بله | کانال دلنوشته های یک طلبه
عکس پروفایل دلنوشته های یک طلبهد

دلنوشته های یک طلبه

۹.۹ هزار عضو
احوال شما چطوره؟ undefined

۲:۱۲

در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمی‌شود.

undefinedundefinedنظرات مخاطبان گرامی
undefinedسلام شبتون بخیر استادقلمتون مانانمیدونید چقدر از نظر روحی حالم بد بود.قسمت دوم خون تازه تو رگ های من جریان دادundefinedundefinedundefinedundefined
undefinedشانسو ببین عروس غلام امام صادق شدundefinedحالا من هر روز میگم خدایا من و ببر بهشت پیش 14معصوم ظرفاشونو می‌شورم کلفتشون میشم هیچی هم نمی‌خوام خدام تو دلش میگه حتماااااااundefined
undefinedسلام استاد خدا پدرتون رو بیامرزد. موضوع این داستان ها چجوری به ذهنتون میاد؟وچجوری انقدر خوب مینویسید؟خیلی جالبهundefinedundefined
undefinedسلامای جاااااانم به این اقا و بانو و جاااان برای رمله و موفقعاشق داستانای اهل بیتی هستمچقدر خوب شد اول کار فهمیدیم شخصیتهای داستان کی هستن
undefinedرمله و موفق کنج خانه امام صادق ...چه خوش به حالی داره رمله خانم رسید به خانه امام زمانش...🥺
undefinedسلام علیکمچه شگفتانه ای، واقعا ازتون ممنونم، خدا به زندگیتون برکت بده، وقتی فهمیدم داستان آقا جانمان امام کاظم علیه السلام هست واقعا .......نمی‌دونم چه حسی ولی خیلی خوشحالم که می‌خواید از این امام همام و غریب برامون بنویسید.....undefinedحاجت روا باشید خدا حفظتون کنهبرای منم دعا کنید ،انشالله موسی بن جعفر حاجتم رو بدن
undefinedسلاممن خداروشکرمی کنم که شما مستند داستان می نویسید ووشکرمی کنم که من می خونمچون همیشه ی همیشه غصه داربودم که نمی تونم کتابای قطوربخونم حوصلم سرمیره تمرکزندارم وخوابم می گیره داستان وفیلم دوست دارم چقدریهو دلم امام صادق ،ع،روخواست ودلتنگش شدم وبغضم گرفتخوشبحال رملهاما راستی کاریکه امام صادق ،ع،دارن انجام میدن چقدراین روزها آشناستمنتها برعکسش هستچون دشمنان ما دارند اینکارو می کنندتوی مجازی وغیره منتظرفرصتند تا ببینند کدوم سلبریتی وبلاگرو جوان ونوجوانی زمینه ی دشمنی بااسلام وانقلاب روداره وزودی جذبشون می کنه
undefinedسلام خداقوت بابت رمان جدیدتونتبریک می‌گم شما رسالت خودتونو دارید به خوبی انجام می‌دید... لابد می‌پرسید چه رسالتی؟!رسالت روشن کردن و توی خط آوردن آدمایی مثل من که قبل از این عمرا می‌تونستن یه موضوعی رو مستقیمم متوجه بشن.تا جملات ابتدایی رمان رو خوندم موضوع دستم اومد مثل اکثر اعضای کانال.
undefinedسلام شبتون بخیر،این داستان جدیدی که توکانال گذاشتین،امشب قسمت دومشوخوندم،ازنگارشتون خوشم میاد آدامو درگیر ماجرا می کنید،همش دوست دارم بدونم،بعدش چی میشه، تو اکثر داستانهای شماواقعا دست مریضادundefinedundefinedundefined
undefinedاحوال ما اینجوریundefinedundefinedخیلی خوبه امام جعفر صادق علیه السلام چه خوش روزی هستیم ما که شاگرد شما شدیم
undefinedحالمون خوب خداروشکرولی مثل همیشه متعجب و خزان شده از موضوع داستان هاتون!!!!!
undefinedسلام وقت بخیر حلول ماه مبارک رمضان مبارکبادیک سوالی خدمتتون داشتم شما کتاب نه رو چند ساله پیش نوشتید و الان گفتید که توی اون کتاب به مباحث جزیره اپستین اشاره شده خواستم بدونم سند این جزیره تازه منتشر شده شما از کجا درباره این جزیره میدونستید و اطلاعات کسب کردید؟!و سوال دوم آیا اطلاعاتی که چند ساله پیش خوندین و نوشتید دربارشون درباره پاسخگویی به سوالات امروزه هم. جوابگو و موثق هست یا نه؟ممنون ازتون
undefinedسلام و احتراموقت بخیرخداوند بهتون خیر کثیر عطا کنهرمانتون خیلی عالیه ، بینهایت امام صادق علیه السلام رو دوست دارم وقتی اسم امام رو دیدم فقط اشک ریختم احساس کردم امام در کنارم حضور دارند خیلی احساس خوبی بودخداوند به قلمتون برکت بده و لحظات عمرتون همیشه در راه دین سپری بشه .عزتمند باشیدundefinedالتماس دعا
undefinedسلام حاج آقا طاعات و عبادات قبول حق از همین ابتدا با تپش قلب داستانتان را می خونم،من الله توفیق
undefinedسلام.طاعات قبول.جالبه. تا حالا اسم این بانو رو نشنیدمundefined البته اسم موفق یکم برام آشناست.بچه بودم پدرم برامون این جور داستانا رو تعریف می‌کرد ولی الآن بیشتر افتاده تو خط تحلیل سیاسی. چقدر دلم میخواد اون داستان‌ها رو دوباره بشنوم ! و برای بچه هام یکی تعریف کنه ! بچه ها هم خیلی نمیشینن پای داستان! امسال سوم شعبان از پدرم خواستم داستان فطرس رو برای بچه ها تعریف کنه...آخرش نشد آنچه من میخواستم...بابام یکی در میون میزد تو خط سیاسی .... بچه ها هم همش چشم و حواسشون میرفت پِی چیزای دیگه!!undefined پیشنهاد شما رو پذیرا هستم undefined
undefinedعرض سلام و ادب و قبولی طاعاتبا شنیدن نام شمشیر آویخته حدس زدم در مورد حضرت موسی بن جعفر جان‌ها به فداش نوشتید.چقدر به جا و چقدر جذّاب خواهد شد

۲:۱۲

در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمی‌شود.

رفقا یادتونه که یک دوره نقد بهاییت در حسینیه خیابان ایران داشتیم و ۱٠ جلسه بود؟ بزرگواران زحمت کشیدند و نوار جلسات را پیاده کردند و بنده هم روی مطالب، کار کردم تا امشب. الحمدلله چند دقیقه پیش، کارم تمام شد و بنظرم کتابچه نقلی مناسبی برای نقد بهاییت جمع و جور کردیم.امیدوارم بقیه مراحلش هم به خوبی و به موقع طی بشه تا به نمایشگاه کتاب برسه. و لله الحمد

۲:۱۳

thumbnail
انتشار رمان جدید #حدادپور_جهرمی
undefined «شمشیر آویخته» undefined
از زندگانی #سیاسی و #امنیتی امام صادق و امام کاظم علیهماالسلام چه میدانید؟!
ویژه شب های ماه مبارک رمضان
لطفا همه عزیزانتان را به این کانال برای مطالعه ۳۹ قسمت رمان #شمشیر_آویخته دعوت کنید.
#لطفا_نشر_حداکثری
عضویت در کانالundefinedhttps://eitaa.com/mohamadrezahadadpour

۲:۱۳

دلنوشته های یک طلبه
بسم الله الرحمن الرحیم مستند داستانی undefined #شمشیر_آویخته undefined undefined #حدادپور_جهرمی #قسمت_اول هنوز دو سه ساعتی از شب نگذشته بود که مردی از اهلِ کاروانِ بزرگِ در مسیر عراق به دمشق، سراسیمه به‌سوی رئیس کاروان دوید و نفس‌بُریده و هراسان گفت: «گریخت... گریختند!» رئیس کاروان که با سه چهار نفر ایستاده بودند و درباره مسیر فردا گفت‌وگو می‌کردند، با تعجب رو به او کرد و پرسید: «چه کسی؟ چه کسی گریخت؟» مرد که نفس‌نفس می‌زد، آب دهانش را فرو برد، دست راستش را به سوی انتهای کاروان دراز کرد و گفت: «همان دختر... و دو سه نفری که آنجا بودند. همان‌ها که گفتی همه‌شان را یک‌جا می‌فروشیم و از شرشان راحت می‌شویم. همان‌هایی که غروب دنبال آب برای وضو می‌گشتند، اما تو با لگد زیر تشت و کاسه و کوزه‌شان زدی!» رئیس کاروان، با شنیدن این خبر و نشانی‌هایی که مرد می‌داد، رنگ از رخسارش پرید. چند قدم به سوی او رفت. مرد ترسید و همین‌طور که قدم‌به‌قدم عقب می‌رفت، با اضطراب گفت: «مگر تقصیر من است که گریختند؟ تو گفتی ساعت‌به‌ساعت آمار بگیرم. من هم داشتم کارم را می‌کردم که دیدم چهار نفر از آمار کم شده‌اند و هیچ‌کس خبر ندارد!» رئیس کاروان که زیر لب به همه فحش و ناسزا می‌داد، تند و خشمگین به همان سمتی رفت که مرد اشاره کرده بود. دیگران نیز پشت سر او حرکت کردند. در دل، با خود می‌گفت: «کاش همین امروز این سه چهار نفر گستاخ را فروخته بودم و خلاص می‌شدم! کاش این دست آن دست نمی‌کردم و ردشان کرده بودم. دو سه بار مشتری خوب داشتم، اما خبر مرگم طمع کردم و گفتم اگر به شام برسیم، بهتر می‌خرند...» رفتند تا به جایی رسیدند که آن دختر و همراهانش آخرین بار آنجا نشسته بودند. رئیس کاروان، با آن رنگ سرخ و چشمان وحشی و ترسناک، چون به آنجا رسید، مردان و زنان خسته و بی‌حال، از هیبت و خشمش لرزیدند؛ از جا برخاستند و دو سه قدم عقب رفتند. او یک‌بار به جای خالی آن سه چهار نفر نگاه کرد، یک‌بار به بیابانِ سیاهِ پشت سر، یک‌بار به همراهانش و مرد بیچاره‌ای که خبر آورده بود، و یک‌بار به چهره‌های رنگ‌پریده اهل کاروان. به سوی نخستین مردی که نزدیکش بود رفت، یقه‌اش را گرفت و با خشم پرسید: «کجایند؟ کجا رفتند؟ هان؟» مرد که از همه‌جا بی‌خبر بود، زبانش بند آمد و با لکنت گفت: «نمی‌دانم... نمی‌شناسم... خبر ندارم...» رئیس کاروان آن بیچاره را چنان هل داد و به زمین انداخت که وحشت همه دوچندان شد. سپس شلاق را از دست نفر پشت سرش گرفت و رو به جمعیت گفت: «یا نشان و خبری از فراری‌ها می‌دهید، یا همین‌جا این مرد را تکه‌تکه می‌کنم! خود دانید!» آنگاه شلاق چرمی عربی را در هوا چرخاند و با نعره، نخستین ضربه را بر تن نحیف آن بیچاره فرود آورد؛ صدای جیغ و فریاد او با صدای شلاق در هم آمیخت و سکوت دشتِ تاریک و خاموش را یکباره شکست. دوباره دستش را بالا برد و شلاق را بر فراز سر چرخاند. زوزه شلاق در هوا، وحشت را در دل‌ها می‌ریخت. هنوز دستش را پایین نیاورده بود که صدایی از میان جمعیت برخاست: «دستت به او نمی‌رسد!» رئیس کاروان شلاق را نگه داشت و صورتش را به سوی صدا چرخاند. از میان جمعیت دیدند همه به سوی پیرمردی نگاه می‌کنند که عصایی در دست داشت و آستینش پاره بود. پیرمرد یکی دو قدم جلو آمد و گفت: «این بیچاره خبر ندارد. ما هم نمی‌دانیم چگونه غیب شدند. فقط این را می‌دانم که چون نمازشان تمام شد و برای قضای حاجت رفتند، هر یک به سویی رفت. ما نای حرکت نداشتیم. امروز آن‌قدر ما را از بیابان و لابه‌لای کوه و کمرها گرداندی که حتی توان نداشتیم فریاد بزنیم تا مانع فرارشان شویم.» رئیس کاروان، چون دید سخن پیرمرد درست است، نگاهی به آن بیچارهِ شلاق‌خورده روی زمین انداخت و نگاهی به چهار سوی بیابان. نفس‌ها در سینه‌ها حبس شده بود. همه به دست و صورت رئیس کاروان چشم دوخته بودند. تنها صدایی که از دور می‌آمد، زوزه گرگ‌ها بود. رئیس کاروان شلاق را از عصبانیت و درماندگی، محکم به زمین کوبید و رو به بیابان کرد و چشم به ژرفای تاریکی دوخت. یکی از نزدیکانش جلو آمد و آهسته در گوشش گفت: «دو سه ساعت بیشتر از فرارشان نمی‌گذرد. این چند نفر چقدر می‌توانند دور شده باشند؟ بگویم چند نفر بروند دنبالشان؟» رئیس کاروان سرش را با تأسف تکان داد و گفت: «فایده ندارد. این‌ها می‌گویند دو سه ساعت، اما شاید بیشتر باشد. افزون بر آن، گفتند چهار نفر به چهار سو رفته‌اند. این نقشه فقط از آن دختر برمی‌آید؛ می‌خواهد رد گم کند و نفهمیم مسیرشان کدام طرف است تا دنبالشان نرویم.» همراهش خواست چیزی بگوید که رئیس کاروان با تندی گفت: «چانه نزن! من و تو نخستین بارمان نیست که در بیابان می‌زنیم و چند برده و کنیز از دستمان می‌گریزند. چند هفته بعد از دیگران می‌شنویم جنازه‌هایی یافته‌اند که خوراک گرگ و کفتار شده‌اند.» @mohamadrezahadadpour ادامهundefined
مطالعه قسمت اولundefined

۱۵:۵۰

دلنوشته های یک طلبه
بسم الله الرحمن الرحیم مستند داستانی undefined #شمشیر_آویخته undefined undefined #حدادپور_جهرمی #قسمت_دوم ناامیدیِ محض از همه اسباب و علل مادی، و صدا زدن خدا از تهِ دل، هم نفس انسان را داغ و آه‌آلود می‌کند و هم اشک را روان و سوزان. همان حال بر آن دختر عارض شد: پشت سرشان دشمن بود و تعقیب و کنیزی و شلاقِ بی‌خدایان؛ و پیش رو و یمین و یسارشان، جز تاریکی و ظلمات چیزی نبود. هنوز آیات توسلش تمام نشده بود که از میان اشک و مژه‌های لرزان، ناگهان جوانی را دید با قامتی میانه و چهره‌ای پوشیده؛ ایستاده، اما نه رو به روی او، بلکه کمی مایل به سوی دیگر. کمی دورتر نیز نوجوانی دیده می‌شد که بر مرکبی سوار بود. اسبشان اندکی آن سوتر آرام ایستاده بود. در دل بیابان، دو نفر با چهره پوشیده، هر کسی را به وحشت می‌اندازد؛ به‌خصوص اگر گمان کند که تعقیبش می‌کنند. دختر جا خورد، اما نترسید؛ زیرا آن دو نفر به گونه‌ای ایستاده بودند که قصدِ روبه‌رو شدن و هجوم نداشتند. جوانِ بزرگ‌تر با کمال حجب و حیا، فاصله‌اش را حفظ کرده و نگاهش را به دختر ندخته بود؛ نوجوان نیز همچنان بر مرکب بود و وقاری عجیب داشت. جوان با صدایی آرام پرسید: «شما در این بیابان چه می‌کنید؟ آن هم در این ساعت... تنها؟» دختر گفت: «تنها نیستم، اما بی‌پناهیم. راه را گم کرده‌ایم.» جوان پاسخ داد: «جای نگرانی نیست. دیگران کجایند؟» دختر دستش را به سویی اشاره داد: «آن طرف... بفرمایید!» جوان گفت: «به سوی ایشان برو. آنان را بردار و پشت سر من حرکت کنید!» دختر با تردید پرسید: «کاروان شما در همین حوالی است؟» جوان بی‌آنکه درنگ کند گفت: «من منتظر شما هستم.» دختر بی‌اختیار از جا برخاست. نوری از امید و شعف در دلش تابیدن گرفت. احساس کرد که غم و تاریکی و بی‌پناهی، به یکباره شکسته است. همان چند جمله کوتاه که از آن جوانِ باحیا شنیده بود، گویا درهای امید را به رویش گشود. به سوی پدر رفت، او را بیدار کرد و با شوق و لبخندی که در آن شبِ خوفناک نادر بود، گفت: «برخیز پدر! مادر را هم بیدار کن. من این بانو را بیدار می‌کنم.» پدر که هنوز در حال و هوای تعقیب و ترس بود، هراسان پرسید: «چه شده؟ رسیدند؟ آمدند؟» دختر گفت: «نترس. نه. دو نفر آمده‌اند... می‌توانند به ما کمک کنند.» پدر یکباره از جا برخاست و گفت: «مبادا دشمن باشند!» دختر که به سوی آن زن می‌رفت، پاسخ داد: «دشمن نیستند. خاطر جمع باش. زود مادر را بیدار کن!» چند لحظه بعد، چهار نفری به سوی آن دو نفر رفتند. چون وضعیت پای مادر را دیدند، جوان بزرگ‌تر مرکب خود را در اختیار دختر گذاشت. مادر بر اسب سوار شد. پدر بند اسب را گرفت. آن جوان نیز بند مرکب نوجوان را گرفت. اسب‌ها نجیب و گرم بودند. دختر و آن زن دیگر نیز در کنار اسب، پشت سر آن دو جوان حرکت کردند. ابهت و جلال نوجوان چنان بود که همین که چشمشان به او افتاد و پشت سرش راه افتادند، احساس کردند تمام دشت و شب و ظلمات، به نور و امن و امان بدل شده است. دل آدم می‌خواست که هرگز به مقصد نرسد و تا آخر عمر، پشت سر او حرکت کند و از قامت استوار، گام‌های محکم و ذکرهای آرامش‌بخشش لذت ببرد. ساعتی نگذشت که ناگهان چشم گشودند و خود را در آستان ورود به شهری دیدند؛ اما نه از دروازه اصلی، بلکه از راهی پنهان که آن جوان می‌شناخت. کوچه‌ها را یکی پس از دیگری پیمودند تا به در خانه‌ای رسیدند. هنوز جوان دست به کوبه در نبرده بود و نوجوان از اسب پیاده نشده بود که در گشوده شد. بانویی باوقار، عاقل، پرابهت و بزرگوار در دالان ظاهر شد و آنان را استقبال کرد. چون وارد حیاط شدند، دختر دید جوان مسیرش را کج کرد و به حجره‌ای در کنار رفت. آن بانوی بزرگوار آنان را به حجره میهمانان برد. یکی دو نفر به پذیرایی پرداختند. عطر فضای آن خانه چنان بود که هرچه دختر عمیق‌تر نفس می‌کشید، حالش بهتر می‌شد. مادر درد پایش را فراموش کرده بود. پدر از آنکه خانواده و ناموسش از آن مهلکه نجات یافته بودند، آرام گرفته بود. آن زن دیگر نیز چشم از سادگی و صفای خانه و حجره برنمی‌داشت. از هر حجره به حجره کناری دری بود. ناگهان دری نیمه باز شد و همان بانویی که مادر خانه می‌نمود و دیگران به گونه‌ای از او تبعیت داشتند، بیرون آمد و کنار میهمانان نشست. دختر از لای در، نگاهی به حجره کناری انداخت. دید عالمی جلیل‌القدر و بسیار نورانی در کنج اتاق رو به قبله نشسته است. نوجوانی که احترامش بر اهل خانه واجب بود، نقاب از چهره برداشته و دوزانو، رو به روی آن عالم نشسته است. کنجکاوی در جان دختر افتاد. خواست بداند آنان که هستند و چه می‌گویند. بی‌آنکه آشکار شود، گوش سپرد؛ چون نزدیک در بود، سخنانشان را شنید و حیرتش لحظه‌به‌لحظه افزون شد. نوجوان گفت: «به دعای خیر شما، سرانجام آن دو نفر را یافتیم. هر دو آماده بودند و از این مأموریت استقبال کردند.» @mohamadrezahadadpour ادامهundefined
مطالعه قسمت دومundefined

۱۵:۵۱

thumbnail
اول اسفند، روز روحانیت و دفاع مقدس نام‌گذاری شده است.
undefined باذکر صلوات، یاد کنیم از شهدای روحانیت، که بیشترین شهدای دفاع مقدس از صنف این جامعه مظلوم و پرتلاش می‌باشند.

۱۵:۵۱

دلنوشته های یک طلبه
undefined اول اسفند، روز روحانیت و دفاع مقدس نام‌گذاری شده است. undefined باذکر صلوات، یاد کنیم از شهدای روحانیت، که بیشترین شهدای دفاع مقدس از صنف این جامعه مظلوم و پرتلاش می‌باشند.
#شهید_آوینی : آنجا كه شیطان و اولیای او با تفنگ بر جهان و جهانیان حاكمیت یافته‌اند، ما را چاره‌ای دیگر نیست مگر آنكه تفنگ بر داریم و از حق و عدالت و مظلومین دفاع كنیم و اكنون كه كار را به كارزار كشانده‌اند، چه كسی دلاورتر از یاران كربلایی امام عشق..؟

۱۵:۵۱

undefined يا الله امنحنا يقيناً يُشبه يقين الأطفال بأنّ الجُروح، كل الجُروح تشفى بمُجرّد تقبيلها

خدایا به ما یقینی مثلِ یقینِ کودکان ببخش که زَخم‌ها به‌ محضِ بوسیده‌‌شدن، شفا می‌یابند.
undefined به کانال یک فنجان تامل بپیوندیدundefined
https://eitaa.com/yekfenjantaamol

۱۵:۵۱

thumbnail
انتشار مستند داستانی undefined #شمشیر_آویخته🔥
undefinedنویسنده: محمد رضا حدادپور جهرمی
#قسمت_سوم
تقدیم به روح بلند شهید ابراهیم یاعلی صلوات undefined

۱۵:۵۲

بسم الله الرحمن الرحیم
مستند داستانیundefined #شمشیر_آویخته undefined
undefined #حدادپور_جهرمی
#قسمت_سوم
هفت، هشت نفر در خانه اسماعیل گرد هم آمده بودند. اتاق نیمه‌تاریک بود. هوای اتاق سنگین؛ مثل هوای پیش از طوفان. بوی عرق تب، بوی داروهای گیاهی و بوی اضطرابِ پنهان در نفس‌ها، در هم پیچیده بود.
اسماعیل بر بستر افتاده بود؛ بدنی نحیف و رنجور، رنگی زرد و لب‌هایی خشک. تب، مانند آتشی پنهان زیر پوستش می‌دوید. هوش و حواس داشت، اما نگاهش تار می‌دید. گاهی پلک‌هایش سنگین می‌شد، گاهی چشم باز می‌کرد و سقف را نگاه می‌کرد، بی‌آنکه چیزی را درست بفهمد.
صورت‌های جمع، همگی در هم بود؛ عصبانیت، ناامیدی، نگرانی و چیزی شبیه خشمِ فروخورده. بالاخره یکی از حضار، سکوت را شکست. صدایش خش‌دار بود، انگار از چند شب بی‌خوابی: «نه صبر کردن و تماشا کردنِ تب و مرضِ این بیچاره فایده دارد، نه متهم کردنِ یکدیگر! بالاخره مریض شده... یک سال، دو سال هم طول کشیده. از اولِ کار، یعنی از هفت، هشت سال قبل که گرد او جمع شدیم، این‌گونه نبود. اسمش را هر چه می‌خواهید بگذارید؛ تقدیر... شانس... یا هر چیز دیگر. اما حالا چه کنیم؟ تکلیف چیست؟»
یکی دیگر که عصبی‌تر بود، با تندی گفت: «خوب شدنی نیست. روز به روز، ساعت به ساعت بدتر می‌شود. وقت را تلف نکنیم.»
جوان‌ترینشان که چهره‌ای تیز و نگاه حسابگر داشت، گفت: «دیگر نمی‌توانیم کسی را در تیپ و قیافه و جذابیت و فن بیان و رفیق‌بازی، شبیه اسماعیل در میان فرزندان جعفر بن محمد پیدا کنیم. پروژه... علناً شکست خورده.»
هنوز جمله‌اش تمام نشده بود که صدایی از پشت سر آمد: «اشتباه نکنید. هنوز یک راه هست!»
همه ناگهان به طرف در برگشتند. جوانی وارد شد با کلاه کوچک و جامه سیاهِ یهودی. قدش بلند بود، محاسنش سیاه، چشمانش درشت و براق. نگاهش، نگاه کسی بود که به جای اندوه، نقشه در سر دارد. بی‌آنکه اجازه بگیرد، چند قدم جلو آمد. انگار صاحب مجلس است. گفت: «ما فقط برای حیاتش برنامه نداشتیم!»
همه سکوت کردند.
جوان یهودی ادامه داد: «درست است که قرار بود جعفر بن محمد را ترور کنیم... اما نشد. قرار بود نگذاریم عمر جعفر بن محمد طولانی شود تا زودتر بتوانیم اسماعیل را امامِ شیعه‌ها کنیم... نشد. جعفر سالم است، سرپاست، و هنوز نفس می‌کشد... اما پسر جوانش در بستر مرگ افتاده.»
دستش را به سوی اسماعیل گرفت و با تلخی گفت: «نگاهش کنید! برایش سرمایه‌گذاری کرده بودیم، اما حسابِ درد و مرض و عوامل طبیعی را نکرده بودیم. نگاهش کنید!»
همه برگشتند و به چهره زرد و عرق‌کرده اسماعیل خیره شدند. جوان یهودی، با صدایی آهسته‌تر اما محکم‌تر گفت: «الآن فقط یک راه داریم... و هنوز همه امید و برنامه‌ها به هم نریخته.»
در جمع همهمه افتاد. یکی پرسید: «چه راهی؟»
جوان یهودی، بی‌آنکه عجله کند، نگاهش را به چشم تک‌تک حضار دوخت و گفت: «اسماعیل را موعود معرفی می‌کنیم!»
چند نفر به هم نگاه کردند.
ادامه داد: «صبر می‌کنیم تا بمیرد... اما خبر مرگش را فاش نمی‌کنیم. بعد، یک روز به صورت هماهنگ در همه جا پخش می‌کنیم که اسماعیل از دیده‌ها پنهان شده و به غیبت رفته... اما گروهی از خواص و دوستانش می‌توانند با او ارتباط بگیرند و مشکلات شیعیان را حل کنند.»
یکی از حضار، که از همه عاقل‌تر به نظر می‌رسید، پرسید: «وقتی هنوز پدرش، یعنی جعفر بن محمد زنده است و می‌تواند تکذیب کند، چطور چنین ادعایی می‌کنیم؟»
جوان یهودی لبخند کجی زد: «فکر اینجا را هم کرده‌ام. اگر بگوید زنده است، می‌گوییم: کجاست؟ اگر بگوید نمرده، می‌گوییم: پس چرا او را نشان نمی‌دهید؟ مگر می‌توانست از خانه‌اش تکان بخورد؟ اگر هم بگویند مرده... می‌گوییم: پس چرا تشییع جنازه نگرفتید؟ جنازه‌اش کجاست؟»
یکی دیگر پرسید: «آخرش چه؟ به کجا می‌خواهیم برسیم؟»
جوان یهودی قدمی جلو رفت، اندکی غبار گوشه لباسش را تکاند و با تحقیر گفت: «به عقل و شعورت شک می‌کنم که نمی‌فهمی تردید در امامت شیعیان چه فایده‌ای دارد! اینکه رئیس مذهب جعفری را در موضع انفعال و پاسخگویی قرار بدهیم، کم است؟ حداقل‌ترین فایده‌اش ایجاد شک و تردید در میان مردم است.»
سپس مکث کرد و با دقت گفت: «اسماعیل می‌تواند همه مشخصات مهدی موعودِ غایب را داشته باشد... به شرطی که جنازه‌اش دست خودمان باشد. به شرطی که جلوتر از روایت اطرافیان جعفر بن محمد اعلام کنیم و افکار عمومی را با خود همراه سازیم.»
بعد چند قدم به سوی بستر رفت، خم شد و با زل زدن به چهره اسماعیل گفت: «همه جا جار بزنید که اسماعیل به خاطر دیدن فساد در جامعه، و زیاد شدن دشمنان، و غصه امت پیامبر بیمار شد... و تصمیم گرفت از نظرها پنهان شود.»
حضار که عقلشان به عمق این نقشه‌ها قد نمی‌داد، به هم نگاه کردند و سر تکان دادند. دقایقی بعد، جوان یهودی نقابی بر چهره زد، از خانه بیرون رفت، بر اسبش نشست و تاخت.
@mohamadrezahadadpour
ادامهundefined

۱۵:۵۲

وقتی به یکی از مناطق حاشیه‌ای مدینه رسید، مستقیم به خانه یکی از نصاری رفت. خانه مجلل بود، در منطقه‌ای محافظت‌شده. نگهبانان و خدمه‌اش نشان می‌دادند که این خانه متعلق به یک فرد عادی نیست.
از اسب پیاده شد، جامه‌اش را مرتب کرد، و با راهنمایی یکی از نوکران وارد شد. از میان راهرویی خنک گذشت تا به حجره‌ای رسید که دختری جوان و به غایت زیبا، از اهالی سرزمین‌های شمالی، نشسته بود و کتابی در دست داشت.
دختر، با دیدن او لبخندی زد، کتاب را بست و برخاست. جوان یهودی به سویش رفت. دست راست دختر را به آرامی گرفت؛ با احترام خم شد و آن را بوسید.
لحظاتی بعد، رو به روی هم، بر صندلی‌های گران‌قیمت نشسته بودند. جوان یهودی گفت: «هنوز هم به کتاب علاقه دارید؟»
دختر نصرانی، با آرامش جواب داد: «بهترین دوست من در تمام عمرم، کتاب بوده است.»
جوان لبخند زد: «اما فکر نمی‌کنم با دیدن کتابخانه شخصی من، بتوانید ادعا کنید از من اهل مطالعه‌ترید.»چشم دختر برق زد: «چه عالی! کتابخانه شما بزرگ است؟»
جوان لبخندی از روی پز زد: «آن‌قدر بزرگ که نیمی از خانه‌ام را فرا گرفته!»
دختر پرسید: «شما در مدینه ساکنید؟»
-نه. در عراق ساکنم. والدینم مرا از اورشلیم به عراق فرستادند.
-پس اینجا چه می‌کنید؟ اهل تجارتید؟
جوان با اطمینان گفت: «نه بانو جان! اهل سیاستم. دنبال رفیق شفیقی می‌گردم که شانس زیادی برای رسیدن به خلافت و ریاست داشته باشد.»
دختر با لبخند گفت: «چه جذاب و بلندپروازانه! چرا خودتان به خلافت فکر نمی‌کنید؟»
جوان بی‌درنگ جواب داد: «چون می‌دانم قرار نیست کسی جز همین خاندان‌ها سر کار بیاید. آنان هم خانوادگی حکومت می‌کنند. من جزو این خانواده نیستم. پس وقتم را بیهوده تلف نمی‌کنم.»
دختر از این محاسبه‌گری لذت برد و سرش را با لبخندی آرام تکان داد. جوان، همین که لبخند دختر را دید، جام را روی میز گذاشت، در چشمش خیره شد و گفت: «اگر با من ازدواج کنید و با من به عراق بیایید، زندگیِ جذابِ من زیباتر می‌شود.»
دختر نگاهش را به زمین دوخت و آهسته گفت: «تعریف شما را زیاد شنیده‌ام. برای همین پدر و مادرم اجازه دادند دو سه روز دیگر بمانیم تا درباره درخواست شما فکر کنیم. اما...»
جوان فوراً گفت: «هر چه باشد می‌پذیرم.»
دختر با تردید گفت: «نه... راستش... من حتی هنوز نام شما را نمی‌دانم. فقط مجذوب حرف‌ها و افکار و شخصیت شما شده‌ام.»
جوان گفت: «من تا پیش از دیدن شما، خودم را فراموش کرده بودم. دنبال گمشده‌ای بودم که برای او به عراق و ایران و حالا هم به مدینه آمده‌ام.»
دختر پرسید: «می‌توانم نام او را بدانم؟»
جوان مکث کرد: «فعلاً چیزی نمی‌توانم بگویم. هنوز خیلی او را نمی‌شناسم. اما قصد دارم به او خدمت کنم و کارهای بزرگی انجام دهیم.»
دختر لبخند زد: «چه پیچیده و مبهم...»
جوان گفت: «نام خودتان را می‌دانید... اما نام مرا نه!»
دختر با شیطنتی آرام گفت: «پس بفرمایید!»
جوان با غرور گفت: «من عاشق و شیفته‌ی شما، «سِندی بن شاهِک» یهودی هستم.»
آن لحظه گذشت اما دختر، با شنیدن نام سندی بن شاهک، نفهمید که چه راه دور و دراز و چه سرنوشتی در انتظار اوست.
بالاخره در همان ایام، سندی با آن دختر ازدواج کرد. روزهایی خوش را در باغ‌های اطراف مدینه گذراندند. تا اینکه سه چهار روز بعد، یکی از معتمدانش که مردی سیاس و زبده بود و «مُسَیِّب بن زُهَیر» نام داشت، سراسیمه خلوت و عیشِ سندی و تازه‌عروس را بر هم زد.
مسیب نفس‌نفس می‌زد: «خبر... خبر بدی است.»
سندی از جا بلند شد: «چه می‌گویی؟ مگر می‌شود؟»
مسیب گفت: «باورمان نمی‌شود... شب آخری که اسماعیل هنوز زنده بود، نیمه‌های شب فهمیدند حالش وخیم است و دارد می‌میرد. دو سه نفر رفتند دنبال طبیب، تا اگر مُرد، شاهد باشد. یکی دو نفر هم بالای سرش ماندند.»
سندی با تندی گفت: «خب؟»
@mohamadrezahadadpour
ادامهundefined

۱۵:۵۲

مسیب ادامه داد: «همان دو نفر می‌گویند: تا جان از بدن اسماعیل خارج شد و پارچه سفید را روی صورتش کشیدند... نمی‌دانند چه شد که سه چهار نفر با صورت‌های پوشیده وارد شدند... و جنازه را از درِ فرعی، از راهی که بلد بودند، بیرون بردند.»
سندی یک قدم عقب رفت: «باورم نمی‌شود! مردانِ نقاب‌دار؟ به همین راحتی؟!»
مسیب جواب داد: «به همین راحتی هم نبود. آن‌قدر زبده و تمیز و سریع عمل کردند که همسایه‌ها نفهمیدند. آن دو نفر هم کاری از دستشان برنیامد.»
سندی با عصبانیت قدم زد: «کاش خودت آنجا بودی، مسیب... خیلی بد شد. خیلی. همه نقشه‌ها بر آب رفت. دقیق آمار حیات و ممات اسماعیل، رفت‌وآمد ما، کوچه و همسایه... همه چیز را داشتند. گند زدیم. برگ برنده را از دستمان درآوردند.»
مسیب پرسید: «چه کسانی بودند؟ می‌شناسی‌شان؟»
سندی مکث کرد: «دقیق نمی‌شود گفت. اما با این توصیفی که دادی... این همه حرفه‌ای... یا از یاران خاص جعفر بن محمد بوده‌اند، یا از طرف کسی که قرار است جانشین جعفر شود.»
سپس با تلخی گفت: «باختیم، مسیب!»
چند قدم رفت، ایستاد و رو به مسیب ادامه داد: «جنازه اسماعیل بسیار قیمتی است... هم برای ما، هم برای آن کسی که قرار است جانشین جعفر بن محمد شود. تشییع جنازه اسماعیل می‌تواند بزرگ‌ترین تجمع و بزرگ‌ترین برگ برنده باشد. آینده شیعه، به نفع کسی است که جعفر او را امام و جانشین خود قرار دهد... خواهیم دید.»
حدس سندی درست بود.
یاران امام صادق علیه‌السلام چنان کار تبلیغاتی و اجتماعی سنگینی به راه انداختند که تشییع جنازه اسماعیل، به بزرگ‌ترین تجمعِ مدینه بدل شد؛ تجمعی بی‌سابقه، چنان که دوست و دشمن انگشت به دهان ماندند. خود امام صادق علیه‌السلام در تشییع جنازه حاضر شدند و بر جنازه اسماعیل نماز خواندند.
اما زمزمه‌ها آغاز شد...
دوستان ناباب اسماعیل، در میان مردم پچ‌پچ انداختند که: «تابوت خالی است! اسماعیل زنده است! به آسمان رفته! غیب شده! او موعود است!»
امام صادق علیه‌السلام، برای خواباندن شایعات، دستور دادند تابوت را وسط سیل جمعیت زمین بگذارند. پارچه از صورت جنازه کنار زده شد. مردم دیدند. شهادت دادند.
و حضرت به این هم اکتفا نکردند؛ دستان اسماعیل را از تابوت بیرون آوردند تا حتی آنانی که در انتهای جمعیت ایستاده‌اند، یقین کنند تابوت خالی نیست.
تابوت را دوباره بالا بردند تا مردم آخر صف نیز ببینند و همه به مرگ و کفن و دفن او شهادت دهند.
اما...
به اینجا ختم نشد.
اطرافیان منحرف و مغرض اسماعیل، مجلسی جداگانه برای ترحیم گرفتند و در همان مجلس، ادعای امامت اسماعیل را مطرح کردند. در آن مجلس، بحث بالا گرفت. یکی از حضار پرسید: «اسماعیل چگونه امامی است که امامِ پیش از او تأییدش نکرده؟ چرا در تشییع جنازه آن کارها را کردند؟»
دیگری با وقاحت گفت: «همیشه که لازم نیست نفر بعدی مورد تأیید نفر قبلی باشد. مگر خلیفه اول همان کسی بود که پیامبر معرفی کرد؟ از جایی به بعد، مردم عقل دارند. دست خود مردم است که چه کسی را بالا ببرند و چه کسی را پایین بیاورند.»
آن مرد، با تعجب و صدای بلند گفت: «ای بابا! شیعه معتقد است امامت از طرف خداست و توسط امامِ قبل اعلام رسمی می‌شود. با این حرف‌ها کسی زیر عَلَم اسماعیل جمع نمی‌شود!»
و درست می‌گفت. کسی پاسخی نداشت. در همین لحظه، یکی از نزدیکان سندی ـ که او هم یهودی بود جلو آمد و گفت: «در میان فرزندان علی و فاطمه، از حسن و حسین و زین‌العابدین و باقرالعلوم، هیچ‌کدام پسری نبود که بتوانند او را جلوی پدر عَلَم کنند... جز همین اسماعیل! این بهترین فرصت است. با اِن‌قُلت و حرف اضافه خرابش نکنید. ما پیرو اسماعیل هستیم و معتقدیم او زنده می‌شود و موعود خداست که بازمی‌گردد.»
همان مرد پرسید: «بسیار خوب. قبول. تا برگردد... با چه کسی بیعت کنیم؟»
مرد یهودی، دستش را بلند کرد و به نوجوانی اشاره کرد که در پایین مجلس نشسته بود؛ نوجوانی خام و بی‌خبر: «او «محمد» پسر اسماعیل است. جار بزنید و همه جا اعلام کنید که امام ما بعد از اسماعیل، پسرش محمد است: «محمد بن اسماعیل!»
همین که این جمله گفته شد، چند نفر از جا بلند شدند، دست راستشان را به نشان بیعت بالا آوردند، «اهلاً و سهلاً» گفتند و نوجوان را بالای دست بردند.
و به همین سادگی، نخستین فرقه دست‌ساز در جهان تشیع شکل گرفت؛ فرقه‌ای که ریشه‌اش نه در معرفت، بلکه در سیاست و تفرقه بود، و عَلَم اختلاف را به سخیف‌ترین روش برافراشت.
ادامه دارد...
undefined عضویت در کانال #حدادپور_جهرمی undefined@mohamadrezahadadpour

۱۵:۵۳

undefinedقسمت‌های مستند داستانی #شمشیر_آویخته
undefinedقسمت‌اولhttps://eitaa.com/mohamadrezahadadpour/22628
undefinedقسمت‌دومhttps://eitaa.com/mohamadrezahadadpour/22638
undefinedقسمت‌سومhttps://eitaa.com/mohamadrezahadadpour/22656

این لیست تکمیل می‌شود...

۱۵:۵۳

1_24332632307.mp3

۰۷:۲۱-۳.۶۹ مگابایت
#مناجات

۱۵:۵۶

undefinedسلام و عرض ادب و احترام و ارزوی قبولی طاعات و عبادات .... دست مریزاد . قلم بسیار روان و عالی . منم مثل شما طلبه ای هستم که سالها قبل می نوشتم و داستانهای دلم را روی صفحه کاغذ می آوردم و البته جوهر و کاغذ را حرام می کردم ولی الان سالهاست بخاطر مشغله ها و اخیرا امامت جمعه این توفیق سلب شده و دلم لک زده برای یک فرصت آرام و نوشتن میلیونها سطر نانوشته قفل شده در دل و میلیونها مصراع و بیت که همراه قلبم زندانی قفسه سینه ام شده اند .... ولی با خواندن قلم شیوای شما کمی آرام می شوم و تسلی به این دل می دهم ... بهر حال ممنونم که لااقل شما می نویسید و مرهمی بر دلهای ما هستید .... دعاگوی شما هستم به شرطی که شما هم برای ما دعا کیند که با هم در لشکر آقاجانمون سربازی کینم و برای ظهورش به درد بخور وجود نازنینش باشیم .... وفقکم الله لطلب مرضات الله
undefinedدر مورد رمان شمشیر آویخته، دیشب چه حالی شدم وقتی فهمیدم موضوع در مورد جدِّ بزرگوار مادرم خدابیامرز که سادات موسوی بودن، هست، تو همین قسمت دوم که مشخص شد اصل موضوع، در کنار اینکه کلی ذوق کردم که در مورد ایشون وپدر بزرگوارشون، حتی در مورد ظاهر و منش و رفتارشون دارین با نکته سنجی توضیح میدین جوری که به جــان آدم میشینه و دلبری میکنه و همچنین کلی بغض کردم و اشک ریختم که اطلاعاتم چرا باید در مورد جدِّ بزرگوارم انقدر کم باشه که حتی در مورد القاب مادر گرامیشون هم چیزی ندونمundefined🥺یجورایی از خودم هم خجالت کشیدم چه برسه از امام معصوم و مظلوممundefinedتازه چقدر هم موقع سختیها توقع دستگیری از آقا جانمون که باب الحوائج هم هستن، داریم undefinedهرچند ایشون بسیار بزرگوارتر از حد تصور ما هستن که بخوان این سهل انگاری های ما رو به دل بگیرن و دستمون و نگیرن undefinedundefinedخدا الهی عاقبتتون و بخیر کنه ان شاءالله رحمت خدا بر پدر و مادرتون با این تربیت ونون حلالی که بهتون دادنundefined
undefinedسلام نمازوروزه تون قبول استادشیعه ای هستم که از امامانم فقط اسم و چند خط اطلاعات کلی می دونمundefined ولی خیلی دوست دادم ریز به ریز زندگیشون رو بدونم ممنون از داستانای خوبی که نقل می کنیداجرتون با حضرت زهرا(س)
undefinedسلام حاج آقاخدا خیرتون بده یه جورایی تو دنیا غوطه ور بودیمundefined قسمتِ دوم رو که خوندم همینطور اشکم سرازیر شد واقعا به خودم اومدم حالم عوض شد
undefinedسلاممن بعد از خوندن قسمت دوم داستان ارادتم به بزرگی امام صادق شدید شد وحسی بهم دست داد که انگار تازه امام صادق روشناختم.حاجاتتون مستجاب ان شاالله
undefinedسلام استاد خوبین راستش من شب اول نتونستم داستان رو بخونم چون لطف خدا باهام یار بود سکته قلبی رو رد کردم برای همین نشد که بخونم ولی فرداش که خوندم واقعاً به هوش و قلم تون احسنت گفتم احسنت به شما و قلم زیباتون و لطف خدا و ائمه که شامل شما و قلم تون و به ماها شدهundefinedundefinedundefined
undefinedسلام حاجی چقدر دوست داشتم منشا و سرآغاز فرقه اسماعیلیه رو بدونمواقعا از خوندن این جریان دارم لذت می برم ممنونم ازتundefined
undefinedهمیشه با خودم فکر میکردم چطور عده ای انقدر احمق بودند که فکر می‌کردند اسماعیل نمرده و موعوده و...حالا فهمیدم که علتش چی بوده...
undefinedسلاماین ترم تا یخ حدیث داشتیم...درمورد حکومت اسماعیلیان داشتم می‌خوندم...برام خیلی جالب بود و دوست داشتم بدونم اینها چطور منحرف شدند...علمایی که اسماعیلیه شدند...خواستم ازتون تشکر کنمundefinedundefined
undefinedسلام طاعات و عبادات قبول خواستم تشکر کنم ازتون بابت رمان شمشیر اویخته و یه تشکر دیگه بابت ساعت انتشار این داستان چون قبلا دیر منتشر میکردید داستان ها رو ما در برزخ بودیم تا صبح عاقبتتون به خیر
undefinedسلام حاج آقا. من فکر میکردم مت در بدترین دوره تاریخی از لحاظ امتحان. و حفظ ایمان هستیم ولی با خواندن داستان امشب متوجه شدم امتحانات همیشه بوده .. ازتون خواهش میکنم داستان زندگی همه امامان معصوم ع را که واقعا الان میفهمم هیچ شناختی نسبت بهشون ندارم را با قلم زیباتون بنویسید.

۱۵:۵۶

بازارسال شده از استیکر مذهبی

در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمی‌شود.

thumbnail
undefined آلون میزراهی | تحلیل‌گر اسرائیلی
آمریکا در تلاش است که ایران را با زورِ تهدید به تسلیم وادارد؛ اما به نظر می‌رسد خودش از ایران بیشتر می‌ترسد تا ایران از او. وقتی از یک قلدر ترسی به خود راه ندهند، دیگر نمی‌داند باید چه کار کند. ای کاش سایر رهبران و کشورها هم مانند ایران متانت و وقار داشتند. ما در عوض، کودک آزاران ترسویی داریم.

۱۵:۵۷