عکس پروفایل منوکتاب | MenuKetabم

منوکتاب | MenuKetab

۱.۱ هزار عضو
thumbnail
میتوانی گاهی استراحت کنی🤍undefined
undefined| @Menuketab

۹:۳۹

undefinedگویند حضرت آدم نشسته بود، شش نفر آمدند، سه نفر طرف راستش نشستند و سه نفرطرف چپ.
undefinedبه یکی ازسمت راستها گفت: تو کیستی؟ گفت: عقلپرسید: جای تو کجاست؟ گفت: مغز
undefinedاز دومی پرسید: تو کیستی؟ گفت: مهرپرسید: جای تو کجاست؟ گفت: دل
undefinedاز سومی پرسید: تو کیستی؟ گفت: حیاپرسید:جایت کجاست؟ گفت:چشم
سپس به جانب چپ نگریست و از یکی سؤال کرد: تو کیستی؟ جواب داد: تکبرپرسید:محلت کجاست؟ گفت مغزگفت: با عقل یکجایید؟ گفت: من که آمدم عقل می رود.
undefinedاز دومی سؤال کرد: تو کیستی؟ جواب داد: حسدمحلش را پرسید; گفت: دلپرسید: با مهر یک مکان دارید؟ گفت: من که بیایم، مهر خواهد رفت.
undefinedاز سومی پرسید: کیستی؟ گفت: طمعپرسید: مکانت کجاست؟ گفت: چشمگفت: با حیا یک جا هستید؟ گفت: چون من داخل شوم، حیا خارج می شود..

undefined| @Menuketab

۲۰:۲۹

داستان کوتاه
undefinedچقدر ساده میشه دل کسی رو شکست!؟!!!....
undefinedمراسم تشیع جنازه یکی از آشنایان در یک روز سرد پاییزی در گورستان بودم. نوه متوفی اصلا گریه نمی‌کرد و محزون هم نبود. سال‌ها این موضوع برای من جای سوال بود با این‌که او سنگ‌دل هم نبود.
بعدها از او علت را جویا شدم، گفت: پدر بزرگ من هر چند انسان بدی نبود ولی روزی یاد دارم، عید نوروز بود و به نوه‌های خود عیدی می‌داد و ما کودک بودیم، ما نوه دختری او بودیم و او به نوه های پسری‌اش 1000 تومنی عیدی داد ولی به ما 200 تومنی داد و در پیش آن‌ها گفت: پدربزرگ اصلی شما فلانی است و بروید و از او شما 1000 تومنی عیدی بگیرید. این حرکت او برای همیشه یاد من ماند و من تا زنده‌ام او را پدربزرگ و خودم را نوه او هرگز نمی‌دانم.
برای نفوذ در دل‌ها شاید صد کار نیک کم باشد ولی برای ایجاد نفرت ابدی، یک حرکت احمقانه کافی است. و بدانیم کودکان هرچند در مقابل محبت ما توان تشکر ندارند و خجالت می‌کشند و در برابر تندی و بی‌احترامی ما، از ترس ما توان عکس‌العمل ندارند و سکوت می‌کنند، ولی آن‌ها تمام رفتار ما را می‌فهمند و محبت‌ها و بدی‌های ما را می‌بینند و می‌دانند و برای همیشه در ذهن خود حفظ می‌کنند و زمانی که بزرگ شدند، تلافی می‌کنند.


undefined| @Menuketab

۲۰:۲۹

۲۰:۲۹

خدا كند انگورها برسندجهان مست شود تلوتلو بخورند خيابان‌هابه شانه‌‌ی هم بزنندرئيس‌جمهورها و گداهامرزها مست شوند 
و محمّد علی بعد از ۱۷ سال مادرش را ببيندو آمنه بعد از ۱۷ سال، چين‌های كودكش را لمس كند. 
خدا كند انگورها برسند
آمو دریا زيباترين پسرانش را بالا بياوردهندوكش دخترانش را آزاد كند.برای لحظه‌ایتفنگ‌ها يادشان برود دريدن راكاردها يادشان برودبريدن را.قلم‌ها آتش راآتش‌بس بنويسند. 
خدا كند كوهها به هم برسنددريا چنگ بزند به آسمانماهش را بدزددبه ميخانه‌ شوند پلنگ‌ها با آهوهاخدا كند مستی به اشياء سرايت كندپنجره‌‌هاديوارها  را بشكنندوتوهمچنانكه يارت را تنگ می‌بوسیمرا نيز به ياد بياوری محبوب منمحبوب دور افتاده‌ی منبا من بزن پياله‌ای ديگربه سلامتی باغ‌های معلق انگور
شاعر: الیاس_علوی
undefinedundefinedundefined
undefined| @Menuketab

۲۰:۲۹

افسوس که اشعار مرا هیچ‌ نخوانیشاعر نشدی حیف که با من تو بمانی
آنقدر گرفتار تو هستم که در این عشقکافی است بدانم که برایم نگرانی
ای آنکه مرا دیدی و انگار ندیدیبا ما به ازین باش که با خلق جهانی

#اعظم_تفرشی
undefined| @Menuketab

۱۰:۵۰

غرفه ما در باسلام https://basalam.com/menuketabhttps://a.bslm.ir/api/v1/tracking/click/YkFqAym9Ij_pQM06حتما سر بزنید حمایت کنیدundefined️🤌🫰

۴:۳۳

منوکتاب | MenuKetab
غرفه ما در باسلام https://basalam.com/menuketab https://a.bslm.ir/api/v1/tracking/click/YkFqAym9Ij_pQM06 حتما سر بزنید حمایت کنیدundefined️🤌🫰

در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمی‌شود.

بلندی های بادگیر اثر امیلی برونته
https://basalam.com/menuketab/product/44802638 undefined

۶:۰۷

منوکتاب | MenuKetab
بلندی های بادگیر اثر امیلی برونته https://basalam.com/menuketab/product/44802638 undefined
قسمت هایی از کتاب بلندی های بادگیر

الان برایم کسر شأن است که با هیث کلیف ازدواج کنم؛ او نباید بفهمد که چقدر عاشقش هستم، نه فقط به خاطر اینکه خوش سیماست بلکه چون بیش از من شبیه خود من است. روح از هر چه ساخته شده باشد، جنس روح او و من از یک جنس است.
همین الان از دیدن صاحب خانه ام برگشته ام. مرد گوشه گیری که باعث زحمتم خواهد شد. محلی که در آن اقامت کرده ام دهکده ای بسیار زیباست و برای آدمی مثل من که از مرگ می گریزد، جایی چون بهشت است. آقای هیث کلیف و من چه خوب می توانیم با هم کنار بیاییم! او دوست بزرگواری است که وقتی مرا سوار بر اسب دید که به طرفش می روم، نگاه مشکوکی به من انداخت.
من قلبت را نشکسته ام، خودت آن را شکسته ای؛ و با شکستنش، قلب من را نیز شکسته ای.

۶:۰۹

بخارای من ایل من اثر استاد محمد بهمن بیگیundefined
https://basalam.com/menuketab/product/44766190

۵:۵۸

منوکتاب | MenuKetab
بخارای من ایل من اثر استاد محمد بهمن بیگیundefined https://basalam.com/menuketab/product/44766190
قسمت هایی از کتاب بخارای من ، ایل من

من در یک چادر سیاه به دنیا آمدم. روز تولدم مادیانی را دور از کرة شیری نگاه داشتند تا شیهه بکشد. در آن ایام، اجنّه و شیاطین از شیهة اسب وحشت داشتند! هنگامی که به دنیا آمدم و معلوم شد که بحمدالله پسرم و دختر نیستم پدرم تیر تفنگ به هوا انداخت. من زندگانی را در چادر با تیر تفنگ و شیهة اسب آغاز کردم. در چهارسالگی پشت قاش زین نشستم. چیزی نگذشت که تفنگ خفیف به دستم دادند. تا ده سالگی حتی یک شب هم در شهر و خانة شهری به سر نبردم. ایل ما در سال، دو مرتبه از نزدیکی شیراز می گذشت. دست فروشان و دوره گردان شهر، بساط شیرینی و حلوا در راه ایل می گستردند. پول نقد کم بود. من از کسانم پشم و کشک می گرفتم و دلی از عزا درمی آوردم. مزة آن شیرینی های باد و باران خورده و گرد و غبار گرفته را هنوز زیر دندان دارم. از شنیدن اسم شهر قند در دلم آب می شد و زمانی که پدرم و سپس مادرم را به تهران تبعید کردند تنها فرد خانواده که خوشحال و شادمان بود من بودم. نمی دانستم که اسب و زینم را می گیرند و پشت میز و نیمکت مدرسه ام می نشانند. نمی دانستم که تفنگ مشقی قشنگم را می گیرند و قلم به دستم می دهند. پدرم مرد مهمی نبود. اشتباها تبعید شد. دار و ندار ما هم اشتباها به دست حضرات دولتی و ملتی به یغما رفت. دوران تبعیدمان بسیار سخت گذشت و بیش از یازده سال طول کشید. چیزی نمانده بود که در کوچه ها راه بیفتیم و گدایی کنیم. مأموران شهربانی مراقب بودند که گدایی هم نکنیم. از مال و منالمان خبری نمی رسید. خرج، بیخ گلویمان را گرفته بود. در آغاز کار کلفت و نوکر داشتیم ولی هردوی آنان همین که هوا را پس دیدند گریختند و ما را به خدا سپردند. برای کسانی که در کنار گواراترین چشمه ها چادر می افراشتند، آب انبار آن روزی تهران مصیبت بود. برای کسانی که به آتش سرخ بن و بلوط خو گرفته بودند زغال منقل و نفت بخاری آفت بود. برای کسانی که فارس زیبا و پهناور میدان تاخت و تازش بود زندگی در یک کوچة تنگ و خاک آلود، مرگ و نیستی بود. برای مادرم که سراسر عمرش را در چادر باز و پرهوای عشایری به سر برده بود، تنفس در اتاقکی محصور، دشوار و جانفرسا بود. برایش در حیاط چادر زدیم و فقط سرمای کشنده و برف زمستان بود که توانست او را به چهاردیواری اتاق بکشاند. من در چادر مادرم می خوابیدم. یک شب دزد لباس هایمان را برد. بی لباس ماندم و گریستم. یکی از تبعیدی های ریزنقش، لباسش را به من بخشید. باز هم بلند و گشاد بود ولی بهتر از برهنگی بود. پوشیدم و به راه افتادم. بچه های کوچه و مدرسه خندیدند. ما قدرت اجارة حیاط دربست نداشتیم. کارمان از آن زندگی پرزرق و برق کدخدایی و کلانتری به یک اتاق کرایه ای در یک خانة چند اتاقی کشید. همه جور همسایه در حیاطمان داشتیم: شیرفروش، رفتگر شهرداری، پیشخدمت بانک و یک زن مجرد. اسم زن همدم بود. از همه دلسوزتر بود. پدرم تحت نظر شهربانی بود. مأمور آگاهی داشت. برای خرید خربزه هم که می رفت، مأمور دولت در کنارش بود. بیش از بیست تبعیدی قشقایی در تهران بود. هر تبعیدی مأموری داشت. مأمور ما از همه بیچاره تر بود. زیرا ما خانه ای نداشتیم که او در آن بنشیند و بیاساید. سفره ای نداشتیم که از او پذیرایی کنیم. ناچار یک حلبی خالی نفتی توی کوچه می گذاشت و روی آن روزنامه ای پهن می کرد، می نشست و ما را می پایید. او از کارش و ما از نداری خود شرمنده بودیم.روزی پدرم را به شهربانی خواستند. ظهر نیامد.مأمور امیدوارمان کرد که شب می آید. شب هم نیامد. شب های دیگر هم نیامد. غصه مادر و سرگردانی من و بچه ها حد و حصر نداشت. پس از ماه ها انتظار یک روز سر و کله اش پیدا شد. شناختنی نبود. شکنجه دیده بود. فقط از صدایش تشخیص دادیم که پدر است. همان پدری که اسب هایش اسم و رسم داشتند. همان پدری که ایلخانی قشقایی بر سفرة رنگینش می نشست. همان پدری که گله های رنگارنگ و ریز و درشت داشت و فرش های گران بهای چادرش زبان زد ایل و قبیله بود. همان پدری که از چوب پْر شاخه و بلند تفنگ آویزش بیش از ده تفنگ گلوله زنی و ساچمه زنی آویزان بود؛ ریشارد طلا کوبیده و ده تیر خرده زن انگلیسی، واسموس و کروپ آلمانی، سه تیرهای روسی و فرانسوی، و پنج تیرپران بلژیکی. پدرم غصه می خورد. پیر و زمین گیر می شد. هر روز ضعیف تر و ناتوان تر می گشت. همه چیزش را از دست داده بود. فقط یک دلخوشی برایش مانده بود. پسرش با کوشش و تلاش درس می خواند. من درس می خواندم. شب و روز درس می خواندم. به کتاب و مدرسه دلبستگی داشتم. دو کلاس یکی می کردم. شاگرد اول می شدم. تبعیدی ها، مأموران شهربانی و آشنایان کوچه و خیابان به پدرم تبریک می گفتند و از آیندة درخشانم برایش خیال ها می بافتند. سرانجام تصدیق گرفتم. تصدیق لیسانس گرفتم. یکی از آن تصدی

۵:۵۹

منوکتاب | MenuKetab
قسمت هایی از کتاب بخارای من ، ایل من من در یک چادر سیاه به دنیا آمدم. روز تولدم مادیانی را دور از کرة شیری نگاه داشتند تا شیهه بکشد. در آن ایام، اجنّه و شیاطین از شیهة اسب وحشت داشتند! هنگامی که به دنیا آمدم و معلوم شد که بحمدالله پسرم و دختر نیستم پدرم تیر تفنگ به هوا انداخت. من زندگانی را در چادر با تیر تفنگ و شیهة اسب آغاز کردم. در چهارسالگی پشت قاش زین نشستم. چیزی نگذشت که تفنگ خفیف به دستم دادند. تا ده سالگی حتی یک شب هم در شهر و خانة شهری به سر نبردم. ایل ما در سال، دو مرتبه از نزدیکی شیراز می گذشت. دست فروشان و دوره گردان شهر، بساط شیرینی و حلوا در راه ایل می گستردند. پول نقد کم بود. من از کسانم پشم و کشک می گرفتم و دلی از عزا درمی آوردم. مزة آن شیرینی های باد و باران خورده و گرد و غبار گرفته را هنوز زیر دندان دارم. از شنیدن اسم شهر قند در دلم آب می شد و زمانی که پدرم و سپس مادرم را به تهران تبعید کردند تنها فرد خانواده که خوشحال و شادمان بود من بودم. نمی دانستم که اسب و زینم را می گیرند و پشت میز و نیمکت مدرسه ام می نشانند. نمی دانستم که تفنگ مشقی قشنگم را می گیرند و قلم به دستم می دهند. پدرم مرد مهمی نبود. اشتباها تبعید شد. دار و ندار ما هم اشتباها به دست حضرات دولتی و ملتی به یغما رفت. دوران تبعیدمان بسیار سخت گذشت و بیش از یازده سال طول کشید. چیزی نمانده بود که در کوچه ها راه بیفتیم و گدایی کنیم. مأموران شهربانی مراقب بودند که گدایی هم نکنیم. از مال و منالمان خبری نمی رسید. خرج، بیخ گلویمان را گرفته بود. در آغاز کار کلفت و نوکر داشتیم ولی هردوی آنان همین که هوا را پس دیدند گریختند و ما را به خدا سپردند. برای کسانی که در کنار گواراترین چشمه ها چادر می افراشتند، آب انبار آن روزی تهران مصیبت بود. برای کسانی که به آتش سرخ بن و بلوط خو گرفته بودند زغال منقل و نفت بخاری آفت بود. برای کسانی که فارس زیبا و پهناور میدان تاخت و تازش بود زندگی در یک کوچة تنگ و خاک آلود، مرگ و نیستی بود. برای مادرم که سراسر عمرش را در چادر باز و پرهوای عشایری به سر برده بود، تنفس در اتاقکی محصور، دشوار و جانفرسا بود. برایش در حیاط چادر زدیم و فقط سرمای کشنده و برف زمستان بود که توانست او را به چهاردیواری اتاق بکشاند. من در چادر مادرم می خوابیدم. یک شب دزد لباس هایمان را برد. بی لباس ماندم و گریستم. یکی از تبعیدی های ریزنقش، لباسش را به من بخشید. باز هم بلند و گشاد بود ولی بهتر از برهنگی بود. پوشیدم و به راه افتادم. بچه های کوچه و مدرسه خندیدند. ما قدرت اجارة حیاط دربست نداشتیم. کارمان از آن زندگی پرزرق و برق کدخدایی و کلانتری به یک اتاق کرایه ای در یک خانة چند اتاقی کشید. همه جور همسایه در حیاطمان داشتیم: شیرفروش، رفتگر شهرداری، پیشخدمت بانک و یک زن مجرد. اسم زن همدم بود. از همه دلسوزتر بود. پدرم تحت نظر شهربانی بود. مأمور آگاهی داشت. برای خرید خربزه هم که می رفت، مأمور دولت در کنارش بود. بیش از بیست تبعیدی قشقایی در تهران بود. هر تبعیدی مأموری داشت. مأمور ما از همه بیچاره تر بود. زیرا ما خانه ای نداشتیم که او در آن بنشیند و بیاساید. سفره ای نداشتیم که از او پذیرایی کنیم. ناچار یک حلبی خالی نفتی توی کوچه می گذاشت و روی آن روزنامه ای پهن می کرد، می نشست و ما را می پایید. او از کارش و ما از نداری خود شرمنده بودیم.روزی پدرم را به شهربانی خواستند. ظهر نیامد.مأمور امیدوارمان کرد که شب می آید. شب هم نیامد. شب های دیگر هم نیامد. غصه مادر و سرگردانی من و بچه ها حد و حصر نداشت. پس از ماه ها انتظار یک روز سر و کله اش پیدا شد. شناختنی نبود. شکنجه دیده بود. فقط از صدایش تشخیص دادیم که پدر است. همان پدری که اسب هایش اسم و رسم داشتند. همان پدری که ایلخانی قشقایی بر سفرة رنگینش می نشست. همان پدری که گله های رنگارنگ و ریز و درشت داشت و فرش های گران بهای چادرش زبان زد ایل و قبیله بود. همان پدری که از چوب پْر شاخه و بلند تفنگ آویزش بیش از ده تفنگ گلوله زنی و ساچمه زنی آویزان بود؛ ریشارد طلا کوبیده و ده تیر خرده زن انگلیسی، واسموس و کروپ آلمانی، سه تیرهای روسی و فرانسوی، و پنج تیرپران بلژیکی. پدرم غصه می خورد. پیر و زمین گیر می شد. هر روز ضعیف تر و ناتوان تر می گشت. همه چیزش را از دست داده بود. فقط یک دلخوشی برایش مانده بود. پسرش با کوشش و تلاش درس می خواند. من درس می خواندم. شب و روز درس می خواندم. به کتاب و مدرسه دلبستگی داشتم. دو کلاس یکی می کردم. شاگرد اول می شدم. تبعیدی ها، مأموران شهربانی و آشنایان کوچه و خیابان به پدرم تبریک می گفتند و از آیندة درخشانم برایش خیال ها می بافتند. سرانجام تصدیق گرفتم. تصدیق لیسانس گرفتم. یکی از آن تصدی
thumbnail

۸:۱۳

°❀°undefined°❀°

موفقیت در این نیست که چه‌ چیزی در پیش رو داریم، موفقیت در این است که چه‌ چیزی در پشت سر به جا می‌گذاریم.
undefined| @Menuketab
#کریس_ماسگرو

۱۹:۰۱

طبیعی است که آغاز ها زیبا باشند؛ زیرا منطقی نیست کسی نزدت بیاید و بگوید:"سلام، من آدم پستی هستم"
-داستایفسکی

undefined| @Menuketab

۱۰:۱۱

خاطرات یک خون آشام 1.pdf

۰۶:۱۰-۱.۵ مگابایت
کتاب خاطرات خون آشام جلد یک دو سه
undefined| @Menuketab

۱۰:۱۲

چه خوش است با خیال تو نهفته رازکردنبه زبان بی زبانی سر شکوه بازکردن
سر راه جلوه ات را به صد آرزوگرفتننگه نیازمندی، به غرور و نازکردن
ز تو پرسشی و از من پی شُکر این نوازشسر زخم دل گشودن، شط خون نیازکردن

#حزین_لاهیجی
undefined| @Menuketab

۱۹:۵۸

بر این پند من باش و مگذر ازینبه جز بر ره راست مَسپر زمین
نیرزد همی زندگانیش مرگدرختی که زهر آورد بار و برگ
چنان دان که بر کس نماند جهانیکی بایـدت آشکار و نهان

#فردوسی
undefined| @Menuketab

۲۰:۰۳