بسم الله الرحمن الرحیم.
۱۶:۲۲
۱۶:۲۲
هنوز نمیدانم این روزها به زندگی روزمرهام برگشتهام یا نه. اما دست کم به خانهی خودم برگشتم. این روزها را درست نمیدانم چطور میگذرانم. برای ماه رمضان امسالم آنقدر رویا بافته بودم که همهشان پنبه شدند و با هر بمب و موشکی که خراب شد روی سر شهر و کشورم، پنبههایم هم به باد رفتند. میخواستم در خانهی خودم باشم، برای دوتاییمان سحری درست کنم و سفرهی افطار بچینم، مهمان دعوت کنم و زیر نور کمرنگِ ریسهی جدیدم قرآن بخوانم. ولی سایهی جنگ روی سر زندگیمان افتاد و مهمان خانهی پدری شدم. شبها به مشت گره کردن و شعار دادن در خیابان گذشت و روزها به خوابیدنهای از سرِ اندوه. گفته بودم وقتی غمِ عالم روی دلم هوار میشود، به خواب پناه میبرم؟ گفته بودم. بازهم گفتم. این روزها که سعی میکنم خودم را از رختخواب و دنیای مشوش و پردغدغهی ذهنم بیرون بکشم و بیشتر به دنیای بیرون نگاه کنم، میانِ فعالیتهای روزانهای که خودم را با آنها مشغول میکنم، لا به لای حرف زدن با بچهها، بین ثانیههایی که با خیال درهم و برهمِ جنگ و خانه و خانواده و وظیفه و ماه رمضان و حضرت محبوب میگذرند، درست در همان وقتی که فکر میکنم حالم خوب است یا دستکم بهتر، اندوه و ماتم به دلم چنگ میاندازند. اضطرار و دلتنگی قلبم را در مشت میفشارند و مثل پهلوان پنبهای که توهمِ قوی بودن دارد، در خود مچاله میشوم. پاهایم سست میشوند و رمقِ در دستانم، یکباره روی زمین میریزد. یادم میآید نبودنش را. یادم میآید آن صبح کذایی که همسرم تماس گرفت و خبر داد که حوالی بیت را زدهاند. شبیه آوارهها در ترافیکِ خیابان گیر افتاده بودم و برای تنها پناهِ روزهای سختِ ایرانمان، برای همان که کمتر از یک ماهِ پیش در پاسخ ویدیویی از او نوشته بودم «میتونم تا ابد فخر بفروشم به عالم و آدم که رهبرمی آقا»، «فالله خیرٌ حافظا» میخواندم. و بعد یادم میآید آن صبح شوم را که با صدای زنگ تلفن همراهم از خواب پریدم و در پاسخ به صدای بهتزدهی دوستم، با تشر جواب دادم که خبر شهادتِ آقا کذب است! ساعت پنج صبح این چه مزخرفاتیست؟ کاش واقعا مزخرفاتِ کذب بود. کاش با همان آشفتگی بیرون نمیجستم و صدای قرآن و بغض مجری و زیرنویسِ تلویزیون را نمیشنیدم و نمیدیدم. یا کاش همان روز میمُردم. همان لحظه یا حتی قبلتر. کاش من فدای او میشدم و باقیِ عمرم به عمر او میرسید. یادم میآید که میخواستم بیاناتش را بخوانم و این بار واقعیِ واقعی به حرفهایش گوش کنم. یادم میآید سالهای دبیرستان وقتی به مهاجرت تحصیلی فکر میکردم و یا حتی مهاجرت برای زندگی در بلادی دیگر یا حتی هجرت به مجاورت امیرالمومنین در نجف، تنها دلیل اسیری این دل واماندهام در ایران او بود. یادم میآید در نوجوانی با خیالِ آنکه اگر شهیدهی گمنام شوم روی مزارم مینویسند «فرزند سیدعلی» چه شبهایی را به سحر رساندم. یاد میآید در یازده سالگی پشت سرش نماز خواندم و همان چند دقیقهای که در پسِ جمعیت مشتاق و در تکاپو میخکوبِ نور هیبتش که فقط از پشت سر، از دور تماشا میکردم شده بودم، شد شیرینترین خاطرهی تمام رمضانهای زندگیام. یادم میآید که در ده سالگی با سخن از انتخاب رهبر بعدی به هقهق میافتادم. یادم میآید در شش سالگی پدرم عکس او را بالای سرش در اتاق به دیوار چسبانده بود و در ویدئویی او را استاد و رهبر خویش خطاب میکرد و شوقِ آغاز ترم جدید درس خارج فقه او را داشت. یادم میآید حتی در چهار سالگی عکس او روی دیوار خانهی کوچکمان بود. از هرکجای زندگی که یادم میآید او بود. انگار که زندگی بدونِ او بیمعنا باشد. انگار که زندگی بدونِ وجود او حتی در مخیلهام نگنجد و واقعیتپذیر نباشد. و حالا این کابوسِ تلخ گریبانم را گرفته باشد و جانم را ذره ذره در کاسهی مرگ بریزد. چطور میشود این نبودن را باور کرد و پذیرفت؟ چطور میشود این داغ را تا رجعت به دل داشت؟ به گمانم هیچ چیز جز رسیدنِ منجی، بازگشتِ سمسامِ منتقم، مهدیِ قائم دلمان را آرام نخواهد کرد. دیگر هیچچیز، حالمان را خوب نخواهد کرد. خدایا، ما را برای دیدنِ چه روزهایی آفریدهای... چه روزهایی...«صبر چگونه میکنی بر این همه جفت، علی؟بغض چگونه میخوری، یاد بده به ما علی.آه امام اولین،بگو به منجی زمین.تمام دلشکستگان، منتظرند بعد از این...»
س.ف میرزائی
@DTabiidi
س.ف میرزائی
@DTabiidi
۱۶:۲۸
امشب خیابانها مسجد شدهاند.
۱۷:۳۹
دانشجوی تبعیدی.
امشب خیابانها مسجد شدهاند.
مردم زیراندازهایشان را در چهارراه پهن میکنند و صف میبندند. آقایان جلوتر و در پشت سر خانمها. نماز جماعت زیر نور چراغهای راهنمایی و رانندگی برپا میشود. میانِ دو نماز دختری با جعبهی شیرینی کشمشی از روزهداران پذیرایی میکند و آقای پشت میکروفون اعلام میکند که افطارِ سادهایست برای میزبانی از مردم. نماز دوم را اقامه میکنیم و پس از نماز، آقای پشت میکروفون قرائت حدیث شریف کساء را آغاز میکند. جمعیت پراکنده میشود و خانوادهها روی زیراندازهایشان دورهم مینشینند. هرکس که میتوانسته علاوه بر خودش، برای دیگران هم لقمهای کوچک تدارک دیده و پخش میکند. سفرههای سادهی افطار و پرچمهایی که پای هر سفره نشستهاند، شبیه سنگرهای خط مقدم جبههاند. بیریا، ساده و بیتکلف، اما به دل نشستنی و چسبیدنی. امشب خیابانها انگار مسجد شدهاند. مردم در خیابان نماز میخوانند، افطار میکنند و دعا میخوانند. حالا جمعیت متمرکز شده، خیلیها اضافه شدهاند، دعای توسل تمام شده و صدای حاج محمود از باندهای صوت پخش میشود «سلام شهید پرپرم، سلام عزیز برادرم...» پردهی اشک دیدم را تار میکند. «پاشو سر بریده، خواهرت رسیده...» جمعیت سینه میزند و انتظار شهیدِ عزیز ناو دنا را میکشد که امشب مهمان ماست. شب چهارشنبهسوری، چهارراه تهرانپارس شبیه شام غریبان است. خدایا ما را برای دیدن چه روزهایی آفریدهای...
س.ف میرزائی
@DTabiidi
س.ف میرزائی
@DTabiidi
۱۷:۳۹
به میدان شاهد [پروین سابق] میرسیم. کاروان خودروهای پرچم به دوش میدان را طواف میکنند و صدای «نمیبینی به ایران باز هم طاغوت برگردد، تجاوزکار میبایست با تابوت برگردد» در میدان پیچیده. مردم دورِ میدان در دو طرف خیابان کوچهای باز کردهاند و پرچم تکان میدهند. پیرزنی کفن بر تن کرده و برای ماشینها دستِ خداقوت تکان میدهد. بانوی سالمند دیگری در یک دست پرچم دارد و دست دیگرش را مشت کرده، مُشتِ پیروزیِ مسلمانان... پسر جوانی تسبیح در دست میچرخاند و با تکان دادن پرچمش ذکر هم میگوید. دختر جوانی محکم و استوار پاسخ میدهد «بزن که خوب میزنی». پشت سر ماشین صوت و کاروان به خیابان میپیچیم. کاروان موتورها و کاروان دیگری از ماشینهای پرچم به دوش که برایمان دست تکان میدهند. پسرکی هفت- هشت ساله کنار دکهی روزنامهفروشی ایستاده و ماشینها را تماشا میکند. دستان کوچکش را دو طرف دهانش میگذارد و فریاد میکشد «الله اکبر». دلمان برایش قنج میرود و قربان صدقهاش میرویم. به خیابانی دیگر میپیچیم. دو دسته از مردم در دو سوی بلوار هر یک در جهتِ خیابانِ پیشرویشان ایستادهاند و آمادهی حرکت. بابا آه میکشد و زمزمه میکند: «خونِ سیدعلی، چه کردی با این مردم...» و من هم آه میکشم.
۲۶ اسفند ۱۴۰۴ | س.ف میرزائی
@DTabiidi
۲۶ اسفند ۱۴۰۴ | س.ف میرزائی
@DTabiidi
۱۷:۳۹
شاید باید واقعا اینجا بیشتر بنویسم.
۱۱:۰۹
واقعا دیگه بیشتر اینجا مینویسم.
۱۷:۱۱
درست در نقطهای که سختیِ زندگی مشترک رو روی شونههام احساس میکردم و اتفاقاتی افتاده بود که رنجیده و خسته بودم، صبح جمعهمون با یه سفر کاریِ خیلی خیلی کوتاه شروع شد. بعد تصمیم گرفتیم برای سفرِ پیشرو پول ذخیره کنیم و صرفا یک ناهار ساده بخوریم. برای پنجرهها توری خریدیم و بعد از خوردن ناهار، یاعلی گفتیم که تور پنجرهها رو نصب کنیم. یکی از اتفاقاتِ مربوط به یک زندگی مستقل مشترک شکل گرفت و این تجربه و بقیهی اولین تجربهها و اولین خاطرات، اونقدر دوستداشتنی و جالب و فان هستن که حالا میفهمم چطور بعضی اتفاقات ساده و حتی سخت از اولین سالهای زندگیِ پدر و مادرهامون اینقدر براشون شیرین و ماندگاره. شبیه اولین قدمها و اولین کلماتی که یه بچه تجربه میکنه و همیشه در خاطر والدینش میمونه. زندگی ما هم دقیقا همون بچهی نوپاست. #دردونه :)))
#دفترچهیآبی
س.ف میرزائی
@DTabiidi
#دفترچهیآبی
س.ف میرزائی
@DTabiidi
۱۲:۵۹
#دفترچهیآبی | خاطراتِ دردونه
#دفترچهیسبز | سفرنامهها
#دفترچهیسیاه | یادداشتها
#دفترچهیسفید | روایتها | سکانسهای زندگی
#دفترچهیسرخ | دلنوشتهها | نامهها
#کاغذهایپراکنده | لاطائلاتِ ذهنِ حقیر
برای راحتتر پیدا کردنِ هر محتوا :›
۱۴:۱۵
بازارسال شده از آرشیواتریحانهخانمشعبهنتملی :(
خدایا خودت حواست به من باشه و من رو آنی و کمتر از آنی به خودم وا مگذار؛
۷:۳۷