بله | کانال دلنوشته های یک طلبه
عکس پروفایل دلنوشته های یک طلبهد

دلنوشته های یک طلبه

۱۰.۴ هزار عضو

در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمی‌شود.

مشکل ما آدما وقتی زیاد شد کههر کاری کردیمبا همه درددل کردیمقرص خوردیمسیگار کشیدیمانواع مشاوره ها رفتیمخودمون زدیم بی خیالیلجبازی کردیماستوری گذاشتیمآهنگ و مداحی های مختلف گوش دادیمسر خودمونو شلوغ کردیم تا یادمون برهاز مسافرت و سینما و پارک گرفته تا همایش و کنفرانس های گران قیمت حال خوب و موفقیت و و و رفتیمحتی دنبال صاحب نفس و اهل دل گشتیمدیدیم نمیشه، زدیم تو خط کتاب و انواع کتابهای میلیونی این و اونو خریدیم بلکه بتونیم قورباغه‌مون را قورت بدیمبازم نشد و بعدش زدیم تو خط انواع سفره های گران و اعیونی نذر فلان و نذر فلانهمونجا یکی بهمون گفت برو تو کار ختم و چلهچنان رفتیم تو کار انواع ختم و چله که نگودیدیم نشد و هنوز حالمون بدهیهو به خودمون اومدیم دیدیم داره سن و سالمون مثل قیمت ارز و سکه میره بالا و کم کم سر و کله مو و محاسن سفید پیدا شدیواش یواش پوست و صورتمون چوروک شد و غم و مشکلمون هم با خودمون شد ۴٠ یا ۵٠ سالشاماامایه بار درست و حسابی ننشستیم پای سجاده و مستقیم و با دل شکسته و دستای بالا با خودش حرف نزدیمهروقتم حرف زدیم، طلبکار بودیمفقط گفتیم حرف باید حرف من باشه و هر جی من خواستم تو باید چشمنه تسلیمش شدیم و نه بهش اعتماد کردیم
آخ که چقدر خسته ایمچقدر راه اومدیم و حواسمون به اصل کاری نبودخدایا ببخشیدتو تقریبا هیچ وقت، اولویت شماره یک من بعنوان مرجع و پناهگاه نبودیهمیشه تو ذهنم، بقیه میتونستن حلش کننخدایا ی فرصت دیگه بهم بدهببخشیدجدا نمیخواستم بهت بی محلی یا توهین کنمبه قرآن، جدی میگمشایدم چون تو رو خیلی بزرگ میدونستم، روم نمیشد واسه یه قرون دو زار حالم وقتتو بگیرماما زر میزنم، دارم الکی میگمخدایاببخشیدروزگار بهم فهموند که همه کاره عالم توییهمه چی دست تو هستمن از اختیاری که بهم دادی، سودی نبردم و قدر ندونستمشرمندمدارم پیر میشم و هنوزم حواسم جای دیگه استسیدی العفوundefinedالعفوundefinedالعفوundefined
#مناجات
undefined کانال #حدادپور_جهرمی
@mohamadrezahadadpour

۲۱:۰۰

thumbnail
انتشار مستند داستانی undefined #شمشیر_آویخته🔥
undefinedنویسنده: محمد رضا حدادپور جهرمی
#قسمت_هشتم
تقدیم به روح بلند شهید مسعود مروّج صلوات undefined

۲۱:۰۱

بسم الله الرحمن الرحیم
مستند داستانیundefined #شمشیر_آویخته undefined
undefined #حدادپور_جهرمی
#قسمت_هشتم
مدینه
شبی رمله در حال ارائه آخرین گزارشات از جستجوهایش به بانوحمیده بود که چیزی یادش آمد و گفت: راستی بانوجان! امروز در بازار، زنی دیدم که ابتدا او را نشناختم. ظاهرش معمولی بود اما مشخص بود که او هم مثل من در حال جستجو برای پیدا کردن یک نفر خاص است. دقایقی پشت سرش رفتم. زیباییش معمولی اما پرس و جو و سوالاتش نظرم را جلب کرد.
بانو همین طور که کتابی را تورق می‌کردند فرمود: مثلاً دنبال چه مدل کنیزی می‌گشت؟
رمله فکر کرد و جواب داد: خیلی دقیق نگاه می‌کرد. خیلی حرف نمی‌زد. هر از گاهی توقف می‌کرد و مثلاً می‌پرسید کدام کنیز خواندن و نوشتن می‌داند؟ یا مثلاً می‌پرسید کدامشان اهل جدل و زبان درازی نیست؟
بانو تا این جملات را شنید، نظرشان جلب شد و کتاب را به آرامی بست و به رمله نگاه کرد و فرمود: خب؟!
رمله ادامه داد: تا این که تا انتهای بازار رفت. اهل مدینه نبود. او را تا حال ندیده بودم. وقتی به انتهای بازار بزرگ رسید، به سوارکاران حکومتی رسید و از مدینه خارج شدند و رفتند.
بانو با تعجب پرسید: رفتند؟ کدام طرف؟
رمله چشمانش را کمی ریز کرد: سمت فارس ... اما بانوجان! ایرانی نبود. شاید حتی به مناطقی از یمن و بربر و آنجاها می‌خورد.
بانو که انگار متوجه آن شخص شده بود سرشان را به آرامی تکان داد: عجب! پس از مدینه رد می‌شدند و سری به بازار زده و رفته! رفته سمت ایران. کسی که می‌گویی شاید قبلاً کنیز بوده اما الان کَرّ و فرِّ دارد و دنبال کنیزکان باسواد و عاقل می‌گشته!
رمله پرسید: شناختید بانو؟
رمله همین طور که کتابش را در طاقچه می‌گذاشت: بعید نیست که «خیزران» را دیده باشی.
رمله با تعجب پرسید: خیزران دیگر کیست؟ نشنیده بودم!
بانو از سر جا برخواست: عروس منصور، خلیفه عباسی! همسر مهدی عباسی. زنی دوراندیش و قوی و مقتدر و تا دلت بخواهد اهل فضل و بخشش!
رمله برایش جذاب‌تر شد. یک چیزی یادش آمد: راستی! خیزران باردار بود. راحت راه می‌رفت اما راحت سوار اسب نشد. ولی وقتی سوار شد، تاخت و رفت و سربازان دنبالش راه افتادند.
بانو همین طور که از پنجره اتاقشان به بیرون و کنار حوض نگاه می‌کردند: او یک پسر برای مهدی آورده که نامش هادی است. منصور به مهدی سفارش کرده که کاری کند که فقط فرزندان خیزران به تاج و تخت عباسیان برسند. از بس به ذکاوت عروسش اعتماد دارد. که الان گفتی فرزند دومش را هم باردار است.
رمله که دید توجه بانو به نجمه جلب شده، آخرین سوالش را اینگونه پرسید: زن خطرناکی است؟
و بانو در حالی که در اتاق را باز کرده بود و می‌خواست به خلوت نجمه برود: خطرناک‌تر از کسی که منصور از او خوشش آمد و وصیت تاج و تختش را به او نمود، وجود ندارد.
در حیاط...
نجمه کنار حوض نشسته بود. دستش در آب بود، اما نگاهش جایی دورتر گیر کرده بود. صدای قدم‌ها که آمد، سرش را بالا نیاورد. بانوحمیده گفت: آب سرد است؟
نجمه دستش را بیرون آورد: نه… فکر می‌کردم سرد باشد، ولی نیست.
بانو حمیده لبخند زد. از همان لبخندهایی که معلوم نبود برای جواب است یا برای خودِ فکرِ نجمه. کنار حوض نشست، دامنش را جمع کرد، آهسته: خیلی چیزها همین‌اند. از دور ترسناک، از نزدیک قابل‌تحمل.
سپس بانو مکثی کرد و از نجمه پرسید: به چه فکر می‌کردی دخترجان؟
نجمه خواست بگوید «هیچ»، اما نگفت. یاد گرفته بود پیش بانو حمیده، «هیچ» یعنی هنوز فکرش را کامل نکرده. جواب داد: به این‌که… چرا بعضی سؤال‌ها را هیچ‌وقت مستقیم جواب نمی‌دهید.
بانو حمیده نگاهش کرد. نه با تعجب؛ با رضایت: چون بعضی جواب‌ها اگر زود داده شوند، آدم را تنبل می‌کنند.
نجمه سرش را پایین انداخت: یعنی من هنوز…؟
بانو آرام و مادرانه فرمود: تو مسیر طولانی در پیش داری. هنوز باید روشنایی و نور بدهی. علم اگر نسوزاند، نور نمی‌دهد.
سکوت افتاد در آب و امواج ریز و درشتش تمام حوض را فرا گرفت. نجمه بعد از چند لحظه گفت: می‌ترسم اشتباه بفهمم.
بانو حمیده آه کشید: من می‌ترسم درست بفهمی اما زود بخواهی بگویی!
ادامه undefined

۲۱:۰۱

و همان‌جا، بدون این‌که کسی متوجه شود، یک درس بزرگ تمام شد.
روزها این‌طور می‌گذشت. نه با برنامه، نه با ساعت. آموزش، در حاشیه زندگی بود. وسط کار. وسط گفت‌وگو. وسط سکوت.
یک‌بار نجمه پرسید: چرا مدتی است که وقتی بعضی زن‌ها می‌آیند، شما کمتر حرف می‌زنید؟
بانو حمیده مشغول بستن پارچه‌ای بود. سرش را بالا نیاورد: چون همه تشنه حقیقت نیستند. بعضی‌ها فقط دنبال تأییدند.
- و اگر تشخیص ندهیم؟
- آن‌وقت، حقیقت را خرجِ غرورشان کرده‌ای.
سطح سوال و جواب و حس و حال بانو با رمله، زمین تا آسمان با نجمه فرق داشت. مشخص بود که بانو نجمه را با آن ادبیات و سوال و جواب‌ها برای روزهای خاصی می‌خواهد. اما آن شب، همان دو دقیقه کوتاه، سبب شد که نجمه خوابش نبرد.
شهر ری / سال 145 قمری
شبِ ری، آرام نبود. باد از دشت می‌آمد و چراغ‌ها را یک‌ریز می‌لرزاند؛ انگار شهر، پیشاپیش خبر داشت که قرار نیست این تولد، معمولی از کار دربیاید.
خیزران، تنها نبود؛ اما تنها تصمیم می‌گرفت. گفته بود هیچ کس حتی خلیفه زاده هم به اتاقش نیاید. او درد را نه با فریاد، که با دندان‌های روی هم فشرده تحمل می‌کرد. زنی که سال‌ها پیش فهمیده بود در خلافت، گریه کار نمی‌کند و صدا، همیشه نشانه ضعف نیست؛ گاهی نشانه ناآگاهی از آنچه می‌زایند است.
قابله گفت: بانو… وقتش رسیده!
خیزران لبخند نزد. چشم‌هایش را بست و گفت: دیر هم نشده.
وقتی کودک به دنیا آمد، اولین گریه‌اش کوتاه بود؛ انگار عجله داشت. خیزران بلند شد، خودش او را در آغوش گرفت. نگاهش کرد. نه مثل مادرها؛ مثل کسی که دارد آینده را وارسی می‌کند. آهسته گفت: این یکی هم... برای تخت ساخته شده. باید برای تخت تربیتش کنم.
کسی نفهمید منظورش دعا بود یا حکم! ری، آن شب نفهمید چه به دنیا آمده. فقط ستاره‌ها کمی بی‌قرارتر بودند.
و خیزران، در سکوت، نامی را در دلش گذاشت که بوی قدرت می‌داد: «هارون... هارون الرشید!»
نه از سر عشقِ کور؛ از سر فهمِ سردِ سیاست.
مدینه
وقتی بانو حمیده بیمار شد، اول کسی جدی نگرفت. خودش هم نه. رمله که جانش بود و جان بانوحمیده پرسیده: بانو، رنگتان پریده؟!
بانو حمیده دستی تکان داد: از این رنگ‌ها زیاد دیده‌ام.
اما شب‌ها طولانی‌تر شد و مکث‌ها بیشتر. تا این که بانو در کمتر از دو هفته از پا افتادند. یک شب، نجمه کنار بسترش نشست. چراغ کم‌نور بود: بانو… اگر… اگر یک روز نباشید..
بانو حمیده حرفش را برید: هستم.
نجمه بغضش را خورد: منظورم ...
- می‌دانم منظورت چیست.
بانو چشم‌های نیمه بازش را بست. دوباره باز کرد: اگر من نباشم، تو باید باشی.
نجمه چیزی نگفت. گلوش بسته شده بود: من هنوز ...
ادامه undefined

۲۱:۰۲

بانو تمام زورشان را در لبان مبارکشان جمع کردند: آماده‌ای. فقط هنوز باور نکرده‌ای.
بانو با دستان چوروک و مادرانه‌شان دست نجمه را گرفت: گوش کن نجمه! زنِ این خانه، فقط همسر امام نیست. حافظ توازن است. اگر تو بلرزی، خیلی‌ها می‌ریزند.
اشک از کسی اجازه نمی‌گیرد. آمد و روی صورت نجمه لرزید و فرو ریخت: من می‌ترسم اشتباه کنم.
بانو مثل همیشه: من می‌ترسم نترسی!
لبخند زد و صورتش را پاک کرد و اشک دوباره و ناخوانده دوباره سرازیر شد: از خودتان آموختم که ترسِ عاقلانه، نعمت است.
فقط خانه امام صادق و امام کاظم نه، بلکه دنیا بانو حمیده را یک روز صبح از دست داد. نه با فریاد. بلکه با سکوتی که از شب مانده بود.
وقتی رمله وارد شد، همه‌چیز تمام شده بود. موفق بیرون ایستاده بود. سرش پایین. رمله هر چه کرد بغضش را نتوانست بخورد. فقط پرسید: بانو... رفت؟
موفق سر تکان داد و دوباره سرش را پایین انداخت.
زن‌ها جمع شدند. گریه بود، اما چیزی کم بود. انگار همه می‌دانستند گریه، حق مطلب را ادا نمی‌کند. یکی از زنان آهسته گفت: انگار ستون افتاد.
دیگری جواب داد: نه… انگار ستون را بردند، سقف مانده!
نجمه کنار دیوار نشسته بود. بی‌حرکت. بهت زده. زیر لب، ذکر و ثنای پروردگار داشت. بانو سعیده وارد شد و پس از گذشتن از میان بانوانی که به احترام آن فقیه و محدث بزرگ از سر جا بلند شده بودند، کنار نجمه خاتون آمد و پس از عرض تسلیت و تعزیت پرسید: حالتان خوب است؟
نجمه پاسخ داد: نمی‌دانم!
بعد از مکثی طولانی ادامه داد: انگار چیزی روی شانه‌هایم افتاده… چیزی که هنوز وزنش را نمی‌دانم.
بانو سعیده که شاید چیزی از بانوحمیده کم نداشت، دست نجمه خاتون را گرفت: تنها نیستی!
نجمه سرش را بلند کرد: می‌دانم.
و برای اولین بار، این «می‌دانم» از سر علم نبود؛ از سر مسئولیت بود.
بانوحمیده را در مشربه‌ اُم ابراهیم در منطقه العوالی مدینه، در شرق قبرستان بقیع دفن کردند و چون بانوی بزرگ و واجب التعظیم بود، مقرر کردند که فعلاً در کنار ایشان کسی دفن نشود.
روزهای بعد، مدینه آرام بود. اما خانه، شلوغ‌تر از همیشه. زن‌ها می‌آمدند. سؤال داشتند. قبلاً ناخودآگاه سمت بانو حمیده می‌رفتند. حالا، مکث می‌کردند… و به نجمه نگاه می‌کردند.
یکی پرسید: بانو… این مسئله را چگونه می‌بینید؟
نجمه نفس کشید. جواب داد. کوتاه. دقیق.
وقتی زن رفت، بانو سعیده که پیرِ علم و دلداده اهل بیت بود گفت: دیدی؟
نجمه رو به او کرد: چه؟
بانو سعیده با لبخندیاز ذوق و احترام: هیچ‌کس نگفت «جای بانو حمیده خالی است.»
نجمه سرش را پایین انداخت: من هر روز جای خالی‌اش را می‌بینم.
و سعیده ته دل نجمه را قرص کرد: اما داری جای خالی را پر نمی‌کنی... داری مسیرش را ادامه می‌دهی.
ادامه دارد...
undefined عضویت در کانال #حدادپور_جهرمی undefined@mohamadrezahadadpour

۲۱:۰۲

1_24421988755.mp3

۰۳:۴۰-۴.۳۹ مگابایت
#مناجات

۲۱:۰۵

undefinedسلام حاجی.خوبی. اقا دمت گرم. خیلی از اخوندا از امام سجاد(ع) به بعد رو اصلا نمیگن. انگار امام هایی ک به کربلا مربوط نمیشن امام نیستن. واقعا نیاز هست به چنین موشکافی که شما انجام دادین. واقعا مرحبا بهت. خیلی خوبه ک داستان بعد از امام های بعد امام رضا(ع) هم بگی. غریبترین امام بین ما ایرانی ها امام جواد (ع) و امام هادی (ع) هستن. به جرات میگم ۵ درصد شیعه در مورد این ۲ امام چیز زیادی نمیدونن. اصلا یبار در کانال بپرس امام هادی(ع) چندسالگی امام شدن و چند سالگی شهید شدن و با کدوم خلیفه هم زمان بودن، بعد ببین چند نفر جواب میدن. من ک مشتاقم از قلم و نوع تفکر شما در مورد این ۲ امام موضوع و داستان بخونم. انشالله که زنده باشی
undefinedسلام حاج اقا وقتتون بخیر.ما تو انقلابمون با انواع و اقسام دسیسه ها از طرف خواص و فریب مردم عامه مواجه شدیم و میدونیم که هیچ وقت تمومی نداره. تا الان هر چی درمورد تاریخ اسلام خوندیمو شنیدیم درمورد آزار و اذیت ائمه بوده . ولی تو این داستان دارم میبینم که تاریخ اسلام هم مثل تاریخ انقلاب خودمون پر از فراز و نشیب بوده، همراه با فریبکاری خواص و ساده لوحی عوام که آتشش دامنگیر امامان مظلوممون هم میشده. خدا خیرتون بده حاج اقا. التماس دعا
undefinedسلام و عرض ادب
خدا ان شاءالله به علم شما اضافه کن، و روز بروز قلمتون قوی تر بشه، شما با این داستان های مذهبی، چه راجع به خانم ام البنین و چه این داستان مارا، جور دیگه ای با اهل بیت آشنا میکنید، یه آشنایی که صمیمیت ما رو با خانواده آسمانیمون بیشتر میکنه، از نوجوانیم، طوری که برای خودمم عجیب بود تکه کلامم یا موسی بن جعفر بوده اما باور کنید با خوندن داستان شمشیرآویخته طور دیگه ای دارم با این خانواده ی کریم، اُنس میگیرم.
undefinedسلامچه لطیف وقشنگ نوشتیدیهوبخودم اومدم دیدم بحالت احساسی می خونم مثل یک شعرعاشقانهچه قدرقشنگ بود ماجرای نجمهچقدردلم برای امام صادق وامام موسی کاظم پرکشیدآخه راستش فقط امام حسین وامام رضا دائما درذهن وقلبم هستند ومخاطبماصلا نمی دونستم حتی ممکنه دلتنگ امام صادق هم بشموبهش بگم فدات بشم ماشیعه توهستیم
undefinedسلام آقای حداد پورممنون بابت داستان پر از نکته و پند شمشیر آویخته. تا الان مطالب زیادی رو خوندم از شما اما هیچ کدوم باعث نشدن من گریه کنمجز امشب! اونجا که سندی بن شاهک درباره ی معماری خونه اش حرف میزدundefinedundefinedآخ از مظلومیت امام موسی کاظمundefinedundefined
undefinedسلام حاج آقا، طاعات و عبادتهاتون قبولدست مریزاد به این قلم!احسنت به این مغز!مرحبا به این مهارت!آقا من قسمت ششم شمشیر آویخته رو، با نفس حبس شده خوندم!!!۱ بار، ۲ بار، ۳ بار.... تصور می کردم اگه نفس بکشم افکار بانو حمیده لو میره!!!! undefinedخیلی ماهرانه نوشتید، خدا قوت. اجرتون با آقا موسی بن جعفر علیه السلام.قلمتون ماناundefinedundefined
undefinedچه قدر قشنگ نام مادر امام رضا جانمون رو تو قلب ما جا انداختین و خصوصیات یک زن قوی و مستقل و تاریخ ساز رو گفتین ، جوری که به زن بودن خودم افتخار کنم این درسته نه اینکه از زن یه فرد صرفا مطیع بسازن به عنوان زن طراز. زنی که مستقل از شوهر آینده خودش ، اون قدر فهیم و با کمالات و با اصالت و با شکوه بوده که خودش قبل از ازدواج وزنه ی سنگینی حساب میشده و حالا بعد از ازدواج تکمیل کننده امام خودش 🥹🥹undefinedundefinedundefined و تازه مادر مولودی مبارک به نام امام رضا جان و بعدش خواهرشون حضرت معصومه حقا که فرزند خوب در غیاب اجباری پدر ، باید هم مادری چنین ثمین داشته باشه undefinedundefinedundefinedundefined
undefinedسلام عبادات تون قبولنمی‌دونم چرا از شب اول ی ترسی تو جونم افتاده...احساس میکنم با پرده ای از زندگی ایمه دارم آشنا میشم که برام نامأنوس و رازآلوده..میترسم...میترسم از اینکه نتونم این فضای جدید رو هضم کنم..ولی هرچی که هست ممنونم ازتون. خدا خیرتون بده و هدایتگر شما و ما باشه.
undefinedسلام حاج آقا طاعات و عبادات قبول درگاه حقبه غایت زیبا نوشتینمن مسحور قلم شما هستم همیشهکه عقلانیت رو در کنار احساس به روی کاغذ میارین.هنوز خانه ی سندی بن شاهک کامل نشده هنوز تا ساخته شدن زندان مطامیر میشه نفس کشیدخدا کنه امام زمان زندانی نفوس مادی گرای ما نباشه.undefinedundefinedشرمنده ی صاحب عصر و زمانیم.undefinedاجرتون با مادر ساداتundefined
undefinedمن ۱۳ سالمه و دارم هر شب روایت شمشیر آویخته رو داخل کانالتون می‌خونم پیام دادم اول ازتون تشکر کنم به خاطر اینکه تازه فهمیدم خیلی چیزا در مورد امام جعفر صادق نمی‌دونستم تازه دارم یاد می‌گیرم و شما انقدر این روایت رو خوب نوشتید که من دوست دارم کل این داستان رو توی یه روز بخونم چون معمولا هر کتابی به دستم میرسه یکی دو روزه تمومش میکنم من کتاب خواندن رو خیلی دوست دارمو طاقت ندارم که تا آخر ماه مبارک رمضان صبر کنمundefinedundefinedundefined
undefinedاین جمله چقدر درد و رنج توی خودش پنهان کرده‌بود... از بعد علی(ع) و بعد مجتبی(ع) حکومت دیگر به ما نرسید؛ نه چون حق نداشتیم

۲۰:۳۲

؛ چون شرایطش را شیعیانمان شکستندundefinedundefined

۲۰:۳۲

undefinedسلامخوندم مثل لحن حامدعسگری دست خودم نبود لطیف نوشته ایدشایدخودتون متوجه نشده اید ولی لطیف نوشته اید انگارقلب شماست که نوشته نه قلم داستان پردازتونتا امام موسی کاظم علت روبکند تا جواب سوال موفق در واقع جواب سوال منو بدن قلبم ازهیجان داشت کنده می شدباورم نمیشد بعدازسالیان دراز تازه الان امام داره بسوالم جواب میدهودادکاش نمیدادکاش نمی فهمیدمکاش توی خشم خودم می موندم که چراشیعیان امامشون رو یاری نکردندکاش توی تکبرخودم می موندم که ما بهترازمردم اون دوران هستیم چون ولی فقیه رویاری کردیمکاش نمی فهمیدمذره ذره با هردوجواب فرو ریختم گریستمحسرت خوردمتمام ایکاشها در قلب خسران زده ی من روییدندکاش صبوربودیم امام وقتمون مگرنگفت به قله نزدیکیمصبورنبودیمما غرزدیم ما تهمت زدیم خواص نظام ما دهن لق بودند؟راستی دهن لقی اونا چی بود؟چه چیزی رو لو دادند؟آیا اگربفهمم بازم بیشترخواهم شکست؟ راستی حیف شدمثل همان حیف شدی که رهبری بعداز شهادت سیدابراهیم به مخبرگفت ،حیف شد
undefinedسلامخدا قوتنماز و روزه شما مقبولاین ۲ شب ، نثر شما ، جنس متفاوتی داشت.جملاتی کوتاه ، دقیق ، بدون حاشیه ، سنگین ، عمیق ولی سهل و همه فهم.نیازی به داستان سرایی ، فضاسازی ، کش و قوس ، ابهام ذهنی و تلاش برای درگیر کردن خواننده نبود .این داستان باعث شد که در اینترنت تاریخ تمام خلفای عباسی رو مطالعه کنم.نثر شما ، این برش از تاریخ تلخ و سیاه اسلام رو به خوبی به نمایش گذاشت
undefinedسلام آقای حدادپور من با خوندن این داستان خیلی به فکر میرم چقدر شباهت داره با اوضاع الان وقتی که. وارد جامعه یا کلاس درس نوجوان‌ها میشم انگار که خیلی تنهام از هر طرف سوال میریزن رو سرم ومن با غربت جوابشونو میدم دنبال یارانی از جنس یاران امام صادق میگردم که باهم بریم جوابگو باشیمبرامون دعا کنید
undefinedاز امشب شیعه باید یاد بگیرد که با داغ زندگی کند این جمله سنگین بود به اندازه تمام داغهایی که تمام این چند قرن تا همین زمان بر دوش شیعه گذاشته شده است .
undefinedخودتون متوجه هستید که با کلمه کلمه نوشتهاتون چقدر حال و هوای ما را عوض می کنید گاهی همراه با رمله ما را به کنج خانه ی امام صادق علیه السلام می برید . گاهی از متانت و تدبیر بانو حمیده دست ارادت به سینه می گذاریم . گاهی سرشار از ذوق و خوشی پیوند موفق و رمله می شویم . گاهی ازینهمه خبائث یهود و به ظاهر مسلمانان پر از کینه و نفرت می شویم . گاهی فدای جوانی امام موسی کاظم و موی سپید امام صادق علیهماالسلام میشویم . گاهی دوست داریم دور بانو نجمه و اون همه خانمی و وقارش بگردیم . گاهی برای امام رضای عزیزی که هنوز به دنیا نیامده دلمان زیرو رو می شود . گاهی دوست داریم طناب دار به گردن منصور دوانیقی و تمام خلفای عباسی قاتل امامانمان‌بیندازیم .گاهی بعد از زیارت در نجف اشرف و صحن سرای مولا علی که امام صادق به شیعیان هدیه داد با پای خیال تا کربلا میرویم .و امشب لبریز شدیم از غم غیبت کبری و تمام مصیبتهایی که بر شیعیان رفته و میرود .و همه ی این احساس بخاطر قلم شیوا زیبا و بی نظیر شماست که به کلمات جان میدهید و تا روح و جان ما را هر لحظه حسی تجربه نشده را تجربه کند . مستدام و موید و موفق باشید .undefined
undefinedسلام حاج آقاقسمت امشب مستند خیلی خاص بود.وقتی امام صادق علیه‌السلام محل دفن امیرالمومنین رو به اصحاب خاصشون نشون دادن، فقط خدا می‌دونه که چقدررررر دلم اون لحظه رو خواستundefinedundefinedundefinedکاش زنده باشیم و ببینیم که یه روز امام زمان مون محل دفن حضرت مادر رو بهمون نشون بدنundefinedو چقدر قلبم درد گرفت وقتی امام کاظم علیه‌السلام گفتن «نشد که بشه...»undefinedundefinedundefined
undefinedخیلی برام جالبه چون من دارم کتاب انسان 250ساله رو میخونم و الان رسیدم به زندگی امام صادق و تشکیلات پنهانی که داشتن و مستند داستان شما رو که خوندم واقعا بهتر متوجه شدم منظور از تشکیلات پنهان چی هست چرا امام پنهانی با یارانشون در ارتباط بودن خدا خیرتون بده التماس دعا
undefinedاز وقتی که قسمت امشب رو خوندم مدام عبارت قیام وقت دارد ... توو مغزم مثل زیرنویس رد میشه. متاسفانه ذهن ناخودآگاه میره سمت تطبیق. رفتم به صبح روز ۷ اکتبر به اینکه گفتید اگه فکر لجستیک و پشتیبانی رو نکرده باشن و اگه نتونن موقعیتشان را تثبیت کنند یک فاجعه رغم میخوره و شد آنچه نباید میشد
undefinedبنده حدود ده سال است که عضو کانال شما هستم و از ده سال پیش تا الان فقط رمان های کف خیابان یک و دو و نه و حجره پریا و هادی فرز رو خوندم و بعد اون دیگه هیچ کدام از رمان هاتون رو نخوندم چون مغزم درگیر می‌شد و حوصله ام نمی‌شد تا دیشب که یک قسمت از داستان شمشیرهای آویخته رو خوندم و باز دوباره مغزم در گیر شد undefinedو عظمت شخصیت بانو نجمه خاتون و حمیده خاتون و عظمت و غربت امام کاظم مغز منو دوباره مشغول کردقلمتون روان زیر سایه حضرت موسی بن جعفر برقرار و پاینده باشین

۲۰:۳۲

در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمی‌شود.

undefined کانال های #حدادپور_جهرمی در پیام رسان هاundefined
undefined سروش:
https://splus.ir/hadadpour
undefined روبیکا:
https://rubika.ir/mohammadrezahadadpour
undefined ایتا:
https://eitaa.com/mohamadrezahadadpour
undefinedبله:https://ble.ir/Mohamadrezahadadpour
undefined لطفا محض احتیاط، همین الان در همه کانال های بنده در پیام‌سان‌های فوق عضو شوید.

۲۰:۳۳

thumbnail
انتشار مستند داستانی undefined #شمشیر_آویخته🔥
undefinedنویسنده: محمد رضا حدادپور جهرمی
#قسمت_نهم
تقدیم به روح بلند شهید خلیل مطهرنیا صلوات undefined

۲۰:۳۴

بسم الله الرحمن الرحیم
مستند داستانیundefined #شمشیر_آویخته undefined
undefined #حدادپور_جهرمی
#قسمت_نهم
بعد از بانو حمیده، هوا سنگین‌تر شده بود. زن‌ها آرام‌تر راه می‌رفتند، مردها کمتر می‌ایستادند، و خانه امام موسی بن جعفر، شلوغ‌تر از همیشه بود. اما این شلوغی، شبیه بازار نبود. شبیه اتاق انتظاری بود که همه می‌دانستند خبری در راه است، اما نمی‌دانند کی؟
بغداد
شبی از شب‌ها، امام موسی بن جعفر، دیرتر از معمول و با نقابی بر چهره، در حاشیه بغداد در حال حرکت بودند. لباسش ساده بود؛ همان‌قدر که همیشه بود. قدم‌هایش حساب‌شده‌تر. موفق، چند قدم عقب‌تر حرکت می‌کرد. نه آن‌قدر نزدیک که جلب توجه کند، نه آن‌قدر دور که اگر حادثه‌ای شد، دیر برسد.
امام ایستاد. بی‌مقدمه گفت: اینجا خوب است.
موفق نگاهی به اطراف انداخت. کوچه خلوت بود، اما خلوتِ امن. چراغی دورتر می‌سوخت. موفق پرسید: جعفر و فضل از تغییر مکان قرارمان خبر دارند؟
امام نگاهی به گوشه تاریکی انداختند: اگر نداشتند، این‌جا نبودند!
«جعفر بن محمد بن اشعث» کنار دیوار و در تاریکی ایستاده بود. دست‌هایش را در آستین کرده، سرش را کمی پایین انداخته بود. وقتی امام را دید، جلو نیامد؛ فقط سر بلند کرد. «فضل بن سلیمان» کمی بعد، از تاریکی جدا شد. کسی اگر نمی‌شناختش، فکر می‌کرد رهگذری‌ست که راهش را گم کرده. از بس اهل دقت و کتمان و حواس جمع بود.
سه نفر شدند. بی‌سلام بلند. بی‌تعریف. امام نشست. آن‌ها هم مودبانه جلوی حضرت نشستند. چند لحظه، فقط صدای نفس‌ها بود. امام پرسید: دیوان منصور، این روزها شلوغ‌تر از همیشه است.
جعفر پاسخ داد: شلوغیِ دیوان، همیشه نشانه خطر است!
امام نگاهش کرد: برای چه کسی؟
جعفر مکث کرد: برای کسی که نمی‌داند کجای بازی ایستاده. اگر بلد نباشی بازی کنی، منصور به راحتی آدم‌ها را بازی می‌دهد.
فضل آرام گفت: یا برای کسی که فکر می‌کند برنده است. اگر مدام دست به مهره نباشید، منصور بلد است که بازی باخته را ببرد.
امام لبخند نزد. اما رضایت، در نگاهش نشست. متوجه بود اما به موفق که آن نزدیکی کشیک می‌داد که کسی نیاید، ثابت شد که انتخاب امام اشتباه نیست و آن دو مرد عمل اند.
امام لب گشود: من دنبال مردانی نیستم که ادعای شجاعت دارند. شجاعت، وقتی فریاد می‌شود، زود می‌میرد. من دنبال کسانی‌ام که بلدند ساکت بمانند… و در سکوت و تقیه، اثر بگذارند.
جعفر نفس عمیقی کشید: اما سرورم! دیوان، جای بازی خطرناکی است.
امام بی‌درنگ نگاهش کرد: بازی، از وقتی خطرناک شد که شما واردش شدید.
فضل سرش را پایین انداخت: اگر بفهمند...
امام آرام فرمود: بالاخره می‌فهمند. سؤال این نیست که می‌فهمند یا نه؛ سؤال این است که «چقدر دیر می‌فهمند؟!»
جعفر لبخند محوی زد: و اگر زود فهمیدند؟
امام برخاست: آن‌وقت، شما کارتان را درست انجام نداده‌اید.
نه دستور داد. نه مأموریت را واضح گفت. اما هر دو فهمیدند که از آن شب به بعد، قلمشان فقط قلم نبود؛ بلکه قلمشان چشم شده بود. چشمان تیزبین موسی بن جعفر در دیوان مکاتبات منصور عباسی!
مدینه
چند شب بعد...
در خانه، نجمه خاتون کنار پنجره نشسته بود. هوا تاریک شده بود، اما چراغ را روشن نکرده بود. دستش آرام روی شکمش بود. نه به‌خاطر درد؛ به‌خاطر اطمینان!
بانو سعیده آهسته وارد شد. سعیده قابله نبود اما به امر امام نباید آن شب قابله دعوت می‌کردند. سعیده نگاهی به چهره نجمه انداخت: چیزی شده؟
نجمه لبخند نزد: نه… فقط فکر می‌کنم.
-منصور کاری کرده که برای بسیاری، فکر کردن این روزها خطرناک شده!
@mohamadrezahadadpour
ادامه undefined

۲۰:۳۴

-برای بعضی‌ها!
بعد مکث کرد: بانو سعیده! اگر چیزی در این خانه باشد که نباید دیده شود، چه می‌کنیم؟
بانو سعیده کنار او نشست: پنهانش می‌کنیم. اما نه با ترس؛ بلکه با تدبیر. جاسوسان منصور هرچقدر هم قوی باشند، اما ما شاگردان بانوحمیده خدابیامرز هستیم. یادت که نرفته؟
نجمه سرش را پایین انداخت: می‌ترسم...
سعیده با لبخند، دستش را روی پیراهن نجمه گذاشت: ترس، اگر عاقلانه باشد، نعمت است.
لحظاتی بعد، امام وارد شد. بانوسعیده از سر جا برخواست. امام نگاه کوتاهی به نجمه کرد. همین نگاه کافی بود: باید صبور باشی.
نجمه گفت: چشم اما کاش بانو حمیده...
امام با نگاهی گرم و پر از مهر، با اشاره به نوزادی که انتظارش را می‌کشیدند: نه فقط برای خودت؛ برای او!
نجمه دستش را جمع کرد: او امانت شماست.
امام آرام گفت: و امانت، همیشه دشمن دارد!
قرار شد بارداری نجمه، دیده نشود. نه انکار، نه دروغ.
از سوی دیگر...
رمله، دیگر اسم شهرها را قاطی می‌کرد. بصره، کوفه، واسط، شام... همه شبیه هم شده بودند. بازارها برای رمله بوی یکسانی داشتند. کنیزها حرف‌های شبیه هم می‌زدند. و نشانه‌ای که بانو حمیده گفته بود، هنوز پیدا نشده بود.
رمله کنار ستون بازار نشسته بود و موفق روبه‌رویش. رمله با حالت خاصی از گرفتگی: نشد!
موفق همین طور که نگاه مبهمی به پیرامونش داشت: چیزی که قرار است پیدا شود، همیشه دیر می‌آید.
رمله با همان ذهن مشغولش جواب داد: یا شاید روشمان غلط است.
موفق به نگاه مبهمش ادامه داد: از اول هم غلط بود!
رمله خیره شد: یعنی چه؟!
موفق به رمله زل زد: یعنی تو داری دنبال کسی می‌گردی که شبیه هیچ‌کس نیست، با روش‌های معمولی که برای همه جواب می‌دهد.
این جمله انگار پُتک به مغز رمله اصابت کرد. پرسید: پس چه کار کنم؟
موفق آهسته پاسخ داد: محو شو!
کلمه، سنگین بود!
رمله نزدیک‌تر شد و پرسید: چه می‌گویی؟! دوباره کنیز شوم؟
موفق خیلی عادی جواب داد: «نه فقط کنیز!» سپس دوباره به پیرامون و سایر کنیزان و برده‌ها نگاه کرد و به رمله گفت: یکی از آن‌ها!
رمله نفسش را بیرون داد: می‌فهمی چه می‌گویی؟!
موفق دوباره خیلی عادی، همین طور که به پیرامونش دقت داشت: اگر نمی‌فهمیدم، نمی‌گفتم!
رمله بلند شد. می‌دانست که حرف موفق درست است و نباید وقت از دست برود. گفت: باید اجازه بگیرم.
@mohamadrezahadadpour
ادامهundefined

۲۰:۳۴

رمله به خانه برگشت. مستقیم به محضر بانو نجمه رسید. بانو به حرف‌های رمله گوش داد. بی‌قطع کردن. بی قضاوت کردن. فقط عمیق به حرف‌های رمله گوش داد. وقتی تمام شد، فقط یک کلمه گفت: برو!
رمله همین که دلش قرص شد پرسید: اگر دیر شد چه؟!
و بانو دلش را قرص‌تر کرد: دیر نمی‌شود. تو تا الان هم وقتت را تلف نکردی. هر قدمی که برای حق برداشته شود، به‌جاست.
فردا هنوز هوا طلوع نکرده بود، رمله رفت. با لباسی که هویتش را می‌گرفت. با راهی که پایانش معلوم نبود. وقتی بسم الله گفت و در را باز کرد تا برود، زیر لب گفت: به یاری خدا پیدایت می‌کنم... هر جا که باشی.
و رفت. کوچه و خانه‌ها در آن ساعت از صبح خیلی آرام و ساکت بود اما زیر این آرامش، حرکتی شروع شده بود. حرکتی که قرار بود سال‌ها طول بکشد. و تاریخ، بی‌آن‌که نام زن‌ها را بلند بگوید، داشت ورق می‌خورد.
چند هفته بعد...
تولد گل پسر نجمه خاتون، آرام بود. نه فریاد، نه هیاهو. نجمه خسته بود، اما آرام. امام کودک را گرفت: این، سهمش از دنیا، صبر و رضاست.
بانو سعیده پرسید: نامش؟
و حضرت پاسخ داد: علی!
بالبخند پرسید: کنیه‌اش؟!
باشکوه فرمود: ابالحسن!
سعیده و نجمه به هم نگاه کردند و هر دو لبخندی به شادی وسعت وجودشان زدند. امام ادامه داد: او را پنهان می‌کنند. چون می‌دانند اگر دیده شود، راه خلائق عالم عوض می‌شود.
نجمه اشک نریخت. لبخند هم نزد. فقط گفت: امانت شما را با دل و جان حفظ می‌کنم.
و شب، آرام‌تر از همیشه، روی مدینه افتاد.
اما تاریخ،
از همان لحظه،
دیگر خواب نبود...
ادامه دارد...
undefined عضویت در کانال #حدادپور_جهرمی undefined@mohamadrezahadadpour

۲۰:۳۴

1_24332635177.mp3

۰۸:۰۰-۳.۲۹ مگابایت
#مناجات #روضه

۲۰:۳۶

thumbnail

۲۳:۴۰

thumbnail
undefined ریچارد مدهرست | روزنامه‌نگار انگلیسی
به هر ایرانی که به خیانت به کشورش فکر می‌کند و می‌خواهد به فراخوان سازمان سیا پاسخ مثبت دهد، می‌گویم: سیا هیچ اهمیتی به شما یا رفاه کشورتان نمی‌دهد. خیانت باعث مرگتان خواهد شد و این حقیقت که آن‌ها چنین دستورالعمل‌های نادرستی را ارائه داده‌اند، نشان‌دهنده بی‌اعتنایی کامل آن‌ها به زندگی شماست. آن‌ها تنها به دنبال اطلاعاتی هستند که از آن برای نابودی کشورتان استفاده کنند. برایشان اهمیتی ندارد که پس از انجام مأموریت و استفاده از شما، چه بر سرتان خواهد آمد.
#ارسالی_مخاطبین

۲۳:۴۰

1_24314185759.mp3

۰۱:۲۹-۱.۵۳ مگابایت
نفسی بساز با منمتکان مرا ز دامنکه به یک تکان سادهشکند دل غباریتو مخوان مرا حقیرمتو مبین مرا فقیرمدل من حسین داردتو که خویش را ندارینه به شوق گندم آیمنه به کار مردم آیممگر از سر محبتتو بگیری ام به کاریتو بر آن شدی بگیریشده دست شمر را همتو فراتر از تصورتو بزرگ مردی آری
#یاحسین#روضه
@mohamadrezahadadpour

۲۳:۴۱