سلامدوستان یک بنده خدایی برای امرار معاش نماز قضا میخوانند و روزه میگیرند، لطفا اگر عزیزی از اطرافیانتون به رحمت خدا رفتن و میخواهید براشون انجام بدید، اطلاع بدید که به این بنده خدا بسپریم.
#رحماء_بینهم
#رحماء_بینهم
۴:۳۴
شما که غریبه نیستید
آثار هوشنگ مرادی کرمانی را حتما خواندهاید، اگر نخواندهاید، قصههای مجید را حتما دیدهاید، ایضا فیلم مهمان مامان را. قصههای مجید برگرفته از کتاب هوشنگ مرادی کرمانی است. هوشنگ مرادی کرمانی قصهگو است، او حتی وقایعی که در کودکی بر او گذشته را هم در قالب قصه تعریف میکند و نه روایت.شما که غریبه نیستید قصهی کودکی خود اوست در سیرچ کرمان. هوشنگ مرادی کرمانی آنچه بر او در کودکی گذشته را مثل آب زلال و گوارایی در قصه ریخته و تعارف میکند، وقتی آن را سر میکشید تازه میفهمید روحتان چهقدر چنین آب گوارایی را میطلبیده. چهقدر قصه در عین سادگی معجزهگر است، چه قدر خوب که آدمها قصه را اختراع کردند و بعضی قصهگو شدند، و چه قدر بد که قصه در زندگی ما به حاشیه رفته.
*
چند روز پیش در لینکدین فرستهای دیدم، خانمی (پرستار یا پزشک یا ماما) از یک نوزاد تازه متولد شده عکس گذاشته بود و برای کودک و مادرش که در ۵۲ سالگی با تخمک اهدایی مادر شده بود ابراز خوشحالی کرده بود. پایین فرسته پر بود از نظراتی که معتقد بودند پدر و مادر خودخواهی و کمعقلی به خرج دادهاند و بچه چه گناهی کرده که باید جور پدر مادر پیرش را بکشد که چون آنها میخواستهاند لذت پدر مادر شدن را بچشند، او باید با چنین اختلاف سنیای آن هم در چنین شرایطی به دنیا بیاید. بعضی هم با خواندن این نظرات خدا را شکر کرده بودند که خیلی از هموطنانشان آن قدر عاقل هستند که بفهمند چنین کاری چه قدر زشت است و آدمها در این سن آن هم با این شرایط مالی و اجتماعی نباید بچه بیاورند. آن هم بچهای که در جوانی باید پرستار پدر و مادر پیر خود شود.بماند که نمیدانم آنهایی که چنین فکری میکنند برنامهشان برای پیری چیست؟ تصور میکنند از پا افتاده نمیشوند؟ به هیچ به مراقبتی نیاز نخواهند داشت؟ اگر نیاز پیدا کنند چه کسی قرار است این مراقبت را به عهده بگیرد؟ چون خودشان که برای ظلم نکردن به یک موجود، اصلا آن را به دنیا نیاوردهاند، یا باید خودکشی کنند که کسی به زحمت نیفتند یا باید این زحمت را گردن بچههای دیگران بیندازند، همانهایی که دلشان برایشان میسوخته و پدر مادرهایشان را سرکوفت میزدند که چرا با بیفکری و خودخواهی آنها را به دنیا اوردهاند، حالا نه تنها باید از پدر مادر خود مراقبت کنند، بار این سالمندهای عاقلِ دوران جوانی را هم بایند بکشند.البته راه دیگری هم هست و آن هم خودکشی است که در پیری باری برای هیچ جوانی نباشیم چه فرزند خودمان، چه دیگری
.
*هوشو (همان هوشنگ مرادی کرمانی به زبان همولایتیها) شش ماهه بوده که مادرش از دنیا میرود، پدرش زنده بوده اما پیش او نبوده، وقتی هم که پیدا میشود و پیش او میآید به خاطر اختلال ذهنی عملا قادر به پدری کردن برای هوشو نبوده. خودش مینویسد :" همهی پیرهای آبادی را به یاد میآورم و با انگشتهایم میشمارم، فکر میکردم آغ بابا و ننه بابام از همان اول پیر بودهاند و پیر به دنیا آمدهاند و یک روز غیب میشوند و من تنها میمانم، گریهام میگرفت."
هوشنگ مرادی کرمانی از گفتن این داستان واقعی در خصوص خودش و پدر و مادرش ابایی ندارد، هرچند که غمگین باشد. میگوید از کودکی ذهنی خیالپرداز و قصهباف داشتم، قصهها جای خالی پدر و مادرم را پر میکردند، در دامن قصه بودم، انگار که در دامن مادر، لطافت خیال بزرگم کرد. اینها را (نقل به مضمون) در برنامه اکنون میگفت، و انگار که دارد آیهی و یرزقه من حیث لایحتسب را تفسیر میکند.
حتما مادر هوشنگ مرادی کرمانی هم زن عاقلی نبوده، که حساب فقر و خیلی چیزها را نکرده، و بچهای را به دنیا آورده، اما برای تا نسلها بعد آدم و کودک و بچه که بد نشد، برای آبروی قصه، برای حال آدمها، خوب هم شد. حتی برای خود هوشو هم. انگار خدا حواسش بوده که گر ز حکمت ببندد دری، ز رحمت گشاید در دیگری...
@badiyero
آثار هوشنگ مرادی کرمانی را حتما خواندهاید، اگر نخواندهاید، قصههای مجید را حتما دیدهاید، ایضا فیلم مهمان مامان را. قصههای مجید برگرفته از کتاب هوشنگ مرادی کرمانی است. هوشنگ مرادی کرمانی قصهگو است، او حتی وقایعی که در کودکی بر او گذشته را هم در قالب قصه تعریف میکند و نه روایت.شما که غریبه نیستید قصهی کودکی خود اوست در سیرچ کرمان. هوشنگ مرادی کرمانی آنچه بر او در کودکی گذشته را مثل آب زلال و گوارایی در قصه ریخته و تعارف میکند، وقتی آن را سر میکشید تازه میفهمید روحتان چهقدر چنین آب گوارایی را میطلبیده. چهقدر قصه در عین سادگی معجزهگر است، چه قدر خوب که آدمها قصه را اختراع کردند و بعضی قصهگو شدند، و چه قدر بد که قصه در زندگی ما به حاشیه رفته.
*
چند روز پیش در لینکدین فرستهای دیدم، خانمی (پرستار یا پزشک یا ماما) از یک نوزاد تازه متولد شده عکس گذاشته بود و برای کودک و مادرش که در ۵۲ سالگی با تخمک اهدایی مادر شده بود ابراز خوشحالی کرده بود. پایین فرسته پر بود از نظراتی که معتقد بودند پدر و مادر خودخواهی و کمعقلی به خرج دادهاند و بچه چه گناهی کرده که باید جور پدر مادر پیرش را بکشد که چون آنها میخواستهاند لذت پدر مادر شدن را بچشند، او باید با چنین اختلاف سنیای آن هم در چنین شرایطی به دنیا بیاید. بعضی هم با خواندن این نظرات خدا را شکر کرده بودند که خیلی از هموطنانشان آن قدر عاقل هستند که بفهمند چنین کاری چه قدر زشت است و آدمها در این سن آن هم با این شرایط مالی و اجتماعی نباید بچه بیاورند. آن هم بچهای که در جوانی باید پرستار پدر و مادر پیر خود شود.بماند که نمیدانم آنهایی که چنین فکری میکنند برنامهشان برای پیری چیست؟ تصور میکنند از پا افتاده نمیشوند؟ به هیچ به مراقبتی نیاز نخواهند داشت؟ اگر نیاز پیدا کنند چه کسی قرار است این مراقبت را به عهده بگیرد؟ چون خودشان که برای ظلم نکردن به یک موجود، اصلا آن را به دنیا نیاوردهاند، یا باید خودکشی کنند که کسی به زحمت نیفتند یا باید این زحمت را گردن بچههای دیگران بیندازند، همانهایی که دلشان برایشان میسوخته و پدر مادرهایشان را سرکوفت میزدند که چرا با بیفکری و خودخواهی آنها را به دنیا اوردهاند، حالا نه تنها باید از پدر مادر خود مراقبت کنند، بار این سالمندهای عاقلِ دوران جوانی را هم بایند بکشند.البته راه دیگری هم هست و آن هم خودکشی است که در پیری باری برای هیچ جوانی نباشیم چه فرزند خودمان، چه دیگری
*هوشو (همان هوشنگ مرادی کرمانی به زبان همولایتیها) شش ماهه بوده که مادرش از دنیا میرود، پدرش زنده بوده اما پیش او نبوده، وقتی هم که پیدا میشود و پیش او میآید به خاطر اختلال ذهنی عملا قادر به پدری کردن برای هوشو نبوده. خودش مینویسد :" همهی پیرهای آبادی را به یاد میآورم و با انگشتهایم میشمارم، فکر میکردم آغ بابا و ننه بابام از همان اول پیر بودهاند و پیر به دنیا آمدهاند و یک روز غیب میشوند و من تنها میمانم، گریهام میگرفت."
هوشنگ مرادی کرمانی از گفتن این داستان واقعی در خصوص خودش و پدر و مادرش ابایی ندارد، هرچند که غمگین باشد. میگوید از کودکی ذهنی خیالپرداز و قصهباف داشتم، قصهها جای خالی پدر و مادرم را پر میکردند، در دامن قصه بودم، انگار که در دامن مادر، لطافت خیال بزرگم کرد. اینها را (نقل به مضمون) در برنامه اکنون میگفت، و انگار که دارد آیهی و یرزقه من حیث لایحتسب را تفسیر میکند.
حتما مادر هوشنگ مرادی کرمانی هم زن عاقلی نبوده، که حساب فقر و خیلی چیزها را نکرده، و بچهای را به دنیا آورده، اما برای تا نسلها بعد آدم و کودک و بچه که بد نشد، برای آبروی قصه، برای حال آدمها، خوب هم شد. حتی برای خود هوشو هم. انگار خدا حواسش بوده که گر ز حکمت ببندد دری، ز رحمت گشاید در دیگری...
@badiyero
۱۰:۱۲
در مورد اعتراضات
من فکر میکنم اعتراضات در ایران دو بخش دارد:۱- اعتراض واقعی مردم ناشی از نارضایتی از وضعیت اقتصادی و اجتماعی۲- بازی گروههای بزرگ مافیا برای جلوگیری از اصلاحات اقتصادی
اینکه وضع اقتصاد خوب نیست، به خاطر این است که سیاستهای اقتصادی مخربی در طی سالیان اتخاذ شده که منافع اقتصاد را به جیب مافیای بزرگی میریزد.
مردم، هم به خاطر وضعیت اقتصادی که دایما در حال بدتر شدن هست ناراضی هستند، و هم به خاطر اینکه میبینند سختیها برای مردم است و منافع برای مافیا. مصادیق این مافیا که هر روز چاقتر و متکبرتر از روز قبل در رسانهها به خودنمایی میپردازند هم، به شکل انکارناپذیری جلوی چشم مردم است.
برای بهبود وضعیت، دولت باید اصلاحات اقتصادی مهمی انجام دهد. این اصلاحات از جمله شامل حذف ارز ترجیحی، لغو سیاست تثبیت قیمت، و کاهش تعرفههای وارداتی است. اما ارز ترجیحی، تثبیت قیمتها و موانع غیر تعرفهای یا تعرفههای بالا برای کالاهای وارداتی، ریشه اصلی قاچاق کالا و ارز هستند که محل اصلی فعالیت مافیا است. طبیعی است که چنین مافیای پر قدرتی، حاضر نیست از این منافع دست بردارد.
هر زمانی که دولت بخواهد اصلاحات اقتصادی انجام دهد، این مافیا که اتفاقا ریشههای حکومتی و امنیتی هم دارند، از اعتراضات مردمی به عنوان ابزاری برای جلوگیری از اصلاحات اقتصادی استفاده میکنند.
درنتیجه دچار وضعیتی شدهایم که اعتراضها در طی زمان به ضد خودشان تبدیل شدهاند.اعتراض میکنیم که وضع اقتصادی خوب نیست، اما مافیا از همین اعتراض استفاده میکند تا سیاستهایی را تثبیت کند که وضع اقتصادی را بدتر خواهد کرد...
ممکن است در یک سناریو، افرادی نظرشان این باشد که اعتراضها بالاخره به تغییر نظام منجر خواهند شد و بعد از تغییر نظام همه چیز خوب خواهد شد و کل مسایل حل میشود. به نظر من چنین سناریویی بسیار پر ریسک و کم نتیجه است. نه تغییر نظام به این سادگی که این افراد فکر میکنند، منجر به گذار به دوره ثبات خواهد شد، و نه در نتیجه تغییر نظام، بازی مافیا تغییری خواهد کرد. اتفاقا در چنین شرایطی، زمینه برای فعالیت مافیا مهیاتر خواهد بود و نهایتا ممکن است همان پالن خر عوض شود، اما در وضع مردم بهبودی ایجاد نخواهد شد...
درنتیجه سناریوی دومی که مورد نظر من هست، این خواهد بود که چگونه دولت و حکومت را ملزم به اصلاحات درست اقتصادی کنیم و به این ترتیب با رویکردی ساختاری مافیا را نابود کنیم.
اما مشکل اینجاست که سیاستهای اقتصادی معمولا نتایج کوتاه مدت و بلندمدت متفاوتی دارند.- مثلا افزایش قیمت بنزین، در کوتاه مدت ممکن است به زیان مردم به نظر برسد، درحالیکه در میان مدت و بلندمدت به نفع مردم و به ضرر مافیا خواهد بود.- تک نرخی شدن ارز و حذف نرخهای ارز دولتی، در کوتاه مدت ممکن است به افزایش قیمت برخی کالاها منجر شود، اما در بلندمدت دست مافیای قاچاق ارز را قطع میکند و مردم برنده نهایی خواهند بود.
برای رسیدن به این هدف، باید بتوانیم در درجه اول نتایج سیاستهای مختلف اقتصادی را متوجه شویم و بدانیم هر سیاستی در میان مدت و بلندمدت به نفع مردم است یا به نفع مافیا.
در مرحله بعد باید بتوانیم این سیاستهای درست را به مطالبه عمومی تبدیل کنیم به طوری که هر نماینده مجلس و هر مسوولی در دولت و سایر نهادهای حکومتی که خلاف این سیاستها نظر دهد، دوست مافیا و مخالف مردم شناخته شود و در اثر فشار عموم مردم، ناگزیر به حمایت از اصلاحات اقتصادی واقعی شود...@esmaeilzadehasl
من فکر میکنم اعتراضات در ایران دو بخش دارد:۱- اعتراض واقعی مردم ناشی از نارضایتی از وضعیت اقتصادی و اجتماعی۲- بازی گروههای بزرگ مافیا برای جلوگیری از اصلاحات اقتصادی
اینکه وضع اقتصاد خوب نیست، به خاطر این است که سیاستهای اقتصادی مخربی در طی سالیان اتخاذ شده که منافع اقتصاد را به جیب مافیای بزرگی میریزد.
مردم، هم به خاطر وضعیت اقتصادی که دایما در حال بدتر شدن هست ناراضی هستند، و هم به خاطر اینکه میبینند سختیها برای مردم است و منافع برای مافیا. مصادیق این مافیا که هر روز چاقتر و متکبرتر از روز قبل در رسانهها به خودنمایی میپردازند هم، به شکل انکارناپذیری جلوی چشم مردم است.
برای بهبود وضعیت، دولت باید اصلاحات اقتصادی مهمی انجام دهد. این اصلاحات از جمله شامل حذف ارز ترجیحی، لغو سیاست تثبیت قیمت، و کاهش تعرفههای وارداتی است. اما ارز ترجیحی، تثبیت قیمتها و موانع غیر تعرفهای یا تعرفههای بالا برای کالاهای وارداتی، ریشه اصلی قاچاق کالا و ارز هستند که محل اصلی فعالیت مافیا است. طبیعی است که چنین مافیای پر قدرتی، حاضر نیست از این منافع دست بردارد.
هر زمانی که دولت بخواهد اصلاحات اقتصادی انجام دهد، این مافیا که اتفاقا ریشههای حکومتی و امنیتی هم دارند، از اعتراضات مردمی به عنوان ابزاری برای جلوگیری از اصلاحات اقتصادی استفاده میکنند.
درنتیجه دچار وضعیتی شدهایم که اعتراضها در طی زمان به ضد خودشان تبدیل شدهاند.اعتراض میکنیم که وضع اقتصادی خوب نیست، اما مافیا از همین اعتراض استفاده میکند تا سیاستهایی را تثبیت کند که وضع اقتصادی را بدتر خواهد کرد...
ممکن است در یک سناریو، افرادی نظرشان این باشد که اعتراضها بالاخره به تغییر نظام منجر خواهند شد و بعد از تغییر نظام همه چیز خوب خواهد شد و کل مسایل حل میشود. به نظر من چنین سناریویی بسیار پر ریسک و کم نتیجه است. نه تغییر نظام به این سادگی که این افراد فکر میکنند، منجر به گذار به دوره ثبات خواهد شد، و نه در نتیجه تغییر نظام، بازی مافیا تغییری خواهد کرد. اتفاقا در چنین شرایطی، زمینه برای فعالیت مافیا مهیاتر خواهد بود و نهایتا ممکن است همان پالن خر عوض شود، اما در وضع مردم بهبودی ایجاد نخواهد شد...
درنتیجه سناریوی دومی که مورد نظر من هست، این خواهد بود که چگونه دولت و حکومت را ملزم به اصلاحات درست اقتصادی کنیم و به این ترتیب با رویکردی ساختاری مافیا را نابود کنیم.
اما مشکل اینجاست که سیاستهای اقتصادی معمولا نتایج کوتاه مدت و بلندمدت متفاوتی دارند.- مثلا افزایش قیمت بنزین، در کوتاه مدت ممکن است به زیان مردم به نظر برسد، درحالیکه در میان مدت و بلندمدت به نفع مردم و به ضرر مافیا خواهد بود.- تک نرخی شدن ارز و حذف نرخهای ارز دولتی، در کوتاه مدت ممکن است به افزایش قیمت برخی کالاها منجر شود، اما در بلندمدت دست مافیای قاچاق ارز را قطع میکند و مردم برنده نهایی خواهند بود.
برای رسیدن به این هدف، باید بتوانیم در درجه اول نتایج سیاستهای مختلف اقتصادی را متوجه شویم و بدانیم هر سیاستی در میان مدت و بلندمدت به نفع مردم است یا به نفع مافیا.
در مرحله بعد باید بتوانیم این سیاستهای درست را به مطالبه عمومی تبدیل کنیم به طوری که هر نماینده مجلس و هر مسوولی در دولت و سایر نهادهای حکومتی که خلاف این سیاستها نظر دهد، دوست مافیا و مخالف مردم شناخته شود و در اثر فشار عموم مردم، ناگزیر به حمایت از اصلاحات اقتصادی واقعی شود...@esmaeilzadehasl
۳:۲۸
۵:۱۵
۱۵:۴۹
بازارسال شده از یادداشتها و نوشتههای مصطفی بصیریان
۴:۲۶
۱۴:۲۰
اطلاعات گسترده با عمق بسیار کم، معلوماتی است که فرد را به فریب همهچیزدانی گرفتار میکند و او را به نخوت فکری سوق میدهد.
#درآمدی_بر_تفکر_انتقادی#حسن_قاضیمرادی#کتاب
#درآمدی_بر_تفکر_انتقادی#حسن_قاضیمرادی#کتاب
۴:۲۳
از جملهی "چه کنیمها"
یک اصل قرانی و البته منطقی میگوید تا آزادی فردی رخ نده آزادی اجتماعی حاصل نمی شود. تا آدمهای جامعه تک تک یا حتی میزان قابلقبولی (در حدی که بتوانند سایرین و جامعه را مدیریت کنند) به آزادی و رشد و بلوغ فکری و درونی نرسند نمیشود انتظار داشت آن جامعه پیشرفت کند، توسعه پیدا کند و آزاد و آباد بشود.این روزها که یک عده خسته و خشمگین از وضعیت جامعه چشم امید دارند که ترامپ بیاید آزادشان کند، خیلی دوست میداشتم میتوانستم این مساله را برایشان جا بندازم، که تا زمانی که من و شما همینی هستیم که هستیم، ده مدل حکومت هم که عوض بشود، آش همین است کاسه همین. تا زمانی که باور نکنیم همه آدمها از اول بد و دزد و فاسد نبوده اند، بلکه با ایرادهای ظاهرا کوچک وقتی آب دیدهاند، کمکم تبدیل به شناگران ماهر شدهاند، انتظار تغییر و تحول نابجاست. وقتی لزومی به اصلاح فکری و شخصیتی خودمان نبینیم، هر حکومتی با هر مدلی که بیاید، جز تغییرات جزئی و سطحی دستاوردی نخواهد داشت.میگدال و بوزان از اندیشمندان علوم سیاسی، ضعف کشورهای خاورمیانه را مستقر نبودن یک دولت قوی میدانند، دولتی که ایدهای ارائه بدهد که قابلیت بسیج همگانی مردم را داشته باشد، همهی مردم با آن ایده احساس قرابت داشته باشند و یا حداقل آن را در ضدیت با هویت خودشان نبینند. طبیعتا هر دولتی که سر کار باشد و بخشی از جامعه را نادیده بگیرد ( چه جمهوری اسلامیای که مخالفان و منتقدان خودش را اقلیت یا کم اهمیت بپندارد و نادیدهشان بگیرد، چه پهلوی ای که آن هم با قشر دیگری چنین کند، چه هر حکومت جدیدی که بخشی از جامعه را کم اهمیت و قابل صرف نظر کردن بداند) دیر یا زود دچار این بحران های اجتماعیِ ناشی از تقابل و خشمِ فهم نشدن خواهد شد.اینها مسائل پیچیده ای نیستند که فهمش دشوار باشد، چند دستگی جامعهی فعلی که جلوی چشممان است، مذهبیها از این عدم وجود تعامل اجتماعی و حکومتی باید درس عبرت بگیرند اما نمیگیرند (طبیعتا در مورد همه صادق نیست). سایرینی که فکر میکنند جنگ قدم اول آزادی است هم باید از وقایع لیبی و سوریه و... درس عبرت بگیرند اما چرا فکر میکنند اگر حکومت جدیدی مستقر شد (در خوش بینانهترین حالت که جنگ داخلی و تجزیه رخ ندهد) به راحتی مخالفان خودشان را میکشند یا بیرون میکنند و ایران آباد میشود و تمام؟ این ساده انگاری و تقلیل مساله از کجا می آید؟صرفا یک مثال ساده، اسرائیل با آن همه امکانات و درنده خویی، در متراکم ترین سرزمینِ جهان، بعد از دو سال و نیم، حدود 71 هزار نفر را کشته. تعداد نیروهای سپاه (سایر آخوندها و حکومتی ها و مدافعین یا غیربراندازها بماند) حداقل حدود 250 هزار نفر است. در کم مشارکت ترین انتخابات نظام حدود 13 میلیون نفر به سعید جلیلی رای دادند. ایده برای اصلاح نظام اقتصادی و سیاسی مملکت که بماند، برای مواجهه با همین قشری که در حکومت بعدی مخالف محسوب می شوند راهکاری هست که باز به آشوب و دشمنی و بغض و کینه ختم نشود؟و دقیقا کدام افراد قرار است نهادهای جدیدی که فسادخیز نباشد و اصلاح شده باشد را بسازند؟ فرق آن آدمها با افراد فعلی چیست که خیال مان راحت باشد از اینکه این افراد دچار فساد، عطش قدرت و کسب منفعت نمیشوند؟ مگر آدمی که لباسش عوض شد شخصیتش هم عوض میشود که فرض کنیم با تغییر حکومت معجزه رخ میدهد و آدمها دیگر از جایگاه خودشان سواستفاده نخواهند کرد، به تلاش برای ساخت کشور خودشان و عدم دریافت رانت و عدم استفاده از پارتی و رعایت قانون علاقمند خواهند شد؟ همه با مثالهای ریز و درشت این رفتارها در جایگاههای مختلف سر و کار داریم ( به قول دوستی همان دیکتاتور کوچولوی درونمان).تا زمانی که خودمان را بی نیاز از اصلاح و تغییر می دانیم، تغییرات ظاهری حکومت، حتی اگر با از دست رفتن خون و جان ارزشمند آدمها هم باشد، معجزه نخواهد کرد.برای آن خودسازی، رشد و توسعه فردی، هرچیزی که راحت هستید صدایش کنید، یک عامل مهم درست فکر کردن است، ساده ندیدن و بدیهی نپنداشتن قضایا. برخلاف تصور ما ماهیت خیلی از مسائل، چه سیاسی چه اجتماعی چه حتی دینی، آن چیزی نیست که در وهلهی اول به چشم میآید. آمادگی داشتن برای درگیر شدن با مسائل (درگیری فکری و ذهنی) برای فهم درست آن، یکی از ویژگیهای رشد یافتگی و جامعه مدرن است.طبیعتا کار راحتی نیست اما به میزان تلاش فکری، اضطراب ناشی از گنگ بودن و ناشناس بودن و لاینحل بودن فضا و مسائل کم میشود. اگر این مدت ذهنتان درگیر این بوده که چه می شود کرد، چه برای خودتان چه برای مردم و چه برای حال و آیندهی ایران، پیشنهاد میکنم رنج تلاش برای یادگیری درست فکرکردن را (فارغ از نظرات و گرایشات سیاسی و مذهبی) بپذیریم و این مسیر را شروع کنیم. تفکر نقادانه اصطلاحی غربی است برای توضیح دقیقتر این مفهوم؛ شیوهی رسیدن به داوری هدفمند از طریق بررسی
یک اصل قرانی و البته منطقی میگوید تا آزادی فردی رخ نده آزادی اجتماعی حاصل نمی شود. تا آدمهای جامعه تک تک یا حتی میزان قابلقبولی (در حدی که بتوانند سایرین و جامعه را مدیریت کنند) به آزادی و رشد و بلوغ فکری و درونی نرسند نمیشود انتظار داشت آن جامعه پیشرفت کند، توسعه پیدا کند و آزاد و آباد بشود.این روزها که یک عده خسته و خشمگین از وضعیت جامعه چشم امید دارند که ترامپ بیاید آزادشان کند، خیلی دوست میداشتم میتوانستم این مساله را برایشان جا بندازم، که تا زمانی که من و شما همینی هستیم که هستیم، ده مدل حکومت هم که عوض بشود، آش همین است کاسه همین. تا زمانی که باور نکنیم همه آدمها از اول بد و دزد و فاسد نبوده اند، بلکه با ایرادهای ظاهرا کوچک وقتی آب دیدهاند، کمکم تبدیل به شناگران ماهر شدهاند، انتظار تغییر و تحول نابجاست. وقتی لزومی به اصلاح فکری و شخصیتی خودمان نبینیم، هر حکومتی با هر مدلی که بیاید، جز تغییرات جزئی و سطحی دستاوردی نخواهد داشت.میگدال و بوزان از اندیشمندان علوم سیاسی، ضعف کشورهای خاورمیانه را مستقر نبودن یک دولت قوی میدانند، دولتی که ایدهای ارائه بدهد که قابلیت بسیج همگانی مردم را داشته باشد، همهی مردم با آن ایده احساس قرابت داشته باشند و یا حداقل آن را در ضدیت با هویت خودشان نبینند. طبیعتا هر دولتی که سر کار باشد و بخشی از جامعه را نادیده بگیرد ( چه جمهوری اسلامیای که مخالفان و منتقدان خودش را اقلیت یا کم اهمیت بپندارد و نادیدهشان بگیرد، چه پهلوی ای که آن هم با قشر دیگری چنین کند، چه هر حکومت جدیدی که بخشی از جامعه را کم اهمیت و قابل صرف نظر کردن بداند) دیر یا زود دچار این بحران های اجتماعیِ ناشی از تقابل و خشمِ فهم نشدن خواهد شد.اینها مسائل پیچیده ای نیستند که فهمش دشوار باشد، چند دستگی جامعهی فعلی که جلوی چشممان است، مذهبیها از این عدم وجود تعامل اجتماعی و حکومتی باید درس عبرت بگیرند اما نمیگیرند (طبیعتا در مورد همه صادق نیست). سایرینی که فکر میکنند جنگ قدم اول آزادی است هم باید از وقایع لیبی و سوریه و... درس عبرت بگیرند اما چرا فکر میکنند اگر حکومت جدیدی مستقر شد (در خوش بینانهترین حالت که جنگ داخلی و تجزیه رخ ندهد) به راحتی مخالفان خودشان را میکشند یا بیرون میکنند و ایران آباد میشود و تمام؟ این ساده انگاری و تقلیل مساله از کجا می آید؟صرفا یک مثال ساده، اسرائیل با آن همه امکانات و درنده خویی، در متراکم ترین سرزمینِ جهان، بعد از دو سال و نیم، حدود 71 هزار نفر را کشته. تعداد نیروهای سپاه (سایر آخوندها و حکومتی ها و مدافعین یا غیربراندازها بماند) حداقل حدود 250 هزار نفر است. در کم مشارکت ترین انتخابات نظام حدود 13 میلیون نفر به سعید جلیلی رای دادند. ایده برای اصلاح نظام اقتصادی و سیاسی مملکت که بماند، برای مواجهه با همین قشری که در حکومت بعدی مخالف محسوب می شوند راهکاری هست که باز به آشوب و دشمنی و بغض و کینه ختم نشود؟و دقیقا کدام افراد قرار است نهادهای جدیدی که فسادخیز نباشد و اصلاح شده باشد را بسازند؟ فرق آن آدمها با افراد فعلی چیست که خیال مان راحت باشد از اینکه این افراد دچار فساد، عطش قدرت و کسب منفعت نمیشوند؟ مگر آدمی که لباسش عوض شد شخصیتش هم عوض میشود که فرض کنیم با تغییر حکومت معجزه رخ میدهد و آدمها دیگر از جایگاه خودشان سواستفاده نخواهند کرد، به تلاش برای ساخت کشور خودشان و عدم دریافت رانت و عدم استفاده از پارتی و رعایت قانون علاقمند خواهند شد؟ همه با مثالهای ریز و درشت این رفتارها در جایگاههای مختلف سر و کار داریم ( به قول دوستی همان دیکتاتور کوچولوی درونمان).تا زمانی که خودمان را بی نیاز از اصلاح و تغییر می دانیم، تغییرات ظاهری حکومت، حتی اگر با از دست رفتن خون و جان ارزشمند آدمها هم باشد، معجزه نخواهد کرد.برای آن خودسازی، رشد و توسعه فردی، هرچیزی که راحت هستید صدایش کنید، یک عامل مهم درست فکر کردن است، ساده ندیدن و بدیهی نپنداشتن قضایا. برخلاف تصور ما ماهیت خیلی از مسائل، چه سیاسی چه اجتماعی چه حتی دینی، آن چیزی نیست که در وهلهی اول به چشم میآید. آمادگی داشتن برای درگیر شدن با مسائل (درگیری فکری و ذهنی) برای فهم درست آن، یکی از ویژگیهای رشد یافتگی و جامعه مدرن است.طبیعتا کار راحتی نیست اما به میزان تلاش فکری، اضطراب ناشی از گنگ بودن و ناشناس بودن و لاینحل بودن فضا و مسائل کم میشود. اگر این مدت ذهنتان درگیر این بوده که چه می شود کرد، چه برای خودتان چه برای مردم و چه برای حال و آیندهی ایران، پیشنهاد میکنم رنج تلاش برای یادگیری درست فکرکردن را (فارغ از نظرات و گرایشات سیاسی و مذهبی) بپذیریم و این مسیر را شروع کنیم. تفکر نقادانه اصطلاحی غربی است برای توضیح دقیقتر این مفهوم؛ شیوهی رسیدن به داوری هدفمند از طریق بررسی
۱۶:۴۲
و سنجش نقاط ضعف و قدرت اطلاعات ارائه شده. پیشنهاد من همان کتاب درآمدی بر تفکر نقادانه دکتر حسن قاضی مرادی است. دکتر اکبر سلطانی، هم دوره شفاهی دارند و هم کتاب ترجمه کردهاند که با جستجو به راحتی پیدا می شود.
@badiyero
@badiyero
۱۶:۴۲
کار سختیه واقعا!چه قدر حوصله داریم این روند را مدام طی کنیم؟البته که بعد از یک مدت ملکه میشه و زمان بررسی کم میشود، و از طرفی بدون طی این مراحل نتیجهای که گرفته میشود اعتبار منطقی ندارد.
۸:۱۵
به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل
حالا داستان مردی را میخوانم که بعد از سی سال به روستای محل زندگیاش بازگشته. روستایی با خانههای قدمتدار، در حد ساخته شده به دست آبا و اجداد، با خانههایی که درختهای صد ساله در حیاطهایش جا خوش کرده، با خانههایی که به اسم صاحبانش که نسلها در آن زندگی کردهاند شناخته میشوند. و این یعنی همان تاریخ و داستان و سرگذشت و آدمها و نوستالژی که ذهن من همیشه در پی آن است. مرد بعد از سی سال برمیگردد و دیگر خبری از آن خاطرهها از ان آدمها و زندگیها نیست، جای آن را سنگینی نبودن و فقدان و حسرت گرفته. جای آن را پراکنده شدن در جغرافیای بیقاعدهی قرن بیست و یک گرفته. و نه صرفا چون نسل عوض شده، که ای کاش اینگونه بود؛ چون عدهای عزم کردهاند تاریخ و جغرافیا و هویت را تغییر دهند. چون عدهای عزم کردهاند سرزمینی را که هزارها سال پیش خدا به پیغمبرشان در ازای نبردی مقدس وعده دادهبود، که از زیر بار همان نبرد هم شانه خالی کردند، حالا به مالکیت خود درآورند. آدمهایی را که نسلها پیش آنجا سکونت داشتند آواره کردند و کشتند که آنجا را خانه خود کنند. و حالا مرد بعد از سی سال آمده و خانهها را خالی از آدمها و حتی اثرشان میبیند. درختها را قطع شده و روستا را بیرونق. مغازهها تعطیل شده و زمینهای کشاورزی بدون کشت. از هر که میپرسد یا کشته شده یا رانده شده و بالاجبار در جایی دیگر که سرزمینِ او را به رسمیت نمیشناسند سکونت میکند. و من میترسم که اگر منِ بی ربط به آن خانهها و داستانها این طور غمزده و دلگیر میشوم، پس کسی که این همه آشنایی با آن همه خاطرات دارد با این مواجهه چه میکند؟ همین همذات پنداری ترسناک است. این حسی که میخواستم فقط مشترک بین ما باشد حالا ترسناک است. نمیدانم این مرد و مردها و زنهای شبیه او با این اتفاق چه طور برخورد میکنند؟ چه طور زندگی خود را ادامه میدهند؟ چه طور این بار سنگین بودن و نبودن را تحمل میکنند؟ مرید برغوثی آوارهی فلسطینی ست از شهر تاریخی رام الله، از روستای دیرغسانه با خانههای سنگی از قرن هیجده، که بعد از سی سال اجازه پیدا میکند به وطن خودش برگردد و از نزدیک با حسرت و رد گذشته و خاطرات مثل مه گم شده در تاریخ مواجه شود. مرید برغوثی از بخت بدش شاعر است و شرح این دیدار را به لطافت در کتابش آورده، هرچند نمی دانم اصلا ممکن است خشونت و درد جدایی و حسرت را به لطافت بیان کرد یا نه. جمع نقیضین است. شاید بهتر باشد بگویم سعی کرده هرانچه این دیدارِ بیمانند بر سر روح و فکر او میاورد را بیان کند. فقط از دیدارش نگفته، از پسرش تمیم که فلسطینی است اما در بیست سالگی هنوز وطنش را ندیده و تلاش برای کسب مجوز ورود او هم گفته. مرید برغوثی بابت کتاب #بازگشت_به_رامالله جایزه هم گرفته. بابت این مرثیهای که به رشته تحریر درآورده مدال ادبی نجیب محفوظ به او تقدیم شده. همذات پنداریِ غریبی است. مثل کابوسی که می دانی کابوس است و واقعی نیست اما نمی توانی بیدار شوی و خود را از آن برهانی. اما این همذات پنداریها، خواندن این دردها، این واقعیتهای جاری اما دور از دسترس ما برای ما ضروری است. برای هر مایی که در این دنیا زندگی میکند و میخواهد بداند این دنیا چه جور جایی است و آدمیانش چه جور ادمیانی هستند، ضروری است. @badiyero
مرید برغوثی در دوران دانشجویی در مصر، با رَضوی عاشور، رماننویس مصری و استاد دانشگاه ازدواج کرد.من پناهنده نیستم یکی از کتابهای معروف رضوی عاشور است.تمیم برغوثی تنها فرزند آنهاست، که علوم سیاسی خوانده و شاعر است، و استاد دانشگاه جرجتاون واشنگتن در امریکا.در خارج از فلسطین بزرگ شده و زندگی کرده، اما همچنان ذوق و دانشش در خدمت هویت و آرمانهایش و وطنش است.
با این مقدمه کلیپ زیر را ببینید.
با این مقدمه کلیپ زیر را ببینید.
۱۱:۰۶
بازارسال شده از حماة الحق
وقتشه مروری داشته باشیم به نکاتی که تمیم البرغوثی درمورد آتش بس ایران و اسرائیل گفت:
این نبرد، جنگی صفر و صد و سرنوشتساز است که تنها با فروپاشی کامل یکی از دو طرف به پایان میرسد. هرگونه آتشبس یا آرامش موقت، تنها تاکتیکی برای تغییر شکل جنگ است و به معنای پایان درگیری نیست. تاریخ خود گواه است که رژیم صهیونیستی حتی در سایه طولانیترین توافقها — مانند پیمان صلح با مصر — از خواست توسعهطلبانه خود دست برنداشته و آتشبس را به ابزاری برای جنگ، خیانت و ترور تبدیل کرده است.
شکست ایران در این نبرد به معنای تسلط کامل اسرائیل بر منطقه خواهد بود و پیامدهایی فاجعهبار در پی دارد: کوچ اجباری فلسطینیان، تهدید تمامیت ارضی کشورهای همسایه مانند مصر و اردن، و کاهش شدید نقش استراتژیک همه دولتهای منطقه.بنابراین، این لحظه، آخرین فرصت تاریخی برای نابودی پروژه صهیونیستی، پیش از وقوع تغییرات دموگرافیک غیرقابل بازگشت است.
#تمیم_البرغوثیشاعر ، نویسنده و تحلیلگر فلسطینی
به حماة الحق بپیوندید:بله | ایتا | تلگرام | اینستاگرام | واتساپ
این نبرد، جنگی صفر و صد و سرنوشتساز است که تنها با فروپاشی کامل یکی از دو طرف به پایان میرسد. هرگونه آتشبس یا آرامش موقت، تنها تاکتیکی برای تغییر شکل جنگ است و به معنای پایان درگیری نیست. تاریخ خود گواه است که رژیم صهیونیستی حتی در سایه طولانیترین توافقها — مانند پیمان صلح با مصر — از خواست توسعهطلبانه خود دست برنداشته و آتشبس را به ابزاری برای جنگ، خیانت و ترور تبدیل کرده است.
شکست ایران در این نبرد به معنای تسلط کامل اسرائیل بر منطقه خواهد بود و پیامدهایی فاجعهبار در پی دارد: کوچ اجباری فلسطینیان، تهدید تمامیت ارضی کشورهای همسایه مانند مصر و اردن، و کاهش شدید نقش استراتژیک همه دولتهای منطقه.بنابراین، این لحظه، آخرین فرصت تاریخی برای نابودی پروژه صهیونیستی، پیش از وقوع تغییرات دموگرافیک غیرقابل بازگشت است.
#تمیم_البرغوثیشاعر ، نویسنده و تحلیلگر فلسطینی
به حماة الحق بپیوندید:بله | ایتا | تلگرام | اینستاگرام | واتساپ
۱۱:۰۶
بازارسال شده از حماة الحق
و این هم نکات تکمیلی البرغوثی پیرامون کودتای ایران
به حماة الحق بپیوندید:بله | ایتا | تلگرام | اینستاگرام | واتساپ
به حماة الحق بپیوندید:بله | ایتا | تلگرام | اینستاگرام | واتساپ
۱۱:۰۶
از اینکه ملت همدلی نیستیم، شادی یک عدهمون بغض بقیه ست و بالعکس، از اینکه این قدرر فاصلهست بینمون برای فهم همدیگه، عمیقا غمگینم.از اینکه هر کس میترسه نظرش رو بگه، حتی سوال بپرسه، از اینکه هموطینیم ولی خیلیهامون همدیگه رو دشمن یا در بهترین حالت، ضد شدید میدونیم، عمیقا غمگینم.
دوست داشتم مثل زمانی که بچه بودیم و ۲۲ بهمن برامون جشن بود، الان هم یک جشن ملی بود، ولی میدونیم که نیست، که الله اکبر ما خار چشم یک عده است، و نظر اونها هم متقابلا، و زبان بین خیلیها فحش و لعنته...
به خیلیهایی که دل بریدن از این انقلاب یا ناامیدن حق میدهم. من امشب الله اکبر گفتم ولی عمیقا از این فاصله، از این حال شدیدا ناهمگون هموطنهام، و از کمکاریهای خودم غمگینم.
و البته که اینجا پایان کار نیست، غمگینم ولی هنوز امیدوارم.امیدوارم که به زودی، شاید هم نه خیلی زود، همه حال خوبی رو تجربه کنیم...
#الله_اکبر#بیستویک_بهمن_۱۴۰۴
@badiyero
دوست داشتم مثل زمانی که بچه بودیم و ۲۲ بهمن برامون جشن بود، الان هم یک جشن ملی بود، ولی میدونیم که نیست، که الله اکبر ما خار چشم یک عده است، و نظر اونها هم متقابلا، و زبان بین خیلیها فحش و لعنته...
به خیلیهایی که دل بریدن از این انقلاب یا ناامیدن حق میدهم. من امشب الله اکبر گفتم ولی عمیقا از این فاصله، از این حال شدیدا ناهمگون هموطنهام، و از کمکاریهای خودم غمگینم.
و البته که اینجا پایان کار نیست، غمگینم ولی هنوز امیدوارم.امیدوارم که به زودی، شاید هم نه خیلی زود، همه حال خوبی رو تجربه کنیم...
#الله_اکبر#بیستویک_بهمن_۱۴۰۴
@badiyero
۱۸:۰۴
امروز جمعیت خیلی زیاد بود، دیشب هم صدای اللهاکبر.
احتمالا خیلیهایی که موافق نظامن، از این اتفاق خوشحال باشن.
بیایید به این چند تا سوال و موقعیت فکر کنیم:
۱. فرض کنید همین فردا امکان راهپیمایی مخالفین نظام (به هرر دلیلی، چه سلطنت طلب چه هر گرایش دیگه) در امنیت کامل، بدون سرکوب و البته آشوب اغتشاشگرها (مثل همین راهپیمایی امروز) فراهم شد، فکر میکنید چه جمعیتی را شاهد خواهید بود؟ بیشتر از امروز یا کمتر؟ با چه اختلافی؟
۲. در وهله بعد اگررر از میزان جمعیت جا خوردید، حس بعدیتون چیه؟ هم به این اتفاق و هم به ان ادمها، خوشحالی؟ ناراحتی؟ خشم؟
۳. راهکارتون چیه؟ به نظرتون با آن آدمها و خواستهشون چه باید کرد؟ چه جور باید تعامل کرد؟ کجا باید دیدشون؟ آیا حقشون با منِ نوعیِ موافق نظام، در مسائل مختلف یکیه؟
@badiyero
احتمالا خیلیهایی که موافق نظامن، از این اتفاق خوشحال باشن.
بیایید به این چند تا سوال و موقعیت فکر کنیم:
۱. فرض کنید همین فردا امکان راهپیمایی مخالفین نظام (به هرر دلیلی، چه سلطنت طلب چه هر گرایش دیگه) در امنیت کامل، بدون سرکوب و البته آشوب اغتشاشگرها (مثل همین راهپیمایی امروز) فراهم شد، فکر میکنید چه جمعیتی را شاهد خواهید بود؟ بیشتر از امروز یا کمتر؟ با چه اختلافی؟
۲. در وهله بعد اگررر از میزان جمعیت جا خوردید، حس بعدیتون چیه؟ هم به این اتفاق و هم به ان ادمها، خوشحالی؟ ناراحتی؟ خشم؟
۳. راهکارتون چیه؟ به نظرتون با آن آدمها و خواستهشون چه باید کرد؟ چه جور باید تعامل کرد؟ کجا باید دیدشون؟ آیا حقشون با منِ نوعیِ موافق نظام، در مسائل مختلف یکیه؟
@badiyero
۱۱:۳۰
یه کشور دیگه بیاد کشور من رو بمبارون کنه، بعد یه سری کشورهای دیگه بیان سرمایه بیارن توی کشور من و نفت کشور من رو بخرن که من توی رفاه زندگی کنم.شما هیچجا توی ذهنیت ایرانی، کار و تلاش نمیبینی :))فقط دلالی و مفتخوری و آمادهخوری :)))
https://t.me/Enaarah
https://t.me/Enaarah
۸:۳۰
به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل
یک همکار دارم، اعلیحضرت اعلیحضرت از دهانش نمیافته، قبلنا در نوجوانی مکبر بوده، الانا چند سالیه فهمیده چه خبطی میکرده و با اسلام سر کار بوده. این قسمت از کتاب #شکست_شاهانه رو که در خصوص ماجراهای مرداد ۳۲ و مصدق و اوضاع شاه و فکر خروج از ایران و نقل قول از خود شاه هست رو به ایشون تقدیم میکنم
: "این مرا، به عنوان یک مسلمان معتقد، به یاد هجرت محمد (ص) از مکه در سال ۶۶۲ با تقویم شما و سال اول با تقویم خودمان میاندازد. او فقط برای جلب انظار به موقعیت خویش هجرت کرد. من هم میتوانم همین کار را بکنم." @Badiyero
این همکارم طی تحلیل صبحگاهی برای یک نفر دیگه، داره از بیفرهنگیهای ملت تعریف میکنه و میگه دلم میخواد فقط رژیم عوض شه، به یک سریا بگیم عا، ببین هیچی درست نشد، بابا فرهنگ آدما باید درست شه، همه چی که گردن رژیم و نظام نیست
.
هزار ماشاالله به این فهم و شعور واقعا
.
ارادتش به شاهنشاه سابقه گویا (اونم نسبت به خیلیها متعصبانه نیست)، به بیعرضگیِ این بندهخدای فعلی که تو صفه واقفه.جنگطلب هم نیست.
یک کف مرتب به افتخارش لطفا
.
#عیب_میجمله_بگفتی_هنرش_نیز_بگو
@badiyero
هزار ماشاالله به این فهم و شعور واقعا
ارادتش به شاهنشاه سابقه گویا (اونم نسبت به خیلیها متعصبانه نیست)، به بیعرضگیِ این بندهخدای فعلی که تو صفه واقفه.جنگطلب هم نیست.
یک کف مرتب به افتخارش لطفا
#عیب_میجمله_بگفتی_هنرش_نیز_بگو
@badiyero
۴:۳۲
دستورالعمل های ماه مبارک رمضان.mp3
۲۹:۵۸-۲۰.۸۱ مگابایت
#شیخ_اسماعیل_رمضانی #هیئت_ریحانه_النبی#رمضان_۱۴۴۷#رمضان
۷:۰۰
قمار بزرگ!
یاسر عرب
چرا بخشی از ایرانیان یا موافق حمله نظامی آمريکا هستند یا مخالفتی ندارند؟
در یادداشتهای نیروهای ارزشی دیدهام که این افراد یا تیپ فکری را، به برچسبهایی چون وطن فروش و خائن و بی غیرت و غرب زده و ... متهم کردهاند!
اما بیایید یک لحظه بدون شعار حرف بزنیم. وقتی میبینیم عدهای صریح میگویند «انشا الله بزنند شاید این بدبختی درست شود» و عدهای هم میگویند «دیگر برایمان فرقی ندارد»، ما با یک زخم روانی طرفیم، نه فقط یک تحلیل سیاسی! و بزرگواران یادشان نرود، این حال جامعه هم، یکشبه ساخته نشده!
چطور شد که اینطور شد؟
۱) خستگی عمیق و حس بیاثری
آدم وقتی سالها رای بدهد، صبر کند، هزینه بدهد، امید ببندد و آخرش حس کند تغییری در زندگیاش ایجاد نشده، کمکم به این جمعبندی میرسد که «از ما کاری برنمیاد» این همان درماندگی آموختهشده است. در این نقطه، شوک بیرونی وسوسهکننده میشود.
اما اینکه جامعه به چنین نقطهای برسد، یعنی مسیرهای اصلاح تدریجی یا بسته شده یا بیاثر مانده. وعدههای بیسرانجام، مشارکت محدود، و نشنیدن صدای مردم، مستقیم به پای حاکمیت نوشته میشود.
۲) امید بستن به شوک برای شکستن قفل!
وقتی ساختار سالها در یک وضعیت قفلشده بماند، ذهن دنبال «تکانه» میگردد. بعضیها حمله را نه بهعنوان آرزو، بلکه بهعنوان آخرین متغیر تغییردهنده تصور میکنند. یک قمار بزرگ برای شکستن بنبست!
اما اگر جامعهای به این نتیجه برسد که تنها راه تغییر، ضربه بیرونی است، یعنی سازوکارهای اصلاح داخلی کار نکرده یا جدی گرفته نشده. این قصور، قصورِ ساختاری است.
۳) تحلیلهای ساده در فضای بسته
در فضای محدود و قطبی، تحلیلها هم ساده میشود: یا یکِ همین وضع، یا صفرِ فروپاشی کامل... و خلاصه پیچیدگیها گم میشود.
وقتی گفتوگوی آزاد و نقد بیهزینه سخت باشد، وقتی رسانهها نتوانند حرفهای و مستقل کار کنند، طبیعی است که مردم به روایتهای ساده و رادیکال پناه ببرند. این فضا را چه کسی ساخته؟ پاسخ زیادی روشن است!
۴) بیتفاوتیِ از سرِ سوختگی
آنهایی که میگویند «هرچه میخواهد بشود، بشود. آب که از سر بگذرد ...»، خیلی وقتها بیاخلاق یا بیوطن نیستند فقط سوختهاند. بد جور هم سوختهاند. فشار اقتصادی، ناامنی آینده، مهاجرت گسترده، اضطراب مزمن… آدم از یکجایی به بعد برای دوام آوردن، خودش را بیحس میکند.
وقتی سیاستگذاری نتواند حداقلی از ثبات و افق پیشبینیپذیر بسازد، سرمایه اجتماعی فرومیریزد. این هم اتفاقی نیست!
۵) فرار از تعلیق
بلاتکلیفی طولانی از خود بحران فرسایندهتر است. برای بعضیها حتی یک سناریوی پرخطر از این وضعیت معلق قابلتحملتر به نظر میرسد. جنگ در ذهنشان یعنی «بالاخره یک تکلیفی روشن میشود»
اینکه جامعه به جایی برسد که خطر را به تعلیق ترجیح بدهد، یعنی افق امید تضعیف شده و امکان اصلاح دیگر باور نمیشود.
این هم محصول تصمیمها و روندهایی است که سالها انباشته شده.
مخلص کلام!
مسئله این نیست که چرا مردم به قمار فکر میکنند. مسئله این است که شما و حکمرانی مطبوع شما چه کردهاید (یا چه نکردهاید) که قمار بزرگ استقبال از جنگ برای بخشی از جامعه، از صبر عقلانیتر به نظر میرسد؟
یکنکته هم برای قمار دوستان!
قمار شاید قفل را باز کند. اما اگر زمین بازی از قبل ترک برداشته باشد، ممکن است همهچیز را با هم فرو بریزد. نمونهی روشنِ این منطق را میشود در حمله ۷ اکتبر دید؛ جایی که بخشی از حامیان حماس استدلال میکردند فرسایش تدریجی زیر فشار اسرائیل خیلی بدتر از یک انفجار پرهزینه است!
منطقشان این بود: «بگذار یکبار بازی را بههم بزنیم، حتی اگر هزینه بدهیم.»
اما تجربه نشان داد شوک، لزوماً به رهایی منتهی نمیشود. گاهی دامنهی ویرانی را گستردهتر میکند و هزینهی اصلی را همان مردمی میپردازند که از فرسایش خسته شده بودند!
جان کلام: این همان نقطهی خطر قمار بزرگ است. وقتی جامعه از مرگِ آهسته خسته میشود، ممکن است به مرگِ ناگهانی رضایت بدهد، بیآنکه تضمینی برای زندگی بهتر در کار باشد!
@yaser_arab57
@Falaakhon
چرا بخشی از ایرانیان یا موافق حمله نظامی آمريکا هستند یا مخالفتی ندارند؟
در یادداشتهای نیروهای ارزشی دیدهام که این افراد یا تیپ فکری را، به برچسبهایی چون وطن فروش و خائن و بی غیرت و غرب زده و ... متهم کردهاند!
اما بیایید یک لحظه بدون شعار حرف بزنیم. وقتی میبینیم عدهای صریح میگویند «انشا الله بزنند شاید این بدبختی درست شود» و عدهای هم میگویند «دیگر برایمان فرقی ندارد»، ما با یک زخم روانی طرفیم، نه فقط یک تحلیل سیاسی! و بزرگواران یادشان نرود، این حال جامعه هم، یکشبه ساخته نشده!
۱) خستگی عمیق و حس بیاثری
آدم وقتی سالها رای بدهد، صبر کند، هزینه بدهد، امید ببندد و آخرش حس کند تغییری در زندگیاش ایجاد نشده، کمکم به این جمعبندی میرسد که «از ما کاری برنمیاد» این همان درماندگی آموختهشده است. در این نقطه، شوک بیرونی وسوسهکننده میشود.
اما اینکه جامعه به چنین نقطهای برسد، یعنی مسیرهای اصلاح تدریجی یا بسته شده یا بیاثر مانده. وعدههای بیسرانجام، مشارکت محدود، و نشنیدن صدای مردم، مستقیم به پای حاکمیت نوشته میشود.
۲) امید بستن به شوک برای شکستن قفل!
وقتی ساختار سالها در یک وضعیت قفلشده بماند، ذهن دنبال «تکانه» میگردد. بعضیها حمله را نه بهعنوان آرزو، بلکه بهعنوان آخرین متغیر تغییردهنده تصور میکنند. یک قمار بزرگ برای شکستن بنبست!
اما اگر جامعهای به این نتیجه برسد که تنها راه تغییر، ضربه بیرونی است، یعنی سازوکارهای اصلاح داخلی کار نکرده یا جدی گرفته نشده. این قصور، قصورِ ساختاری است.
۳) تحلیلهای ساده در فضای بسته
در فضای محدود و قطبی، تحلیلها هم ساده میشود: یا یکِ همین وضع، یا صفرِ فروپاشی کامل... و خلاصه پیچیدگیها گم میشود.
وقتی گفتوگوی آزاد و نقد بیهزینه سخت باشد، وقتی رسانهها نتوانند حرفهای و مستقل کار کنند، طبیعی است که مردم به روایتهای ساده و رادیکال پناه ببرند. این فضا را چه کسی ساخته؟ پاسخ زیادی روشن است!
۴) بیتفاوتیِ از سرِ سوختگی
آنهایی که میگویند «هرچه میخواهد بشود، بشود. آب که از سر بگذرد ...»، خیلی وقتها بیاخلاق یا بیوطن نیستند فقط سوختهاند. بد جور هم سوختهاند. فشار اقتصادی، ناامنی آینده، مهاجرت گسترده، اضطراب مزمن… آدم از یکجایی به بعد برای دوام آوردن، خودش را بیحس میکند.
وقتی سیاستگذاری نتواند حداقلی از ثبات و افق پیشبینیپذیر بسازد، سرمایه اجتماعی فرومیریزد. این هم اتفاقی نیست!
۵) فرار از تعلیق
بلاتکلیفی طولانی از خود بحران فرسایندهتر است. برای بعضیها حتی یک سناریوی پرخطر از این وضعیت معلق قابلتحملتر به نظر میرسد. جنگ در ذهنشان یعنی «بالاخره یک تکلیفی روشن میشود»
اینکه جامعه به جایی برسد که خطر را به تعلیق ترجیح بدهد، یعنی افق امید تضعیف شده و امکان اصلاح دیگر باور نمیشود.
این هم محصول تصمیمها و روندهایی است که سالها انباشته شده.
مخلص کلام!
مسئله این نیست که چرا مردم به قمار فکر میکنند. مسئله این است که شما و حکمرانی مطبوع شما چه کردهاید (یا چه نکردهاید) که قمار بزرگ استقبال از جنگ برای بخشی از جامعه، از صبر عقلانیتر به نظر میرسد؟
قمار شاید قفل را باز کند. اما اگر زمین بازی از قبل ترک برداشته باشد، ممکن است همهچیز را با هم فرو بریزد. نمونهی روشنِ این منطق را میشود در حمله ۷ اکتبر دید؛ جایی که بخشی از حامیان حماس استدلال میکردند فرسایش تدریجی زیر فشار اسرائیل خیلی بدتر از یک انفجار پرهزینه است!
منطقشان این بود: «بگذار یکبار بازی را بههم بزنیم، حتی اگر هزینه بدهیم.»
اما تجربه نشان داد شوک، لزوماً به رهایی منتهی نمیشود. گاهی دامنهی ویرانی را گستردهتر میکند و هزینهی اصلی را همان مردمی میپردازند که از فرسایش خسته شده بودند!
جان کلام: این همان نقطهی خطر قمار بزرگ است. وقتی جامعه از مرگِ آهسته خسته میشود، ممکن است به مرگِ ناگهانی رضایت بدهد، بیآنکه تضمینی برای زندگی بهتر در کار باشد!
@yaser_arab57
@Falaakhon
۱۶:۵۲