این سه نفر و چند نفر دیگر! علی لاریجانی، علی شمخانی و محمدباقر قالیباف، با همه تفاوتهای سیاسی، نهادی و شخصیتیشان، در یک نقطه مشترک بودند: هر سه، در تحلیل طرف مقابل و دشمن، جزو چهرههایی به شمار میرفتند که میتوانستند در شرایط بحران، پروندههای حساس کشور را مدیریت کنند، میان نهادهای مختلف پل بزنند، هزینه تصمیمگیری را پایین بیاورند و در لحظات پیچیده، نقش تنظیمگر داشته باشند. هر سه نیز، در سالهای گذشته، به شکلهای مختلف زیر فشار رسانهای، تخریب سیاسی، عملیات حیثیتی و فرسایش اعتماد عمومی قرار گرفتند.
در مورد علی لاریجانی، مسئله از سطح حملات رسانهای و سیاسی فراتر رفت و به حذف رسمی از رقابت سیاسی رسید. رد صلاحیت او در انتخابات ریاست جمهوری، فقط حذف یک فرد از یک انتخابات نبود. لاریجانی کسی بود که سابقه ریاست مجلس، دبیری شورای عالی امنیت ملی، حضور در پرونده روسیه و چین ، ارتباط با لایههای مختلف ساخت قدرت و تجربه تصمیمگیری در پروندههای پیچیده را داشت. فارغ از هر داوری درباره کارنامه او، کنار گذاشتن چنین ظرفیتی در دورهای که کشور با بحرانهای امنیتی، اقتصادی و خارجی روبهرو بود، نشانهای از فرسایش تدریجی سرمایه حکمرانی بود.
شمخانی نیز نمونه دیگری از همین الگو بود. او نه یک سیاستمدار معمولی، بلکه چهرهای امنیتی و راهبردی بود که در پروندههای منطقهای، روابط با بازیگران عربی، موازنههای داخلی و مدیریت برخی گرههای حساس مانند اتمی نقش داشت. فشارها علیه او همیشه در قالب نقد شفاف و مستند سیاستها مطرح نمیشد. گاهی با نشانهگذاری رسانهای، درز اطلاعات ناقص، برجستهسازی گزینشی و ساختن فضای تردید نسبت به نقش و موقعیت او پیش میرفت. چنین فشاری، حتی وقتی از داخل تولید یا بازتولید میشود، میتواند در نهایت به همان نقطهای برسد که طرف مقابل میخواهد: فرسایش یک چهره دارای کارکرد راهبردی.
قالیباف نفر سوم این بحث است. درباره او باید صریح بود. نگارنده به قالیباف نقد دارد؛ هم به دوره شهرداری، هم به مشاورانش، و هم به رفتار و مواضع او در انتخابات ریاست جمهوری. این متن دفاع سیاسی از قالیباف نیست و قرار نیست همه نقدها علیه او را نادیده بگیرد. همچنین نگارنده معتقد نیست هر نقدی که علیه قالیباف، یا علیه چهرههایی از این دست، مطرح شده لزوما عملیات روانی بوده است. بسیاری از نقدها واقعی، قابل طرح و حتی ضروری بودهاند.
اما مسئله خود نقد نیست؛ مسئله چارچوبی است که نقد در آن مصرف میشود. یک نقد میتواند به اصلاح، شفافیت و پاسخگویی کمک کند. اما همان نقد، وقتی در قاب درز اطلاعات ناقص، بزرگنمایی گزینشی، هیجان رسانهای، تخریب حیثیتی و حذف سیاسیچ قرار بگیرد، کارکرد دیگری پیدا میکند. در این حالت، حتی نقد درست هم ممکن است در مسیری به کار گرفته شود که نتیجه نهایی آن نه اصلاح ساختار، بلکه فرسایش ظرفیت راهبردی کشور باشد.
اینجا باید میان دو چیز تفاوت گذاشت: نقد مسئولانه و عملیات شناختی. نقد مسئولانه خطا را روشن میکند، سند میآورد، نسبت میان اتهام و شواهد را حفظ میکند، امکان پاسخ میدهد و به اصلاح نهاد کمک میکند. اما عملیات شناختی، با گزینش اطلاعات، تحریک هیجان اخلاقی، ساختن دوگانههای ساده، حذف زمینه، و تبدیل ابهام به قطعیت، اعتماد عمومی را میسوزاند و چهرههای دارای تجربه حکمرانی را پیش از لحظه بحران بیاعتبار میکند.
دشمن همیشه لازم نیست مستقیما فرمان بدهد یا شبکهای آشکار را هدایت کند. گاهی کافی است اطلاعاتی را به شکل حسابشده درز دهد، بخشی از واقعیت را برجسته کند، بخشی دیگر را پنهان بگذارد، حساسیتهای جامعه را تحریک کند، و واژگانی مانند فساد، عدالت، رانت، انحصار و پاکسازی را در قابی خاص قرار دهد. بعد از آن، نیروهای داخلی خودشان وارد میدان میشوند؛ با انگیزههای سیاسی، جناحی، اخلاقی یا حتی صادقانه. اما نتیجه کار، گاهی همان چیزی است که طرف مقابل طراحی کرده بود.
در چنین وضعیتی، بخشی از عناصر داخلی و برخی جریانهای سیاسی، به نام مبارزه با فساد و عدالتخواهی، عملا در زمینی بازی میکنند که خروجی آن نه تقویت کشور، بلکه فرسایش ظرفیت تصمیمگیری است. آنها ممکن است خود را مستقل، انقلابی و عدالتطلب بدانند، اما اگر نسبت میان نقد، سند، زمان، مصلحت عمومی و امنیت ملی را درک نکنند، ناخواسته به بازوی تکمیلکننده همان عملیاتی تبدیل میشوند که هدفش بیاعتبارسازی نیروهای مؤثر در مدیریت بحران است.
لاریجانی، شمخانی و قالیباف را باید در همین چارچوب بازخوانی کرد. بازهم گویم بحث این نیست که این افراد معصوم، بیخطا یا بیرون از نقد بودهاند. بحث این است که هر سه، در مقاطع مختلف، در نقطه اتصال سیاست داخلی، امنیت ملی، مدیریت بحران و پروندههای حساس قرار داشتند.
در مورد علی لاریجانی، مسئله از سطح حملات رسانهای و سیاسی فراتر رفت و به حذف رسمی از رقابت سیاسی رسید. رد صلاحیت او در انتخابات ریاست جمهوری، فقط حذف یک فرد از یک انتخابات نبود. لاریجانی کسی بود که سابقه ریاست مجلس، دبیری شورای عالی امنیت ملی، حضور در پرونده روسیه و چین ، ارتباط با لایههای مختلف ساخت قدرت و تجربه تصمیمگیری در پروندههای پیچیده را داشت. فارغ از هر داوری درباره کارنامه او، کنار گذاشتن چنین ظرفیتی در دورهای که کشور با بحرانهای امنیتی، اقتصادی و خارجی روبهرو بود، نشانهای از فرسایش تدریجی سرمایه حکمرانی بود.
شمخانی نیز نمونه دیگری از همین الگو بود. او نه یک سیاستمدار معمولی، بلکه چهرهای امنیتی و راهبردی بود که در پروندههای منطقهای، روابط با بازیگران عربی، موازنههای داخلی و مدیریت برخی گرههای حساس مانند اتمی نقش داشت. فشارها علیه او همیشه در قالب نقد شفاف و مستند سیاستها مطرح نمیشد. گاهی با نشانهگذاری رسانهای، درز اطلاعات ناقص، برجستهسازی گزینشی و ساختن فضای تردید نسبت به نقش و موقعیت او پیش میرفت. چنین فشاری، حتی وقتی از داخل تولید یا بازتولید میشود، میتواند در نهایت به همان نقطهای برسد که طرف مقابل میخواهد: فرسایش یک چهره دارای کارکرد راهبردی.
قالیباف نفر سوم این بحث است. درباره او باید صریح بود. نگارنده به قالیباف نقد دارد؛ هم به دوره شهرداری، هم به مشاورانش، و هم به رفتار و مواضع او در انتخابات ریاست جمهوری. این متن دفاع سیاسی از قالیباف نیست و قرار نیست همه نقدها علیه او را نادیده بگیرد. همچنین نگارنده معتقد نیست هر نقدی که علیه قالیباف، یا علیه چهرههایی از این دست، مطرح شده لزوما عملیات روانی بوده است. بسیاری از نقدها واقعی، قابل طرح و حتی ضروری بودهاند.
اما مسئله خود نقد نیست؛ مسئله چارچوبی است که نقد در آن مصرف میشود. یک نقد میتواند به اصلاح، شفافیت و پاسخگویی کمک کند. اما همان نقد، وقتی در قاب درز اطلاعات ناقص، بزرگنمایی گزینشی، هیجان رسانهای، تخریب حیثیتی و حذف سیاسیچ قرار بگیرد، کارکرد دیگری پیدا میکند. در این حالت، حتی نقد درست هم ممکن است در مسیری به کار گرفته شود که نتیجه نهایی آن نه اصلاح ساختار، بلکه فرسایش ظرفیت راهبردی کشور باشد.
اینجا باید میان دو چیز تفاوت گذاشت: نقد مسئولانه و عملیات شناختی. نقد مسئولانه خطا را روشن میکند، سند میآورد، نسبت میان اتهام و شواهد را حفظ میکند، امکان پاسخ میدهد و به اصلاح نهاد کمک میکند. اما عملیات شناختی، با گزینش اطلاعات، تحریک هیجان اخلاقی، ساختن دوگانههای ساده، حذف زمینه، و تبدیل ابهام به قطعیت، اعتماد عمومی را میسوزاند و چهرههای دارای تجربه حکمرانی را پیش از لحظه بحران بیاعتبار میکند.
دشمن همیشه لازم نیست مستقیما فرمان بدهد یا شبکهای آشکار را هدایت کند. گاهی کافی است اطلاعاتی را به شکل حسابشده درز دهد، بخشی از واقعیت را برجسته کند، بخشی دیگر را پنهان بگذارد، حساسیتهای جامعه را تحریک کند، و واژگانی مانند فساد، عدالت، رانت، انحصار و پاکسازی را در قابی خاص قرار دهد. بعد از آن، نیروهای داخلی خودشان وارد میدان میشوند؛ با انگیزههای سیاسی، جناحی، اخلاقی یا حتی صادقانه. اما نتیجه کار، گاهی همان چیزی است که طرف مقابل طراحی کرده بود.
در چنین وضعیتی، بخشی از عناصر داخلی و برخی جریانهای سیاسی، به نام مبارزه با فساد و عدالتخواهی، عملا در زمینی بازی میکنند که خروجی آن نه تقویت کشور، بلکه فرسایش ظرفیت تصمیمگیری است. آنها ممکن است خود را مستقل، انقلابی و عدالتطلب بدانند، اما اگر نسبت میان نقد، سند، زمان، مصلحت عمومی و امنیت ملی را درک نکنند، ناخواسته به بازوی تکمیلکننده همان عملیاتی تبدیل میشوند که هدفش بیاعتبارسازی نیروهای مؤثر در مدیریت بحران است.
لاریجانی، شمخانی و قالیباف را باید در همین چارچوب بازخوانی کرد. بازهم گویم بحث این نیست که این افراد معصوم، بیخطا یا بیرون از نقد بودهاند. بحث این است که هر سه، در مقاطع مختلف، در نقطه اتصال سیاست داخلی، امنیت ملی، مدیریت بحران و پروندههای حساس قرار داشتند.
۵.۶K
۷:۱۳