انتشار مستند داستانی
#شمشیر_آویخته🔥
نویسنده: محمد رضا حدادپور جهرمی
#قسمت_اول
تقدیم به روح بلند شهید هاشم مهدی زاده صلوات
#قسمت_اول
تقدیم به روح بلند شهید هاشم مهدی زاده صلوات
۱۸:۵۵
لطفا به هیچ وجه منتشر و کپی و یا ذخیره نشود. راضی نیستم.
۱۸:۵۶
بسم الله الرحمن الرحیم
مستند داستانی
#شمشیر_آویخته 
#حدادپور_جهرمی
#قسمت_اول
هنوز دو سه ساعتی از شب نگذشته بود که مردی از اهلِ کاروانِ بزرگِ در مسیر عراق به دمشق، سراسیمه بهسوی رئیس کاروان دوید و نفسبُریده و هراسان گفت: «گریخت... گریختند!»
رئیس کاروان که با سه چهار نفر ایستاده بودند و درباره مسیر فردا گفتوگو میکردند، با تعجب رو به او کرد و پرسید: «چه کسی؟ چه کسی گریخت؟»
مرد که نفسنفس میزد، آب دهانش را فرو برد، دست راستش را به سوی انتهای کاروان دراز کرد و گفت: «همان دختر... و دو سه نفری که آنجا بودند. همانها که گفتی همهشان را یکجا میفروشیم و از شرشان راحت میشویم. همانهایی که غروب دنبال آب برای وضو میگشتند، اما تو با لگد زیر تشت و کاسه و کوزهشان زدی!»
رئیس کاروان، با شنیدن این خبر و نشانیهایی که مرد میداد، رنگ از رخسارش پرید. چند قدم به سوی او رفت. مرد ترسید و همینطور که قدمبهقدم عقب میرفت، با اضطراب گفت: «مگر تقصیر من است که گریختند؟ تو گفتی ساعتبهساعت آمار بگیرم. من هم داشتم کارم را میکردم که دیدم چهار نفر از آمار کم شدهاند و هیچکس خبر ندارد!»
رئیس کاروان که زیر لب به همه فحش و ناسزا میداد، تند و خشمگین به همان سمتی رفت که مرد اشاره کرده بود. دیگران نیز پشت سر او حرکت کردند. در دل، با خود میگفت: «کاش همین امروز این سه چهار نفر گستاخ را فروخته بودم و خلاص میشدم! کاش این دست آن دست نمیکردم و ردشان کرده بودم. دو سه بار مشتری خوب داشتم، اما خبر مرگم طمع کردم و گفتم اگر به شام برسیم، بهتر میخرند...»
رفتند تا به جایی رسیدند که آن دختر و همراهانش آخرین بار آنجا نشسته بودند. رئیس کاروان، با آن رنگ سرخ و چشمان وحشی و ترسناک، چون به آنجا رسید، مردان و زنان خسته و بیحال، از هیبت و خشمش لرزیدند؛ از جا برخاستند و دو سه قدم عقب رفتند.
او یکبار به جای خالی آن سه چهار نفر نگاه کرد، یکبار به بیابانِ سیاهِ پشت سر، یکبار به همراهانش و مرد بیچارهای که خبر آورده بود، و یکبار به چهرههای رنگپریده اهل کاروان.
به سوی نخستین مردی که نزدیکش بود رفت، یقهاش را گرفت و با خشم پرسید: «کجایند؟ کجا رفتند؟ هان؟»
مرد که از همهجا بیخبر بود، زبانش بند آمد و با لکنت گفت: «نمیدانم... نمیشناسم... خبر ندارم...»
رئیس کاروان آن بیچاره را چنان هل داد و به زمین انداخت که وحشت همه دوچندان شد. سپس شلاق را از دست نفر پشت سرش گرفت و رو به جمعیت گفت: «یا نشان و خبری از فراریها میدهید، یا همینجا این مرد را تکهتکه میکنم! خود دانید!»
آنگاه شلاق چرمی عربی را در هوا چرخاند و با نعره، نخستین ضربه را بر تن نحیف آن بیچاره فرود آورد؛ صدای جیغ و فریاد او با صدای شلاق در هم آمیخت و سکوت دشتِ تاریک و خاموش را یکباره شکست.
دوباره دستش را بالا برد و شلاق را بر فراز سر چرخاند. زوزه شلاق در هوا، وحشت را در دلها میریخت. هنوز دستش را پایین نیاورده بود که صدایی از میان جمعیت برخاست: «دستت به او نمیرسد!»
رئیس کاروان شلاق را نگه داشت و صورتش را به سوی صدا چرخاند. از میان جمعیت دیدند همه به سوی پیرمردی نگاه میکنند که عصایی در دست داشت و آستینش پاره بود. پیرمرد یکی دو قدم جلو آمد و گفت: «این بیچاره خبر ندارد. ما هم نمیدانیم چگونه غیب شدند. فقط این را میدانم که چون نمازشان تمام شد و برای قضای حاجت رفتند، هر یک به سویی رفت. ما نای حرکت نداشتیم. امروز آنقدر ما را از بیابان و لابهلای کوه و کمرها گرداندی که حتی توان نداشتیم فریاد بزنیم تا مانع فرارشان شویم.»
رئیس کاروان، چون دید سخن پیرمرد درست است، نگاهی به آن بیچارهِ شلاقخورده روی زمین انداخت و نگاهی به چهار سوی بیابان. نفسها در سینهها حبس شده بود. همه به دست و صورت رئیس کاروان چشم دوخته بودند. تنها صدایی که از دور میآمد، زوزه گرگها بود.
رئیس کاروان شلاق را از عصبانیت و درماندگی، محکم به زمین کوبید و رو به بیابان کرد و چشم به ژرفای تاریکی دوخت.
یکی از نزدیکانش جلو آمد و آهسته در گوشش گفت: «دو سه ساعت بیشتر از فرارشان نمیگذرد. این چند نفر چقدر میتوانند دور شده باشند؟ بگویم چند نفر بروند دنبالشان؟»
رئیس کاروان سرش را با تأسف تکان داد و گفت: «فایده ندارد. اینها میگویند دو سه ساعت، اما شاید بیشتر باشد. افزون بر آن، گفتند چهار نفر به چهار سو رفتهاند. این نقشه فقط از آن دختر برمیآید؛ میخواهد رد گم کند و نفهمیم مسیرشان کدام طرف است تا دنبالشان نرویم.»
همراهش خواست چیزی بگوید که رئیس کاروان با تندی گفت: «چانه نزن! من و تو نخستین بارمان نیست که در بیابان میزنیم و چند برده و کنیز از دستمان میگریزند. چند هفته بعد از دیگران میشنویم جنازههایی یافتهاند که خوراک گرگ و کفتار شدهاند.»
@mohamadrezahadadpour
ادامه
مستند داستانی
#قسمت_اول
هنوز دو سه ساعتی از شب نگذشته بود که مردی از اهلِ کاروانِ بزرگِ در مسیر عراق به دمشق، سراسیمه بهسوی رئیس کاروان دوید و نفسبُریده و هراسان گفت: «گریخت... گریختند!»
رئیس کاروان که با سه چهار نفر ایستاده بودند و درباره مسیر فردا گفتوگو میکردند، با تعجب رو به او کرد و پرسید: «چه کسی؟ چه کسی گریخت؟»
مرد که نفسنفس میزد، آب دهانش را فرو برد، دست راستش را به سوی انتهای کاروان دراز کرد و گفت: «همان دختر... و دو سه نفری که آنجا بودند. همانها که گفتی همهشان را یکجا میفروشیم و از شرشان راحت میشویم. همانهایی که غروب دنبال آب برای وضو میگشتند، اما تو با لگد زیر تشت و کاسه و کوزهشان زدی!»
رئیس کاروان، با شنیدن این خبر و نشانیهایی که مرد میداد، رنگ از رخسارش پرید. چند قدم به سوی او رفت. مرد ترسید و همینطور که قدمبهقدم عقب میرفت، با اضطراب گفت: «مگر تقصیر من است که گریختند؟ تو گفتی ساعتبهساعت آمار بگیرم. من هم داشتم کارم را میکردم که دیدم چهار نفر از آمار کم شدهاند و هیچکس خبر ندارد!»
رئیس کاروان که زیر لب به همه فحش و ناسزا میداد، تند و خشمگین به همان سمتی رفت که مرد اشاره کرده بود. دیگران نیز پشت سر او حرکت کردند. در دل، با خود میگفت: «کاش همین امروز این سه چهار نفر گستاخ را فروخته بودم و خلاص میشدم! کاش این دست آن دست نمیکردم و ردشان کرده بودم. دو سه بار مشتری خوب داشتم، اما خبر مرگم طمع کردم و گفتم اگر به شام برسیم، بهتر میخرند...»
رفتند تا به جایی رسیدند که آن دختر و همراهانش آخرین بار آنجا نشسته بودند. رئیس کاروان، با آن رنگ سرخ و چشمان وحشی و ترسناک، چون به آنجا رسید، مردان و زنان خسته و بیحال، از هیبت و خشمش لرزیدند؛ از جا برخاستند و دو سه قدم عقب رفتند.
او یکبار به جای خالی آن سه چهار نفر نگاه کرد، یکبار به بیابانِ سیاهِ پشت سر، یکبار به همراهانش و مرد بیچارهای که خبر آورده بود، و یکبار به چهرههای رنگپریده اهل کاروان.
به سوی نخستین مردی که نزدیکش بود رفت، یقهاش را گرفت و با خشم پرسید: «کجایند؟ کجا رفتند؟ هان؟»
مرد که از همهجا بیخبر بود، زبانش بند آمد و با لکنت گفت: «نمیدانم... نمیشناسم... خبر ندارم...»
رئیس کاروان آن بیچاره را چنان هل داد و به زمین انداخت که وحشت همه دوچندان شد. سپس شلاق را از دست نفر پشت سرش گرفت و رو به جمعیت گفت: «یا نشان و خبری از فراریها میدهید، یا همینجا این مرد را تکهتکه میکنم! خود دانید!»
آنگاه شلاق چرمی عربی را در هوا چرخاند و با نعره، نخستین ضربه را بر تن نحیف آن بیچاره فرود آورد؛ صدای جیغ و فریاد او با صدای شلاق در هم آمیخت و سکوت دشتِ تاریک و خاموش را یکباره شکست.
دوباره دستش را بالا برد و شلاق را بر فراز سر چرخاند. زوزه شلاق در هوا، وحشت را در دلها میریخت. هنوز دستش را پایین نیاورده بود که صدایی از میان جمعیت برخاست: «دستت به او نمیرسد!»
رئیس کاروان شلاق را نگه داشت و صورتش را به سوی صدا چرخاند. از میان جمعیت دیدند همه به سوی پیرمردی نگاه میکنند که عصایی در دست داشت و آستینش پاره بود. پیرمرد یکی دو قدم جلو آمد و گفت: «این بیچاره خبر ندارد. ما هم نمیدانیم چگونه غیب شدند. فقط این را میدانم که چون نمازشان تمام شد و برای قضای حاجت رفتند، هر یک به سویی رفت. ما نای حرکت نداشتیم. امروز آنقدر ما را از بیابان و لابهلای کوه و کمرها گرداندی که حتی توان نداشتیم فریاد بزنیم تا مانع فرارشان شویم.»
رئیس کاروان، چون دید سخن پیرمرد درست است، نگاهی به آن بیچارهِ شلاقخورده روی زمین انداخت و نگاهی به چهار سوی بیابان. نفسها در سینهها حبس شده بود. همه به دست و صورت رئیس کاروان چشم دوخته بودند. تنها صدایی که از دور میآمد، زوزه گرگها بود.
رئیس کاروان شلاق را از عصبانیت و درماندگی، محکم به زمین کوبید و رو به بیابان کرد و چشم به ژرفای تاریکی دوخت.
یکی از نزدیکانش جلو آمد و آهسته در گوشش گفت: «دو سه ساعت بیشتر از فرارشان نمیگذرد. این چند نفر چقدر میتوانند دور شده باشند؟ بگویم چند نفر بروند دنبالشان؟»
رئیس کاروان سرش را با تأسف تکان داد و گفت: «فایده ندارد. اینها میگویند دو سه ساعت، اما شاید بیشتر باشد. افزون بر آن، گفتند چهار نفر به چهار سو رفتهاند. این نقشه فقط از آن دختر برمیآید؛ میخواهد رد گم کند و نفهمیم مسیرشان کدام طرف است تا دنبالشان نرویم.»
همراهش خواست چیزی بگوید که رئیس کاروان با تندی گفت: «چانه نزن! من و تو نخستین بارمان نیست که در بیابان میزنیم و چند برده و کنیز از دستمان میگریزند. چند هفته بعد از دیگران میشنویم جنازههایی یافتهاند که خوراک گرگ و کفتار شدهاند.»
@mohamadrezahadadpour
ادامه
۱۸:۵۷
همراهش ساکت شد، اما در دل حس کرد رئیس کاروان جملهای ناگفته دارد که چنین به عمق تاریکیها خیره مانده و آه حسرت میکشد. تا آنکه رئیس کاروان آهسته گفت: «وقت و مکان و روش فرارشان، همه نقشه همان دختر است... قابل تحسین است. اما نمیدانم از کدام سو برویم. فردا مسیر طولانی و طوفان در پیش است؛ نمیتوانم به اهل کاروان بگویم نخوابند و استراحت نکنند.»
همراهش نزدیکتر آمد و گفت: «و نمیتوانیم کاروان را بسپاریم دست دو سه نفر و خودمان برویم دنبال آن چهار نفر؛ زیرا کاروانی که چند نفرش گریخته باشند، از آن چند نفر خطرناکتر است.»
چند کیلومتر آنسوتر...
در امتداد نگاه حسرتبار رئیس کاروان، در دل تاریکی، زن و مردی با دختری که تازه از نوجوانی بیرون آمده و رشیده بود، به همراه زنی دیگر که با آنان نسبتی نداشت، همچنان میدویدند و از کاروان دور میشدند؛ تاریکی را میشکافتند و از میان بیابان خشک و خار و خاشاک میگذشتند.
ناگهان مادر آن دختر پایش به سنگی گیر کرد و سخت بر زمین افتاد.
دیگران ایستادند و به سوی او رفتند. پایش زخم شده بود و خودشان نیز دیگر نای دویدن نداشتند. دختر، نفسبریده، رو به پدر و آن زن دیگر گفت: «شما اندکی بیاسایید تا پای مادرم را ببندم.»
هنوز سخنش تمام نشده بود که هر دو از شدت خستگی به سویی افتادند. دختر، در آن سرما، عرقریزان و نفسبریده، گوشهای از پارچهای را که بر سر داشت با دندان برید و با مهارتی خاص، زخم پای مادر را بست.
دید مادر هم درد میکشد و هم از همه خستهتر است. گفت: «اندکی استراحت کنید. من بیدارم. به لطف خدا توانستیم از آنان فاصله بگیریم. شما را بیدار میکنم... استراحت کنید.»
گویی اصلاً منتظر ادامه سخن او نماندند؛ چشمهایشان روی هم رفت.
دختر، چون لبان خشک آنان را دید، دلش گرفت، اما چارهای نداشت. حتی فرصت نکرده بودند آبی با خود بردارند. از سوی دیگر، صدای شب و تاریکی، صدای سرما، زوزه گرگها، صدای تنهایی و بیپناهی، و هراس از اسارت و کنیزی نزد عرب، همه در جان آن دختر به فریاد بدل شده بود و بر ذهن و روانش سنگینی میکرد.یک چشمش به شرق بیابان بود و چشم دیگرش به غرب. گاه ناگهان رو به شمال میچرخاند و سپس به انتهای جنوب خیره میشد. نه راه بلد بودند و نه اگر گرفتار کسی میشدند، معلوم بود حالشان بهتر از اسارت و بردگی خواهد بود.
اما...
آن دختر، با همه محرومیتها، مسلمان بود. قرآن میدانست. آیاتی را از حفظ داشت. اهل توسل بود. لحظهای دلش در آن فشار و سختیها به تنگ آمد. یادش افتاد که موسی کلیمالله نیز در بیابان گرفتار شده بود و خانوادهاش در تنگنا بودند...
چند قدمی از آن سه نفر فاصله گرفت. چشمانش خیس شد. نفسنفس زدنش معلوم نبود از فشار بر قلب و جانش است یا از سرما و ساعتها دویدن و فرار.
زیر لب، این آیات بر زبانش جاری شد:
﴿إِذْ قَالَ مُوسَى لِأَهْلِهِ إِنِّي آنَسْتُ نَارًا سَآتِيكُمْ مِنْهَا بِخَبَرٍ أَوْ آتِيكُمْ بِشِهَابٍ قَبَسٍ لَعَلَّكُمْ تَصْطَلُونَ فَلَمَّا جَاءَهَا نُودِيَ أَنْ بُورِكَ مَنْ فِي النَّارِ وَمَنْ حَوْلَهَا وَسُبْحَانَ اللَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ﴾
«[یاد کن] هنگامی را که موسی به خانوادهاش گفت: من آتشی از دور دیدم؛ به زودی خبری از آن برای شما میآورم، یا شعلهای برگرفته میآورم تا گرم شوید. پس چون به آن رسید، ندا آمد که: مبارک باد آنکه در آتش است و آنکه پیرامون آن است، و منزّه است خدا، پروردگار جهانیان.»
ادامه دارد...
عضویت در کانال #حدادپور_جهرمی
@mohamadrezahadadpour
همراهش نزدیکتر آمد و گفت: «و نمیتوانیم کاروان را بسپاریم دست دو سه نفر و خودمان برویم دنبال آن چهار نفر؛ زیرا کاروانی که چند نفرش گریخته باشند، از آن چند نفر خطرناکتر است.»
چند کیلومتر آنسوتر...
در امتداد نگاه حسرتبار رئیس کاروان، در دل تاریکی، زن و مردی با دختری که تازه از نوجوانی بیرون آمده و رشیده بود، به همراه زنی دیگر که با آنان نسبتی نداشت، همچنان میدویدند و از کاروان دور میشدند؛ تاریکی را میشکافتند و از میان بیابان خشک و خار و خاشاک میگذشتند.
ناگهان مادر آن دختر پایش به سنگی گیر کرد و سخت بر زمین افتاد.
دیگران ایستادند و به سوی او رفتند. پایش زخم شده بود و خودشان نیز دیگر نای دویدن نداشتند. دختر، نفسبریده، رو به پدر و آن زن دیگر گفت: «شما اندکی بیاسایید تا پای مادرم را ببندم.»
هنوز سخنش تمام نشده بود که هر دو از شدت خستگی به سویی افتادند. دختر، در آن سرما، عرقریزان و نفسبریده، گوشهای از پارچهای را که بر سر داشت با دندان برید و با مهارتی خاص، زخم پای مادر را بست.
دید مادر هم درد میکشد و هم از همه خستهتر است. گفت: «اندکی استراحت کنید. من بیدارم. به لطف خدا توانستیم از آنان فاصله بگیریم. شما را بیدار میکنم... استراحت کنید.»
گویی اصلاً منتظر ادامه سخن او نماندند؛ چشمهایشان روی هم رفت.
دختر، چون لبان خشک آنان را دید، دلش گرفت، اما چارهای نداشت. حتی فرصت نکرده بودند آبی با خود بردارند. از سوی دیگر، صدای شب و تاریکی، صدای سرما، زوزه گرگها، صدای تنهایی و بیپناهی، و هراس از اسارت و کنیزی نزد عرب، همه در جان آن دختر به فریاد بدل شده بود و بر ذهن و روانش سنگینی میکرد.یک چشمش به شرق بیابان بود و چشم دیگرش به غرب. گاه ناگهان رو به شمال میچرخاند و سپس به انتهای جنوب خیره میشد. نه راه بلد بودند و نه اگر گرفتار کسی میشدند، معلوم بود حالشان بهتر از اسارت و بردگی خواهد بود.
اما...
آن دختر، با همه محرومیتها، مسلمان بود. قرآن میدانست. آیاتی را از حفظ داشت. اهل توسل بود. لحظهای دلش در آن فشار و سختیها به تنگ آمد. یادش افتاد که موسی کلیمالله نیز در بیابان گرفتار شده بود و خانوادهاش در تنگنا بودند...
چند قدمی از آن سه نفر فاصله گرفت. چشمانش خیس شد. نفسنفس زدنش معلوم نبود از فشار بر قلب و جانش است یا از سرما و ساعتها دویدن و فرار.
زیر لب، این آیات بر زبانش جاری شد:
﴿إِذْ قَالَ مُوسَى لِأَهْلِهِ إِنِّي آنَسْتُ نَارًا سَآتِيكُمْ مِنْهَا بِخَبَرٍ أَوْ آتِيكُمْ بِشِهَابٍ قَبَسٍ لَعَلَّكُمْ تَصْطَلُونَ فَلَمَّا جَاءَهَا نُودِيَ أَنْ بُورِكَ مَنْ فِي النَّارِ وَمَنْ حَوْلَهَا وَسُبْحَانَ اللَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ﴾
«[یاد کن] هنگامی را که موسی به خانوادهاش گفت: من آتشی از دور دیدم؛ به زودی خبری از آن برای شما میآورم، یا شعلهای برگرفته میآورم تا گرم شوید. پس چون به آن رسید، ندا آمد که: مبارک باد آنکه در آتش است و آنکه پیرامون آن است، و منزّه است خدا، پروردگار جهانیان.»
ادامه دارد...
۱۸:۵۷
بازارسال شده از استیکر مذهبی
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
حضرت آیت الله استاد جوادی آملی: عظمت تبلیغِ یک روحانی،معادلِ فتح خیبر است.لذا هم روحانیون مبلّغ و واعظ ارزش تبلیغ را بدانند و هم مردم با فرهنگ،با احترام، با روحانیون مبلّغ ،حشر و نشر داشته باشند.
@mohamadrezahadadpour
@mohamadrezahadadpour
۲:۰۵
ایران اعلام کرده است که در صورت بمباران ایران توسط ترامپ، ویدیوهایی از کودک آزاری وی را منتشر خواهد کرد. اسرائیل نیز در صورت عدم بمباران ایران، این ویدیوها را منتشر خواهد کرد.تنها گزینهٔ ترامپ: بمباران اسرائیل!



۲:۰۵
گروه تواشیح دبیرستان شاهد شهرستان جهرم (متوسطه اول)
تهیه شده در
#بنیاد_پیمان_غدیر
┈┈••✾
۲:۰۹
@mohamadrezahadadpour
۲:۱۰
انتشار مستند داستانی
#شمشیر_آویخته🔥
نویسنده: محمد رضا حدادپور جهرمی
#قسمت_دوم
تقدیم به روح بلند شهیدان عبدالحسین و هادی باشدجهرمی صلوات
#قسمت_دوم
تقدیم به روح بلند شهیدان عبدالحسین و هادی باشدجهرمی صلوات
۲:۱۰
لطفا به هیچ وجه منتشر و کپی و یا ذخیره نشود. راضی نیستم.
۲:۱۱
بسم الله الرحمن الرحیم
مستند داستانی
#شمشیر_آویخته 
#حدادپور_جهرمی
#قسمت_دوم
ناامیدیِ محض از همه اسباب و علل مادی، و صدا زدن خدا از تهِ دل، هم نفس انسان را داغ و آهآلود میکند و هم اشک را روان و سوزان. همان حال بر آن دختر عارض شد: پشت سرشان دشمن بود و تعقیب و کنیزی و شلاقِ بیخدایان؛ و پیش رو و یمین و یسارشان، جز تاریکی و ظلمات چیزی نبود.
هنوز آیات توسلش تمام نشده بود که از میان اشک و مژههای لرزان، ناگهان جوانی را دید با قامتی میانه و چهرهای پوشیده؛ ایستاده، اما نه رو به روی او، بلکه کمی مایل به سوی دیگر. کمی دورتر نیز نوجوانی دیده میشد که بر مرکبی سوار بود. اسبشان اندکی آن سوتر آرام ایستاده بود.
در دل بیابان، دو نفر با چهره پوشیده، هر کسی را به وحشت میاندازد؛ بهخصوص اگر گمان کند که تعقیبش میکنند. دختر جا خورد، اما نترسید؛ زیرا آن دو نفر به گونهای ایستاده بودند که قصدِ روبهرو شدن و هجوم نداشتند. جوانِ بزرگتر با کمال حجب و حیا، فاصلهاش را حفظ کرده و نگاهش را به دختر ندخته بود؛ نوجوان نیز همچنان بر مرکب بود و وقاری عجیب داشت.
جوان با صدایی آرام پرسید: «شما در این بیابان چه میکنید؟ آن هم در این ساعت... تنها؟»
دختر گفت: «تنها نیستم، اما بیپناهیم. راه را گم کردهایم.»
جوان پاسخ داد: «جای نگرانی نیست. دیگران کجایند؟»
دختر دستش را به سویی اشاره داد: «آن طرف... بفرمایید!»
جوان گفت: «به سوی ایشان برو. آنان را بردار و پشت سر من حرکت کنید!»
دختر با تردید پرسید: «کاروان شما در همین حوالی است؟»
جوان بیآنکه درنگ کند گفت: «من منتظر شما هستم.»
دختر بیاختیار از جا برخاست. نوری از امید و شعف در دلش تابیدن گرفت. احساس کرد که غم و تاریکی و بیپناهی، به یکباره شکسته است. همان چند جمله کوتاه که از آن جوانِ باحیا شنیده بود، گویا درهای امید را به رویش گشود. به سوی پدر رفت، او را بیدار کرد و با شوق و لبخندی که در آن شبِ خوفناک نادر بود، گفت: «برخیز پدر! مادر را هم بیدار کن. من این بانو را بیدار میکنم.»
پدر که هنوز در حال و هوای تعقیب و ترس بود، هراسان پرسید: «چه شده؟ رسیدند؟ آمدند؟»
دختر گفت: «نترس. نه. دو نفر آمدهاند... میتوانند به ما کمک کنند.»
پدر یکباره از جا برخاست و گفت: «مبادا دشمن باشند!»
دختر که به سوی آن زن میرفت، پاسخ داد: «دشمن نیستند. خاطر جمع باش. زود مادر را بیدار کن!»
چند لحظه بعد، چهار نفری به سوی آن دو نفر رفتند. چون وضعیت پای مادر را دیدند، جوان بزرگتر مرکب خود را در اختیار دختر گذاشت. مادر بر اسب سوار شد. پدر بند اسب را گرفت. آن جوان نیز بند مرکب نوجوان را گرفت. اسبها نجیب و گرم بودند. دختر و آن زن دیگر نیز در کنار اسب، پشت سر آن دو جوان حرکت کردند.
ابهت و جلال نوجوان چنان بود که همین که چشمشان به او افتاد و پشت سرش راه افتادند، احساس کردند تمام دشت و شب و ظلمات، به نور و امن و امان بدل شده است. دل آدم میخواست که هرگز به مقصد نرسد و تا آخر عمر، پشت سر او حرکت کند و از قامت استوار، گامهای محکم و ذکرهای آرامشبخشش لذت ببرد.
ساعتی نگذشت که ناگهان چشم گشودند و خود را در آستان ورود به شهری دیدند؛ اما نه از دروازه اصلی، بلکه از راهی پنهان که آن جوان میشناخت. کوچهها را یکی پس از دیگری پیمودند تا به در خانهای رسیدند.
هنوز جوان دست به کوبه در نبرده بود و نوجوان از اسب پیاده نشده بود که در گشوده شد. بانویی باوقار، عاقل، پرابهت و بزرگوار در دالان ظاهر شد و آنان را استقبال کرد. چون وارد حیاط شدند، دختر دید جوان مسیرش را کج کرد و به حجرهای در کنار رفت.
آن بانوی بزرگوار آنان را به حجره میهمانان برد. یکی دو نفر به پذیرایی پرداختند. عطر فضای آن خانه چنان بود که هرچه دختر عمیقتر نفس میکشید، حالش بهتر میشد. مادر درد پایش را فراموش کرده بود. پدر از آنکه خانواده و ناموسش از آن مهلکه نجات یافته بودند، آرام گرفته بود. آن زن دیگر نیز چشم از سادگی و صفای خانه و حجره برنمیداشت.
از هر حجره به حجره کناری دری بود. ناگهان دری نیمه باز شد و همان بانویی که مادر خانه مینمود و دیگران به گونهای از او تبعیت داشتند، بیرون آمد و کنار میهمانان نشست.
دختر از لای در، نگاهی به حجره کناری انداخت. دید عالمی جلیلالقدر و بسیار نورانی در کنج اتاق رو به قبله نشسته است. نوجوانی که احترامش بر اهل خانه واجب بود، نقاب از چهره برداشته و دوزانو، رو به روی آن عالم نشسته است.
کنجکاوی در جان دختر افتاد. خواست بداند آنان که هستند و چه میگویند. بیآنکه آشکار شود، گوش سپرد؛ چون نزدیک در بود، سخنانشان را شنید و حیرتش لحظهبهلحظه افزون شد.
نوجوان گفت: «به دعای خیر شما، سرانجام آن دو نفر را یافتیم. هر دو آماده بودند و از این مأموریت استقبال کردند.»
@mohamadrezahadadpour
ادامه
مستند داستانی
#قسمت_دوم
ناامیدیِ محض از همه اسباب و علل مادی، و صدا زدن خدا از تهِ دل، هم نفس انسان را داغ و آهآلود میکند و هم اشک را روان و سوزان. همان حال بر آن دختر عارض شد: پشت سرشان دشمن بود و تعقیب و کنیزی و شلاقِ بیخدایان؛ و پیش رو و یمین و یسارشان، جز تاریکی و ظلمات چیزی نبود.
هنوز آیات توسلش تمام نشده بود که از میان اشک و مژههای لرزان، ناگهان جوانی را دید با قامتی میانه و چهرهای پوشیده؛ ایستاده، اما نه رو به روی او، بلکه کمی مایل به سوی دیگر. کمی دورتر نیز نوجوانی دیده میشد که بر مرکبی سوار بود. اسبشان اندکی آن سوتر آرام ایستاده بود.
در دل بیابان، دو نفر با چهره پوشیده، هر کسی را به وحشت میاندازد؛ بهخصوص اگر گمان کند که تعقیبش میکنند. دختر جا خورد، اما نترسید؛ زیرا آن دو نفر به گونهای ایستاده بودند که قصدِ روبهرو شدن و هجوم نداشتند. جوانِ بزرگتر با کمال حجب و حیا، فاصلهاش را حفظ کرده و نگاهش را به دختر ندخته بود؛ نوجوان نیز همچنان بر مرکب بود و وقاری عجیب داشت.
جوان با صدایی آرام پرسید: «شما در این بیابان چه میکنید؟ آن هم در این ساعت... تنها؟»
دختر گفت: «تنها نیستم، اما بیپناهیم. راه را گم کردهایم.»
جوان پاسخ داد: «جای نگرانی نیست. دیگران کجایند؟»
دختر دستش را به سویی اشاره داد: «آن طرف... بفرمایید!»
جوان گفت: «به سوی ایشان برو. آنان را بردار و پشت سر من حرکت کنید!»
دختر با تردید پرسید: «کاروان شما در همین حوالی است؟»
جوان بیآنکه درنگ کند گفت: «من منتظر شما هستم.»
دختر بیاختیار از جا برخاست. نوری از امید و شعف در دلش تابیدن گرفت. احساس کرد که غم و تاریکی و بیپناهی، به یکباره شکسته است. همان چند جمله کوتاه که از آن جوانِ باحیا شنیده بود، گویا درهای امید را به رویش گشود. به سوی پدر رفت، او را بیدار کرد و با شوق و لبخندی که در آن شبِ خوفناک نادر بود، گفت: «برخیز پدر! مادر را هم بیدار کن. من این بانو را بیدار میکنم.»
پدر که هنوز در حال و هوای تعقیب و ترس بود، هراسان پرسید: «چه شده؟ رسیدند؟ آمدند؟»
دختر گفت: «نترس. نه. دو نفر آمدهاند... میتوانند به ما کمک کنند.»
پدر یکباره از جا برخاست و گفت: «مبادا دشمن باشند!»
دختر که به سوی آن زن میرفت، پاسخ داد: «دشمن نیستند. خاطر جمع باش. زود مادر را بیدار کن!»
چند لحظه بعد، چهار نفری به سوی آن دو نفر رفتند. چون وضعیت پای مادر را دیدند، جوان بزرگتر مرکب خود را در اختیار دختر گذاشت. مادر بر اسب سوار شد. پدر بند اسب را گرفت. آن جوان نیز بند مرکب نوجوان را گرفت. اسبها نجیب و گرم بودند. دختر و آن زن دیگر نیز در کنار اسب، پشت سر آن دو جوان حرکت کردند.
ابهت و جلال نوجوان چنان بود که همین که چشمشان به او افتاد و پشت سرش راه افتادند، احساس کردند تمام دشت و شب و ظلمات، به نور و امن و امان بدل شده است. دل آدم میخواست که هرگز به مقصد نرسد و تا آخر عمر، پشت سر او حرکت کند و از قامت استوار، گامهای محکم و ذکرهای آرامشبخشش لذت ببرد.
ساعتی نگذشت که ناگهان چشم گشودند و خود را در آستان ورود به شهری دیدند؛ اما نه از دروازه اصلی، بلکه از راهی پنهان که آن جوان میشناخت. کوچهها را یکی پس از دیگری پیمودند تا به در خانهای رسیدند.
هنوز جوان دست به کوبه در نبرده بود و نوجوان از اسب پیاده نشده بود که در گشوده شد. بانویی باوقار، عاقل، پرابهت و بزرگوار در دالان ظاهر شد و آنان را استقبال کرد. چون وارد حیاط شدند، دختر دید جوان مسیرش را کج کرد و به حجرهای در کنار رفت.
آن بانوی بزرگوار آنان را به حجره میهمانان برد. یکی دو نفر به پذیرایی پرداختند. عطر فضای آن خانه چنان بود که هرچه دختر عمیقتر نفس میکشید، حالش بهتر میشد. مادر درد پایش را فراموش کرده بود. پدر از آنکه خانواده و ناموسش از آن مهلکه نجات یافته بودند، آرام گرفته بود. آن زن دیگر نیز چشم از سادگی و صفای خانه و حجره برنمیداشت.
از هر حجره به حجره کناری دری بود. ناگهان دری نیمه باز شد و همان بانویی که مادر خانه مینمود و دیگران به گونهای از او تبعیت داشتند، بیرون آمد و کنار میهمانان نشست.
دختر از لای در، نگاهی به حجره کناری انداخت. دید عالمی جلیلالقدر و بسیار نورانی در کنج اتاق رو به قبله نشسته است. نوجوانی که احترامش بر اهل خانه واجب بود، نقاب از چهره برداشته و دوزانو، رو به روی آن عالم نشسته است.
کنجکاوی در جان دختر افتاد. خواست بداند آنان که هستند و چه میگویند. بیآنکه آشکار شود، گوش سپرد؛ چون نزدیک در بود، سخنانشان را شنید و حیرتش لحظهبهلحظه افزون شد.
نوجوان گفت: «به دعای خیر شما، سرانجام آن دو نفر را یافتیم. هر دو آماده بودند و از این مأموریت استقبال کردند.»
@mohamadrezahadadpour
ادامه
۲:۱۱
عالم با وقار فرمود: «خدا به آنان جزای خیر دهد. شرایط حساس است... و حساستر خواهد شد. خود را برای بسیاری از امور آماده کن!»
نوجوان گفت: «چشم، پدر جان!»
عالم فرمود: «اکنون وقت نشستن و صبر کردن نیست، پسرم. خداوند در هر دستگاه ظلم و جور، یک یا دو نفر از اهل ایمان و خواصّ پنهان را نگاه میدارد تا مراقب بندگان خدا و مظلومان باشند؛ اما اینان خودبهخود پدید نمیآیند و بیکاشت و تربیت نمیمانند.»
نوجوان با ادب پرسید: «بفرمایید چه کنیم؟»
عالم فرمود: «همانند همین دو نفر که دیروز و روزهای پیش یافتی، باز هم بیاب. غریب باشند، اما آگاه؛ ایمانشان فاش نشده باشد؛ اهل نگه داشتن راز باشند؛ تقیه و پنهانکاری بدانند؛ حتی در خلوت و تنهایی، تقیه را فراموش نکنند.»
نوجوان گفت: «چشم، اما پدر...»
عالم فرمود: «میدانم در دل چه داری. نگران برادرت اسماعیل مباش؛ نگران بعد از اسماعیل باش!»
نوجوان پرسید: «اکنون حالش چگونه است؟»
عالم فرمود: «در تب میسوزد. دوستانش ـ متأسفانه ـ گرد اویند... و همه مشکلات از پسِ اسماعیل آغاز خواهد شد.»
نوجوان آهسته گفت: «پناه بر خدا... آیا چیز دیگری نیز باید بدانم؟»
عالم فرمود: «همانگونه که در دستگاه ظلم ستارگان پنهاناند که یاریگر مؤمنانند، در بیت وحی و در میان علما نیز ممکن است کسانی پیدا شوند که خودشان یا اطرافیانشان، حکم کفِ روی آب را داشته باشند. میبینم که حتی در روزگار تو، در بیت تو، کسی پیدا میشود که راه عمویش را میرود؛ راه همین اسماعیلِ خودمان را... اما موفق نمیشود.»
نوجوان گفت: «پناه بر خدا. راستی... میهمانان رسیدند.»
عالم فرمود: «خوش آمدند. برو استراحت کن. کار بسیار داری.»
نوجوان گفت: «چشم. ملتمس دعای خیرتان هستم.»
دختر سرش را اندکی کج کرد و آهسته از لای در دید که همان لحظه، آن عالم بزرگوار دو دستش را بالا آورد و پسر نجیب و خاص خود را دعا کرد.
همه چیز برای دختر عجیبتر میشد. سخنانی شنیده بود که تا آن ساعت حتی به گوشش نخورده بود. از آینده و حوادثی گفتند که عقلش را ربود. بیابان و تاریکی و کنیزی و شلاق، همه از یادش رفت و مبهوت آن کلمات شد.
تا آنکه با صدای مهربان، اما استوارِ بانوی خانه به خود آمد: «دخترم... با توأم. لبیتر کن. خستهای!»
دختر، بیآنکه چشم از سیمای آن بانو بردارد، دو دستش را دراز کرد و کاسه شیر گرمی را که تعارف شده بود گرفت. «بسمالله» گفت و جرعهجرعه نوشید و حس کرد تمام وجودش گرم میشود.
بانو با نگاهی عمیق فرمود: «شنیدم که بسمالله گفتی. پیداست مسلمان و باایمان و زیرک هستی.»
دختر با ادب گفت: «کنیز شما هستم، بانو. سورهها و آیاتی را از حفظ دارم. پدر و مادرم مرا با محبتِ علی بن ابیطالب علیهماالسلام پروردهاند.»
بانو لبخندی زد، «مرحبا» گفت و مهر دختر در دلش نشست. دختر نیز هرگاه بانو حواسش نبود، نگاهش را به سوی آن در میبرد و به آن عالم جلیلالقدر چشم میدوخت. حتی دلش میخواست آن جوان را دوباره ببیند، اما او به حجره خود رفته بود تا بیاساید. بانو پرسید: «سؤالی داری؟ چیزی ذهنت را مشغول کرده است؟»
دختر که بسیار باحیا و باوقار بود، هول شد و گفت: «ببخشید... ما شما را نمیشناسیم. میدانیم و یقین داریم اهل خدا و خیر هستید... اما شما را نمیشناسیم.»
@mohamadrezahadadpour
ادامه
نوجوان گفت: «چشم، پدر جان!»
عالم فرمود: «اکنون وقت نشستن و صبر کردن نیست، پسرم. خداوند در هر دستگاه ظلم و جور، یک یا دو نفر از اهل ایمان و خواصّ پنهان را نگاه میدارد تا مراقب بندگان خدا و مظلومان باشند؛ اما اینان خودبهخود پدید نمیآیند و بیکاشت و تربیت نمیمانند.»
نوجوان با ادب پرسید: «بفرمایید چه کنیم؟»
عالم فرمود: «همانند همین دو نفر که دیروز و روزهای پیش یافتی، باز هم بیاب. غریب باشند، اما آگاه؛ ایمانشان فاش نشده باشد؛ اهل نگه داشتن راز باشند؛ تقیه و پنهانکاری بدانند؛ حتی در خلوت و تنهایی، تقیه را فراموش نکنند.»
نوجوان گفت: «چشم، اما پدر...»
عالم فرمود: «میدانم در دل چه داری. نگران برادرت اسماعیل مباش؛ نگران بعد از اسماعیل باش!»
نوجوان پرسید: «اکنون حالش چگونه است؟»
عالم فرمود: «در تب میسوزد. دوستانش ـ متأسفانه ـ گرد اویند... و همه مشکلات از پسِ اسماعیل آغاز خواهد شد.»
نوجوان آهسته گفت: «پناه بر خدا... آیا چیز دیگری نیز باید بدانم؟»
عالم فرمود: «همانگونه که در دستگاه ظلم ستارگان پنهاناند که یاریگر مؤمنانند، در بیت وحی و در میان علما نیز ممکن است کسانی پیدا شوند که خودشان یا اطرافیانشان، حکم کفِ روی آب را داشته باشند. میبینم که حتی در روزگار تو، در بیت تو، کسی پیدا میشود که راه عمویش را میرود؛ راه همین اسماعیلِ خودمان را... اما موفق نمیشود.»
نوجوان گفت: «پناه بر خدا. راستی... میهمانان رسیدند.»
عالم فرمود: «خوش آمدند. برو استراحت کن. کار بسیار داری.»
نوجوان گفت: «چشم. ملتمس دعای خیرتان هستم.»
دختر سرش را اندکی کج کرد و آهسته از لای در دید که همان لحظه، آن عالم بزرگوار دو دستش را بالا آورد و پسر نجیب و خاص خود را دعا کرد.
همه چیز برای دختر عجیبتر میشد. سخنانی شنیده بود که تا آن ساعت حتی به گوشش نخورده بود. از آینده و حوادثی گفتند که عقلش را ربود. بیابان و تاریکی و کنیزی و شلاق، همه از یادش رفت و مبهوت آن کلمات شد.
تا آنکه با صدای مهربان، اما استوارِ بانوی خانه به خود آمد: «دخترم... با توأم. لبیتر کن. خستهای!»
دختر، بیآنکه چشم از سیمای آن بانو بردارد، دو دستش را دراز کرد و کاسه شیر گرمی را که تعارف شده بود گرفت. «بسمالله» گفت و جرعهجرعه نوشید و حس کرد تمام وجودش گرم میشود.
بانو با نگاهی عمیق فرمود: «شنیدم که بسمالله گفتی. پیداست مسلمان و باایمان و زیرک هستی.»
دختر با ادب گفت: «کنیز شما هستم، بانو. سورهها و آیاتی را از حفظ دارم. پدر و مادرم مرا با محبتِ علی بن ابیطالب علیهماالسلام پروردهاند.»
بانو لبخندی زد، «مرحبا» گفت و مهر دختر در دلش نشست. دختر نیز هرگاه بانو حواسش نبود، نگاهش را به سوی آن در میبرد و به آن عالم جلیلالقدر چشم میدوخت. حتی دلش میخواست آن جوان را دوباره ببیند، اما او به حجره خود رفته بود تا بیاساید. بانو پرسید: «سؤالی داری؟ چیزی ذهنت را مشغول کرده است؟»
دختر که بسیار باحیا و باوقار بود، هول شد و گفت: «ببخشید... ما شما را نمیشناسیم. میدانیم و یقین داریم اهل خدا و خیر هستید... اما شما را نمیشناسیم.»
@mohamadrezahadadpour
ادامه
۲:۱۱
بانوی خانه، با همان لبخند و وقاری که در کنار ابهت مینشست، سخنانی گفت که دری تازه به ذهن دختر گشود و او را نه یک شب و یک ساعت، بلکه گویی یک عمر، خانهزاد این خانه کرد. فرمود: «نام من «حمیده» است. اصالتاً از سرزمین بَربَر، در شمال غرب آفریقا هستم. مرا «حمیده آندلسی» نیز میخوانند. فقه میدانم. و از آن روز که مولا و همسرم به مردم فرمود: حمیده همچون شمشِ طلاست و همواره فرشتگان از او حراست میکنند، بسیاری مرا شناختند.»
چشمان دختر لحظه به لحظه بازتر و گردتر میشد!
بانو ادامه داد: «کنیز و دوشیزه بودم که روزی مردی سپیدمحاسن با کیسهای مهر و موم شده، مشتمل بر هفتاد سکه طلا، به بازار آمد. مستقیم سراغ من آمد و مرا خرید و به خانه مولایش برد. از آن روز، سالها افتخار همسری آن آقایی را دارم که از لای در، گفتوگوی او و پسرمان را میشنیدی.»
دختر فهمید بانو متوجه شده، اما به روی خود نیاورده است. شرمگین شد.
بانو فرمود: «سه فرزند دارم: نخست «اسحاق» که بسیار عابد است و یک روز در میان روزه میگیرد. دیگری «فاطمه» است. و آن آقا که رو به قبله نشسته و نافله شب میخوانَد، حضرت جعفر بن محمد است؛ همان که به «امام صادق» علیهالسلام معروف است؛ رئیس مکتب و مذهب شیعه، و فرزندزاده حضرت زهرا سلاماللهعلیها.»
دختر با شنیدن نام امام صادق علیهالسلام، بهتزده شد؛ چشمانش گردتر گشت و زبانش بند آمد.
بانو سپس با کلماتی آرام، دست بر نبض دختر گذاشت و از نوجوان باوقار و جذاب سخن گفت: «و آن نوجوان که شما را از بیابان نجات داد و نزد پدرش گزارش میداد، «ابوابراهیم موسی بن جعفر» علیهماالسلام است؛ پسر عزیز و دلبند ما. همان که روزی ـ انشاءالله ـ جانشین پدرش خواهد شد. و آن جوانی که مرکبش را به مادرت داد و شما را تا اینجا آورد، غلامِ پسرم است؛ نامش «موفّق» است. او را در راه خدا آزاد کردیم، اما خود نرفت و ما را راضی کرد که غلام موسی بن جعفر باشد.»
سپس با مهربانی پرسید: «راستی، نام تو چیست دخترم؟»
از وسط بیابان تا مدینه و خانه امام صادق علیهالسلام، به همراه فرزندش موسی بن جعفر علیهماالسلام، فاصلهای بود که عقل هیچکس قد نمیداد. آن پیوندِ ناگهانی و آن نشستن در چنین خانهای، آسان در جان دختر نمینشست. نفس عمیقی کشید و گفت: «کنیز شما... «رَمله» هستم.»
چند هفته بعد...
پدر و مادر و آن زن همراهشان در راه خدا آزاد شدند و مخارج زندگی آنان در مدینه به همت بانو حمیده تأمین شد. تا آنکه بانو، چون ایمان و عقل و نجابت رمله را دید، او را از پدرش برای موفق خواستگاری کرد. بدین ترتیب، رمله و موفق با یکدیگر ازدواج کردند و در کنج خانه امام صادق علیهالسلام زندگی خویش را آغاز نمودند.
ادامه دارد...
عضویت در کانال #حدادپور_جهرمی
@mohamadrezahadadpour
چشمان دختر لحظه به لحظه بازتر و گردتر میشد!
بانو ادامه داد: «کنیز و دوشیزه بودم که روزی مردی سپیدمحاسن با کیسهای مهر و موم شده، مشتمل بر هفتاد سکه طلا، به بازار آمد. مستقیم سراغ من آمد و مرا خرید و به خانه مولایش برد. از آن روز، سالها افتخار همسری آن آقایی را دارم که از لای در، گفتوگوی او و پسرمان را میشنیدی.»
دختر فهمید بانو متوجه شده، اما به روی خود نیاورده است. شرمگین شد.
بانو فرمود: «سه فرزند دارم: نخست «اسحاق» که بسیار عابد است و یک روز در میان روزه میگیرد. دیگری «فاطمه» است. و آن آقا که رو به قبله نشسته و نافله شب میخوانَد، حضرت جعفر بن محمد است؛ همان که به «امام صادق» علیهالسلام معروف است؛ رئیس مکتب و مذهب شیعه، و فرزندزاده حضرت زهرا سلاماللهعلیها.»
دختر با شنیدن نام امام صادق علیهالسلام، بهتزده شد؛ چشمانش گردتر گشت و زبانش بند آمد.
بانو سپس با کلماتی آرام، دست بر نبض دختر گذاشت و از نوجوان باوقار و جذاب سخن گفت: «و آن نوجوان که شما را از بیابان نجات داد و نزد پدرش گزارش میداد، «ابوابراهیم موسی بن جعفر» علیهماالسلام است؛ پسر عزیز و دلبند ما. همان که روزی ـ انشاءالله ـ جانشین پدرش خواهد شد. و آن جوانی که مرکبش را به مادرت داد و شما را تا اینجا آورد، غلامِ پسرم است؛ نامش «موفّق» است. او را در راه خدا آزاد کردیم، اما خود نرفت و ما را راضی کرد که غلام موسی بن جعفر باشد.»
سپس با مهربانی پرسید: «راستی، نام تو چیست دخترم؟»
از وسط بیابان تا مدینه و خانه امام صادق علیهالسلام، به همراه فرزندش موسی بن جعفر علیهماالسلام، فاصلهای بود که عقل هیچکس قد نمیداد. آن پیوندِ ناگهانی و آن نشستن در چنین خانهای، آسان در جان دختر نمینشست. نفس عمیقی کشید و گفت: «کنیز شما... «رَمله» هستم.»
چند هفته بعد...
پدر و مادر و آن زن همراهشان در راه خدا آزاد شدند و مخارج زندگی آنان در مدینه به همت بانو حمیده تأمین شد. تا آنکه بانو، چون ایمان و عقل و نجابت رمله را دید، او را از پدرش برای موفق خواستگاری کرد. بدین ترتیب، رمله و موفق با یکدیگر ازدواج کردند و در کنج خانه امام صادق علیهالسلام زندگی خویش را آغاز نمودند.
ادامه دارد...
۲:۱۲
احوال شما چطوره؟ 
۲:۱۲
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
۲:۱۲
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
رفقا یادتونه که یک دوره نقد بهاییت در حسینیه خیابان ایران داشتیم و ۱٠ جلسه بود؟ بزرگواران زحمت کشیدند و نوار جلسات را پیاده کردند و بنده هم روی مطالب، کار کردم تا امشب. الحمدلله چند دقیقه پیش، کارم تمام شد و بنظرم کتابچه نقلی مناسبی برای نقد بهاییت جمع و جور کردیم.امیدوارم بقیه مراحلش هم به خوبی و به موقع طی بشه تا به نمایشگاه کتاب برسه. و لله الحمد
۲:۱۳
انتشار رمان جدید #حدادپور_جهرمی
«شمشیر آویخته» 
از زندگانی #سیاسی و #امنیتی امام صادق و امام کاظم علیهماالسلام چه میدانید؟!
ویژه شب های ماه مبارک رمضان
لطفا همه عزیزانتان را به این کانال برای مطالعه ۳۹ قسمت رمان #شمشیر_آویخته دعوت کنید.
#لطفا_نشر_حداکثری
عضویت در کانال
https://eitaa.com/mohamadrezahadadpour
از زندگانی #سیاسی و #امنیتی امام صادق و امام کاظم علیهماالسلام چه میدانید؟!
ویژه شب های ماه مبارک رمضان
لطفا همه عزیزانتان را به این کانال برای مطالعه ۳۹ قسمت رمان #شمشیر_آویخته دعوت کنید.
#لطفا_نشر_حداکثری
عضویت در کانال
۲:۱۳