلم گرفته بود‌. نمیدونم چرا. حالم وحشتناک بود. ستاره های پررنگ یه راه رو ساخته بودن که من دنبالش کردم. من جسد خواهر عشق زندگیمو تو یه کلبه پیدا کردم. و گردنبند عشقمو که خونی بود. وقتی پلیس خبر کردم همه فکر کردن کار منه و بعد دستگیرم کردن. و چون کارای عجیبی می‌کردم و یه سری عارضه های فیزیکی داشتم فکر کردن من یه روانی ام. منم چون اون صحنه هارو دیده بودم حالم خوب نبود و کارایی کردم که یه جورایی این قضیه رو ثابت می‌کرد."
جولیت:"خب؟ خودت داری میگی روانی هستی!"توماس:"نه! جولیت من تورو میشناسم فقط بهم گوش کن بچه!"توماس با دو دستی که روی شیشه قرار دارند کمی خم می‌شود تا صورتش رو‌به‌روی صورت جولیت قرار بگیرد.توماس:"مگه اسم داداشت اِدی نبود؟"جولیت خشکش می‌زند. یک قدم عقب می‌رود‌‌.توماس:" من داداش رفیقشم باشه؟ برادرم خارج از کشوره. خیلی ازش خبر نداشتم. ولی قبلا با اِدی یه جا درس می‌خوندن. اِدی رو می‌شناختم. من کسیم که.."جولیت:"من تورو نمیشناسم باشه؟ لطفا ولم کن برو!"توماس:"من-"جولیت:"گفتم نه!"توماس فریاد می‌کشد:"من کسی‌ام که به تو اون کتاب کوفتی رو داد وقتی فقط ۱۲ سالت بود! من بودم که تورو با اون کتاب روانی‌وار آشنا کردم! من بودم! من بودم که اون کاغذ که لیست چند کتاب بود رو گذاشتم لای کتابی که داشتی می نوشتی! من! من بودم که زیرش نوشتم ادامه بده داستان هات قشنگن!"جولیت حیرت زده به توماس خیره می‌شود.جولیت:"ولی... ولی... من تورو یادم نمیاد. اصلا اینطوری نبود... کسی که کتابو بهم داد.."توماس با صدایی پر از حرص و نازک تقریبا فریاد می‌کشد:"مشخصه کسی که کل مدتی که داداشت بستری بود و تو اینجا بودی تو شیشه مونده تغییر می‌کنه!"جولیت تنها به توماس خیره می‌شود.توماس:"ا-اون خانومه که اومد دنبالت.. ازش نترس. اون یکم واقعا روانیه. ولی آسیبی نمی‌رسونه. و طبق چیزایی که بهم گفت یه رفیق نقاش و یه.. رفیق نوازنده داری"جولیت:"ب-به تو چه. فقط بگو چی‌میخوای"توماس به چشم هاب جولیت نگاه می‌کند:"من رو آزاد کن. باید عشقمو پیدا کنم. ممکنه زنده باشه" جولیت:"م-من یه بیمارم. چطور تو رو آزاد کنم"توماس:"ساده‌ست! کمکم کن از اینجا بیام بیرون. بعد خودم یه مدرک پیدا می‌کنم که دیوونه نیستم. نشون میدم قاتل نبودم. سخته.. ولی انجامش میدم.. بخاطر اون.."جولیت:"میدونی که فراری دادنت راحت نیست درسته؟"توماس لحظه ای فکر میکند:"اره.. فقط میتونی از اتاق شیشه‌ای بیاریم بیرون.. نه از بیمارستان"جولیت به توماس خیره شده است.توماس لحظه‌ای فکر می‌کند سپس به جولیت می‌گوید:"باید برای اندریک مدرک ببری..."

۱۲:۰۲

thumbnail

۱۲:۰۳

thumbnail

۱۲:۰۳

بازارسال شده از ربات ناشناس
thumbnail
☆𝓪 𝓶𝓮𝓼𝓼𝓪𝓰𝓮 𝓯𝓻𝓸𝓶 𝓺𝓾𝓲𝓬𝓴 𝓯𝓵𝓲𝓬𝓴𝓼 𝓬𝓱𝓪𝓷𝓷𝓮𝓵 :𝓛𝓪𝓭𝓲𝓮𝓼 𝓪𝓷𝓭 𝓰𝓮𝓷𝓽𝓮𝓵𝓶𝓮𝓷,☆ @tiktoky
☆𝒊 𝒊𝒗𝒊𝒏𝒕𝒆 𝒚𝒐𝒖 𝒕𝒐 𝒎𝒚 𝒄𝒉𝒂𝒏𝒏𝒆𝒍☆
@tiktoky
☆𝐰𝐞 𝐚𝐫𝐞 𝐚𝐜𝐭𝐢𝐯𝐢𝐧𝐠 𝐚𝐛𝐨𝐮𝐭 𝐚𝐧𝐲𝐭𝐡𝐢𝐧𝐠 𝐲𝐨𝐮 𝐜𝐚𝐧 𝐭𝐡𝐢𝐧𝐤 𝐨𝐟☆
☆i̺͆ w̺͆o̺͆u̺͆l̺͆d̺͆ b̺͆e̺͆ h̺͆a̺͆p̺͆p̺͆y̺͆ i̺͆f̺͆ y̺͆o̺͆u̺͆ a̺͆c̺͆c̺͆e̺͆p̺͆t̺͆ o̺͆u̺͆r̺͆ i̺͆n̺͆v̺͆i̺͆t̺͆a̺͆t̺͆i̺͆o̺͆n̺͆ a̺͆n̺͆d̺͆ b̺͆e̺͆c̺͆o̺͆m̺͆e̺͆ a̺͆ m̺͆e̺͆m̺͆b̺͆e̺͆r̺͆☆

۱۵:۴۲

عشق به نرسیدنه. اگر بخوان به همدیگه برسن که دیگه عشق نیستقباد و شهرزادشیرزاد و خاتونامیر و شیرینخدیجه و سیاوشحاتم و مارالساحل و صدراامیرعلی و نوشیننادر و هماکاوه و همتامریم و نادر

۷:۲۵

thumbnail

۹:۱۱

بازارسال شده از ربات ناشناس
دروددددمن همین امروز ی دیلی زدم کمکم می‌کنی زیاد بشمممم 🩷🩷🩷@someonelikeu

۹:۱۳

"خاطرات گمشده"در آستانه به جنون رسیدن، به دنبال او می‌گردم. به دنبال دنیایی زیبا می‌‌گردم. به دنیایی که همه چیز اجبار نباشد.
جولیت:"چی؟! من؟! مگه خودت قرار نبود مدرک ببری؟"توماس:"از نظر خودت من میتونم از این زندان کوفتی بیام بیرون!؟"جولیت چیزی نمی‌گوید. توماس نفس عمیقی می‌کشد. توماس:"ببین.. تو.. شماها.. باید یه نشانه داشته باشید. یعنی.. وای چطوری بگم؟ تاحالا شده یه داستان بنویسی که اصلا ندونی چرا داری می‌نویسیش و هیچوقت نتونستی تمومش کنی؟ ولی همزمان انگار نمی‌تونی بندازیش دور و فراموشش کنی؟"جولیت کمی فکر می‌کند:"آره‌.."توماس:"خودشه! خب بقیه چطور؟"جولیت با خود فکر می‌کند و به یاد آن دفتر نئو می‌افتد که تنها یک نقاشی بارها و بارها در آن تکرار شده بود.جولیت:"شاید.."توماس:"خودشه! برید بزاریدشون کنار هم! نمیدونم وای.. اصلا ادرس جایی که باید برید هم یادم نمیاد. فقط میدونم ستاره هارو دنبال کردم."جولیت:"ببخشید توماس.. ولی بی فایده‌اس.."توماس:"نه وایسا!"جولیت عقب عقب به سمت آسانسور می‌رود‌.توماس:"جولیت! نه! صبر کن! لطفا!"جولیت دکمه آسانسور را می‌زند و درب آسانسور درحال بسته شدن است.توماس:"حداقل بهش فکر کن! باشه؟"درب آسانسور بسته می‌شود. جولیت دست هایش را بر روی صورتش می‌گذارد. نکند این ها همه یک خواب بودند.جولیت:"کاش خواب باشه..وای.."جولیت به طبقه خودشان می‌رسد. به سمت اتاق خودش راهی می‌شود که ناگهان نئو و هیکاری را آن‌جا می‌بیند.نئو:"وای بالاخره! کجا بودی؟؟"جولیت:"قبرستون. معلومه که تیمارستان بودم دیگه"هیکاری:"قرار بود نری!"جولیت:"من که نرفتم. بردنم"نئو:"تعریف می‌کنی یا نه؟"جولیت بر روی تخت رها می‌شود و همه اتفاقات را تعریف می‌کند.نئو:"قضیه جدی شد..."جولیت:"میدونم. ولی من کاری برای یه روانی انجام نمیدم."نئو:"همچنین. حالا که هیکاری خیالش راحت شد که سالمی، من میرم به خوابم برسم"جولیت:"شبت به ترسناکی اون زن"نئو:"نظر لطف شماست"نئو از اتاق بیرون می‌رود. هیکاری کمی دیگر پیش جولیت می‌ماند.جولیت:"به خدا خوبم هیکاری. میخوام بخوابم. لطفا"هیکاری:"خب.. باشه."جولیت:"اونقدرم به الکساندر فکر نکن. خوب میشه"هیکاری سرش را تکان می‌دهد و از اتاق بیرون می‌رود. جولیت نفس عمیقی می‌کشد و به زیر پتویش پناه می‌برد. نمی‌تواند به حرف های توماس فکر نکند. هرکه دیگر بود هم نمیتوانست آن اتفاقات را فراموش کند. شب با افکاری بی انتها می‌گذرد. چشمان جولیت بالاخره بسته می‌شوند.در همین حین نئو نیز در افکارش غرق شده به و دفترچه اش زل زده است.نئو:"این نقاشی بی معنی.. شاید برای کس دیگه ای معنا داشته باشه..بیخیال."نئو دفترچه را کنار می‌گذارد و به قرص های کنار تختش نگاه می‌کند. نمی‌داند کی قرار است از دست آنان خلاص شود. هیکاری نیز دلتنگ سازش است. خیلی وقت است ساز نزده و تنها دوباره می‌خواهد در صدای آن غرق شود. بالاخره با نگاه به مادرش خوابش می‌برد. اندریک در ماشین خود نشسته است و به کلید ماشین خیره شده. نمی‌داند قرار است چگونه با عاشق بودن ادامه دهد و به هیچکس چیزی نگوید.همگی در آستانه به جنون رسیدن هستند، ..
صبح، جولیت دیرتر از همیشه بلند می‌شود. بلند می‌شود و به سمت هیکاری راه می‌افتد‌. ولی هیکاری هنوز کنار مادرش است. پس جولیت تصمیم می‌گیرد آرامششان را بهم نزند. به سمت کافه راه می‌افتد که با نئو رو به رو می‌شود.نئو:"دیر پاشدی"جولیت:"خوابم میومد؛ میتونم ۱۰ سال بخوابم"نئو حرفی نمی‌زند.جولیت:"خب..؟ امروز میخوای چیکارا کنی؟"نئو به دیوار تکیه می‌دهد.نئو:"نمیدونم. شاید رو نقاشیم کار کنم"جولیت با اینکه نئو نپرسید "تو چطور؟" خودش می‌گوید:"منم شاید سعی کنم یکی از داستانامو تموم کنم. و با‌ اندریک صحبت کنم. نمیدونم. حوصله سر بره ولی خب میرم تو بیمارستان چرخ بزنم."نئو:"اوهوم"جولیت به نئو نگاه می‌کند:"خیلی ساکت و کم حرفی."نئو:"اسمش ساکت و کم حرف بودن نیست اسمش رومخ نبودنه"جولیت به دور دست خیره می‌شود:"اصلا هرچی تو بگی"نئو:"باشه. حوصله ندارم"نئو به سمت بیمارستان راه می‌افتد. جولیت در حیاط می‌ماند. به دیوار تکیه می‌دهد و به ابر های خیره می‌شود.جولیت:"حوصله.ام.سر.رفته"جولیت به سمت بیمارستان می‌دود و به اتاقش می‌رود. کتابی که هیچوقت نتوانسته بود تمام کند را برمی‌دارد، کتابی که شاید توماس از آن صحبت می‌کرد؛ و شروع به نوشتن می‌کند.جولیت:"نه!"و چند جمله را خط می‌زند و جملات دیگری جایگزین می‌کند.جولیت:"نه بازم معنی نداره."دوباره خط می‌زند و دوباره جایگزین می‌کند.دوباره و دوباره.جولیت:"چرا نمیشه! لعنتی!"

۱۱:۰۰

thumbnail
اَگَر بِدانَم،...
join=> @Authorslifebook

۱۱:۰۱

thumbnail

۱۱:۰۴

alec-benjamin-let-me-down-slowly_58344184.mp3

۰۲:۵۷-۲.۷۱ مگابایت

۱۱:۰۴