۲۱:۴۳
۲۱:۴۳
۲۱:۴۳
۲۱:۴۳
۲۱:۴۳
@KhameneiBook
۱۰:۱۱
@KhameneiBook
۶:۳۵
@KhameneiBook
۱۰:۰۶
بازارسال شده از ENGHELAB.IR
۱۰:۵۲
ایمان عمیق به این سنّتها و باور به تحقق حتمی وعدههای الهی، یکی از اصول بنیادین هویت فکری و شخصیّتی رهبر شهید، حضرت آیتاللهالعظمی خامنهای است. این نگاه مبنایی موجب شده است که نظام تصمیمگیری و تدابیر ایشان بهجای اتکای صرف به محاسبات مادی و تغییرات گذرا، بر پایهی محاسبات معنوی و قواعد تکوینی پروردگار استوار باشد. از همین روست که در تمامی شرایط، چه در دوران چالش و فشار و چه در ایام پیروزی، صلابت، آرامش و استقامتی تزلزلناپذیر در رفتار و هدایتگری ایشان مشاهده میشد.
@KhameneiBook
۱۳:۲۷
بازارسال شده از کتاب رسان
سیدعلی خامنهای که بود؟
اگر بخواید با زندگی، مبارزات و فراز و فرودهای یکی از اثرگذارترین چهرههای جهان اسلام آشنا بشید، «خون دلی که لعل شد» بهترین انتخابه؛ کتابی از خاطرات و روایت زندگی ایشان که مسیر مبارزه، زندان، تبعید و سالهای پرحادثه انقلاب را روایت میکنه.
تهیه کتاب
https://ketabresan.net/w/Jagqv
@ketabresan
اگر بخواید با زندگی، مبارزات و فراز و فرودهای یکی از اثرگذارترین چهرههای جهان اسلام آشنا بشید، «خون دلی که لعل شد» بهترین انتخابه؛ کتابی از خاطرات و روایت زندگی ایشان که مسیر مبارزه، زندان، تبعید و سالهای پرحادثه انقلاب را روایت میکنه.
۲۰:۰۹
بازارسال شده از ENGHELAB.IR
۱۰:۴۶
بازارسال شده از آقای شهید ☫
روایت شماره ۱۶: استادِ کوچکِ مسجد شاه 
در گوشهی حیاطِ باصفای «مسجد شاه» در مشهد، یک نفر منظرهای زیبا و نسبتاً عجیب آفریده بود و باعث شده بود عابران راهشان را کج کنند تا چند لحظهای بایستند و تماشا کنند
.
روی فرشهای حصیری مسجد، دو مردِ بزرگسالِ حدوداً سیساله، با ریشهای جاافتاده و هیکلی درشت، دوزانو و با نهایتِ احترام نشسته بودند. آنها روضهخوان و کاسب بودند؛ مردانی که دنیا را دیده و سرد و گرم آن را چشیده بودند، اما در آن لحظه، شبیه شاگردانِ دبستانی، سراپا گوش شده بودند و چشم از دهانِ استادشان برنمیداشتند
.
اما استاد که بود؟روبهروی آنها پسربچهای سیزدهساله نشسته بود با جثهای لاغر و صورتی که هنوز ردِ کودکی در آن میدرخشید. او یک قبایِ کوچک بر تن داشت و عبایی بر دوش؛ و عمامهای که با دقت روی سرش بسته شده بود، به او هیبتی خاص میبخشید
.
همه چیز از خانهی «آقا سید جواد» شروع شده بود. آن دو مرد به خانهی این عالمِ بزرگ رفته بودند تا از او بخواهند راه و رسمِ زبان عربی را به آنها یاد بدهد. آقا سید جواد، نگاهی به چهرهی پسر باهوشش، «علی آقا» انداخت و با آرامشی که نشان از اعتمادی عمیق داشت، رو به آن دو مرد گفت:«لازم نیست مرا معطل کنید؛ پیش علی آقا درس بخوانید. ایشان برای این کار کافی است!»
حالا سید علیِ آقای نوجوان، درحالیکه کتاب «امثله» و «صرفِ میر» را روی پاهایش گذاشته بود، قواعدِ سخت و پیچیدهی عربی را برای آن دو مرد هجی میکرد
.
خودش سالها بعد با خنده تعریف میکرد:«درس دادن به آنها خیلی بامزه بود! زیر آن عبا و قبا هم خجالت میکشیدم و هم خندهام میگرفت... با عبا و قبا و عمامه میرفتم به این افرادِ بزرگتر از خودم درس میدادم. آنها نسبت به من مردان مسنّی بودند.»
سید علیِ سیزدهساله، درونی پر از تلاطم داشت. قلبش از خجالت تند میزد و شاید سنگینیِ نگاهِ رهگذران را حس میکرد، اما یک چیز او را محکم سر جایش نگه داشته بود: «امضایِ اعتمادِ پدر»
. یاد گرفته بود وقتی مسئولیتی به او سپرده میشود، نباید پشتِ جثهی کوچکش پنهان شود.
آن روزها در گوشهی مسجد شاه، کسی نمیدانست این استادِ کوچک که با حوصله قواعد «صرف» را تکرار میکند، دارد اولین تمرینهای استادی و هدایتگری را پشتسر میگذارد
. او کنار معلمی کردن با آن سن کم یاد گرفت که چطور بر «هیولای خجالت» پیروز شود و کلمات را چنان با قدرت ادا کند که بزرگترها در برابرِ دانشش سرِ تعظیم فرود آورند
.
این آغازِ راهِ تدریسِ کسی بود که بعدها نشان داد برای بزرگ بودن، به سالشمار شناسنامه نیاز نیست؛ بلکه بزرگی در «همت» و «دانشی» است که از سینهی یک نوجوانِ بااراده تراوش میکند
.
برگرفته از کتاب #روایت_آقا
#آقا_سید_جواد_خامنه_ای #خاطرات_نوجوانی#هفته_معلم
روایت قبل : روایت شماره ۱۵: مردی در لباس خادمی 
@aghayeshahid
در گوشهی حیاطِ باصفای «مسجد شاه» در مشهد، یک نفر منظرهای زیبا و نسبتاً عجیب آفریده بود و باعث شده بود عابران راهشان را کج کنند تا چند لحظهای بایستند و تماشا کنند
روی فرشهای حصیری مسجد، دو مردِ بزرگسالِ حدوداً سیساله، با ریشهای جاافتاده و هیکلی درشت، دوزانو و با نهایتِ احترام نشسته بودند. آنها روضهخوان و کاسب بودند؛ مردانی که دنیا را دیده و سرد و گرم آن را چشیده بودند، اما در آن لحظه، شبیه شاگردانِ دبستانی، سراپا گوش شده بودند و چشم از دهانِ استادشان برنمیداشتند
اما استاد که بود؟روبهروی آنها پسربچهای سیزدهساله نشسته بود با جثهای لاغر و صورتی که هنوز ردِ کودکی در آن میدرخشید. او یک قبایِ کوچک بر تن داشت و عبایی بر دوش؛ و عمامهای که با دقت روی سرش بسته شده بود، به او هیبتی خاص میبخشید
همه چیز از خانهی «آقا سید جواد» شروع شده بود. آن دو مرد به خانهی این عالمِ بزرگ رفته بودند تا از او بخواهند راه و رسمِ زبان عربی را به آنها یاد بدهد. آقا سید جواد، نگاهی به چهرهی پسر باهوشش، «علی آقا» انداخت و با آرامشی که نشان از اعتمادی عمیق داشت، رو به آن دو مرد گفت:«لازم نیست مرا معطل کنید؛ پیش علی آقا درس بخوانید. ایشان برای این کار کافی است!»
حالا سید علیِ آقای نوجوان، درحالیکه کتاب «امثله» و «صرفِ میر» را روی پاهایش گذاشته بود، قواعدِ سخت و پیچیدهی عربی را برای آن دو مرد هجی میکرد
خودش سالها بعد با خنده تعریف میکرد:«درس دادن به آنها خیلی بامزه بود! زیر آن عبا و قبا هم خجالت میکشیدم و هم خندهام میگرفت... با عبا و قبا و عمامه میرفتم به این افرادِ بزرگتر از خودم درس میدادم. آنها نسبت به من مردان مسنّی بودند.»
سید علیِ سیزدهساله، درونی پر از تلاطم داشت. قلبش از خجالت تند میزد و شاید سنگینیِ نگاهِ رهگذران را حس میکرد، اما یک چیز او را محکم سر جایش نگه داشته بود: «امضایِ اعتمادِ پدر»
آن روزها در گوشهی مسجد شاه، کسی نمیدانست این استادِ کوچک که با حوصله قواعد «صرف» را تکرار میکند، دارد اولین تمرینهای استادی و هدایتگری را پشتسر میگذارد
این آغازِ راهِ تدریسِ کسی بود که بعدها نشان داد برای بزرگ بودن، به سالشمار شناسنامه نیاز نیست؛ بلکه بزرگی در «همت» و «دانشی» است که از سینهی یک نوجوانِ بااراده تراوش میکند
#آقا_سید_جواد_خامنه_ای #خاطرات_نوجوانی#هفته_معلم
@aghayeshahid
۱۸:۱۵
بازارسال شده از حسیبا
-از سخنان رهبر شهید
[در صفحه بعد عنوان میکنن که در ایام جوانی شیفته ژان پل سارتر و امثال آنها بودند، البته صهیونیست هم روی این نویسنده تاثیر گذاشته؛ "جمله مردم بی سرزمین، سرزمینی بی مردم!" از سارتر، همین موضوع رو نشون میده.]
-کتاب رهنامه شماره ۳۸، با عنوان فلسطین از انتشارات انقلاب اسلامی.
[در صفحه بعد عنوان میکنن که در ایام جوانی شیفته ژان پل سارتر و امثال آنها بودند، البته صهیونیست هم روی این نویسنده تاثیر گذاشته؛ "جمله مردم بی سرزمین، سرزمینی بی مردم!" از سارتر، همین موضوع رو نشون میده.]
-کتاب رهنامه شماره ۳۸، با عنوان فلسطین از انتشارات انقلاب اسلامی.
۱۸:۲۳
@KhameneiBook
۱۷:۴۰
بازارسال شده از روزنامه صدای ایران
۱۴:۱۳
بازارسال شده از تحلیل و تبیین | KHAMENEI.IR
۱۴:۲۸
بازارسال شده از بسیج دانشجویی دانشگاه امام صادق(ع) پردیس خواهران
بخشهایی از #فصل اول کتاب -هندسه نبرد-روشهایی شناخت دشمن و راههای مقابله با آن از دیدگاه رهبر شهید انقلاب
#هندسهـنبرد#تیکهـکتاب#قسمتـششم
ـــــــــــــــــــ
۱۱:۲۳
بازارسال شده از رسانه رهبر انقلاب اسلامی
۱۹:۳۸
بازارسال شده از دوران
۲۰:۲۵