محمدرضا حدادپور جهرمی
تصویر
ی چیز دیگه.. ـرمان #تا_هفت_صبح_فردا خیلی وقتگیر و دقیق هست و ساعاتی که خونه هستم و دسترسی به سیستم دارم، باید بیشتر به اون توجه کنم. مثلا امروز که بخاطر وضعیت کمرم و فیزیوتراپی دو سه ساعت فرصت داشتم، تماما مشورت میکردم و سوژه را بالا و پایین میکردیم تا این که بالاخره به این نتیجه رسیدم که این رمان، دو یا سه فصل ادامه داشته باشه. خب همین یه قلم، خیلی وقت و هزینه و انرژی از آدم میگیره.هرچند معتقدم با یک دعای خیر شما پروردگار عالم به محتوا و امور برکت و کوثرش را عنایت میفرماید. 
۸:۵۸
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
#مرگ_بر_آمریکا #ما_پیروزیم_ان_شاءالله
@mohamadrezahadadpour
۸:۵۹
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
قسمت نوزدهم
#تا_هفت_صبح_فردا
#حدادپور_جهرمی
تقدیم به ارواح مطهر شهدای هوافضا صلوات
تقدیم به ارواح مطهر شهدای هوافضا صلوات
۸:۵۹
بسم الله الرحمن الرحیم
#تا_هفت_صبح_فردا
محمدرضا حدادپور جهرمی
قسمت نوزدهم
خانه فاطمه خانم – تهرانسر – ساعت ۰۶:۳۵
تارخ در خانه قدم میزد. صدای قدمهایش در گوش فاطمه خانم، توی راهرو کوتاه شد و وقتی دورتر شد، دیگر صدای تارخ را نمیشنید. یک لحظه صدای درِ حمام آمد. درِ حمام باز و بسته شد. آب افتاد توی لولهها و صدای روشن شدن آبگرمکن به گوش رسید.
مگس هنوز بود. روی لبه تخت نشسته بود، بالهایش را میمالید. فاطمه خانم نگاهش میکرد. فکر میکرد که این مگس هم مثل خیلیهای دیگر معطل چیزی است که گیرش نمیآید.
نگاهش افتاد به آلبوم. روی پتو افتاده بود، همان جایی که تارخ انداخت. باز بود. صفحه اول. عکس عقد. سیاه و سفید. مردی با کت و شلوار خوشدوخت، زنی با چادر نماز. هر دو ایستاده بودند و جدی نگاه میکردند.
فاطمه خانم آلبوم را کشید به طرف خودش. با انگشت روی صورت مرد کشید. در دلش گفت: «حاجی... چشمات روشن، دخترت کجاس تا ببینه منِ علیل و تنها با کیا تو خونه تنهام؟»
همین طور در فکر فرو رفت...
سه سال پیش – همان خانه – همان اتاق
ویدا چمدان کوچکی دستش بود. مانتوی مشکی پوشیده بود و مقنعه مشکی اش را جلوی آینه مرتب میکرد.
فاطمه خانم روی همان تخت نشسته بود، همان گوشه، همان پتو، همان دستی که حالا میلرزید، آن موقع هم میلرزید. به ویدا گفت: «مگه چادر نداری؟»
ویدا همین طوری که دستی به ابروهایش میکشید جواب داد: «چرا مامان. دارم.»
ابرو بالا انداخت و پرسید: «پس چرا مانتو پوشیدی؟ هیچ کدوم از خواهرات مانتویی نیستن. تو چرا اینجوری میکنی؟»
ویدا یک لحظه مکث کرد و بعدش گفن «راحت ترم. سر و وضعمم که مرتبه و پوشیده است.»
فاطمه خانم نگاهش کرد. دخترش توی اتاق داشت راه میرفت، از کمد به چمدان، از چمدان به کمد. هر دو سه دقیقه یک بار چیزی یادش میآمد و برمیگشت.
چند لحظه بعد، ویدا همین طور که داشت درِ چمدان را میبست، گفت: «یه چیزی میگم ناراحت نشیا ... بقیه دخترات فقط وقتی میان اینجا و این محل، چادر میپوشن. برو به عکسای مسافرتا و شمال رفتن و این ور و اون ور رفتنشون دقت کن! نه خودشون چادر میپوشن نه دختراشون. بازم به من که جلوی تو و پشت سرت یه جور ام.»
فاطمه خانم دید ویدا قشنگ چمدان را نبسته. بلند شد و نشست کنارش و گفت: «ولش کن. بذار من جمع کنم. تو برو اون دو پلاستیک میوه را بیار بذار تو کیفت.»
ویدا خندید. گفت: «بذار خودم یاد بگیرم. گفتی میوه؟»
فاطمه خانم دوباره بلند شد. رفت سرِ گنجه اش. یک روسری را از لابهلای لباسها درآورد. قشنگ بود. رنگ روشن. به ویدا داد و گفت: «این رو بگذار تو ساکت. حداقل وقتی بیرون نیستی، اینقدر رنگ تیره نپوش. چیه همش شده سرمه ای و مشکی.»
ویدا روسری را گرفت. نگاهش کرد. لبخد زد. گفت: «گفتم الان میری چادر خودتو میاری و میندازی رو سرم و میگی باید با این بری!»
فاطمه خانم چیزی نگفت. برگشت روی تخت نشست. به خاطر این که کمتر حرص بخورد، عینکش را زد و مفاتیحش را برداشت.
طولی نکشید که ویدا چمدان را بست. کنار صندلی گذاشت. آمد کنار مادرش نشست. فاطمه خانم به دیوار تکیه داد و چشم از روی مفاتیح برنداشت.
«مامان...»
«چیه؟»
«ناراحتی؟»
فاطمه خانم نفسش را حبس کرد. بعد رها کرد: «نه. راضیم. هر کاری دوس داشت میکنه، آخرشم میپرسه ناراحتی؟»
ویدا دستش را گذاشت روی دست مادر: «میدونم راضی نیستی. صورتت معلومه. حداقل نگام کن.»
فاطمه خانم دستش را کشید. نه از سر بداخلاقی. از سر این که اگر دستش میماند، سدش میشکست و گریه میکرد. نفس عمیق کشید و گفت: «حتما یه خیری توش هست. من حریف تو نشدم. خدا کنه دخترت مثل خودت نشه.»
ویدا که نمیدانست مادرش دعاش کرد یا نفرین، لبخندی به لبش نشست و به چشمان مادر نگاه کرد. آرام گفت: «برمیگردم مامان.»
«کی؟ سه روز دیگه؟ سه سال دیگه؟»
ویدا جواب نداد.
فاطمه خانم به چمدان نگاه کرد. به عکسی که قابش روی طاقچه بود. عکس مرحوم پدر ویدا بود. آهی کشید و گفت: «همیشه گفتی میخوام خدمت کنم. فکر میکردم یعنی معلم میشی، پزشک میشی. نمیدونستم یعنی...»
«یعنی چی مامان؟»
ادامه
قسمت نوزدهم
خانه فاطمه خانم – تهرانسر – ساعت ۰۶:۳۵
تارخ در خانه قدم میزد. صدای قدمهایش در گوش فاطمه خانم، توی راهرو کوتاه شد و وقتی دورتر شد، دیگر صدای تارخ را نمیشنید. یک لحظه صدای درِ حمام آمد. درِ حمام باز و بسته شد. آب افتاد توی لولهها و صدای روشن شدن آبگرمکن به گوش رسید.
مگس هنوز بود. روی لبه تخت نشسته بود، بالهایش را میمالید. فاطمه خانم نگاهش میکرد. فکر میکرد که این مگس هم مثل خیلیهای دیگر معطل چیزی است که گیرش نمیآید.
نگاهش افتاد به آلبوم. روی پتو افتاده بود، همان جایی که تارخ انداخت. باز بود. صفحه اول. عکس عقد. سیاه و سفید. مردی با کت و شلوار خوشدوخت، زنی با چادر نماز. هر دو ایستاده بودند و جدی نگاه میکردند.
فاطمه خانم آلبوم را کشید به طرف خودش. با انگشت روی صورت مرد کشید. در دلش گفت: «حاجی... چشمات روشن، دخترت کجاس تا ببینه منِ علیل و تنها با کیا تو خونه تنهام؟»
همین طور در فکر فرو رفت...
سه سال پیش – همان خانه – همان اتاق
ویدا چمدان کوچکی دستش بود. مانتوی مشکی پوشیده بود و مقنعه مشکی اش را جلوی آینه مرتب میکرد.
فاطمه خانم روی همان تخت نشسته بود، همان گوشه، همان پتو، همان دستی که حالا میلرزید، آن موقع هم میلرزید. به ویدا گفت: «مگه چادر نداری؟»
ویدا همین طوری که دستی به ابروهایش میکشید جواب داد: «چرا مامان. دارم.»
ابرو بالا انداخت و پرسید: «پس چرا مانتو پوشیدی؟ هیچ کدوم از خواهرات مانتویی نیستن. تو چرا اینجوری میکنی؟»
ویدا یک لحظه مکث کرد و بعدش گفن «راحت ترم. سر و وضعمم که مرتبه و پوشیده است.»
فاطمه خانم نگاهش کرد. دخترش توی اتاق داشت راه میرفت، از کمد به چمدان، از چمدان به کمد. هر دو سه دقیقه یک بار چیزی یادش میآمد و برمیگشت.
چند لحظه بعد، ویدا همین طور که داشت درِ چمدان را میبست، گفت: «یه چیزی میگم ناراحت نشیا ... بقیه دخترات فقط وقتی میان اینجا و این محل، چادر میپوشن. برو به عکسای مسافرتا و شمال رفتن و این ور و اون ور رفتنشون دقت کن! نه خودشون چادر میپوشن نه دختراشون. بازم به من که جلوی تو و پشت سرت یه جور ام.»
فاطمه خانم دید ویدا قشنگ چمدان را نبسته. بلند شد و نشست کنارش و گفت: «ولش کن. بذار من جمع کنم. تو برو اون دو پلاستیک میوه را بیار بذار تو کیفت.»
ویدا خندید. گفت: «بذار خودم یاد بگیرم. گفتی میوه؟»
فاطمه خانم دوباره بلند شد. رفت سرِ گنجه اش. یک روسری را از لابهلای لباسها درآورد. قشنگ بود. رنگ روشن. به ویدا داد و گفت: «این رو بگذار تو ساکت. حداقل وقتی بیرون نیستی، اینقدر رنگ تیره نپوش. چیه همش شده سرمه ای و مشکی.»
ویدا روسری را گرفت. نگاهش کرد. لبخد زد. گفت: «گفتم الان میری چادر خودتو میاری و میندازی رو سرم و میگی باید با این بری!»
فاطمه خانم چیزی نگفت. برگشت روی تخت نشست. به خاطر این که کمتر حرص بخورد، عینکش را زد و مفاتیحش را برداشت.
طولی نکشید که ویدا چمدان را بست. کنار صندلی گذاشت. آمد کنار مادرش نشست. فاطمه خانم به دیوار تکیه داد و چشم از روی مفاتیح برنداشت.
«مامان...»
«چیه؟»
«ناراحتی؟»
فاطمه خانم نفسش را حبس کرد. بعد رها کرد: «نه. راضیم. هر کاری دوس داشت میکنه، آخرشم میپرسه ناراحتی؟»
ویدا دستش را گذاشت روی دست مادر: «میدونم راضی نیستی. صورتت معلومه. حداقل نگام کن.»
فاطمه خانم دستش را کشید. نه از سر بداخلاقی. از سر این که اگر دستش میماند، سدش میشکست و گریه میکرد. نفس عمیق کشید و گفت: «حتما یه خیری توش هست. من حریف تو نشدم. خدا کنه دخترت مثل خودت نشه.»
ویدا که نمیدانست مادرش دعاش کرد یا نفرین، لبخندی به لبش نشست و به چشمان مادر نگاه کرد. آرام گفت: «برمیگردم مامان.»
«کی؟ سه روز دیگه؟ سه سال دیگه؟»
ویدا جواب نداد.
فاطمه خانم به چمدان نگاه کرد. به عکسی که قابش روی طاقچه بود. عکس مرحوم پدر ویدا بود. آهی کشید و گفت: «همیشه گفتی میخوام خدمت کنم. فکر میکردم یعنی معلم میشی، پزشک میشی. نمیدونستم یعنی...»
«یعنی چی مامان؟»
ادامه
۹:۰۰
فاطمه خانم مکث کرد. «نمیدونم. خودم هنوز نفهمیدم این چه کاریه که حتی نمیدونم دانشکده اش کجاس؟»
ویدا دوباره دست مادر را گرفت. این بار محکمتر. فاطمه خانم دستش را نکشید و گفت: «مامان... من همیشه دوس داشتم این کارو داشته باشم.»
فاطمه خانم به صورت دخترش نگاه کرد. به همان چشمانی که هیچ وقت دروغ نمیگفتند، حتی اگر حرف بزنند. به دخترش گفت: «من پیر شدم. نمیفهمم این چیزا رو. فقط...»
اشک توی چشمهایش حلقه زد. قورتش داد. نمیخواست آخرین باری که دخترش را میبیند، گریه باشد. گفت: «فقط یه قول به من بده.»
ویدا با لحن مهربانانه گفت: «چی عزیزدلم؟»
مادر گفت: «مراقب خودت باش. فکر نکن درست کردن همه چیز، گردن تو هست. من دخترمو میخوام. سالمم میخوام. الان حریفت نمیشم و داری میری. اما حق دارم که ازت بخوام مراقب خودت باشی.»
ویدا خندید. نه از روی شوخی. جواب داد: «مامان... چشم.»
فاطمه خانم گفت: «من مادرتم. مادر تا ته خط با بچش میاد. اما تو نمیذاری بدونم ته خط کجاس و کجا داری میری؟»
ویدا هیچی نگفت. بلند شد. چمدان را برداشت. به طرف در رفت. فاطمه خانم از جا بلند شد. «ویدا...»ویدا برگشت.
فاطمه خانم جلو رفت. دو قدم. سه قدم. دستش را دراز کرد تا صورت دخترش را بگیرد. ویدا که در دلش غم دور شدن از مادرش بود، لبخند تلخی زد و قبل از بغل، خم شد که دست مادرش را ببوسد. فاطمه خانم دستش را عقب کشید و دخترش را مستقیم به آغوش کشید.
اینقدر محکم همدیگر را در آغوش گرفته بودند که نتوانستند همدیگر را ببوسند. دلشان نمیخواست گرمای آغوش مادر و دختری کم بشود.
تا این که صدای آیفون آمد. یهو از آغوش هم جدا شدند و ویدا فهمید که تاکسی آمده.
ویدا چند لحظه ایستاد. بعد کیف را از زمین برداشت. «قرصات طبق برنامه ای که نوشتم بخور مامان. به حرفای دختراتم گوش نده. هر وقت آش و حلوا آوردند، لطفا نگو نذر هست و ثواب داره و ضرر نداره. همش روغن داره. به خودت و به من رحم کن و به چیزای چرب، لب نزن!»
در را باز کرد. دم رفتنش دوباره برگشت و رو به مادرش گفت: «قول دادی که هی جلوی آبجی و داداشام نگی دلم واسه ویدا تنگ شده و چرا رفته و چرا دیر شد و چرا نیومد و این چیزاها. یادت باشه قربونت برم.»
سپس دوباره رو به مادرش ایستاد و یک بوسِ هوایی فرستاد و چشمکی دخترانه زد و رفت.
فاطمه خانم صدای قدمهایش را شنید. توی راهرو، از پلهها، توی حیاط. در که بسته شد، همه چیز ساکت شد.
تنها نشست. گفت: «یا زهرا... دستشو بگیر دختر پیغمبر... دیوونم کرده اما دختر خوبیه. ولش نکن حضرت زهرا...»
زمان حال – همان خانه – همان اتاق – ساعت ۰۶:۴۲
فاطمه خانم آلبوم را ورق زد. عکس بعدی؛ ویدا با لباس دبیرستان، موهای بلند بافته شده، کیف به دوش به چشمش خورد.. پشت عکس نوشته بود: «سال اول دبیرستان. ویدا».
با انگشت روی صورت دخترش کشید و در دل گفت: «انگار همین دیروز بود...»
صدای قدم آمد. در باز شد. تارخ وارد شد. حوله به گردنش بود، آب از موهای میچکید. همین طور که گوش هایش را پاک میکرد گفت: «عجب حمامی شد. حیف که دیگه عمرت به دنیا نیست و دختر کله شقّت تو رو به کارش فروخت.»
فاطمه خانم جواب نداد. آلبوم را بست. گذاشت کنارش.
تارخ آمد نشست روبرویش. این بار پاهایش را بیادبانه دراز نکرد. انگار یک کمی آرام شده بود. با لحن آرام تر پرسید: «دخترت کجاست؟ خونه دوست و آشناست؟»
فاطمه خانم به دیوار نگاه کرد. به قاب عکس شوهرش. به سقف. به هر جا که نگاه تارخ نباشد.
تارخ خندید. با لحن آرام اما عصبی گفت: «نکنه دوس داری خونه همه بچه هاتو شخم بزنم و برم بالا سرشون تا پیداش کنم. اونجاها برم، به اندازه الان مهربون نیستما.»
ادامه
ویدا دوباره دست مادر را گرفت. این بار محکمتر. فاطمه خانم دستش را نکشید و گفت: «مامان... من همیشه دوس داشتم این کارو داشته باشم.»
فاطمه خانم به صورت دخترش نگاه کرد. به همان چشمانی که هیچ وقت دروغ نمیگفتند، حتی اگر حرف بزنند. به دخترش گفت: «من پیر شدم. نمیفهمم این چیزا رو. فقط...»
اشک توی چشمهایش حلقه زد. قورتش داد. نمیخواست آخرین باری که دخترش را میبیند، گریه باشد. گفت: «فقط یه قول به من بده.»
ویدا با لحن مهربانانه گفت: «چی عزیزدلم؟»
مادر گفت: «مراقب خودت باش. فکر نکن درست کردن همه چیز، گردن تو هست. من دخترمو میخوام. سالمم میخوام. الان حریفت نمیشم و داری میری. اما حق دارم که ازت بخوام مراقب خودت باشی.»
ویدا خندید. نه از روی شوخی. جواب داد: «مامان... چشم.»
فاطمه خانم گفت: «من مادرتم. مادر تا ته خط با بچش میاد. اما تو نمیذاری بدونم ته خط کجاس و کجا داری میری؟»
ویدا هیچی نگفت. بلند شد. چمدان را برداشت. به طرف در رفت. فاطمه خانم از جا بلند شد. «ویدا...»ویدا برگشت.
فاطمه خانم جلو رفت. دو قدم. سه قدم. دستش را دراز کرد تا صورت دخترش را بگیرد. ویدا که در دلش غم دور شدن از مادرش بود، لبخند تلخی زد و قبل از بغل، خم شد که دست مادرش را ببوسد. فاطمه خانم دستش را عقب کشید و دخترش را مستقیم به آغوش کشید.
اینقدر محکم همدیگر را در آغوش گرفته بودند که نتوانستند همدیگر را ببوسند. دلشان نمیخواست گرمای آغوش مادر و دختری کم بشود.
تا این که صدای آیفون آمد. یهو از آغوش هم جدا شدند و ویدا فهمید که تاکسی آمده.
ویدا چند لحظه ایستاد. بعد کیف را از زمین برداشت. «قرصات طبق برنامه ای که نوشتم بخور مامان. به حرفای دختراتم گوش نده. هر وقت آش و حلوا آوردند، لطفا نگو نذر هست و ثواب داره و ضرر نداره. همش روغن داره. به خودت و به من رحم کن و به چیزای چرب، لب نزن!»
در را باز کرد. دم رفتنش دوباره برگشت و رو به مادرش گفت: «قول دادی که هی جلوی آبجی و داداشام نگی دلم واسه ویدا تنگ شده و چرا رفته و چرا دیر شد و چرا نیومد و این چیزاها. یادت باشه قربونت برم.»
سپس دوباره رو به مادرش ایستاد و یک بوسِ هوایی فرستاد و چشمکی دخترانه زد و رفت.
فاطمه خانم صدای قدمهایش را شنید. توی راهرو، از پلهها، توی حیاط. در که بسته شد، همه چیز ساکت شد.
تنها نشست. گفت: «یا زهرا... دستشو بگیر دختر پیغمبر... دیوونم کرده اما دختر خوبیه. ولش نکن حضرت زهرا...»
زمان حال – همان خانه – همان اتاق – ساعت ۰۶:۴۲
فاطمه خانم آلبوم را ورق زد. عکس بعدی؛ ویدا با لباس دبیرستان، موهای بلند بافته شده، کیف به دوش به چشمش خورد.. پشت عکس نوشته بود: «سال اول دبیرستان. ویدا».
با انگشت روی صورت دخترش کشید و در دل گفت: «انگار همین دیروز بود...»
صدای قدم آمد. در باز شد. تارخ وارد شد. حوله به گردنش بود، آب از موهای میچکید. همین طور که گوش هایش را پاک میکرد گفت: «عجب حمامی شد. حیف که دیگه عمرت به دنیا نیست و دختر کله شقّت تو رو به کارش فروخت.»
فاطمه خانم جواب نداد. آلبوم را بست. گذاشت کنارش.
تارخ آمد نشست روبرویش. این بار پاهایش را بیادبانه دراز نکرد. انگار یک کمی آرام شده بود. با لحن آرام تر پرسید: «دخترت کجاست؟ خونه دوست و آشناست؟»
فاطمه خانم به دیوار نگاه کرد. به قاب عکس شوهرش. به سقف. به هر جا که نگاه تارخ نباشد.
تارخ خندید. با لحن آرام اما عصبی گفت: «نکنه دوس داری خونه همه بچه هاتو شخم بزنم و برم بالا سرشون تا پیداش کنم. اونجاها برم، به اندازه الان مهربون نیستما.»
ادامه
۹:۰۰
فاطمه خانم باز هم چیزی نگفت. اما از بالا و پایین شدن شانه های پیرزن هنگام نفس کشیدن معلوم بود که دوباره آن ترس خیلی شدید آمده سراغش.
تارخ سیگارش را روشن کرد. این بار دود را به طرف خودش کشید. نه به طرف فاطمه خانم. گفت: «نمیدونم چرا بچه ات داره این کار رو میکنه.»
فاطمه خانم سرش را برگرداند. اول بار بود به تارخ نگاه میکرد. چشم توی چشم. سوالی خاص با لحنی خاص تر و مادرانه و ترسیده از تارخ پرسید: «تو بچه نداری؟»
تارخ یک لحظه جا خورد. فقط به فاطمه خانم خیره شد. جواب داد: «بچه چه فایده؟ وقتی بخواد اینجوری دست آدمو بذاره تو پوست گردو! الان تو که داری، خیلی بُرد کردی؟»
فاطمه خانم جواب نداد. فقط به دستش نگاه کرد. به ناخنهایش. به سیگاری که بین انگشتانش دود میکرد.
تارخ دوباره پرسید: «چی شد این سوالو پرسیدی؟»
فاطمه خانم نفس عمیقی کشید. پرسید: «مادر چطور؟ مادر داری؟»
تارخ سیگار را خاموش کرد. روی زیرسیگاری که نه، زیرسیگاری نبود، روی میله تخت فاطمه خانم. ته سیگار را فشار داد. بلند شد. به طرف در رفت. ایستاد. نفس کشید و گفت: «یادم نیست. ندیدمش. هیچ وقت.»
این را گفت و در را باز کرد و رفت.
فاطمه خانم تنها ماند. مگس هنوز بود. روی همان لبه تخت.
نگاه به آلبوم انداخت. به عکس ویدا. به عکس خودش با آن روسری گلگلی. به عکس شوهرش.
با خودش بغض کرد و در دلش گفت: «کجایی مادر؟ اگه برگشتی که بوست میکنم. اگرم نیومدی... خدا پشت و پناهت.»
اشک ریخت. روی صورتش، روی دستش، روی آلبوم. ادامه دارد...
کانال #حدادپور_جهرمی
@mohamadrezahadadpour
تارخ سیگارش را روشن کرد. این بار دود را به طرف خودش کشید. نه به طرف فاطمه خانم. گفت: «نمیدونم چرا بچه ات داره این کار رو میکنه.»
فاطمه خانم سرش را برگرداند. اول بار بود به تارخ نگاه میکرد. چشم توی چشم. سوالی خاص با لحنی خاص تر و مادرانه و ترسیده از تارخ پرسید: «تو بچه نداری؟»
تارخ یک لحظه جا خورد. فقط به فاطمه خانم خیره شد. جواب داد: «بچه چه فایده؟ وقتی بخواد اینجوری دست آدمو بذاره تو پوست گردو! الان تو که داری، خیلی بُرد کردی؟»
فاطمه خانم جواب نداد. فقط به دستش نگاه کرد. به ناخنهایش. به سیگاری که بین انگشتانش دود میکرد.
تارخ دوباره پرسید: «چی شد این سوالو پرسیدی؟»
فاطمه خانم نفس عمیقی کشید. پرسید: «مادر چطور؟ مادر داری؟»
تارخ سیگار را خاموش کرد. روی زیرسیگاری که نه، زیرسیگاری نبود، روی میله تخت فاطمه خانم. ته سیگار را فشار داد. بلند شد. به طرف در رفت. ایستاد. نفس کشید و گفت: «یادم نیست. ندیدمش. هیچ وقت.»
این را گفت و در را باز کرد و رفت.
فاطمه خانم تنها ماند. مگس هنوز بود. روی همان لبه تخت.
نگاه به آلبوم انداخت. به عکس ویدا. به عکس خودش با آن روسری گلگلی. به عکس شوهرش.
با خودش بغض کرد و در دلش گفت: «کجایی مادر؟ اگه برگشتی که بوست میکنم. اگرم نیومدی... خدا پشت و پناهت.»
اشک ریخت. روی صورتش، روی دستش، روی آلبوم. ادامه دارد...
@mohamadrezahadadpour
۹:۰۰
این جزئیات، باز و بسته شدن در، بال زدن مگس، نفس کشیدن ویدا، در روایت مدرن سه کارکرد موازی دارند:
۱. درام مدرن، برخلاف آثار کلاسیک که هر حرکت تابع پیرنگ بود، به «لحظات تهی» هم بها میدهد. این لحظات قرار نیست داستان را جلو ببرند؛ قرار است خواننده را در «حال» شخصیت فرو ببرند. وقتی ویدا در را میبندد، تو نباید فقط «بستن در» را ببینی. باید تنش در عضلات دستش، صدای خشک قفل، سکوت بعد از آن را حس کنی. این «فراوزن» روایت است.
۲. در تئوری روایتشناختی، هرچه نشانههای حسی غیرکارکردی (نه دیالوگ و نه عمل محرک) بیشتر باشند، جهان داستان «باوریپذیرتر» میشود. مگس بال میزند نه برای اینکه قرار باشد نماد مرگ یا پلیدی باشد، بلکه برای اینکه آن خانه خلوت و یا سوت و کور است. این نوع جزئیات، متن را از «گزارش رویداد» به «تجربه حسی» تبدیل میکند.
۳. در لحظات بحرانی، هرچه سرعت عمل شخصیت بالا میرود، نویسنده حرفهای زمان روایت را پایین میآورد. ویدا که میدود، منیره که نگاه میکند، مگس که بال میزند، اینها «زمان ذهنی» را گسترش میدهند. مخاطب در این ثانیههای کشدار، استرس را نه در سطح پیرنگ، بلکه در سطح تنفس خودش حس میکند.
در روایت «واقعگرای ناخالص»، مرز بین «پیرنگ» و «فضا» از بین میرود. درِ ماشین فقط یک شیء نیست؛ بار معناییاش را از تکرار و همجواری با کنشهای شخصیت میگیرد. مگس هم فقط یک حشره نیست. مگس، «راوی خاموش» است.
#تا_هفت_صبح_فردا
محمدرضا حدادپور جهرمی
@mohamadrezahadadpour
۱. درام مدرن، برخلاف آثار کلاسیک که هر حرکت تابع پیرنگ بود، به «لحظات تهی» هم بها میدهد. این لحظات قرار نیست داستان را جلو ببرند؛ قرار است خواننده را در «حال» شخصیت فرو ببرند. وقتی ویدا در را میبندد، تو نباید فقط «بستن در» را ببینی. باید تنش در عضلات دستش، صدای خشک قفل، سکوت بعد از آن را حس کنی. این «فراوزن» روایت است.
۲. در تئوری روایتشناختی، هرچه نشانههای حسی غیرکارکردی (نه دیالوگ و نه عمل محرک) بیشتر باشند، جهان داستان «باوریپذیرتر» میشود. مگس بال میزند نه برای اینکه قرار باشد نماد مرگ یا پلیدی باشد، بلکه برای اینکه آن خانه خلوت و یا سوت و کور است. این نوع جزئیات، متن را از «گزارش رویداد» به «تجربه حسی» تبدیل میکند.
۳. در لحظات بحرانی، هرچه سرعت عمل شخصیت بالا میرود، نویسنده حرفهای زمان روایت را پایین میآورد. ویدا که میدود، منیره که نگاه میکند، مگس که بال میزند، اینها «زمان ذهنی» را گسترش میدهند. مخاطب در این ثانیههای کشدار، استرس را نه در سطح پیرنگ، بلکه در سطح تنفس خودش حس میکند.
@mohamadrezahadadpour
۹:۰۱
محمدرضا حدادپور جهرمی
این جزئیات، باز و بسته شدن در، بال زدن مگس، نفس کشیدن ویدا، در روایت مدرن سه کارکرد موازی دارند: ۱. درام مدرن، برخلاف آثار کلاسیک که هر حرکت تابع پیرنگ بود، به «لحظات تهی» هم بها میدهد. این لحظات قرار نیست داستان را جلو ببرند؛ قرار است خواننده را در «حال» شخصیت فرو ببرند. وقتی ویدا در را میبندد، تو نباید فقط «بستن در» را ببینی. باید تنش در عضلات دستش، صدای خشک قفل، سکوت بعد از آن را حس کنی. این «فراوزن» روایت است. ۲. در تئوری روایتشناختی، هرچه نشانههای حسی غیرکارکردی (نه دیالوگ و نه عمل محرک) بیشتر باشند، جهان داستان «باوریپذیرتر» میشود. مگس بال میزند نه برای اینکه قرار باشد نماد مرگ یا پلیدی باشد، بلکه برای اینکه آن خانه خلوت و یا سوت و کور است. این نوع جزئیات، متن را از «گزارش رویداد» به «تجربه حسی» تبدیل میکند. ۳. در لحظات بحرانی، هرچه سرعت عمل شخصیت بالا میرود، نویسنده حرفهای زمان روایت را پایین میآورد. ویدا که میدود، منیره که نگاه میکند، مگس که بال میزند، اینها «زمان ذهنی» را گسترش میدهند. مخاطب در این ثانیههای کشدار، استرس را نه در سطح پیرنگ، بلکه در سطح تنفس خودش حس میکند.
در روایت «واقعگرای ناخالص»، مرز بین «پیرنگ» و «فضا» از بین میرود. درِ ماشین فقط یک شیء نیست؛ بار معناییاش را از تکرار و همجواری با کنشهای شخصیت میگیرد. مگس هم فقط یک حشره نیست. مگس، «راوی خاموش» است.
#تا_هفت_صبح_فردا
محمدرضا حدادپور جهرمی @mohamadrezahadadpour
اینم بگم بد نیست؛ در موسیقی، سکوت بین نتهاست که آهنگ را ماندگار میکند، نه خود نتها. در داستان هم، آن جایی که شخصیت نفس میکشد، جایی که مگس بال میزند، جایی که در بسته میشود، آن لحظات، خواننده را به درون ماجرا میبرد. از دور تماشاچی نیست، بلکه در پوست قهرمان میگنجد.اگر فقط برویم از انفجار به انفجار، از تعقیب به تعقیب، خواننده خسته میشود. اما وقتی ویدا مینشیند، نفس میکشد، به مادرش فکر میکند، آن وقت است که خواننده احساس میکند، نه فقط میبیند.پس این جزئیات، تزئین نیست. بلکه اسکلت نامرئی داستان است.
۹:۰۱
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
در مجلس روضه امام حسین علیه السلام به یادتان هستم.
۹:۰۲
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
قسمت بیستم
️«قسمت آخر فصل اول»
#تا_هفت_صبح_فردا
#حدادپور_جهرمی
تقدیم به ارواح مطهر شهدای امنیت صلوات
تقدیم به ارواح مطهر شهدای امنیت صلوات
۲۱:۱۷
بسم الله الرحمن الرحیم
#تا_هفت_صبح_فردا
محمدرضا حدادپور جهرمی
قسمت بیستم
بوی خاک و باروت را جمع کنید با سر و صدای انواع ماشین و موتور. سپس ضرب کنید در دویدن و استرس ملت. به توانِ دستپاچگی همه و به هم ریختن اوضاع و احوال یک شهر، علی الخصوص محله و خیابانی که وقتی مردم صدای مهیب و لرزش موج انفجار را شنیده باشند، از زمین و زمان میریزند بیرون و هر کسی به طرفی میدود. معمولا همه فکر میکنند قرار است دوباره همانجا را بزنند. به خاطر همین، فقط دلشان میخواهد یک جوری از آن محل دور شوند. خانه و زندگیشان را بگذارند و بروند به جایی که معلوم نیست چند دقیقه بعد، آنجا را موشک باران نکنند.
وسط آن قیامت، برای اولین بار و وسط ماموریتی بدون حکم مکتوب، دلت به حال مادرت که با دو سه چهار پنج شش تا تروریست مسلح در خانه تنهاست و معلوم نیست که چه بلاها سرش آورده باشند، بسوزد و چاره ای هم نداشته باشی.
حالا مثلا چاره ای هم اگر داشت، مگر حریف آن تعداد تروریست مسلح میشد؟ گیرم حریفشان هم بشود، آنها یک چیز از سلاح و فشنگ و آتش مهم تر در اختیار داشتند که ویدا که جای خود دارد، همه را زمینگیر میکند. و آن یک چیز، مادرش بود.
آنها مادرش را در اختیار داشتند. و این طرف ویدا چه داشت؟ هیچی! سه تا تروریست علمی و فوق حرفه ای که یکیشان زن زائو بود و خونریزی کرد و ماشین و همه جا را به خون و گند و گه کشید. دو نفر دیگرشان هم از آن یکی خطرناکتر! اینقدر که حتی تارخ و پدرش به ویدا گفتند یا زنده تحویلشان بده و یا جنازه های آنان را نشانمان بده و خودت و مادرت را خلاص کن!
از ته خیابانِ منتهی به بیمارستان و محل انفجار تا سر چارراه، شاید دو سه دقیقه نبود. اما همان دو سه دقیقه، ویدا به اندازه مثنوی هفتاد من کاغذ با خودش حرف زد و دو دو تا چهار تا کرد؛
«من چه گناهی کردم که باید بیست سی ساعت نخوابم؟ کاش فقط نخوابیده بودم. چه گناهی کردم که سال اول جذبم، ماموریت اولم، شب اول، باید وسط جنگ ایران و اسرائیل باشه و به اندازه خاطرات هفت هشت تا مامور با سی چهل سال سابقه کار، فقط در عرض یک شب تا صبح، این همه بلا سرم بیاد؟»
این از ذهنش گذشت و یهو یک موتور اسنپی از فرعی آمد بیرون و نزدیک بود با ویدا تصادف کند اما بخیر گذشت. ویدا دستش را گذاشت روی بوق و «مگه کوری مرتیکه عوضی! اگه زده بودمت و لهت کرده بودم، هفتاد تا صاحاب پیدا میکردی! برو گم شو اون ور تا شرّت گردنم نیفتاده» را با امتداد بوق به خورد آن موتوری داد و گاز داد و از او گذشت و رفت.
«انگار آدم قحطیه که تو اون سیستم عریض و طویل، به یه دختر جوونِ با یک سال سابقه کار که هنوز تبدیل وضعیت نشده، سه تا تروریست میدن و میگن تا صبح مراقبشون باش و ساعت هفت صبح بیا فلان خراب شده تا تحویل بگیریم! حالا اگه اون شب راننده نبودم و خیلی آدم محوری و مهمی بودم، زورم نمیومد. خیر سرم راننده بودم و باید حواسم به درِ پشتی بود که کسی در نره! دیگه نگفته بودن اگه اتفاقی افتاد، گردن خودته و تا صبح باید سگ لرز بزنی و چشم رو هم نذاری!»
در همین افکار بود که یهو صدای سردِ منیره، خاطرش را آزرد: «چیکار میکنی حالا؟ ده دقیقه بیشتر وقت نداری. تصمیم نگرفتی؟!»
ویدا که از سر شب دلش میخواست دو سه تا مشت دیگر را حرامِ چک و پوز آن عفریته کند، در ذهنش گردن منیره را گرفت و همین طور که دستش را روی فرمان فشار داد و ناخنش در پلاستیک اطراف فرمان فرو میرفت، در ذهنش به او گفت: «خفه خون بگیر! کم درد و غم و بدبختی دارم که تویِ عوضیِ بچه کُشِ زنِ حامله ناقص کن، رو اعصابم راه میری؟! کاش همون دیشب دَک و دنده ات خرد کرده بودم که نای حرف زدن و رو اعصابم رفتن نداشته باشی. عنتر حواسش به شوهر و زندگیش نیس و مَردش مثل سگ ازش میترسه، تقصیرشو میندازه گردن یکی دیگه و قرص میندازه ته حلقِ مهسا!»
چشمی نفس عمیقی کشید و گفت: «من دیگه هیچی برام مهم نیست. حداقل یک کلمه بگو مهسا چی شد؟»
ویدا دیگر حوصله شنیدن صدای چشمی بی عرضه را نداشت. یک مشت آرام به دنده زد و همه حرفها را در یک بازدم خلاصه کرد که یهو گوشی زنگ خورد. شماره مادرش بود.
کاش همه مسیر را به واگویه های ذهنی اش میگذراند و مجبور نبود آن تماس را جواب بدهد. وقتی زنگ میزدند و با خودش یکی به دو میکرد که جواب بدهد یا نه؟ چشمش میخورد به آینه و صورت منیره، یک برق از چشم منیره و یک لبخند محو روی لبان منیره مینشست که همان بیشتر اعصابش را به هم میریخت.
ادامه
قسمت بیستم
بوی خاک و باروت را جمع کنید با سر و صدای انواع ماشین و موتور. سپس ضرب کنید در دویدن و استرس ملت. به توانِ دستپاچگی همه و به هم ریختن اوضاع و احوال یک شهر، علی الخصوص محله و خیابانی که وقتی مردم صدای مهیب و لرزش موج انفجار را شنیده باشند، از زمین و زمان میریزند بیرون و هر کسی به طرفی میدود. معمولا همه فکر میکنند قرار است دوباره همانجا را بزنند. به خاطر همین، فقط دلشان میخواهد یک جوری از آن محل دور شوند. خانه و زندگیشان را بگذارند و بروند به جایی که معلوم نیست چند دقیقه بعد، آنجا را موشک باران نکنند.
وسط آن قیامت، برای اولین بار و وسط ماموریتی بدون حکم مکتوب، دلت به حال مادرت که با دو سه چهار پنج شش تا تروریست مسلح در خانه تنهاست و معلوم نیست که چه بلاها سرش آورده باشند، بسوزد و چاره ای هم نداشته باشی.
حالا مثلا چاره ای هم اگر داشت، مگر حریف آن تعداد تروریست مسلح میشد؟ گیرم حریفشان هم بشود، آنها یک چیز از سلاح و فشنگ و آتش مهم تر در اختیار داشتند که ویدا که جای خود دارد، همه را زمینگیر میکند. و آن یک چیز، مادرش بود.
آنها مادرش را در اختیار داشتند. و این طرف ویدا چه داشت؟ هیچی! سه تا تروریست علمی و فوق حرفه ای که یکیشان زن زائو بود و خونریزی کرد و ماشین و همه جا را به خون و گند و گه کشید. دو نفر دیگرشان هم از آن یکی خطرناکتر! اینقدر که حتی تارخ و پدرش به ویدا گفتند یا زنده تحویلشان بده و یا جنازه های آنان را نشانمان بده و خودت و مادرت را خلاص کن!
از ته خیابانِ منتهی به بیمارستان و محل انفجار تا سر چارراه، شاید دو سه دقیقه نبود. اما همان دو سه دقیقه، ویدا به اندازه مثنوی هفتاد من کاغذ با خودش حرف زد و دو دو تا چهار تا کرد؛
«من چه گناهی کردم که باید بیست سی ساعت نخوابم؟ کاش فقط نخوابیده بودم. چه گناهی کردم که سال اول جذبم، ماموریت اولم، شب اول، باید وسط جنگ ایران و اسرائیل باشه و به اندازه خاطرات هفت هشت تا مامور با سی چهل سال سابقه کار، فقط در عرض یک شب تا صبح، این همه بلا سرم بیاد؟»
این از ذهنش گذشت و یهو یک موتور اسنپی از فرعی آمد بیرون و نزدیک بود با ویدا تصادف کند اما بخیر گذشت. ویدا دستش را گذاشت روی بوق و «مگه کوری مرتیکه عوضی! اگه زده بودمت و لهت کرده بودم، هفتاد تا صاحاب پیدا میکردی! برو گم شو اون ور تا شرّت گردنم نیفتاده» را با امتداد بوق به خورد آن موتوری داد و گاز داد و از او گذشت و رفت.
«انگار آدم قحطیه که تو اون سیستم عریض و طویل، به یه دختر جوونِ با یک سال سابقه کار که هنوز تبدیل وضعیت نشده، سه تا تروریست میدن و میگن تا صبح مراقبشون باش و ساعت هفت صبح بیا فلان خراب شده تا تحویل بگیریم! حالا اگه اون شب راننده نبودم و خیلی آدم محوری و مهمی بودم، زورم نمیومد. خیر سرم راننده بودم و باید حواسم به درِ پشتی بود که کسی در نره! دیگه نگفته بودن اگه اتفاقی افتاد، گردن خودته و تا صبح باید سگ لرز بزنی و چشم رو هم نذاری!»
در همین افکار بود که یهو صدای سردِ منیره، خاطرش را آزرد: «چیکار میکنی حالا؟ ده دقیقه بیشتر وقت نداری. تصمیم نگرفتی؟!»
ویدا که از سر شب دلش میخواست دو سه تا مشت دیگر را حرامِ چک و پوز آن عفریته کند، در ذهنش گردن منیره را گرفت و همین طور که دستش را روی فرمان فشار داد و ناخنش در پلاستیک اطراف فرمان فرو میرفت، در ذهنش به او گفت: «خفه خون بگیر! کم درد و غم و بدبختی دارم که تویِ عوضیِ بچه کُشِ زنِ حامله ناقص کن، رو اعصابم راه میری؟! کاش همون دیشب دَک و دنده ات خرد کرده بودم که نای حرف زدن و رو اعصابم رفتن نداشته باشی. عنتر حواسش به شوهر و زندگیش نیس و مَردش مثل سگ ازش میترسه، تقصیرشو میندازه گردن یکی دیگه و قرص میندازه ته حلقِ مهسا!»
چشمی نفس عمیقی کشید و گفت: «من دیگه هیچی برام مهم نیست. حداقل یک کلمه بگو مهسا چی شد؟»
ویدا دیگر حوصله شنیدن صدای چشمی بی عرضه را نداشت. یک مشت آرام به دنده زد و همه حرفها را در یک بازدم خلاصه کرد که یهو گوشی زنگ خورد. شماره مادرش بود.
کاش همه مسیر را به واگویه های ذهنی اش میگذراند و مجبور نبود آن تماس را جواب بدهد. وقتی زنگ میزدند و با خودش یکی به دو میکرد که جواب بدهد یا نه؟ چشمش میخورد به آینه و صورت منیره، یک برق از چشم منیره و یک لبخند محو روی لبان منیره مینشست که همان بیشتر اعصابش را به هم میریخت.
ادامه
۲۱:۱۷
گوشی را برداشت. اما تا کنار گوشش گرفت، صورتش به بلندگوی تماس برخورد کرد و صدای فاطمه خانم در ماشین پیچید؛
«الو ... مادر...» فاطمه خانم این را با صدای گریه بلند و ناله و فشار زیادی که در حال تحملش بود میگفت.ادامه داد: «الو ویدا جان ... مادر ... این با کفش، پا گذاشته رو سرم و داره فشار میده...»
ویدا تا این را شنید، گوشی از دستش افتاد. دست چپش که فرمان ماشین را گرفته بود، شروع کرد به لرزیدن. زبانش بند آمد. تصور پا گذاشتن یک مرد غریبه با کفش روی سر مادرِ پیرِ نمازخوان و نجس و طاهر رعایت کُنَش، او را تا مرز دیوانه شدن و استیصال جلو برد.
صدای فاطمه خانم بدتر و بلندتر و جانسوزتر شد: «ویدا دارم خفه میشم. ویدا یه کاری کن! ویدا ... ویدا داره پاشو میاره رو صورتم ... » این را که گفت، صدایش قطع شد. معلوم بود که اینقدر محکم به صورتش فشار آورده که دیگر توان حرف زدن و شاید هم توان نفس کشیدن را از او سلب کرده.
گوشی از دست ویدا افتاده بود پایین. یعنی کنار پای ویدا و ترمز. به خاطر همین، صدا را چشمی و منیره هم میشنیدند.
تارخ آمد پشت خط: «ببخشید ویدا جون! مامانت دیگه نمیتونه حرف بزنه» صدای ناله های دردناک فاطمه خانم به گوش میرسید. تارخ ادامه داد: «چون الان پام روی گلوش گذاشتم و دارم میچِلونمش.»
ویدا رسید به چهارراه و آن را رد کرد و افتاد تو خیابانی که ... یکی آمد پشت خط. وسط صدای ناله مادرش و صدای خنده و روی اعصابِ تارخ، بوق تماس از همان شماره بالادستی ویدا به گوش میرسید.
ویدا با بدبختی خم شد و گوشی را از کف ماشین برداشت. مانده بود به مافوقش وصل بشود و یا صدای مادرش را بشنود؟!
چشمش به ساعت ماشین افتاد؛
7:00
ساعت هفت بود. سر همان ساعتی که قرار بود تماس بگیرند و محل قرار و خانه امن بعدی را بگویند و ویدا برود و آنها را تحویل بدهد.
اگر آن تماس را جواب نمیداد، ولو به قیمت قطع شدن ارتباط با تارخ، ممکن بود دیگر نتواند هم صحبت مافوقش بشود. چرا که قرارشان این بود که اگر تماس اول جواب ندهد ... هر چه فکرش کرد، دید یادش نمی آید که اگر تماس اول را جواب بدهد و یا پشت خط نگه دارد، چه معنی میدهد؟ اصلا صدای شکنجه مادر کسی اجازه نمیدهد انسان فکر کند چه برسد که یک مشت رمرز و رموز را به خاطر آورد.
اما انگشتش را کشید روی دایره سبز رنگ گوشی و تماس مافوقش را جواب داد؛
-الو
-سلام. اعلام وضعیت!
-سلام. سامعِ 114
-از کدام مقر؟
-مقر شهیده 233
-خدا قوت. تشریف ببرید خیابان شهید شاهرودی. نبش فرعی دوم. نزدیک موقعیت الانتون هست. سمتِ...
که دوباره شماره مادرش را دید. تارخ دست بردار نبود. ویدا دوباره انگشتش را روی دایره سبز کشید و تماس وصل شد و ادامه آدرس را نشنید.
اینبار صدای تارخ بود. گفت: «داره تموم میشه. دیگه اون سه تا واسم مهم نیست. بزن بکش. یا برو تحویلشون بده. بعدشم بیا جنازه مادرتو بردار. فقط زنگ زدم بگم...
که ویدا حرفش را قطع کرد. تا گفت «نه!» منیره یک تکان به خودش داد و متوجه شد که ویدا میخواهد با تارخ حرف بزند.
تارخ خیلی ریلکس و عادی گفت: «چی نه؟! میگم تمومه، میگی نه؟»
ویدا که یک چشمش اشک بود و یک چشمش خون، در حال نزدیک شدن به فرعی دومِ خیابان شاهرودی بود. نخواست صدای گلوی گرفته و گریه و شکستنش را بشنوند. دو سه بار آب دهانش را محکم قورت داد. یک نفس عمیق کشید. منیره و چشمی هر لحظه چشمشان گرد و گردتر میشد و میخواستند بدانند ویدا چه میخواهد بگوید؟
تارخ دوباره پرسید: «چیزی میخواستی بگی؟»
ویدا دوباره نفس کشید و در حالی که به آرامی از سر نبش فرعی دوم خیابان شاهرودی میگذشت، گفت: «باشه. قبول. اما باید صدای مادرمو بشنوم!»
ادامه
«الو ... مادر...» فاطمه خانم این را با صدای گریه بلند و ناله و فشار زیادی که در حال تحملش بود میگفت.ادامه داد: «الو ویدا جان ... مادر ... این با کفش، پا گذاشته رو سرم و داره فشار میده...»
ویدا تا این را شنید، گوشی از دستش افتاد. دست چپش که فرمان ماشین را گرفته بود، شروع کرد به لرزیدن. زبانش بند آمد. تصور پا گذاشتن یک مرد غریبه با کفش روی سر مادرِ پیرِ نمازخوان و نجس و طاهر رعایت کُنَش، او را تا مرز دیوانه شدن و استیصال جلو برد.
صدای فاطمه خانم بدتر و بلندتر و جانسوزتر شد: «ویدا دارم خفه میشم. ویدا یه کاری کن! ویدا ... ویدا داره پاشو میاره رو صورتم ... » این را که گفت، صدایش قطع شد. معلوم بود که اینقدر محکم به صورتش فشار آورده که دیگر توان حرف زدن و شاید هم توان نفس کشیدن را از او سلب کرده.
گوشی از دست ویدا افتاده بود پایین. یعنی کنار پای ویدا و ترمز. به خاطر همین، صدا را چشمی و منیره هم میشنیدند.
تارخ آمد پشت خط: «ببخشید ویدا جون! مامانت دیگه نمیتونه حرف بزنه» صدای ناله های دردناک فاطمه خانم به گوش میرسید. تارخ ادامه داد: «چون الان پام روی گلوش گذاشتم و دارم میچِلونمش.»
ویدا رسید به چهارراه و آن را رد کرد و افتاد تو خیابانی که ... یکی آمد پشت خط. وسط صدای ناله مادرش و صدای خنده و روی اعصابِ تارخ، بوق تماس از همان شماره بالادستی ویدا به گوش میرسید.
ویدا با بدبختی خم شد و گوشی را از کف ماشین برداشت. مانده بود به مافوقش وصل بشود و یا صدای مادرش را بشنود؟!
چشمش به ساعت ماشین افتاد؛
7:00
ساعت هفت بود. سر همان ساعتی که قرار بود تماس بگیرند و محل قرار و خانه امن بعدی را بگویند و ویدا برود و آنها را تحویل بدهد.
اگر آن تماس را جواب نمیداد، ولو به قیمت قطع شدن ارتباط با تارخ، ممکن بود دیگر نتواند هم صحبت مافوقش بشود. چرا که قرارشان این بود که اگر تماس اول جواب ندهد ... هر چه فکرش کرد، دید یادش نمی آید که اگر تماس اول را جواب بدهد و یا پشت خط نگه دارد، چه معنی میدهد؟ اصلا صدای شکنجه مادر کسی اجازه نمیدهد انسان فکر کند چه برسد که یک مشت رمرز و رموز را به خاطر آورد.
اما انگشتش را کشید روی دایره سبز رنگ گوشی و تماس مافوقش را جواب داد؛
-الو
-سلام. اعلام وضعیت!
-سلام. سامعِ 114
-از کدام مقر؟
-مقر شهیده 233
-خدا قوت. تشریف ببرید خیابان شهید شاهرودی. نبش فرعی دوم. نزدیک موقعیت الانتون هست. سمتِ...
که دوباره شماره مادرش را دید. تارخ دست بردار نبود. ویدا دوباره انگشتش را روی دایره سبز کشید و تماس وصل شد و ادامه آدرس را نشنید.
اینبار صدای تارخ بود. گفت: «داره تموم میشه. دیگه اون سه تا واسم مهم نیست. بزن بکش. یا برو تحویلشون بده. بعدشم بیا جنازه مادرتو بردار. فقط زنگ زدم بگم...
که ویدا حرفش را قطع کرد. تا گفت «نه!» منیره یک تکان به خودش داد و متوجه شد که ویدا میخواهد با تارخ حرف بزند.
تارخ خیلی ریلکس و عادی گفت: «چی نه؟! میگم تمومه، میگی نه؟»
ویدا که یک چشمش اشک بود و یک چشمش خون، در حال نزدیک شدن به فرعی دومِ خیابان شاهرودی بود. نخواست صدای گلوی گرفته و گریه و شکستنش را بشنوند. دو سه بار آب دهانش را محکم قورت داد. یک نفس عمیق کشید. منیره و چشمی هر لحظه چشمشان گرد و گردتر میشد و میخواستند بدانند ویدا چه میخواهد بگوید؟
تارخ دوباره پرسید: «چیزی میخواستی بگی؟»
ویدا دوباره نفس کشید و در حالی که به آرامی از سر نبش فرعی دوم خیابان شاهرودی میگذشت، گفت: «باشه. قبول. اما باید صدای مادرمو بشنوم!»
ادامه
۲۱:۱۷
تا ویدا این حرف را زد، چشمی به منیره نگاه اندخت و منیره هم نگاهی سیاسانه به چشمی و سپس به ویدا انداخت.
ویدا ادامه داد: «اول صدای مادرم!»
تا این را گفت، صدای سرفه و ناله مادرش دوباره بلند شد. بعد از چند لحظه گوشی را گرفتند جلوی دهانش. مادرش نیمه نفسی کشید و به زور گفت: «الو ... ویدا ... ویدا کمک ... به داد مادرت برس ... پاش گذاشته رو قفسه سینه ام! الهی پاش بشکنه به حق مرتضی علی!»
ویدا دوباره مشتش را گره کرد و به ران پایش کوبید. تارخ گفت: «الو ... اینم از مامانت. حله؟»
ویدا که خون، خونش را میخورد گفت: «آره. حله. محل قرار با من. مامانمو بیارین پارک سر کوچه مادرم. بیارین بغل بانک ملی کنارش.»
تارخ مثلا خواست خوشمزگی کند. پرسید: «تشریف نمیارین منزل مادرتون؟ بیا دور هم باشیم.»
ویدا گفت: «همین که گفتم. تا یک ربع دیگه اونجام.» این را گفت و قطع کرد.
منیره احساس پیروزی میکرد. چشمی حس آزادی داشت. اما ویدا اصلا حس خوبی نداشت. اینقدر حس بدی داشت که دیگر حتی به تماس مجدد مافوقش جواب نداد و گوشی را از دسترس خارج کرد.
7:19 صبح – بین بانک و پارک
وقتی ماشین ویدا رسید، ماشین تارخ و نوچه هایش رسیده بودند. تارخ قصد نداشت معامله را به هم بزند. به خاطر همین، تا دید ماشین ویدا رسید، هیچ کس از ماشین پیاده نشد. فقط کچل پیاده شد و در ماشین را باز کرد و مادر ویدا را از ماشین پیاده کرد.
تارخ هم از آن در دیگر پیاده شد. .ویدا اولش پیاده نشد. اما تا چشمش به مادرش خورد، پیاده شد اما چسبید به ماشین خودش. تارخ قدم قدم در حالی که دست فاطمه خانم را گرفته بود، از عرض خیابان شلوغ رد شد تا به ویدا و ماشینش رسید.
تا ویدا به مادرش رسید، هر دو بغل باز کردند و چند ثانیه در کنار تارخ همدیگر را در آغوش گرفتند. فاطمه خانم اشکش سرازیر بود اما ویدا خودش را کنترل کرد تا تارخ گریه اش را نبیند. دختر و مادری تا میتوانستند همدیگر را بوسیدند.
سپس ویدا مادرش را سوار کرد. جلو نشاند. بعد از آن، رو به تارخ کرد. کلید دستبند چشمی و منیره را کف دستش، جلوی تارخ گرفت.
اما ...
تارخ بچه گرگی بود که هم دلش میخواست بازی کند و هم به وقتش، حتی از دهانش خون گرگان دیگر چکیده بشود.
لبخندی زد و در حالی که از پشت عینک سیاهش به منیره و چشمی چشم دوخته بود، گفت: «لازمشون ندارم. واسه خودت. شاید تو لازمت بشه.»
این را گفت و دست کرد و از کنار کُتش یک کلت با صداخفه کن درآورد و جلوی چشم ویدا و مادرش، یک گلوله وسط پیشانی چشمی و یک گلوله هم وسط پیشانی منیره خالی کرد!
خون روی شیشه ماشین و پشت روسری فاطمه خانم و صندلی و همه جا پاشید.
تارخ این کار را کرد و خیلی عادی و بدون توجه هیچ عابر پیاده ای، کلتش را به جیبش برگرداند و وسط بهت و چشمان گرد شده ویدا از عرض خیابان رد شد و سوار ماشینش شد و رفت.
الان ویدا مانده بود و دو تا جنازه...
و البته یک مادر آسیب دیده...
و از همه بدتر، مافوقِ منتظر که کد سامع 114 دریافت کرده و خیالش راحت است که الان مامورش با متهمان سالم و زنده به خانه امن دوم میرود!
بیچاره بود، رسما بدبخت هم شد!
««پایان فصل اول»»
ادامه دارد...
کانال #حدادپور_جهرمی
@mohamadrezahadadpour
ویدا ادامه داد: «اول صدای مادرم!»
تا این را گفت، صدای سرفه و ناله مادرش دوباره بلند شد. بعد از چند لحظه گوشی را گرفتند جلوی دهانش. مادرش نیمه نفسی کشید و به زور گفت: «الو ... ویدا ... ویدا کمک ... به داد مادرت برس ... پاش گذاشته رو قفسه سینه ام! الهی پاش بشکنه به حق مرتضی علی!»
ویدا دوباره مشتش را گره کرد و به ران پایش کوبید. تارخ گفت: «الو ... اینم از مامانت. حله؟»
ویدا که خون، خونش را میخورد گفت: «آره. حله. محل قرار با من. مامانمو بیارین پارک سر کوچه مادرم. بیارین بغل بانک ملی کنارش.»
تارخ مثلا خواست خوشمزگی کند. پرسید: «تشریف نمیارین منزل مادرتون؟ بیا دور هم باشیم.»
ویدا گفت: «همین که گفتم. تا یک ربع دیگه اونجام.» این را گفت و قطع کرد.
منیره احساس پیروزی میکرد. چشمی حس آزادی داشت. اما ویدا اصلا حس خوبی نداشت. اینقدر حس بدی داشت که دیگر حتی به تماس مجدد مافوقش جواب نداد و گوشی را از دسترس خارج کرد.
7:19 صبح – بین بانک و پارک
وقتی ماشین ویدا رسید، ماشین تارخ و نوچه هایش رسیده بودند. تارخ قصد نداشت معامله را به هم بزند. به خاطر همین، تا دید ماشین ویدا رسید، هیچ کس از ماشین پیاده نشد. فقط کچل پیاده شد و در ماشین را باز کرد و مادر ویدا را از ماشین پیاده کرد.
تارخ هم از آن در دیگر پیاده شد. .ویدا اولش پیاده نشد. اما تا چشمش به مادرش خورد، پیاده شد اما چسبید به ماشین خودش. تارخ قدم قدم در حالی که دست فاطمه خانم را گرفته بود، از عرض خیابان شلوغ رد شد تا به ویدا و ماشینش رسید.
تا ویدا به مادرش رسید، هر دو بغل باز کردند و چند ثانیه در کنار تارخ همدیگر را در آغوش گرفتند. فاطمه خانم اشکش سرازیر بود اما ویدا خودش را کنترل کرد تا تارخ گریه اش را نبیند. دختر و مادری تا میتوانستند همدیگر را بوسیدند.
سپس ویدا مادرش را سوار کرد. جلو نشاند. بعد از آن، رو به تارخ کرد. کلید دستبند چشمی و منیره را کف دستش، جلوی تارخ گرفت.
اما ...
تارخ بچه گرگی بود که هم دلش میخواست بازی کند و هم به وقتش، حتی از دهانش خون گرگان دیگر چکیده بشود.
لبخندی زد و در حالی که از پشت عینک سیاهش به منیره و چشمی چشم دوخته بود، گفت: «لازمشون ندارم. واسه خودت. شاید تو لازمت بشه.»
این را گفت و دست کرد و از کنار کُتش یک کلت با صداخفه کن درآورد و جلوی چشم ویدا و مادرش، یک گلوله وسط پیشانی چشمی و یک گلوله هم وسط پیشانی منیره خالی کرد!
خون روی شیشه ماشین و پشت روسری فاطمه خانم و صندلی و همه جا پاشید.
تارخ این کار را کرد و خیلی عادی و بدون توجه هیچ عابر پیاده ای، کلتش را به جیبش برگرداند و وسط بهت و چشمان گرد شده ویدا از عرض خیابان رد شد و سوار ماشینش شد و رفت.
الان ویدا مانده بود و دو تا جنازه...
و البته یک مادر آسیب دیده...
و از همه بدتر، مافوقِ منتظر که کد سامع 114 دریافت کرده و خیالش راحت است که الان مامورش با متهمان سالم و زنده به خانه امن دوم میرود!
بیچاره بود، رسما بدبخت هم شد!
ادامه دارد...
@mohamadrezahadadpour
۲۱:۱۸
انتشار فصل دوم
انشاءالله، از سوم خرداد
انشاءالله، از سوم خرداد
۲۱:۲۹
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
۲۲:۴۰