۱۹:۳۹
مارو دبیرستان بردن راهپیمایی
از صداوسیما اومدن گفتن براچی اومدین راه پیمایی؟
گفتم: چون میخواستیم امتحان فیزیک ندیم
نمیدونم چرا پخش نشد

@Jok1jok2
از صداوسیما اومدن گفتن براچی اومدین راه پیمایی؟
گفتم: چون میخواستیم امتحان فیزیک ندیم
نمیدونم چرا پخش نشد
۱۹:۳۹
امتحان گواهینامه داشتم
افسره گفت کجا دور زدن ممنوعه؟! گفتم تو عالم رفاقت
زد پس کلم گفت برو پایین ببینم! فک کردی اینجا اینستاگرامه

@Jok1jok2
افسره گفت کجا دور زدن ممنوعه؟! گفتم تو عالم رفاقت
زد پس کلم گفت برو پایین ببینم! فک کردی اینجا اینستاگرامه
@Jok1jok2
۱۹:۴۰
بچه حیف نون ازش میپرسه : بابا چرا فقط برای ما جوک میسازن ؟
حیف نون میگه : اون قابلمه رو بده تا بهت بگم !
بعد میزنه ته قابلمه : تق تق تق تق تق !

بچه داد میزنه : کیه !؟
حیف نون میگه : فهمیدی چرا ؟
حالا قابلمه رو بگیر من برم در و باز کنم

@Jok1jok2
حیف نون میگه : اون قابلمه رو بده تا بهت بگم !
بعد میزنه ته قابلمه : تق تق تق تق تق !
بچه داد میزنه : کیه !؟
حیف نون میگه : فهمیدی چرا ؟
حالا قابلمه رو بگیر من برم در و باز کنم
@Jok1jok2
۱۲:۵۹
۱۳:۰۰
پای بابام ضربه خورده بودمامان بزرگم زردچوبه و تخم مرغ و کره حیوانی و ... گذاشته بود رو پاش
رفته بودن دکتر، دکتره گفته بود : "سیب زمینی هم میذاشتین کوکو درست میکردین دیگه"
@Jok1jok2
رفته بودن دکتر، دکتره گفته بود : "سیب زمینی هم میذاشتین کوکو درست میکردین دیگه"
۱۳:۰۱
دیشب ﺭﻓﺘﻢ ﺗﻮ ﮐﻮﭼﻪ ﺳﻄﻞ ﺁﺷﻐﺎﻟﻮ ﺧﺎﻟﯽ ﮐﻨﻢﭼﺸﻤﻢ ﺧﻮﺭﺩ ﺑﻪ ﯾﻪ ﺻﺤﻨﻪ ﯼ ﺩﺭﺩﻧﺎﮎﺑﻐﻀﻢ ﮔﺮﻓﺖﻋﺼﺮﯼ ﮐﻪ ﻣﻦ ﺧﻮﻧﻪ ﻧﺒﻮﺩﻡ ﻣﻮﺯ ﺧﻮﺭﺩﻥ ﺑﻪ من نگفتن 

با ما همراه باشید
@Jok1jok2
با ما همراه باشید
۱۳:۰۲
ﺳﻪ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﻫﻢ ﺍﺗﺎﻗﯽ ﺑﻮﺩﻥ …ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﺧﺒﺮ ﺁﻭﺭﺩﻥ ﮐﻪ ﺩﻭﺗﺎﺷﻮﻥ ﺑﺎﻻ ﻭ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﻣﯽﭘﺮﻥﻭ ﻣﯿﮕﻦ : ﻣﺎ ﺳﯿﺐﺯﻣﯿﻨﯽ ﻫﺴﺘﯿﻢ ﻭ ﺩﺍﺭﯾﻢ ﺗﻮ ﺭﻭﻏﻦ ﺳﺮﺥ ﻣﯽ ﺷﯿﻢﻭﻟﯽ ﺳﻮﻣﯽ ﺳﺎﮐﺖ ﻧﺸﺴﺘﻪ !
ﺭﺋﯿﺲ ﺗﯿﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ ﻫﻢ ﻃﺒﻖ ﻣﻌﻤﻮﻝ ﺭﻓﺖ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﺩﯾﻮﻭﻧﻪ ﺭﻭ ﻣﺮﺧﺺ ﮐﻨﻪﺍﺯﺵ ﭘﺮﺳﯿﺪ : ﺗﻮ ﭼﺮﺍ ﺑﺎ ﺩﻭﺳﺘﺎﺕ ﻧﯿﺴﺘﯽ ؟ !
ﺩﯾﻮﻭﻧﻪ ﺳﻮﻣﯿﻪ ﻫﻢ ﻣﯿﮕﻪ : ﺁﺧﻪ ﻣﻦ ﮐﻒ ﻣﺎﻫﯿﺘﺎﺑﻪ ﭼﺴﺒﯿﺪﻡ !



@Jok1jok2
ﺭﺋﯿﺲ ﺗﯿﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ ﻫﻢ ﻃﺒﻖ ﻣﻌﻤﻮﻝ ﺭﻓﺖ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﺩﯾﻮﻭﻧﻪ ﺭﻭ ﻣﺮﺧﺺ ﮐﻨﻪﺍﺯﺵ ﭘﺮﺳﯿﺪ : ﺗﻮ ﭼﺮﺍ ﺑﺎ ﺩﻭﺳﺘﺎﺕ ﻧﯿﺴﺘﯽ ؟ !
ﺩﯾﻮﻭﻧﻪ ﺳﻮﻣﯿﻪ ﻫﻢ ﻣﯿﮕﻪ : ﺁﺧﻪ ﻣﻦ ﮐﻒ ﻣﺎﻫﯿﺘﺎﺑﻪ ﭼﺴﺒﯿﺪﻡ !
@Jok1jok2
۱۳:۰۲
امروز تو اتوبوس دیدم قاب گوشی بغل دستیم با مال من یکیه،
پیاده که شد گوشیمو از طرف قابش براش تکون دادم.
بنده خدا تا یه ساعت دنبال اتوبوس میدوید
@Jok1jok2
۱۳:۰۳
روی تابلویی کنار مدرسه ای نوشته بود :
رانندگان لطفا مراقب دانش آموزان باشید
️
چند روز بعد دانش آموزی زیر آن تابلو این جمله را اضافه کرد:ولی درمورد معلمان آزادید
خصوصا معلمان ریاضی


با ما همراه باشید
@Jok1jok2
رانندگان لطفا مراقب دانش آموزان باشید
چند روز بعد دانش آموزی زیر آن تابلو این جمله را اضافه کرد:ولی درمورد معلمان آزادید
خصوصا معلمان ریاضی
با ما همراه باشید
۱۳:۰۳
پسر خالم رفته مکبر نماز جماعت شده سر رکوع یادش رفته چی بگه....گفته دولا شید....
امام جماعت:
صف اول:



صف دوم:



متاسفانه از صف سوم به بعد دیگه در قید حیات نیستند


@Jok1jok2
امام جماعت:
صف اول:
صف دوم:
متاسفانه از صف سوم به بعد دیگه در قید حیات نیستند
۱۳:۰۴
تو صف نون بودم دیدم . . .
دو تا پسر هفت هشت ساله سر نوبت با هم بحث میکردناولى: برو بابادومى: به من نگو بابا به من بگو عموبه من که میگى بابا من نسبت به تو احساس مسئولیت پیدا میکنم
@Jok1jok2
دو تا پسر هفت هشت ساله سر نوبت با هم بحث میکردناولى: برو بابادومى: به من نگو بابا به من بگو عموبه من که میگى بابا من نسبت به تو احساس مسئولیت پیدا میکنم
@Jok1jok2
۱۳:۰۴
علم روانشناسی ثابت کرده که خندیدن خوبه
قهقهه عالیه
گریه آدمو آرام می کنه
ولی....


ولی باور کنید فحش دادن یه چیز دیگه....
دل آدم خنک میشه



@Jok1jok2
ولی باور کنید فحش دادن یه چیز دیگه....
۱۳:۰۵
جفر و زنش ميرن پيك نيك!
زنش ميگه بشينم زير اون درخت خوبه؟ جفر ميگه نه همين وسط جاده پتو بنداز امن تره.
زنش ميگه اينجا ماشين میزنمون، خلاصه بعد از مقداري بحث پتو ميندازن وسط جاده...
بعد چند لحظه يه كاميون مياد طرفشون هر چي بوق ميزنه اونا از جاشون تكون نميخورن كاميونه هم فرمونو ميپيچونه ميره تو درخت!
جفر به زنش ميگه بیا اگه زير او درخت بودیم حالا مرده بودیم.

@Jok1jok2
زنش ميگه بشينم زير اون درخت خوبه؟ جفر ميگه نه همين وسط جاده پتو بنداز امن تره.
زنش ميگه اينجا ماشين میزنمون، خلاصه بعد از مقداري بحث پتو ميندازن وسط جاده...
بعد چند لحظه يه كاميون مياد طرفشون هر چي بوق ميزنه اونا از جاشون تكون نميخورن كاميونه هم فرمونو ميپيچونه ميره تو درخت!
جفر به زنش ميگه بیا اگه زير او درخت بودیم حالا مرده بودیم.
@Jok1jok2
۱۳:۰۵
ﺩﺧﺘﺮﻩ ﺍﻭﻣﺪ ﺗﻮ ﮐﻮﭼﻪ ﻫﻨﺪﻭﻧﻪ ﺑﻪ ﺷﺮﻁ ﭼﺎﻗﻮ ﺑﺨﺮﻩ ﺍﺯ ﻭﺍﻧﺘﯽ
ﯾﺎﺭﻭ ﭼﺎﻗﻮ ﺯﺩﻩ ﺑﻪ ﻫﻨﺪﻭﻧﻪ ﻣﯿﮕﻪ ﺧﻮﺑﻪ ؟
ﺩﺧﺘﺮﻩ ﮔﻔﺘﻪ ﺧﻮﺑﻪ
ﺍﺯ ﻫﻤﯿﻦ ﯾﻪ ﺩﻭﻧﻪ ﺳﺎﻟﻤﺸﻮ ﺑﺪﯾﻦ 
3 ﺗﺎ ﺧﻮﻧﻮﺍﺩﻩ ﺍﺯ ﻣﺤﻞ ﺍﺛﺎﺙ ﮐﺸﯽ ﮐﺮﺩﻥ
ﻭﺍﻧﺘﯿﻪ ﻫﻨﻮﺯ ﭘﯿﺪﺍﺍ ﻧﺸﺪﻩ ...
ﺷﺎﮔﺮﺩﺷﻢ ﺭﻓﺘﻪ ﺭﻭ ﺩﺭﺧﺖ ﻧﻤﯿﺎﺩ ﭘﺎﯾﯿﻦ
تا میگی هندونه جیغ میکشه


@ Jok1jok2
.
ﯾﺎﺭﻭ ﭼﺎﻗﻮ ﺯﺩﻩ ﺑﻪ ﻫﻨﺪﻭﻧﻪ ﻣﯿﮕﻪ ﺧﻮﺑﻪ ؟
3 ﺗﺎ ﺧﻮﻧﻮﺍﺩﻩ ﺍﺯ ﻣﺤﻞ ﺍﺛﺎﺙ ﮐﺸﯽ ﮐﺮﺩﻥ
تا میگی هندونه جیغ میکشه
@ Jok1jok2
۱۳:۰۷
بازارسال شده از جوک و خنده 🤣
.
🧱
مرد جوانی که به تازگی یک خودروی اسپرت و فوقالعاده گرانقیمت خریده بود، با سرعت و غرور در خیابان رانندگی میکرد. او صدای موسیقی را زیاد کرده بود و از اینکه همه به ماشینش خیره شده بودند، لذت میبرد.ناگهان صدای «بوم!» وحشتناکی شنید و حس کرد چیزی محکم به در ماشینش برخورد کرد.مرد با عصبانیت ترمز دستی را کشید، پیاده شد و دید که درِ سمت شاگرد تو رفته و خط عمیقی برداشته است.اطراف را نگاه کرد و پسربچهای لاغر و هراسان را دید که کنار دیوار ایستاده و میلرزد، و یک پارهآجر در دستش است.مرد که خون جلوی چشمانش را گرفته بود، به سمت پسر هجوم برد، یقه او را گرفت و به دیوار کوبید و فریاد زد:«احمق! چه غلطی کردی؟ میدانی هزینه صافکاری این خط چقدر است؟ تو و کل خانوادهات را باید بفروشند تا پول این را بدهند! الان میکشمت!»پسربچه در حالی که اشک میریخت و دستانش را به علامت تسلیم بالا برده بود، با گریه و التماس گفت:«آقا... تو رو خدا مرا نزنید... ببخشید... مجبور شدم!من مدت زیادی است که اینجا ایستادهام و دست تکان میدهم، داد میزنم، اما هیچکس نمیایستد... هیچکس ترمز نمیکند... سرعت همه زیاد است...»راننده با خشم گفت: «به درک! این مجوز میشود که ماشین مردم را داغان کنی؟»پسربچه با انگشت لرزانش به بوتههای کنار جدول اشاره کرد و گفت:«برادر بزرگم... او فلج است.داشتیم از خیابان رد میشدیم که ویلچرش واژگون شد و او افتاد توی چاله کنار جدول.او سنگین است، من زورم نمیرسد بلندش کنم... او زخمی شده و دارد خون میآید...سنگ پرتاب کردم تا شما مجبور شوید بایستید... خواهش میکنم کمکم کنید برادرم را توی ویلچر بگذارم، بعد هرچقدر خواستید مرا کتک بزنید...»خشکمی در گلوی مرد گیر کرد. دستش شل شد و یقه پسر را رها کرد.به سمت بوتهها رفت و دید نوجوانی فلج روی زمین افتاده و صورتش خونی است.مرد با کمک پسرک، برادر فلج را بلند کرد، روی ویلچر نشاند و با دستمال گرانقیمتش خون صورت او را پاک کرد.پسرک دست مرد را بوسید و گفت: «ممنونم آقا... خدا خیرتان بدهد. حالا اگر میخواهید پلیس خبر کنید.»مرد سرش را پایین انداخت، هیچ نگفت و آرام به سمت ماشینش برگشت.او هرگز آن تو رفتگیِ روی درِ ماشینش را تعمیر نکرد.او میخواست آن خرابی همیشه جلوی چشمش باشد تا یک درس بزرگ را فراموش نکند:«در زندگی آنقدر تند نرو که برای متوقف کردنت، مجبور شوند به سویت سنگ پرتاب کنند.»نتیجه اخلاقی:خداوند گاهی با ما حرف میزند؛ اول با اشاره، بعد با تلنگر، و اگر نشنویم، با سنگ!مشکلات ناگهانی زندگی، گاهی همان "سنگهایی" هستند که میخواهند ما را متوقف کنند تا ببینیم چه کسی کنار جاده افتاده و به کمک ما نیاز دارد.قبل از برخورد سنگ، صدای نالههای اطرافیانمان را بشنویم.یک چالش بیداری:همین الان کمی سرعت زندگیات را کم کن.به اطرافت نگاه کن؛ شاید همسر، فرزند یا دوستی در کنار تو "افتاده" و صدایش در نمیآید، اما تو آنقدر غرقِ خودت هستی که نمیبینی.
به اشتراک بگذار تا صدای سنگها را بشنویم. 🧱

به اشتراک بگذار تا صدای سنگها را بشنویم. 🧱
۱۲:۴۴