بازارسال شده از رادیو شهاب
چهل روز گذشت...
او میدانست که در هندسهیِ این عالم، بعضی وقتها باید «هستی» را داد تا «حقیقت» بماند.
پس بیآنکه تردیدی در قدمهایش راه دهد، به همانجایی رفت که میدانست آخرین ایستگاهِ اوست.
به دفتر کارش... به قتلگاه... به دیدار خدا...
طراح کاور: نسیم کنجوریتاپیوگرافی: نگار جهانگیری
@shahabradio#رادیو_شهاب #تکیه_مجازی_روضه
او میدانست که در هندسهیِ این عالم، بعضی وقتها باید «هستی» را داد تا «حقیقت» بماند.
پس بیآنکه تردیدی در قدمهایش راه دهد، به همانجایی رفت که میدانست آخرین ایستگاهِ اوست.
به دفتر کارش... به قتلگاه... به دیدار خدا...
طراح کاور: نسیم کنجوریتاپیوگرافی: نگار جهانگیری
@shahabradio#رادیو_شهاب #تکیه_مجازی_روضه
۱۶:۱۵
بازارسال شده از رادیو شهاب
shahabradio17.4.mp3
۱۱:۱۷-۱۵.۵۹ مگابایت
خونِ دلی که لعل شد...
نویسنده: ثمین قیاسیگوینده: سارا افتخاریتدوین: زهرا عقابی
@shahabradio#رادیو_شهاب #تکیه_مجازی_روضه
نویسنده: ثمین قیاسیگوینده: سارا افتخاریتدوین: زهرا عقابی
@shahabradio#رادیو_شهاب #تکیه_مجازی_روضه
۱۶:۱۵
روز چهلم/ سروها ایستاده میمیرند
حوالی غروب بود که رسیدیم؛ جایی در تلاقیِ همیشگیِ خاطره و خیابان، در «کشور دوست». شأن انتخاب این اسم را نمیدانم اما به حق و خوش به این منطقه نشسته است. کشور دوستترین فرد ایران، کسی بود که حالا مردمان مبعوثشدهاش، به دیدار عمومیِ «نبودنش» آمده بودند. از دور بنری مشخص بود. قامتی بلند از تصویری که تمامِ قاب را پر کرده بود و میگفت آرام باشید. این چیزها که شما میبینید، اینها حوادث طبیعی یک راه دشوار به سمت قله است.دستهها میآمدند و میرفتند؛ هر کدام با لهجه و سبکِ خودشان، انگار تکهای از محرمِ عراق در خیابانِ «کشور دوست» جان گرفته بود. ذرات خاک بر زمین نمینشستند؛ با اینکه اگر به در و دیوار نگاه میکردی، اثری از گرد و غبار بر آنها نبود. انگار آن غبار، نه روی اشیاء، بلکه در میانِ خودِ هوا جاری بود؛ غباری که از جنس خاک نبود، بلکه از جنس حزن بود که در تلاقیِ خیابان و سوگ، در فضا معلق مانده بود. خیابانی منتهی به مقتلی مقدس. حزنی از جنس کربلا.غروب که شد، جانی در آسمان نمانده بود و چراغها را روشن کردند. چراغهای قرمز. همه جا سرخ شده بود و این رنگِ لرزان، روی صورتِ آدمها و قابِ عکسها میدوید. انگار هوا هم همراه با ما رنگِ دیگری گرفته بود.در میانهی این سرخی، دستهی هلالاحمر گذشت؛ با دستهایی که قصهی امداد و نجات را در زخمها و سوختگیهایشان پنهان کرده بودند. تماشایی بود؛ دستی که از آتش برگشته بود، حالا شاخه گلی برای «دوست» آورده بود. جلوی دسته، مردی با تمامِ وجود در نی میدمید. سوزِ نی، میان آن غبار عجیب هوا میپیچید و همهچیز را غریبتر میکرد. هر چه به جایگاه نزدیکتر میشدیم، تلفیق صدای مداحیها با نالهی نی و نورِ کمجانِ آسمان، فضایی ساخته بود که دیگر هیچ کلمهای برای توصیفش پیدا نمیشد؛ فقط باید سکوت میکردی.سنگینیِ غروب با اولین زمزمه اذان، کمی سبک شد. انگار با هر «اللهاکبر»، آدمها آرامتر میشدند و آن غبارِ بیقرار هم آرام میگرفت. خدا دوباره دستش را روی قلبهای داغدیده گذاشته بود تا تاب بیاورند؛ داغی که هنوز زنده بود. هنوز خاک سرد هم از حرارتش کم نکرده بود و فقط خدا باید دست به کار میشد. آنجا بود که میشد حس کرد خدایِ خامنهای بهراستی زنده و حاضر است.داشتم آخرین تصویرهای آن خیابان را در ذهنم ثبت میکردم که نگاهم به نگاهِ دختری همسنوسالِ خودم گره خورد. به ظاهر شبیه هم نبودیم؛ دو دنیای متفاوت بودیم که حالا در یک نقطه به هم میرسیدیم. چشمهایش به آن بنرِ بزرگ و مهربانِ روی دیوار دوخته شده بود؛ تمامِ مساحتِ چشمش پر از اشکی بود که فرونمیریخت و بغضی که انگار خیالِ شکستن نداشت. انگار کلمه و تصویر، پیشِ آن لحظه کم آورده بودند. فقط تماشا کردم؛ در سکوتی که میانِ ما امتداد یافته بود. تمام جهان خلاصه شده بود در آن تلاقیِ غریب؛ بین آن نگاه و آن تصویر... بین آن چشمها و مردی بلندقامت که حالا فراتر از قاب بنر ایستاده بود و مثل همیشه به ما لبخند میزد.
دلم میخواست این روزهای تاریخ را هیچ وقت زندگی نکنم. اما حالا که خونِ رگهایم فدای قدوبالای شما نشده بود، تنها خواستهام این بود که در همین نقطه از تاریخ ماندگار شوم و تا همیشه، به تماشای این تصویر، به امید دیدار شما بنشینم...
به امید دیدار آقای شهید...به امید دیدار...
خاطرات مداد آبی
@KHaterateMedadeAbi
حوالی غروب بود که رسیدیم؛ جایی در تلاقیِ همیشگیِ خاطره و خیابان، در «کشور دوست». شأن انتخاب این اسم را نمیدانم اما به حق و خوش به این منطقه نشسته است. کشور دوستترین فرد ایران، کسی بود که حالا مردمان مبعوثشدهاش، به دیدار عمومیِ «نبودنش» آمده بودند. از دور بنری مشخص بود. قامتی بلند از تصویری که تمامِ قاب را پر کرده بود و میگفت آرام باشید. این چیزها که شما میبینید، اینها حوادث طبیعی یک راه دشوار به سمت قله است.دستهها میآمدند و میرفتند؛ هر کدام با لهجه و سبکِ خودشان، انگار تکهای از محرمِ عراق در خیابانِ «کشور دوست» جان گرفته بود. ذرات خاک بر زمین نمینشستند؛ با اینکه اگر به در و دیوار نگاه میکردی، اثری از گرد و غبار بر آنها نبود. انگار آن غبار، نه روی اشیاء، بلکه در میانِ خودِ هوا جاری بود؛ غباری که از جنس خاک نبود، بلکه از جنس حزن بود که در تلاقیِ خیابان و سوگ، در فضا معلق مانده بود. خیابانی منتهی به مقتلی مقدس. حزنی از جنس کربلا.غروب که شد، جانی در آسمان نمانده بود و چراغها را روشن کردند. چراغهای قرمز. همه جا سرخ شده بود و این رنگِ لرزان، روی صورتِ آدمها و قابِ عکسها میدوید. انگار هوا هم همراه با ما رنگِ دیگری گرفته بود.در میانهی این سرخی، دستهی هلالاحمر گذشت؛ با دستهایی که قصهی امداد و نجات را در زخمها و سوختگیهایشان پنهان کرده بودند. تماشایی بود؛ دستی که از آتش برگشته بود، حالا شاخه گلی برای «دوست» آورده بود. جلوی دسته، مردی با تمامِ وجود در نی میدمید. سوزِ نی، میان آن غبار عجیب هوا میپیچید و همهچیز را غریبتر میکرد. هر چه به جایگاه نزدیکتر میشدیم، تلفیق صدای مداحیها با نالهی نی و نورِ کمجانِ آسمان، فضایی ساخته بود که دیگر هیچ کلمهای برای توصیفش پیدا نمیشد؛ فقط باید سکوت میکردی.سنگینیِ غروب با اولین زمزمه اذان، کمی سبک شد. انگار با هر «اللهاکبر»، آدمها آرامتر میشدند و آن غبارِ بیقرار هم آرام میگرفت. خدا دوباره دستش را روی قلبهای داغدیده گذاشته بود تا تاب بیاورند؛ داغی که هنوز زنده بود. هنوز خاک سرد هم از حرارتش کم نکرده بود و فقط خدا باید دست به کار میشد. آنجا بود که میشد حس کرد خدایِ خامنهای بهراستی زنده و حاضر است.داشتم آخرین تصویرهای آن خیابان را در ذهنم ثبت میکردم که نگاهم به نگاهِ دختری همسنوسالِ خودم گره خورد. به ظاهر شبیه هم نبودیم؛ دو دنیای متفاوت بودیم که حالا در یک نقطه به هم میرسیدیم. چشمهایش به آن بنرِ بزرگ و مهربانِ روی دیوار دوخته شده بود؛ تمامِ مساحتِ چشمش پر از اشکی بود که فرونمیریخت و بغضی که انگار خیالِ شکستن نداشت. انگار کلمه و تصویر، پیشِ آن لحظه کم آورده بودند. فقط تماشا کردم؛ در سکوتی که میانِ ما امتداد یافته بود. تمام جهان خلاصه شده بود در آن تلاقیِ غریب؛ بین آن نگاه و آن تصویر... بین آن چشمها و مردی بلندقامت که حالا فراتر از قاب بنر ایستاده بود و مثل همیشه به ما لبخند میزد.
دلم میخواست این روزهای تاریخ را هیچ وقت زندگی نکنم. اما حالا که خونِ رگهایم فدای قدوبالای شما نشده بود، تنها خواستهام این بود که در همین نقطه از تاریخ ماندگار شوم و تا همیشه، به تماشای این تصویر، به امید دیدار شما بنشینم...
به امید دیدار آقای شهید...به امید دیدار...
خاطرات مداد آبی
۱۹:۱۱
اسمها واقعی هستند.هیچوقت این اندازه اسمها، تکبهتک، برایم معنا پیدا نکرده بودند...
مریم، شهید... لاله و نرگس، هدیٰ، شهید...شبنم، شهید... مائده، زهره، صبا، شهید...
حلما، غزل، سکینه، سمیه، نوا، نفس،پروین، شهید... یاس و نگار و ندا، شهید...
نورا، حدیث، عاطفه، رستا، مطهّره،حلما، شهید... هانیه، لیلا، رها، شهید...
ساغر، سحر، محدّثه، پروانه، آرزو،رؤیا، شهید... فاطمهزهرا، حنا، شهید...
باران، ستاره، فائزه، یلدا، طنین، بهار،گندم، نسیم، مژده، عسل، کیمیا، شهید...
دنیا، شکوفه، خاطره، معصومه، نازنین،هستی، گلاره، نجمه، شمیم، آتنا، شهید...
مهگل، سپیده، ساجده، شیوا، ثمین، پناه،آوا، بهاره، پونه، ستایش، سما، شهید...
هاجر، ترانه، لاله، رقیّه، نگین، صدف،شادی، عطیّه، راضیه، تینا، مُنا، شهید...
کوثر، غزال، هاله، طهورا و فائزه،زینب، شهید... ماهثنا، پرنیا، شهید...
مژگان، یگانه، مرضیه، ژیلا و عارفه،شبنم، ملیحه، مهدیه، نیکا، ثنا، شهید...
دُرسا، زکیّه، طیّبه، محیا، منیره، یاس،مهسا، شهید... هدیه، سُها، میترا، شهید...
میناب، شنبه، وقت شروع کلاسهاموضوع درس بود چقدر آشنا: «شهید»!
با خونِ پاک خود، همۀ این فرشتهها،صدها کتاب تازه نوشتند با شهید...
احمد رفیعی وردنجانی
خاطرات مداد آبی
@KHaterateMedadeAbi
مریم، شهید... لاله و نرگس، هدیٰ، شهید...شبنم، شهید... مائده، زهره، صبا، شهید...
حلما، غزل، سکینه، سمیه، نوا، نفس،پروین، شهید... یاس و نگار و ندا، شهید...
نورا، حدیث، عاطفه، رستا، مطهّره،حلما، شهید... هانیه، لیلا، رها، شهید...
ساغر، سحر، محدّثه، پروانه، آرزو،رؤیا، شهید... فاطمهزهرا، حنا، شهید...
باران، ستاره، فائزه، یلدا، طنین، بهار،گندم، نسیم، مژده، عسل، کیمیا، شهید...
دنیا، شکوفه، خاطره، معصومه، نازنین،هستی، گلاره، نجمه، شمیم، آتنا، شهید...
مهگل، سپیده، ساجده، شیوا، ثمین، پناه،آوا، بهاره، پونه، ستایش، سما، شهید...
هاجر، ترانه، لاله، رقیّه، نگین، صدف،شادی، عطیّه، راضیه، تینا، مُنا، شهید...
کوثر، غزال، هاله، طهورا و فائزه،زینب، شهید... ماهثنا، پرنیا، شهید...
مژگان، یگانه، مرضیه، ژیلا و عارفه،شبنم، ملیحه، مهدیه، نیکا، ثنا، شهید...
دُرسا، زکیّه، طیّبه، محیا، منیره، یاس،مهسا، شهید... هدیه، سُها، میترا، شهید...
میناب، شنبه، وقت شروع کلاسهاموضوع درس بود چقدر آشنا: «شهید»!
با خونِ پاک خود، همۀ این فرشتهها،صدها کتاب تازه نوشتند با شهید...
احمد رفیعی وردنجانی
خاطرات مداد آبی
۲۳:۳۸
نشستهام روی سنگفرشهای دور میدان؛ سرم تکیه به پرچم و گوشم به صداهاست. نمایشی اجرا میکنند که چون نمیبینم، سر در نمیآورم، اما میانِ دیالوگها، ناگهان صدایِ «تو رستم تهمتنی بزن که خوب میزنی» بلند میشود.
زنِ کنار دستیام، پرچم کوچکی را میدهد دست پسرک چند ماههاش و با لبخند برایش میخواند: «تو محسن تهمتنی، بزن که خوب میزنی...» پسرک که لابد فقط نام خودش را از تمام آن جمله میشناسد، طوری ذوق میکند که انگار تمام زور رستم در مشتهای کوچکش جمع شده باشد.پسرک کیف میکند و مادر هم همپای او میخندد. اما من به این فکر میکنم که مادرها، چه دلی دارند! جوری در گوشِ بچهشان قصهی رستم را میخوانند که انگار یادشان رفته تهِ تمامِ نسخههای شاهنامه هم، رستمها باید بروند وسط میدان!زن طوری پرچم را دست محسنِ چند ماههاش میدهد که انگار دارد یک امانت بزرگ را به او میسپارد. طوری با لبخند برایش میخواند و کلمه به کلمه میگوید که انگار مهمترین درس و کلاس دنیا، در همین فضای عاشقانهی بین دهان مادر و کالسکهی فرزند، برقرار شده است. نگاهش که میکنی، میبینی تمامِ زندگیاش همین یک وجب بچه است، اما انگار از همین حالا توی دلش با خودش صلح کرده؛ که این رستم، این محسن، قبل از اینکه مال او باشد، مال این خاک است!زن میخواند، پسرک میخندد و من میفهمم اینجا، هر مادری که لالاییِ حماسی میخواند، پیشاپیش جگرگوشهاش را برای «ایران» نذر کرده است.
#از_خیابانخاطرات مداد آبی
@KHaterateMedadeAbi
زنِ کنار دستیام، پرچم کوچکی را میدهد دست پسرک چند ماههاش و با لبخند برایش میخواند: «تو محسن تهمتنی، بزن که خوب میزنی...» پسرک که لابد فقط نام خودش را از تمام آن جمله میشناسد، طوری ذوق میکند که انگار تمام زور رستم در مشتهای کوچکش جمع شده باشد.پسرک کیف میکند و مادر هم همپای او میخندد. اما من به این فکر میکنم که مادرها، چه دلی دارند! جوری در گوشِ بچهشان قصهی رستم را میخوانند که انگار یادشان رفته تهِ تمامِ نسخههای شاهنامه هم، رستمها باید بروند وسط میدان!زن طوری پرچم را دست محسنِ چند ماههاش میدهد که انگار دارد یک امانت بزرگ را به او میسپارد. طوری با لبخند برایش میخواند و کلمه به کلمه میگوید که انگار مهمترین درس و کلاس دنیا، در همین فضای عاشقانهی بین دهان مادر و کالسکهی فرزند، برقرار شده است. نگاهش که میکنی، میبینی تمامِ زندگیاش همین یک وجب بچه است، اما انگار از همین حالا توی دلش با خودش صلح کرده؛ که این رستم، این محسن، قبل از اینکه مال او باشد، مال این خاک است!زن میخواند، پسرک میخندد و من میفهمم اینجا، هر مادری که لالاییِ حماسی میخواند، پیشاپیش جگرگوشهاش را برای «ایران» نذر کرده است.
#از_خیابانخاطرات مداد آبی
۲۳:۲۹
نشستهام کنار تو. میخواهم قرآن و دعا بخوانم اما نمیدانم چه بخوانم. اصلا باید برای تو چیزی بخوانم؟ به تکتک جزئیات مزارت نگاه میکنم. به روسری گلدار و دست "سلام بر فرمانده"ی عکست. هیچ کدام از روضهها و مداحیهایی که دارد پخش میشود، به قد و قوارهی سن تو نمیخورد. برای تو فقط باید خالی خالی گریه کرد عزیزم. کار دیگری نباید کرد. پس همین کار را میکنم. خانوم و آقایی از کنارم رد میشوند و بلند میگویند: خدا صبر بده. زبانم باز نمیشود که بگویم من، هیچ ربطی به این دخترک پاک خوابیده در این خاک ندارم. گریهم بیشتر میشود. اما درست گفتند. خدا صبر بده؛ به هر کسی که در دنیایی زندگی میکند که طفلانش هم نام مقدس شهید را به دوش میکشند.
شهیده زهرا سادات سیادت موسوی#روایت_بهشتخاطرات مداد آبی
@KHaterateMedadeAbi
شهیده زهرا سادات سیادت موسوی#روایت_بهشتخاطرات مداد آبی
۷:۰۹