به مناسبت ولادت امام رضا(ع) و به یاد رهبر شهید انقلاب رضواناللهعلیه «اجتماع امامرضاییها در رواق کشوردوست» سهشنبه ۸ اردیبهشت، ساعت ۲۱️خیابان جمهوری اسلامی، تقاطع کشوردوست @Keshvardust_ir
۱۸:۲۴
هماکنون؛ حضور شبانگاهی مردم عزادار در جوار مقتل حضرت آیتالله العظمی امام سیّدعلی حسینی خامنهای قدساللهنفسهالزکیه؛ خیابان کشوردوست. ۱۴۰۵/۲/۷ @Keshvardust_ir
۲۰:۱۸
#پنجره | حضور مردم عزادار در جوار مقتل رهبر شهید انقلاب؛ خیابان کشوردوست. ۱۴۰۵/۲/۶ #بعثت_خون @Keshvardust_ir
۲۰:۵۷
#حک_شده_بر_قلب_کشوردوست | خیلی دوستت دارم همهچیز قرار است شما را به خاطرِ من بیاورد. حتی همین ماژیک مشکی! گوشی که زنگ خورد، ٠٢١ افتاد روی نمایشگر. بادمجان سرخ میکردم، انگشت کشیدم روی صفحه. صدا پیچید در گوشم: «از حوزههنری تهران تماس میگیرم!» مرد پشت خط شروع کرد به صحبت، نامم را پرسید، کد ملی و شهر محل سکونتم را. زانوهایم لرزید، نوک انگشتهایم قندیل بست، قلبم خواست بیفتد روی گلیم آشپزخانه. تماس قطع شد. گوشی را گذاشتم روی اپن، بادمجانها جزغاله شده بودند. شعله را خاموش کردم و دویدم سمت دفتر و خودکارم. دور یکی از شعرها را با همین ماژیک مشکی خط کشیدم. روسری سرمهام را انداختم روی سر. ایستادم مقابلِ آینه و خواندم: «اگر یک لحظه در جانم هوس بود/به غیر از عشق این خاک مقدس...» لبم را به دندان گرفتم؛ گونههایم شده بود رنگ گلانار. تا ١۵ رمضان خیلی نمانده بود! حالا اینجا هستم آسیدعلی آقا! روسری سرمهای پوشیدهام، ماژیک مشکی دست گرفتهام، قرار بود مقابلتان شعر بخوانم؛ قرار نبود این مدلی بیایم بیت... من خیلی دوستت دارم آسیدعلی آقا! فاطمه دولتی @Keshvardust_ir
۱۲:۰۶
#دختران_کشوردوست | یک متر و بیست سانت اعتقاد باران امان نمیداد. پناه بردم زیر بالکن یکی از خانهها. کنار دستم دختری پنج، شش ساله گریه میکرد و به مادرش میگفت: «بگرد کیفتو شاید بود.» موهای خرمایی و نرمش دور شانه ریخته بود. مادرش کلافه گفت: «نیست، نیاوردم.» پدرش گفت: «همینطوری بریم تو جمعیت اشکالی نداره» قصه برایم جالب شد. گوشهایم را تیز کردم تا از ماجرا سر در بیاورم. فکر کردم لابد سربندی، پرچمی چیزی میخواهد. مادر از گشتن خسته شد. دختر بالا و پایین میپرید و میگفت: «نمیخوام. باید روسری داشته باشم.» ناخودآگاه خنده نشست روی لبهام. به نسلی فکر کردم که این شبها دارد قد میکشد و رشد میکند. به ارزشهایی فکر کردم که توی جانشان ریشه میزند. این روزها لازم نیست برای یاددادن به بچهها صغری و کبرا بچینیم. خودشان با تماشا همهچیز را یاد میگیرند. ما بعدها با خیال راحت ایرانمان را دست این نسل خواهیم داد. زهرا رشیدی @Keshvardust_ir
۱۲:۰۷
اینبار کوتاه نمیآیم روایت دختری بدون کارت بسیج دوازده بهمن ۱۴۰۴سخنرانی آقا که تمام شد، پلههای طبقهی دوم حسینیه را گرفتم و پایین آمدم. از همان اول صبحی این فکر زده بود به سرم که چطور میشود خادم بیت شد. خادمان گُلهبهگُله ایستاده بودند. جلو رفتم و به یکی که کمی دورتر بود، سلام کردم. لبخند چهرهی گندمگونش را زیباتر و مهربانتر کرد و سلامم را علیک گرفت. سوالم را پرسیدم. گفت: «کارت بسیج فعال داری؟» گفتم: «دورهی دانشجویی عضو بسیج بودم اما هیچوقت کارت نداشتم.» شغلم را پرسید و گفت: «همان سنگر را حفظ کن که داری جهادت را انجام میدهی.» خداحافظی کردم اما فکر خادمی گوشهی ذهنم مانده بود و راه چاره میخواستم. دوم اردیبهشت ۱۴۰۵سر خیابان کشوردوست یک حسینیه موقت کوچک با داربست و پارچههای سیاه به یاد حسینیهی امام خمینی(س) ساختهاند. خادمان چوبپر به دست، ورودی حسینیه ایستادهاند و به مهمانان آقا خوشآمد میگویند. یکی قرآن دستت میدهد و آن دیگری نایلون کفش. همه اما چه خادم و چه مردم در یک چیز مشترکند. همه یک بغض فروخورده دارند که اینجا جای شکستنش است. برگهی قرآن را میخوانم و جلو میروم تا سر جایش بگذارم. جعبهی قرآن همان جلوی حسینیه است. همانجایی که زیلوهای آبیرنگ با پردهی آبی پشت سرش هماهنگ است. همان جلو که صندلی هست اما آقایی رویش ننشسته است. اشک آنجا امان میبرد. خادم جوانی ایستاده و عکس زهرای شهید را میدهد دست هر کسی که تقاضا کند. میگویم: «شما چطور خادم اینجا شدید؟» اول از پاسخ امتناع میکند و بعد میگوید: «نیروی مردمی هستیم.» از ادامهی حرفهایش میفهمم که این بار هم تیرم به هدف نمیخورد. هنوز حرفهایش به انتها نرسیده بود که صدایش به گریه مینشیند و میگوید: «شما جایی را برای خالی کردن خودتان پیدا کردهاید اما ما...» از هم خداحافظی میکنیم. این بار اما کوتاه نباید بیایم. باید خودم را از همین الان برای روزی که حسینیهی آقامجتبی شکل میگیرد آماده کنم. منصوره جاسبی @Keshvardust_ir