عکس پروفایل محمدرضا حدادپور جهرمیم

محمدرضا حدادپور جهرمی

۱۲.۱ هزار عضو
مهسا نگاهش به وسط سفره خیره شد: «بیوه شدم. ویدا میگه زدنش. کف خیابون.»
فاطمه خانم یادش آمد. صحنه قتل چشمی و منیره چیزی نبود که تا سالها از جلوی چشمش پاک شود. اما چیزی نگفت. فقط آهسته گفت: «خب، بیوه که باشی، دنیا به آخر نمی‌رسه. منم بیوه شدم. ویدا بی‌پدر بزرگ شد. من و ویدا تونستیم. تو هم می‌تونی.»
مهسا اشک توی چشم‌هایش جمع شد. سریع پاک کرد: «امیدوارم. خیلی می‌ترسم.»
فاطمه خانم دستش را گرفت: «نترس عزیزم. مادر که بشی، دیگه نمی‌ترسی. می‌بینی که باید قوی باشی.»
مهسا دست فاطمه خانم را فشرد. برای اولین بار بعد از ماه‌ها، یک لحظه احساس کرد تنها نیست.
فروشگاه – لاین مواد شوینده – ساعت ۱۸:۴۵
فروشگاه شلوغ بود. غروب آخر هفته بود و مردم برای خرید آخر هفته آمده بودند. سبدها پر بود و صندوق‌ها شلوغ.
ویدا بین قفسه‌ها راه می‌رفت. کارتن ها را نزدیک آورده بود تا اگر قفسه ها خالی شد، تند تند جای خالی اش را پر کند. خانم مسن جلو آمد و پرسید: «عزیزم پودر ظرفشویی کجاست؟ دقت کن دخترم؛ قرصشو نمیخواما. پودرش میخوام.»
ویدا اشاره کرد: «از اون طرف. قفسه سوم. برندهای مختلفم داره.»
خانم مسن رفت. ویدا برگشت به کارش که یهو صدای بلندی از انتهای فروشگاه آمد. صدای داد و فریاد تمام فروشگاه را فراگرفت
ویدا سرش را بلند کرد. چند نفر داشتند می‌دویدند طرف در خروجی. یکی داشت فریاد می‌زد: «دعواست! دعوا!»
برخلاف اکثرا که در حال فرار بودند، ویدا به طرف صدا رفت. مردم به هم ریخته بودند. بین قفسه‌ها، دو تا جوان لاابالی ایستاده بودند. با موهای نامرتب و چشم‌های سرخ. معلوم بود مست هستند یا مواد زده‌اند.
نزدیک مهتاب ایستاده بودند و در حال نزدیک تر شدن به مهتاب بودند. صورت مهتاب سفید شده بود و دست‌هایش می‌لرزید. پری پشت سرش داد و فریاد میکرد: «ولش کن. برو کنار عوضی!»
یکی از جوان‌ها دستش را دراز کرد. یقه مهتاب را گرفت: «کاریت ندارم ... گفتم کاریت ندارم ...»
مرد همکار ویدا، همان کارگر مسن که قبلا پای او ورم کرده بود، جلو آمد. دست جوان را پس زد. «آقا اینجا جای این حرفا نیست. میری بیرون یا زنگ بزنم 110 ؟»
جوان دیگر جلو آمد و با مشت زد به سینه کارگر مسن. مرد مسن افتاد روی زمین. پری و مهتاب جیغ کشیدند. ویدا جلو رفت. مهتاب را کشید کنار. دست پری را هم گرفت و با پیرمرد، هر سه را برد پشت سرش.
جوان اول برگشت. ویدا را دید. چاقو را از جیبش درآورد. چاقوی کوچک با تیغه براق را جلوی صورت ویدا گرفت: «میری کنار یا پوستتو بکنم؟»
ویدا وقت را تلف نکرد. دست راست جوان را گرفت. مچ را چرخاند. چاقو از دستش افتاد. صدای تیغ که روی زمین خورد، پری و مهتاب و آن پیرمرد داشتند از تعجب شاخ در می آوردند.
ویدا همزمان با آرنج، زد به گلوی جوان. پسرک لاابالی نفسش بند آمد. ویدا زانویش را کوباند به شکمش و او را خم کرد و نهایتا با پشت دست زد به صورتش و او را به روی زمین انداخت.
جوان دیگر از پشت سر آمد. ویدا بدون اینکه برگردد، با پاشنه پا زد به زانویش. زانویش عقب رفت و زیر پایش خالی شد و یک لحظه تعادلش را از دست داد. ویدا چرخید و با مشت زد به شقیقه‌اش. جوان تلوتلو خورد و افتاد کنار قفسه. چند تا بطری از قفسه پایین افتاد و شکست.
تعدادی از مردم که همیشه سر صحنه های دعوا هستند و هیچ وقت مفید فایده نیستند، دهانشان از تعجب باز مانده بود و چند ثانیه هیچ صدایی در فضای فروشگاه به جز صدای یخچال های بزرگ به گوش نمیرسید.
وقتی ویدا کارش با آن دو نفر تمام شد، دست مهتاب و پری را گرفت و بلندشان کرد و رفتند. وقتی که میخواستند از وسط جمعیت رد بشوند، آن دو مردی که در جلسه استخدام ویدا بودند و ویدا آنان را جلوی خانم ضایع کرده بود، چشم و دهانشان به موازات هم باز مانده بود و حرفی در برابر آن هنرنمایی و شجاعت ویدا نداشتند.
ادامه undefined
undefined۳۳
undefined۶
undefined۶
undefined۱

۱.۱K

۲۰:۵۶

اتاق کنترل – بالای فروشگاه
خانم به مانیتور نگاه می‌کرد. دستش روی لیوان چای بود، اما لیوان را برنداشته بود. از بس مات شده بود. تصویر ویدا را دید که با دو تا مشت و یک لگد، دو جوان را نقش بر زمین کرده بود. حرفه‌ای و سریع و خشن و بدون ذره‌ای تردید!
رفتن ویدا و آن دو دختر را دنبال کرد تا از طریق دوربین ها دید که رفتند و رفتند تا اتاق کمد پرسنل و وارد شدند و در را بستند.
خانه ویدا – ساعت ۲۰:۳۰
ویدا وارد شد. خسته بود. کمرش درد می‌کرد، دست‌ها چپش یک زخم کوچک برداشته بود.
فاطمه خانم و مهسا روی موکت نشسته بودند. داشتند بافتنی می‌بافتند. فاطمه خانم داشت با دو تا سوزن بافتنی کلاه کوچکی می‌بافت. مهسا نگاه می‌کرد و گاهی یاد می‌گرفت.
فاطمه خانم نگاه به ویدا کرد. «دیر کردی!»
ویدا خندید. «سلام. شلوغ بود مامان. خسته شدم.» آمد کنار مادرش نشست. نگاه به دست‌هایش کرد. پرسید: «یاز دستات چی شده؟ ورم کردن. چیکار کردی؟»
ویدا دستش را آرام کشید: «هیچی مامان. گشنمه. چی داریم؟»
فاطمه خانم نگاهش کرد. «هیچی که نشد جواب! دو تا کوکو پختم. هنوز جا نیفتاده.»
مهسا به ویدا نگاه کرد.
ویدا هم به مهسا نگاه کرد.
هیچکدام حرف نزدند.
سکوت.
اما سکوت آن دو پر از حرف بود.
ادامه دارد...
undefined کانال #حدادپور_جهرمی
@mohamadrezahadadpour
undefined۳۳
undefined۳
undefined۳
undefined۱
undefined۱

۲K

۲۰:۵۷

در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمی‌شود.

thumbnail
فصل دومقسمت چهاردهم
undefined #تا_هفت_صبح_فردا
undefined #حدادپور_جهرمی

تقدیم به ارواح مطهر شهیدان اقدسی و نیازمند صلواتundefined
undefined۱۳
undefined۲
undefined۱

۴۷۶

۲۳:۴۵

بسم الله الرحمن الرحیم
undefined#تا_هفت_صبح_فردا
#فصل_دوم#قسمت_چهاردهم
دفتر کار تارخ – طبقه سوم – ساعت ۱۱:۱۵
پرده‌ها نیمه باز بودند. نور خط خطی از لابه‌لایشان می‌آمد و روی فرش طرح دار می‌افتاد. تارخ پشت میز نشسته بود، دست‌هایش را روی هم قلاب و چانه روی دست‌هایش گذاشته بود. صورتش بی‌احساس اما چشم‌هایش تیز بود.
ساعدی روبرویش ایستاده بود. کیفش را روی صندلی گذاشته بود و برگه‌ها را یکی یکی جلوی تارخ می‌چید. تارخ به برگه‌ها نگاه کرد. عکس ویدا، عکس فروشگاه، نقشه مسیرهای رفت و آمد و خیلی چیزهای دیگر...پرسید: «همین؟!»
ساعدی سر تکان داد و گفت: «آره. ولی فقط بخشی از کاره. نقشه اصلی رو براتون آوردم.»
تارخ نفس عمیق کشید و گفت: «نقشه اصلی چیه دیگه؟»
ساعدی به طرف در رفت. در را باز کرد. با دو انگشت اشاره کرد. دو مرد جوان وارد شدند. دست‌هایشان را پشت کمرشان قلاب کرده و ایستادند. صورت‌هایشان کبود بود، یکی از آنها دستش باندپیچی شده بود.تارخ نگاه به آنها کرد. رو به ساعدی پرسید: «اینان کین؟»
ساعدی به جوانها اشاره کرد که بروند. در را بست. برگشت پای میز و گفت: «دیروز تو فروشگاه یه دعوا شد. ویدا دو تا از پسرا رو کتک زد. همین دو تا.»
تارخ چند ثانیه نگاه کرد. بعد خندید. پرسید: «چرا؟!»
ساعدی روی صندلی نشست. لپ‌تاپ را باز کرد. چند کلیک کرد. صفحه را چرخاند به طرف تارخ. گفت: «چون ویدا تا الان توی فروشگاه یه آدم گمنام بود. کسی بهش توجه و شک نمی‌کرد. نه از گذشته‌اش خبر داشتند، نه از مهارت‌هاش. حالا...»
تارخ به صفحه نگاه کرد. فیلمی بود که توسط خود ساعدی از لابه لای قفسه و جمعیت حاضر در فروشگاه گرفته شده بود و ویدا در حال درگیری و مشت و لگد سریع و حرفه‌ای بود.
ساعدی ادامه داد: «حالا همه می‌دونن که اون یه چیزی بیش از یه فروشنده ساده است. حالا چشم‌ها بهش دوخته شده. مدیر فروشگاه بهش شک کرده، همکاراش بهش حسادت می‌کنن، مشتری‌ها باهاش حرف می‌زنن. دیگه نمی‌تونه قایم بشه.»
تارخ فیلم را دوباره نگاه کرد. ویدا را دید که چاقو را از دست جوان گرفت و مچش را ‌چرخاند و زانو زد به شکمش و مشت کوبید به صورتش و آن دو پسر هم مثل هویج، اصلا فرصت نکردند جواب ویدا را بدهند. همه چیز در چند ثانیه!
تارخ بالاخره دو کلمه از کار ساعدی خوشش آمد و قهقهه زد و گفت: «کثافت! تو دیگه کی هستی؟ خوشم اومد.»
ساعدی به ادامه توضیحش ادامه داد: «مهم اینه که حالا همه می‌دونن. و ما از این به بعد می‌تونیم قدم به قدم فشار رو زیاد کنیم. یه کم که بگذره، کسی اونجا بهش اعتماد نمی‌کنه. مدیر فروشگاه ازش می‌ترسه، همکاراش حاشیه می‌سازن، مشتری‌ها بهش شک می‌کنن. تنها میشه. و وقتی تنها و بی پول شد...»
تارخ برگشت رو به ساعدی. چشم توی چشمش گفت: «آدما وقتی تنها و بی پول بشن، مَلَس میشن. مثل موم میشن. دیگه خیلی مقاومت نمیکنن.»
ساعدی سر تکان داد: «دقیقا. صبر می‌کنیم تا خودش اشتباه کنه. آدمی که مقاومتش شکست، تند تند اشتباه میکنه...»
تارخ دستش را بلند کرد و گفت: «بسه. برو مرحله بعد رو آماده کن. این دفعه یه ضربه محکم‌تر. چیزی که هیچ راه فراری براش نذاره.»
ساعدی لپ‌تاپ را بست. بلند شد. کیفش را برداشت و گفت: «چشم. فقط یه کم زمان می‌خواد.»
تارخ به عکس ویدا که روی برگه بود نگاه انداخت و لبخند زد: «تا اون موقع، بذار خوشحال باشه. بذار فکر کنه بالاخره داره زندگیش ساخته می‌شه.»
فروشگاه – اتاق مدیریت – روز بعد – ساعت ۱۰:۰۰
اتاق مدیریت بزرگ نبود. میز چوبی و چند صندلی و یک کتری برقی گوشه اتاق داشت. روی دیوار و تابلو اعلانات پر از بخشنامه و برنامه شیفت بود.
خانم پشت میز و روبرویش ویدا نشسته بود. به ویدا گفت: «دیروز من همه چی رو دیدم. من اینجا همه چی رو میبینم.»
ویدا چیزی نگفت.
خانم ادامه داد: «کار خیلی خوبی کردی. می‌تونستی فرار کنی، مثل بقیه. اما نکردی. موندی و کمک کردی.»ویدا سرش را تکان داد: «وظیفم بود.»
خانم جواب داد: «وظیفه ات نبود. تو اونجا فروشنده بودی، نه نگهبان. اما از نگهبان‌هامون هم بهتر عمل کردی.»
ادامهundefined
undefined۷
undefined۶

۳۷۱

۲۳:۴۶

ویدا چیزی نگفت.خانم برگه را از توی کشو درآورد. گذاشت روی میز و گفت: «به خاطر همین، تصمیم گرفتم مسئولیت بخش انبار و توزیع مواد شوینده رو به تو بدم. نه کل انبار. فقط بخش مواد شوینده انبار. حقوقت بیشتر می‌شه، ساعت کارت منظم‌تر می‌شه، و مهمتر از همه، تو این فروشگاه موندگارتر می‌شی.»
ویدا به برگه نگاه کرد. چشمش برق افتاد. در حالی که خوشحالی اش را کنترل میکرد گفت: «من... نمی‌دونم چی بگم.»
خانم خودکار را جلو کشید. «بگو قبوله. اینو امضا کن.»
ویدا خودکار را برداشت و امضا کرد. خانم به منشی زنگ زد و گفت: «همه رو خبر کنید. از امروز، خانم فاتحی مسئول انبار مواد شوینده هستند.»
ویدا بلند شد و مجدد تشکر کرد و رفت.
لاین مواد شوینده – چند دقیقه بعد
پری و مهتاب منتظر بودند که ویدا از اتاق خانم بیاد بیرون. تا چشمشون به ویدا افتاد، پری فریاد کشید: «واااااااااااااااااااای! ویدا ... عزیزم ...» تا ویدا به آنها رسید، از بس سه نفرشان خوشحال بودند، پریدند تو بغل هم.
پری سریع گفت: «منم! منم میام! ویدا، بگو باید ما رو ببری پیش خودت.»
ویدا نگاه به آنها کرد. دوستشان داشت. هم پری که تپل بود و خوش‌انرژی، و هم مهتاب که لاغر و جذاب بود اما ترسو. ویدا به چشمانشان نگاه کرد و گفت: «من حرفی ندارم. از خدامه. به خانم میگم. اگه قبول کرد، حتما. سه تایی خوش میگذره.»
پری و مهتاب نگاه به هم کردند. مهتاب گفت: «خودمون به خانم می‌گیم. اولِ کاری، بلیطت خرجِ ما نکن. بذار واسه چیزای گنده.»
ویدا از این حرف مهتاب خوشش آمد و قرار شد مهتاب همان روز وقت بگیرد و به دفتر خانم برود.
ویدا خوشحال بود اما نمی‌دانست که پشت این همه آرامش، طوفانی در راه است. طوفانی که ساعدی با دستان خودش داشت می‌بافت. توفانی که اسمش را گذاشته بود «نقشه» اما بوی «فتنه» میداد.
ادامه دارد...
undefined کانال #حدادپور_جهرمی
@mohamadrezahadadpour
undefined۶
undefined۵

۳۱۱

۲۳:۴۶

در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمی‌شود.

thumbnail
فصل دومقسمت پانزدهم
undefined #تا_هفت_صبح_فردا
undefined #حدادپور_جهرمی

تقدیم به ارواح مطهر شهیدان شوشتری (پدر و پسر) صلواتundefined
undefined۱۱
undefined۳

۳۰۴

۲۳:۴۷

بسم الله الرحمن الرحیم
undefined#تا_هفت_صبح_فردا
#فصل_دوم#قسمت_پانزدهم
خانه ویدا – ساعت ۲۰:۳۰
هوا داشت تاریک می‌شد. صدای اذان مغرب از دور می‌آمد. گوشی ویدا کنار سفره بود و یهو صفحه روشن شد و ویدا که میخواست برود وضو بگیرد، برگشت تا پیامک را بخواند. خلاصه پیامک: «دادگاه نظامی... رسیدگی به پرونده شماره... ۱۴۰۵/۰۳/۱۵ ساعت ۱۰ صبح...»
ویدا نفسش حبس شد. دستش را روی گوشی گذاشت. دنباله اش را نخواند.
فاطمه خانم از آشپزخانه برگشت. یک کاسه آش گذاشت جلوی ویدا و گفت: «بخور دختر. خسته‌ای.» اما ویدا که با دیدن آن پیامک به هم ریخته بود، لب به آش نزد.
مهسا از آن طرف اتاق نگاه می‌کرد. دید ویدا قاشق را برنداشت. دید نگاهش خیره شده به صفحه گوشی که خاموش شده بود. پرسید: «ویدا... اتفاقی افتاده؟»
ویدا سرش را بلند کرد و جواب داد: «نه. بخوابین.»
فاطمه خانم چیزی نگفت. مهسا هم حرفی نزد اما انگار یک حس سنگین در خانه افتاد که آن لحظه هیچکدام نخوابیدند.
دادگاه نظامی – سالن جلسات – ساعت ۱۰:۰۰ صبح – روز بعد
سالن کوچک بود. یک میز بلند چوبی و سه تا صندلی در پشت آن به چشم میخورد. ویدا روی صندلی پشت میز کوچک نشسته بود. دست‌هایش را روی زانوانش گذاشته و صاف نشسته بود.
قاضی مردی حدوداً پنجاه و پنج ساله با ریش جوگندمی و عینک، برگه‌ها را ورق زد. دو نفر دیگر کنارش نشسته بودند.
قاضی عینک را بالا زد. به ویدا نگاه کرد. «سرکار خانم فاتحی... شما در عملیات مورخ...» نگاه به برگه کرد. «به عنوان راننده و نگهبان سه متهم تحت حفاظت منصوب شدید. درست؟»
ویدا گفت: «منصوب نشدم. کسی به من حکم نداد. زنگ زدم و گفتم اینا زنده ان. گفتم متاسفانه خودمم زنده ام. که ای کاش دستم خرد شده بود و زنگ نمیزدم. پرسیدم چیکارشون کنم؟ گفتن نگهشون دار! کجا؟ کف خیابون... زیر بمبارون اسرائیل!»
قاضی: «طبق گزارش، شما در حین عملیات، بدون هماهنگی با مافوق، مسیر را تغییر دادید. مافوق شما منتظر بود که تحویل بدید اما نرفتید سر قرار و سر از یه جای دیگه درآوردید. درسته؟»
ویدا گفت: «بله. اما...»
قاضی دستش را بلند کرد و گفت: «بعداً توضیح می‌دین. سؤال من اینه: چرا به مافوق نگفتین که مادرتون در خطر هست؟ چرا اونها رو در جریان نگذاشتین؟»
ویدا نگاه به میز کرد. دست‌هایش را محکم‌تر روی زانوانش فشار داد. جواب داد: «وقت نبود. کسی که پشت تلفن بود... تهدید کرده بود. فقط چند دقیقه فرصت داشتم. نمی‌تونستم ریسک کنم.»
قاضی دوباره دستش را بلند کرد. «تو بازجویی‌های قبلی، امضا کردید که از زمان تهدید تا اقدام شما، حدود چهل دقیقه فاصله بوده. درسته؟»
ویدا جواب نداد.
قاضی صدایش را بلندتر کرد: «چهل دقیقه وقت داشتین. نه چند دقیقه.»
و ویدا دوباره سکوت کرد.
قاضی برگه دیگری را برداشت. عینکش را روی صورتش مرتب تر کرد و گفت: «علاوه بر این، شما در آخرین تماس با مافوق، گزارش دادید که هر سه متهم تحت حفاظت هستند و به محل امن منتقل می‌شوند. اما صبح روز بعد، تنها دو جنازه تحویل دادید. نفر سوم کجاست؟»
ویدا نفس عمیقی کشید. گفت: «همانطور که گفتم... در بیمارستان مونده بود. من... اون شب وضعیتش وخیم بود. خونریزی داشت. فکر کردم می‌میره. ولش کردم.»
قاضی عینکش را برداشت و به ویدا نگاه کرد. نگاهی که می‌گفت «باور نمی‌کنم». ادامه داد: «خانم فاتحی... گزارش بیمارستان هفته پیش ارسال شده. توی اون گزارش، هیچ جنازه بدون هویتی ثبت نشده. نه در تاریخ عملیات شما، نه یک هفته بعدش. شما مطمئنید اون زن مرده؟»
ویدا قلبش تند زد. سکوت کرد.
زن کنار قاضی برگه‌ای را جلو کشید و گفت: «شما می‌دونید که پنهان کردن اطلاعات یک متهم تحت حفاظت، می‌تونه تا سخت ترین مجازات ها هم پیش بره؟»
ویدا خونسردی خودش را حفظ کرد. اما گونه‌هایش سرخ شده بود. نبض توی گردنش می‌زد.
قاضی به ویدا نگاه کرد. «خانم فاتحی... جواب؟»
ویدا نگاه به میز کرد. همین طور که سرش پایین بود گفت: «هیچی ندارم بگم. همه چی رو گفتم.»
قاضی خودکار را گذاشت کنار. «حرفاتون جور در نمیاد. جلسه بعد، با احضار شهود و ادله دیگر ادامه پیدا می‌کنه. فعلاً می‌تونین برین.»
ویدا بلند شد. صندلی را عقب زد. برگشت و به طرف در رفت. دستش روی دستگیره بود که قاضی گفت: «خانم فاتحی... راستگویی به نفعتونه. هر چیزی ... هر اطلاعاتی که بتونه گره پرونده را باز کنه و حتی اگر اطلاعات خوب و بی ربط به موضوع شما باشه، میتونه در جرم شما تخفیف قابل توجهی بذاره.»
ادامه undefined
undefined۸
undefined۴

۳۱۲

۲۳:۴۷

ویدا در را باز کرد و رفت.
فروشگاه – انبار مواد شوینده – ساعت ۱۳:۳۰
ویدا وارد انبار شد. صورتش سرخ بود و چشم‌هایش خسته. کفش‌هایش از دویدن خیابان کثیف شده بود. آمد پشت میز نشست. پری از پشت قفسه آمد جلو و گفت: «ویدا... کجا بودی؟ زنگ زدم جواب ندادی.»
ویدا کیفش را گذاشت روی میز و دستی به پیشانی اش کشید و گفت: «کار داشتم. چه خبر؟»
صدایش تند بود. پری یک قدم عقب رفت. مهتاب که پشت میز دیگر نشسته بود و برگه‌ها را مرتب می‌کرد، نگاه به ویدا کرد. با تعجب پرسید: «ویدا... حالته خوب نیست؟ چیزی شده؟»
ویدا دستش را روی پیشانی گذاشت. «هیچی. ضعف دارم.»
پری و مهتاب نگاه به هم کردند. دیدند دست ویدا کمی در حال لرزش است. مشخص بود که آرامش ندارد و گرما و خستگی هم مزید بر علت شده و اعصابش را بدتر کرده.
پری جلو آمد. نشست کنار ویدا و گفت: «ویدا... ما دوستیم. اگه چیزی شده به ما بگو.»
ویدا نگاه به پری کرد. چشم‌هایش پر از اشک بود، اما گریه نمی‌کرد. گلویش را صاف کرد و گفت: «گفتم هیچی. بذارید کارم رو بکنم.»
مهتاب از پشت میز آمد طرف ویدا و گفت: «ویدا... صبح که نبودی، کسی که فرستاده بودی برای ساختن کلید انبار، کلیدها رو از ما گرفت و دو تا ساخت و آورد. کار خوبی کردی که گفتی واسه ما هم کلید بسازن.»
ویدا به مهتاب نگاه کرد. یک نگاه هم به کلیدهایی که روی میز افتاده بود انداخت. گفت: «من کسی نفرستادم. شاید خانم از کسی خواسته...»
پری دستش را گذاشت روی شانه ویدا: «حالا فرقی نداره. مهم اینه که دیگه هر کدوممون کلید داریم.»
ویدا به کلیدها نگاه کرد. یک لحظه فکر کرد. چیزی توی ذهنش بود، اما خسته بود. نمی‌توانست تمرکز کند. برای این که آن لحث تمام بشود گفت: «باشه. بذارین سر جاش. من می‌رم موجودی انبار رو چک کنم.»
بلند شد و رفت طرف قفسه‌ها. پری و مهتاب به هم نگاه کردند و ترجیح دادند دیگر حرفی نزنند و چیزی نپرسند.
خانه ویدا – ساعت ۲۲:۳۰
فاطمه خانم خواب بود. صدای نفس‌های آرامش از گوشه اتاق می‌آمد.
ویدا در تاریکی دراز کشیده بود. پشتش به مهسا بود و صورتش رو به پنجره. نور کم از لای پرده می‌آمد و روی دیوار می‌افتاد. چشمش را بسته بود. اما خواب نبود. صدای مهسا آرام به گوشش رسید که گفت: «ویدا... خوابی؟»
ویدا جواب نداد.
مهسا چند ثانیه بعد دوباره گفت: «میدونم بیداری. نفس کشیدنت، مثل آدمایی که خوابیدند نیست.»
ویدا نفس عمیقی کشید اما برنگشت. گفت: «چرا نمی‌خوابی؟ باید استراحت کنی.»
مهسا گفت: «کم دردسر داری که منو هم آوردی خونتون و شدم قور بالا قور.»
ویدا برنگشت. مهسا ادامه داد: «من می‌دونم که من و بچه‌ام، تو رو گرفتار کردیم. اگه نبودم، تو الآن...»
ویدا برگشت. به طرف مهسا. در تاریکی، صورت مهسا را نمی‌دید، فقط چشم‌هایش را می‌دید که برق می‌زد. گفت: «تو چرا به این چیزا فکر می‌کنی؟ بذار من خودم جواب همه رو بدم. بذار من...»
مهسا دستش را دراز کرد. دست ویدا را گرفت. سرد بود. گفت: «ویدا... من مدیون تو و مادرتم. نمی‌تونم بذارم تا آخر عمرت تو دردسر باشی. به خاطر همین...» کمی مکث کرد. سپس ادامه داد: «می‌خوام دو تا راز رو بهت بگم. چیزی که هیچکس نمی‌دونه.»
ویدا به او زل زد و پرسید: «چی می‌خوای بگی؟»
مهسا نفس عمیقی کشید. دست ویدا را محکم‌تر فشرد و گفت: «من نمی‌میرم. بچه‌ام به دنیا میاد. زنده می‌مونه. اینو مطمئنم. چون قلبش رو حس می‌کنم. قوی می‌زنه. چیزی که میخوام بگم، حس میکنم تصمیم من و بچه ام هست. ما دو تا تصمیم گرفتیم یه کم کمکت کنیم.»
ویدا چیزی نگفت.
مهسا ادامه داد: «این دو تا رازی که می‌گم... یکیش درباره ایکسه. کسی که پشت پرده همه این ماجراهاست.»
ویدا نفسش را حبس کرد.
مهسا به پنجره نگاه کرد. به تاریکی. به چیزی که ویدا نمی‌دید. مهسا گفت: «جنگ بزرگی در راه دارین. خیلی خطرناک تر از اون چیزی که فکرشو بکنی. شاید ... این حس منه که ... شاید... تنها کسی که می‌تونه جلوش رو بگیره... تویی.»
ویدا دستش بیشتر یخ کرد. از صبح که رفت دادگاه، این دست مدام یخ میکرد تا آن لحظه که دستش شده بود یک تکه یخ!
باد از لای پنجره وزید. پرده تکان خورد. ویدا به مهسا نگاه کرد. به شکمش. به دستی که دستش را گرفته بود: «بگو ... بگو مهسا ... از ایکس ... از جنگ ... بگو به من ... تو چی میدونی؟!»ادامه دارد...
undefined کانال #حدادپور_جهرمی
@mohamadrezahadadpour
undefined۱۱
undefined۲

۴۹۶

۲۳:۴۷