بله | کانال کادح
عکس پروفایل کادحک

کادح

۱۵۲ عضو
thumbnail
یکشنبه ۱۰ اسفند
نمیخواهم باور کنم اما در آرامش عجیبی که گویی مال من نیست، می گویم «انا لله و انا الیه راجعون»...چقدر این آیه آرامم می کند...
همان لحظه اول دوستانم پیام می‌دهند... قلب ها درحال انفجار است...که حالا چه می‌شود...
با اطمینان قلبی، با اشک هایی که سرازیر است و دست هایی که می لرزد، به همه شان اطمینان میدهم که حالا با اضطرار و استغاثه بیشتری، باید ظهور حضرت حجت رو طلب کنیم...نمیدانم چرا اولین کلماتی که می نویسم اینست که باید قوی باشیم...همان‌قدر که زینب کبری قوی بود...غروب روز دهم...این کلمات، این قوت و قدرت درونی از کجا ناگهان به قلبم ریخته؟
این حس امنیت و سکینه، این حسی که به انزجار و برائت از هرچه کفر و شرک است شبیه تر است تا به ترس و ناراحتی و حتی نگرانی؛ حتما ثمره ی خون آن نفس زکیه است...

نماز صبح را اقامه می کنیم، همسرم بی قرار است، میگویم «شما برو میدان انقلاب، من می مانم...»
می رود و من می مانم و سنگینی این خبر...دعای ندبه، توصیه ای برای روزهای جمعه و عید است، اما عجیب دلم می خواهم ندبه بخوانم و گریه کنم...با کلمه به کلمه ی دعای ندبه،ندبه کردمگریه کردمباریدمآب شدممذاب شدمبه دعا برای ظهور منتقم، دلم کمی آرام گرفتاما اشک ها، هنوز بی‌تاب چکیدن بودند...
فاطمه بیدار شد..به رسم روزهایی که باباجونش خونه است، دوید و پرید تو بغل بابا...خندید و بی مقدمه گفت:« جنگ یک روزه»خدایا چرا اولین جمله ای که بعد از سلام می گوید باید این باشد؟
راست می‌گفت ... واقعا جنگ یک روزه
در یک روز همه هستی ما را به یغما بردند...

بعد ناگهان چشمش به من افتاد، با لحن متعجبی که مخصوص خودش هست، پرسید:« عه! چرا اینو پوشیدی؟( رخت عزا به تن کرده بودم) چرا این همه دستمال کاغذی اینجاست؟»لبخند بغض آلودی بهش زدم و چیزی نگفتم...
محمدمهدی بیدار شدتا بیدار شد تلویزیون را روشن کردم...شبکه یک سرودی حماسی پخش می کردو کنارش خط سیاه عزا بودسرود که تمام شد محمدمهدی پرسید «چند روز عزای عمومی اعلام کردند؟» (بخاطر خط سیاه کنار صفحه پرسید...آمادگی ذهنی داشت که بخاطر دخترکان دبستان شجره طیبه عزای عمومی اعلام کرده باشند)گفتم «چهل روز...» با چشمان گرد و متعجب پرسید: «چههههل روز؟ چرا اینقدر زیاد؟»در دلم فرو ریختم...زیر لب زمزمه کردم چهل روز که سهله، چهل سال...اما پاسخی ندادمزدم شبکه خبرزیرنویس بزرگی زده بود: "شهادت قائد امت: سید علی خامنه‌ای"گوینده خبر از عملیات های علیه اسراییل می‌گفت...۴-۵ ثانیه ای طول کشید تا توجه محمدمهدی به زیرنویس قرمزرنگ جلب شد...تا خبر را خوند، با بُهت و ناباوری به من نگاه کردمنتظر بود بگویم اشتباه خوانده ایمنتظر بود بگویم واقعیت نداردمنتظر بود بگویم نه بابا، اشتباه نوشتهاما قبل از آنکه مغزم یاری کند و بتوانم کلمات را ردیف کنم،اشک ها با سرعت روی صورتم دویدند...دلم برایش سوخت، همان طور بی محابا و بدون آمادگی خبر را دید که من خبر شهادت سیدحسن را...
چیزی نگفت...با عصبانیت سرش را گذاشت روی زمین و گریه کرد...یکی دو دقیقه در همان حال بودبعد با خشم به اتاقش رفت...عکس آقا را که کنار تختش زده بود برداشت و پرید روی تختش... عکس را بغل کرد و بوسیدبغل کرد و گریه کرد
فاطمه از گریه برادرش نگران شدپای بابا را چسبید که چی شده؟بابا بغلش کردسرش را بوسید و گفت: «انفجار دیروز رو یادته؟ اسراییل آقا رو شهید کرد...»فاطمه، این طهورای بهشتیکه همه حرف هایش، به طور غریبی بوی ملکوت دارد،گفت:« خدا رو شکر! آقا باید شهید میشد دیگه!»
در دل، از پاسخش حیرت میکنم! دعا میکنم که نسل ظهور باشد و سردار امام...
اما اشک ها...نه از چشمان مننه چشمان بابابند نمی آیند.‌‌.فاطمه میگه بابا جون گریه نکن، آقا رفته تو بغل خدا دیگه، تو بغل امام حسین، وقتی امام زمان بیاد، برمیگرده...»
میبوسمش، تأییدش می کنم و آماده می شویم که برای نماز ظهر و عصر برویم مسجد،مسجد انصارالمهدی (عج)...
تا پایمان به کوچه می رسد، صدای انفجاری در نزدیکی، تمام شیشه های ساختمان های داخل کوچه را می لرزاند...خیلی عادی به راهمان ادامه می دهیم...
الله اکبر... خدایا این آرامش، این اطمینان، این حس بی پروا بودن از کجا می آید؟ خدایا شکرت... تو چقدر هستی، چقدر بزرگی...میدانم از من نیستاز مجاهدت این همه شهید این وطن و خانواده هایشان است...
به سر چهارراه که میرسیم، همه از ما و از همدیگر میپرسند کجا رو زد؟ ماشین ها سرو ته می کنند و دور می زنند...
چه سوز سردی می وزد... آسمان به طرز عجیبی آبیست...اشک، تمام صورتم را قرمز کرده...با هر سوزی، بیشتر از قبل می سوزد...

ادامه دارد ...

۱۳:۱۰

به مسجد می رسیماز سکوت سرد محله عصبانی اماز سکوت و سکون مسجد... از اینکه نوایی پخش نمی شود،روحانی را در صحن مسجد می بینم، فریاد به اعتراض می‌گشایم که این همه سکوت و سکون از کجاست؟ دیگر منتظرید چه اتفاقی بیفتد که یک حرکتی کنید؟ محل را به تکاپویی وادارید؟واکنش منفعلانه ای نشان میدهد، از او منصرف میشوم و وارد شبستان مسجد میشوم...خانمی وارد مسجد می شود و می گوید انفجار، پایگاه بسیج محل بود... ناگهان جیغ و فغان زن ها بلند می شود..چند زن، از صف های نماز جماعت سراسیمه بلند می شوند و با جیغ بر سر میزنند...خانم های دیگر دورشان جمع می شوند..خانمی شتابان از راه می رسد و اسم‌ مسئول بسیج خواهران را در مسجد فریاد میزند، اما کسی پاسخ نمی دهد...زن با جیغ بیرون می دود...نماز جماعت را اقامه می کنیم...با اشک...با حزن...با غم...در سکوتی سنگین...همه درحال گریه اند...خانم کنار دستی ام را نمی‌شناسم... اماهمدیگر را بغل می کنیم و سر روی شانه یکدیگر گریه می کنیمبا حسرت سوزانی می گوید:« حالا نماز عید فطر رو پشت سر کی اقامه کنیم؟!»به هق هق میفتیم...بعد از نماز محمدمهدی، مثل همیشه می گوید برای عزت اسلام و نابودی دشمنان اسلام تکبییییر! الله اکبر الله اکبر خامنه ای رهبر... صدای گریه مردم بلند می شود...بعد هم دعا را می خواند...خدایا خدایا تا انقلاب مهدی از نهضت خمینی محافظت بفرما، خامنه ای رهبر به لطف خود... با صدای گریه مردم کلامش نیمه می ماند...
می گویند مسجد را سریع تخلیه کنید... اینجا را هم گفتند می‌زنند... کسی عجله ای برای رفتن ندارد..همسرم را در صحن مسجد میبینم، می گوید «شما بروید خونه خودتون( خانه پدری)، من میرم حوزه بسیج، شاید کمک بخواهند...»می رود و میرویم...میرویم به خیابانی که انفجار در آن رخ داده بود، در فاصله ی یک دقیقه ای خانه... جلویش را بسته بودند.. آمبولانس بود و آتش نشانی...و کلی خاک و سنگ و شیشه شکسته که تا فاصله های خیلی دور پرتاب شده بود..با اندوه دور می زنیم به سمت خانه پدری،برخلاف دیروز، دیگر کسی در خیابان نیست، خیلی زود به خانه پدری می رسیم، مامان لباس مشکی پوشیده و با گریه به استقبالم می آید... جز در عزای سیدالشهداء گریه و سیاهپوشی اش را ندیده ام...سیاه پوشیدن را دوست ندارد، دوست ندارد بچه ها ( نوه ها) گریه اش را ببینند... اما چند دقیقه ای در آغوشم با صدای بلند گریه می کندبابا با سر به همسایه ها اشاره می کند و می گوید:« آرام باش، آرام گریه کن، دشمن شاد می شویم...»همسرم شب می آید...می پرسم کسی هم شهید شده؟ سر تکان می دهد و می گوید ۱۴ زن، که دو تاشون باردار بودند( ۳ ماهه و ۷ ماهه)می‌گوید حوزه بسیج را تخلیه کرده بودند، میپرسم پس اینها اونجا چکار می کردند؟ می گوید اینها رفته بودند برای افطار جوون ها غذا آماده کنند...یکی شان را می‌شناختم...همان‌مسئول بسیج خواهران...باورم نمیشد به این راحتی شهید شده باشد...همسرم می‌گفت همه جا روی زمین تکه های گوشت، پرت شده بود... حتی نمی دانستند متعلق به بدن کدام شهیده است...
صدای جنگنده می آید... از بالای سر خانه پدری رد می شود و چند ثانیه بعد صدای مهیب چند انفجار... شیشه ها می لرزد...از دوردست صدای فریاد شادی چند نفر سکوت شب را میشکند ...خدایا این ها انسانند؟

#کادح#دررنج‌یتیمی#درملاقات‌ایمان#روایت‌روزدوم#یکشنبه۱۴۰۴/۱۲/۱۰#جنگ‌رمضان
پ.ن: عکس آسمان ...همان روز...در راه بین خانه و مسجد...و خیابانی که بسته بودند ...

@kadeh179

۱۳:۱۴

حوالی سحر امروز، که به لطف بمباران ها، بیدار بودیم، مدام از خودم می پرسیدم یعنی هفته پیش در چنین روزی و چنین ساعاتی، سید ما از خدا چه طلب کرده بود؟ چطور طلب کرده بود؟دعای آخرین سَحَرش چه بود که به این سرعت مستجاب شد؟

۲:۲۷

thumbnail
اللهمَّ اجْعَل قائِدُنا السَیّد مجتبی الخامنه‌ای فـی دِرعِـکَ الحَصینَةِ الَّتـی تَجْعَـلُ فیها مَن تُریـد
@kadeh179

۲۱:۴۸

thumbnail
فاطمه طهورا و داداش، سجاده شان را پهن کردند،روی سجاده نشستند،خیلی یهویی، فاطمه طهورا گفت: "اسراییلی ها چقدر بیچاره و بدبختند.."محمدمهدی گفت: چرا؟فاطمه طهورا گفت: "چون اسراییلی ها شب قدر ندارند..."
نمی دانم از کجا فهمید خوشبختی و بدبختی با قدر و قدرشناسی گره خورده
راست می گفت...ما خوشبختیمکه قرآن داریمو امام داریمو شب قدر داریم
شبی که می توان به اندازه یک عمر زندگی کرد و زندگی فهمید و زندگی نوشیدشبی که می توان به اندازه یک عمر بندگی کردشبی که می‌توان همه نداری ها و نشدن ها و نیستی ها و عقب ماندگی ها و نفهمی ها را جبران کردشبی که می شود بستر نزول ملائکه و روح، تا قدر یک شب را به قدرِ هزار ماه و بلکه بیشتر کند
ما خوشبختیم که شب قدر داریمتا قدرِ خود را در آن بشناسیمکه بفهمیم قدر ما، قدّ امام استکه بفهمیم قدر ما، خود خداست و به کمتر از آن راضی نشویم
ما خوشبختیم که شب قدر داریمکه قدرشناس شویم
که بفهمیم آن ‌*قدر* قیمتی و ارزشمندیم که هر بی سروپای جاهل ظلوم بی علم بی حکمتی، لایق نیست بر ما حکومت کند، یعنی برایمان حُکم کند، یعنی برایمان نسخه بپیچد و باید و نباید تعیین کند...
که طوری قدر خودمان را بدانیم که جز امامی که ما را به عالی ترین سطح حیات طیبه می رساند، نشاید و نسزد که به ما تکلیف کند...
ما خوشبختیم که شب قدر داریم که قدر خودمان را بفهمیم که آن*قدر* پاک و آن*قدر* ملکوتی و آن*قدر* ارزشمندیم که بهایمان و قدرمان زمین نیست که ملکوت است..
ما خوشبختیم که می توانیم در شبی به اندازه یک عمر، قدر خود را بشناسیم که بهایمان به اندازه بهائم نیست که فقط به خوردی و خوراکی و لذائذی و شهواتی قانع شویم
که قدر سمع مان، درک کلام خداست، نکند که بهره مان از کلام، جز شنیدن ندایی و صوتی ( همچون بهائم ) نباشد
که قدر بینایی مان، رویت ملکوت کل شیء است، نکند که کور شویم از دیدن ملکوت و چشم مان جز نازل ترین و بی مقدار ترین سطح مُلک را نبیند
که قدر قلب مان، حرم الله شدن است و لانه هر شیطان زوزه کشی نکنیم
که به کم ها و کمترین ها، به پست ها و پست ترین ها، که به ناچیزها و محدودها و تمام شدنی ها و از بین رفتنی ها راضی نشویم...حتی اگه تمام زمین و مافیها باشد...
خوب فهمیده بود کسی که شب قدر ندارد بی چاره است و ما خوشبختیم که شب قدر داریم که چون قدر خود را بدانیم، جز حاکمیت دین و امام، طلبی و تمنایی نداریمو جز رضوان الهی، چیزی راضی مان نمی کند...

امشب قدرشناس شویمقدر خودمان که جز عبودیت خدا نیستو نظام مانو خون شهدایمانو مجاهدت تمام رزمندگان مانو صبوری و شکیبایی خانواده هایشانو قدر امام مانکه جز او را تمنا نکنیم و جز زیر ولایت او نرویم
فاطمه، این طهورای بهشتی، یادم آورد که این جنگ، واقعا نابرابر استمایی که شب قدر داریم و آنها که ندارند...آنهایی تمام قدرشان، به اندازه تمام دنیاستو مایی که *قدرمان، ملکوت است

این جنگ نابرابر است اگر قدرشناس باشیم و قدرشناس بمانیمبرنده این جنگ از پیش معلوم است اگر بدانیم در ازای از دست دادن چه چیزی، چه چیزی بدست می آوریم و در ازای بدست آوردن چه چیزی، چه چیزی از دست می دهیم...

#کادح#درملاقات‌قدر#شب‌قدر#قدرشناسی#امام#جنگ‌رمضان

@kadeh179

۲۱:۵۶

قربونت برم خدایاهمه جوره داری ما رو آماده می‌کنیهمه جوره داری ترس رو در ما از بین می بریهمه جوره داری بزرگی تو بهمون ثابت می کنیهمه جوره قدرت خودت رو بهمون نشون میدیهمه جوره داری بهمون نشون میدی که هستی و از همه بزرگ‌تری و قدرت و اراده ات فوق همه اراده ها و قدرت هاست.
خدایا تو چه ساده و چه نزدیک و چه ملموس بزرگی و عظمت و خدایی تو به ما نشون میدی..
الآنم که داری توان و تاب آوری ما رو برای هر گونه صدایی اعم از اصابت و جنگنده و بمباران و ... با شنیدن رعد و برق های سهمگینت، بالا میبری.

هُوَ الَّذِي يُرِيكُمُ الْبَرْقَ خَوْفاً وَ طَمَعاً وَ يُنْشِئُ السَّحابَ الثِّقالَوَ يُسَبِّحُ الرَّعْدُ بِحَمْدِهِ وَ الْمَلائِكَةُ مِنْ خِيفَتِهِ وَ يُرْسِلُ الصَّواعِقَ فَيُصِيبُ بِها مَنْ يَشاءُ وَ هُمْ يُجادِلُونَ فِي اللَّـهِ وَ هُوَ شَدِيدُ الْمِحالِ
خدایا تو در سوره رعد یادم دادی که برق و رعد را تو نشانم می‌دهی تا تو را ببینمخدایا تو چقدر پرستیدنی هستی که رعد تو را به زیبایی ات می ستاید و همپای ملائک، تو را از هر نقص و عیب و ضعفی، منزه می شمردخدایا چقدر می شود تو را دیدچقدر تو هستی امشب چقدر لطیف تر از شب های پیش، الله اکبر را نشانم دادیاز قطره قطره باران های امشب الله اکبر شنیدم و زمزمه کردم: ای لشگر صاحب زمان آماده باش آماده باشبهر نبردی بی امان آماده باش آماده باش

#کادح#درملاقات‌آیه#باران#اسفند#الله‌اکبر#تسبیح‌رعد#رعدوبرق#جنگ‌رمضان#بمباران#خوف#تاب‌آوری#آماده‌باش

@kadeh179

۲۱:۳۸

thumbnail
کادح تجربه ام از رعد و برق را، در همان لحظه که رعد و برق ها شدید بود، نوشتم و فرستادم ...چند دقیقه بعد گروه دوستانم رو باز کردم، دیدم همه از شنیدن صدای رعد و برق حس مشابهی داشتند...حتی متنی را از نویسنده ای در همین باب بازارسال کرده بودند..دوباره گروه دیگری باز کردم، عزیزی هم آنجا تجربه اش از رعد و برق در میانه جنگ را نوشته بودچند دقیقه بعد دوستی که تصویر رعدوبرق امشب را برایم فرستاده بود، ابراز الله اکبر کرده بود!
توجهم به این نکته جلب شد که : دل ها که آماده باشه، از یک رخداد واحد، همه توحید دریافت میکنن...
واقعا الله اکبر دیگه این واقعا عجیبه که در یک لحظه حداقل سه نفری که نوشتن و ثبت کردن، بدون اینکه هیچ یک از دیگری خبر داشته باشه، از رویت رعد و برق همه بزرگی خدا رو درک کردن...
بارها از استاد اخوت ذیل سوره حشر شنیده بودم که توحیدی ترین آیات کل قرآن ( آیات انتهایی سوره حشر)، در دل جنگ نازل شده و جنگ آن رخدادی است که، سطح ایمان و توحید آدم ها را، خیلی سریعتر و راحت تر از هر موقعیت دیگری ارتقا می دهد...
این را شنیده بودم، با سیر موضوعات سوره هم انطباق تام داشت، حتی خودم هم گفته بودم، اما درک نمی‌کردم... رویت توحید را در دل رخداد درک نمی کردم...
اما امشب، روشن تر از هر زمان دیگری در این سه هفته، "هوالذی" را در پس یک رخداد دیدم...
فاعتبروا یا اولی الابصار(حشر۲)
#کادح#الله‌اکبر#ملاقات‌خدا#رخداد
@kadeh179

۰:۴۴

thumbnail

۰:۴۴

thumbnail

۰:۴۴

thumbnail
چهارشنبه سوری،رسمی که از بچگی دوستش نداشتم...برای ما سراسر زحمت بود...از حتی یک هفته قبل‌تر، صدای ترقه اندازی های بچه های محله شروع می‌شد و دیگر خود آن شب، از حوالی ظهر تا نیمه شب، از سروصدای تیر و ترقه و انفجارهای دور و نزدیک آسایش نداشتیم...از اینکه آن روز همه زودتر می آمدند خانه تا مبادا ترقه ای جلوی کسی بیندازند و خطری چشم و صورتش را تهدید کند، از این حس ترس و نگرانی اش هیچ وقت خوشم نمی آمد...بعد از ازدواج، شب چهارشنبه آخر سال، مادر همسرم، سفره هفت سین خانه شان را بر پا می کرد...روی میز خوراکی هایی شبیه سفره شب یلدا تدارک می‌دید. ذوق زده، سبزه هایی که برایمان خیس کرده بود را نشانمان می داد و موقع رفتن همیشه دو تا سبزه تازه جوانه زده دست ما می داد، یکی برای خودمان یکی برای بچه ها...بچه ها هم از اول ذوق می کردند که آخ جون حالا ما سفره هفت سین اختصاصی خودمان را می چینیم و هرچه دوست داشتیم و مناسب تشخیص دادیم درونش میگذاریم...
آخرین شب چهارشنبه امسال از راه رسید...هفده شب است که هرشب بعد از افطار، پرچم به دست به خیابان می رویم...امشب را گفته بودند پرشورتر بیایید، زودتر بیایید...دشمن داخلی و خارجی، روی این شب حساب ویژه باز کرده...چیزی شبیه همان حوادث منحوس دی ماه...گفته بودند میخواهند پیاده نظام منحوسشان را به خیابان بکشانند تا در شلوغی آتش بازی ها و سروصداهای چارشنبه سوری، خیالات شومشان را عملی کنند...وسط این همه سروصدای بمباران های تهران، فقط همین صدای ترقه بازی ها و خطرات آتش بازی های آنها را کم داشتیم...مانده بودم بچه ها را ببرم یا نهنکند جلوی پایشان کسی ترقه ای نارنجک دستی چیزی بیندازد...به الله خیر حافظا دلم را گرم می کنم، زودتر از همیشه آماده می شویم...کف چهارراه موکت انداخته اند... نماز جماعت و بعد هم افطار...جمعیت امشب از شب های قبل بیشتر است...چرا؟ چون امشب تهدید بیشتر بوده...بجز جنگنده و بمباران و پهپادها، خطر حمله آشوب طلب های داخلی هم اضافه شده...مثل هرشب خودم را لا به لای صف فشرده جمعیت جا می دهم و پرچمم را بالا می گیرمامشب به اندازه شب های قبل، هوا سوز ندارداما خبر تأیید نشده‌ء شهادت دبیر شورای عالی امنیت ملی، دکتر لاریجانی که با آن صلابت گفتار و لحن طعنه زننده اش دشمن را تحقیر می کرد، قلب ها را در سوزشی رنج آور قرار داده...امشب یکی از ۱۰۴ شهید دلاور ناو دنا هم مهمان تجمع محله ما بود... به تبرکی به تابوت در پرچم پیچیده اش، با اشک هایم با او عهدی بستم...
مثل هرشب رجزها خواندیم و دعاها کردیم.و بعد، طولانی ترین کاروان خودرویی این شب ها، بالغ بر ۲۰۰ خودرو که سرنشینانش پرچم به دست، کوچه به کوچه و محله به محله ایمان بر ایمان می افزودند...اولین شب چارشنبه سوری در عمرم بود که تا نیمه شب در خیابان بودم...و جز صدای الله اکبر، هیچ صدای دیگری در شهر نمی آمد...بعضی خانه ها از پنجره هایشان پرچم بیرون می گرفتند و با ما همصدا می شدندنیروهای گشت های بازرسی، سر هر چهار راهی تا ما را می‌دیدند انرژی می گرفتندفاطمه، این گل بهشتی به هرکدام شان می‌رسید با صدای کودکانه اش داد میزد ماشاالله حزب الله، آنها هم ذوق می کردند و برایش دست تکان می دادند..اما از همه اینها عجیب تر، این طنین الله اکبر، بود که شبیه موج مکزیکی، نوبت به نوبت از هر خودرو با تمام وجود برمیخاست و سرنشینان خودروی دیگر، ادامه می دادند و باز خودروی بعدی و نفر بعدی...میانه چهارراه ها، خودروی های پرچم به دست دیگر را می دیدیم و با الله اکبر به هم سلام می‌دادیم..چقدر عجیب زبان همه ما الله اکبر شده بودچقدر عجیب در شبی که شهر در حالت عادی از صدای تیر و ترقه و انفجار و هلهله پر بود،در شهری که در چنین شبی انتظار می‌رفت بی وطن های پست، خدعه و آتش افروزی کنند، غریو الله اکبر بود که پی در پی و مکرر و با صلابت و با نهایت انزجار از طاغوت از حلقوم ها بیرون می ریخت و سکوتِ شبِ این شهرِ زخمی از فتنه ها را می شکست...و ما بدون اینکه اراده کرده باشیم فهمِ لیزدادوا ایمانا مع ایمانهم سوره ی فتح را بواسطه نزول سکینه از جانب هو ، با هر فریاد الله اکبری، ایمانی به ایمانمان و تو گویی جانی به جانمان اضافه می شدو اگر اراده خدا نبود بر مبعوث کردن مردم، چه کسی می توانست در چنین شبی، بجای صدای انفجارها، یا به جای صدای ممتد آژیرهای آتش نشانی و آمبولانس ها، یا به جای فریاد مستانه ی غدارها و هیاهوی بی حیاها، صدای امیدبخش و قدرت آفرین الله اکبر ها را طنین انداز کند؟!نمیدانم نتیجه چه می شود و اراده خدا برای ترسیم پایان این جنگ چیست...هرچه که شود به روشنی می بینم خیلی ها در این شب ها، به وضوح خدا را، هو الذی ی ورای رخدادها را می بینند و به فریاد الله اکبری ذوق زدگی شان را از فهم این حقیقت، با دیگران به اشتراک می گذارند...#کادح
@kadeh179

۱۰:۱۶

thumbnail
نمیدانم متن را از کجا باید شروع کنم. کلمات در ذهنم (یا قلبم؟!)، جلو می آیند و روی هرکدام که دست میگذارم تا آغازگر روایتم باشند، مثل موج عقب می لغزند..نمیدانم بعد از شهادت حضرت آقا، خبری سهمگینتر هست یا نه، نمیدانم غمی سنگینتر قلبم را می‌فشرد یا نه، هرچه که هست، غمی تسلی نیافته، با غمی دیگر تجدید می شود...آه که اگر روضه ها نبود، اگر آن اشک های این همه سال ها نبود، حتما این قلب تا حالا متلاشی شده بود، که لا یوم کیومک یا اباعبدالله...نوشتن از او را، نمی دانم از کجا آغاز کنم،خبر شهادتش را در گروه دیدم، باور نکردم، یا نخواستم باور کنم، تماس گرفتم با شماره اش، "تماس هدایت شده" شد، در دسترس نبود..در بهت و ابهام، اشک هایم می‌ریخت و ترجیح می دادم خیال کنم خبر صحت ندارد.دوستی بهم پیام داده بود، تا سلامش را جواب دادم برایم آیه يَا أَيُّهَا الْإِنْسَانُ إِنَّكَ كَادِحٌ إِلَىٰ رَبِّكَ كَدْحًا فَمُلَاقِيهِ را فرستاد.گفتم چقدر به این آیه نیاز داشتم..گفت من هم...فقط به قرینه همین حس نیاز مشترک، فهمیدیم هردو بی آنکه بدانیم از خبر شهادت دوست مشترکی، در تلاطمیم...و اشک تنها واژه مشترکی بود که به راحتی ردّو بدل می شد...چاره ای نبود باید باور می کردم...خواستم در گروه کلاس، خبر شهادت ایشان را بنویسم، نوشتم: " انا لله و انا الیه راجعونحسبنا الله و نعم الوکیل"این آیات را نوشتم تا کمی قلبم را تسلی دهم، بی اختیار اشک هایم جاری شد، یادم افتاد عنوان آیدی او، این بود: حسبنا الله و نعم الوکیل...اصلا من او را به همین نام می‌شناختم، خیلی از آشنایی مان نمی گذشت...از اولین جلسه کلاس مقدمات تدبر در قرآن...۱۱ بهمن همین امسال... گفت اجازه میدید هر جلسه مون رو به یک شهیدی تقدیم کنیم و در آغاز جلسه ذکری از یک شهید کنیم؟ ذوق زده ابراز کردم که خیلی هم عالی...قرار شد هر جلسه را به نام مبارک شهیدی مزین کند و کرد... اول جلسه می آمد و نام مبارک شهیدی را می گفت، مختصری در حد دو سه دقیقه از شهید و منش و ویژگی هایش می گفت و دعا می‌کرد که ما هم شهید زندگی کنیم و شهید بمیریم...مخلصانه و متواضعانه صوت و عکس جلسات را ثبت و ضبط می‌کرد..آخرین جلسه کلاس حضوری، همان نه و نیم صبح شنبه ای بود که بیت را زده بودند، چند دقیقه بیشتر از انفجار نگذشته بود، از آن صدای مهیب و لرزش ساختمان مدرسه قرآن. نمی‌دانستیم خبر را... فقط دعا می کردیم که آقا سالم باشند...به خواندن دعای کامل حضرت زهرا بر خود مسلط شدیم و کلاس آغاز شد، مثل همیشه با لبخند آمد و گفت امروز (۹ اسفند ) سالروز شهادت شهید امینی هست، از اخلاص شهید گفت و اینکه آن قدر می‌خواست کارهایش دیده نشود، که به اذن خدا، چهره ملیحش هنگام شهادت، شد نماد شهید...
دوستم ‌برایم فیلمی از محل اصابت به خانه شان فرستاد..خانه ای بین خانه ها...آه... همان طبقه آخری که برای اولین و آخرین بار میهمانش بودم...همان که هر یکشنبه اول ماه قمری میزبان روضه خانگی و توسل به شهید و ذکر نورانی قرآن بود...همان که برای اولین و آخرین بار، قرعه به نام من افتاده بود تا تدبر در قرآنش را بگویم...با تواضع وصف ناپذیری دعوتم کرد، گفت جلسه این ماه، توسل به حضرت خدیجه است..مانده بودم در دوراهی بین رفتن یا نرفتن، خدا می داند که فقط برای توسل به حضرت خدیجه رفتم...یکشنبه ۳ اسفند ده صبح رسیدم خانه شان.. ساده بود و صمیمی، دورتادور خانم ها نشسته بودند، جلویشان، کودکانی آرام بازی می کردند...چشم فرو انداخته بودم از نگاه به منزل، اما عکس شهید سیدحسن نصرالله آنقدر بزرگ بود که در چند جای منزل خودنمایی می کرد..قرار بود در بیت نورانی شان، سوره نور بگویم...حدود یک ساعتی گذشته بود و وقتم تمام شده بود و هنوز نیمی از سوره مانده بود...آخرین آیه ای که خواندم و گفتم آیه ی فِي بُيُوتٍ أَذِنَ اللَّهُ أَنْ تُرْفَعَ وَ يُذْكَرَ فِيهَا اسْمُهُ يُسَبِّحُ لَهُ فِيها بِالْغُدُوِّ وَ الْآصالِ بود...قرار گذاشتیم بقیه سوره را در جلسه دیگری بگویم...و حالا به چشم می دیدم که بیت آنها، اذن رفعت یافته بود...همین قدر واقعی..او، به همراه خانواده اش، همان رجالی بودند که تجارت و بیع آنها را از ذکر خدا غافل نمی کرد...و برای من از این آشنایی کوتاه و از این دیدار، فقط حسرت باقی ماند و رزقی که شهیده سعی کرد به من بچشاند... شهیده ای که از سلاله پاک حضرت زهرا بود...او یادم داد که فعل ها با نیت، به سعادت می رسد... یادم داد که با توسل به شهدا، می شود کارها را پیش برد، می‌شود گره های بسته را باز کرد...آه او شهیدهء مطهره ای بود که خیلی کوتاه در روزهای زندگی ام درخشید تا من هم، به چشم ببینم و باور کنم که فقط اگر "شهید زندگی کنی، شهید میشی"او به آنچه برایش خلق شده بود، عمل کرد و خوب هم خریده شد..
پ.ن: عکس پروفایل و آیدی او..
#کادح#درملاقات‌شهید#جنگ‌_رمضان@kadeh179

۱۴:۲۴

thumbnail
خانه ای بین خانه ها..خانه ای که اذن یافت تا رفعت یابدو اهل خانه ای که برای آنچه برایش خلق شده بودند زندگی کرده بودند...
#جنگ_رمضان
@kadeh179

۱۴:۵۲

thumbnail
السَّلامُ عَلَى أَهْلِ لا إِلَهَ إِلا اللَّهُ
مِنْ أَهْلِ لا إِلَهَ إِلا اللَّهُ

این اولین بار است که به کسی که دیگر در این دنیا نیست پیام میدهم...احتمالا روحت هنوز در این دنیا باشد شاید الان کنارم ایستاده ای، با لبخند نگاهم می کنی و می دانی که چه می نویسم، حتی سریعتر از سرعت تایپ حروف روی صفحه شیشه ای گوشی.
دیروز از صبح تا عصر خیلی تقلا کردیم و به هرکس که می‌شد رو زدیم تا من، خودم را به زیارت پیکر مطهرت برسانم... اما گفتند فقط به بستگان درجه یک اجازه می دهند...
شب، بعد از تجمع در محله، کاروان خودرویی برای اولین بار در این شب ها، رفت سمت میدان شهید طهرانی مقدم..احتمال دادم دوستی آنجاست.. همان که صبح‌ خبر شهادتت را داده بود، و سخت دلتنگت بود..میدان شهید طهرانی مقدم، مملو از جمعیت و خودروهای پرچم زده بود، تماس گرفتم، حدسم درست بود، همدیگر را پیدا کردیم و محکم در آغوش گرفتیم، شانه به شانه هم گریستیم... تسلی یافتیم؟ نمی دانم!
بعد رفتیم حرم سیدالکریم،رفتیم به دنبال آخرین یادگار و نشانی که از روایت شهدا، برایم به جا گذاشتی..درست ده روز پیش...۱۷ اسفند... گفتی از تدفین شهید عزیزی که داغش برایت خیلی سنگین بود برگشتی، گفتی که شهیدتان همنشین حضرت عبدالعظیم شد...عکسی از مزار شهید تازه تدفین شده برایم فرستادی، به همان نام و نشان عکس رفتم...و نشستم بر سر مزارش...آخرین کد و نشانی از شهید بود که به من دادی.. اشک ریختم و طلب شفاعت کردم..گفته بودی فاطمه طهورای من با دختر دو ساله شهید، در کلاس، و در خانه شما بازی می کرد.. حالا فاطمه، بالای مزار او، به من می گفت دلش برایت تنگ شده...برایت عکس گرفتم، از همان زاویه ای که خودت عکس گرفته بودی و برایم فرستاده بودی...برایت می‌فرستم که ببینی نشانه هایت برایم‌ مهم است...
آه که دنیا چقدر زود می گذرد...حتی سختی هایش..
راستی بنظر آنها که می گفتند:« مردم را نمی زنند.» دخترکان ۷ ساله و ۱۱ ساله تو، مردم نبودند؟آنها که می گفتند:« با مردم کاری ندارند!» بنظرت اصلا فهمیدند که نوزاد ۲۰ روزه ای هم مهمان تان بود و او هم آسمانی شد؟بنظر آنها که جنگ خواسته بودند، قربانی شدن پسرت، بهای آزادی شان بود؟
و این آخرین پیامت را، در آخرین شب جمعه سال، کنار آخرین شهیدی که روایتش کردی، خواندم، درحالیکه نمیدانم اصلا پیکری از تو و کودکانت باقی مانده یا نه...
"ببخشید ما دیروز عزیز مون رو راهی خانه آخرت کردیم
طوبی له.....
این قدر داغش برامون سنگین بود که تازه همین الان تونستم دراز بکشم
خدا ان شاءالله به ظهور حضرت قلب‌ها مون رو آروم کنه"

طوبی لک...آمین به دعایت...

#کادح#دررنج‌فراق#درملاقات‌شهید#رفیق‌شهیدم#شب‌جمعه‌#آخرسال#سیدالکریم
@kadeh179

۴:۳۳

thumbnail

۴:۳۳

thumbnail
پیامرسان را باز می کنمروی نامت قفل می شومزیرش کم رنگ نوشته «کمتر از یک هفته پیش اینجا بودی»یعنی کمتر از یک هفته پیش هنوز گوشی دستت بودحتما داشتی برنامه روضه اولین یکشنبه ماه قمری ات را هماهنگ می کردیحتما مهمان ها را دعوت می کردیکمتر از یک هفته پیش کودکانت دور خانه می دویدند و می خندیدندکمتر از یک هفته پیش، هنوز به این فکر می کردی که برای افطاری، چه بپزی تا کودکانت ذوق زده روزه شان را افطار کنندکمتر از یک هفته پیش، حتما از غصه نماز عید فطری که بدون آقا اقامه می شود، اشک هایت روی سجاده ات می چکید کمتر از یک هفته پیش، داشتی عکس حضرت آقا را کنار قرآن می گذاشتی و در دلت آرزو می کردی امسال دیگر سال ظهور باشد کمتر از یک هفته پیش، هنوز زنده بودی، هنوز نفس می کشیدی، دعا می کردیکمتر از یک هفته پیش، در تلاش بودی تا نشانی بهشت را به خانه تان برسانیو خوب نشانی را یافتی...که تو خانه تان را به بهشت رساندی..حالا، تو هنوز هستی آخرین جلسه روضه ات را، طبق قرار همیشگی در اولین یکشنبه ماه قمری برگزار کردیاما این بار، در خانه ابدی ات، در گلزار شهدای قزوین...
و من در این دل شب،در عجب مانده ام که دست تقدیر، چطور مرابه آخرین جلسه روضه بیت نورانی ات، همان که بهشت به آن می رسید، رساند...نمی دانم کدام دعای نیمه شبت، درهای آسمان را اینچنین برایت گشود..برایم دعا کردی که روزی ام را از حضرت خدیجه بگیرمحالا که دستت بازتر شده، حالا که در آغوش آسمان جا گرفته ای، دستی به دعا برایم بلند کن، از همان مدل دعاها که در حق خودت کردی و اجابت شد..
#کادح#رفیق‌شهیدم#روضه#شهیده‌منظرسادات‌زرآبادی

@kadeh179

۸:۱۰

thumbnail

۸:۱۰

thumbnail
undefinedدر جست‌وجوی اصالت
اینکه کسی با سیگاری گوشه لب، در کافه ای کم نور، حوالی دانشگاه تهران بنشیند و ادای روشنفکری در بیاورد. یا چند کلمه غم و درد و عشق و جنگ را به کرشمه ابرو و نازک کردن صدا،‌ پشت هم ردیف کند که مثلا شعر میداند. یا گوشه یک گالری، به خطی خطی های یک تابلوی نقاشی جوری زل بزند که مثلا هنر می فهمد،در حالیکه تمام حواسش، به نگاهی است که به عریانی او خیره شده. یا به کرسی استادی اش تکیه بزند و جوانک های خام را مقهورِ سلطه غرب و ناامید از وضع موجود و دچار بحران هویت کند. یا شبی، درسایه امنیت خیابان، بناگوش سگی ولگرد را ماساژ دهد و نگران حقوق حیوانات باشد. یا درحالیکه ته مانده سیگارش را روی ماسه های ساحل، زیرپا له میکند، عکسی از یوز ایرانی را با هشتگ بی کفایتی، استوس کند،بعد هم سوار لندکروزش شود و برود سمت جاده ی اختصاصی ویلایش روی مرتفع ترین جنگل ها، برای سرمایه گذاریهای خارجی اش،حساب و کتاب کند و نگران وضعیت معیشت مردم باشد. یا همانطور که بین پیج های تحلیل بازارهای مالی و اخبار جنگ و تحلیل های بی بی سی و اینترنشنال چرخ می‌زند، وسطش یک پست انگیزشی از تراپیستش سیو کند و به یاد کشتگان فرضی، لایک را بکوبد. بعد در میانه روزمرگی ها و سرمستی هایش ژست عزاداری بگیرد و پروفایلش را سیاه کند‌. بعدتر هم صدای دور و محو وجدانش را، از دیدن کودک غرق خون همسایه و خانه های ویران شده، به "حتما بچه پاسدار بوده،پس حقش بوده" خاموش کند و "عمو جان تشکر" کامنت کند‌‌؛اینها از نظر من اصالت نیست. برعکسِ همه آن پُزهای نچسب، من این روزها نه بعنوان تحلیلگر سیاسی، که بعنوان مادری که روی جزییات کلام و لحن حساس است، به دنبال شناخت رهبر جدید از روی کلامش، اصالت را بین کلمات و سطرهای پیامهایش می یابم.من، اصالت را وقتی دیدم که کسی نه فقط داغدار عزیزانش، که عزادار فقدان قائد و ولی باشد، بداند از تلخی زمستان، کسی با روی باز به استقبال بهار نمی رود، پس با توصیه به «آغاز دید و بازدیدها از خانواده شهدای محله»، این آیین پاک نوروزی را، حفظ کند.من خودآگاهی و همدلی را وقتی دیدم که کسی در عالی ترین جایگاه حکمرانی باشد و خود را «یک شهروند ساده بخواند و درحالیکه لباس عزا بر تن دارد، نگران حال نوعروسان و متوقف نشدن امورات جاری زندگی باشد.»من لطافت طبع را وقتی دیدم که در میانه جنگی ویرانگر که خشن ترین چهره بشریت را با شدت تمام، به صورت آدمی می کوبد و همه نگاه ها معطوف ویرانی ها و نگران "چه می شود"هاست، آن موقع که قلب ها مجروح کودکان شجره طیبه است؛ کسی در کسوت رهبری، انگیزه ها و توان ها را بسمت گسترش آبادانی سوق دهد و مردم را به کاشت نهال های مُثمر و مراقبت های بعدی از آن، دعوت کند.مگر نه اینست که چنین طرحی در روز طبیعت الهام بخش این حقیقت است که وطن، صرفاً بوستانی نیست که دمی چند در آن بیاسایی و از طراوت هوایش و سایه درختانش بهره مند شوی ،به خوردی و و خنده ای و بازی و تفریحی، زمان بگذرانی، وقتی هم که خسته شدی، ول کنی بروی و منفعلانه و بلکه متوقعانه، منتظر دیگرانی باشی که باقیمانده‌های عیش تو را جمع کنند و بلکه برای آینده ای سبزتر و پرثمرتر درختانی بکارند که عیش تو، نوش تر شود.
و مگر دعوت به کاشت نهال های مثمر و مراقبت از آن، چیزی غیر از تثبیت این فرهنگ است که وطن برای توست و جایی است که به دست خودت ساخته و آباد می شود و تو، نه فقط برای تن‌آسایی و تنعم، که در روزهای سختش هم، پایش بایستی و به دیدن روزهای درخشانش، امید داشته باشی. که تو وقتی خودت نهالی مُثمر بکاری، برایت ارزشمند می شود، نگرانش میشوی، مراقبش میشوی، حواست هست آفت نزند، حواست هست بی ثمر نماند، حواست جمع میشود که کسی تیشه به ریشه اش نزند، تلاش هایت برای ثمر دادنش، تو را خسته نمیکند، به انتظار نشستنت برای دیدن شکوفه ها، تو را عجول یا سُست نمیکند.
من یک مادرم، می فهمم وجه مَثَلیِ کاشت نهال مُثمر و مراقبت از آن را، برای تعلیم و رشد دادن ملتی در میانه جنگ( ۲۷ زمر). که در دل هر رخدادی، بتوانی حقیقت بالادست و پشت پرده ی آن را ببینی و با عَمَلَت خودت را به آن حقیقت نزدیک کنی.و این عالی ترین سطح مدیریت و رهبری است، که مردمی را با دعوت به عملی پاک و شایسته، در مراتب حقیقت و تعالی، رشد دهی. این، چیزی از جنس همان تزکیه و تعلیمِ کتاب و حکمتی است که خدا با ارسال رسولش بر مردم منت نهاد(۲ جمعه) و این سطح از مدیریت و راهبری، میراث تلاش تمام مجاهدانِ راه حق و ثمره ی خون شهیدانی است که با خونشان شجره ی طیبه جمهوری اسلامی را آبیاری کردند. باشد که به مجاهدت ما، این درخت تنومند و مبارک، ریشه اش ثابت و شاخه هایش در آسمان باشد و هرروز به اذن خدا بیش از پیش ثمر دهد(۲۴ و ۲۵ ابراهیم)، طوریکه موجب تعجب زُرّاع و غیظ کفّار شود( ۲۹فتح)#کادح
@kadeh179

۱۲:۴۹

thumbnail
بِسْمِ اللَّـهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ‏
إِنَّا فَتَحْنا لَكَ فَتْحاً مُبِيناً

undefinedمراد از اين" فتح" به طوری كه قرائن كلام هم تاييد می‌كند، فتحی است كه خدا در صلح حديبيه نصيب رسول خدا (ص) فرمود.

undefined‏و توضيح اينكه: تمامی پيشرفتهايی كه در اين سوره اشاره‌ای به آنها دارد، از روزی شروع شده كه آن جناب از مدينه به سوی مكه بيرون رفت و سرانجام مسافرتش به صلح حديبيه منتهی گرديد، مانند منت نهادن بر رسول خدا (ص) و مؤمنين، و مدح مؤمنين، و خشنوديش از بيعت ايشان، و وعده جميلی كه به ايشان داده كه در دنيا به غنيمت‌های دنيايی و در آخرت به بهشت می‌رساند، و مذمت عربهای متخلف كه رسول خدا (ص) خواست آنان را به سوی جنگ حركت دهد، ولی حاضر نشدند، و مذمت مشركين در اينكه سد راه رسول خدا و همراهيان آن جناب از داخل شدن به مكه شدند، و مذمت منافقين و تصديق خدا رؤيای رسول گراميش را، و همچنين اينكه می‌فرمايد:" او چيزهايی می‌داند كه شما نمی‌دانيد، و در پس اين حوادث فتحی نزديك قرار دارد" همه اينها اگر صريح نباشد نزديك به صريح است كه مربوط به خروج آن جناب از مدينه به سوی مكه كه منتهی به صلح حديبيه شد می‌باشد.

‏و اما اينكه اين صلح فتحی مبين است كه خدا به پيغمبرش روزی كرده، دقت در لحن آيات مربوط به اين داستان، سرش را روشن می‌كند، چون بيرون شدن رسول خدا (ص) و مؤمنين به منظور حج خانه خدا، عملی بسيار خطرناك بود، آن قدر كه اميد برگشتن به مدينه عادتا محتمل نبود، و آيه‌" بَلْ ظَنَنْتُمْ أَنْ لَنْ يَنْقَلِبَ الرَّسُولُ وَ الْمُؤْمِنُونَ إِلی‌ أَهْلِيهِمْ أَبَداً" به همين معنا اشاره می‌كند، چون مسلمانان عده‌ای قليل، يعنی هزار و چهار صد نفر بودند و با پای خود به طرف قريش می‌رفتند، قريشی كه داغ جنگ بدر و احد و احزاب را از آنان در دل دارند، قريشی كه دارای پيروانی بسيارند و نيز دارای شوكت و قوتند، و مسلمانان كجا می‌توانند حريف لشكر نيرومند مشركين، آن هم در داخل شهر آنان باشند؟

undefined‏و ليكن خدای سبحان مساله را به نفع رسول خدا (ص) و مؤمنين و به ضرر مشركين تغيير داد، به طوری كه مشركين به اين مقدار راضی شدند كه برای مدت ده سال صلح كنند، با اينكه مؤمنين چنين اميدی از آنان نداشتند، ولی سرانجام چنين شد، و صلح كردند كه مدت ده سال جنگ نداشته باشند، و هر يك از قريش به طرف مسلمين رفت، و يا از طرف مسلمين به طرف قريش رفت، آزارش ندهند، و در امانش بدانند. و نيز رسول خدا (ص) آن سال را به مدينه برگردد، و سال بعد به مكه وارد شود، و مردم مكه، شهر را برای سه روز برای ايشان خالی كنند. و اين سرنوشت روشنترين فتح و پيروزی است كه خدا نصيب پيامبرش كرد و مؤثرترين عامل برای فتح مكه در سال هشتم هجری شد، چون جمع كثيری از مشركين در اين دو سال بين" صلح و فتح مكه" اسلام آوردند، علاوه بر اين، سال بعد از صلح، يعنی سال هفتم هجری، خيبر و قرای اطرافش را هم فتح كردند، و مسلمانان شوكتی بيشتر يافتند، و دامنه اسلام وسعتی روشن يافت، و نفرات مسلمين بيشتر شد، و آوازه‌شان منتشر شد، و بلاد زيادی را اشغال كردند.

undefined آن گاه در سال هشتم رسول خدا (ص) برای فتح مكه حركت كرد، در حالی كه به جای هزار و چهار صد نفر در صلح حديبيه، ده و يا دوازده هزار نفر لشكر داشت.

#متن_تفسیر_المیزان_آیه۱
@Kadeh179

۱۰:۲۰

thumbnail
زیاد شنیده بودم این حدیث راهم در منبرها، هم در روضه هااز امام رضا،که یابن الشبیب إن کنتَ باکیاً لشیء فأبک للحسین
اگر خواستی برای چیزی گریه کنی بر حسین گریه کن.

همیشه تصورم این بود که این حدیث یعنی هیچ چیز دیگر در این دنیا ارزش گریستن ندارد، و تنها چیزی که ارزش آن را دارد که اشک، برای آن جاری شود، امام حسین هست...
خوب یادم هست متأثر از این حدیث، چقدر همیشه سعی کرده بودم گریه هایم را جهت بدهم، هر موقع برای چیزی گریه می کردم، ته دلم می گفتم خدایا برای آن گریه نمی کنم ها، برای امام حسین گریه می کنم..
بزرگتر شدم، بیشتر پای روضه ها نشستم، جور دیگری آن حدیث را درک کردم..هرچه که با روضه عجین تر شدم، دیدم که اصلا مصیبتی در عالم سنگین تر از مصیبت حسین و داغی در عالم جانکاه از داغ حسین نیست، اصلا نمی شود آدم بر غمی جز غم حسین بسوزد و اشکش جاری شود که هر آیینه داغ حسین بر قلبش آتش زده و اشک، اذن نزول نمی یابد جز بر رثای حسین..
گذشت، تا رسید امشب، در شب شهادت رئیس مذهب، امام صادق علیه السلام، آن امامی که برپا کننده روضه های جد غریبش حسین بود، وجهی نو از این حدیث دریافتم... که اصلا معنای حدیث همین است: سخنی نو...
میانه اشک و روضه امام صادق، دریافتم که اگر چیزی بخواهد شیء مذکور شود، یعنی اصلا "چیزی" بشود، "چیزی" که قابل ذکر شود باید وجهی از اتصال با حسین پیدا کند..
اشک قداست دارد، نباید بر هر آنچه وجهی از اتصال با ملکوت ندارد، نازل شود...اصلا شاید اشک را، مثل قطرات باران، ملائک نازل می کنند... پس نزولش باید حساب کتاب داشته باشد، نمی شود بر هر آنچه شیء مذکور نیست جاری شود.پس هر شیء ای اگر می خواهد مذکور ( مورد ذکر) و لایق نزول باران اشک شود، باید وجهی از اتصال با حسین برای خودش دست و پا کند..
این حقیقت را، میانه اشک بر رهبر شهیدم ملاقات کردم... همان موقع که با آن صوت آسمانی اش می گفت : مثلی لا یبایع مثله.. و من مثل ابر بهار، می باریدم.همان موقع بود که به عیان دیدم هنر رهبر شهید را، که چگونه با حیات و ممات حسینی اش، خودش را شیء مذکور کرد،و چگونه با کلام عاشورایی اش در آخرین سخنرانی، وجه اتصالش با حسین را به روشنی ترسیم کرد طوری که جای کوچکترین شبهه و تردیدی برای کسی نماند که او هم در شیوه حیات و زعامتش و هم در دلیل و چگونگی مماتش، به مولای خود، حسین اقتدا کرده بود.
حالا دیگر هر موقع بر او گریه کنم بر حسین گریسته ام و هر موقع بر حسین گریه کنم، داغ اوست که از جگرم زبانه می کشد..
و آه که او حق پدری را و رهبری را بر ما تمام کردو ما را هم شیء مذکور خواست و شیء مذکور کرد او خودش را به حسین و ما را هم به خودش ملحق کرد، او بزرگوارانه ما را به دوش کشید و با خودش بزرگ کرد
آن گونه که کلامش را خاتمه داد که «ملت ایران می گوید مثل ملت با فرهنگ ایران با مثل سردمداران فاسد آمریکا بیعت نخواهد کرد.»

و به توفیق الهی همان خواهد شد که او گفته بود.

#عالَم_از_روحِ_بلند_تو_شنید#مثلی_لایبایع_مثل_یزید
#کادح#درملاقات‌اشک
@kadeh179

۰:۰۳

thumbnail
#یگانه_راز_آرامش#کادح#رهبر_شهید
@kadeh179

۲۲:۲۸