یه کشور دیگه بیاد کشور من رو بمبارون کنه، بعد یه سری کشورهای دیگه بیان سرمایه بیارن توی کشور من و نفت کشور من رو بخرن که من توی رفاه زندگی کنم.شما هیچجا توی ذهنیت ایرانی، کار و تلاش نمیبینی :))فقط دلالی و مفتخوری و آمادهخوری :)))
https://t.me/Enaarah
https://t.me/Enaarah
۸:۳۰
به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل
یک همکار دارم، اعلیحضرت اعلیحضرت از دهانش نمیافته، قبلنا در نوجوانی مکبر بوده، الانا چند سالیه فهمیده چه خبطی میکرده و با اسلام سر کار بوده. این قسمت از کتاب #شکست_شاهانه رو که در خصوص ماجراهای مرداد ۳۲ و مصدق و اوضاع شاه و فکر خروج از ایران و نقل قول از خود شاه هست رو به ایشون تقدیم میکنم
: "این مرا، به عنوان یک مسلمان معتقد، به یاد هجرت محمد (ص) از مکه در سال ۶۶۲ با تقویم شما و سال اول با تقویم خودمان میاندازد. او فقط برای جلب انظار به موقعیت خویش هجرت کرد. من هم میتوانم همین کار را بکنم." @Badiyero
این همکارم طی تحلیل صبحگاهی برای یک نفر دیگه، داره از بیفرهنگیهای ملت تعریف میکنه و میگه دلم میخواد فقط رژیم عوض شه، به یک سریا بگیم عا، ببین هیچی درست نشد، بابا فرهنگ آدما باید درست شه، همه چی که گردن رژیم و نظام نیست
.
هزار ماشاالله به این فهم و شعور واقعا
.
ارادتش به شاهنشاه سابقه گویا (اونم نسبت به خیلیها متعصبانه نیست)، به بیعرضگیِ این بندهخدای فعلی که تو صفه واقفه.جنگطلب هم نیست.
یک کف مرتب به افتخارش لطفا
.
#عیب_میجمله_بگفتی_هنرش_نیز_بگو
@badiyero
هزار ماشاالله به این فهم و شعور واقعا
ارادتش به شاهنشاه سابقه گویا (اونم نسبت به خیلیها متعصبانه نیست)، به بیعرضگیِ این بندهخدای فعلی که تو صفه واقفه.جنگطلب هم نیست.
یک کف مرتب به افتخارش لطفا
#عیب_میجمله_بگفتی_هنرش_نیز_بگو
@badiyero
۴:۳۲
دستورالعمل های ماه مبارک رمضان.mp3
۲۹:۵۸-۲۰.۸۱ مگابایت
#شیخ_اسماعیل_رمضانی #هیئت_ریحانه_النبی#رمضان_۱۴۴۷#رمضان
۷:۰۰
قمار بزرگ!
یاسر عرب
چرا بخشی از ایرانیان یا موافق حمله نظامی آمريکا هستند یا مخالفتی ندارند؟
در یادداشتهای نیروهای ارزشی دیدهام که این افراد یا تیپ فکری را، به برچسبهایی چون وطن فروش و خائن و بی غیرت و غرب زده و ... متهم کردهاند!
اما بیایید یک لحظه بدون شعار حرف بزنیم. وقتی میبینیم عدهای صریح میگویند «انشا الله بزنند شاید این بدبختی درست شود» و عدهای هم میگویند «دیگر برایمان فرقی ندارد»، ما با یک زخم روانی طرفیم، نه فقط یک تحلیل سیاسی! و بزرگواران یادشان نرود، این حال جامعه هم، یکشبه ساخته نشده!
چطور شد که اینطور شد؟
۱) خستگی عمیق و حس بیاثری
آدم وقتی سالها رای بدهد، صبر کند، هزینه بدهد، امید ببندد و آخرش حس کند تغییری در زندگیاش ایجاد نشده، کمکم به این جمعبندی میرسد که «از ما کاری برنمیاد» این همان درماندگی آموختهشده است. در این نقطه، شوک بیرونی وسوسهکننده میشود.
اما اینکه جامعه به چنین نقطهای برسد، یعنی مسیرهای اصلاح تدریجی یا بسته شده یا بیاثر مانده. وعدههای بیسرانجام، مشارکت محدود، و نشنیدن صدای مردم، مستقیم به پای حاکمیت نوشته میشود.
۲) امید بستن به شوک برای شکستن قفل!
وقتی ساختار سالها در یک وضعیت قفلشده بماند، ذهن دنبال «تکانه» میگردد. بعضیها حمله را نه بهعنوان آرزو، بلکه بهعنوان آخرین متغیر تغییردهنده تصور میکنند. یک قمار بزرگ برای شکستن بنبست!
اما اگر جامعهای به این نتیجه برسد که تنها راه تغییر، ضربه بیرونی است، یعنی سازوکارهای اصلاح داخلی کار نکرده یا جدی گرفته نشده. این قصور، قصورِ ساختاری است.
۳) تحلیلهای ساده در فضای بسته
در فضای محدود و قطبی، تحلیلها هم ساده میشود: یا یکِ همین وضع، یا صفرِ فروپاشی کامل... و خلاصه پیچیدگیها گم میشود.
وقتی گفتوگوی آزاد و نقد بیهزینه سخت باشد، وقتی رسانهها نتوانند حرفهای و مستقل کار کنند، طبیعی است که مردم به روایتهای ساده و رادیکال پناه ببرند. این فضا را چه کسی ساخته؟ پاسخ زیادی روشن است!
۴) بیتفاوتیِ از سرِ سوختگی
آنهایی که میگویند «هرچه میخواهد بشود، بشود. آب که از سر بگذرد ...»، خیلی وقتها بیاخلاق یا بیوطن نیستند فقط سوختهاند. بد جور هم سوختهاند. فشار اقتصادی، ناامنی آینده، مهاجرت گسترده، اضطراب مزمن… آدم از یکجایی به بعد برای دوام آوردن، خودش را بیحس میکند.
وقتی سیاستگذاری نتواند حداقلی از ثبات و افق پیشبینیپذیر بسازد، سرمایه اجتماعی فرومیریزد. این هم اتفاقی نیست!
۵) فرار از تعلیق
بلاتکلیفی طولانی از خود بحران فرسایندهتر است. برای بعضیها حتی یک سناریوی پرخطر از این وضعیت معلق قابلتحملتر به نظر میرسد. جنگ در ذهنشان یعنی «بالاخره یک تکلیفی روشن میشود»
اینکه جامعه به جایی برسد که خطر را به تعلیق ترجیح بدهد، یعنی افق امید تضعیف شده و امکان اصلاح دیگر باور نمیشود.
این هم محصول تصمیمها و روندهایی است که سالها انباشته شده.
مخلص کلام!
مسئله این نیست که چرا مردم به قمار فکر میکنند. مسئله این است که شما و حکمرانی مطبوع شما چه کردهاید (یا چه نکردهاید) که قمار بزرگ استقبال از جنگ برای بخشی از جامعه، از صبر عقلانیتر به نظر میرسد؟
یکنکته هم برای قمار دوستان!
قمار شاید قفل را باز کند. اما اگر زمین بازی از قبل ترک برداشته باشد، ممکن است همهچیز را با هم فرو بریزد. نمونهی روشنِ این منطق را میشود در حمله ۷ اکتبر دید؛ جایی که بخشی از حامیان حماس استدلال میکردند فرسایش تدریجی زیر فشار اسرائیل خیلی بدتر از یک انفجار پرهزینه است!
منطقشان این بود: «بگذار یکبار بازی را بههم بزنیم، حتی اگر هزینه بدهیم.»
اما تجربه نشان داد شوک، لزوماً به رهایی منتهی نمیشود. گاهی دامنهی ویرانی را گستردهتر میکند و هزینهی اصلی را همان مردمی میپردازند که از فرسایش خسته شده بودند!
جان کلام: این همان نقطهی خطر قمار بزرگ است. وقتی جامعه از مرگِ آهسته خسته میشود، ممکن است به مرگِ ناگهانی رضایت بدهد، بیآنکه تضمینی برای زندگی بهتر در کار باشد!
@yaser_arab57
@Falaakhon
چرا بخشی از ایرانیان یا موافق حمله نظامی آمريکا هستند یا مخالفتی ندارند؟
در یادداشتهای نیروهای ارزشی دیدهام که این افراد یا تیپ فکری را، به برچسبهایی چون وطن فروش و خائن و بی غیرت و غرب زده و ... متهم کردهاند!
اما بیایید یک لحظه بدون شعار حرف بزنیم. وقتی میبینیم عدهای صریح میگویند «انشا الله بزنند شاید این بدبختی درست شود» و عدهای هم میگویند «دیگر برایمان فرقی ندارد»، ما با یک زخم روانی طرفیم، نه فقط یک تحلیل سیاسی! و بزرگواران یادشان نرود، این حال جامعه هم، یکشبه ساخته نشده!
۱) خستگی عمیق و حس بیاثری
آدم وقتی سالها رای بدهد، صبر کند، هزینه بدهد، امید ببندد و آخرش حس کند تغییری در زندگیاش ایجاد نشده، کمکم به این جمعبندی میرسد که «از ما کاری برنمیاد» این همان درماندگی آموختهشده است. در این نقطه، شوک بیرونی وسوسهکننده میشود.
اما اینکه جامعه به چنین نقطهای برسد، یعنی مسیرهای اصلاح تدریجی یا بسته شده یا بیاثر مانده. وعدههای بیسرانجام، مشارکت محدود، و نشنیدن صدای مردم، مستقیم به پای حاکمیت نوشته میشود.
۲) امید بستن به شوک برای شکستن قفل!
وقتی ساختار سالها در یک وضعیت قفلشده بماند، ذهن دنبال «تکانه» میگردد. بعضیها حمله را نه بهعنوان آرزو، بلکه بهعنوان آخرین متغیر تغییردهنده تصور میکنند. یک قمار بزرگ برای شکستن بنبست!
اما اگر جامعهای به این نتیجه برسد که تنها راه تغییر، ضربه بیرونی است، یعنی سازوکارهای اصلاح داخلی کار نکرده یا جدی گرفته نشده. این قصور، قصورِ ساختاری است.
۳) تحلیلهای ساده در فضای بسته
در فضای محدود و قطبی، تحلیلها هم ساده میشود: یا یکِ همین وضع، یا صفرِ فروپاشی کامل... و خلاصه پیچیدگیها گم میشود.
وقتی گفتوگوی آزاد و نقد بیهزینه سخت باشد، وقتی رسانهها نتوانند حرفهای و مستقل کار کنند، طبیعی است که مردم به روایتهای ساده و رادیکال پناه ببرند. این فضا را چه کسی ساخته؟ پاسخ زیادی روشن است!
۴) بیتفاوتیِ از سرِ سوختگی
آنهایی که میگویند «هرچه میخواهد بشود، بشود. آب که از سر بگذرد ...»، خیلی وقتها بیاخلاق یا بیوطن نیستند فقط سوختهاند. بد جور هم سوختهاند. فشار اقتصادی، ناامنی آینده، مهاجرت گسترده، اضطراب مزمن… آدم از یکجایی به بعد برای دوام آوردن، خودش را بیحس میکند.
وقتی سیاستگذاری نتواند حداقلی از ثبات و افق پیشبینیپذیر بسازد، سرمایه اجتماعی فرومیریزد. این هم اتفاقی نیست!
۵) فرار از تعلیق
بلاتکلیفی طولانی از خود بحران فرسایندهتر است. برای بعضیها حتی یک سناریوی پرخطر از این وضعیت معلق قابلتحملتر به نظر میرسد. جنگ در ذهنشان یعنی «بالاخره یک تکلیفی روشن میشود»
اینکه جامعه به جایی برسد که خطر را به تعلیق ترجیح بدهد، یعنی افق امید تضعیف شده و امکان اصلاح دیگر باور نمیشود.
این هم محصول تصمیمها و روندهایی است که سالها انباشته شده.
مخلص کلام!
مسئله این نیست که چرا مردم به قمار فکر میکنند. مسئله این است که شما و حکمرانی مطبوع شما چه کردهاید (یا چه نکردهاید) که قمار بزرگ استقبال از جنگ برای بخشی از جامعه، از صبر عقلانیتر به نظر میرسد؟
قمار شاید قفل را باز کند. اما اگر زمین بازی از قبل ترک برداشته باشد، ممکن است همهچیز را با هم فرو بریزد. نمونهی روشنِ این منطق را میشود در حمله ۷ اکتبر دید؛ جایی که بخشی از حامیان حماس استدلال میکردند فرسایش تدریجی زیر فشار اسرائیل خیلی بدتر از یک انفجار پرهزینه است!
منطقشان این بود: «بگذار یکبار بازی را بههم بزنیم، حتی اگر هزینه بدهیم.»
اما تجربه نشان داد شوک، لزوماً به رهایی منتهی نمیشود. گاهی دامنهی ویرانی را گستردهتر میکند و هزینهی اصلی را همان مردمی میپردازند که از فرسایش خسته شده بودند!
جان کلام: این همان نقطهی خطر قمار بزرگ است. وقتی جامعه از مرگِ آهسته خسته میشود، ممکن است به مرگِ ناگهانی رضایت بدهد، بیآنکه تضمینی برای زندگی بهتر در کار باشد!
@yaser_arab57
@Falaakhon
۱۶:۵۲
چون تو پناه ما بودیچون هر لحظه پشت سرت میگفتن قایم شدیچون تو پشت ملت بودیچون ما حاضر بودیم بمیریم ولی زخمی به شما نیفتد.چون ما صبح و شب برای سلامتت دعا میکردیمچرا نرفتی پناهگاه...به خاطر خودت نه، به ما رحم میکردی و میرفتی
۲:۰۲
بازارسال شده از خبرگزاری مهر
آیت الله خامنه ای:
@mehrnews
۲:۰۲
بازارسال شده از سمیرا
1_24535666698.mp3
۰۰:۴۸-۴۹۳.۳۹ کیلوبایت
۴:۵۷
شاید حرفم بیپایه و احساسی باشه، ولی به نظرم آقای خامنهای آدمی نبود که از وظیفه سر باز بزند. همان جوری که رهبری را برخلاف میلش، چون بهش تکلیف شد قبول کرد.
اگر واقعا عامدانه پناهگاه نرفته، حتما برداشتش این بوده که وظیفهش در قبال انقلاب، به پایان رسیده، تکلیفی برای احتیاط در حفظ جان برای انقلاب ندارد، وگرنه قطعا از رفتن به پناهگاه سرباز نمیزد.حتما برداشتش این بوده که این مسیر، این ملت، باید آن دلگرمی و پناهی که باعث میشده خودآگاه و ناخودآگاه کوتاهی کنند را از دست بدهند.حتما این انقلاب برای به بلوغ رسیدن، این مردم برای پخته شدن لازم داشتند که خودشان، بیواسطه با ظلم مواجه بشوند، تصمیم بگیرند، و مسئولیتش را به عهده بگیرند، بدون خیال راحتی از اینکه "آقا گفت، آقا کرد، حتما درسته و..."
آدمهای مجاهد مرگشان هم در خدمت و تقویت حق است، نه تضعیفش.
خلاصه که شب دراز است و قلندر بیدار...
@badiyero
اگر واقعا عامدانه پناهگاه نرفته، حتما برداشتش این بوده که وظیفهش در قبال انقلاب، به پایان رسیده، تکلیفی برای احتیاط در حفظ جان برای انقلاب ندارد، وگرنه قطعا از رفتن به پناهگاه سرباز نمیزد.حتما برداشتش این بوده که این مسیر، این ملت، باید آن دلگرمی و پناهی که باعث میشده خودآگاه و ناخودآگاه کوتاهی کنند را از دست بدهند.حتما این انقلاب برای به بلوغ رسیدن، این مردم برای پخته شدن لازم داشتند که خودشان، بیواسطه با ظلم مواجه بشوند، تصمیم بگیرند، و مسئولیتش را به عهده بگیرند، بدون خیال راحتی از اینکه "آقا گفت، آقا کرد، حتما درسته و..."
آدمهای مجاهد مرگشان هم در خدمت و تقویت حق است، نه تضعیفش.
خلاصه که شب دراز است و قلندر بیدار...
@badiyero
۸:۰۶
بازارسال شده از محسن فایضی_انتفاضه فلسطین
باران بیاورید! بهاران بیاورید!هر جا شکسته ای ست به سامان بیاورید!
امسال هم به سنّتِ دیدارِ شعر و "ماه"شاعر بیاورید!غزلخوان بیاورید!
قدری عوض کنید فضای حضور راامسال در حسینیه "رَیّان" بیاورید!۱
میلاد مجتباست ولی "فَابکِ لِلحُسَین"با اشک،خون به این رگ و شریان بیاورید!
در اقتدا به زخمِ عبا، جای جانمازهمراه خویش، پرچم ایران بیاورید!
امسال پای سفره ی افطار شاعرانبشقاب های خالی و بی نان بیاورید!
تشنه ست میزبان،نکند موقع اذانآبی برای خوردن مهمان بیاورید!
ای شاعران به حرمت لب های میزباندر شعر خویش واژه ی "عطشان" بیاورید!
این جا دری شکسته..همین کافی است تادر شعر روضه های فراوان بیاورید!
مانند قبل هدیه بیارید باز هم!جای کتاب،هدیه ولی "جان" بیاورید!
انگشتری که نیست نخواهید از او! مبادشرمی به روی چهره ی ایشان بیاورید!
گر اشک خواستید و تمنا ز چشمهاشهر جا که هست نام شهیدان بیاورید!
حتی به سوگ هم که نشستید،شاعران!هرگز مباد شعر پریشان بیاورید!
تا خاک "بیت"،کور کند چشم خصم راامسال، بیت نه،همه طوفان بیاورید!
قاموس های عزّت و خون را ورق زنیدهر واژه ای که هست،به میدان بیاورید!
ما رو به قلّه ایم،بگویید سربلند:"ای گام های جازده!ایمان بیاورید!"
این بغض را به خانه شکستن صلاح نیستاین بغض را به هر چه خیابان بیاورید!
حالا به یاد کوچه ی "سرشور" و کودکش۲این پیر را به سمت خراسان بیاورید!....
۱- ریان بن شبیب۲- کوچه سرشور در مشهد،زادگاه رهبر عزیز...
@Thirdintifada
۲۰:۱۵
بازارسال شده از دیسکاشن
شیعه یعنی این.
تا کی باید مبارزه کنیم و چه زمانی پیروز خواهیم شد؟
رهبر شهیدمان:تا آن وقتی که میتوانید، #مبارزه کنید، وقتی دیدید که دارید شکست میخورید باز هم مبارزه کنید،
تا برسید به آن لحظهای که دیگر یقین میکنید که حتما شکست خواهید خورد، باز هم #مبارزه کنید.
وقتی در آن لحظهای که یقین دارید حتماً شکست خواهید خورد، باز به تلاش و کوشش ادامه دادید آن وقت #پیروزی و فتح نصیبتان خواهد شد.
دیسکاشن
@discussion_world
تا کی باید مبارزه کنیم و چه زمانی پیروز خواهیم شد؟
رهبر شهیدمان:تا آن وقتی که میتوانید، #مبارزه کنید، وقتی دیدید که دارید شکست میخورید باز هم مبارزه کنید،
تا برسید به آن لحظهای که دیگر یقین میکنید که حتما شکست خواهید خورد، باز هم #مبارزه کنید.
وقتی در آن لحظهای که یقین دارید حتماً شکست خواهید خورد، باز به تلاش و کوشش ادامه دادید آن وقت #پیروزی و فتح نصیبتان خواهد شد.
دیسکاشن
@discussion_world
۱۱:۳۱
اعترافچند وقت پیش، بخشی از سخنرانی حضرت آقا را میخواندم یا میشنیدم که میگفتند: «با افتخار و با سربلندی از نظام اسلامی دفاع کنید.» دوست داشتم وقتی حرفی از ایشان میشنوم نسبت به آن دلقرص باشم و درکش کنم، اما دچار حس تناقض شدم؛ که دقیقاً از چه چیزی دفاع کنیم؟ آن هم با افتخار؟! این همه دزدی، فساد، رانت و پارتیبازی، مگر جای دفاعی هم باقی گذاشته است؟بعد از جنگ دوم اسرائیل علیه ایران که امروز دو هفته از آن گذشته، فکر میکنم دلیل این حرف مشخصتر شدهاست. کشور ما از ابتدای انقلاب با تهاجم مواجه بوده، آن هم با پشتیبانی قدرتهای بزرگ جهان؛ از ابتدا در تحریم بوده، باز هم توسط همان قدرتها. طی ده سال گذشته نیز این تحریمها شدیدتر شده است. درگیریهای داخلی مکرر که در ۱۸ و ۱۹ آبان با آن تعداد غمانگیز تلفات به اوج رسید، کنار همهی آن فسادها و دزدیها و مشکلات داخلی.در جنگ فعلی، رهبر ما را شهید کردند؛ با این استدلال که قطعاً با حذف نفر اول نظام، ثبات حاکمیت از بین میرود و جایگزینی رهبری هم بهراحتی ممکن نیست؛ بهخصوص با ترور گزینههای محتمل پیش از آن. فرماندهان ارشد را برای بار دوم ترور کردند (چیزی که چه بسا خود ما هم از آن واهمه زیادی داشتیم.)اما نظام باز هم از هم نپاشید!در مقابل، همان کشورهای ذرهبینی خلیج فارس که گاهی خودمان هم آنها را پتکی میکردیم و بر سر خودمان میزدیم که «ببینید چقدر پیشرفت کردهاند و ما عقب ماندهایم»، با تنها دو هفته جنگ (آن هم جنگِ کشوری که ۵۰ سال زیر تحریم بوده و حالا فقط با بستن تنگه هرمز و حمله به پایگاههای آمریکا واکنش نشان داده)، دچار تزلزل شدهاند. خطر خروج سرمایهها و قحطی مواد غذایی آنها را تهدید میکند.در ایران ۹۰ میلیونی اما نه غذا کم آمده، نه سوخت و نه شرایط اقتصادی در خطر سقوط است؛ چون همان اقتصاد نیمبندمان هم بر پایه سرمایه خارجی نبوده که حالا نگران خروجش باشیم. حتی انتخاب رهبر جدید نیز با مشکل مواجه نشد.و این دقیقاً همان چیزی است که حضرت آقا میدیدند و ما نمیدیدیم (و هنوز هم خیلیها نمیبینند). ما سالها مشغول پایهریزی نظامی بودیم که «از باد و باران نبیند گزند»؛ نظامی که ثباتش تنها و تنها به خودمان وابسته باشد، نه به تمایلات آمریکا یا هر ابرقدرت دیگری؛ که آیا صلاح بدانند نفت ما را بخرند یا نه، در کشور ما سرمایهگذاری کنند یا نه، صلاح بدانند از ما دفاع کنند یا نه.هرچند کار به پایان نرسیده و راه برای رسیدن به نتیجه مطلوب طولانی است، اما حرکت در حال انجام است و کمال آن به خودمان بستگی دارد. صحبت دقیقتر حضرت آقا این بود: «بعضیها در دفاع از نظام جمهوری اسلامی لکنت زبان پیدا میکنند؛ نه، لکنت زبان نداشته باشید. با افتخار دفاع کنید. ما در نظام جمهوری اسلامی نقص داریم، کمکاری داریم، اشتباه داریم، اما مسیر، مسیر درستی است؛ حرکت، حرکت افتخارآمیزی است. جمهوری اسلامی توانسته است ایران را از زیر یوغ استعمار و استبداد و وابستگی نجات بدهد. اینها افتخارات بزرگی است.»ما کاری را کردهایم که قرنها آرزوی دور از تصور خیلیها بوده است: گره زدن «اسلام» و «استقلال» در مقابل جریان استکبار و امپریالیسم. در این ساختار هنوز فساد، بیعدالتی و ظلم هست، اما یک «ساختار مستقلِ وابسته به خود» در حال شکلگیری است و این یقیناً جای دفاع و افتخار دارد. ما تنها ملتی هستیم که هم خواسته و هم توانسته به قدرتطلبی امپریالیسم «نه» بگوید و «خودش» باشد؛ و در قاموس قدرتطلبان دنیاپرست، چه جرمی بزرگتر از «خود بودن»؟
#جنگ#روز_پانزدهم
@badiyero
#جنگ#روز_پانزدهم
@badiyero
۱۴:۱۸
بازارسال شده از ✍️غفارحدادی__"دیمزن"
آن روی دیگر آقای لاریجانی
این متن را از روی دیدار دوساعته جذابم با فریده خانم (همسر علی آقای لاریجانی) می نویسم. دیداری که چند ماه پیش در عصری پاییزی در منزل شان اتفاق افتاد. قرار بود درباره مادرش حرف بزنیم اما در تمام طول صحبتمان «علی» از دهانش نیفتاد. می گفت: «وقتی علی خونه نیست انگار دستام بریده شده! علی که باشه همه کارهای خونه رو انجام می ده. بی آنکه من ازش خواسته باشم. خریدها رو جا به جا می کنه. سبزی و مرغ رو پاک می کنه. ظرف ها رو می شوره...» دهانم باز مانده بود که مگر می شود مردی که بیرون از خانه امنیت ملی ایران را حمل می کند، بتواند توی خانه مرغ پاک کند و ظرف بشورد؟ که بعدش فهمیدم همه اینها مال زمانی است که «علی خانه باشد...» و علی شش ماه بود که خانه نرفته بود. از جنگ دوازده روزه که دیگر اجازه نداشت زندگی معمولی داشته باشد. کسی که ابرقدرتهای دنیا برای کشتنش جایزه گذاشته بودند، مردی عاشق پیشه بود که دل جوانی داشت و منشی پخته و با طمانینه. که «از جوانی هم پخته بود.» روزی که هنوز بیست سال هم نداشته و آمده بوده خواستگاری فریده و پدر فریده راغب به این ازدواج بوده و مادر پرسیده بود: «زیادی جوان نیست موری جان؟» و مرتضای مطهری جواب داده بود: «نه باهاش حرف زدم. عقلش پیره.» و مرتضی خبر وصلت دخترش با پسر آیت الله آملی را در نوفل لوشاتو به امام داده و خوشحالی امام را دیده بود که عالم زاده ای با عالم زاده ای ازدواج کرده. البته از نظر مالی خانواده علی بالاتر از خانواده فریده بودند و زمین ها و گوسفندهای فراوانی در شمال داشتند. خانه ای هم که برای زندگی فریده و علی در نظر گرفتند آن قدر بزرگ بود که آقای مطهری مجبور شد برای جهیزیه دخترش دو دست راحتی و دوتا فرش بخرد که جاهای خالی خانه را پر کند. همان راحتی ها و فرش هایی که هنوز هم در خانه علی و فریده بودند و مبل دیگری به جز همان ها که شهید مطهری چهل سال پیش خریده بود نداشتند. عجیب هم نبود. فریده می گفت علی نه هرگز از مجلس حقوق گرفت و نه از مسئولیت های بعدیش. حقوقش سالها همان چهل میلیون تومان استاد دانشگاهی است که تازه از آن هم مقداری هر ماه به حساب بیت المال می ریزد که مدیون نباشد. می گفت این خانه را که می خریدیم پول لازم شده بودیم و دخترم پیشنهاد داد که «بابا نمی شه حقوق های معوقه تون رو از مجلس بگیرید؟» که علی قبول نکرد و گفت: «ما خیلی به این کشور بدهکاریم. من چیزی طلب ندارم.» این ها را کسی گفته بود که از اولین روزهای انقلاب لحظه ای را به آسایش نگذرانده و برای ایران دویده و زحمت کشیده بود. و در عوض بارها جفا دیده و تهمت شنیده و مورد حسادت قرار گرفته بود. فریده خانم می گفت: «بعد از اینکه در انتخابات رد صلاحیت شد، آدم های مختلف روزهای متمادی می آمدند و روی همین صندلی که شما نشسته اید می نشستند و ازش می خواستند که اعتراضی بکند. از خودش دفاع کند، چیزی بگوید، نامه سرگشاده ای، شکایتی...» همه حرف ها را با طمانینه می شنید و با احترام مهمانانش را بدرقه می کرد. در حالی که بهشان گفته بود: «ان شالله خودش درست می شود. من که نمی توانم برای نظام هزینه بتراشم.» ولی خوب بلد بود از نظام دفاع کند. شبیه گنده لات هایی که خوب رجز می خوانند و بلدند چه طوری جواب رجز حریف را بدهند که با خاک یکسان شود. اما کی باورش می شد که همین آدم پخته سیاسی در برابر بچه ها تا چه اندازه رقیق القلب بود که حتی در همان دوره ای که نباید خانه می آمد اگر چند هفته یکبار نوه هایش را نمی دید محزون و دلتنگ می شد. به همه بچه های فامیل محبت بیش از اندازه داشت و به بچه های خودش هم. با این حال پسرانش را هرگز در امور کاری اش دخالت نمی داد. مرتضا در نوجوانی صدای خوشی داشت و اذان قشنگی می داد. فریده می گفت: «هر چه رفقای علی اصرار کردند بیاید در صدا و سیما اذان بگوید که ضبط کنند قبول نکرد. آن زمان که رئیس صدا و سیما بود.» فریده می گفت: «علی در این چهل و اندی سال که از شهادت پدرم گذشته هم برایم پدر بوده و هم همسر و هم رفیق و هم استاد. طاقت ندارم ببینم یک مو از سرش کم شده.» دیشب که خبر شهادت علی آقا را با این عبارت «علی لاریجانی تایید صلاحیت شد» خواندم، هیچ نگران خودش و حتی انقلاب نشدم. که خودش به حقش رسید و انقلاب هم گیر اشخاص نمی ماند. اما خیلی به فریده خانم فکر کردم. به زنی که روزی پدرش مرتضی را شهید کردند و دیروز رفیق و استاد و همسرش، علی را که وقتی خانه نباشد انگار دست های فریده را بریده اند و حتی پسرش مرتضی را که صدای خوشی داشت و اذان قشنگی می گفت.
من مطمئنم یک آه این زن می تواند آمریکا و اسرائیل را از ریشه بخشکاند .
فائضه غفارحدادی
دیمزندنیای یک مادر زائر نویسنده
https://ble.ir/dimzan
این متن را از روی دیدار دوساعته جذابم با فریده خانم (همسر علی آقای لاریجانی) می نویسم. دیداری که چند ماه پیش در عصری پاییزی در منزل شان اتفاق افتاد. قرار بود درباره مادرش حرف بزنیم اما در تمام طول صحبتمان «علی» از دهانش نیفتاد. می گفت: «وقتی علی خونه نیست انگار دستام بریده شده! علی که باشه همه کارهای خونه رو انجام می ده. بی آنکه من ازش خواسته باشم. خریدها رو جا به جا می کنه. سبزی و مرغ رو پاک می کنه. ظرف ها رو می شوره...» دهانم باز مانده بود که مگر می شود مردی که بیرون از خانه امنیت ملی ایران را حمل می کند، بتواند توی خانه مرغ پاک کند و ظرف بشورد؟ که بعدش فهمیدم همه اینها مال زمانی است که «علی خانه باشد...» و علی شش ماه بود که خانه نرفته بود. از جنگ دوازده روزه که دیگر اجازه نداشت زندگی معمولی داشته باشد. کسی که ابرقدرتهای دنیا برای کشتنش جایزه گذاشته بودند، مردی عاشق پیشه بود که دل جوانی داشت و منشی پخته و با طمانینه. که «از جوانی هم پخته بود.» روزی که هنوز بیست سال هم نداشته و آمده بوده خواستگاری فریده و پدر فریده راغب به این ازدواج بوده و مادر پرسیده بود: «زیادی جوان نیست موری جان؟» و مرتضای مطهری جواب داده بود: «نه باهاش حرف زدم. عقلش پیره.» و مرتضی خبر وصلت دخترش با پسر آیت الله آملی را در نوفل لوشاتو به امام داده و خوشحالی امام را دیده بود که عالم زاده ای با عالم زاده ای ازدواج کرده. البته از نظر مالی خانواده علی بالاتر از خانواده فریده بودند و زمین ها و گوسفندهای فراوانی در شمال داشتند. خانه ای هم که برای زندگی فریده و علی در نظر گرفتند آن قدر بزرگ بود که آقای مطهری مجبور شد برای جهیزیه دخترش دو دست راحتی و دوتا فرش بخرد که جاهای خالی خانه را پر کند. همان راحتی ها و فرش هایی که هنوز هم در خانه علی و فریده بودند و مبل دیگری به جز همان ها که شهید مطهری چهل سال پیش خریده بود نداشتند. عجیب هم نبود. فریده می گفت علی نه هرگز از مجلس حقوق گرفت و نه از مسئولیت های بعدیش. حقوقش سالها همان چهل میلیون تومان استاد دانشگاهی است که تازه از آن هم مقداری هر ماه به حساب بیت المال می ریزد که مدیون نباشد. می گفت این خانه را که می خریدیم پول لازم شده بودیم و دخترم پیشنهاد داد که «بابا نمی شه حقوق های معوقه تون رو از مجلس بگیرید؟» که علی قبول نکرد و گفت: «ما خیلی به این کشور بدهکاریم. من چیزی طلب ندارم.» این ها را کسی گفته بود که از اولین روزهای انقلاب لحظه ای را به آسایش نگذرانده و برای ایران دویده و زحمت کشیده بود. و در عوض بارها جفا دیده و تهمت شنیده و مورد حسادت قرار گرفته بود. فریده خانم می گفت: «بعد از اینکه در انتخابات رد صلاحیت شد، آدم های مختلف روزهای متمادی می آمدند و روی همین صندلی که شما نشسته اید می نشستند و ازش می خواستند که اعتراضی بکند. از خودش دفاع کند، چیزی بگوید، نامه سرگشاده ای، شکایتی...» همه حرف ها را با طمانینه می شنید و با احترام مهمانانش را بدرقه می کرد. در حالی که بهشان گفته بود: «ان شالله خودش درست می شود. من که نمی توانم برای نظام هزینه بتراشم.» ولی خوب بلد بود از نظام دفاع کند. شبیه گنده لات هایی که خوب رجز می خوانند و بلدند چه طوری جواب رجز حریف را بدهند که با خاک یکسان شود. اما کی باورش می شد که همین آدم پخته سیاسی در برابر بچه ها تا چه اندازه رقیق القلب بود که حتی در همان دوره ای که نباید خانه می آمد اگر چند هفته یکبار نوه هایش را نمی دید محزون و دلتنگ می شد. به همه بچه های فامیل محبت بیش از اندازه داشت و به بچه های خودش هم. با این حال پسرانش را هرگز در امور کاری اش دخالت نمی داد. مرتضا در نوجوانی صدای خوشی داشت و اذان قشنگی می داد. فریده می گفت: «هر چه رفقای علی اصرار کردند بیاید در صدا و سیما اذان بگوید که ضبط کنند قبول نکرد. آن زمان که رئیس صدا و سیما بود.» فریده می گفت: «علی در این چهل و اندی سال که از شهادت پدرم گذشته هم برایم پدر بوده و هم همسر و هم رفیق و هم استاد. طاقت ندارم ببینم یک مو از سرش کم شده.» دیشب که خبر شهادت علی آقا را با این عبارت «علی لاریجانی تایید صلاحیت شد» خواندم، هیچ نگران خودش و حتی انقلاب نشدم. که خودش به حقش رسید و انقلاب هم گیر اشخاص نمی ماند. اما خیلی به فریده خانم فکر کردم. به زنی که روزی پدرش مرتضی را شهید کردند و دیروز رفیق و استاد و همسرش، علی را که وقتی خانه نباشد انگار دست های فریده را بریده اند و حتی پسرش مرتضی را که صدای خوشی داشت و اذان قشنگی می گفت.
من مطمئنم یک آه این زن می تواند آمریکا و اسرائیل را از ریشه بخشکاند .
دیمزندنیای یک مادر زائر نویسنده
https://ble.ir/dimzan
۵:۵۵
مجتبیِ دائم السفرروز هفدهم جنگچند شهید دیگر را تشییع کردند، مادر و دو فرزند، سهساله و سهروزهمجتبای سهروزه به این دنیا نرسیده، خستگی ورود به این دنیا را در نکرده، راهی دنیای دیگر شد. اینقدر تازه از راه رسیده بود که فکر میکنم حتی نرسیده بودند عکسهای چندانی از او بگیرند، عکس تشییعاش عکسی بود با روسری نخی سفید، از همان قدیمیها. هنوز صورتش سرخیِ سختیِ به دنیا قدم گذاشتن داشت.میگویند نوزاد تا چهلروزگی دیدش تار است، تازه از چهلروز بهبعد کمکم میتواند تصاویر اطرافش را ببیند. و مجتبی فقط سهروز داشت. حتی مادرش را ندیده بود. مادرش هم قطعاً هنوز از درد زایمان جان به بدنش برنگشته بوده که همان جانِ خسته را هم کمکهای آمریکا گرفت.در تشییع، ماشین شهدا جلو میرفت، زنان دورتادور ماشین را گرفته بودند. مداح روضه میخواند، روضهی علیاصغر ششماهه و رقیهی سهساله. زنان ولی به روضه اعتنا نکردند، شروع کردند به شعار دادن: مرگ بر وطنفروش خائن، مرگ بر آمریکا، مرگ بر اسرائیل صدای روضهخوان در میان شعارها گم شد.آری، در فرهنگ ما مادری که فرزندش را کشتهاند، به کنج خانه نمیخزد، وسط میدان میآید. وسط میدان، روضه نمیخواند، رجز میخواند. غم نمیخورد، قیام میکند. بکشید، که آنچه شما ضعف ما پنداشتهاید، نقطهی قوت ماست.
#جنگ_رمضان#روز_نوزدهم_جنگ
@badiyero
#جنگ_رمضان#روز_نوزدهم_جنگ
@badiyero
۱۰:۱۸
بازارسال شده از من هم حلیمه ام
همیشه وقتی زندگینامه شهدا رو میخوندم به مادرهای شهدا فکر میکردم، به اینکه چقدر #مادرهایمحکمی بودن که خیلی راحت پاره های تنشون رو به دل جنگ و دشمن میفرستادن، یا همین مادر شهدای خونمون، حاجخانم بهرامی، در حالی که یکی از پسر ها شهید شده بود و پسر دیگه توی جبهه بوده باز با این حال با موندن پسر سوم توی جبهه ممانعت نمیکنه و در اخر هم توفیق پیدا میکنه سه تا از بچه هاش و پاره های تنشو به صاحبشون برگردونه و بشه مادر سه شهید.فکر به این مادرهای شهدا و امانت داریشون همیشه یکی از چیزهایی بود که وقتی توی مسیر #میزبانی، مادری به نقطه ی تلخ خداحافظی میرسید میشد نوری امید بخش و انگیزهی ادامه راه؛از وقتی وارد این مسیر شدمبارها و بارها این شعار رو دادم و شنیدمکه حتی بچه های خودمون هم دست ما #امانت هستن...اما خب این روزها یه خواهر خوب یه رفیق، این شعار رو با تمام وجودش داره زندگی میکنه،مادری که تا الان میزبان ۵ تا فرشته بوده،
اخرین مهمونشونو من هیچ وقت یادم نمیره،دقیقا روزی که توی جنگ قبلی رفته بودم شیرخوارگاه برای تحویل بچه،
یه نوزاد پسر رو گذاشتن تو بغل من در حالی که گریهی بی امان میکرد ، وقتی من بغلش کردم کلا دست پاچه شده بودم در تلاش برای اروم کردنش بودم که اومدن و دوباره نوزاد رو ازم گرفتن و گفتن این نوزاد رو یه خانواده دیگه داره کارهای تحویلشو انجام میده.خلاصه که بعد یکی دو روز متوجه شدم اون نوزاد رو یکی دو تا خانواده برای میزبانی بردن اما به خاطر گریه های بی امانش نتونستن نگهش دارن و برش گردوندن، تا اینکه اون فرشته ی کوچیک میره خونه ی دوست عزیز ما و میشه برکت خونشون، اون روزها خیلی برای من جالب بود من با دو هفته نخوابیدن تقریبا از پا در اومده بودم اما ایشون در نهایت مقاومت برای نگهداری از مهمونش چندین ماه بی خوابی رو پشت سر گذاشت و در نهایت مهمونشو در حالی که خیلی آقا و آروم شده بود راهی خونهی جدیدش کرد.هر وقت تو هر جمعی مینشستم با حسرت میگفتم ای کاش من هم مادری باشم مثل خانم ...
البته که نه تنها من، همه مامانهایی که ایشونو میشناختن آرزوی صبر و بزرگواری ایشونو داشتن،
حالا این روز ها غبطه ی من به این مادر بیشتر شده و ارزوی اینکه کاش من هم مثل او باشم.مادری که چند سال با میزبانی تمرین امانت داری کرد،تمرین دل کندنتمرین اینکه ما در دنیا مالک هیچ چیزی نیستیم،
حتی بچه هامون
و حالا دل این مادر بزرگ، آماده شده بود برای اینکه وارد مرحله ای سخت تر از امتحان دل کندن بشه...و پسر بیست و چهارساله خودش رو در جنگ با یهود، در جنگی که همهی شهدا آرزوی بودن در اونو داشتن،علیاکبر وار تقدیم صاحبش کرد.
#هستیمبرآنعهدیکهبستیم@halimeam
اخرین مهمونشونو من هیچ وقت یادم نمیره،دقیقا روزی که توی جنگ قبلی رفته بودم شیرخوارگاه برای تحویل بچه،
یه نوزاد پسر رو گذاشتن تو بغل من در حالی که گریهی بی امان میکرد ، وقتی من بغلش کردم کلا دست پاچه شده بودم در تلاش برای اروم کردنش بودم که اومدن و دوباره نوزاد رو ازم گرفتن و گفتن این نوزاد رو یه خانواده دیگه داره کارهای تحویلشو انجام میده.خلاصه که بعد یکی دو روز متوجه شدم اون نوزاد رو یکی دو تا خانواده برای میزبانی بردن اما به خاطر گریه های بی امانش نتونستن نگهش دارن و برش گردوندن، تا اینکه اون فرشته ی کوچیک میره خونه ی دوست عزیز ما و میشه برکت خونشون، اون روزها خیلی برای من جالب بود من با دو هفته نخوابیدن تقریبا از پا در اومده بودم اما ایشون در نهایت مقاومت برای نگهداری از مهمونش چندین ماه بی خوابی رو پشت سر گذاشت و در نهایت مهمونشو در حالی که خیلی آقا و آروم شده بود راهی خونهی جدیدش کرد.هر وقت تو هر جمعی مینشستم با حسرت میگفتم ای کاش من هم مادری باشم مثل خانم ...
البته که نه تنها من، همه مامانهایی که ایشونو میشناختن آرزوی صبر و بزرگواری ایشونو داشتن،
حالا این روز ها غبطه ی من به این مادر بیشتر شده و ارزوی اینکه کاش من هم مثل او باشم.مادری که چند سال با میزبانی تمرین امانت داری کرد،تمرین دل کندنتمرین اینکه ما در دنیا مالک هیچ چیزی نیستیم،
حتی بچه هامون
و حالا دل این مادر بزرگ، آماده شده بود برای اینکه وارد مرحله ای سخت تر از امتحان دل کندن بشه...و پسر بیست و چهارساله خودش رو در جنگ با یهود، در جنگی که همهی شهدا آرزوی بودن در اونو داشتن،علیاکبر وار تقدیم صاحبش کرد.
#هستیمبرآنعهدیکهبستیم@halimeam
۱۸:۰۵
به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل
همیشه وقتی زندگینامه شهدا رو میخوندم به مادرهای شهدا فکر میکردم، به اینکه چقدر #مادرهایمحکمی بودن که خیلی راحت پاره های تنشون رو به دل جنگ و دشمن میفرستادن، یا همین مادر شهدای خونمون، حاجخانم بهرامی، در حالی که یکی از پسر ها شهید شده بود و پسر دیگه توی جبهه بوده باز با این حال با موندن پسر سوم توی جبهه ممانعت نمیکنه و در اخر هم توفیق پیدا میکنه سه تا از بچه هاش و پاره های تنشو به صاحبشون برگردونه و بشه مادر سه شهید. فکر به این مادرهای شهدا و امانت داریشون همیشه یکی از چیزهایی بود که وقتی توی مسیر #میزبانی، مادری به نقطه ی تلخ خداحافظی میرسید میشد نوری امید بخش و انگیزهی ادامه راه؛ از وقتی وارد این مسیر شدم بارها و بارها این شعار رو دادم و شنیدم که حتی بچه های خودمون هم دست ما #امانت هستن... اما خب این روزها یه خواهر خوب یه رفیق، این شعار رو با تمام وجودش داره زندگی میکنه، مادری که تا الان میزبان ۵ تا فرشته بوده، اخرین مهمونشونو من هیچ وقت یادم نمیره، دقیقا روزی که توی جنگ قبلی رفته بودم شیرخوارگاه برای تحویل بچه، یه نوزاد پسر رو گذاشتن تو بغل من در حالی که گریهی بی امان میکرد ، وقتی من بغلش کردم کلا دست پاچه شده بودم در تلاش برای اروم کردنش بودم که اومدن و دوباره نوزاد رو ازم گرفتن و گفتن این نوزاد رو یه خانواده دیگه داره کارهای تحویلشو انجام میده. خلاصه که بعد یکی دو روز متوجه شدم اون نوزاد رو یکی دو تا خانواده برای میزبانی بردن اما به خاطر گریه های بی امانش نتونستن نگهش دارن و برش گردوندن، تا اینکه اون فرشته ی کوچیک میره خونه ی دوست عزیز ما و میشه برکت خونشون، اون روزها خیلی برای من جالب بود من با دو هفته نخوابیدن تقریبا از پا در اومده بودم اما ایشون در نهایت مقاومت برای نگهداری از مهمونش چندین ماه بی خوابی رو پشت سر گذاشت و در نهایت مهمونشو در حالی که خیلی آقا و آروم شده بود راهی خونهی جدیدش کرد. هر وقت تو هر جمعی مینشستم با حسرت میگفتم ای کاش من هم مادری باشم مثل خانم ... البته که نه تنها من، همه مامانهایی که ایشونو میشناختن آرزوی صبر و بزرگواری ایشونو داشتن، حالا این روز ها غبطه ی من به این مادر بیشتر شده و ارزوی اینکه کاش من هم مثل او باشم. مادری که چند سال با میزبانی تمرین امانت داری کرد، تمرین دل کندن تمرین اینکه ما در دنیا مالک هیچ چیزی نیستیم، حتی بچه هامون و حالا دل این مادر بزرگ، آماده شده بود برای اینکه وارد مرحله ای سخت تر از امتحان دل کندن بشه... و پسر بیست و چهارساله خودش رو در جنگ با یهود، در جنگی که همهی شهدا آرزوی بودن در اونو داشتن،علیاکبر وار تقدیم صاحبش کرد.
#هستیمبرآنعهدیکهبستیم @halimeam
حتما طرح میزبانی رو شنیدید، میزبانی موقت بچههای بیسرپرست.بخونید این خاطرات رو از مادری که تجربه میزبانی داره.امیدوارم خدا توفیق این سربازپروری رو به ما هم بده.امیدوارم آرزوها و دغدغههای بزرگ داشته باشیم، فراتر از خودمون و خانواده و عزیزامون.
۱۸:۰۸
فروردین 1405روز بیست و هفتم جنگ
مقتل زنانه
عصر یک کاروان خودرویی است از جلوی مصلی تا روستای امرآباد، همان روستایی که زنان و کودکان یک خانواده به شهادت رسیدند. مجتبای 3 روزه، نورای 3 ساله، مادر و مادربزرگشان. همان مجتبیای که حتی فرصت نکرده بودند او را بعد از تولدش حمام ببرند و لباسش را عوض کنند و عکس های امروزی از او بگیرند. عکس تشییعش عکسی بود با روسری نخی سفید. از همان روسریهای سه گوش که وقتی ما بچه بودیم و مامان حمام مان می کرد سرمان می کرد. فکر نمی کردم هنوز هم باشند ولی مجتبی از همانها سرش بود.هوا این چند روز یا بارانی است یا ابری و در آستانهی باریدن، چتر بابا را محض اطمینان برداشتم، با مامان راهی میشویم، تا برویم سراغ خواهرجون و بچه ها، باران شروع می شود و چه بارانی! از همان ها که در فیلم و سریال های ایرانی وقتی که میخواهند یک صحنه را رمانتیک و غمگین کنند می بارد، از همان ها که وقتی میبینی حرص میخوری که باز شلنگ آب را تا ته باز کرده اند وگرنه شهرهای غیرشمالی کجا، این باران کجا. شیشه پاککنها را گذاشتم روی سریع ترین حالت. لاستیک شان گویا فاسد شده، وقتی روی شیشه کشیده می شوند صدای جیرّهی بدی میدهند. تا دو تا بچهی سه ساله و مادرشان آماده شوند چهل دقیقهای معطل میشویم و به کاروان نمیرسیم، مجبور میشویم خودمان مسیر را برویم، خواهرجون سعی می کند یک پرچم کوچک ایران را از پنجره آویزان کند، باران مجال عرض اندام به پرچم نمیدهد، میچسبد تخت سینه شیشه. نیم ساعتی راه است و باران با همان قوت و شدت میبارد، به ملاحظه مامان آرام هم میروم و کاملا شانس رسیدن به کاروان را از دست میدهیم.ورودی روستا با چای و مداحی و پوستر شهدا از ماشینها استقبال میکنند. روستا از آنها نیست که درش ساخت و ساز شده باشد و خانه ویلایی به چشم بخورد (برعکس روستای ما) خانهها قدیمی است البته نه آن قدرها قدیمی که خشت و گل باشد اما بنای نوساز و شهری هم به چشم نمیخورد، زیر باران کوچهها هم خلوت است.می رویم سمت مقتل. میگویم مقتل، مینویسم مقتل، میشنوی مقتل و ما ادراک ما مقتل. چه کسی باور می کرد که در قرن 21 در روستایی از شهرستانهای ایران مقتل وجود داشته باشد و مردم بروند برای بازدید مقتل... مقتل مگر برای قرن یک هجری نبود؟ مگر مخصوص امام حسین نبود؟ مگر انسان متمدن و پیشرفته نشده؟! چه طور ممکن است بعد از 14 قرن باز هم مقتل به وجود بیاید؟من تا حالا از نزدیک مقتل ندیدهام، میگویند مقتل امام حسین گودال بوده، در صحرا بوده، امام حسین با پای خودش برای جنگ به مقتل رفته بوده، زنان اجازه نداشتهاند به مقتل بروند، همان چندباری هم که حضرت زینب به مقتل رفته امام حسین با همهی بیرمقی تلاش کرده خواهرش را برگرداند.همان یک باری که بعد از شهادت حضرت علیاکبر، حضرت زینب به مقتل میرود که برادر را دریابد، روضه میشود، زن را چه به مقتل! اینجا اما مقتل نبوده اصلا، مقتل شده! صحرا نبوده، روستا بوده، با آگاهی نبوده، غافلگیر شده اند! کسی عزم جنگ نداشته! اصلا مرد جنگی به کار نبوده، زن بوده و کودک. و زن و کودک را به مقتل چه کار...دور مقتل را ورقه آلومینیومی کشیدهاند، در خانه باز است، سیل هم که الحمدلله از آسمان روان، کنار دیوار میایستیم، کسی روضه خوان است، روضهی صاحب مقتل، و صاحب مقتل جز حسین کیست؟ مگر به جز حسین (ع) هم گریه بر چیز دیگری رواست.مقتل گود نیست، تلی از آوار است، حتما که بعد از اصابت تا جای ممکن پاکسازی کردهاند و وسایل بزرگ و سنگین و شاید کاربردی را برداشته اند، البته نمی دانم چه کاربردی... برای خانوادهای که دیگر خانواده نیست...پتویی با ملافهی سفید و پاپیونهای قرمز، با سنگ و خاک و آجر همخواب شده. گلهای مریم جابه جا روی آوار است. یک دبهی کوچک ترشی هنوز کنار دیوار است، سالم و دست نخورده، یک شیشه گل گاوزبان، کتاب دعایی که جلدش کنده شده و رسیده به زیارت اهل قبور، چند تکه لباس... ترشی و گلگاوزبان دیگر به کار نمیآیند، همانجا کنار آوارها رها شدهاند؛ حتما مادر مجتبی ترشیها را خودش درست کرده. حتما گل گاوزبان را عصرها یا شبها دم میکردهاند دور هم بخورند. چه کسی فکر میکرد در مقتل دبهی ترشی و گل گاوزبان و پتو و تشک گلدار و مفاتیح پیدا شود... چه مقتل زنانهای است مقتل قرن بیست و یکمی.
@badiyero
مقتل زنانه
عصر یک کاروان خودرویی است از جلوی مصلی تا روستای امرآباد، همان روستایی که زنان و کودکان یک خانواده به شهادت رسیدند. مجتبای 3 روزه، نورای 3 ساله، مادر و مادربزرگشان. همان مجتبیای که حتی فرصت نکرده بودند او را بعد از تولدش حمام ببرند و لباسش را عوض کنند و عکس های امروزی از او بگیرند. عکس تشییعش عکسی بود با روسری نخی سفید. از همان روسریهای سه گوش که وقتی ما بچه بودیم و مامان حمام مان می کرد سرمان می کرد. فکر نمی کردم هنوز هم باشند ولی مجتبی از همانها سرش بود.هوا این چند روز یا بارانی است یا ابری و در آستانهی باریدن، چتر بابا را محض اطمینان برداشتم، با مامان راهی میشویم، تا برویم سراغ خواهرجون و بچه ها، باران شروع می شود و چه بارانی! از همان ها که در فیلم و سریال های ایرانی وقتی که میخواهند یک صحنه را رمانتیک و غمگین کنند می بارد، از همان ها که وقتی میبینی حرص میخوری که باز شلنگ آب را تا ته باز کرده اند وگرنه شهرهای غیرشمالی کجا، این باران کجا. شیشه پاککنها را گذاشتم روی سریع ترین حالت. لاستیک شان گویا فاسد شده، وقتی روی شیشه کشیده می شوند صدای جیرّهی بدی میدهند. تا دو تا بچهی سه ساله و مادرشان آماده شوند چهل دقیقهای معطل میشویم و به کاروان نمیرسیم، مجبور میشویم خودمان مسیر را برویم، خواهرجون سعی می کند یک پرچم کوچک ایران را از پنجره آویزان کند، باران مجال عرض اندام به پرچم نمیدهد، میچسبد تخت سینه شیشه. نیم ساعتی راه است و باران با همان قوت و شدت میبارد، به ملاحظه مامان آرام هم میروم و کاملا شانس رسیدن به کاروان را از دست میدهیم.ورودی روستا با چای و مداحی و پوستر شهدا از ماشینها استقبال میکنند. روستا از آنها نیست که درش ساخت و ساز شده باشد و خانه ویلایی به چشم بخورد (برعکس روستای ما) خانهها قدیمی است البته نه آن قدرها قدیمی که خشت و گل باشد اما بنای نوساز و شهری هم به چشم نمیخورد، زیر باران کوچهها هم خلوت است.می رویم سمت مقتل. میگویم مقتل، مینویسم مقتل، میشنوی مقتل و ما ادراک ما مقتل. چه کسی باور می کرد که در قرن 21 در روستایی از شهرستانهای ایران مقتل وجود داشته باشد و مردم بروند برای بازدید مقتل... مقتل مگر برای قرن یک هجری نبود؟ مگر مخصوص امام حسین نبود؟ مگر انسان متمدن و پیشرفته نشده؟! چه طور ممکن است بعد از 14 قرن باز هم مقتل به وجود بیاید؟من تا حالا از نزدیک مقتل ندیدهام، میگویند مقتل امام حسین گودال بوده، در صحرا بوده، امام حسین با پای خودش برای جنگ به مقتل رفته بوده، زنان اجازه نداشتهاند به مقتل بروند، همان چندباری هم که حضرت زینب به مقتل رفته امام حسین با همهی بیرمقی تلاش کرده خواهرش را برگرداند.همان یک باری که بعد از شهادت حضرت علیاکبر، حضرت زینب به مقتل میرود که برادر را دریابد، روضه میشود، زن را چه به مقتل! اینجا اما مقتل نبوده اصلا، مقتل شده! صحرا نبوده، روستا بوده، با آگاهی نبوده، غافلگیر شده اند! کسی عزم جنگ نداشته! اصلا مرد جنگی به کار نبوده، زن بوده و کودک. و زن و کودک را به مقتل چه کار...دور مقتل را ورقه آلومینیومی کشیدهاند، در خانه باز است، سیل هم که الحمدلله از آسمان روان، کنار دیوار میایستیم، کسی روضه خوان است، روضهی صاحب مقتل، و صاحب مقتل جز حسین کیست؟ مگر به جز حسین (ع) هم گریه بر چیز دیگری رواست.مقتل گود نیست، تلی از آوار است، حتما که بعد از اصابت تا جای ممکن پاکسازی کردهاند و وسایل بزرگ و سنگین و شاید کاربردی را برداشته اند، البته نمی دانم چه کاربردی... برای خانوادهای که دیگر خانواده نیست...پتویی با ملافهی سفید و پاپیونهای قرمز، با سنگ و خاک و آجر همخواب شده. گلهای مریم جابه جا روی آوار است. یک دبهی کوچک ترشی هنوز کنار دیوار است، سالم و دست نخورده، یک شیشه گل گاوزبان، کتاب دعایی که جلدش کنده شده و رسیده به زیارت اهل قبور، چند تکه لباس... ترشی و گلگاوزبان دیگر به کار نمیآیند، همانجا کنار آوارها رها شدهاند؛ حتما مادر مجتبی ترشیها را خودش درست کرده. حتما گل گاوزبان را عصرها یا شبها دم میکردهاند دور هم بخورند. چه کسی فکر میکرد در مقتل دبهی ترشی و گل گاوزبان و پتو و تشک گلدار و مفاتیح پیدا شود... چه مقتل زنانهای است مقتل قرن بیست و یکمی.
@badiyero
۵:۲۰
روایت روز سی و سوم جنگقسمت اول
دیشب از بابا پرسیدم که ماشین بنزین دارد یا نه، روشی غیرمستقیم برای اینکه بگویم فردا می خواهم بروم خمین. این مدت خمین خیلی هدف بمب و موشک های این بی شرفها بوده، برای همین نگرانم مخالفت کند. از طرفی زیاد هم توی جاده ننشستهام و ممکن است همین هم مزید بر علت شود. به هر حال از موضع بالا یعنی اطلاع رسانی می گویم، نه اجازه
آن هم با اعتماد به نفس، طبق تجربه این شکلی احتمال مخالفت کاهش پیدا می کند. البته عزم چندباره برای تهران رفتن و پیشنهاد سفر مشهد که هر دو با مخالفت مواجه شد به نظرم حکم مرگ را داشته که به تب راضیشان کرده. دیگر در محدوده اراک با کاری و چیزی مخالفتی نمی کنند حتی اگر قلبا راضی نباشند.ماشین بنزین دارد، مامان معلوم نمی کند که می آید یا نه، موکول می کند به صبح ولی متذکر می شود که نمی خواهد نوه ها را بیاوری در جاده.صبح مامان دلش به آمدن نیست. برعکس من که جاده را دوست دارم، جاده نگرانش می کند، دلشوره می گیرد. همهاش می خواهد نگاهش به جاده و ماشینها باشد که چیزی نشود. من برعکس، عاشق مسافرت جاده ای با ماشین شخصی هستم که هر جا که دلمان کشید توقفی کنیم، سرکی بکشیم و ببینیم چه خبر است و چای بخوریم، بی عجله، بی نگرانی. اما به اتوبوس و قطارهم قانعم و خشنود حتی. در جاده بودن به اندازهی مسیر تکراری تهران تا اراک آن هم با اتوبوس همیشه برایم جذاب بوده، نگاه کردن به جاده، نشستن در ماشین و قطار، چه خوابم ببرد چه آهنگ گوش بدهم و چه فیلم ببینم، همیشه برایم دلچسب بوده. احساس می کنم ساعت های مرده را زنده کرده ام. این یک ماهه که اراک بوده ام کاملا حس می کنم جای چیزی خالی است. سفر، جاده، تنهایی، رفاقت. خدا رو شکر که هفته ی قبل از جنگ با مهناز یک روزه رفتیم قزوین و بخشی از این حس نیاز اقناع شد. خصوصا که امسال برای سومین بار سفر چایهار کنسل شد و منی که شدیدا واجب السفر بودم کاسهی نیاز به سفرم ماند خالی.کاروان خودرویی از اراک تا خمین، یک تیر و دو نشان بود. هم اعلام حمایت از ایران و جمهوری اسلامی ایران، هم سفر. ولو سفری چند ساعته، برایم حکم لنگه کفش در بیابان را دارد. بابا از روی نگرانی می خواهد مامان را با من روانه کند که تنها نباشم البته جوری وانمود می کند که انگار به خاطر خود مامان می گوید که من بهم برنخورد، به روی خودم نمی آورم که خنگ نیستم، بگذار خنگ باشم اصلا. مامان هم همین را می گوید که اگر تنهایی می آیم. می گویم اصلا می خواهم تنها باشم، نه که واقعا بخواهم تنها باشم، اما نمی خواهم مامان باز زورکی روانه جاده شود و حالش بد. البته که از تنهایی هم بدم نمی آید اما هم سفر پایه هم ولو برای چند ساعت نعمتی است. اصرار نمی کنند، باز دم رفتن به عطیه زنگ می زنم که اگر بدون بچه ها می آیی بیا. می آید، پرستار بچه ها می رود پیششان، میروم سراغش، چشمم ترسیده که نکند باز معطل کند و به کاروان نرسیم، خدا رو شکر معطل نمی کند، به کاروان می رسیم. شروع کاروان از بهشت زهراست، ته خیابان امام را که می پیچیم در جاده کمربندی، بعد از ۳،۴ کیلومتر، بهشت زهرا پیدا می شود صف ماشین های پرچم زده معلوم است، تقریبا به آخرهای صف می رسیم، ماشین ها حرکت می کنند، تعداد ماشین ها زیاد است شاید صدتایی باشند. با اینکه تذکر داده اند که در یک صف حرکت کتید از همین ابتدای مسیر بی توجهی به این امر مشهود است، کسی هم برای نظم دادن به این خیل عظیم ماشین ها نیست متاسفانه. از اراک تا خمین 60 کیلومتر است. فکر می کنم یحتمل تا ساعت 12 و 1 دیگر برگسته ایم.حرکت کند است، عجیب هم نیست. جمعیت زیاد است. وضعیت مان از لحاظ پرچم خوب است، سه پرچم متوسط داریم، یکی را عطیه خودش از پنجره بیرون برده و دو تای دیگر را از پنجره های عقب آویزان کرده ایم. همان اوایل راه ماشینی رو میزند و پرچم می خواهد و انصاف نیست روی درخواست کننده را زمین انداختن. به همین زودی یک پرچم را از دست می دهیم. ادامه ی مسیر را گاهی تند و گاهی با سرعت ده بیست کیلومتر در ساعت می رویم. اولین ترافیک معلوم می شود به خاطر استقبال اهالی روستای سر راه است، مردم روستا از برنامه خبر شده اند و با پرچم و شیر و چای آمده اند کنار جاده، پرچم تکان می دهند و شعار می دهند و پذیرایی می کنند. حتی الان هم که چند ساعتی از این صحنه گدشته و دارم می نویسم، از یاداوریش به وجد می آیم. اینکه مردم از هر فرصتی استفاده می کنند که نشان دهند وطن دوستند، پای کارند، پشت کشورند، حال آدم را خوب می کند. باز سرعت می گیریم، تا روستای بعدی، بین راه حدود 4 توقف همین شکلی داریم. یکی از روستاها میکروفن و بلندگو هم آورده اند و شعار می دهند. چه قدر دوست دارم این آدم ها را بغل کنم، چه قدر این آشنایی را این وجه مشترک را دوست دارم. پلیس ها، سربازها دست تکان می دهند، بعضی پرچم به دست.
@badiyero
دیشب از بابا پرسیدم که ماشین بنزین دارد یا نه، روشی غیرمستقیم برای اینکه بگویم فردا می خواهم بروم خمین. این مدت خمین خیلی هدف بمب و موشک های این بی شرفها بوده، برای همین نگرانم مخالفت کند. از طرفی زیاد هم توی جاده ننشستهام و ممکن است همین هم مزید بر علت شود. به هر حال از موضع بالا یعنی اطلاع رسانی می گویم، نه اجازه
@badiyero
۱۳:۳۹
۱۳:۳۹
۱۳:۳۹
تمام مسائلی که هست ما میخواهیم دست ظالمها را کوتاه کنیم انشاالله و میخواهیم که قدرتها را سرکوب کنیم و پایشان را از این بلاد مسلمین کوتاه کنیم. همهی اینها مقدمهی این است که یک آرامشی در این بلاد پیدا بشود و دنبال این ارامش یک سیر روحی پیدا بشود، یک هدایت به سوی خدا پیدا بشود. آن چیزی که اساس است سیر الی الله است.، توجه به خداست، همهی عبادات برای اوست. همهی زحمان انبیا از آدم تا خاتم، برای این معنا هست که سیر الی الله باشد. شکستن بت نفس که بالاترین بتها است دنبال او شکستن بتهای دیگر. مقصد انبیاء حکومت نبوده، حکومت برای مقصد دیگری بوده. تمام مقاصد برمیگردد به معرفتالله.
#بیانات_امام#کتاب_آقاروحالله@badiyero
#بیانات_امام#کتاب_آقاروحالله@badiyero
۶:۲۳