بله | کانال قصه مینوفن
عکس پروفایل قصه مینوفنق

قصه مینوفن

۱ هزار عضو

1_25253657018.mp3

۰۲:۲۶-۲.۷۹ مگابایت
به نام خدای خوب و مهربون undefinedاین ترانه ی زیبا در شروع سال جدید تقدیم به کودکان خوب ایران عزیزundefined
undefined<img style=" />undefinedشاعر : حامدانتظام undefinedآهنگساز: حامد جهانبخش
https://ble.ir/ghesseminofen ویژه کودکان 🩷undefinedhttps://ble.ir/cafeminofenundefinedundefinedویژه ی بابامامانا و مربیان عزیز

۱۲:۰۲

thumbnail
🪷نام قصه : خورشید شبیه کیست؟
undefinedقصه گو : زینب انتظام undefinedنویسنده: منیره عابدی undefinedگروه سنی : ۴_سال_به_بالاundefinedتدوین و صداگذاری:استودیو‌ قصه مینوفن undefinedکدقصه: ۳۴۸

undefinedیه تیکه از ماجرا...
خفاش که همیشه شب ها میتونست بیدار بمونه ، نمی تونست خورشید رو ببینه ، یه روز خیلی دلش می‌خواست ببینه خورشید چه جوریه که تصمیم گرفت...
چیزایی که تو قصه هست undefined
#تفکر#دوستی#عزت_نفس#پرسشگری#استفاده_از_تخیل#درس_هایی_از_طبیعت
با معرفی قصه‌مینوفن‌ به دیگران ، کمک کنید تا قصه های بهتری بسازیم undefinedundefined
https://bke.ir/ghesseminofen ویژه ی بچه ها🩷undefinedhttps://ble.ir/cafeminofenundefinedundefinedویژه ی والدین و مربیان عزیز

۱۶:۳۴

خوذی.mp3

۰۷:۱۹-۷.۳۱ مگابایت
undefinedقصه گو:#زینب_انتظام
undefinedگروه سنی :#۴_سال_به_بالا
undefinedنویسنده:#منیره_عابدی
undefinedتدوین‌وصداگذاری:#استودیو‌قصه‌مینوفن
undefinedکدقصه:۳۴۸
undefined#قصه‌شب♩♬♫♪♭

‌قصه مینوفنشربتی‌باطعم قصه های میوه ایundefined
https://ble.ir/ghesseminofen ویژه کودکان 🩷undefinedhttps://ble.ir/cafeminofenundefinedundefinedویژه ی بابامامانا و مربیان عزیز
↻ ◁ ❚❚ ▷ ⇆

۱۲:۰۱

به نام خدای کوچولوهاundefined
undefined اسم قصه: خرس های آسمانundefined نویسنده: رونیکا خطیب
خرسی روی لبهٔ پنجره نشست و با دقت به آسمان نگاه کرد. بعد از هادی پرسید:
«داری به چی نگاه می‌کنی؟»
هادی که داشت با تلسکوپش آسمان را نگاه می‌کرد، گفت:«دارم تلسکوپم را تنظیم می‌کنم.»
خرسی دستش را داخل ظرف عسل کرد، کمی عسل خورد و گفت:«تو می‌دونی ابرها چطوری می‌رن توی آسمون؟»
هادی خندید و گفت:«ابرها؟ فکر کردی ابرها پنبه‌ان؟»
خرسی با زبانش دور دهانش را پاک کرد و گفت:«خب... راستش همیشه برام سؤال بود که چطور می‌رن توی آسمون و همون‌جا می‌مونن!»
هادی بلند خندید و گفت:«نه، ابرها پنبه نیستن. از پنبه که برف و بارون درست نمی‌شه.»
خرسی دستش را از دهانش بیرون آورد و پرسید:«پس ابرها از چی هستن؟»
هادی دوباره به آسمان نگاه کرد و گفت:«یک کتاب به من گفته که ابرها از بخار آب درست می‌شن.»
خرسی با تعجب شروع کرد به خندیدن:«بخار آب؟ مگه می‌شه؟ آب که بی‌رنگه، ولی ابرها سفیدن یا حتی خاکستری می‌شن. نه، نه... اون کتاب حتماً شوخی کرده!»
بعد زیر لب گفت:«من که اصلاً از ابرها خوشم نمیاد.»
هادی گفت:«نه، نه. اون کتاب خیلی هم جدی بود.»
بعد ادامه داد:«فقط باید سؤال‌هات رو از کسی بپرسی که اون چیز را خوب می‌شناسه. مثلاً برای گیاه‌ها باید از کتاب‌های گیاه‌شناسی کمک بگیری. برای آسمان هم باید سراغ کتاب‌های نجوم و ستاره‌شناسی بری.»
خرسی شانه‌هایش را بالا انداخت و گفت:«داری به چی نگاه می‌کنی؟»
هادی که هنوز از توی تلسکوپ به آسمان نگاه می‌کرد، گفت:«به خرس‌های آسمون!»
خرسی یک‌دفعه از جا پرید و گفت:«منظورت خرسِ پرنده‌ست؟»
بعد با خودش فکر کرد:«شاید منظورش پدربزرگ‌های ما باشن! ولی آخه خرس که نمی‌تونه پرواز کنه!»
هادی لبخندی زد و سر خرسی را نوازش کرد و گفت:«نه، خرس پرنده وجود نداره. منظورم ستاره‌های دبّ اکبر و دبّ اصغر بود. اسمشون در زبان فارسی یعنی خرس بزرگ و خرس کوچک.»
خرسی با دهان باز به هادی نگاه کرد و پشت سرش را خاراند.«خرس کوچک و خرس بزرگ؟ پس چرا به آن‌ها می‌گن خرس؟»
هادی کنار او نشست و گفت:«چون وقتی ستاره‌هایشان را با هم خط بزنی، شکل خرس می‌شن.»
خرسی ظرف عسل را روی زمین گذاشت و روبه‌روی هادی نشست.«آن‌ها توی آسمون چه‌کار می‌کنن؟»
هادی دست‌های خرسی را گرفت و گفت:«خیلی هم مفیدن. مثلاً مسافرهایی که راه را گم می‌کنن، با کمک آن‌ها شمال و جنوب را پیدا می‌کنن تا به مقصدشان برسند.»
خرسی با هیجان کنار تلسکوپ نشست و گفت:«می‌تونی ستاره‌های خرس کوچک و بزرگ رو به من نشون بدی؟»
هادی از توی تلسکوپ آن‌ها را به خرسی نشان داد.
خرسی با ذوق داخل تلسکوپ را نگاه کرد و گفت:«وای! چقدر قشنگن! نگاه کن، یکی از ستاره‌های خرس کوچک از همه روشن‌تره!»
هادی کنار پنجره نشست و گفت:«آن ستاره، ستارهٔ قطبیه. منجّم‌ها می‌تونن با کمک آن و خرس بزرگ، جهت‌ها را در شب پیدا کنن.»
خرسی با تعجب پرسید:«منجّم‌ها؟ آن‌ها هم ستاره‌ان؟»
هادی بلند خندید و گفت:«نه، منجّم‌ها آدم‌هایی هستن که دربارهٔ ستاره‌ها و آسمان اطلاعات زیادی دارن.»
خرسی برای هادی دست زد و گفت:«من نمی‌دونستم آسمون این‌قدر جالبه! تو اینا رو از کجا می‌دونی؟»
هادی گفت:«از کتاب‌ها یاد گرفتم.»
خرسی سرش را پایین انداخت و آرام گفت:«خوش‌به‌حالت...»
هادی لبخند زد و گفت:«اگر بخوای، تو هم می‌تونی دوستِ کتاب‌ها بشی.»
بعد مشغول جمع کردن تلسکوپش شد.
خرسی با امیدواری گفت:«فردا منم با خودت می‌بری کتاب‌خونه؟»
هادی پشت سرش را خاراند و گفت:«کتاب‌خونه؟ برای چی؟»
خرسی لبخند زد و گفت:«می‌خوام یه دوستِ خوبِ دیگه پیدا کنم...!»
میخوای صوت این قصه رو بشنوی؟undefinedروی شکلک ها کلیک کن (undefinedundefinedundefined)
#قصه_شب#قصه_متنی
https://ble.ir/ghesseminofen ویژه کودکان 🩷undefinedhttps://ble.ir/cafeminofenundefinedundefinedویژه ی بابامامانا و مربیان

۱۶:۳۲

thumbnail
undefined️همه جا رو زیر و رو کردم یه ترانه ی مناسب برای جشن تکلیف دخترم پیدا نکردم !!!undefined
undefinedundefinedundefinedundefinedundefined
خبر خوب ویژه ی اوناییکه تو خونه ، فرشته ی ۹ ساله دارن و مدیران مدارس ابتدایی undefined
undefinedآلبوم ترانه های "بامن بخوان "
undefinedفاخر و شاد
undefinedبا موضوع : جشن تکلیف
undefinedکار ویژه ای از گروه موسیقی قصه مینوفن
undefined️این آلبوم نفیس رو با تخفیف ویژه ی سال جدید فقط به مبلغ ۸۹هزار تومان دریافت کنید.

@honar_andishehundefined ثبت سفارش
#جشن_تکلیف
https://ble.ir/ghesseminofenundefined🩷ویژه ی بچه ها https://ble.ir/cafeminofenundefinedundefinedویژه ی والدین و مربیان

۷:۵۹

thumbnail
🪷نام قصه : شغال رنگارنگ
undefinedقصه گو : زینب انتظام undefinedنویسنده: منیره عابدی و پریسا اختیاری undefinedگروه سنی : ۴_سال_به_بالاundefinedتدوین و صداگذاری: استودیو‌ قصه مینوفن undefinedکدقصه: ۳۴۹

undefinedیه تیکه از ماجرا...
شغالِ قصه ی ما از رنگ موهای خودش خسته شده بود ، هر حیوونی که می‌دید فکر می‌کرد از خودش قشنگ تره ، تا اینکه...
چیزایی که تو قصه هست undefined
#پذیرش_خود#تفکر#دوستی#عزت_نفس#شخصیت#درس_هایی_از_طبیعت
با معرفی قصه‌مینوفن‌ به دیگران ، کمک کنید تا قصه های بهتری بسازیم undefinedundefined
https://ble.ir/ghesseminofenویژه ی بچه ها🩷undefinedhttps://bke.ir/cafeminofenundefinedundefinedویژه ی والدین و مربیان عزیز

۱۷:۰۰

art.mp3

۰۷:۰۹-۴.۱ مگابایت
undefinedقصه گو:#زینب_انتظام
undefinedگروه سنی :#۴_سال_به_بالا
undefinedنویسنده:#منیره_عابدی
undefinedتدوین‌وصداگذاری :#استودیو‌قصه‌مینوفن
undefinedکدقصه:۳۴۹
undefined#قصه‌شب♩♬♫♪♭

‌قصه مینوفنشربتی‌باطعم قصه های میوه ایundefined
https://ble.ir/ghesseminofenویژه ی بچه ها🩷undefined https://ble.ir/cafeminofenundefinedundefinedویژه ی والدین و مربیان
↻ ◁ ❚❚ ▷ ⇆

۱۸:۱۹

به نام خدای کوچولوها undefined
undefined اسم قصه: غر غر پلنگ
یکی بود، یکی نبود، زیر گنبد کبود، غیر از خدا هیچ‌کس نبود.
یه روزی، توی یه جنگل بزرگ و قشنگ، یه پلنگ زندگی می‌کرد که از صدای خودش خوشش نمی‌اومد. هر وقت حرف می‌زد یا صدا درمی‌آورد، دلش می‌خواست یه صدای قشنگ‌تر داشته باشه.
با خودش گفت:«من باید برم یه صدای بهتر پیدا کنم!»
پس راه افتاد. رفت و رفت و رفت تا رسید به آقا سگه.
پلنگ گفت:«آقا سگه، صداتو به من قرض می‌دی؟»
آقا سگه هم مهربون بود و گفت:«باشه، چرا که نه!»
پلنگ از اون به بعد، به جای اینکه گرررر کنه، می‌گفت:«هاپ هاپ هپ!»
ولی بچه‌ها، پلنگ از این صدا هم خوشش نیومد.
برای همین، صدای آقا سگه رو پس داد و دوباره راه افتاد.
این بار رسید به آقا الاغه.
پلنگ گفت:«آقا الاغه، صداتو به من قرض می‌دی؟»
آقا الاغه هم قبول کرد.
پلنگ حالا به جای غرررر کردن، می‌گفت:«عرعر! عرعر!»
اما باز هم دلش خوش نشد.
پس صدای آقا الاغه رو هم پس داد و دوباره رفت.
رفت و رفت تا رسید به آقا ماره.
پلنگ گفت:«آقا ماره، صداتو به من قرض می‌دی؟»
آقا ماره هم گفت:«باشه.»
پلنگ از اون به بعد می‌گفت:«هیس‌هیس!»
ولی این صدا هم به دلش ننشست.
پلنگ ناراحت شد و با خودش گفت:«پس صدای خودم کجاست؟ من دیگه نمی‌تونم غرغر کنم!»
خیلی غصه‌دار شد. رفت زیر یه درخت نشست، سرش رو انداخت پایین و زد زیر گریه.
همون نزدیکی، کنار درخت یه گودال آب بود.
ناگهان از توی گودال یه صدا اومد:«غررررر!»
پلنگ یه‌دفعه سرش رو بالا آورد و نگاه کرد. دید صدای خودش توی گوداله!
با خوشحالی گفت:«آخ جون! صدای خودم اینجاست!»
بعد صدای خودش رو از گودال پس گرفت و دوباره مال خودش شد.
پلنگ خیلی خوشحال شد. از جا پرید و توی جنگل دوید و با صدای بلند گفت:«غررررر! غررررر!»
حیوان‌های جنگل هم صدایش رو شنیدن و فهمیدن که پلنگ بالاخره صدای خودش رو پیدا کرده.
از اون روز به بعد، پلنگ با خیال راحت توی جنگل می‌دوید و غر غر می‌کرد.
میخوای صوت این قصه رو بشنوی؟undefinedروی شکلک ها کلیک کن (undefinedundefinedundefined)
#قصه_متنی#قصه_شب
https://ble.ir/ghesseminofen ویژه کودکان 🩷undefinedhttps://ble.ir/cafeminofenundefinedundefinedویژه ی بابامامانا و مربیان

۱۷:۲۲

قابل توجه بزرگترهای عزیز از امشب یه قصه شنیدنی و واقعی داریم برای شما به نام "یاکریم ها" در کافه مینوفنundefined@cafeminofen من که قسمت اولش رو شنیدم بی صبرانه منتظر قسمتهای بعدیشمundefinedundefined

۲۱:۰۱

thumbnail
برای یک لحظه به "خودم" آمدم حاصل یک عمر زندگی و سقفی که بالای سر داشتم با خاک یکی شده بود همه جا دود بودُ دود از آن پیرمردی که هر روز با واکر می‌آمد توی محوطه برای تماشای بازی بچه ها ، دیگر اثری نبود و نمی‌دانم چرا این میان فکر یک چیز بودم "یاکریم ها" همان ها که هر روز بخاطر فضله هایشان نفرینشان می کردم ...
با اپیزود "یاکریم ها" از پنجره ی چشمان انسانی که جنگ زندگی اش و نگاهش را زیر و رو کرده به دنیا می نگریم پنجره ی متفاوتی که جز با رنج باز نخواهد شد
بزودی در : کافه مینوفن
https://ble.ir/cafeminofen undefinedundefined

۲۱:۰۲

thumbnail
🪷نام قصه : سلام خرگوش کوچولو
undefinedقصه گو : زینب انتظام undefinedنویسنده: دکتر رضا علی نوروزی _ فاطمه داوریundefinedگروه سنی : ۴_سال_به_بالاundefinedتدوین و صداگذاری: استودیو‌ قصه مینوفن undefinedکدقصه: ۳۵۰

undefinedیه تیکه از ماجرا...
خرگوش کوچولو از اینکه دید پدر و مادرش بهش توجه نمیکنن هم ناراحت شد هم تعجب کرده بود تا اینکه
چیزایی که تو قصه هست undefined
#دقت#توجه_کردن#مسئولیت_پذیری #تفکر#دوستی#شخصیت#درس_هایی_از_طبیعت
با معرفی قصه‌مینوفن‌ به دیگران ، کمک کنید تا قصه های بهتری بسازیم undefinedundefined
https://ble.ir/ghesseminofenویژه ی بچه ها🩷undefinedhttps://ble.ir/cafeminofenundefinedundefinedویژه ی والدین و مربیان عزیز

۱۶:۴۵

1_25471868036.mp3

۰۶:۲۰-۳.۶۳ مگابایت
undefinedقصه گو:#زینب_انتظام
undefinedگروه سنی :#۴_سال_به_بالا
undefinedنویسنده:#رضا_علی_نوروزی
undefinedتدوین‌وصداگذاری :#استودیو‌قصه‌مینوفن
undefinedکدقصه:۳۵۰
undefined#قصه‌شب♩♬♫♪♭

‌قصه مینوفنشربتی‌باطعم قصه های میوه ایundefined
https://ble.ir/ghesseminofenویژه ی بچه ها🩷undefined https://ble.ir/cafeminofenundefinedundefinedویژه ی والدین و مربیان
↻ ◁ ❚❚ ▷ ⇆

۱۶:۴۶

thumbnail
🪷نام قصه : روباه نارنجی و طبل بزرگ

undefinedقصه گو : نرگس جوادی
undefinedنویسنده: منیره عابدی_پریسا اختیاری
undefinedگروه سنی : ۴_سال_به_بالا
undefinedتدوین و صداگذاری: استودیو‌ قصه مینوفن
undefinedکدقصه: ۳۵۱


undefinedیه تیکه از ماجرا...

طبل بزرگ از پشت بوته ها ، چشم های سیاهی دید که داشتن نگاش میکردن ، با خودش گفت این ها دیگه چه موجوداتی هستن! جلو که اومد فهمید که....

چیزایی که تو قصه هست undefined

#دقت
#حل_مسئله
#تفکر
#دوستی
#درس_هایی_از_طبیعت

با معرفی قصه‌مینوفن‌ به دیگران ، کمک کنید تا قصه های بهتری بسازیم undefinedundefined

https://ble.ir/ghesseminofen
ویژه ی بچه ها🩷undefined
https://ble.ir/cafeminofen
undefinedundefinedویژه ی والدین و مربیان عزیز

۱۶:۴۸

1_25564626236.mp3

۰۹:۰۴-۴.۱۶ مگابایت
undefinedقصه گو:#نرگس_جوادی
undefinedگروه سنی :#۴_سال_به_بالا
undefinedنویسنده:#منیره_عابدی
undefinedتدوین‌وصداگذاری :#استودیو‌قصه‌مینوفن
undefinedکدقصه:۳۵۱
undefined#قصه‌شب♩♬♫♪♭

‌قصه مینوفنشربتی‌باطعم قصه های میوه ایundefined
https://ble.ir/ghesseminofenویژه ی بچه ها🩷undefined https://ble.ir/cafeminofenundefinedundefinedویژه ی والدین و مربیان
↻ ◁ ❚❚ ▷ ⇆

۱۶:۴۸

به نام خدای کوچولوهاundefined
undefinedاسم قصه: بوس بادundefinedundefinedنویسنده : خانم لاله جعفری undefinedناشر: انتشارات پیدایش
یک برگ بود. یک برگ سبزِ کوچولو. اسمش بیگ‌بیگ بود.
تابستان که بود، بیگ‌بیگ روی شاخهٔ درخت خوشحال و سبز نشسته بود. اما وقتی پاییز آمد، رنگش کم‌کم عوض شد. زرد شد. نارنجی شد. بعد هم قرمز شد.
یک روز باد آمد. باد فوت کرد و فوت کرد تا بیگ‌بیگ را از شاخه جدا کند. آخرش برگ از درخت کنده شد و آرام افتاد روی زمین.
بیگ‌بیگ اولش غمگین شد و خواست گریه کند. اما بعد چشمش افتاد به چند تا برگ دیگر که روی زمین بودند.
لبخند زد و گفت:«سلام! من یه برگم. اسمم بیگ‌بیگه. شماها که هستین؟»
آن طرف‌تر، چند تا برگ کنار هم جمع شده بودند و شبیه مرغ شده بودند. با خوشحالی گفتند:«قدقدقدا! ما هم برگ بودیم، اما حالا مرغ شدیم!»
آن طرف دیگر هم چند تا برگ کنار هم قشنگ شبیه خروس شده بودند. آن‌ها هم گفتند:«قوقولی‌قوقو! ما هم برگ بودیم، اما حالا خروس شدیم!»
بیگ‌بیگ با تعجب گفت:«وای! خوش به حالتون... من که فقط یه برگم! همین و بس.»
مرغ‌ها و خروس‌ها تا این را شنیدند، با هم گفتند:«قدقدقدا! قوقولی‌قوقو! جوجه‌برگ کوچولو، زود بیا بیرون!»
چند تا برگ دیگر هم کنار هم جمع شدند و شکل جوجه شدند. اما جوجه‌ها نوک نداشتند و حرف هم نمی‌زدند.
بیگ‌بیگ گفت:«من نوک می‌خوام!»
جوجه‌ها خوشحال شدند و سرشان را تکان دادند. یک‌دفعه بیگ‌بیگ هم نوک پیدا کرد و شد یک جوجهٔ بامزه.
حالا جوجه‌ها جیک‌جیک می‌کردند و می‌گفتند:«سلام سلام! نگاه کنید، برف میاد!»
برگ‌ها زیر برف رفتند، پوف‌پوف خندیدند، بازی کردند و قایم‌موشک‌بازی راه انداختند. بعد هم زیر خاک قایم شدند تا بهار برسد.
وقتی بهار آمد، برگ‌ها دوباره نو شدند. سبز شدند و روی شاخه‌ها برگشتند.

#قصه_شب#قصه_متنی
https://ble.ir/ghesseminofen ویژه کودکان 🩷undefinedhttps://ble.ir/cafeminofenundefinedundefinedویژه ی بابامامانا و مربیان

۱۶:۴۱

thumbnail
🪷نام قصه : مادر جان موشی
undefinedقصه گو : زینب انتظام undefinedنویسنده: منیره عابدی_پریسا اختیاری undefinedگروه سنی : ۴_سال_به_بالاundefinedتدوین و صداگذاری: استودیو‌ قصه مینوفن undefinedکدقصه: ۳۵۲

undefinedیه تیکه از ماجرا...
مامان جون موشی همیشه توی خونه برای نوه هاش سفره پنیر و گردو میذاشت از این سر خونه تا اون سر خونه، اما یه اتفاقی افتاد بعدش که دیگه مطمئن نبود دوباره بتونه این کار رو بکنه....
چیزایی که تو قصه هست undefined
#شجاعت#حل_مسئله #تفکر#صبوری#درس_هایی_از_طبیعت
با معرفی قصه‌مینوفن‌ به دیگران ، کمک کنید تا قصه های بهتری بسازیم undefinedundefined
https://ble.ir/ghesseminofenویژه ی بچه ها🩷undefinedhttps://ble.ir/cafeminofenundefinedundefinedویژه ی والدین و مربیان عزیز

۱۷:۲۷

مادر جان موشی.mp3

۰۹:۰۴-۱۰.۳۹ مگابایت
undefinedقصه گو:#زینب_انتظام
undefinedگروه سنی :#۴_سال_به_بالا
undefinedنویسنده:#منیره_عابدی
undefinedتدوین‌وصداگذاری :#استودیو‌قصه‌مینوفن
undefinedکدقصه:۳۵۲
undefined#قصه‌شب♩♬♫♪♭

‌قصه مینوفنشربتی‌باطعم قصه های میوه ایundefined
https://ble.ir/ghesseminofenویژه ی بچه ها🩷undefined https://ble.ir/cafeminofenundefinedundefinedویژه ی والدین و مربیان
↻ ◁ ❚❚ ▷ ⇆

۱۷:۲۷

به نام خدای کوچولو ها undefined
undefinedاسم قصه : مارمولک سبز کوچولو
روی یه صخره، کنار رودخونه، یه تخم بود. یهو صدای «تَرَق تَرُق» بلند شد و تخم شکست. یه مارمولک سبزِ کوچولو از توش اومد بیرون و چشماشو مالید. دور تا دورِ صخره رو چرخید، نگاهی به اطرافش انداخت و گفت: «وای! چه دنیای زیبایی!»
همون موقع، یه پرنده پروازکنان از راه رسید و کنار مارمولک نشست. مارمولک کوچولو با هیجان گفت: «وای! پرواز کردن خیلی لذت‌بخشه، مگه نه؟ چرا خدا به من بال و پر نداده تا منم بتونم پرواز کنم؟»پرنده گفت: «نمی‌دونم؛ ولی اگه بخوای، می‌تونی سوارم بشی تا با هم پرواز کنیم.»مارمولک با خوشحالی جواب داد: «بله، البته که می‌خوام!»مارمولک کوچولو نشست پشتِ پرنده و پرنده پرید توی آسمون؛ ولی خیلی زود، مارمولک با التماس فریاد زد: «وای سرم! سرم گیج میره! می‌خوام برگردم پایین.»پرنده آروم اومد پایین و اونو روی صخره‌اش گذاشت. مارمولکِ سبزِ کوچولو مؤدبانه گفت: «ممنونم آقا پرنده، ولی شاید پرواز کردن اصلاً کارِ من نباشه.»
یه ماهیِ بزرگ از رودخونه‌ی کنار صخره رد شد. مارمولک با هیجان ازش پرسید: «شنا کردن خیلی لذت داره، مگه نه؟ چرا خدا به من باله نداده تا منم بتونم شنا کنم؟»ماهیه گفت: «نمی‌دونم؛ ولی اگه بخوای، می‌تونی سوارم بشی و با من شنا کنی.»مارمولک با خوشحالی گفت: «آره آره، حتماً می‌خوام!»مارمولک سوارِ ماهی شد و ماهی روی سطح آب شروع کرد به شنا کردن؛ ولی خیلی زود مارمولک فریاد زد: «وای وای سردم شد! یخ کردم! می‌خوام برم بیرون، خواهش می‌کنم منو برگردون.»ماهی سریع دور زد و اونو کنار صخره‌اش پیاده کرد. مارمولک کوچولو دوباره مؤدبانه گفت: «ممنونم ماهی مهربون، ولی فکر کنم شنا کردن هم اصلاً کار من نباشه.»
یکم بعد، یه کانگورو بپر‌بپر‌کنان از راه رسید. مارمولکِ سبز با هیجان پرسید: «پریدن خیلی لذت داره، مگه نه؟ چرا خدا به من قدرتِ پریدن نداده؟»کانگورو گفت: «نمی‌دونم؛ ولی اگه بخوای، می‌تونی توی کیسه‌ام بشینی و با من بپری.»مارمولک خیلی خوشحال شد و گفت: «البته که می‌خوام!»کانگورو مارمولک رو توی کیسه‌اش جا داد و از صخره دور شد؛ ولی خیلی زود مارمولک با التماس داد زد: «وای وای وای! دلم زیر و رو شد! می‌خوام پیاده شم.»کانگورو سریع برگشت و اونو روی صخره‌اش پیاده کرد. مارمولک دوباره گفت: «ممنونم خانم کانگورو، ولی شاید پریدن هم اصلاً کار من نباشه.»مارمولکِ سبز با خرگوش دوید، با سنجاب از درخت بالا رفت، با میمون از این شاخه به اون شاخه تاب خورد؛ ولی هر بار خیلی زود خسته شد و برگشت به صخره‌اش. قورباغه پیشنهاد داد: «می‌خوای روی پشتم بشینی؟» فیل با دلسوزی پرسید: «دوست داری روی خرطومم سوار شی؟» خارپشت هم با مهربانی گفت: «بیا، این چند تا خار مال تو.» مارمولک سبز لبخندی زد و گفت: «نه نه، ممنونم دوستای خوبم. من به این چیزا احتیاج ندارم، مرسی.»
توی آسمونِ بی‌ابر، خورشید بالا اومده بود. مارمولک روی صخره‌اش که از نور آفتاب حسابی گرم شده بود، دراز کشید و چشماشو بست. نفس راحتی کشید و با خودش گفت: «خدای مهربون می‌دونست که من نیازی به پرواز کردن، شنا کردن، پریدن، دویدن، بالا رفتن از درخت یا تاب خوردن ندارم.»بعد همون‌طور که داشت فکر می‌کرد، آروم‌آروم روی صخره خوابش برد. چند ساعت بعد، مارمولک کوچولو از خواب بیدار شد، خمیازه‌ی بلندی کشید و گفت: «وای! چه خواب خوبی! فکر کنم من فقط به کمی آفتاب و یه صخره نیاز داشتم تا بخوابم و خوابای خوش ببینم.»
بعد دوباره یه خمیازه‌ی دیگه کشید و گفت: «توی خواب می‌بینم که دارم پرواز می‌کنم، شنا می‌کنم، می‌پرم، می‌دوم، از درخت بالا می‌رم و از روی شاخه‌ها تاب می‌خورم.» بعد هم با خوشحالی گفت: «خدایا، برای تمام چیزایی که بهم دادی و چیزایی که بهم ندادی، شکرت.»
https://ble.ir/ghesseminofenویژه ی بچه ها🩷undefinedhttps://ble.ir/cafeminofenundefinedundefinedویژه ی والدین و مربیان عزیز

۱۶:۴۰

thumbnail
🪷نام قصه : نا گفته نماند که
undefinedقصه گو : مهری السادات مشعشعundefinedگروه سنی : ۴_سال_به_بالاundefinedتدوین و صداگذاری: استودیو‌ قصه مینوفن undefinedکدقصه: ۳۵۳

undefinedیه تیکه از ماجرا...
خرگوش کوچولو پایین درخت یه سیب درشت و خوش رنگ دید ، تا سیبو دید یاد عموی مهربونش افتاد ، خواست سیبو ببره برای عموش که یهو قِل خوردو افتاد توی رودخانه....
چیزایی که تو قصه هست undefined
#قناعت#دوستی#حل_مسئله #تفکر#صبوری#درس_هایی_از_طبیعت
با معرفی قصه‌مینوفن‌ به دیگران ، کمک کنید تا قصه های بهتری بسازیم undefinedundefined
https://ble.ir/ghesseminofenویژه ی بچه ها🩷undefinedhttps://ble.ir/cafeminofenundefinedundefinedویژه ی والدین و مربیان عزیز

۱۶:۳۰

1_25719520333.mp3

۰۵:۲۴-۳.۷۱ مگابایت
undefinedقصه گو:#مهری‌السادات‌مشعشع
undefinedگروه سنی :#۴_سال_به_بالا
undefinedتدوین‌وصداگذاری: #استودیو‌_قصه‌_مینوفن
undefinedکدقصه:۳۵۳
undefined#قصه‌شب♩♬♫♪♭
‌قصه مینوفنشربتی‌باطعم قصه های میوه ایundefined
https://ble.ir/ghesseminofenویژه ی بچه ها🩷undefined https://bke.ir/cafeminofenundefinedundefinedویژه ی والدین و مربیان
↻ ◁ ❚❚ ▷ ⇆

۱۶:۳۵