کانال تخصصی شعر عاشقانه، با هم بخوانیم:بهترین شعرهای عاشقانه امروز و دیروز ایران و جهان
@LovePoetries
۱۲:۲۶
من از عهد آدم تو را دوست دارماز آغاز عالم تو را دوست دارمچه شبها من و آسمان تا دم صبحسرودیم نمنم، تو را دوست دارمنه خطی، نه خالی! نه خواب و خیالیمن ای حس مبهم تو را دوست دارمسلامی صمیمیتر از غم ندیدمبه اندازۀ غم تو را دوست دارمبیا تا صدا از دل سنگ خیزدبگوییم با هم: تو را دوست دارمجهان یک دهان شد همآواز با ماتو را دوست دارم، تو را دوست دارم
#قیصر_امین_پور
@LovePoetries
#قیصر_امین_پور
۱۸:۱۱
خدای من! چه میبینم؟ چه میبینم خدای من؟نه، این من نیستم... این شهر، دیگر نیست جای منچه دستِ بیرَگی پاشید در من تخم نیلوفر؟که مُردابی شوم بایِر، که تَف باشد هوای منچه وحی ناسزایی در صدای جاریام پیچید؟که راه اشک من سد شد... که بغضی شد سزای مناگر بارانی از آن دستهای نرم میبارید...اگر یک بار حَل میشد صدایت در صدای من...اگر یک چشم، تنها تندر یک چشم، سر میزد...اگر سیلی فرومیریخت دریا را به پای من..درختی میشدم اینبار، تا بانگ کلاغان همنگیرد «قُربتِ» دست مرا از آشنای مندرختی میشدم اینبار، تا هر ناخن دستمکمی از آبی چشم تو بردارد برای مندرختی «میشوم» اینبار... امّا نیستی... امّازمستان، باز بالا میرود از شاخههای من...
#محمدجواد_آسمان
@LovePoetries
#محمدجواد_آسمان
۱۸:۱۴
عشقت اندوه را به من آموختوَ من قرنها در انتظارِ زنی بودم که اندوهگینم سازَد!زنی که میانِ بازوانش چونان گُنجشکی بگریمُاو تکه تکههایم را چون پارههای بلوری شکسته گِرد آوَرَد!
عشقت به من آموخت که خانهاَم را تَرک کنم،در پیادهروها پرسه زَنَمُچهرهاَت را در قطراتِ بارانُ نورِ چراغِ ماشینها بجویم!ردِ لباسهایت را در لباسِ غریبهها بگیرمُتصویرِ تو را در تابلوهای تبلیغاتی جُستُجو کنم!
عشقت به من آموخت، که ساعتها در پِیِ گیسوانِ تو بگردم...ـ گیسوانی که دخترانِ کولی در حسرتِ آن میسوزند! ـدر پِیِ چهره وُ صداییکه تمامِ چهرهها وُ صداهاست!
عشقت مَرا به شهرِ اندوه بُرد! ـ بانوی من! ـوَ من از آن پیشتر هرگز به آن شهر نرفته بودم!نمیدانستم اشکها کسی هستندوَ انسان ـ بیاندوه ـ تنها سایهیی از انسان است!
عشقت به من آموخت که چونان پسرکی رفتار کنم:چهرهاَت را با گچ بر دیوارها نقّاشی کنم،بَر بادبانِ زورقِ ماهیگیرانُبر ناقوسُ صلیبِ کلیساها...
عشقت به من آموخت که عشق، زمان را دگرگون میکند!وَ آنهنگام که عاشق میشَوَم زمین از گردش باز میایستد!عشقت بیدلیلیها را به من آموخت!
پَس من افسانههای کودکان را خواندموَ در قلعهی قصّهها قدم نهادمُبه رؤیا دیدم دخترِ شاهِ پریان از آنِ من است!با چشمهایش، صافتر از آبِ یک دریاچه!لبهایش، خواستنیتر از شکوفههای اَنار...
به رؤیا دیدم که او را دُزدیدهاَم همْچون یک شوالیهوَ گردنْبندی از مرواریدُ مرجانش پیشکش کردهاَم!عشقت جنون را به من آموختوَ گُذرانِ زندهگی بیآمدنِ دخترِ شاهِ پریان را!
عشقت به من آموخت تو را در همه چیزی جستُجو کنموَ دوست بدارم درختِ عریانِ زمستان را،برگهای خشکِ خزان را وُ باد را وُ باران راوَ کافهی کوچکی را که عصرها در آن قهوه مینوشیدیم!
#نزار_قبانی
@LovePoetries
عشقت به من آموخت که خانهاَم را تَرک کنم،در پیادهروها پرسه زَنَمُچهرهاَت را در قطراتِ بارانُ نورِ چراغِ ماشینها بجویم!ردِ لباسهایت را در لباسِ غریبهها بگیرمُتصویرِ تو را در تابلوهای تبلیغاتی جُستُجو کنم!
عشقت به من آموخت، که ساعتها در پِیِ گیسوانِ تو بگردم...ـ گیسوانی که دخترانِ کولی در حسرتِ آن میسوزند! ـدر پِیِ چهره وُ صداییکه تمامِ چهرهها وُ صداهاست!
عشقت مَرا به شهرِ اندوه بُرد! ـ بانوی من! ـوَ من از آن پیشتر هرگز به آن شهر نرفته بودم!نمیدانستم اشکها کسی هستندوَ انسان ـ بیاندوه ـ تنها سایهیی از انسان است!
عشقت به من آموخت که چونان پسرکی رفتار کنم:چهرهاَت را با گچ بر دیوارها نقّاشی کنم،بَر بادبانِ زورقِ ماهیگیرانُبر ناقوسُ صلیبِ کلیساها...
عشقت به من آموخت که عشق، زمان را دگرگون میکند!وَ آنهنگام که عاشق میشَوَم زمین از گردش باز میایستد!عشقت بیدلیلیها را به من آموخت!
پَس من افسانههای کودکان را خواندموَ در قلعهی قصّهها قدم نهادمُبه رؤیا دیدم دخترِ شاهِ پریان از آنِ من است!با چشمهایش، صافتر از آبِ یک دریاچه!لبهایش، خواستنیتر از شکوفههای اَنار...
به رؤیا دیدم که او را دُزدیدهاَم همْچون یک شوالیهوَ گردنْبندی از مرواریدُ مرجانش پیشکش کردهاَم!عشقت جنون را به من آموختوَ گُذرانِ زندهگی بیآمدنِ دخترِ شاهِ پریان را!
عشقت به من آموخت تو را در همه چیزی جستُجو کنموَ دوست بدارم درختِ عریانِ زمستان را،برگهای خشکِ خزان را وُ باد را وُ باران راوَ کافهی کوچکی را که عصرها در آن قهوه مینوشیدیم!
#نزار_قبانی
۱۸:۱۸
مجالی نیست تا برای گیسوانت جشنی بپا کنمکه گیسوانت را یک به یکشعری باید و ستایشی
دیگرانمعشوق را مایملک خویش می پندارنداما منتنها می خواهم تماشایت کنم
قلب منآستانۀ گیسوانت را، یک به یک می شناسد
آنگاه که راه خود را در گیسوانت گم می کنیفراموشم مکن!و بخاطر آور که عاشقت هستممگذار در این دنیای تاریک بی تو گم شومموهای تواین سوگواران سرگردان بافتهراه را نشانم خواهند دادبه شرط آنکه، دریغشان مکنی...
#پابلو_نرودا
@LovePoetries
دیگرانمعشوق را مایملک خویش می پندارنداما منتنها می خواهم تماشایت کنم
قلب منآستانۀ گیسوانت را، یک به یک می شناسد
آنگاه که راه خود را در گیسوانت گم می کنیفراموشم مکن!و بخاطر آور که عاشقت هستممگذار در این دنیای تاریک بی تو گم شومموهای تواین سوگواران سرگردان بافتهراه را نشانم خواهند دادبه شرط آنکه، دریغشان مکنی...
#پابلو_نرودا
۱۸:۲۱
حالم بد است مثل زمانی که نیستی!دردا که تو همیشه همانی که نیستی!وقتی که ماندهای نگرانی که ماندهایوقتی که نیستی نگرانی که نیستی!عاشق که میشوی نگران خودت نباشعشق آنچه هستی است نه آنی که نیستی!با عشق هر کجا بروی حیّ و حاضریدربند این خیال نمانی که نیستی!تا چند من غزل بنویسم که هستی وتو با دلی گرفته بخوانی که نیستی!من بی تو در غریبترین شهر عالممبی من تو در کجای جهانی که نیستی؟
#غلامرضا_طریقی
@LovePoetries
#غلامرضا_طریقی
۱۸:۲۳
نگاه کن که غم درون دیدهامچگونه قطرهقطره آب میشودچگونه سایۀ سیاهِ سرکشماسیر دست آفتاب میشودنگاه کنتمام هستیام خراب میشود
شرارهای مرا به کام میکشدمرا به اوج میبردمرا به دام میکشدنگاه کنتمام آسمان منپر از شهاب میشود
تو آمدی ز دورها و دورهاز سرزمین عطرها و نورهانشاندهای مرا کنون به زورقیز عاجها، ز ابرها، بلورهامرا ببر امید دلنواز منببر به شهر شعرها و شورها
به راه پر ستاره میکشانیامفراتر از ستاره مینشانیامنگاه کنمن از ستاره سوختملبالب از ستارگان تب شدمچو ماهیانِ سرخرنگ سادهدلستارهچین برکههای شب شدم
چه دور بود پیش از این زمین مابه این کبود غرفههای آسمانکنون به گوش من دوباره میرسدصدای توصدای بال برفی فرشتگاننگاه کن که من کجا رسیدهامبه کهکشان، به بیکران، به جاودان
کنون که آمدیم تا به اوجهامرا بشوی با شراب موجهامرا بپیچ در حریر بوسهاتمرا بخواه در شبان دیر پامرا دگر رها مکنمرا از این ستارهها جدا مکن
نگاه کن که موم شب به راه ماچگونه قطرهقطره آب میشودصُراحی سیاه دیدگان منبه لایلای گرم تولبالب از شراب خواب میشودبه روی گاهوارههای شعر مننگاه کنتو میدمی و آفتاب میشود...
#فروغ_فرخزاد
@LovePoetries
شرارهای مرا به کام میکشدمرا به اوج میبردمرا به دام میکشدنگاه کنتمام آسمان منپر از شهاب میشود
تو آمدی ز دورها و دورهاز سرزمین عطرها و نورهانشاندهای مرا کنون به زورقیز عاجها، ز ابرها، بلورهامرا ببر امید دلنواز منببر به شهر شعرها و شورها
به راه پر ستاره میکشانیامفراتر از ستاره مینشانیامنگاه کنمن از ستاره سوختملبالب از ستارگان تب شدمچو ماهیانِ سرخرنگ سادهدلستارهچین برکههای شب شدم
چه دور بود پیش از این زمین مابه این کبود غرفههای آسمانکنون به گوش من دوباره میرسدصدای توصدای بال برفی فرشتگاننگاه کن که من کجا رسیدهامبه کهکشان، به بیکران، به جاودان
کنون که آمدیم تا به اوجهامرا بشوی با شراب موجهامرا بپیچ در حریر بوسهاتمرا بخواه در شبان دیر پامرا دگر رها مکنمرا از این ستارهها جدا مکن
نگاه کن که موم شب به راه ماچگونه قطرهقطره آب میشودصُراحی سیاه دیدگان منبه لایلای گرم تولبالب از شراب خواب میشودبه روی گاهوارههای شعر مننگاه کنتو میدمی و آفتاب میشود...
#فروغ_فرخزاد
۱۸:۳۵