بله | کانال کشوردوست
عکس پروفایل کشوردوستک

کشوردوست

۲۴۴ عضو
thumbnail
بسم الله الرّحمن الرّحیم

۲۱:۱۱

thumbnail

۲۱:۱۱

thumbnail
undefinedبه مناسبت ولادت امام رضا(ع) و به یاد رهبر شهید انقلاب رضوان‌الله‌علیه
undefined «اجتماع امام‌رضایی‌ها در رواق کشوردوست»
undefinedسه‌شنبه ۸ اردیبهشت، ساعت ۲۱undefined️خیابان جمهوری اسلامی، تقاطع کشوردوست
undefined @Keshvardust_ir

۱۸:۲۴

thumbnail
undefined هم‌اکنون؛ حضور شبانگاهی مردم عزادار در جوار مقتل حضرت آیت‌الله العظمی امام سیّدعلی حسینی خامنه‌ای قدس‌الله‌نفسه‌الزکیه؛ خیابان کشوردوست. ۱۴۰۵/۲/۷
undefined @Keshvardust_ir

۲۰:۱۸

thumbnail
undefined #پنجره | حضور مردم عزادار در جوار مقتل رهبر شهید انقلاب؛ خیابان کشوردوست. ۱۴۰۵/۲/۶
#بعثت_خون
undefined @Keshvardust_ir

۲۰:۵۷

thumbnail
undefined #حک_شده_بر_قلب_کشوردوست | خیلی دوستت دارم
undefined همه‌چیز قرار است شما را به خاطرِ من بیاورد. حتی همین ماژیک مشکی! گوشی که زنگ خورد، ٠٢١ افتاد روی نمایشگر. بادمجان سرخ می‌کردم، انگشت کشیدم روی صفحه. صدا پیچید در گوشم: «از حوزه‌هنری تهران تماس می‌گیرم!»
undefined مرد پشت خط شروع کرد به صحبت، نامم را پرسید، کد ملی و شهر محل سکونتم را. زانوهایم ‌لرزید، نوک انگشت‌هایم قندیل بست، قلبم خواست بیفتد روی گلیم آشپزخانه. تماس قطع شد. گوشی را گذاشتم روی اپن، بادمجان‌ها جزغاله شده بودند. شعله را خاموش کردم و دویدم سمت دفتر و خودکارم. دور یکی از شعرها را با همین ماژیک مشکی خط کشیدم. روسری سرمه‌ام را انداختم روی سر. ایستادم مقابلِ آینه و خواندم: «اگر یک لحظه در جانم هوس بود/به غیر از عشق این خاک مقدس...» لبم را به دندان گرفتم؛ گونه‌هایم شده بود رنگ گل‌انار. تا ١۵ رمضان خیلی نمانده بود!
undefined حالا اینجا هستم آسیدعلی آقا! روسری سرمه‌ای پوشیده‌ام، ماژیک مشکی‌ دست گرفته‌ام، قرار بود مقابلتان شعر بخوانم؛ قرار نبود این مدلی بیایم بیت... من خیلی دوستت دارم آسیدعلی آقا!
undefined فاطمه دولتی
undefined @Keshvardust_ir

۱۲:۰۶

thumbnail
undefined #دختران_کشوردوست | یک متر و بیست سانت اعتقاد
undefinedباران امان نمی‌داد. پناه بردم زیر بالکن یکی از خانه‌ها. کنار دستم دختری پنج، شش ساله گریه می‌کرد و به مادرش می‌گفت: «بگرد کیفتو شاید بود.» موهای خرمایی‌ و نرمش دور شانه ریخته بود. مادرش کلافه گفت: «نیست، نیاوردم.» پدرش گفت: «همین‌طوری بریم تو جمعیت اشکالی نداره» قصه برایم جالب شد. گوش‌هایم را تیز کردم تا از ماجرا سر در بیاورم. فکر کردم لابد سربندی، پرچمی چیزی می‌خواهد. مادر از گشتن خسته شد. دختر بالا و پایین می‌پرید و می‌گفت: «نمی‌خوام. باید روسری داشته باشم.»
undefined ناخودآگاه خنده نشست روی لب‌هام. به نسلی فکر کردم که این شب‌ها دارد قد می‌کشد و رشد می‌کند. به ارزش‌هایی فکر کردم که توی جانشان ریشه می‌زند. این روزها لازم نیست برای یاددادن به بچه‌ها صغری و کبرا بچینیم. خودشان با تماشا همه‌چیز را یاد می‌گیرند. ما بعدها با خیال راحت ایرانمان را دست این نسل خواهیم داد.
undefined زهرا رشیدی
undefined @Keshvardust_ir

۱۲:۰۷

thumbnail
undefined این‌بار کوتاه نمی‌آیم undefined روایت دختری بدون کارت بسیج
undefined دوازده بهمن ۱۴۰۴سخنرانی‌ آقا که تمام شد، پله‌های طبقه‌ی دوم حسینیه را گرفتم و پایین آمدم. از همان اول صبحی این فکر زده بود به سرم که چطور می‌شود خادم بیت شد. خادمان گُله‌به‌گُله ایستاده بودند. جلو رفتم و به یکی که کمی دورتر بود، سلام کردم. لبخند چهره‌ی گندمگونش را زیباتر و مهربان‌تر کرد و سلامم را علیک گرفت. سوالم را پرسیدم. گفت: «کارت بسیج فعال داری؟» گفتم: «دوره‌ی دانشجویی عضو بسیج بودم اما هیچ‌وقت کارت نداشتم.» شغلم را پرسید و گفت: «همان سنگر را حفظ کن که داری جهادت را انجام می‌دهی.» خداحافظی کردم اما فکر خادمی گوشه‌ی ذهنم مانده بود و راه چاره می‌خواستم.
undefined دوم اردیبهشت ۱۴۰۵سر خیابان کشوردوست یک حسینیه موقت کوچک با داربست و پارچه‌های سیاه به یاد حسینیه‌ی امام خمینی(س) ساخته‌اند. خادمان چوب‌پر به دست، ورودی حسینیه ایستاده‌اند و به مهمانان آقا خوش‌آمد می‌گویند. یکی قرآن دستت می‌دهد و آن دیگری نایلون کفش. همه اما چه خادم و چه مردم در یک چیز مشترکند. همه یک بغض فروخورده دارند که اینجا جای شکستنش است. برگه‌ی قرآن را می‌خوانم و جلو می‌روم تا سر جایش بگذارم. جعبه‌ی قرآن همان جلوی حسینیه است‌. همان‌جایی که زیلوهای آبی‌رنگ با پرده‌ی آبی پشت سرش هماهنگ است. همان جلو که صندلی هست اما آقایی رویش ننشسته است. اشک آنجا امان می‌برد. خادم جوانی ایستاده و عکس زهرای شهید را می‌دهد دست هر کسی که تقاضا کند. می‌گویم: «شما چطور خادم اینجا شدید؟» اول از پاسخ امتناع می‌کند و بعد می‌گوید: «نیروی مردمی هستیم.» از ادامه‌ی حرف‌هایش می‌فهمم که این بار هم تیرم به هدف نمی‌خورد. هنوز حرف‌هایش به انتها نرسیده بود که صدایش به گریه می‌نشیند و می‌گوید: «شما جایی را برای خالی کردن خودتان پیدا کرده‌اید اما ما...» از هم خداحافظی می‌کنیم. این بار اما کوتاه نباید بیایم. باید خودم را از همین الان برای روزی که حسینیه‌ی آقامجتبی شکل می‌گیرد آماده کنم.
undefined منصوره جاسبی
undefined @Keshvardust_ir

۱۲:۰۷