بله | کانال گاه‌نوشت‌ | م‌محمددوست
عکس پروفایل گاه‌نوشت‌ | م‌محمددوستگ

گاه‌نوشت‌ | م‌محمددوست

۷۴ عضو
گاه‌نوشت‌ | م‌محمددوست
چند روز پیش حسین فهمیده مادرش می‌خواهد اسمش را توی مدرسه استثنایی بنويسد. به مادرش گفته: نمی‌خواهد مدرسه استثنایی برود. صدایش به ناله بلند شده که آنجا بچه‌های معلول را می‌بینم. بچه‌هایی که دستشان جمع شده. چشمشان درست نمی‌بیند. مشکل دارند. من این بچه‌ها را که ببینم بغضم می‌گیرد. آن‌وقت همه‌اش باید گریه کنم. نمی‌توانم درس بخوانم. قبلاً برایتان گفته‌ام. حسین توی شهرستان به دنیا آمده. سه قلو بوده‌اند. خواهر برادرش همان روز اول مرده‌اند. دستگاه اکسیژن بهشان نرسیده. به حسین هم اکسیژن دیر رسیده. آن اوایل پدر مادرش متوجه مشکلش نشدند. حالا حسین هشت سالش شده. خوش استعداد است. فقط نمی‌تواند راه برود. دو روز پیش حسین زنگ زده. گفته برایم کاری کنید. دوست ندارم بروم مدرسه استثنایی‌ها. با خودم قرار گذاشتم هرطور شده خوشحالش کنم. حسین آقا کربلا را خیلی دوست دارد. فکر کردم شاید آنجا دلش آرام بگیرد. زیر نگاه ارباب، چشم و دلش باز شود. حداقل بعد از زیارت، دلش به دلتنگی حرم گرم خواهد شد. پدرش کارگر است. توی این سال‌ها هرچه داشته خرج پسرش کرده. خرج کاردرمانی و گفتار درمانی. پدر حسین هیچ وقت نتوانسته مادر حسین را به آرزویش برساند. مادرش همیشه توی رؤیایش دست حسین را گرفته. آغوشش گرفته. روبروی گنبد طلایی آقا ایستاده. بعد به گنبد خیره شده. اشک توی چشمانش حلقه زده. چشمش افتاده به پای پسرش. نرمی دست دردانه‌اش که توی دستش جابجا شده. اشک شره کرده روی گونه‌هایش. پدر حسین هیچ وقت نتوانسته کربلا برود. مادرش هم هنوز کربلا نرفته. دل مادر حسین پر غم است. فقط برود زیر قبه آرام می‌شود. اگر می‌خواهید سهمی داشته باشید. اگر دلتان می‌خواهد دست‌های پینه بسته پدر حسین. دل شکسته مادرش و امید در چند سال در گلو مانده‌‌اش، برسد کنار ضریح شش‌گوشه. بسم‌الله... کمک کنید این خانواده. یک عکس سه نفره، بین الحرمین داشته باشند... شماره کارت (روی شماره بزنید کپی می‌شود) 6037997547972118 #کربلا #کاشت_لبخند ‌#سهم_حسین undefined @mmohammaddoust
حسین آقا کربلایی شد. undefinedلطف شما گل‌نرگس توی دلش رویانده. عطرش، روزگار من را هم پر کرده. نمی‌دانید چقدر خوشحالم. بی‌اندازه حالم خوب است...به مهر شما هزینه کربلای حسین‌جان تأمین شد.
حالا باید پدر و مادرش را همراهش کنیم.
کمکم کنید. من تنهایی نمی‌توانم undefinedundefined

۷:۴۰

thumbnail
دوره مقدماتی بود یا پیشرفته، یادم نیست. استاد در جواب کسی گفت: «ادبیات متعهد. محصول آدم متعهده.» جمله استاد شاید دقیق این نبوده باشد. ولی مضمونش همین بود.این روزها از سر اجبار. قبل از اذان صبح. باید همراه آدم‌های اهل سحر باشم. قبلاً گفته‌ام بهشان می‌گوییم امام.امام‌ها سحر که می‌شود. شانه‌هایشان آرام می‌لرزد. صدای اذان صبح که توی هوا پرواز می‌کند. با مُژه‌های به‌هم‌چسبیده، چهره‌های به خنده باز شده. به من سلام می‌کنند. من به‌ناچار باید کنارشان بیدار باشم. نمی‌دانم آدم‌های متعهد سحر بیدارند یا خواب. اصلاً آدمی که سحر بیدار است متعهدتر است؟ نمی‌دانم. ولی این چند روز. سحر، سوت سبحان‌الله گفتن‌شان که بلند می‌شد. چیزی توی قلمم می‌ریخت. ذهنم آرام می‌شد. دستم شوق نوشتنش می‌گرفت. انگار آب دریا بالاآمده باشد. باران باریده باشد. همه چیز جوانه می‌زند.من اهل سحر نیستم. این چیزها را هم نمی‌فهمم. ولی حس می‌کنم، خیلی کاری به نیت ندارند. فکر می‌کنم سحر چیزهایی می‌دهند.کاش این آدم‌ها همیشه کنارم باشند. چقدر خوب می‌شد، از سر اجبار هم شده. سحر بیدار باشم. آن‌وقت تمام روز، قلمم روی کاغذ خواهد رقصید...#گاه‌نوشت#رویداد_آرمان#سحرایتا | اینستاگرامundefined @mmohammaddoust

۴:۴۴

thumbnail
شاخه‌های روی آتش. گرما به تنشان که می‌خورد. به همه طرف کش می‌آیند. نم‌شان که برود. بی‌حرکت می‌شوند. بعدش خاکستر خواهند شد. آن‌وقت سوار بر باد به هر سو می‌روند...غروب جمعه است. درد مچاله‌ام کرده. به امید پرواز بر بال باد...#غروب_جمعهundefined @mmohammaddoust

۱۴:۳۳

thumbnail
زیر پیراهن بابا که از پیراهنش جلو می‌زد. خون می‌جهید توی صورتمان. پیژامه راه‌راهش توی مهمانی فک‌مان را پُرِ درد می‌کرد. بس که دندان روی‌هم می‌ساییدیم. از بلند حرف‌زدنش کلافه می‌شدیم. وقتی می‌خندید دلمان می‌خواست دست‌مان را بگذاریم جلوی دندان‌های تابه‌تایش.
ما دهه شصتی‌ها، از پدرهایمان چیزی شبیه این‌ها توی ذهن داریم. با همه این‌ها پدر برای ما قهرمان بود. فقط خودمان اجازه داشتیم نوک انگشتش که از جوراب می‌زد بیرون. توی ذهن «اه» بلندی هوار بکشیم. پسر همسایه اگر زیر چشمی قد و بالای بابا را ورانداز می‌کرد. چشم‌هایمان آن‌قدر بزرگ می‌شد. پسر همسایه از ترس اینکه بیفتد توی سیاهی چشم‌مان، نگاهش را می‌انداخت توی آسمان.
پدرهای ما آدم‌های خیلی معمولی بودند. چهره‌شان. لباس پوشیدنشان. حتی حرف‌زدنشان. بااین‌همه. پدر بودند. شب‌بیداری‌هایشان را دیده بودیم. دعای نیمه‌شبشان. کله صبح بیرون‌زدنشان و کفش کهنه‌شان را وقتی برای ما کفش نو می‌خریدند. باباهای معمولی ما پدر بودند.
درست مثل همین حاج‌آقا که سحر، توی صف سرویس بهداشتی دیدم. از بوشهر آمده بود یا شاید هم شیراز. موهای سروصورتش هر کدام به یک طرف رفته بود. نصف پیراهنش از توی شلوار بیرون سُریده بود. ولی معلوم بود پدر است. نگران جهیزیه دختر تازه عقد شده‌ی همسایه مسجد بود. پی آینده بهتر محله...حاج‌آقا خیلی معمولی بود. ولی پدر بود.
#طراحی_نقشه_پیشرفت_محله#امام#رویداد_آرمان#سحر
undefined @mmohammaddoust
ما اینجا در جمکران. میزبان امامان محلات کشوریم.undefinedundefinedundefinedundefinedundefined

۱۲:۲۶

thumbnail
شاید ناراحت باشید. توی فشارهای اقتصادی کمر خم کرده باشید. برخی اخبار لج‌تان را درآورده باشد.هرچه باشد. آدم عاقل پنجره را نمی‌بندد. پنجره‌ای که می‌تواند نور بیاورد. هوای تازه توی اتاق بریزد و دریچه‌ای باشد برای فریاد...
اگر می‌خواهیم تسویه حساب کنیم. یا لج کسی را درآوریم. روبروی خودمان نایستیم. با خودمان تسویه حساب نکنیم. مراقب باشیم دریچه را نبندیم.
شاید من خیلی عاقل نباشم. ولی سعی می‌کنم مثل آدم‌های عاقل رفتار کنم. من فردا رأی می‌دهم. همه حرف‌ها و حساب‌کتاب‌ها را گذاشته‌ام برای روی کاغذ رأی.
#رأی_می‌دهم. نه چون فقط ایران را دوست دارم. پای صندوق رفتنم برای آینده است.رأی یعنی اراده مردم. یعنی جمهوریت.
این را نوشتم که بگویم اگر حتی اعتراض دارید. با رأی می‌تواند به گوش برسانیدش.
#به_عشق_وطن#ایران_آباد
undefined @mmohammaddoust

۱۹:۴۷

thumbnail
من فکر می‌کنم این چند سفر، آخرین سفرهای استانی آقای رئیس‌جمهور نخواهد بود.از کودکی گاهی پای قرآن نشسته‌ام. یاد گرفته‌ام آدمی که شهید می‌شود. زنده‌تر می‌شود. توانش، امکاناتش بیشتر می‌شود. دست و پای بسته‌اش، باز می‌شود. نیاز ندارد هواپیمایی باشد. چند ساعت روی صندلی بنشیند و بعدش با خستگی برسد وسط جمعی و امید بریزد توی دلشان.بعد از این سید ابراهیم چشمش دنبال صداها خواهد دوید. دنبال دردها و نیازها. پی ندای دخترکی روستایی در چهارمحال و کهگیلویه. ناله پیرمردی تکیه زده به دیوار گِلی در روستایی نزدیک مرز درحِ خراسان‌جنوبی. دنبال صدای دادخواهی زنی توی بلوچستان. لابلای ترافیک همت و نواب. سید حتما دوست داشته به غزه سفر کند. حالا لابد با خیال راحت می‌تواند پرواز کند تا کنج خرابه‌ها و امید توی دل دختر یتیمی بکارد. زیر گوش رزمنده‌ای رجز بخواند. حالا دیگر رئیسی به همه‌جا سفر خواهد کرد. افغانستان، لبنان. سفرهایش را تا کمی آن‌طرف‌ترها هم خواهد کشاند. تا هرجا خوانده شود خواهد رفت.سفرهای شهیدِجمهور بیشتر از قبل خواهد بود. سید ابراهیم با دستِ‌باز روی بغض‌ها و دردها مرهم خواهد گذاشت.با همه‌ی این‌ها، سید با آن چهره‌ای که حتما هنوز خنده دوست‌داشتنی روی لبش مانده. دست‌هایی که تا ابد برایمان گرم خواهد ماند. قرار است برای بار آخر، سفر استانی داشته باشد.اگر درخواستی دارید بجنبید. نظمش بدهید. همین که بدانید چه می‌خواهید کافی است. خودتان را به مراسم بدرقه برسانید. برنامه این چند روز شهیدِجمهور شلوغ است. توی دو روز قرار است به پنج استان سفر کند. این دفعه لازم نیست نامه بنویسید. سید صدایتان را از هر فاصله‌ای خواهد شنید. مطمئن باشید صدایتان وسط فریادها گم نخواهد شد.من هم چیزهایی نوشته‌ام. از بغض کلمه تراشیده‌ام. مطمئنم سید روی برق گونه‌ام شرمندگیم از نق زدن‌ها و غر زدن‌ها را خواهد خواند. سید خواهد شنید که قدر دانش شده‌ایم... #شهیدِجمهور#خادم_الرضا#محبوبِ_آسمانundefined @mmohammaddoust

۱۱:۱۶

مرهم دردها #رئیسی‌عزیز
نا امید نبودم. فقط از آدم‌ها بریده بودم. نای حرف زدن نداشتم. ابروهایم از سنگینیِ سر درد افتاده بود روی چشمانم. خواهرم پرسید: «چرا اینقد پکری» ابرو بالا دادم. حوصله حرف زدن نداشتم. صدای زنگ گوشی بلند شد. راننده اتوبوس بود. قطع کردم. دوباره زنگ زد. چهار یا پنج بار زنگ خورد تا جواب دادم. «مرد حسابی کارتو راه انداختم اینه جوابم؟» سکوت کردم. حرفی برای گفتن نداشتم. ادامه داد: «کی پولمو میدی؟» چشمانم را بستم. گوشی را از صورتم فاصله دادم. نفس عمیقی کشیدم. «میدم داداش. یکی دوروز مهلت بده.» رفتم داخل اتاق. دراز کشیدم. آدم‌ها را یکی یکی جلوی چشمم آوردم. هیچ‌کس نبود کاری ازش بربیاید. دو هفته می‌شد آمده بودیم. هیچ‌کس آدم حسابمان نکرده بود. یکی دو نفر وعده سر خرمن داده بودند. می‌دانستم تهش خبری نیست. علی زنگ زد. «مصطفی چه کردی؟ مصالح ساختمونی گیر داده. پولشو میخاد.» علی می‌دانست از روز اول اردو جایی نبوده پیگیری نکرده باشم.هنوز تلفن علی تمام نشده بود مصالح ساختمانی آمد پشت خطم. نتوانستم جوابش را ندهم. «اسم شما جهادیه؟ شما مثلا طلبه‌ای؟» توی دلم گفتم: «آخه یکی نیست بهت بگه مگه مجبوری وقتی پول نداری اردو جهادی راه بندازی» صدایم را صاف کردم. «من تا حالا بدقولی نکردم. این دفعه بد آوردیم.» کف سرم می‌سوخت. دو روز نخوابیده بودم. چشمانم باز نمی‌شد. صفحهٔ گوشی روشن شد. «شماره نماینده خبرگان استان. زنگ بزن شاید فرجی شد.» پیام علی بود. با بی‌میلی روی شماره زدم. تا آخر بوق خورد. کسی جواب نداد. حال ناراحتی نداشتم. مسئول کشوری بود. می‌دانستم نباید توقع جواب داشته باشم. گوشی را انداختم کناری و پلک‌هایم را روی هم گذاشتم.روز بعد باید به درس و بحث می‌رسیدیم. دلشکسته و پر از درد غروب راهی قم شدیم. گوشی را گذاشتم توی داشبورد. تازه از بیرجند خارج شده بودیم. سرم پر درد بود. صدای گوشی بلند شد. گوشی را برداشتم. شماره ثابت از تهران روی صفحه بود. «صبح با من تماس گرفتید. در خدمتم.» صدایش گرم و آرام بود. توی ذهنم دنبال تماس‌ها گشتم. از صبح صدها تماس گرفته بودم. کسی به ذهنم نرسید. «ببخشید به‌جا نیاوردم. معرفی بفرمائید.» «رئیسی‌ام.» گیج بودم. انگار هنوز متوجه نشده بودم با خودم تکرار کردم «رئیسی» شنید. گفت: «بله رئیسی» تازه فهمیدم دارم با معاون اول قوه قضائیه. با نماینده خبرگان رهبری استان حرف می‌زنم. سردردم یادم رفت. روی صندلی جابجا شدم. برایش از اردو جهادی گفتم. از دُرح و کارهایی که این چند سال کرده بودیم. شمرده شمرده حرف زد. «آفرین. خیلی خوب. از من چه کمکی برمیاد.» قرار دیدار گذاشتیم. تلفنم تمام شد. فلاکس را از داخل سبد برداشتم. لیوانی چای برای دوستم ریختم. شیشه را دادم پایین. با صدای بلند فریاد زدم ...رو به حسین گفتم: «صبحی زنگ زدم جواب نداد. الان خودش زنگ زد. حتی به منشی نگفته بود.» حسین پرسید: «شمارتو داشت؟» مطمئن بودم شماره‌ام را ندارد.او رئیسی بود. عزیز جمهور ...
#خادم_الرضا#عزیزجمهور#شهیدِجمهور#شهید_خدمت#خاطرات_جهادی
undefined @mmohammaddoust

۲۰:۰۰

thumbnail
این روزها دلتنگی‌مان عود کرده. توی هر تصویر دنبال نشانه‌ای از گمشده‌مان می‌گردیم. بعد که پیداش کردیم، بغض می‌پرد تو گلویمان. از گرم شدن گونه‌هایمان بعد از شنیدن ضرب آهنگ یک موسیقی آشنا کیف می‌کنیم. امان از نیش‌ِ خنده‌های تلخ، نگاه‌های زیر چشمی، نیش زدن‌ها، دردشان آه از دلمان بلند کرده.شاید این‌ دردها برای بعضی ماندگار نباشد. لابه‌لای شلوغی‌های روزگار گم شود. ولی برای خیلی‌ها اینجور نخواهد بود. دیروز فیلمی از مردی میان‌سال با لباس پاک‌بانی دیدم. گریه می‌کرد. مثل مادر از دست داده‌ها، دست‌هایش هوار می‌شود روی سر و صورتش. دست‌فروشی کنار بساطش، به جایی دور خیره شده بود. صدای شهیدِعزیز موسیقی متن نگاهش بود. زنی میان‌سال روی جدول، چشم‌هایش توی آسفالت غرق شده بود. این چند روز بچه‌های درح مدام زنگ زدند. نگران آینده‌ بودند. #شهیدِجمهور برای خیلی‌ها امید بود. پشتیبان درجه‌یک. دلگرمیِ روزهای سخت. شبیه یک پدر. پدری که همه تلاشش حال خوب خانواده‌اش است. ما بزرگ از دست داده‌ایم. دلگرمی روزهای سخت‌ِ خیلی‌هامان رفته است. دلمان از غم لبریز شده. با این‌همه نا امید نیستیم. پشتیبان این کشور . پدر این مردم، پشت‌مان است.این تصویر دختر شیهد اسدالهی است. دختری از اهالی دیار آفتاب، خراسان‌جنوبی. بعد از رفتن پدرش، شاید کسی اینگونه به‌مهر در آغوشش نگرفته بود. حالا باز دوباره عکس آغوش را بغل گرفته...#شهیدِجمهور#شهیدخدمت#شهیدِمردم#رئیسی‌عزیزundefined @mmohammaddoust

۱۰:۰۹

thumbnail
#موقتهمه می‌دانید من بزرگ شده روستا هستم. متولد روستایی در دروازه آفتاب. خراسان‌جنوبی. زیر سایه امام مهربانی...همان اوایل درس و بحث، تصمیم گرفتم زندگی‌ام را وقف روستا کنم.حالا هجده سال می‌شود که به هرجا نگاه می‌کنم برای روستا ایده می‌گیرم. به معماری روستا، لباس روستا، فکر می‌کنم. به شغلی که به تن روستا بیاید. به کرامتی که شایسته روستا باشد. خیلی وقت می‌شود تصمیم گرفته‌ام توی بازی‌های‌ سیاسی مهره نباشم. از کسی حمایت نکنم. اسم شخصی توی کلامم نیاید. ولی وقتی پای روستا وسط می‌آید قصه فرق می‌کند. دست خودم نیست. بی‌قرار می‌شوم. دلم می‌خواهد روستا جان بگیرد. آنقدر که دوباره دست شهر جلویش دراز شود. تمام این سال‌ها برای خوب شدن حال روستا نسخه‌های مختلف را دیده‌ام. کتاب خوانده‌ام. تجربیات را شنیده‌ام با تمام وجودم دویده‌ام. می‌خواهم بگویم زندگیم برای روستا بوده. همیشه توی حال و هوای روستا نفس کشیده‌ام. حالا بعد از پرکشیدن شهیدِجمهور. باید دوباره فردی را برای مدیریت کشور انتخاب کنیم. همه‌ی ما اهدافی داریم. آرمان‌هایی و رؤیایی. رؤیای من روستا است. رؤیای من برگشت روستا به روزهای شیرین و خوش است.نامزدهای انتخابات را تا حدی از قبل می‌شناسم. من باید کسی را انتخاب کنم که هدفم و #رؤیایم را بفهمد و برایش برنامه داشته باشد.
با شناختی که پیدا کردم. آقای #جلیلیِ عزیز نامزدی است که روستا را خیلی بیشتر، کامل‌تر و دقیق‌تر از بقیه شناخته است. ظرفیت روستا را باور دارد. نیازهایش را می‌فهمد. روستا را جان می‌داند. ریشه می‌بیند. و برایش برنامه دارد.
من. به عنوان یک عضو کوچک از جبهه خادمین روستا. به عنوان یک #طلبه_جهادی کوچک، با همه احترامی که برای سایر نامزدهای محترم قائلم. به آقای جلیلی رأی خواهم داد. کسی که فکر می‌کنم با آمدنش حال روستا خوب خواهد شد. گل روی دیوار باغ بابا خواهد روئید.ما می‌خواهیم روستا محور باشد. روستا جان باشد. می‌خواهیم دوباره روستا را زیبا ببینیم.
#مصطفی_محمددوست#انتخابات#روستا#روستاجان‌است#روستاریشه‌است#طلبه_جهادی#جلیلی@mmohammaddoust

۹:۵۱

thumbnail
روزی که هم‌شاگردی با مرامم، حسامِ محمودی پیام داد توی نوکری کنارشان باشم. مثل عروسِ خجالتی زبانم به بله نمی‌چرخید. به قد و قواره‌ام نمی‌آمد بین خادمان حرم مولی باشم. اندازه این کار نبودم. ناخالصی‌ها، مثل شاخه‌های خشک و سیاه از سر و کولم بیرون دویده بود. وسط خوبان جا نمی‌شدم. از دیروزعصر که کوله را تندتند جمع کردم و آمدم کنار حسین دهستانی عزیز، روی صندلی اتوبوس نشستم. دوباره همان فکرها توی سرم خزید. کم‌کم میله‌های مرز مهران جلوی پیشانی اتوبوس سد خواهند شد. من ولی هنوز باورم نشده راهیم. آقایی مولا را هزار هزار بار دیده‌ام. ولی مثل همیشه تا برق گنبدش نزند توی چشمم. وسعت بزرگی و لطفش گرمم نمی‌کند. انگار هرچه بدی‌های من قد می‌کشد، بزرگی آقا بالاتر است...راستش من فکرش را هم نمی‌کردم راهی نجف باشم...
حالا از شما رفقای دیده و ندیده‌ام می‌خواهم حلالم کنید. به شرط توفیق نایب‌الزیاره و دعاگو خواهم بود.
نیت دارم شب‌ها زیارت نیابتی بروم. اگر دلتان توی صحن و سرای آقا است؛ ولی دستتان نمی‌رسد. اگر عزیزی دارید که می‌توانم به نیابتش روبروی ایوان طلا دست‌به‌سینه بایستم. نامش را بنویسید. ان‌شاءالله انجام‌وظیفه می‌کنم.#اربعین#روایت_خادمی#ذره
undefined @mmohammaddoust

۳:۵۹

thumbnail
روزی که هم‌شاگردی با مرامم، حسامِ محمودی پیام داد توی نوکری کنارشان باشم. مثل عروسِ خجالتی زبانم به بله نمی‌چرخید. به قد و قواره‌ام نمی‌آمد بین خادمان حرم مولی باشم. اندازه این کار نبودم. ناخالصی‌ها، مثل شاخه‌های خشک و سیاه از سر و کولم بیرون دویده بود. وسط خوبان جا نمی‌شدم. از دیروزعصر که کوله را تندتند جمع کردم و آمدم کنار حسین دهستانی عزیز، روی صندلی اتوبوس نشستم. دوباره همان فکرها توی سرم خزید. کم‌کم میله‌های مرز مهران جلوی پیشانی اتوبوس سد خواهند شد. من ولی هنوز باورم نشده راهیم. آقایی مولا را هزار هزار بار دیده‌ام. ولی مثل همیشه تا برق گنبدش نزند توی چشمم. وسعت بزرگی و لطفش گرمم نمی‌کند. انگار هرچه بدی‌های من قد می‌کشد، بزرگی آقا بالاتر است...راستش من فکرش را هم نمی‌کردم راهی نجف باشم...
حالا از شما رفقای دیده و ندیده‌ام می‌خواهم حلالم کنید. به شرط توفیق نایب‌الزیاره و دعاگو خواهم بود.
نیت دارم شب‌ها زیارت نیابتی بروم. اگر دلتان توی صحن و سرای آقا است؛ ولی دستتان نمی‌رسد. اگر عزیزی دارید که می‌توانم به نیابتش روبروی ایوان طلا دست‌به‌سینه بایستم. نامش را بنویسید. ان‌شاءالله انجام‌وظیفه می‌کنم.#اربعین#روایت_خادمی#ذره
undefined @mmohammaddoust

۴:۰۰

thumbnail
من و تو را(،) ویرگولی مکث می‌دهد(.) نقطه‌ای؛ پایاندر() پرانتز هم که نمی‌گنجیم.
#محمد_علی_بهمنی#شاعر_عاشق
undefined @mmohammaddoust

۱۹:۴۶

thumbnail
#روزانه_نویسی
مثل همین الان سردرد داشتم. نه از این سردردهایی که با یک قرص و دو ساعت خواب بیفتد. شش‌ماه آزگار شب و روز درد توی سرم از این‌طرف به آن‌طرف می‌خزید. نصف شب از صدایی که توی گوشم می‌پیچید بیدار می‌شدم، انگار کسی قاشق ته بشقاب بکشد. گاهی حس می‌کردم کسی با میخ دارد سرم را سوراخ می‌کند. هرچه دکتر و آزمایش رفتم افاقه نکرد. اصلا کسی نمی‌فهمید چه مرگم شده. سر درد به‌کنار، اعصاب نداشتم. همه ازم فراری بودند. دکترها هرکدام چیزی می‌گفتند. یکی می‌گفت: «احتمالا چیزی تو سرته» یکی می‌گفت: «نشونه خوبی نیست. جدی بگیرش.» نمی‌دانم به خانواده‌ام چه گفته بودند که آن طور با حسرت نگاهم می‌کردند. بساط ختم صلوات و حمد هر روز به پا بود.تا جایی که یادم می‌آید اوایل پاییز بود. سال نود یا شاید هشتاد و نه. دوستم امین آمد دیدنم. از پدربزرگش گفت. می‌گفت طبیب است. از آن‌ها که حکمت و طب سینه به سینه بهش منتقل شده. پیشنهاد داد بروم از نزدیک ببینمش. کلی دکتر درجه‌یک رفته بودم بدون هیچ نتیجه‌ای. حالا بروم پیش آدمی که درس و دانشگاه ندیده؟ معلوم قبول نمی‌کردم. آخرسر دید حریفم نمی‌شود. قرار گذاشتیم و باهم رفتیم دیدنش.سرتان را درد نیاورم. پیرمرد همین است که توی عکس می‌بینید. شق و رق،خوش‌مزه و باحال. از آن‌ها که آدم دوست دارد وقتی پیر می‌شود شبیه‌شان باشد. آن‌وقت‌ها البته کمی سرحال‌تر از این عکس بود. بعد از حال و احوال، با لهجه ترکی شیرین چند تیکه انداخت که چرا حواسم به خودم نیست. که جوان‌های امروز بلد نیستن زندگی کنند. بعدش چند سؤال پرسید. سؤالات که تمام شد رفت سراغ کارش. پشتش به من بود که گفت: «آش الو بخور. یک هفته بخوری خوب میشی. ولی حتما تا دو هفته بخور» من جدی نگرفتم. آخر مگر کی قبول می‌کرد آن سردرد کوفتی با یک آش الو خوب شود؟ باز اگر یک از فرنگ برگشته می‌گفت آدم دلش نرم می‌شد. ولی حرف یک پیرمرد عطار شهرستانی بود. برگشتنی از کلافگی و لاعلاجی سردرد پناه بردم به آش الو. هنوز سه روز نخورده بودم که سردرد کم شد. به هفته نرسید خبری از سردرد نبود. پیرمرد معجزه کرده بود. بعد از آن چندبار دیدمش. از آن پدرشهیدهای دوست‌داشتنی بود. همیشه سرحال و سرزنده، خنده از لبش نمی‌افتاد. لابد می‌دانست باید چه بخورد که آن‌همه سرحال بود. صبح‌ها می‌رفت باغ انگور بیل می‌زد. بعدش می‌آمد پشت میز عطاری کوچکش، بی‌منت برای همه نسخه می‌پیچید. حساب آدم‌هایی که با نسخه‌هایش صاحب اولاد شده‌اند از دست همه در رفته. خیلی‌ها مثل من با یک نسخهٔ‌ ساده حالشان خوب شد.این اوخر ولی نسخه‌هایش برای دخترش جواب نداد. شاید هم می‌دانست دخترش دلتنگ برادر شهیدش، دلتنگ شوهرش شده. چه می‌دانم، شاید نسخه‌هایش را کم کرد تا دلتنگی دخترش به وصال برسد. از عصری که پیام رفتنش را دیدم با خودم گفتم دخترش که رفت دلش تاب نیاورد، لابد نسخه‌های خودش را هم کنار گذاشته.علی‌بابا مثل اسمش بود. پدری که برای همه دلش آشوب می‌شد. برای هرکس سراغش می‌رفت. من مطمئنم امروز علی‌بابا با رفتنش روی دل خیلی‌ها داغ گذاشت... و چقدر عاقبت به‌خیر بود...
undefined منت برمن بگذارید برای روح حاج علی‌بابا برجی عزیز صلوات و فاتحه‌ای هدیه کنید.‌#پدرشهید#حاج‌علی‌بابا#طبیب #ابهر
undefined @mmohammaddoust

۲۰:۲۴

thumbnail
#عکس_رخ_مهتابدم گلزار شهدا که پیاده‌اش کردم، فکر و خیال ریخت توی جانم. دیروزش برایم تعریف کرده بود دوتا از دوستانش گفته‌اند نرو راهیان، خواب دیدیم شهید می‌شوی. آن‌وقت توی دلم به حرف‌هایشان خندیده بودم. ولی از لحظه‌ای که سلانه سلانه رفت تا بپیچد توی گلزار. از همان لحظه که دیدم کوله سنگین را دنبال خودش می‌کشاند. چیزی توی وجودم زیر و رو شد. انگار یکی آمد و دم گوشم گفت اگر راست باشد چه؟ اگر برود و اتفاقی برایش بیفتد؟ آن‌وقت این تصویر، آخرین تصویر خواهد بود. خواستم بگویم برگردد. نرود. بی‌خیال سفر شود. ولی نمی‌توانستم. دلم نمی‌آمد. شاید هم ترسیدم دیوانه‌ام بخوانند. همان روز به همسرم سپردم به معاون مدرسه‌اش که همراهشان است بگوید چند روز پیشش که از اهواز برمی‌گشتم، چه حجم ماشینی دیدم که بخاطر نمی باران چپ کرده‌اند. گفتم باران بارید توی جاده نباشند. باز هم دلم طاقت نیاورد. دم به دقیقه برایش آیت الکرسی خواندم. خبرها را چک کردم. هرچه کانال اعلام وضیعت آب‌وهوا بود را زیر و رو کردم.قبلا هم با دوستان هیئت و مدرسه‌اش سفر رفته بود. تابستان که رفت مشهد نفهمیدم کی رفت و کی برگشت. ولی این دفعه از همان دم گلزار شهدا دست‌هایم بی‌هوا کرخت شد. توان از پاهایم رفت‌.دو روز بعدش توی جاده بودم که معاون مدرسه‌شان زنگ زد. اول نشناختمش. بعد که گفت معاون مدرسه فاطمه است. دل روده‌ام زیر و رو شد. انگار کسی دستش را گذاشته باشد جلوی دهنم. هنوز ماشین توقف نکرده بود. جوری از ماشین پریدم بیرون که نزدیک بود بروم زیر تریلی. دوستم داد زد: «دیوانه شدی؟ چرا اینجور می‌کنی؟» به خودم نهیب زدم که آرام باش، تو مثلا مردی. قدرت تکلم ازم گرفته شده بود. معاون‌شان گفت نخواسته به مادرش بگوید که نگران نشود و صلاح دیده به من زنگ بزند. با خودم گفتم این اولین بار است به من زنگ می‌زند حتما چیزی شده و الا چرا به مادرش نگوید. تا جمله بعدی‌اش را بچیند. تصویر دم گلزار هزار بار آمد جلوی چشمم. بعدش هزار تصویر دیگر. حتی تصویر روی مین رفتنش را هم دیدم. صورت خونی‌اش را هم، درست مثل همان تصویر بچگی‌اش. شبیه همان روزی که جلوی بیمارستان توی بغلم بود. حتی خونی که از سر وصورتش چکه می‌کرد روی عبا و قبای سفیدم را هم دیدم. جمله معاون‌شان کامل نشده بود که دست گذاشتم رو صورتم و جوری تند و خشن روی چشم‌ها و پهنای صورتم کشیدم که انگار دارم با حرص بوم نقاشی را هم می‌زنم. معاون مدرسه‌شان گفت: «خدارو شکر چیز خاصی نشده. پاش پیچ خورده. بردیم دکتر و بیمارستان و الان حالش خوبه.»از آن لحظه تا همین صبح جمعه‌ای که زیارت بی‌بی‌جان را جلویم باز کردم. هزار بار توی ذهنم آمده که برای فاطمه من هیچ اتفاقی نیفتاده بود. اگر هم می‌افتاد فاطمه‌ی من عکس رخ مهتاب که افتاده در آب هم نبود. ولی اینطور دلم آشوب شد. اینطور قلبم وسط خیابان از سینه‌ام ریخت بیرون. از آن وقت فکری‌ام که پیامبر چه کشید. رسول خدا از اول می‌دانسته چه به روز فاطمه‌اش خواهد آمد. آن هم آن فاطمه، ام‌ابیها، نه یک فاطمه معمولی. بعدش با خودم می‌گویم یعنی محمدِمصطفی یک عمر با حسرت فاطمه را نگاه کرده؟ علی چطور؟ما چه‌قدر مدیون شما خانواده‌ایم. مدیون شما و بچه‌هایتان...

وَ أَنَّ مَنْ سَرَّکِ فَقَدْ سَرَّ رَسُولَ اللهِ صَلَّى اللهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ وَ مَنْ جَفَاکِ فَقَدْ جَفَا رَسُولَ اللهِ صَلَّى اللهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ وَ مَنْ آذَاکِ فَقَدْ آذَى رَسُولَ اللهِ صَلَّى اللهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ وَ مَنْ وَصَلَکِ فَقَدْ وَصَلَ رَسُولَ اللهِ صَلَّى اللهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ وَ مَنْ قَطَعَکِ فَقَدْ قَطَعَ رَسُولَ اللهِ صَلَّى اللهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ لِأَنَّکِ بَضْعَةٌ مِنْهُ وَ رُوحُهُ الَّذِی بَیْنَ جَنْبَیْهِ...#جاده_نویس#روزانه_نویسی#ام_ابیها
undefined @mmohammaddoust

۱۸:۴۸

thumbnail
#طعم_گس_خون مرتضی برای من فقط یک دوست معمولی نبود. برادر بود. از آن‌ها که کنارشان حال آدم خوب می‌شود. غر نمی‌زد، توقع بی‌جا نداشت. توی حال بدی‌ کنار آدم‌ها بود، گاهی دستم را می‌گرفت و آرام دم گوشم می‌گفت: «داداشی این کارت قشنگ نبود.» حرف‌هایش همیشه هم درگوشی نبود. بعضی وقت‌ها توی جمع می‌گفت: «ببینید داداش ما رو. آدم کیف می‌کنه از این کارش.» چند وقتی که هم‌حجره بودیم، پنج‌شنبه‌ جمعه‌ها می‌رفتیم بهشت‌زهرا. آخرین روزهای حضورش توی مدرسه بود که کفش‌وکلاه کردیم و رفتیم سراغ شهدا. روزش را خوب یادم مانده، هوا سرد بود، جز چندنفر که گاهی از لای مزارها بیرون می‌آمدند و توی کوچه‌مزار بعدی گم می‌شدند، کسی توی بهشت‌زهرا نبود. از مزار شهید آوینی حرکت کردیم به سمت هفتاد و دو تن، همین‌طور که به‌عکس شهدا نگاه می‌کرد رو کرد به من و گفت: «مصطفی! تا حالا فکر کردی چرا شهدا با بقیه فرق دارن؟» بی‌معطلی گفتم: «چون آدمای خوبی بودن. حواسشون به حلال و حروم بوده.» روی گونه‌اش چال افتاد. هنوز دندان‌های خرگوشی‌اش یادم است. دست رو شانه‌ام زد و با آن خنده خاصش گفت: «اون که آره. ولی خیلی‌ها اهل‌حلال و حرومن ولی شهید نمیشن.» مثل شاگرد زرنگ‌ها پریدم وسط حرفش. «انقلابی بودن. به حرف امام و آقا گوش می‌دادن.» صدای خنده‌اش پیچید لای خلوتی مزار شهدا. «داداش کسی که انقلابی نباشه، مبارزه نمیکنه که بعدش بخواد شهید شه» حرفش به دلم نشست. سرش را خاراند و ادامه داد: «مصطفی تو که این قد گیج نبودی.» من آن وقت‌ها زندگی‌نامه شهدا زیاد می‌خواندم. ولی نمی‌دانستم چه می‌خواهد بشنود. فکرم درگیر شده بود. دلم می‌خواست بدانم چه توی سر مرتضی می‌گذرد. رسیده بودیم سر مزار شهید بروجردی، رفت کنار یادبود شهید همت ایستاد. همان‌طور که زل‌زده بود توی چشم‌های ابراهیم همت، گفت: «داداشی! شهدا به جزئیات توجه داشتن. حواسشون به چیزای ریز و کوچک بود. چیزایی که بقیه فکر می‌کنن مهم نیست.» بعدش همانطور که رفت سمت مزار شهید هاشمی ادامه داد: «اگه میخای شهید شی، حواست باید به کارهای به ظاهر کوچک باشه.» از آن روز تا همین‌الان که این عکس خشم توی مشت‌هایم دوانده، به آن حرفش هزار بار فکر کرده‌ام. به اینکه چطور حواسم به جزئیات باشد، چیزهای به ظاهر کوچک چه چیزهایی هستند؟ من فکر می‌کنم با یک نوشابهٔ پپسی، کوکاکولا یا سون‌آپ و یا هزار کوفت و زهرمار دیگر نمی‌شود کسی را بد خواند، ولی می‌توان گفت آدم بی‌دقتی است. حتی شاید بشود گفت؛ آدم تراز انقلاب اسلامی نیست. آدم‌های شهدایی، آن‌هایی که می‌خواهند پایشان جا پای حاج‌قاسم و سید حسن باشد. آن‌ها که هنوز مسیر احمد متوسلیان را گم نکرده‌اند، جزءجزء رفتار و حرفشان مهم است. سر سفره‌شان کوکا نیست. پپسی توی دستشان بالا نمی‌آید. به قول مادرم لقمه توی خون عزیزانشان نمی‌زنند. آدم باید خیلی کم‌توجه باشد به کسی کمک کند که خون به دل عزیزانش کرده. من با همه احترامی که برای آقایان دور این میز قائلم، و با همه ارادتی که به برخی‌شان دارم، ولی حسم بهشان شبیه حسی که به حاج‌قاسم دارم نیست. این‌ها با همه خوبی‌شان با نواب، همت، چمران و آوینی فرق دارند. جزئیات را نمی‌فهمند. اهل دقت نیستند.راستش وقتی این عکس را دیدم، اذیت شدم. ما کم الگو نداریم. مگر می‌شود حواس‌جمعی رجایی و بابائی را نشنیده باشند؟ تصویر چهره‌ این روزهای بچه‌های فلسطین را چطور؟ آن را هم ندیدند؟ صدای کمک‌ خواستن‌شان را چه؟ اصلا باید چه اتفاقی بیفتد که چشم‌ ما آدم‌ها ببیند؟ این وقت‌ها ناخودآگاه دلم می‌خواهد صدایم را بلند کنم؛ حاج‌آقا! هار داسان؟
حالا که اسم مرتضی وسط آمد. منت سرم بگذارید برای دوست عزیزم مرتضی و برای شهدا صلوات و فاتحه‌ای هدیه کنید.
#کوکاکولا_اسرائیل#پپسی #کمک_به_اسرئیل#مقاومت #غزه #لبنان#نه_به_کمک_به_اسرائیل#مرتضی_باجاقلیundefined @mmohammaddoust

۱۸:۵۱

fazilate mahe rajab- ostad fayyazbakhsh.mp3

۰۸:۳۷-۳.۰۷ مگابایت
حرف زیاده‌ای نیست. سالگرد شهادت حاج قاسم عزیز، همزمان شده با شروع ماه رجب. همه ما می‌دانیم توی دنیا آدم متخصص جنگ نظامی، کسی که دانشگاه رفته باشد، بتواند عملیات نظامی طراحی کند و جنگ را مدیریت کند کم نداریم. ولی کمتر کسی مثل حاج قاسم اسمش روی زبان‌ها به نیکی چرخیده و غرور توی جان آدم‌ها ریخته. حاج قاسم به معنای مرسومش دانشگاه نرفته بود. ولی جنگيدن را بلد بوده. توی جنگ راهش را گم نمی‌کرد. برای هر موقعیتی برنامه‌ای داشت. شاید برای خیلی از ما سؤال باشد فرق حاج قاسم با بقیه چه بود؟برای من مثل روز روشن است که حاج قاسم اگر حاج قاسم شد. اگر شجاع بود. اگر حتی محبوب شد. بخاطر تعداد روزهایی حضورش توی جنگ نبود. یا مثلا بخاطر فیزیک بدنش، یا مدل کت و کفش و یا کیلومتر زمین‌هایی که از دشمن پس گرفت. نه که این‌ها مهم نبوده باشد. اصل چیز دیگری بود. حاج قاسم متصل بود. اتصال از پسر بچه روستایی کرمان، استوره ساخت. حاج قاسمی که مکتب شد.من توی همه چیزهایی که از حاج قاسم شنیدم، یک چیز همیشه خیلی توی چشمم آمده. آن هم اتصالش به خدا و اهل‌بیت علیهم السلام. اتصال چیز عجیبی است. شجاعت تن آدم می‌کند. مهربانی توی چهره می‌کارد. قاطعیت توی جان آدم‌ها می‌ریزد.
ماه رجب ماه اتصال است.
undefined این صوت را بشنوید، حاج آقا فیاضی از روش‌های اتصال به خدا توی ماه رجب می‌گويند.ما برای شبیه حاج قاسم شدن مهمترین راهی که داریم همین اتصال به خدا است.
سعی کنید امروز و قبل از شروع ماه رجب این هشت دقیقه را بشنوید.#رجب#ماه_اتصال_به_خدا#حاج_قاسمundefined @Mmohammaddoust

۱۲:۰۲

thumbnail
تو روزهایی که نیاز است جهان اسلام، متحدتر از همیشه باشد، انتشار و پرداختن به این اتفاقات که نتیجه‌ای جز تفرق ندارد، چرا باید این‌قدر مورد توجه قرار گیرد؟
خواهران و برادران عزیز، ما توی یک جنگ وجودی قرار داریم، جنگی که لازمه‌ش اتحاد جهان اسلام است، خبر شیعه شدن آدمی توی این وضعیت جنگی، به این اتحاد کمک می‌کند؟ یا باعث نگرانی و تکدر خاطر مسلمانان خواهد شد؟
به‌نظرم نیاز است علایقی (که در جای خود ارزشمند است) را برای مدتی کنار بگذاریم و کلان‌تر به موضوع نگاه کنیم.حواسمان باشد، یکی از مهمترین لوزام پیروزی، اتحاد در سطح ملی و جهان اسلام است.
#جنگ_اسلام‌وکفر#جنگ_وجودی#جنگ‌نوشت#جمعه_نصرت#اتحاد

undefined @mmohammaddoust

۱۷:۲۷

thumbnail
ما همه‌مان وقتی اسم حضرت فاطمه (س) را می‌شنویم یا چشم‌مان می‌افتد به پرچم‌های سیاه "یا زهرا" بی‌قرار می‌شویم، ته دل‌مان می‌خواهیم کاری کنیم. گاهی که برای بی‌بی‌جان دست به جیب شدیم، اشک توی چشم‌هامان بی‌قرار شده.
undefined حالا قرار است؛ ایام شهادت بی‌بی‌جان توی روستاهای محروم و مرزی سربیشه، خیمه عزا بر پا کنیم.
🪫اما راستش، دستمان خالی است.هزینه‌ها بالا رفته، نمی‌خواهیم خیمه عزا کم‌رونق باشد یا -زبانم لال- چراغش خاموش باشد.
undefined ازتان می‌خواهم توی این اردو جهادی کنارمان باشید، تنهایمان نگذارید، برای دختر پیامبر دست به جیب شوید.
undefined بنا داریم فاطمیه دوم، یعنی اول آذر‌ماه، چراغ خیمه عزای حضرت زهراء (س) را توی ۵۰ روستای مرزی و محروم شهرستان سربیشه روشن کنیم.
undefinedمن فکر می‌کنم ما همه دوست داریم توی صفی بایستیم که جلوی صف پسران فاطمه -حسن و حسینش- هدایا را از دست‌مان بگیرند.
فکرش را بکنید... برای مادر سادات دست به جیب شویم و بدهیمش به‌دست امام حسن (ع) ...
undefined هزینه برپایی خیمه عزا توی هر روستا برای ۵ شب، ۵ میلیون تومان می‌شود.
اگر لایق‌مان دیدید، این شماره‌ کارت‌ها برای راحتی کار است، یادتان باشد، هر مبلغی گره‌گشاست. (روی شماره بزنید کپی می‌شود):
مؤسسه جهادی فرهنگی عبادundefined6104337901517845مصطفی محمددوستundefined6104338916910512هر نیتی داشتید، اگر پای کار بی‌بی‌جان آمدید، برای ما هم دعا کنید.
اگر سؤالی داشتید به این آیدی پیام بدهید، جوابگو هستم.@mmohammaddoost
چند وقتی مجازی نبودیم، ولی قراره باشیمundefinedundefinedundefined @mmohammaddoust
ان‌شاءالله توی undefined صفحه اینستاگرام گروه جهادی بیشتر فعال خواهیم بود.

۱۱:۱۷

thumbnail
سه روز است تصمیم گرفته‌ام این داروی کوفتی را بخورم. تلخ است، مثل زهرمار. لیوان را که سر می‌کشم، صورتم جمع می‌شود بین ابروهایم. تا چند لحظه سعی می‌کنم نفس نکشم، به مزه فکر نکنم. فقط روی انقباض عضلات صورتم تمرکز کنم. با همه این‌ها تصمیم گرفتم بخورمش. حالا بعد از سه روز، احساس سبکی می‌کنم. انگار چیزی زیر پوستم خزیده که حالم را بهتر می‌کند. من این حس را دوست دارم. حالا که نفسم سنگین شده با خودم فکر می‌کنم؛ درد می‌تواند همین باشد، اگر طوری دیگر نگاهش کنم. نفس‌های عمیق هم همین است. آدمی را گوشه‌نشین می‌کند، تنهایی را جلویت می‌گذارد.ولی اگر جوری دیگر نگاهش کنی، درد، تنهایی و بی‌حوصلگی می‌تواند جزئی از مسیرت باشد. شاید درد هم رزق باشد، برای حال بهتر...
پ.ن؛ پنجره محل کار، رو به جمکران
#حال_بد #حال_خوش#گاه‌نوشت#هوای_بارانی#جمکران#یه‌چی‌که‌بشوره‌ببره...
undefined @Mmohammaddoust

۱۹:۲۷

thumbnail
undefinedفَإِنَّ حِزبَ اللَّهِ هُمُ الغالِبونَ
| خدا راه شکست را بر ما بسته است... |
undefined @Mmohammaddoust

۷:۰۰