درخواست دانش آموزان و دانش جویان از سید مجید 
۱۳:۰۱
روایت دختر سوری در محاصره داعشیها
پدرم اسلحه آورد خانه گفت: اگر اتفاقیافتاد و من نبودم خودتان را بکشیداز پدرم پرسیدم چرا ؟؟گفت چون اگر خودتان را نکشید داعشیها بلایی سرتان میاورند.که ارزو میکنید بدنیا نیامده بودید.
فردای انروز چند خانواده از خانواده های منطقه به دست داعش اسیر شدندکه پسرها و مردها و پیرمردها و پیرزنهارا سربریده و دختران و زنان را برده بودند.اینجا بود که مجبور شدیم یکی از خانواده را انتخاب کنیم که اگر اتفاقی افتاد همان همه ما را بکشد و در بعد هم خودش را بکشد..
و در اخر برادرم که 12سال داشت به اصرار مادرم قبول کرد که این کار را انجام دهدو ما نه شب داشتیم و نه روز و واقعا در شدیدترین و سختترین شرایط روحی بودیمو مادرم باگریه به برادرم میگفت که اسلحه را از خودت جدا نکن چون هر لحظه ممکن است که اوضاع جوری شود که از ان استفاده کنی و نگذاری که ما زنده به دست این داعشیهای کافر بیفتیم و میگفت پسرم نکنه دلت به رحم بیاید که اگر دلت به رحم امد و ما را نکشتی انها به طرز فجیعی ما را میکشند..
چند روزی را با این اوضاع بد و استرس شدید گذراندیم و چند روز بعد داشتم نماز صبح میخواندم که شلیک گلوله در روستا شروع شد و درگیری خیلی شدید بود همه بیدار شدیم و برادرم اسلحه را به دست گرفته بود مادرم گفت هر وقت بهت گفتم اول من رو بکش بعد سه خواهرت بعد هم خودت..درگیری تقریبا سه ساعت طول کشید ما دیگه ناامید شده بودیم و گفتیم که دیگه کار تمومه.
در همین لحظه پدرم در را باز کرد و وارد شد مادرم گفت چی شده.پدرم گفت ما درگیر نشدیم ایرانیها به فرماندهی سردار سلیمانی امدند و با داعشیها در گیر شدند میخواهند محاصره روستا را بشکنند تا ما را از این کفار نجات بدهند یکساعت بعد محاصره شکسته شد.
خدا را شاهد میگیرم تمامی اهالی روستا با دیدن نیروهای ایرانی از خوشحالی گریه شوق میکردیم و بالاخره این کابوس حقیقی تمام شد. آنروزها را هیچ وقت فراموش نمیکنیم که چگونه شب را بهصبح و روز را به شب میرساندیم..
برای شادی روح ســـــردار سلیمانی و یاران با وفایش صلواتقدر شهدا و مرزداران و رزمندگان عزیز را بیشتر بدانیم
پدرم اسلحه آورد خانه گفت: اگر اتفاقیافتاد و من نبودم خودتان را بکشیداز پدرم پرسیدم چرا ؟؟گفت چون اگر خودتان را نکشید داعشیها بلایی سرتان میاورند.که ارزو میکنید بدنیا نیامده بودید.
فردای انروز چند خانواده از خانواده های منطقه به دست داعش اسیر شدندکه پسرها و مردها و پیرمردها و پیرزنهارا سربریده و دختران و زنان را برده بودند.اینجا بود که مجبور شدیم یکی از خانواده را انتخاب کنیم که اگر اتفاقی افتاد همان همه ما را بکشد و در بعد هم خودش را بکشد..
و در اخر برادرم که 12سال داشت به اصرار مادرم قبول کرد که این کار را انجام دهدو ما نه شب داشتیم و نه روز و واقعا در شدیدترین و سختترین شرایط روحی بودیمو مادرم باگریه به برادرم میگفت که اسلحه را از خودت جدا نکن چون هر لحظه ممکن است که اوضاع جوری شود که از ان استفاده کنی و نگذاری که ما زنده به دست این داعشیهای کافر بیفتیم و میگفت پسرم نکنه دلت به رحم بیاید که اگر دلت به رحم امد و ما را نکشتی انها به طرز فجیعی ما را میکشند..
چند روزی را با این اوضاع بد و استرس شدید گذراندیم و چند روز بعد داشتم نماز صبح میخواندم که شلیک گلوله در روستا شروع شد و درگیری خیلی شدید بود همه بیدار شدیم و برادرم اسلحه را به دست گرفته بود مادرم گفت هر وقت بهت گفتم اول من رو بکش بعد سه خواهرت بعد هم خودت..درگیری تقریبا سه ساعت طول کشید ما دیگه ناامید شده بودیم و گفتیم که دیگه کار تمومه.
در همین لحظه پدرم در را باز کرد و وارد شد مادرم گفت چی شده.پدرم گفت ما درگیر نشدیم ایرانیها به فرماندهی سردار سلیمانی امدند و با داعشیها در گیر شدند میخواهند محاصره روستا را بشکنند تا ما را از این کفار نجات بدهند یکساعت بعد محاصره شکسته شد.
خدا را شاهد میگیرم تمامی اهالی روستا با دیدن نیروهای ایرانی از خوشحالی گریه شوق میکردیم و بالاخره این کابوس حقیقی تمام شد. آنروزها را هیچ وقت فراموش نمیکنیم که چگونه شب را بهصبح و روز را به شب میرساندیم..
برای شادی روح ســـــردار سلیمانی و یاران با وفایش صلواتقدر شهدا و مرزداران و رزمندگان عزیز را بیشتر بدانیم
۱۳:۰۴
امیرحسین یکی ناشناستو ندارهمیگه نترس بن نمیکننناشناستو بزار براشون
۱۳:۳۴

پاکت هدیه
مربع های قرمز
خوش شانس
۱۴۵ تا بشیم پاکت
@FBIasra
۱۵:۱۰
#۳۶
۱۵:۳۲
#۳۷
۱۵:۳۲
#۳۸
۱۵:۳۲
#۳۹
۱۵:۳۲
#۴۰
۱۵:۳۲
بازارسال شده از حرف | ربات پیامرسان
https://ble.ir/darhamoo/-6208399221707194272/1778253051934سلاام میگید این پستو بفرستن مجله؟
۱۶:۲۸
بازارسال شده از حرف اضافه
یکی از همکاران میگفت: آخر شب داشتیم موکبمان را در خیابان پانزده خرداد قم میبستیم که مرد زبالهگردی نزدیکمان شد. با یک دستش گونی بزرگ زبالههای بازیافتی روی شانه را چسبیده بود و با دست دیگرش پرچم ایران را. به موکب که رسید، ایستاد. به سر و وضعش میآمد اهل مصرف مواد مخدر باشد. کیسه را گذاشت زمین، دست کرد توی جیبش، یک اسکناس پنجاه تومانی درآورد و گرفت سمتم. مات و مبهوت نگاهش کردم. بهش گفتم شما چرا زحمت بکشی آخه؟ مرد که خستگی از سر و رویش میبارید، چشمهایش را ازم دزدید، خیره شد به بنرهای روبهرو و گفت: «من خودم آدم درستی نیستم اما آدم درستی رو از دست دادیم.»
@HarfeHezafeH
@HarfeHezafeH
۱۷:۴۴
خوبه شیطون خر داره ما اینقدر سوارش میشیم شاستی بلند داشت دیگه چیکار میکردیم؟#
۲۰:۳۴
بازارسال شده از مربع های قرمز
۱۴۵ تا بشیم پاکت
@FBIasra
۲۲:۱۸
۶:۱۷
خرداد و اردیبهشت، ماه ول ول چرخیدن و رفتن بیرونه نه ماه درس خوندن و تو خونه نشستن که!!!#
۱۰:۳۱
خلل جالق
۱۰:۳۳
جلل خالق
۱۰:۳۵
اونیکی میزنه تو سر خودش دیدیش؟حال دانشجو ها و داشنجو ها رو داره بنده خدا:
۱۲:۱۰