بله | کانال دلنوشته های یک طلبه
عکس پروفایل دلنوشته های یک طلبهد

دلنوشته های یک طلبه

۹.۹ هزار عضو
بسم الله الرحمن الرحیم
مستند داستانیundefined #شمشیر_آویخته undefined
undefined #حدادپور_جهرمی
#قسمت_پنجم
منصور با این که در مدینه حضور نداشت؛ اما سایه اقداماتش روی کل مدینه علی‌الخصوص خانه و مسجد و درس امام صادق افتاده بود. اصولاً منصور دوست نداشت خیلی تو چشم باشد و فریاد بزند. رفتارش این مدلی بود که به بقیه می‌فهماند که آدم‌هایی که فریاد می‌زنند، یا ضعیف‌اند یا عجول. او هیچ‌کدام نبود. برای همین دستورهایش کوتاه بود، بی‌توضیح، بی‌احساس؛ درست مثل تیغی که قبل از بریدن، سرد است.
نتیجه اقدامات و بازی‌هایی که با قربانیانش می‌کرد، این شده بود که دیگر خانه امام صادق شلوغ نبود. رفت و آمدها کم شده بود. حتی درس و بحثی که معروف است که 4000 شاگرد مبرز پایین منبر امام صادق می‌نشستند تعطیل شد و اکثر شاگردان خاص یا با شیوه و شگردهای منصور حذف شدند و یا از ترس، فرار کرده بودند و در انزوا به سر می‌بردند.
رفت‌وآمدهای شیعیان کم بود اما قطع نشد. با کارهایی که موفق و موسی بن جعفر و دو سه نفر از یاران امام صادق کرده بودند، آدم‌هایی می‌آمدند که اسمشان در هیچ حلقه درسی نبود، سؤال فقهی نمی‌پرسیدند، و موقع خروج هم چیزی نمی‌گفتند. منصور از همین‌ها می‌ترسید؛ از آدم‌هایی که حرف نمی‌زنند، کار می‌کنند.
تا این که بانوحمیده تصمیم مهمی گرفت. قرار شد رمله، درسی را که در طول چند سال از حمیده گرفته بود، با آزمون بزرگ پس بدهد. قبلاً پس داده بود اما نشده بود آن چه که حمیده می‌خواست. شبی در دل تاریکی و در حالی که بانو با رمله تنها بود، حرف‌های مهمی رد و بدل شد؛
بانوحمیده: رمله از تو انتظار بیشتری دارم. کنیزی که دیروز خریدی و یا کنیزی که دو ماه پیش کلی تعریفش کردی و خریدی و به خانه آوردی، نه تنها آن که منتظرش بودم نبود بلکه احساس می‌کنم دقت نداری!
رمله با شرمندگی سرش را پایین انداخت. بانو حمیده مدتی طولانی به دست‌های رمله نگاه کرد. نه با خشم؛ با همان سکوتی که آدم را بیشتر می‌لرزاند. گفت: خسته‌ای!
رمله سرش را پایین‌تر انداخت و زیر لب گفت: شرمنده‌ام بانو… هرچه گشتم، هرچه خریدم… هیچ‌کدام...بانو حرفش را قطع نکرد. گذاشت جمله‌اش نیمه‌کاره بماند. چون بعضی شکست‌ها را باید خود آدم تمام کند.
بانو به آرامی گفت: تو بازار برده‌فروش‌ها دنبال صورت می‌گردی، رمله! اما من دنبال اثر می‌گردم.
رمله نفسش را حبس کرد و بیشتر گوش داد. جرئت نکرد سؤال بپرسد. بانو ادامه داد: آنچه من می‌خواهم، با قیمت بالا پیدا نمی‌شود. با زینت، با قد و بالا، با زبان شیرین هم پیدا نمی‌شود.
بانو کمی مکث کرد و بعد، درست همان‌جا که باید، ضربه را زد و ادامه داد: اگر کنیزی وقتی تحقیر می‌شود، زود عصبانی می‌شود، اگر وقتی تنها می‌ماند، به دیوار تکیه می‌دهد، اگر وقتی کسی نگاهش می‌کند، خودش را جمع می‌کند و اعتماد به نفس ندارد، او به کار ما نمی‌آید.
رمله آرام پرسید: پس… چه جور دختری را باید ببینم؟
بانو سر رمله را با مهر و به آرامی بالا آورد و این‌بار مستقیم به چشم‌های رمله نگاه کرد و گفت: دختری را می‌خواهم که وقتی تحقیر می‌شود، فکر می‌کند. وقتی تنهاست، با خودش حرف می‌زند نه با ترسش. و وقتی نگاهش می‌کنند، نگاه را پس می‌زند؛ نه با جسارت، بلکه با وقار.
رمله انگار چیزی درونش روشن شد. پرسید: نشانه‌ای دارد؟ چیزی که اشتباه نکنم؟
بانو آرام و جدی و مصمم گفت: دارد. اگر در شلوغ‌ترین بازار، دیدی دختری گوشه‌ای ایستاده، اگر دیدی قبل از این‌که سؤال بپرسد، جواب‌ها را چیده، اگر دیدی خیلی باید جرات داشته باشند که اسمش را صدا بزنند، همان را دنبال کن. حتی اگر ساعت‌ها طول کشید. و حتی اگر چندین مرتبه دست خالی برگشتی.
رمله آهسته گفت: «و اگر پیدایش نکنم؟!»
بانو حمیده این‌بار مکث نکرد و فوراً گفت: پیدایش می‌کنی! چون چنین دختری، خودش هم دنبال ماست؛ فقط هنوز نمی‌داند.
آن شب، رمله تا صبح نخوابید. موفق هم مشغول نوشتن روی پوست پیاز بود و نباید کسی مزاحمش می‌شد. به خاطر همین، حجره موفق و رمله، کاملاً ساکت و مناسب برای فکر و کارهای ظریف بود.
تا این که صبح شد. رمله چادر و پوشیه زد و رهسپار بازار شد. بازار، از همان صبح بوی خستگی می‌داد. نه بوی ادویه، نه بوی عطر؛ بوی آدم‌هایی که دیگر دقت و تعجب نمی‌کردند و فقط به فکر خرید و فروش هم بودند.
رمله آرام می‌رفت. نه عجله داشت، نه مکث‌های نمایشی. دیگر دنبال صداها نمی‌گشت؛ دنبال سکوت‌ها بود.
کنیزها ردیف شده بودند. یکی لبخند می‌زد، یکی اشک می‌ریخت، یکی نگاهش را می‌دزدید، یکی نگاه می‌فروخت. همه چیزی را می‌خواستند ثابت کنند. رمله گذشت. یکی، دو تا، ده تا… همه شبیه هم بودند؛ حتی آن‌هایی که فرق داشتند.
صدای تاجرها بلند بود: این یکی زرنگه! کار بلده! اینو ببین چطوری نگاه می‌کنه!

ادامهundefined

۲۰:۱۱

رمله نایستاد. رفت و رفت و رفت تا این که چند قدم جلوتر، درست کنار ستونی که سایه‌اش نصف بازار را می‌بلعید، دختری ایستاده بود. نه ردیف دیگران. نه جدا از آن‌ها. ایستاده بود. نه تکیه داده، نه قوز کرده. نوعی صلابت در رفتارش بود که او را نه خشن جلوه می‌داد و نه جلب توجه می‌کرد. جنس شناس‌ها این مدل رفتار را فوت آبند. دست‌هایش را جلوش قفل نکرده نبود. البته آویزان هم نبود. انگار می‌دانست دست‌ها کجا باید باشند وقتی هیچ‌چیز دستت نیست.
رمله همان جا میخکوب شد و نتوانست یک قدم جلوتر برود. تا این که یهو تاجر اسمش را صدا زد. با صدایی معمولی، نه بلندتر از بقیه. دختر سرش را بلند کرد. نه سریع، نه با تأخیر. عادی. گفت: بله!
نه لرز در صدا بود، نه طلب. از آن جنس دخترها بود که ساعت‌ها می‌شود به رفتارش نگاه کرد و گم شد و دوباره پیدا شد و دوباره باز دقت کرد. رمله مکث کرد. اولین مکثِ آن روز. چشم‌های دختر دنبال کسی نمی‌گشت. با این که می‌دانست یکی به او زل زده، اما نه به او نگاه کرد و نه به زمین. به یک نقطه نگاه می‌کرد؛ جایی بین آدم‌ها، نه روی آن‌ها.
رمله جلو رفت. تاجر گفت: اگر دنبال زیبایی هستی...
رمله حرفش را قطع نکرد. فقط پرسید: اسمش؟
دختر قبل از تاجر جواب داد: نجمه!
نه معرفی بود، نه اعلام. خیلی عادی. رمله نشست و دختر را هم دقایقی نشاند. نه مقابلش؛ کمی مایل. رمله که برای خودش استادی شده بود، از نجمه پرسید: اگر آزادت کنند، کجا می‌روی؟
نجمه فکر نکرد. نه از سر تیزهوشی؛ از سر آماده بودن. انگار سال‌ها این جواب را آماده داشت. گفت: اول جایی که کسی از من نپرسد اهل کجا بودم و چه کشیدم که الان اینجام.
رمله سرش را کمی کج کرد. این سؤال در هیچ‌کدام از خریدها جواب درست نگرفته بود. اما از جنس نگاه نجمه خوشش آمد. دوباره پرسید: و اگر آزاد نشدی؟
نجمه پاسخ داد: آدم همیشه آزاد نمی‌شود. اما همیشه می‌تواند خودش را لو ندهد.
بازار شلوغ‌تر شد. فریادها بالا رفت. چانه‌زدن‌ها تندتر. اما دور آن دو، انگار هوا کمتر حرکت می‌کرد.
رمله بلند شد. دور دختر چرخید. نه برای نگاه کردن؛ برای دیدن واکنش.
نجمه تکان نخورد و دوباره چشم دوخت به جمعیت. نه خودش را جمع کرد، نه سفت و ترسو گرفت. تا این که رمله ایستاد. به تاجر گفت: این یکی را می‌خواهم.
تاجر خندید: این؟ نه قد دارد، نه ادا...
رمله آرام گفت: همین خوب است که ندارد.
سکه‌ها رد و بدل شد. وقتی زنجیر از پای نجمه باز شد، او نگاهش را به رمله دوخت. گفت: چرا من؟
رمله لحظه‌ای مکث کرد و بعد همان جمله‌ای را گفت که سال‌ها پیش شنیده بود: چون وقتی همه سعی می‌کردند دیده شوند، تو بلد بودی پنهان بمانی!
نجمه چیزی نگفت. فقط سرش را کمی پایین آورد و سکوت خاصی کرد. و رمله، برای اولین بار بعد از مدت‌ها احساس کرد دست خالی از بازار برنمی‌گردد.
با هم به خانه برگشتند. عده‌ای از خانم‌ها که از شاگردان بانوحمیده بودند در اندرونی خانه در حال پرسش و پاسخ از بانوحمیده بودند. تا این که بانوحمیده از دور چشمش به رمله و نجمه افتاد. برای لحظاتی نگاهش به صورت و قامت نجمه قفل شد. آن جلسه را تمام کردند و خانم‌ها رفتند و بانو، رمله و نجمه را به اندرونی خواند و در را بست.
نجمه وقتی چشمش به عظمت و ابهت بانوحمیده خورد، سلام کرد و خم شد و دستان بانو را بوسید. مشخص بود که دختر آداب دانی است و معمولی و علاف نیست.
بانو حمیده چشم از چشمان و صورت نجمه برنمیداشت. نه از سرِ کنجکاوی، بلکه از سرِ سنجش! لحظه‌ای مکث کرد و فقط گفت: دیر آمدی دخترجان… اما به‌موقع است.
بعد رو به رمله کرد و با حالتی که بوی تحسین می‌داد و حال رمله را خوب می‌کرد افزود: «بازار در دوران ما فقط محل خرید و نوکر و کنیز نیست. بلکه محل تلاقی تمدن‌ها و فرهنگ هاست. از همه جا و همه رنگ و همه مدل آدم در آنجا می‌بینی. اما رمله ... این بار... این یکی را دیگر از بازار نخریدی؛ از تقدیر برداشتی!»
ادامه دارد...
undefined عضویت در کانال #حدادپور_جهرمی undefined@mohamadrezahadadpour

۲۰:۱۱

در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمی‌شود.

undefinedسلام حاج آقابا خوندن قسمت امشب واینکه امام صادق علیه السلام، برای اینکه همه بفهمند اسماعیل مرده، چندین مرتبه اتمام حجت کردند و به مردم نشون دادن که تابوت خالی نیستخیلیا پذیرفتنو خیلیا هم که براشون منفعتی نداشت نشنفتنمثل الان... که مثل روز روشنه که حق با کیه باطل کیه، ولی کسانی که نمی‌خوان قبول کنن، صد درصد دشمنی دارن با اسلام و اهل بیت علیه السلام
undefinedسلام استاد طاعات و عبادات شما مقبول درگاه خداوند متعال وااااااای وااااااای وااااااای بازهم یهود اینها چرااااااااااا تموم نمیشن اینها چرااااااااااا همش دسیسه می کنند خودشون از اینهمه بدجنسی و رذالت خسته نمیشن الله اکبر اینها دیگه چه موجوداتی هستند خدا خیرتون بده که مارو با این جانوران از خدا بی خبر آشنا می کنید و از همه مهمتر مارو با ائمه اطهار و زندگی هاشون و یارانشان بیشتر آشنا می کنید واقعاً ممنونم از خدا که منو با شما آشنا کرد و ممنونم از شما بخاطر ذهن باز و قلم زیبا و مهارتی که خدا به شما داده و لطفی که شامل حال شما و ماها شدهundefinedundefined
undefinedمی‌دونم نمیذارید داخل کانال چون اهل انتقاد نیستید البته این حرفم انتقاد نیست.اینکه مطالبی از ائمه منتشر میکنید که گاهی حتی کسی نشنیده واقعا جالبه و از طرفی عجیبه مگر میشه از بقیه علما از جمله شیخ کلینی شیخ صدوق و البته استاد ابوالقاسم خویی همچین اطلاعاتی نمی بینیم!مگر اینکه شما رسالتتون فرق می‌کنه با علمای نامبردهیه کم راهنمایی یا یه کم از منابع بفرمایید تا مطالعه مون بیشتر بشه
undefinedسلامبا داستان شمشیرآویخته خیلی چیزها رو یادگرفتممن تاالان اسماعیلیه رو فقط یکبار شنیده بودماما نمیدونستم عقیده و مذهب ناسالمی دارنیهود از همان قبل عیسی مسیح بفکر نابودی اسلام بوده وهستخدا نابودش کنه گنده های یهود روبله اگه امکانش هست از تمام امامانمون و چه داستان‌هایی بوده که به اینجا رسیدیمو الان و هدف های دشمن و نفوذشون بین مردم ایران
undefinedممنون بابت داستان زیبای ماه رمضون امسال undefined حاج آقا دیشب قسمت اول سریال امام علی پخش شد اون سال اولی که پخش شد من دبیرستانی بودم وزیاد متوجه بعضی از قسمت‌هاش نمی‌شدم ولی دیشب دیدم ساحر یهودی داشت داخل مسجد کوفه جادوگری میکرد و مردم با چشم میدیدن و برام خیلی عجیب بود میشه راجع بهش توضیحی بدید ؟
undefinedدانستن بسیار،کسی را نیرومند نمی کند، اگر هم نیرومند کند، ضرورتا امن نمیکند.......چقدر زیبا و بجانکته بسیار مهمهمیشه وقتی میخواستم جلوی کنجکاوی(فضولیم)رو بگیرم با خودم گفتم چه تفاوتی برام میکنه بدونم چی شده یا چرااگر پاسخ منطقی نداشته باشم، اغلب کنجکاوی رو رها میکنم
undefinedقبل از اینکه شروع به خوندن کنم، جام رو درست میکنم ، بسم الله الرحمن الرحیمی از ته دل میگم، ذهنم رو خالی میکنم و با تمام تمرکز شروع به خوندن میکنم.جواب کسی رو هم نمیدم تا تموم نکنم

۲۰:۱۲

undefinedسلامخودم وپسرام فدای ائمهundefinedundefinedچقدر دوسشون دارم،چقدر مدیونشونم ولی نمیدونم براشون چکارکنمundefinedundefinedممنون
undefinedسلام وعرض ادب وخسته نباشید برشما استاد بزرگوارضمن آرزوی قبولی طاعات وعبادات تون همزمان که داستان شمشیر آویخته تونو میخونم کتاب امضاء محسن رو هم مطالعه کردم ودرعین حال که لذت بردم کلی غصه خوردم undefinedخواستم تشکرویژه داشته باشم از شمااستاد گرامی وتوانمند undefined قلم توانمند ودرعین حال عاری از تکلفتان جای بسی قدردانی دارد برایتان آرزوی موفقیت وسربلندی بیش ازپیش دارمالتماس،دعاundefined
undefinedداستان این بار فوق العاده س و چقد بد که ما انقد در مورد امام جعفر صادق علیه السلام و امام موسی کاظم علیه السلام کم میدونیمundefined🥹undefinedفداشون بشم 🥹undefined
undefinedیه جوری روایت میکنین آدم دلش میخواد هر متنو دو سه بار بخونه .انگار که تا شیش دانگ حواس نباشه ، نمی‌تونیم بخونیم.هر چی میخونم بیشتر کنجکاو میشمundefinedباور کنین اگه کتابامو اینجوری می‌خوندم الان یه دکتری خلبانی شده بودمundefinedامروز آبجیم ثواب مدرسه و کارهاشو تقدیم به بانو نجمه خاتون کرده بودundefined
undefinedخیلی ازتون ممنونم که درمورد امام موسی کاظم ع نوشتیدundefinedundefinedاز بچگی با افتخار این که نوه‌شون هستم بزرگ شدم ولی همیشه از مظلومیتشون و کم‌اطلاعیم درموردشون ناراحت بودم، هرچند با اطلاعاتی که داشتم از فرقه اسماعیلیه به شدت بدم میومد مخصوصا وقتی اخبار قرق کردن کربلا توسط این فرقه میومد.بخش توصیفاتی که بانو حمیده س درمورد نجمه خاتون س برای رمله داشتن، انگار برام نشونه یا راهنمایی بود چون دوست دارم ویژگی‌های کنیز مقبول این خاندان رو داشته باشم. حیف که نمیدونم چطور باید این ویژگی‌ها رو تو خودم به وجود بیارم.
undefinedقسمت امشب قشنگ بود و قشنگ‌تر اون جمله‌ای که رمله به زبان آورد: چون وقتی همه سعی می‌کردند دیده‌شوند تو بلد بودی پنهان بمانیکاری که از هربانویی انتظار میره و هرکسی نمی‌تونه بهش عمل کنه...
undefinedاحسنت عالی بود لذت بردم از مدل نوشته ای که خیلی متفاوت و دلنشین تر از نوشته های قبلی هستند .رواق نجمه خانون را خیلی دوست دارم هر وقت حرم میرم‌حتما رواق نجمه خاتون هم میرم و دو رکعت نماز و یاسین برای بانو نجمه میخونم اما اینبار که برم متفاوت تر حتمن و ارادتم بیشتر خواهد بود فقط بخاطر توصیف زیبای شما
undefinedسلام جناب حداد پور من به عنوان یک نوجوان واقعا احساس نیاز میکنم نسبت یه شناخت زندگی ائمه اطهار و در این ۱۶ سال زندگی ام جای خالی شناخت زنگی و سیره ائمه را احساس میکنم همیشه آرزو داشتم کتاب هایی بود که به صورت دقیق به زندگی امامان و کنش هاشون می‌پرداخت که مناسب ما باشد . بعد از زیارت کاظمین خیلی بیشتر از پیش با امام موسی بن جعفر اخت گرفتم و اکنون هم که به لطف کتاب شمشیر آویخته انشاالله با آگاهی بیشتری به ایشون عسق می‌ورزم. خداقوت بهتون بده و توفیق روز افزون.
undefinedسلام علیکم ،خداقوت من یک خانم هستم اهل افغانستان خیلی ممنون وسپاس ازشما واقعا داستان خیلی عالی است وخیلی تأسف میخورم که ماچرا دنبال شناختن وهرچه بیشتر آشناشدن باسبک زندگی امامان نیستیم 🥹🥹برای شماآرزوی سلامتی وعاقبت بخیری دارم لطفا بعداین داستان ازبقیه معصومین علیهم السلام راهم بگزارید اجرتان باخانم فاطمه زهرا سلام الله علیها

۲۰:۱۲

بازارسال شده از استیکر مذهبی

در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمی‌شود.

1_24332632862.mp3

۰۷:۱۴-۳.۷۵ مگابایت
#مناجات

۲۰:۱۴

در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمی‌شود.

thumbnail
مادر عزیز حاج احمد متوسلیان آسمانی شد. روحشان شاد و یادشان گرامیو همچنین روح حاج احمد شاد و با اباعبدلله الحسین علیه السلام محشور و مانوس باد

۳:۵۳

thumbnail
انتشار مستند داستانی undefined #شمشیر_آویخته🔥
undefinedنویسنده: محمد رضا حدادپور جهرمی
#قسمت_ششم
تقدیم به روح بلند شهید غلامعباس کارگرفرد صلوات undefined

۱۴:۳۵

بسم الله الرحمن الرحیم
مستند داستانیundefined #شمشیر_آویخته undefined
undefined #حدادپور_جهرمی
#قسمت_ششم
مدینه
نجمه با اینکه از بازار کنیزفروشان آمده بود اما اهل آنجا نبود. وجاهت و وزانت خاصی داشت. دوشیزه‌ای از جنوب فرانسه بود و هنوز یکی دو روز از آمدن به خانه امام صادق نگذشته بود که نجمه با حمیده بانو گرم و رفیق شدند. البته شاید اینکه هر دو اهل غرب و هر دو به علم و فقه علاقه خاصی داشتند و هر دو اصالتاً از خانواده با اصل و نسب بودند، در این عیاق شدن بی اثر نبود.
حمیده بانو ترتیبی داد که با زحمات رمله، نجمه و هوش و استعدادش چندان درگیر کارهای متفرقه نشود. نجابت و طهارت و صفای وجود نجمه روز به روز حمیده بانو را به انتخاب رمله و دقت و تشخیصش امیدوارتر و خشنودتر می‌کرد.
تا اینکه چند ماه گذشت...
شبی نجمه وضو گرفت و سوره واقعه‌اش را خواند و به بستر رفت تا استراحت کند. معمولاً جلسات خاص و خلوت و در دل تاریکی حمیدبانو و رمله در آن ساعات آغاز می‌شد. تا اینکه بانوحمیده به رمله گفت: زن فقط رازدار شوهرش نیست. چرا که هرچقدر مردی بزرگ‌تر باشد، راز و اسرارش هم بزرگ‌تر است و هر چه راز و اسرار بزرگ‌تر، تحمل آن دشوارتر و تلاش برای حراست از آن مشکل‌تر است.
رمله یاد گرفته بود که تا بانو سکوت نکرده و سخنانش تمام نشده، کلام او را قطع نکند. لحظات بعد رمله لب گشود: موفق کم حرف می‌زند. من هم اصراری ندارم. اما مشخص است که این روزها تلاش می‌کند که سرورم موسی بن جعفر را از این خانه و از دامن شما و امام صادق دور کند تا جوانب احتیاط را رعایت کند و سرورم موسی بن جعفر در چشم نباشند. موفق سکوتش صد برابر شده و رفت و آمد و نشستن و خواب و خوراکش به حداقل رسیده.
بانو وقتی اندکی سرش را جلوتر می‌آورد، رمله بیشتر به ایشان نزدیک می‌شد. متوجه بود که مطلب مهم و محرمانه‌ای می‌خواهند بگویند. بانو فرمود: به زودی کعبه و مکه از لوث وجود منصور پاک می‌شود. اما این خیلی به نفع ما نیست. چون اگر بغداد و پایتختِ حکومتش رونق بگیرد، دست از سر امام صادق برنمی دارد. الان منصور آواره است. ذهنش مشغول برج و بارو ساختن و قُرق کردن عراق است و وضعمان این است و هفته‌ای چند ترور و حذف و تعطیلی درس و خلوت شدن بیت امام و ده‌ها مشکل دیگر داریم. چه برسد به این که...
رمله پرسید: چرا در مدینه تشکیل حکومت نمی‌دهد؟
بانو پاسخ داد: اغلب عباسیان و همسران و فرزندانشان اهل عراق و ری و اهوازند. به علاوه اینکه عراق و نزدیک فارس بودن، یعنی در قلب و شاهراه و تقاطع شرق و غرب عالم بودن.
رمله پرسید: به خاطر همین حتی امیرالمومنین مدینه را رها کرد و به کوفه رفت و آنجا را پایتخت قرار داد؟
حمیده بانو از این سوال خوشش آمد و لبخند خاصی زد و فرمود: بارک الله. دقیقاً. به خاطر همین، باید منتظر روزهای سخت‌تری باشیم. خوب گوش کن! دو تا مطلب به خاطر داشته باش! حتی اگر من نبودم؛ اول اینکه تحت هیچ شرایطی با موفق، شب در این خانه نمانید. بگذار موفق سایه به سایة مولایش موسی بن جعفر برود و فقط گاهی به تو سر بزند.
رمله سر تکان داد و گفت: چشم بانو، خاطر جمع.
بانو ادامه داد: دوم اینکه؛ یک نفر دیگر مثل نجمه می‌خواهم. البته مثل نجمه که دیگر پیدا نمی‌کنیم اما از الان تا روزی که یکی با همة خصوصیاتی که قبلاً گفتم اما رازدارتر، علاقه مند به مادر شدن، در طایفه‌اش پسرزا بودن، از نظر ظاهر و سیما جدی‌تر پیدا نکردی، آرام نگیر! حتی اگر من آن روز نبودم، آن دختر را نزد خودت نگه دار تا وقتش برسد و موسی بن جعفر درباره‌اش تصمیم بگیرد.
رمله که همه کلام بانو حمیده را همان بار اول حفظ کرده بود و مانند زمینی که باران را می‌بلعد به وجود روح و باطنش سپرده بود پرسید: اگر طول کشید چه؟
بانو دست رمله را گرفت. اندکی جلوتر کشید و آرام در گوش رمله فرمود: حتی اگر سه چهار سال طول کشید ارزشش را دارد. مطمئنم که آهنربایِ وجود ِکسی که چنان که گفتم باشد، هر کس را جذب نمی‌کند. به شرطی تو را هم جذب می‌کند و کوچه به کوچه و شهر به شهر دنبالش می‌روی که تصفیه شده باشی و فقط به او فکر کنی. باید خواب و خوراکت بشود پیدا کردن کنیزی با چنین خصوصیاتی که گفتم.
رمله دید خیلی ماموریت دشوار و خاص و طولانی و پرمشقتی در پیش دارد. مخصوصاً وقتی بانو حمیده فرمود باید از همه عاقل‌تر و عالم‌تر و شجاع‌تر و از همه مهم‌تر «ساکت‌تر» باشد!
یکی از شاگردان ممحض بانو حمیده که راوی احادیث امام صادق و بانوی بسیار مجلله و بزرگواری بود، «بانو سعیده» نام داشت. از آن بانوان رازدار و فقیه و راوی و استاد و تربیت کننده. جوری که رمله هم عاشقش شده بود و وقتی بانو سعیده، روایات جعفر بن محمد را می‌گفت و مرد و زن می‌نوشتند، رمله از دور و آخر جمعیت می‌نشست و لذت می‌برد.
ادامه undefined

۱۴:۳۵

یهو بانو حمیده حرفی زد که رمله متوجه شد قضیه کنیز جدید که بانو مدنظر دارند، اینقدر باید محرمانه و چراغ خاموش دنبال بشود که انتهای کلامشان فرمودند: هیچ کس خبردار نشود... حتی موفق... حتی بانو سعیده!
بغداد...
ماه‌ها و سال‌های ابتدایی زندگی سِندی بن شاهک با تازه عروسش چندان هم راحت و بی دردسر سپری نشد. سندی هم سرِ پرشور و شَری داشت و هم آواره اهداف و برنامه‌هایش بود. تازه عروس را در بغداد، در یک خانه نیمه ساخت با تعدادی کارگر و بنا رها کرده بود و تنهایی به این شهر و آن شهر می‌رفت. هر وقت هم که در بغداد بود گاهی تا صبح و گاهی یک روز کامل، با خالد بن برمک و پسر خالد (یحیی بن خالد برمکی) و اعوانش جلسه و گعده داشت.
تا اینکه خالد از سندی دربارة خانه‌اش سوال پرسید: ما چندین کار و بِنا و ساختمان و پروژه تمام کردیم اما خانه تو هنوز تمام نشده! چه کار داری می‌کنی؟
سندی پیاله شراب سرخ یمنی را از جلویش برداشت و لبی تر کرد و جواب داد: ترکیبی از محل زندگی و محل کار! بیشتر فکر می‌کنم تا اینکه بخواهم بسازم و آجر روی آجر بگذارم. ساخت و ساز که کاری ندارد.
خالد با حالتی که انگار خیلی اهمیت ندارد گفت: ما برای آوردن مصالح خاصی که خلیفه منصور از مدائن سفارش داده بودند به مشکل خوردیم اما نهایتاً یکی دو ماه دیگر کاخ و دارالعماره بغداد آماده بهره برداری است و منصور رسماً در آنجا جلوس می‌کند. تو کی در آن غار خراب شده‌ات جلوس می‌کنی؟
سندی در فکر فرو رفت. لحظاتی بعد گفت: بعداً ... شاید سال‌هایی که من و تو خیلی پیر شده باشیم، می‌فهمی که چرا امروز اینقدر در معماری و پیچ در پیچ خانه‌ام تعلل و دقت کردم. صبور باش رفیق! خیلی طول نمی‌کشد.
مدتی گذشت...
هر روز کار رمله این شده بود که به بازار برود و کنیزان بازاری را ببیند و ده دوازده صفت و خصلتی که بانو حمیده فرموده بود را در ذهنش مرور کند و از ذهنش به چشمش بریزد و آنگاه چشم و ذهنش را از هرکس غیر از گمشده‌ای که داشت خالی کند تا بالاخره به کسی که می‌خواهد برسد و پیدایش کند. به خاطر همین کمی دیرتر از بقیه متوجه شد که بانو حمیده یک روز پس از درس و بحث، محضر امام صادق رسید و عرضه داشت: رسول خدا را در خواب دیدم که فرمود نجمه را به پسرم موسی بن جعفر ببخش. چرا که او بهترین خلق روی زمین را به دنیا خواهد آورد.
پس از موافقت امام صادق، و پس از اینکه بانوحمیده صحبت‌های اولیه را با نجمه انجام داد، او را برای موسی بن جعفر که آن روزگار جوانی نورانی و خاص شده بود و اغلب ماموریت ها را با صورت پوشیده انجام می‌داد خواستگاری کرد. پسری که در نیمه تاریک‌تر شب و خلوت و در پستوی محرمانه‌های تاریخ، با مردانی که از جنس سکوت و راز بودند قرار می‌گذاشت.
شب، مدینه را زودتر از همیشه بلعیده بود. خانه در سکوتی فرو رفته بود که فقط خانه‌های انسان‌های بزرگ آن را می‌شناسند. سکوتی که از ترس نمی‌آید بلکه از مراقبت می‌آید.
نجمه با دست‌ها و چهره‌ای آرام، بی‌هیچ لرزش و هیجان غیرمعمول، گوشه‌ای ایستاده بود. نه مثل کنیزی که خریده‌اند، نه مثل دختری که به عقد درآورده می‌شود؛ بلکه شبیه کسی که می‌داند چرا انتخاب شده و برای چه چیزی قدم به این راه می‌گذارد.
حمیده بانو نگاهش را از صورت نجمه برنمیداشت. سال‌ها انتظار، سال‌ها دقت، سال‌ها سکوت، حالا در یک لحظه جمع شده بود و شده بود نجمة دلِ بانوحمیده. آهسته به عروسش گفت: از این در که بگذری، دیگر فقط زنِ موسی بن جعفر نیستی؛ شریکِ رازی می‌شوی که خیلی‌ها طاقت دانستنش را ندارند.
نجمه سرش را پایین انداخت. نه از ترس؛ از فهم.
موسی بن جعفر آمد. بی‌هیاهو. بی‌تشریفات. انگار از آینده آمده بود. آرام، سنگین، خطرناک برای اهل ظلم. عقد در همان سادگی بسته شد. اما در همان لحظه، چیزی در تاریخ جابه‌جا شد. نه منصور فهمید، نه جاسوسانش. نه حتی آنان که خیال می‌کردند همه‌چیز را زیر نظر دارند.
در دل آن شبِ بی‌صدا، مادری بسته شد که قرار بود مردی را به دنیا بیاورد که خواب خلفا را آشفته کند. مدینه بی‌آنکه بداند، شاهد ازدواجی بود که شمشیر نداشت اما از هزار شمشیر بُرنده‌تر بود.
ادامه دارد...
undefined عضویت در کانال #حدادپور_جهرمی undefined@mohamadrezahadadpour

۱۴:۳۵

thumbnail
خدایا ببخش
#مناجات

۱۴:۳۶

در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمی‌شود.

سلام رفقا، طاعات و عباداتتان قبوللطفا برای منم دعا کنید، بسیار محتاج دعای خیر و خوبتان هستمundefined

۱۴:۳۶

thumbnail
انتشار مستند داستانی undefined #شمشیر_آویخته🔥
undefinedنویسنده: محمد رضا حدادپور جهرمی
#قسمت_هفتم
تقدیم به روح بلند شهید غلامعلی توحیدی صلوات undefined

۱۸:۲۳

رفقا، حجم محتوای مهم در این داستان، خیلی زیاده. لطفا هر قسمت را حداقل دو مرتبه و با دقت مطالعه کنید.

۱۸:۲۵

بسم الله الرحمن الرحیم
مستند داستانیundefined #شمشیر_آویخته undefined
undefined #حدادپور_جهرمی
#قسمت_هفتم
بغداد
بغداد هنوز جا نیفتاده بود. دیوارها تازه بودند. کوچه‌ها بوی گِل می‌دادند و کاخ‌ها بیش از آن‌که محکم باشند، نمایشی بودند. شهر شبیه مردی بود که زره نو پوشیده اما هنوز نمی‌داند ضربه از کجا می‌خورد.
منصور بغداد را با شمشیر نساخته بود؛ با محاسبه ساخته بود. اما محاسبه، برادری دارد که اگر دیده نشود، قاتلش است؛ عقل!
برای همین، اولین مجلس رسمیِ خلافت در بغداد، نه نظامی بود، نه سیاسی؛ علمی بود. منصور دستور داد و اندیشمندان غرب را آوردند. از روم، از اسکندریه، از سرزمین‌هایی که منصور دوست داشت اسمشان را کنار اسم خودش بگذارد. آدم‌هایی با ریش‌های مرتب، لباس‌های خاص، واژه‌های پرطمطراق. کسانی که بلد بودند حرف بزنند، اما بلد نبودند بازی منصور را نخورند.
اسم امام صادق که آمد، بعضی‌شان مکث کردند. بعضی‌ها لبخند زدند. هیچ‌کدام نترسیدند. و همین، بزرگ‌ترین اشتباهشان بود. طمع کردند و فکر کردند که اگر مجلس مناظره‌ای بشود و بزرگ‌ترین اندیشمند و نفر شماره یکِ علمی و معنوی جهان اسلام را به زانو دربیاورند، اعتبار پیدا می‌کنند.
به خاطر همین، منصور امام را مجبور کرد به بغداد بیایند. نه با احترام، نه با تهدید علنی؛ با دعوتی که رد کردنش خودش اعتراف بود.
مجلس که شروع شد. منصور عقب نشست. عادت داشت از دور نگاه کند. دوست نداشت وسط باشد. وسط، جای کسانی است که هنوز مطمئن نیستند و امیدوارند که بتوانند حریف را شکست بدهند و سری در سرها دربیاورند.
اولین سؤال را یکی از همان غربی‌ها پرسید. سؤالش طولانی بود، پر از اصطلاح، پر از راه فرار. امام صادق گوش داد. نه یادداشت برداشت، نه ابرو بالا انداخت. وقتی جواب داد، کوتاه گفت. آن‌قدر کوتاه که همه سکوت کردند تا بهتر متوجه بشوند. هنوز جانشان گرم بود و از این ضربت دقیق و کاری و ظریفی که امام به اعتبارشان زد، گیج بودند.
سؤال دوم، تندتر بود.
سؤال سوم، مغرورتر.
اما هر جواب، مثل برداشتن آجر از زیر پاهایشان بود. فقط داشتند با پرسیدن و دست و پا زدن، زیر پایشان را خالی می‌کردند. بهتر است بگوییم؛ نه دعوا، نه تحقیر، نه تمسخر. فقط تمام کردنِ آرامِ راه‌های ممکن.
کم‌کم صداها افتاد. نگاه‌ها دیگر به منصور نبود. به امام بود. نه با شیفتگی؛ با ترسِ اقرار کردن و کوتاه آمدن تا بیشتر از آن آبرویشان نرود و بتوانند بعد از جلسه در چشم منصور نگاه کنند.
منصور همان‌جا فهمید که اشتباه کرده. نه چون باخته بود؛ چون دیده بود اگر این مرد بخواهد، بدون شمشیر، بدون قیام، می‌تواند پایه‌ها را شُل کند. اینقدر شل که یک ساعته کل حجله بغدادش به جهنم تبدیل بشود.
مجلس که تمام شد، هیچ‌کس کف نزد. هیچ‌کس چیزی نگفت. اما منصور، برای اولین بار، در پایتخت خودش احساس غربت کرد. آن شب نخوابید. شب دوم هم. قدم می‌زد. می‌ایستاد. فکر می‌کرد. نه به کُشتن؛ بلکه به پیامدِ نَکُشتن!
شب سوم، وقتی هنوز هوا کامل تاریک نشده بود، دستور داد: بروید سراغش!
نیمه‌های شب به محل اقامت امام یورش بردند. از دیوار بالا رفتند و سجاده را از زیر پای امام صادق کشیدند. امام محکم به زمین خورد و از روی سجاده افتاد. پیرمرد بود. محاسنش سفید. بدنش سبک. اما همان‌طور که دست‌هایش بسته بود، چیزی در نگاهش بود که مأمور را عقب نگه می‌داشت.
در راه، کسی چیزی نگفت. نه امام، نه آن‌ها. وقتی به نزدیکی دربار رسیدند، منصور از پشت پرده نگاه کرد. همان‌جا بود که ایستاد. نه از ترحم. بلکه از وسواس. بلکه او بلد نبود این‌طوری بکشد؛ کشتن روی سجاده، کشتن در پایتخت، کشتن بعد از مناظره... این‌ها قتل شیک نبود. این‌ها قتل‌هایی بود که رد می‌انداخت. دستش را بالا آورد. دستور داد برگردانند.
عده‌ای می‌گویند امام صادق را همان شب، بی‌سروصدا، به مدینه فرستادند. نه آزاد و رها و خاطر جمع. بلکه منصور می‌دانست اگر قرار است این مرد کشته شود، باید جایی باشد که هم طبیعی به نظر برسد، هم دور از چشم او باشد. باید جایی باشد جلوِ خانواده. در شهر خودش.
بغداد آن شب خوابید.
کاروان، مستقیم به مدینه برنگشت. این را فقط چند نفر فهمیدند. آن‌هایی که بلد بودند مسیرهای بی‌دلیل را جدی بگیرند. امام صادق، به ظاهر، خسته و رهاشده از بغداد، راه را کج کرد. نه به سمت شهر؛ به سمت بیابان. حوالی کوفه. جایی که نه قصر داشت، نه منبر، نه دیوار. زمینی خاموش، با سکوتی قدیمی‌تر از تاریخ رسمی.
همراهان تعجب نکردند؛ یاد گرفته بودند وقتی جعفر بن محمد کاری می‌کند، یعنی دقیقاً وقتش رسیده.
ادامهundefined

۱۸:۲۵

ایستادند. امام پیاده شد. عصا را آرام روی خاک گذاشت. نه ذکر گفت، نه خطبه خواند. فقط با انگشت، نقطه‌ای را نشان داد و فرمود: اینجا!
همین. نه نامی. نه توضیحی. اما زمین، انگار نفسش را حبس کرد.
بعد آرام‌تر ادامه داد و حیرت و بُهت همراهان بی حد و اندازه کرد: قبرِ علی بن ابی‌طالب اینجاست!
صد سال از دفن علی بن ابی طالب علیهماالسلام گذشته بود و همچنان قبر ایشان مخفی بود. صد سال پنهان‌کاری. صد سال دفنِ آگاهانه. نه از ترس؛ از تدبیر. قبر امیرالمؤمنین را پنهان کرده بودند تا شمشیرِ کینه و جهالت، جسارت به ساحت قدسی ایشان نکند.
اما امام صادق، درست در لحظه‌ای که خلافت خیال می‌کرد کار را تمام کرده، پرده از یکی از بزرگ‌ترین پنهان و ابهامات تاریخ برداشت. نه با اعلام عمومی. نه با ساختن بارگاه. فقط با نشان دادن. فقط برای کسانی که باید می‌دانستند.
کوفه نفهمید چرا؟
آن لحظه حتی بغداد هم نشنید.
منصور حتی حدس هم نزد.
اما تاریخ، همان‌جا پیچ خورد و امام صادق در خاک عراق، علاوه بر عیان و اعلام قبر مخفی امیرمومنان، سنگ بنای شهری بزرگ و پررونق را زد که بعدها به آن «نجف اشراف» گفتند.
جعفر بن محمد، پیش از آن‌که به مدینه برگردد و شمارش معکوس حذف و شهادتش شروع شود، یک حقیقت را از زیر خاک بیرون کشید؛ حقیقتی که قرار بود قرن‌ها بعد، شهر بسازد، محور شود، پناه شود، و سیاست و ایمان را دوباره به هم گره بزند.
وقتی کاروان حرکت کرد، زمین دوباره ساکت شد اما دیگر آن سکوتِ قبل نبود. نجف، بی‌آنکه حتی منصور تصورش را بکند، متولد شده بود. نه با خشت و گنبد؛ بلکه با اشاره‌ی دستی که بلد بود «کِی چه را آشکار کند؟»
و منصور، همچنان خیال می‌کرد فقط یک پیرمرد را از بغداد بیرون کرده است.
اما مدینه...
بی‌آن‌که بداند، وارد شمارش معکوس شد. و منصور فهمید: بعضی آدم‌ها را نمی‌شود با شمشیر حذف کرد؛ بلکه باید زمان را علیهشان به کار گرفت.
امام برگشت. مدینه آرام شد. اما این آرامش، از جنس پیش از طوفان بود.
چند روز بعد، امام صادق که به خوبی بازی منصور را بلد بود، وصیت کرد. اما نه یک وصیت؛ چند وصیت؛ اسم منصور را آورد. اسم حاکم مدینه را آورد. اسم عبدالله افطح را آورد. و در میان همه این‌ها، نام موسی بن جعفر را هم نوشت.
وقتی خبر به بغداد رسید، منصور مکث کرد! به جای نفس راحت و خیال آسوده از قتل امام، نفسش در سینه حبس شد. وصیت را چند بار خواند.
اول خوشحال شد. بعد گیج! اگر همه وصی‌اند، هیچ‌کس وصی نیست و اگر بخواهد یکی را بزند، وصایت خودش را نقض کرده
اینگونه شد که برای اولین بار، منصور فهمید بازی را دیر شروع کرده. امام صادق، حتی مرگش را هم طوری چیده بود که دستگاه خلافت، درگیر اجرای قانون خودش شود.
و موسی بن جعفر، بی‌آنکه نامش بلند گفته شود، بی‌آنکه دیده شود، در همان لحظه، «امام» شده بود. هفتمین امام شیعیان جهان. نه با اعلام. در سکوت.
امام را غسل دادند و تشییع کردند و در جوار سایر ائمه بقیع دفنشان نمودند تا آخرین امام معصومی باشند که در بقیع و در جوار قبر مطهر پیامبر و صدیقه طاهره دفن شدند.
ادامه undefined

۱۸:۲۵

تا این که شب شد...
شب، هنوز بوی غسل می‌داد. نه از آب؛ از وداع. مدینه خوابیده بود، اما نه از آرامش؛ از خستگی. خانه بانوحمیده سنگین بود. در و دیوارها و زمین زمان آن خانه انگار چیزی را از دست داده بودند که دیگر تکرار نمی‌شود.
موسی بن جعفر در کنجی نشسته بود. نه تکیه داده بود، نه دراز کشیده. ستون فقراتش صاف بود، اما چیزی در درونش خم شده بود. موفق روبه‌رویش نشسته بود. غلامی که دیگر فقط غلام نبود؛ شاهد بود. محرم بود.
مدتی گذشت. هیچ‌کدام حرف نمی‌زدند. امام، بی‌آنکه نگاهش کند، فرمود: می‌دانی چرا پدرم را کشتند؟
موفق گلویش را صاف کرد. خواست جواب بدهد، منصرف شد. فقط گفت: چون... ترسیدند.
امام سر تکان داد. نه تأیید، نه رد. آهسته فرمود: نه. چون دیر فهمیدند. و وقتی فهمیدند، وقت تنگ بود.موفق سرش را بالا آورد. برای اولین بار در آن شب!
امام ادامه داد: از بعدِ علی... و بعدِ مجتبی... حکومت دیگر به ما نرسید. نه چون حق نداشتیم؛ چون شرایطش را شیعیانمان شکستند.
موفق نفسش بند آمد! این جمله را جایی نشنیده بود. حتی در ذهنش هم اجازه نداده بود شکل بگیرد. امام مکث کرد. مکثی حساب‌شده؛ مثل کسی که می‌داند ضربه بعدی کجاست؟ ادامه داد: «قرار بود این بار فرق کند.» صدایش پایین بود، اما سنگین. «نه با شمشیر. با مردم. با آمادگی. با صبر.»
موفق ناخودآگاه جلوتر آمد. انگار می‌خواست چیزی را بگیرد که در حال سقوط است.
امام گفت: شیعه آماده بود. شبکه آماده بود. علم آماده بود. حتی ترسِ دشمن هم آماده بود. اگر پدرم قیام می‌کرد، این‌بار کار تمام می‌شد.
موفق لب‌هایش لرزید. آهسته پرسید: پس چرا ... نشد؟
امام نگاهش کرد. مستقیم. نگاهی که برای میدان جنگ ساخته نشده بود؛ برای حقیقت بود. فرمود: به دو علت!
و بعد، با صراحت و دقیق ادامه داد: یکی دهن‌لقی خواص! آن‌هایی که فکر می‌کردند فهمیدن، مساویِ گفتن است.
موفق سرش را پایین انداخت. اسم‌ها در ذهنش ردیف شدند، بی‌آنکه امام نام ببرد.
«و دومی...» امام نفس عمیقی کشید: «بی‌صبری مردم. اعتراضِ زودهنگام. مطالبه‌ی بی وقت!»
تمام روح و روان موفق با آن راز تلخ افتاد. این‌بار سنگین‌تر.
امام آرام ادامه داد: قیام، وقت دارد. اگر زود باشد، شکست است. اگر دیر باشد، فاجعه. مردم طاقتِ صبر نداشتند و خواص طاقتِ سکوت!
موفق رنگش پرید! دستش لرزید. به زانو افتاد. «یعنی... اگر...؟!»
امام حرفش را برید.: نشد دیگر!
بعد، جمله‌ای فرمود که موفق را شکست: از امشب به بعد، تاریخ مسیر دیگری می‌رود. مسیری که در آن، غربت ما طولانی است و «غیبت طولانی و کُبری» معنا پیدا می‌کند. از امشب، شیعه باید یاد بگیرد که با داغ زندگی کند.
موفق دیگر نتوانست بنشیند. پیشانی‌اش را به زمین گذاشت.
امام آن شب برای موفق از داغی گفت که کسی آن را نمی‌نویسد و منبرش نمی‌رود! حتی خیلی‌ها ترجیح می‌دهند به آن فکر نکنند تا اعصابشان خُرد و خراب‌تر نشود. از بس تلخ است.
ادامه داد: سنگین‌ترین داغ ما همین است. این‌که «می‌توانست بشود اما نشد.»
سکوت برگشت. نه مثل قبل. این‌بار، خیلی تلخ‌تر از حتی شهادت جانسوزی که مدینه را به عزا نشانده بود!
ادامه دارد...
undefined عضویت در کانال #حدادپور_جهرمی undefined@mohamadrezahadadpour

۱۸:۲۶