۱۴:۲۴
۱۴:۲۴
برگزاری جلسه تبیینی و معرفتی در جمع جهادگران؛ با حضور دکتر ابراهیمیان فرصتی برای مرور مسیر، تقویت بینش و همدلی بیشتر در خدمترسانی.»«نشست معرفتی جهادگران؛ گامی برای تعالی فردی و انسجام بیشتر در فعالیتهای جهادی.»
┄┄┅┅┅❅ جهاد ادامه دارد ❅┅┅┅┄┄
گروه جهادی دانشجویی انصار الزهرا (س) دانشگاه بزرگمهر قائنات@JahadiAnsarozahrQaynat
┄┄┅┅┅❅ جهاد ادامه دارد ❅┅┅┅┄┄
گروه جهادی دانشجویی انصار الزهرا (س) دانشگاه بزرگمهر قائنات@JahadiAnsarozahrQaynat
۱۴:۳۲
۱۴:۳۲
۱۴:۳۲
#گزارشتصــویری۳عهد بستیم که در خدمت ایران باشیم حضور جهادگران گروه جهادی انصار الزهرا (س) دانشگاه بزرگمهر قائنات در اجتماع دانشجویان جهادگر و تجدید میثاق با آرمانهای رهبر شهید انقلاب اسلامی
┄┄┅┅┅❅ جهاد ادامه دارد ❅┅┅┅┄┄
گروه جهادی دانشجویی انصار الزهرا (س) دانشگاه بزرگمهر قائنات@JahadiAnsarozahrQaynat
┄┄┅┅┅❅ جهاد ادامه دارد ❅┅┅┅┄┄
گروه جهادی دانشجویی انصار الزهرا (س) دانشگاه بزرگمهر قائنات@JahadiAnsarozahrQaynat
۲۱:۱۲
۲۱:۱۲
۲۱:۱۲
#گزارش_تصویری4
ـ به پایان آمد این دفتر ، حکایت همچنان باقی ست
...
پس از روزها تلاش و ایستادن در دل بحران و کمک به مردم و مناطق جنگزدهی تهران ، بخشی از وظایفمان تمام و در مسیر برگشت هستیم .
در حال بازگشت هستیم ! اما با دلی که هنوز در همان کوچهها و محله ها جا مانده است ، اما این فقط یک بازگشت ساده نیست ، ادامهی راهیست که با درد مردم و میهن معنا گرفته است ، جایی که خستگی پایان نیست…آغاز دوباره است .
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
گروه جهادی دانشجویی انصارالزهرا (س)@JahadiAnsarozahrQaynat
ـ به پایان آمد این دفتر ، حکایت همچنان باقی ست
در حال بازگشت هستیم ! اما با دلی که هنوز در همان کوچهها و محله ها جا مانده است ، اما این فقط یک بازگشت ساده نیست ، ادامهی راهیست که با درد مردم و میهن معنا گرفته است ، جایی که خستگی پایان نیست…آغاز دوباره است .
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۲۳:۲۸
۲۳:۲۸
۲۳:۲۸
۲۳:۲۸
مبادا ضعف برخی مسئولان شما را ضعیف کند مبادا دنیازدگی برخی مدیران شما را از هواداری انقلاب دور کند (شهید ابراهیم همت )
گروه جهادی دانشجویی انصارالزهرا (س) دانشگاه بزرگمهر قائنات@JahadiAnsarozahrQaynat
گروه جهادی دانشجویی انصارالزهرا (س) دانشگاه بزرگمهر قائنات@JahadiAnsarozahrQaynat
۱۵:۱۸
«حماسه خدمت»
روایتِ خاطرات جهادگران(قسمت 1)
یادش بخیر من و جمعی از رفقای قاینی ده روزه رفته بودیم تهران برای کمک های مردمی و جهادی هر روز میرفتیم ایستگاه متروی ... و از اونجا سوار مترو به سمت ایستگاه ... راه میوفتادیم و باز همون ایستگاه خط مترو رو عوض میکردیم به سمت امیر کبیر و وقتی که کارمون تموم میشد همین رو برمیگشتیم.کارمون تو منطقه ۱۲ تهران بود ، ولی خوب تمومش کردیم و رفتیم سمت ناحیه ۱ جای خیابون بهارستان اینا روز سوم اردیبهشت ماه سال ۱۴۰۴ رسید.دیدم کمیل که مسئول پخش بچه ها تو کارگاه بود بهم گفت برو ببین صاحب خانه این شیشه ها که بریده شده برای نصب خونه هاشون هستن یا نه؟منم رفتم دونه دونه شماره هارو با بچه ها تماس گرفتیم و دیدیم خداروشکر هستن.تعدادشون بالا بود چون یک ساختمون بود که همه شیشه هاش شکسته بود...ما هم شیشه هارو سوار پیکاپ کردیم و همگی راه افتادیم سمت اون ساختمون وارد ساختمون که شدیم همه از هم جدا شدیم و گروه گروه رفتیم سراغ واحد مشخص شده خودمون.منو چند نفر از بچه ها رفتیم طبقه آخر که از قضا منزل یک رزمنده دفاع مقدس بود .
با احترام زیاد وارد منزلشون شدیم و من یک گل و پک کوچولوی شکلات رو به دختر کوچولوشون دادم و خیلی خوشحال شد.بعدش رفتیم سراغ کار خودمون تقریبا ۹ شیشه نسبتا بزرگ از همون یک واحد شکسته شده بود . شروع کردیم به نصب شیشه های جدید که هنوز کار خاصی انجام نداده بودیم صاحب خونه صدامون زد برای صرف چای و بیسکوئیت خوب ماهم که مجبور بودیم رفتیم چای رو بخوریم که باز بنده خدا مجبور نشه دوباره گرم کنه چای رو چای رو زدیم و دوباره با بچه ها رفتیم سراغ کار
تقریبا ساعتای ۵ عصر شده بود دیدیم دوباره صاحب خونه صدامون زد گفت بیاید داخل آخه ما رو بالکن خونه بودیم !گفتیم حاج آقا صبر کنید همه رو تکمیل کنیم بعد میایم...گفت نه بیاید بعد میرید باز دوباره انجام میدیدگفتیم آخراشه، تموم بشه میایم !!!!
گفت نه ولش کنید بیاید بعد میرید ماهم دیدیم که خیلی اصرار میکنن رفتیم سمت در وارد که شدیم دیدیم که یک سفره بزرگ پهن کردن و برای همه بچه ها نیمرو درست کردن با نون لواش تازه و گرم هممون تعجب کردیم دیدیم حاج آقا رفت بچه هارو از طبقه های دیگه صدا زد اومدن بالا همه دور هم نشستیم و جاتون خالی نیمرو زدیم
همینطور که داشتیم نیمرو میزدیم دیدیم صاحب خونه شروع کرد از خاطرات جبهه برامون گفتن
و تشابهات این جنگ رمضان با جنگ دفاع مقدس رو گفتن
خیلی قشنگ صحبت میکردن
واقعا حال کردیم بعد از اینکه تمام شد رفتیم نصب بقیه شیشه ها رو هم انجام دادیم و خداحافظی کردیم و اومدیم پایین
در رو که باز کردیم که خارج شیم دیدیم که شب شده ساعت رو نگاه کردیم دیدیم که ساعت 7/30شبه،
به کمیل زنگ زدم گفتم که یک ماشین بفرست که بیاد دنبالمون چون ما از همه بیشتر تو خونه مونده بودیم و بقیه سریع تر تموم کرده بودن و رفته بودن
فقط ما مونده بودیم منتظر ماشین بودیم که یهو صدایی اومد رفیقم گفت صدای انفجار بود بهش گفتم دیوونه انفجار چی !؟؟صدای اجتماعات هست نه انفجار !یک لحظه بالا سرمون رو نگاه کردیم دیدیم که پدافند فعال شده و تق تق میزنه !
گفتیم اوهوهوع دوباره جنگ شروع شد ،انگاری!!ماشین اومد و سوار شدیم رسیدیم به اسکان اخبار رو باز کردیم تو گوشی دیدیم نه بابا خبری نبوده
الان که اینو مینویسم از اون تاریخ ۹ روز گذشته
واقعا دل من یکی برای اون روزا تنگ شده کاش بیشتر میموندیم تهران و بیشتر خدمت میکردیم به مردممون ولی خوب بیشتر از این لیاقت نداشتیم
انشالله روزی برسه که بریم شیشه های منازل توی فلسطین اشغالی رو عوض کنیم برای مسلمانانی که اونجا زندگی میکنند...
گروه جهادی دانشجویی انصارالزهرا (س) دانشگاه بزرگمهر قائنات@JahadiAnsarozahrQaynat
روایتِ خاطرات جهادگران(قسمت 1)
یادش بخیر من و جمعی از رفقای قاینی ده روزه رفته بودیم تهران برای کمک های مردمی و جهادی هر روز میرفتیم ایستگاه متروی ... و از اونجا سوار مترو به سمت ایستگاه ... راه میوفتادیم و باز همون ایستگاه خط مترو رو عوض میکردیم به سمت امیر کبیر و وقتی که کارمون تموم میشد همین رو برمیگشتیم.کارمون تو منطقه ۱۲ تهران بود ، ولی خوب تمومش کردیم و رفتیم سمت ناحیه ۱ جای خیابون بهارستان اینا روز سوم اردیبهشت ماه سال ۱۴۰۴ رسید.دیدم کمیل که مسئول پخش بچه ها تو کارگاه بود بهم گفت برو ببین صاحب خانه این شیشه ها که بریده شده برای نصب خونه هاشون هستن یا نه؟منم رفتم دونه دونه شماره هارو با بچه ها تماس گرفتیم و دیدیم خداروشکر هستن.تعدادشون بالا بود چون یک ساختمون بود که همه شیشه هاش شکسته بود...ما هم شیشه هارو سوار پیکاپ کردیم و همگی راه افتادیم سمت اون ساختمون وارد ساختمون که شدیم همه از هم جدا شدیم و گروه گروه رفتیم سراغ واحد مشخص شده خودمون.منو چند نفر از بچه ها رفتیم طبقه آخر که از قضا منزل یک رزمنده دفاع مقدس بود .
با احترام زیاد وارد منزلشون شدیم و من یک گل و پک کوچولوی شکلات رو به دختر کوچولوشون دادم و خیلی خوشحال شد.بعدش رفتیم سراغ کار خودمون تقریبا ۹ شیشه نسبتا بزرگ از همون یک واحد شکسته شده بود . شروع کردیم به نصب شیشه های جدید که هنوز کار خاصی انجام نداده بودیم صاحب خونه صدامون زد برای صرف چای و بیسکوئیت خوب ماهم که مجبور بودیم رفتیم چای رو بخوریم که باز بنده خدا مجبور نشه دوباره گرم کنه چای رو چای رو زدیم و دوباره با بچه ها رفتیم سراغ کار
تقریبا ساعتای ۵ عصر شده بود دیدیم دوباره صاحب خونه صدامون زد گفت بیاید داخل آخه ما رو بالکن خونه بودیم !گفتیم حاج آقا صبر کنید همه رو تکمیل کنیم بعد میایم...گفت نه بیاید بعد میرید باز دوباره انجام میدیدگفتیم آخراشه، تموم بشه میایم !!!!
گفت نه ولش کنید بیاید بعد میرید ماهم دیدیم که خیلی اصرار میکنن رفتیم سمت در وارد که شدیم دیدیم که یک سفره بزرگ پهن کردن و برای همه بچه ها نیمرو درست کردن با نون لواش تازه و گرم هممون تعجب کردیم دیدیم حاج آقا رفت بچه هارو از طبقه های دیگه صدا زد اومدن بالا همه دور هم نشستیم و جاتون خالی نیمرو زدیم
همینطور که داشتیم نیمرو میزدیم دیدیم صاحب خونه شروع کرد از خاطرات جبهه برامون گفتن
و تشابهات این جنگ رمضان با جنگ دفاع مقدس رو گفتن
خیلی قشنگ صحبت میکردن
واقعا حال کردیم بعد از اینکه تمام شد رفتیم نصب بقیه شیشه ها رو هم انجام دادیم و خداحافظی کردیم و اومدیم پایین
در رو که باز کردیم که خارج شیم دیدیم که شب شده ساعت رو نگاه کردیم دیدیم که ساعت 7/30شبه،
به کمیل زنگ زدم گفتم که یک ماشین بفرست که بیاد دنبالمون چون ما از همه بیشتر تو خونه مونده بودیم و بقیه سریع تر تموم کرده بودن و رفته بودن
فقط ما مونده بودیم منتظر ماشین بودیم که یهو صدایی اومد رفیقم گفت صدای انفجار بود بهش گفتم دیوونه انفجار چی !؟؟صدای اجتماعات هست نه انفجار !یک لحظه بالا سرمون رو نگاه کردیم دیدیم که پدافند فعال شده و تق تق میزنه !
گفتیم اوهوهوع دوباره جنگ شروع شد ،انگاری!!ماشین اومد و سوار شدیم رسیدیم به اسکان اخبار رو باز کردیم تو گوشی دیدیم نه بابا خبری نبوده
الان که اینو مینویسم از اون تاریخ ۹ روز گذشته
واقعا دل من یکی برای اون روزا تنگ شده کاش بیشتر میموندیم تهران و بیشتر خدمت میکردیم به مردممون ولی خوب بیشتر از این لیاقت نداشتیم
انشالله روزی برسه که بریم شیشه های منازل توی فلسطین اشغالی رو عوض کنیم برای مسلمانانی که اونجا زندگی میکنند...
گروه جهادی دانشجویی انصارالزهرا (س) دانشگاه بزرگمهر قائنات@JahadiAnsarozahrQaynat
۴:۵۳
۴:۵۳
۴:۵۳
«حماسه خدمت »
روایت خاطرات جهادگران (قسمت 2)
روزگار عجیبی بودشهادت سرداران و فرماندهان در جنگ 12 روزه از یک سواز یک سو دیگر گرونی و مشکلات اقتصادی که منجر به اعتراضات و سپس اغتشاشات شدبعد از اون هم بانگ جنگ به گوش رسید و غمگین ترین خبر ممکن رو به تمام ایرانیان رسوندشهادت مظلومانه رهبر انقلابمنم مثل همه مردم چشمام پر از اشک بود و دلم داغ داراما دو تا چیز رو از ته قلبم بهش باور داشتمیکی اینکه ما در این جنگ پیروز میشیمدوم اینکه حضرت اقا من و امثال من رو طوری تربیت نکرده که تو این شرایط زانوی غم بغل کنیمباید دست به زانو زد و بلند شد برای کمک به مردممدتهاست که اردو جهادی میرم اما این دفعه فرق داره چون وسط جنگ هستشاختلافات که از قبل در میان مردم به وجود آمده بود با شروع جنگ انگار کنار گذاشته شده بود و مردم یک دل شده بودن تا به دنیا نشون بدن ایران تسلیم شدنی نیستتو این اردو چیز های زیادی دیدم و یاد گرفتم اما قشنگترین اون ها این بود که فهمیدم سربازان سید علی خامنه ای از سرتاسر ایران پای کار هستن و احساس وظیفه میکنند فارغ از هر قوم و نژاد و طرز فکرهمه اون ها عاشقانه برای ایران و مردمش کار میکردندبه معنی واقعی کلمه جهادی بودند و لیاقتشان را نشان دادندشک ندارم روزی خواهد رسید که دوباره از سرتاسر ایران همین جوان ها جمع میشن برای بازسازی قبرستان بقیع به یاد مادرمان فاطمه زهرا سلام الله علیها
┄┄┄┅┅┅❅❁❅┅┅┅┄┄┄
گروه جهادی دانشجویی انصارالزهرا (س) دانشگاه بزرگمهر قائنات@JahadiAnsarozahrQaynat
روایت خاطرات جهادگران (قسمت 2)
روزگار عجیبی بودشهادت سرداران و فرماندهان در جنگ 12 روزه از یک سواز یک سو دیگر گرونی و مشکلات اقتصادی که منجر به اعتراضات و سپس اغتشاشات شدبعد از اون هم بانگ جنگ به گوش رسید و غمگین ترین خبر ممکن رو به تمام ایرانیان رسوندشهادت مظلومانه رهبر انقلابمنم مثل همه مردم چشمام پر از اشک بود و دلم داغ داراما دو تا چیز رو از ته قلبم بهش باور داشتمیکی اینکه ما در این جنگ پیروز میشیمدوم اینکه حضرت اقا من و امثال من رو طوری تربیت نکرده که تو این شرایط زانوی غم بغل کنیمباید دست به زانو زد و بلند شد برای کمک به مردممدتهاست که اردو جهادی میرم اما این دفعه فرق داره چون وسط جنگ هستشاختلافات که از قبل در میان مردم به وجود آمده بود با شروع جنگ انگار کنار گذاشته شده بود و مردم یک دل شده بودن تا به دنیا نشون بدن ایران تسلیم شدنی نیستتو این اردو چیز های زیادی دیدم و یاد گرفتم اما قشنگترین اون ها این بود که فهمیدم سربازان سید علی خامنه ای از سرتاسر ایران پای کار هستن و احساس وظیفه میکنند فارغ از هر قوم و نژاد و طرز فکرهمه اون ها عاشقانه برای ایران و مردمش کار میکردندبه معنی واقعی کلمه جهادی بودند و لیاقتشان را نشان دادندشک ندارم روزی خواهد رسید که دوباره از سرتاسر ایران همین جوان ها جمع میشن برای بازسازی قبرستان بقیع به یاد مادرمان فاطمه زهرا سلام الله علیها
┄┄┄┅┅┅❅❁❅┅┅┅┄┄┄
گروه جهادی دانشجویی انصارالزهرا (س) دانشگاه بزرگمهر قائنات@JahadiAnsarozahrQaynat
۱۹:۱۴
«حماسه خدمت»
روایت خاطرات جهادگران(قسمت 3)
روز دوم اردو جهادی بود. شیشه های بریده شده را سوار ماشین کردیم و راه افتادیم سمت یک برج مسکونی که از موج انفجار شیشه هایش شکسته بود.برج در نزدیکی محل اصابت موشک رژیم صهیونی آمریکایی بود. شیشه های شکسته زیادی داشت. آن روز همه بچه ها به دسته های دو الی چهار نفری تقسیم شده بودند تا بتوانند سریع تر شیشه های برج را تعویض کنند .ما هم به همراه سه نفر از بچه ها رفتیم طبقه سوم. درب را زدیم و یک مادر مسن با خوشحالی درب را باز کرد. همین که وارد ساختمان شدیم شیرینی تعارف کرد و جایتان خالی شیرینی ها را زدیم بر بدن! یاد صحبت یکی از بچه ها افتادم که گفته بود تیم نصب همیشه به قول ما خراسانی ها دهنشون می جُنبه(به اصطلاح یعنی همیشه از تیم نصب پذیرایی میشه)! خلاصه در حال نصب شیشه ها بودیم که مادربزرگ با قدم های آرام و با طمأنینه به جمع ما پیوست و بی مقدمه گفت :«خدا خیرتون بده چند روزه منتظرم بیان شیشه ها رو نصب کنن شب هوا خیلی سرد میشه.» معلوم بود بنده خدا مریض بود چون آن هوا برای ما گرم بود اما ایشان روی مبل پتو انداخته بود روی خودش!همین که داشتیم شیشه ها را نصب می کردیم، اذان شد و از مادربزرگ اجازه گرفتیم که وضو بگیریم و همانجا نماز بخوانیم؛ مادربزرگ هم اجازه داد و نماز را به جماعت خواندیم و رفتیم سراغ آخرین شیشه که دیدیم اندازه شیشه خیلی کوچکتر از چهارچوب پنجره است! بلافاصله تماس گرفتیم با بچه های کارگاه و اندازه شیشه را دادیم تا شیشه را برش بزنند و به دستمان برسانند که کار را ناتمام نگذاریم. در همین حین رفتیم شیشه های راهروی برج را نصب کردیم که بالاخره شیشه آخر هم رسید و نصبش تمام شد.مادربزرگ خیلی از بچه ها تشکر کرد و ما هم خیلی خوشحال بودیم چون توانسته بودیم در این هیاهوی دوران یک مشکل کوچک را از روی دوش مادربزرگ برداریم.در پایان روز که به محل اسکان برمیگشتیم با به یادآوردن لبخندهایی که روی لب صاحبخانه ها میآمد و خانه ها و برجهایی که ترکش های ظلم به پیکره شان نشسته بود و بعد از اتمام کار تنها گرد و غباری از آن میماند، زمان از دستم در رفت و وقتی به خود آمدم که رسیده بودیم!حماسه خدمت، یادآوری است از اینکه دلها باهم است، و این عشق و همت است که وطن را میسازد. ناگهان همان جمله به یادم آمد که: «مردم علاج در وطن است!»
گروه جهادی دانشجویی انصارالزهرا (س) دانشگاه بزرگمهر قائنات @JahadiAnsarozahrQaynat
روایت خاطرات جهادگران(قسمت 3)
روز دوم اردو جهادی بود. شیشه های بریده شده را سوار ماشین کردیم و راه افتادیم سمت یک برج مسکونی که از موج انفجار شیشه هایش شکسته بود.برج در نزدیکی محل اصابت موشک رژیم صهیونی آمریکایی بود. شیشه های شکسته زیادی داشت. آن روز همه بچه ها به دسته های دو الی چهار نفری تقسیم شده بودند تا بتوانند سریع تر شیشه های برج را تعویض کنند .ما هم به همراه سه نفر از بچه ها رفتیم طبقه سوم. درب را زدیم و یک مادر مسن با خوشحالی درب را باز کرد. همین که وارد ساختمان شدیم شیرینی تعارف کرد و جایتان خالی شیرینی ها را زدیم بر بدن! یاد صحبت یکی از بچه ها افتادم که گفته بود تیم نصب همیشه به قول ما خراسانی ها دهنشون می جُنبه(به اصطلاح یعنی همیشه از تیم نصب پذیرایی میشه)! خلاصه در حال نصب شیشه ها بودیم که مادربزرگ با قدم های آرام و با طمأنینه به جمع ما پیوست و بی مقدمه گفت :«خدا خیرتون بده چند روزه منتظرم بیان شیشه ها رو نصب کنن شب هوا خیلی سرد میشه.» معلوم بود بنده خدا مریض بود چون آن هوا برای ما گرم بود اما ایشان روی مبل پتو انداخته بود روی خودش!همین که داشتیم شیشه ها را نصب می کردیم، اذان شد و از مادربزرگ اجازه گرفتیم که وضو بگیریم و همانجا نماز بخوانیم؛ مادربزرگ هم اجازه داد و نماز را به جماعت خواندیم و رفتیم سراغ آخرین شیشه که دیدیم اندازه شیشه خیلی کوچکتر از چهارچوب پنجره است! بلافاصله تماس گرفتیم با بچه های کارگاه و اندازه شیشه را دادیم تا شیشه را برش بزنند و به دستمان برسانند که کار را ناتمام نگذاریم. در همین حین رفتیم شیشه های راهروی برج را نصب کردیم که بالاخره شیشه آخر هم رسید و نصبش تمام شد.مادربزرگ خیلی از بچه ها تشکر کرد و ما هم خیلی خوشحال بودیم چون توانسته بودیم در این هیاهوی دوران یک مشکل کوچک را از روی دوش مادربزرگ برداریم.در پایان روز که به محل اسکان برمیگشتیم با به یادآوردن لبخندهایی که روی لب صاحبخانه ها میآمد و خانه ها و برجهایی که ترکش های ظلم به پیکره شان نشسته بود و بعد از اتمام کار تنها گرد و غباری از آن میماند، زمان از دستم در رفت و وقتی به خود آمدم که رسیده بودیم!حماسه خدمت، یادآوری است از اینکه دلها باهم است، و این عشق و همت است که وطن را میسازد. ناگهان همان جمله به یادم آمد که: «مردم علاج در وطن است!»
گروه جهادی دانشجویی انصارالزهرا (س) دانشگاه بزرگمهر قائنات @JahadiAnsarozahrQaynat
۹:۵۰
۹:۵۰
۹:۵۰