بله | کانال دلنوشته های یک طلبه
عکس پروفایل دلنوشته های یک طلبهد

دلنوشته های یک طلبه

۹.۹ هزار عضو
thumbnail
انتشار مستند داستانی undefined #شمشیر_آویخته🔥
undefinedنویسنده: محمد رضا حدادپور جهرمی
#قسمت_چهارم
تقدیم به روح بلند شهید سعید اعظمی صلوات undefined

۲۰:۰۸

لطفا بسیار با دقت و توجه و نکته برداری مطالعه کنید.

۲۰:۰۸

بسم الله الرحمن الرحیم
مستند داستانیundefined #شمشیر_آویخته undefined
undefined #حدادپور_جهرمی
#قسمت_چهارم
در مدینه، مردی نزدیک به پنجاه سال، نیمه‌های شب در گوشه‌ی خانه‌اش خفته بود. نزدیک نیم ساعت مانده به نماز، ناگهان از خواب پرید؛ نه از وحشت، بلکه از تشنگی. همه جا تاریک بود. حوصله‌ی نافله‌ی شب نداشت، اما خشکی دهان، خواب را از چشمش ربوده بود.
دست دراز کرد و کوزه‌ای را که همیشه بالای سرش می‌گذاشت برداشت؛ سبک بود. خالی. بی‌آنکه چشم بگشاید، دستش را در تاریکی این سو و آن سو کشید، تا سرانجام نوک انگشتانش به لیوانی خورد.
............
در مکه، مردی دیگر چند قدمی کعبه ایستاده بود؛ گویی با نقطه‌ای نامرئی پیمان بسته باشد. چشم از همان نقطه برنمی‌داشت. ذکر را آهسته زیر لب می‌گفت، اما چهره‌اش سرد بود و یخ‌زده. نماز او همیشه طولانی می‌شد و بعضی آیات را چند بار، با مکث‌های سنگین، تکرار می‌کرد.
چند قدم آن سوتر، سه نفر و دو نفر دیگر در سمت راستش ایستاده بودند و ظاهر نماز را حفظ می‌کردند. اما حقیقت آن بود که نماز نمی‌خواندند؛ نگهبانی می‌دادند. زیر چشم، مراقب همان مرد بودند که کنار کعبه نماز می‌گزارد و ساعت‌ها بود در سوره‌ی رکعت اول متوقف مانده بود.
حق نداشتند خسته شوند. باید تا پایان می‌ایستادند اما یکی‌شان سرش گیج رفت و ناگهان بر زمین افتاد. کسی به کمکش نرفت. هیچ دستی به سویش دراز نشد. لحظه‌ای روی زمین ماند، سپس با زحمت، خود را از خاک کند، به زور بر پا ایستاد و دوباره به نماز ساختگی‌اش ادامه داد؛ همان‌گونه که فرمان داشت.
............
در مدینه، مردی که از خواب بیدار شده بود، لیوان را برداشت. سنگین بود. فهمید آب در آن هست و نیاز نیست از جای برخیزد. همان‌گونه که چشم‌هایش بسته بود، لیوان را آهسته به لب نزدیک کرد و جرعه جرعه نوشید.
خنکای آب، جانش را آرام کرد. وقتی نوشیدن تمام شد، نفسی عمیق کشید، اندکی قد کشید و خواست لیوان را سر جای خود بازگرداند.
اما درست لحظه‌ای که ته لیوان به زمین رسید، صدای کوچکی شنید؛ صدای برخورد دو چیز آهنی، در دل تاریکی!
مکث کرد. لیوان را کمی آن سوتر گذاشت تا روی آن شیء ناشناس ننشیند. سپس دستش را جمع کرد، به حالت دست‌به‌سینه خوابید و خواست دوباره به خواب بازگردد.
............
در مکه، سرانجام رکعت اول آن مرد پایان یافت و به رکوع رفت. رکوعش طولانی نبود؛ ده بار یک ذکر را گفت و برخاست. سجده رفت. در سجده نیز هر ذکر را ده مرتبه تکرار کرد و رکعت دوم را آغاز نمود.
سوره‌ی حمد را خواند. نه یک بار. سه بار...
آنگاه نوبت سوره رسید. شاید نیم ساعت تا اذان صبح باقی مانده بود. مرد چند دقیقه سکوت کرد؛ سکوتی که سنگینی‌اش بر شانه‌ی همه‌ی اطرافیان می‌نشست. نگاهش همچنان بر همان نقطه بود.
سپس لبانش حرکت کرد و سوره‌ای طولانی آغاز شد.
در سمت راستش، یکی از مردان مسلح هنوز از سجده برنخاسته بود. وقتی خواست بلند شود، ناچار شد به شمشیری که زیر احرام پنهان کرده بود تکیه دهد تا از زمین جدا شود و پا به پای آن مرد بایستد.
............
در مدینه، مرد می‌خواست خواب را ادامه دهد، اما ذهنش رها نمی‌کرد. صدای برخورد لیوان با چه بود؟ بالای سرش چه چیزی بود که به یاد نمی‌آورد؟
دست دراز کرد. در تاریکی، انگشتانش به حلقه‌ای فلزی خورد. تعجب کرد. آن را آهسته برداشت، اما پیش از آنکه خیال کند چیزی پیش آمده، دست کشید تا مطمئن شود دو انگشتر خودش هنوز در جای خود است.بود. هر دو بود. اما یک انگشتر دیگر هم بود. همان که ته لیوان به آن خورده بود.
چشمش را به زور نیمه باز کرد. انگشتر را به صورتش نزدیک کرد. تاریک بود، اما نگین سرخ و درشت آن، حتی در آن ظلمت هم خودنمایی می‌کرد.
خواب بر او غلبه داشت. با خود گفت: «صبح که روشن شد، می‌نگرم که چیست و از کجا آمده؟»
انگشتر را در کف دست راستش نگه داشت، مشت کرد، مشت را روی سینه گذاشت و دوباره در خواب فرو رفت.
............
در مکه، هوا گرگ و میش بود. آن مرد و حلقه‌ی اطرافش نماز صبح را خوانده بودند، اما او همچنان به سکوت‌های عمیق و مکث‌های سنگینش مشهور بود. جمعیت می‌آمد و می‌رفت؛ کسی به او اعتنا نمی‌کرد. کسی نمی‌شناختش. او نیز با هیچ‌کس سخن نمی‌گفت.
هوا کاملاً روشن شد. مرد از جای برخاست و آرام از کنار کعبه فاصله گرفت. به گوشه‌ای از مسجدالحرام رفت و نشست.
آن حلقه‌ی مسلح، آرایش خود را تغییر دادند؛ چنان با فاصله نشستند که حتی فرماندار مکه، وقتی نزدیک شد، هیچ چیز نفهمید. فرماندار مستقیم آمد، بی‌هیچ حرکت اضافه، در سمت چپ مرد نشست و گونی بزرگی را کنار خود گذاشت.
ادامهundefined

۲۰:۰۸

ساعتی گذشت...
مرد رو به فرماندار کرد و پرسید: «چند سکه است؟»
فرماندار خم شد و آهسته دستش را بوسید. دفعه‌ی قبل که دست او را بوسیده بود، ده انگشتر در دستانش دیده بود. اما آن صبح، دید در انگشت وسط آن مرد، انگشتری نیست. جرأت نکرد مکث کند. پاسخ داد: «هفتصد سکه. صد سکه بیش از دفعه‌ی پیش.»
مرد آرام نگاه سردش را به سوی گونی برد. فرماندار فهمید که باید گونی را جلو بکشد. گونی را جلو آورد. مرد به آن زل زد. فرماندار فهمید که باید دهانه‌اش را باز کند. باز کرد. مرد آستین‌هایش را بالا زد، رو به کعبه کرد و بی‌آنکه لبانش تکان بخورد، لحظه‌ای خیره ماند. سپس هر دو دست را داخل گونی برد و سکه‌ها را دانه دانه شمرد.
فرماندار در تمام آن مدت، نفس هم نمی‌کشید. می‌دانست هنگام حسابرسی، کسی حق ندارد حواس او را پرت کند. شمردن که تمام شد، سکه‌ها درست بود: هفتصد!
مرد دوباره نگاهش را به کعبه دوخت. فرماندار هنوز دو زانو نشسته بود که ناگهان مردی از پشت سر آمد. نقابش را برداشت، سلام کرد، دست مرد را بوسید و خاموش کنار آنان نشست. فرماندار فهمید دیگر جای او آنجا نیست. خداحافظی کرد، مودبانه برخاست و رفت.
مرد تازه‌آمده جلوتر نشست؛ سر به زیر، منتظر فرمان! تا آنکه مرد لب گشود؛ یک چشم به کعبه و یک چشم به سکه‌ها داشت و گفت: «کارِ تأسیس شهر بغداد به کجا رسید؟»
مرد پاسخ داد: «فرموده بودید دانشگاه و فرمانداری و آبراه ساخته شود تا مردم گرد آیند. چنین شد. روزی نیست که مردم از اطراف، با اثاث و بار و خانواده و عشیره، به قصد اقامت در شهر تازه بغداد نرسند.»
گفت: «با آن کس که گفتم مشورت کردی؟»
جواب داد: «آری. قسمت نظامی شهر را از بافت سیاسی شهر، از همین آغاز جدا کردیم. این پیشنهادِ خالد بن برمک بود که شما معرفی کردید.»
مرد گفت: «این سکه‌ها را بردار و ببر. هفتصد سکه است. پانصد برای توسعه‌ی منطقه‌ی نظامی. صد برای تکمیل پل و مهار آب. همگی را به خالد بن برمک برسان. خالد تنها مرد فتح و جنگ نیست؛ بنای بغداد تا استقرار پایتختی ما، با اوست.»
مرد منتظر ماند تا تکلیف صد سکه‌ی آخر روشن شود.
مکثی افتاد. مرد نفسی عمیق کشید و ادامه داد: «صد سکه‌ی دیگر را نیز به سندی بن شاهک برسان. خود می‌داند برای چه.»
مرد گفت: «چشم.» دست او را بوسید و بی‌آنکه جلب توجه کند، رفت.
............
در مدینه، نزدیک ظهر بود. سه چهار نفر در خانه‌ی همان مردی جمع شده بودند که نیمه‌شب تشنه شده بود و آب نوشیده بود و خوابیده بود. او تنها زندگی نمی‌کرد؛ اما خانواده‌اش آن شب در خانه نبودند. وقتی بازگشتند، ظهر شده بود و هر چه در زدند، در گشوده نشد.
پسرانش تصمیم گرفتند از خانه‌ی همسایه به خانه‌ی او راه پیدا کنند. وقتی به اتاق رسیدند، با پدری روبه‌رو شدند که چهره‌اش کبود و لبانش پر از کف و خون بود. صحنه هولناک بود.
رنگ مرد آنچنان سیاه شده بود که چند لحظه طول کشید تا یقین کنند او پدرشان است. مرگ در خواب، خاموش و وحشیانه بر او تاخته بود؛ چنان که نه فرصت فریاد یافته بود، نه مجال تکان خوردن! حتی هنوز دستش مشت کرده و روی سینه‌اش بود.
ناگهان صدای جیغ و فریاد از خانه برخاست. اهل مدینه فهمیدند آن مرد در خواب، به شنیع‌ترین وضع مرده است، اما هیچ‌کس نمی‌دانست چگونه؟
خبر که پیچید، موفق و رمله نیز صداها را شنیدند. رمله خواست برخیزد و ببیند چه خبر است، اما بانو حمیده اشاره کرد و فرمود: «کنجکاوی را مهار کن. دنبالِ داد و فریاد مردم رفتن، کار تو نیست.»
رمله که زیر تربیت بود، گفت: «چشم.» و به کار خود بازگشت.
موفق اما به سوی صدا رفت. خانه را پیدا کرد. دید خانه‌ی یکی از یاران امام صادق است. نزدیک نشد. همان دور، در انتهای جمعیت ایستاد.
کم کم حاکم و والیان مدینه مطلع شدند و آمدند تا مردم را متفرق کنند. پسران آن مرحوم، موفق را می‌شناختند. از دور سر تکان دادند تا او آرام از میان جمعیت به سویشان برود.
موفق به در خانه رسید. وارد شد. پسران مرحوم در را پشت سرش بستند. موفق گفت: «چه شده؟ شرطه‌ها می‌آیند.»
پسران، در حالی که می‌گریستند، جنازه‌ی پدر را نشانش دادند. موفق نزدیک رفت. آدم تعلیم‌دیده‌ای بود. جا خورد، اما نترسید. گفت: «خشکش زده... همین‌گونه که خفته بوده، چنین شده؟»
ادامهundefined

۲۰:۰۸

چشمش به مشت گره‌شده‌ی میت افتاد. وقتی پسران حواسشان نبود، آرام دست جنازه را گشود. نگین سرخ یاقوت درشت، همان‌جا بود. موفق انگشتر را آهسته برداشت، زیر مچ‌بند خود پنهان کرد، برخاست، تسلیت گفت و بیرون رفت.
شب که شد، خبر واقعه در سراسر مدینه پیچیده بود. موفق به خدمت موسی بن جعفر رسید. انگشتر را از زیر مچ‌بند بیرون آورد و به او داد. موسی بن جعفر، که دوران نوجوانی را می‌گذراند، انگشتر را گرفت و به نگین درشت آن نگریست. سپس با پختگی عجیب گفت: «باز هم کارِ خودِ اوست. تصمیم گرفته هر که به خانه‌ی پدرم رفت و آمد دارد، اما نامش در شمار شاگردان و درس و بحث نیست، حذف کند.»
موفق گفت: «از پیش از مرگ اسماعیل، این سومین جنازه است که رو دستمان می‌گذارد و اصرار دارد نشانه‌ای از خود به جا بگذارد تا بدانیم از کجا می‌خوریم.»
............
در حجره‌ی بغل، بانو حمیده با رمله گفت‌وگو می‌کرد. رمله، جز عشق و عطشی که به وجود بانو داشت، می‌کوشید شاگردی را چنان انجام دهد که بیشترین بهره را ببرد.
بانو حمیده فرمود: «همین که از صبح پرسش نکردی، نشانه‌ی بلوغ توست. دانستنِ بسیار، کسی را نیرومند نمی‌کند. اگر هم نیرومند کند، ضرورتاً امن نمی‌کند.»
رمله لبخند زد. نوشیدنی گرمی را که برای بانو آماده کرده بود نزدیک‌تر گذاشت.
بانو ادامه داد: «قاتلی در اطراف ما زندگی می‌کند که هرگز رودررو با امام صادق نمی‌جنگد. ظاهر را نگاه می‌دارد، اما همه چیز را زیر نظر دارد و با دعوت و با شیوه‌های خاص و با نشانه، آدم‌ها را حذف می‌کند. اگر می‌بینی جز درس فقه امام صادق در مسجد پیامبر، رفت و آمد به این خانه کمتر و کمتر شده، از آن است که برخی را در زندان، و برخی را به عجیب‌ترین شیوه‌ها کشته‌اند.»
لبخند از چهره‌ی رمله محو شد. به صورت بانو خیره ماند.
بانو ادامه داد: «کم‌حرف است، سخت بدبین، حسابگر، و بیمارگونه کنترل‌گر. برخلاف نفر پیشین، آرام می‌کشد. پیش از آنکه بکشد، سال‌ها نگاه می‌کند.»
آهی کشید، جرعه‌ای از نوشیدنی گرم نوشید و سپس جمله‌ای گفت که دل رمله را زیر و رو کرد: «سال‌هاست جنگی بی‌صدا علیه امام صادق آغاز کرده؛ می‌خواهد امام را فرسوده و خسته کند تا سرانجام به هدف برسد، اما جایی نگویند کارِ او بوده است.»
رمله به زحمت آب دهانش را فرو برد و پرسید: «کیست؟ نامش چیست؟»
بانو حمیده پاسخ داد: «منصور دوانیقی. دومین خلیفه‌ی عباسی.»
ادامه دارد...
undefined عضویت در کانال #حدادپور_جهرمی undefined@mohamadrezahadadpour

۲۰:۰۹

thumbnail
#دعا#آه#اشک#مهمانی
@mohamadrezahadadpour

۲۰:۱۰

در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمی‌شود.

خدایاچند دقیقه پیش، سحر بودی کم دیر بیدار شدم و تندتند چند تا لقمه خوردم و بعدش تندتند دویدم ی لیوان آب برداشتم خوردم و بعدش مثل فشنگ، رفتم مسواک زدماگر از بالا نگاه کنی که همه دارن در آن دقایق،توی یه کف جا میدوند، میبینی حال بقیه خانوادم، خانواده هامون و بقیه مومنین هم در آن لحظات خیلی با حال من فرقی نمیکنهوسط این دویدن دویدن ها و در دقایق پایان سحر، تندتند آب و دو تا لقمه خوردن و مسواک زدن، میخوایم بهت بگیم دوستت داریم... میخوایم مثلا اثبات کنیم که یاغی و سرکش نیستیم و حرفات برامون ارزش دارهبه جان خودت که میخوام دنیات نباشه، وقتی خواستی درباره ما قضاوت و حکم کنی، همین دقایق یادت بیاد و ی لبخند بزن و از سر تقصیراتمون بگذر...والاهمه که عارف و فقیه و شهید و آدم حسابی نیستنما هم بندت هستیماینجوری برداشت کن که این تندتند خوردن و مسواک زدنا و یه چشمون به ساعت و یه چشمون به کاسه غذا، ینی اثبات بندگیمونخیلی تو کارنامه اعمال ما دنبال چیزای خاص و گنده و اینا نباشما اینجوری بلدیم بگیم حرفت برامون مهمه و دیگه بعدش چیزی نمیخوریمی چیز دیگم هستلحظه افطارجدی میگمنخند تو رو قرآن، اذیت میشم، فکر میکنم فکر میکنی دارم الکی میگمهمون لحظه ای هست که خسته و کوفته از سر کار اومدم و لبام خشکه و حتی حوصله خودمم ندارماهمون لحظه که از پنج شش دقیقه قبلش نشستم سر سفره و ی چشمم به ربنای تلوزیونه و یه چشمم به لیوان آب گرم و لیموی تازه و لقمه کوچیکی که کنارشههمون چند دقیقه که دست دراز نمیکنم تا چیزی بردارم و حرمت ماه رمضون حفظ میکنم تا موقع اذان، روزه ام باز کنمهمون موقع دارم اثبات میکنم نوکرتمدارم میگم چشم و هر چی تو بگیازت ممنونم که باور میکنیازت ممنونم که اون لحظات، ذوقمون میکنی و به ملائکت میگی ببین چقدر این بنده هام حرفم براشون مهمهموقع حساب کتاب و قبر و میزان و صراط و این چیزا، لطفا همینا یادت بیادو الا اگر بخوای به لحظات دیگم فکر کنی، سخت بدبختم و حرفی برای گفتن ندارم
من بلد نیستم و حتی نمیدونم ینی چی که میگن «إِلٰهِى مَنْ ذَا الَّذِى ذاقَ حَلاوَةَ مَحَبَّتِكَ فَرامَ مِنْكَ بَدَلاً ؟ وَمَنْ ذَا الَّذِى أَنَِسَ بِقُرْبِكَ فَابْتَغَىٰ عَنْكَ حِوَلاً ؟»
به جاش بلدم سر ساعت، هیچی نخورم و تا فلان ساعت لب به چیزی نزنم، چرا؟ فقط به خاطر تو! چون تو گفتی و اینجوری دستور دادیهمینلطفا بزرگی کن و همینا را ازم بپذیر
قربانت؛ بنده ات undefinedundefined
undefined کانال #حدادپور_جهرمی
@mohamadrezahadadpour

۲۰:۱۰

در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمی‌شود.

undefined قابل توجه صاحبان مشاغل و ادمین کانال ها:
جهت اطلاع از #رزرو و انجام #تبلیغات، به صفحه شخصی مراجعه فرمایید.

۲۰:۱۰

thumbnail
انتشار مستند داستانی undefined #شمشیر_آویخته🔥
undefinedنویسنده: محمد رضا حدادپور جهرمی
#قسمت_پنجم
تقدیم به روح بلند شهید کرامت اله اقناعی صلوات undefined

۲۰:۱۱

بسم الله الرحمن الرحیم
مستند داستانیundefined #شمشیر_آویخته undefined
undefined #حدادپور_جهرمی
#قسمت_پنجم
منصور با این که در مدینه حضور نداشت؛ اما سایه اقداماتش روی کل مدینه علی‌الخصوص خانه و مسجد و درس امام صادق افتاده بود. اصولاً منصور دوست نداشت خیلی تو چشم باشد و فریاد بزند. رفتارش این مدلی بود که به بقیه می‌فهماند که آدم‌هایی که فریاد می‌زنند، یا ضعیف‌اند یا عجول. او هیچ‌کدام نبود. برای همین دستورهایش کوتاه بود، بی‌توضیح، بی‌احساس؛ درست مثل تیغی که قبل از بریدن، سرد است.
نتیجه اقدامات و بازی‌هایی که با قربانیانش می‌کرد، این شده بود که دیگر خانه امام صادق شلوغ نبود. رفت و آمدها کم شده بود. حتی درس و بحثی که معروف است که 4000 شاگرد مبرز پایین منبر امام صادق می‌نشستند تعطیل شد و اکثر شاگردان خاص یا با شیوه و شگردهای منصور حذف شدند و یا از ترس، فرار کرده بودند و در انزوا به سر می‌بردند.
رفت‌وآمدهای شیعیان کم بود اما قطع نشد. با کارهایی که موفق و موسی بن جعفر و دو سه نفر از یاران امام صادق کرده بودند، آدم‌هایی می‌آمدند که اسمشان در هیچ حلقه درسی نبود، سؤال فقهی نمی‌پرسیدند، و موقع خروج هم چیزی نمی‌گفتند. منصور از همین‌ها می‌ترسید؛ از آدم‌هایی که حرف نمی‌زنند، کار می‌کنند.
تا این که بانوحمیده تصمیم مهمی گرفت. قرار شد رمله، درسی را که در طول چند سال از حمیده گرفته بود، با آزمون بزرگ پس بدهد. قبلاً پس داده بود اما نشده بود آن چه که حمیده می‌خواست. شبی در دل تاریکی و در حالی که بانو با رمله تنها بود، حرف‌های مهمی رد و بدل شد؛
بانوحمیده: رمله از تو انتظار بیشتری دارم. کنیزی که دیروز خریدی و یا کنیزی که دو ماه پیش کلی تعریفش کردی و خریدی و به خانه آوردی، نه تنها آن که منتظرش بودم نبود بلکه احساس می‌کنم دقت نداری!
رمله با شرمندگی سرش را پایین انداخت. بانو حمیده مدتی طولانی به دست‌های رمله نگاه کرد. نه با خشم؛ با همان سکوتی که آدم را بیشتر می‌لرزاند. گفت: خسته‌ای!
رمله سرش را پایین‌تر انداخت و زیر لب گفت: شرمنده‌ام بانو… هرچه گشتم، هرچه خریدم… هیچ‌کدام...بانو حرفش را قطع نکرد. گذاشت جمله‌اش نیمه‌کاره بماند. چون بعضی شکست‌ها را باید خود آدم تمام کند.
بانو به آرامی گفت: تو بازار برده‌فروش‌ها دنبال صورت می‌گردی، رمله! اما من دنبال اثر می‌گردم.
رمله نفسش را حبس کرد و بیشتر گوش داد. جرئت نکرد سؤال بپرسد. بانو ادامه داد: آنچه من می‌خواهم، با قیمت بالا پیدا نمی‌شود. با زینت، با قد و بالا، با زبان شیرین هم پیدا نمی‌شود.
بانو کمی مکث کرد و بعد، درست همان‌جا که باید، ضربه را زد و ادامه داد: اگر کنیزی وقتی تحقیر می‌شود، زود عصبانی می‌شود، اگر وقتی تنها می‌ماند، به دیوار تکیه می‌دهد، اگر وقتی کسی نگاهش می‌کند، خودش را جمع می‌کند و اعتماد به نفس ندارد، او به کار ما نمی‌آید.
رمله آرام پرسید: پس… چه جور دختری را باید ببینم؟
بانو سر رمله را با مهر و به آرامی بالا آورد و این‌بار مستقیم به چشم‌های رمله نگاه کرد و گفت: دختری را می‌خواهم که وقتی تحقیر می‌شود، فکر می‌کند. وقتی تنهاست، با خودش حرف می‌زند نه با ترسش. و وقتی نگاهش می‌کنند، نگاه را پس می‌زند؛ نه با جسارت، بلکه با وقار.
رمله انگار چیزی درونش روشن شد. پرسید: نشانه‌ای دارد؟ چیزی که اشتباه نکنم؟
بانو آرام و جدی و مصمم گفت: دارد. اگر در شلوغ‌ترین بازار، دیدی دختری گوشه‌ای ایستاده، اگر دیدی قبل از این‌که سؤال بپرسد، جواب‌ها را چیده، اگر دیدی خیلی باید جرات داشته باشند که اسمش را صدا بزنند، همان را دنبال کن. حتی اگر ساعت‌ها طول کشید. و حتی اگر چندین مرتبه دست خالی برگشتی.
رمله آهسته گفت: «و اگر پیدایش نکنم؟!»
بانو حمیده این‌بار مکث نکرد و فوراً گفت: پیدایش می‌کنی! چون چنین دختری، خودش هم دنبال ماست؛ فقط هنوز نمی‌داند.
آن شب، رمله تا صبح نخوابید. موفق هم مشغول نوشتن روی پوست پیاز بود و نباید کسی مزاحمش می‌شد. به خاطر همین، حجره موفق و رمله، کاملاً ساکت و مناسب برای فکر و کارهای ظریف بود.
تا این که صبح شد. رمله چادر و پوشیه زد و رهسپار بازار شد. بازار، از همان صبح بوی خستگی می‌داد. نه بوی ادویه، نه بوی عطر؛ بوی آدم‌هایی که دیگر دقت و تعجب نمی‌کردند و فقط به فکر خرید و فروش هم بودند.
رمله آرام می‌رفت. نه عجله داشت، نه مکث‌های نمایشی. دیگر دنبال صداها نمی‌گشت؛ دنبال سکوت‌ها بود.
کنیزها ردیف شده بودند. یکی لبخند می‌زد، یکی اشک می‌ریخت، یکی نگاهش را می‌دزدید، یکی نگاه می‌فروخت. همه چیزی را می‌خواستند ثابت کنند. رمله گذشت. یکی، دو تا، ده تا… همه شبیه هم بودند؛ حتی آن‌هایی که فرق داشتند.
صدای تاجرها بلند بود: این یکی زرنگه! کار بلده! اینو ببین چطوری نگاه می‌کنه!

ادامهundefined

۲۰:۱۱

رمله نایستاد. رفت و رفت و رفت تا این که چند قدم جلوتر، درست کنار ستونی که سایه‌اش نصف بازار را می‌بلعید، دختری ایستاده بود. نه ردیف دیگران. نه جدا از آن‌ها. ایستاده بود. نه تکیه داده، نه قوز کرده. نوعی صلابت در رفتارش بود که او را نه خشن جلوه می‌داد و نه جلب توجه می‌کرد. جنس شناس‌ها این مدل رفتار را فوت آبند. دست‌هایش را جلوش قفل نکرده نبود. البته آویزان هم نبود. انگار می‌دانست دست‌ها کجا باید باشند وقتی هیچ‌چیز دستت نیست.
رمله همان جا میخکوب شد و نتوانست یک قدم جلوتر برود. تا این که یهو تاجر اسمش را صدا زد. با صدایی معمولی، نه بلندتر از بقیه. دختر سرش را بلند کرد. نه سریع، نه با تأخیر. عادی. گفت: بله!
نه لرز در صدا بود، نه طلب. از آن جنس دخترها بود که ساعت‌ها می‌شود به رفتارش نگاه کرد و گم شد و دوباره پیدا شد و دوباره باز دقت کرد. رمله مکث کرد. اولین مکثِ آن روز. چشم‌های دختر دنبال کسی نمی‌گشت. با این که می‌دانست یکی به او زل زده، اما نه به او نگاه کرد و نه به زمین. به یک نقطه نگاه می‌کرد؛ جایی بین آدم‌ها، نه روی آن‌ها.
رمله جلو رفت. تاجر گفت: اگر دنبال زیبایی هستی...
رمله حرفش را قطع نکرد. فقط پرسید: اسمش؟
دختر قبل از تاجر جواب داد: نجمه!
نه معرفی بود، نه اعلام. خیلی عادی. رمله نشست و دختر را هم دقایقی نشاند. نه مقابلش؛ کمی مایل. رمله که برای خودش استادی شده بود، از نجمه پرسید: اگر آزادت کنند، کجا می‌روی؟
نجمه فکر نکرد. نه از سر تیزهوشی؛ از سر آماده بودن. انگار سال‌ها این جواب را آماده داشت. گفت: اول جایی که کسی از من نپرسد اهل کجا بودم و چه کشیدم که الان اینجام.
رمله سرش را کمی کج کرد. این سؤال در هیچ‌کدام از خریدها جواب درست نگرفته بود. اما از جنس نگاه نجمه خوشش آمد. دوباره پرسید: و اگر آزاد نشدی؟
نجمه پاسخ داد: آدم همیشه آزاد نمی‌شود. اما همیشه می‌تواند خودش را لو ندهد.
بازار شلوغ‌تر شد. فریادها بالا رفت. چانه‌زدن‌ها تندتر. اما دور آن دو، انگار هوا کمتر حرکت می‌کرد.
رمله بلند شد. دور دختر چرخید. نه برای نگاه کردن؛ برای دیدن واکنش.
نجمه تکان نخورد و دوباره چشم دوخت به جمعیت. نه خودش را جمع کرد، نه سفت و ترسو گرفت. تا این که رمله ایستاد. به تاجر گفت: این یکی را می‌خواهم.
تاجر خندید: این؟ نه قد دارد، نه ادا...
رمله آرام گفت: همین خوب است که ندارد.
سکه‌ها رد و بدل شد. وقتی زنجیر از پای نجمه باز شد، او نگاهش را به رمله دوخت. گفت: چرا من؟
رمله لحظه‌ای مکث کرد و بعد همان جمله‌ای را گفت که سال‌ها پیش شنیده بود: چون وقتی همه سعی می‌کردند دیده شوند، تو بلد بودی پنهان بمانی!
نجمه چیزی نگفت. فقط سرش را کمی پایین آورد و سکوت خاصی کرد. و رمله، برای اولین بار بعد از مدت‌ها احساس کرد دست خالی از بازار برنمی‌گردد.
با هم به خانه برگشتند. عده‌ای از خانم‌ها که از شاگردان بانوحمیده بودند در اندرونی خانه در حال پرسش و پاسخ از بانوحمیده بودند. تا این که بانوحمیده از دور چشمش به رمله و نجمه افتاد. برای لحظاتی نگاهش به صورت و قامت نجمه قفل شد. آن جلسه را تمام کردند و خانم‌ها رفتند و بانو، رمله و نجمه را به اندرونی خواند و در را بست.
نجمه وقتی چشمش به عظمت و ابهت بانوحمیده خورد، سلام کرد و خم شد و دستان بانو را بوسید. مشخص بود که دختر آداب دانی است و معمولی و علاف نیست.
بانو حمیده چشم از چشمان و صورت نجمه برنمیداشت. نه از سرِ کنجکاوی، بلکه از سرِ سنجش! لحظه‌ای مکث کرد و فقط گفت: دیر آمدی دخترجان… اما به‌موقع است.
بعد رو به رمله کرد و با حالتی که بوی تحسین می‌داد و حال رمله را خوب می‌کرد افزود: «بازار در دوران ما فقط محل خرید و نوکر و کنیز نیست. بلکه محل تلاقی تمدن‌ها و فرهنگ هاست. از همه جا و همه رنگ و همه مدل آدم در آنجا می‌بینی. اما رمله ... این بار... این یکی را دیگر از بازار نخریدی؛ از تقدیر برداشتی!»
ادامه دارد...
undefined عضویت در کانال #حدادپور_جهرمی undefined@mohamadrezahadadpour

۲۰:۱۱

در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمی‌شود.

undefinedسلام حاج آقابا خوندن قسمت امشب واینکه امام صادق علیه السلام، برای اینکه همه بفهمند اسماعیل مرده، چندین مرتبه اتمام حجت کردند و به مردم نشون دادن که تابوت خالی نیستخیلیا پذیرفتنو خیلیا هم که براشون منفعتی نداشت نشنفتنمثل الان... که مثل روز روشنه که حق با کیه باطل کیه، ولی کسانی که نمی‌خوان قبول کنن، صد درصد دشمنی دارن با اسلام و اهل بیت علیه السلام
undefinedسلام استاد طاعات و عبادات شما مقبول درگاه خداوند متعال وااااااای وااااااای وااااااای بازهم یهود اینها چرااااااااااا تموم نمیشن اینها چرااااااااااا همش دسیسه می کنند خودشون از اینهمه بدجنسی و رذالت خسته نمیشن الله اکبر اینها دیگه چه موجوداتی هستند خدا خیرتون بده که مارو با این جانوران از خدا بی خبر آشنا می کنید و از همه مهمتر مارو با ائمه اطهار و زندگی هاشون و یارانشان بیشتر آشنا می کنید واقعاً ممنونم از خدا که منو با شما آشنا کرد و ممنونم از شما بخاطر ذهن باز و قلم زیبا و مهارتی که خدا به شما داده و لطفی که شامل حال شما و ماها شدهundefinedundefined
undefinedمی‌دونم نمیذارید داخل کانال چون اهل انتقاد نیستید البته این حرفم انتقاد نیست.اینکه مطالبی از ائمه منتشر میکنید که گاهی حتی کسی نشنیده واقعا جالبه و از طرفی عجیبه مگر میشه از بقیه علما از جمله شیخ کلینی شیخ صدوق و البته استاد ابوالقاسم خویی همچین اطلاعاتی نمی بینیم!مگر اینکه شما رسالتتون فرق می‌کنه با علمای نامبردهیه کم راهنمایی یا یه کم از منابع بفرمایید تا مطالعه مون بیشتر بشه
undefinedسلامبا داستان شمشیرآویخته خیلی چیزها رو یادگرفتممن تاالان اسماعیلیه رو فقط یکبار شنیده بودماما نمیدونستم عقیده و مذهب ناسالمی دارنیهود از همان قبل عیسی مسیح بفکر نابودی اسلام بوده وهستخدا نابودش کنه گنده های یهود روبله اگه امکانش هست از تمام امامانمون و چه داستان‌هایی بوده که به اینجا رسیدیمو الان و هدف های دشمن و نفوذشون بین مردم ایران
undefinedممنون بابت داستان زیبای ماه رمضون امسال undefined حاج آقا دیشب قسمت اول سریال امام علی پخش شد اون سال اولی که پخش شد من دبیرستانی بودم وزیاد متوجه بعضی از قسمت‌هاش نمی‌شدم ولی دیشب دیدم ساحر یهودی داشت داخل مسجد کوفه جادوگری میکرد و مردم با چشم میدیدن و برام خیلی عجیب بود میشه راجع بهش توضیحی بدید ؟
undefinedدانستن بسیار،کسی را نیرومند نمی کند، اگر هم نیرومند کند، ضرورتا امن نمیکند.......چقدر زیبا و بجانکته بسیار مهمهمیشه وقتی میخواستم جلوی کنجکاوی(فضولیم)رو بگیرم با خودم گفتم چه تفاوتی برام میکنه بدونم چی شده یا چرااگر پاسخ منطقی نداشته باشم، اغلب کنجکاوی رو رها میکنم
undefinedقبل از اینکه شروع به خوندن کنم، جام رو درست میکنم ، بسم الله الرحمن الرحیمی از ته دل میگم، ذهنم رو خالی میکنم و با تمام تمرکز شروع به خوندن میکنم.جواب کسی رو هم نمیدم تا تموم نکنم

۲۰:۱۲

undefinedسلامخودم وپسرام فدای ائمهundefinedundefinedچقدر دوسشون دارم،چقدر مدیونشونم ولی نمیدونم براشون چکارکنمundefinedundefinedممنون
undefinedسلام وعرض ادب وخسته نباشید برشما استاد بزرگوارضمن آرزوی قبولی طاعات وعبادات تون همزمان که داستان شمشیر آویخته تونو میخونم کتاب امضاء محسن رو هم مطالعه کردم ودرعین حال که لذت بردم کلی غصه خوردم undefinedخواستم تشکرویژه داشته باشم از شمااستاد گرامی وتوانمند undefined قلم توانمند ودرعین حال عاری از تکلفتان جای بسی قدردانی دارد برایتان آرزوی موفقیت وسربلندی بیش ازپیش دارمالتماس،دعاundefined
undefinedداستان این بار فوق العاده س و چقد بد که ما انقد در مورد امام جعفر صادق علیه السلام و امام موسی کاظم علیه السلام کم میدونیمundefined🥹undefinedفداشون بشم 🥹undefined
undefinedیه جوری روایت میکنین آدم دلش میخواد هر متنو دو سه بار بخونه .انگار که تا شیش دانگ حواس نباشه ، نمی‌تونیم بخونیم.هر چی میخونم بیشتر کنجکاو میشمundefinedباور کنین اگه کتابامو اینجوری می‌خوندم الان یه دکتری خلبانی شده بودمundefinedامروز آبجیم ثواب مدرسه و کارهاشو تقدیم به بانو نجمه خاتون کرده بودundefined
undefinedخیلی ازتون ممنونم که درمورد امام موسی کاظم ع نوشتیدundefinedundefinedاز بچگی با افتخار این که نوه‌شون هستم بزرگ شدم ولی همیشه از مظلومیتشون و کم‌اطلاعیم درموردشون ناراحت بودم، هرچند با اطلاعاتی که داشتم از فرقه اسماعیلیه به شدت بدم میومد مخصوصا وقتی اخبار قرق کردن کربلا توسط این فرقه میومد.بخش توصیفاتی که بانو حمیده س درمورد نجمه خاتون س برای رمله داشتن، انگار برام نشونه یا راهنمایی بود چون دوست دارم ویژگی‌های کنیز مقبول این خاندان رو داشته باشم. حیف که نمیدونم چطور باید این ویژگی‌ها رو تو خودم به وجود بیارم.
undefinedقسمت امشب قشنگ بود و قشنگ‌تر اون جمله‌ای که رمله به زبان آورد: چون وقتی همه سعی می‌کردند دیده‌شوند تو بلد بودی پنهان بمانیکاری که از هربانویی انتظار میره و هرکسی نمی‌تونه بهش عمل کنه...
undefinedاحسنت عالی بود لذت بردم از مدل نوشته ای که خیلی متفاوت و دلنشین تر از نوشته های قبلی هستند .رواق نجمه خانون را خیلی دوست دارم هر وقت حرم میرم‌حتما رواق نجمه خاتون هم میرم و دو رکعت نماز و یاسین برای بانو نجمه میخونم اما اینبار که برم متفاوت تر حتمن و ارادتم بیشتر خواهد بود فقط بخاطر توصیف زیبای شما
undefinedسلام جناب حداد پور من به عنوان یک نوجوان واقعا احساس نیاز میکنم نسبت یه شناخت زندگی ائمه اطهار و در این ۱۶ سال زندگی ام جای خالی شناخت زنگی و سیره ائمه را احساس میکنم همیشه آرزو داشتم کتاب هایی بود که به صورت دقیق به زندگی امامان و کنش هاشون می‌پرداخت که مناسب ما باشد . بعد از زیارت کاظمین خیلی بیشتر از پیش با امام موسی بن جعفر اخت گرفتم و اکنون هم که به لطف کتاب شمشیر آویخته انشاالله با آگاهی بیشتری به ایشون عسق می‌ورزم. خداقوت بهتون بده و توفیق روز افزون.
undefinedسلام علیکم ،خداقوت من یک خانم هستم اهل افغانستان خیلی ممنون وسپاس ازشما واقعا داستان خیلی عالی است وخیلی تأسف میخورم که ماچرا دنبال شناختن وهرچه بیشتر آشناشدن باسبک زندگی امامان نیستیم 🥹🥹برای شماآرزوی سلامتی وعاقبت بخیری دارم لطفا بعداین داستان ازبقیه معصومین علیهم السلام راهم بگزارید اجرتان باخانم فاطمه زهرا سلام الله علیها

۲۰:۱۲

بازارسال شده از استیکر مذهبی

در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمی‌شود.

1_24332632862.mp3

۰۷:۱۴-۳.۷۵ مگابایت
#مناجات

۲۰:۱۴

در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمی‌شود.

thumbnail
مادر عزیز حاج احمد متوسلیان آسمانی شد. روحشان شاد و یادشان گرامیو همچنین روح حاج احمد شاد و با اباعبدلله الحسین علیه السلام محشور و مانوس باد

۳:۵۳