۱۷:۳۶
۱۷:۳۶
_روز نوشت
اول:/ دیشب طی قرار و تصمیمات یهویی شب خونه دوستم موندم با این که قرار مثلا قراره باهم درس بخونیم، چقدر هم که درس خوندیم.فاطمه گفت امروز چندمه؟ با کلمه نمیدونم بهش جواب میدم و میخوام که دیگه ادامه نده. ولی مصمم تر میگه میشه نگاه کنی و ببینی؟با "خودم رو به رو میشم" همون خودی که خودش رو زده به خواب. انقدر زده به خواب که حتی دیگه دلش نمیخواد تاریخ هارو بدونه و بفهمه امروز چندمه که مبادا اون حس عذاب وجدان بیاد سراغش بگه ببین عه، انقدر از اردیبهشت گذشت و هیچ غلطی نکردی! دیدی این ماه هم چیزی تغییر نکرد و دو هفته دیگه به یک چشم بهم زنی تموم شد؟ سر و ته خلاصه تموم استرس هام میرسه به اینکه عقبم. خیلی عقب...نمیدونم چه طوری از اون آدم"تا قبل عید باید کتاب هارو جمع کنم تا عید مرور کنم" رسیدم به اینکه نه بابا هنوزم وقت هست. نیازمندی هام یه مرادی درونِتا دوباره برم گردونه به درس. همون طور که تونست تاثیر بذاره روی اینستا پاک کردنم.چند روز پیش با ادمین یکی از چنل ها حرف میزدم از بین اون همه آدم جالب بود داشت حرف حق میزد و در این باره باهام موافق بود...(شرح این داستان درازه، فعلا که نت قطع همین قدر کفایت میکنه دربارش به نظرم)
دوم:/ چیزایی میشنوم و میبینم که حالم بهم میخوره. از کثیف بودن آدم ها، هم نسل هام...و چی شد که همه چیز اینطوری شد؟ چی شد آدم ها این همه"لاشخور" شدن و چی شد که آدم ها انقدر برده نفس و نیازهای ذاتی شون شدن که اینطوری تِر زدن در هر چیزی؟ حالم باز بیشتر بهم میخوره. این زندگی و این دنیا خیلی فرق کرده. آدم ها گرگ تر شدن. دیگه اون طوری نیست که مامان دوستم سعی داره برامون جا بندازه این دنیا هم هنوز خوشی های کوچیک خودش رو، روابط صمیمانه و اون همدلی و ان تا صفت انسانی خوب رو داره!نه نداره...حداقل تا این سن از زندگیم اینو خوب فهمیدم. آدم ها بَلدن باهات بازی کنن.غریبه و آشنا و فامیل هیچ تفاوتی درش نیست. برای تنها کسی که میتونید تفاوت قائل بشید"خانواده خودتون که شاملِ پدر و مادرتونِ" هست و بعدا شریک زندگی تون. خییلی زیاد خیییلی زیاد کم پیش میاد آدمی سر راه شما قرار بگیره که درست و حسابی باشه.و چیزی جز رزقِ زندگی شما نیست بودن این آدمها.
سوم:/ بعد از مدت ها رفتم یک آکادمی موسیقی توی شهر و شدیدا با وایبش حال کردم. فقط یک جایی دوتا آدم پرو، روشون نشد بگن اگه میشهیه دور دیگه پیانو بزنید. از بین اون صداهای سازی که پیچیده بود، اولین چیزی که جذبم کرد همین صدای پیانویی بود که آقاهه داشت همراش میخوند:) بعدش هم وِلنگاری توی خیابون.راستی اولش از بودن ما اونجا تعجب کردن، چپ چپ نگاه میکردن شاید مامور چیزی باشیم:/کاش آدم بشم به نظرم وقتی میدونم بعضی وقتها قهوه به معدم نمیسازه اما هر دفعه پرو تر از قبل میخوردمش، با کی لج دارم؟ خودم؟ شاید!
چهارم:/یک ماجرایی هست با خودم هعی فکر میکنم و فکر میکنم دربارش. اینکه چقدر بعضی ها میتونن روی ذهن ها تاثیر بذارن که از یک دعوا برسوننت به اینجا که خبرِ نبودن شون رو هم داشته باشی که چرا نیستن و نبودن. بعدتر توی ذهنم خیلی به بابام حق میدم، به تموم آدم های اطرافم حق میدم به خاطر تموم رانت های که دیدن و خیلی چیزای دیگه...مخالف اینم همه چیز رو قاطی هم بکنن و بذارن پای هم. اما آره!...
پنجم:/ برای بار ان ام دارم پادکست اقای ساجدی رو گوش میدم. یک جاییش اشاره میکنه به صحن گوهرشاد امام رضا..از آخرین دیدارم تا الان خیلی وقته که میگذره. خیلی چیزا عوض شدن تغییر کردن..گره افتاده توی این زندگی..من هَلاک یه کنج گوهر شادم. ولی هنوز که هنوزِ اونقدر دلتنگ و دلشکسته نشدم که بخواد یه گوشه نگاهی به ما داشته باشه. و میشه برام دعا کنید اون خیر و اتفاقی که دلم میخواد رخ بده؟ حس میکنم خیلی زیاد نیازمند همچنین تصمیمی هستم.@Mahva3138
اول:/ دیشب طی قرار و تصمیمات یهویی شب خونه دوستم موندم با این که قرار مثلا قراره باهم درس بخونیم، چقدر هم که درس خوندیم.فاطمه گفت امروز چندمه؟ با کلمه نمیدونم بهش جواب میدم و میخوام که دیگه ادامه نده. ولی مصمم تر میگه میشه نگاه کنی و ببینی؟با "خودم رو به رو میشم" همون خودی که خودش رو زده به خواب. انقدر زده به خواب که حتی دیگه دلش نمیخواد تاریخ هارو بدونه و بفهمه امروز چندمه که مبادا اون حس عذاب وجدان بیاد سراغش بگه ببین عه، انقدر از اردیبهشت گذشت و هیچ غلطی نکردی! دیدی این ماه هم چیزی تغییر نکرد و دو هفته دیگه به یک چشم بهم زنی تموم شد؟ سر و ته خلاصه تموم استرس هام میرسه به اینکه عقبم. خیلی عقب...نمیدونم چه طوری از اون آدم"تا قبل عید باید کتاب هارو جمع کنم تا عید مرور کنم" رسیدم به اینکه نه بابا هنوزم وقت هست. نیازمندی هام یه مرادی درونِتا دوباره برم گردونه به درس. همون طور که تونست تاثیر بذاره روی اینستا پاک کردنم.چند روز پیش با ادمین یکی از چنل ها حرف میزدم از بین اون همه آدم جالب بود داشت حرف حق میزد و در این باره باهام موافق بود...(شرح این داستان درازه، فعلا که نت قطع همین قدر کفایت میکنه دربارش به نظرم)
دوم:/ چیزایی میشنوم و میبینم که حالم بهم میخوره. از کثیف بودن آدم ها، هم نسل هام...و چی شد که همه چیز اینطوری شد؟ چی شد آدم ها این همه"لاشخور" شدن و چی شد که آدم ها انقدر برده نفس و نیازهای ذاتی شون شدن که اینطوری تِر زدن در هر چیزی؟ حالم باز بیشتر بهم میخوره. این زندگی و این دنیا خیلی فرق کرده. آدم ها گرگ تر شدن. دیگه اون طوری نیست که مامان دوستم سعی داره برامون جا بندازه این دنیا هم هنوز خوشی های کوچیک خودش رو، روابط صمیمانه و اون همدلی و ان تا صفت انسانی خوب رو داره!نه نداره...حداقل تا این سن از زندگیم اینو خوب فهمیدم. آدم ها بَلدن باهات بازی کنن.غریبه و آشنا و فامیل هیچ تفاوتی درش نیست. برای تنها کسی که میتونید تفاوت قائل بشید"خانواده خودتون که شاملِ پدر و مادرتونِ" هست و بعدا شریک زندگی تون. خییلی زیاد خیییلی زیاد کم پیش میاد آدمی سر راه شما قرار بگیره که درست و حسابی باشه.و چیزی جز رزقِ زندگی شما نیست بودن این آدمها.
سوم:/ بعد از مدت ها رفتم یک آکادمی موسیقی توی شهر و شدیدا با وایبش حال کردم. فقط یک جایی دوتا آدم پرو، روشون نشد بگن اگه میشهیه دور دیگه پیانو بزنید. از بین اون صداهای سازی که پیچیده بود، اولین چیزی که جذبم کرد همین صدای پیانویی بود که آقاهه داشت همراش میخوند:) بعدش هم وِلنگاری توی خیابون.راستی اولش از بودن ما اونجا تعجب کردن، چپ چپ نگاه میکردن شاید مامور چیزی باشیم:/کاش آدم بشم به نظرم وقتی میدونم بعضی وقتها قهوه به معدم نمیسازه اما هر دفعه پرو تر از قبل میخوردمش، با کی لج دارم؟ خودم؟ شاید!
چهارم:/یک ماجرایی هست با خودم هعی فکر میکنم و فکر میکنم دربارش. اینکه چقدر بعضی ها میتونن روی ذهن ها تاثیر بذارن که از یک دعوا برسوننت به اینجا که خبرِ نبودن شون رو هم داشته باشی که چرا نیستن و نبودن. بعدتر توی ذهنم خیلی به بابام حق میدم، به تموم آدم های اطرافم حق میدم به خاطر تموم رانت های که دیدن و خیلی چیزای دیگه...مخالف اینم همه چیز رو قاطی هم بکنن و بذارن پای هم. اما آره!...
پنجم:/ برای بار ان ام دارم پادکست اقای ساجدی رو گوش میدم. یک جاییش اشاره میکنه به صحن گوهرشاد امام رضا..از آخرین دیدارم تا الان خیلی وقته که میگذره. خیلی چیزا عوض شدن تغییر کردن..گره افتاده توی این زندگی..من هَلاک یه کنج گوهر شادم. ولی هنوز که هنوزِ اونقدر دلتنگ و دلشکسته نشدم که بخواد یه گوشه نگاهی به ما داشته باشه. و میشه برام دعا کنید اون خیر و اتفاقی که دلم میخواد رخ بده؟ حس میکنم خیلی زیاد نیازمند همچنین تصمیمی هستم.@Mahva3138
۱۹:۰۱
مَهوآ
عطرِ غریبِ خاکت، از میانِ لایههای خستگی، مرا صدا میزند. تو آن پیراهنِ یوسفی که بویِ بازگشت میدهی، حتی اگر از تمامِ دنیا تنها همین پارچهی غبارآلود برایم مانده باشد
برید پاکت دارنا
۱۹:۰۳
راستیبه جز پاکت دادن های اینجا و مدام تکرار کردنش که از حوصله مخاطب خارجه، یک جایی از حوصله منم خارجه. خودتون یه دستی بکشید اینجا اگه از محتوا خوشتون میاد:)
۱۹:۱۱
معده درد؟ پز آدم های ادایی نیستیه سبک زندگی نان استاپ داره برای خودش
۲۰:۲۶
اذا شفتني أشرب ویه أحد گهوة، فهذا بمعنى أنه شخص ثمين عندي.
«اگر دیدی که من با یکی قهوه میخورم، این یعنی اون شخص پیشِ من خیلی عزیزه.»
@Mahva3138
«اگر دیدی که من با یکی قهوه میخورم، این یعنی اون شخص پیشِ من خیلی عزیزه.»
@Mahva3138
۲۰:۵۳
منیت آدما ته نداره مثلا همین خودم، هم دلم گوشی الانم رو میخواد هم یه ۱۷ پرومکس سفید:/هر دوتاش باهم...بعد میدونی بدیش چیه؟نهایت یه ماه ذوق شو میکنی میره بعد یه جاهایی چیزیش هم بشه زیاد دردِ دلت نمیکنه چرا فلان چیز شدهبه یک جایی میرسی زیاد اهمیت ندارهنهایت دوساعت اول ناراحت باشی
۲۱:۰۱
میدونید چیه؟یه شب هایی حوصله خودت، عالم و آدم رو نداریاما حوصله اون یه نفر آدم رو داری. یک روزهایی از زندگی و آدم هاش خسته ایاما انگاری نقطه اتصال زندگیت همون یه نفر آدمِصحبت کردن باهاش و شنیدن از روزمره اش.به جبر یا اختیار زندگیاگه روزی رفت و نبود.دُنیاتون ته کشیده نشده و نخواهد هم شد...عوضش یه چیزهایی رو به دست میاریدکه اگه صد سال توی این زندگیسگ دو میزدید نمی تونستید به دست بیارید.
۲۱:۱۸
کسی که دوست تون داره.خط قرمزش اشک چشم هاتونهمرز زندگیش احترام به شماست.._احساس ناکافی بودن بهتون نمیده_قلب و احساس شما براش محترمهو خیلی چیزای دیگه.ملاک تون رو از توی پول طرف و قیافه اش بکشید بیرون، هیچ خیری نداره.قیافه های الان که همش کپی پیست همهچیزی ام که زیاده دکتر زیبایی ریخته کف شهرپول هم در مرحله اول رزقِدر مرحله دوم انقدر زندگی بالا و پایینی داره که...شما باید بلد باشید چه طور بسازیدنکه پایه و اساس زندگی تون بر مدار چیزی باشهکه یک روز هست و یک روز نیست.
۲۱:۲۱
بابا یه خاورمیانه ای که افسرده نباشهخاورمیانه ای نیست اصلا
۲۲:۰۵
- دوست داری بدانی من چه فکری میکنم ؟من فکر میکنم تو هنوز نفهمیدهای با من چه کار کردهای . مثل این است که دست بکنی ته حلقم و آنقدر بکشی ، بکشی ، بکشی تا قلبم از جا دربیاید .بندها ؛ دومنیکو استارنونه@Mahva3138
۲۳:۰۰
هرگز این در باورمان نمیگنجیدکه آدمها اینهمه سرسخت باشند.هرگز این باورمان نمیشدکه قلبمان اینهمه تاب داشته باشد.
_یانیس ریتسوس@Mahva3138
_یانیس ریتسوس@Mahva3138
۲۳:۰۱
واژه "قبول داری" دبیر ریاضی خودش به تنهایی سرشار از دراماعه فقط.تازه ۸ صبح شنبه ام باهاش رو به رو بشی:/
۴:۴۳
بازارسال شده از دریچه نور🌙✨
ﻧﻪ ﻣﺮﮒ ﺁﻧﻘﺪﺭ ﺗﺮﺳﻨﺎﮎ ﺍﺳﺖ ﻭ ﻧﻪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺁﻧﻘﺪﺭ ﺷﯿﺮﯾﻦ ﮐﻪ ﺍﻧﺴﺎﻥ برای این دو، ﺷﺮفش را بدهد...
۸:۲۸
بازارسال شده از 🇮🇷🎒•ماجرای من||عباس•🇵🇸🇱🇧
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
عباسسس تو روحت عباسسس
۱۱:۴۴
عباسسس چی بود اینننن

۱۱:۴۴
و انا هیچی
یا سید مجیدُن یا امیدن جنگُ
۱۱:۴۵
"توانایی سَکته قَلبی مغزی دارم"
۱۳:۰۵